Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
درد؟ چطور می‌تونید از فریم به فریمش لذت نبرید؟
Anarchonomy
درد؟ چطور می‌تونید از فریم به فریمش لذت نبرید؟
بعد از هزاران سال، شاهد نمایش فروریختن اندیشه تاریک ایرانی هستیم. چرا باید عجله کرد که این نمایش تموم بشه؟ بله، اندیشه ایرانی تاریک بود که امروز ایران به استثنایی‌ترین سیاهچال دنیا، در همه زمینه‌ها، تبدیل شده‌. در حالی که بیشتر از هر ملتی ادعای نور و روشنایی داشت! اشتباه نکنید، گنده‌گوزی ایرانی، باستانیه، اما مربوط به فتوحاتش نیست‌. اون‌ها هرچه بودند مدیون جنم پادشاهان و فرماندهان بودند. گنده‌گوزی ایرانی درباره اندیشه‌ای بود که داشت، یا ادعا داشت که داره. که ما نور پرستیم، پسران نوریم، ما طرفدار نوریم، دین ما درباره نوره، فلسفه ما درباره نوره، تقویم ما درباره نوره، رسومات ما درباره نوره، شب یلدا و نور و فلان، چهارشنبه سوری و نور و بهمان، اسطوره‌هامون با تاریکی جنگیدن، خودمون سرباز نوریم، وسط پرچم‌مون نوره. ما حتی نور و ظلمات رو وارد قرآن کردیم (باور ندارید متن قرآن تحت تأثیر ایران بود؟ عیب نداره، بزرگ میشید می‌فهمید)، بعید نیست که نوربازی از اینجا به چین هم سرایت کرد.
اما در واقعیت هیچ خبری از نور نبود، بلکه برعکس خبرهای زیادی از ظلمات بود. استاد مفت‌خوری بودیم و دغل‌بازی و خرابکاری و لات‌بازی. اما همه این‌ها اون زیر موند. ترکیبی که باید به جنون جمعی می‌رسید. اما هیچوقت نرسید. چون شاه، همواره حجابی بود بین ما و خودمون. این حجاب هم مثل یک سانسور عمل کرد، هم مثل یک گارد. از یک طرف وجود شاه نمی‌ذاشت معلوم بشه واقعا چه ملت ظلمت‌پرستی هستیم، و از طرف دیگه به خاطر منافع خودش و خاندانش نمی‌ذاشت کار به جنون جمعی بکشه. هزاران ساله که شاه وقت، هر خری که بود، و هر غلطی که کرد، ما رو از شر خودمون حفظ کرد. اما این محافظت، بارش حقیقت رو هم به تأخیر انداخت. تا اینکه سلطنت رو برای همیشه از دست دادیم، و آتشفشان درونی ایران فوران کرد، تا جنون جمعی دیگه تو قفس نباشه، بلکه خودش فرمان رو در دست بگیره، و ایران رو تا ته دره هدایت کنه، و همه‌چیز رو با خودش نابود کنه. که معلوم بشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم، و تهی بودیم، و خودمون و دیگران رو گول می‌زدیم، و برعکس همواره تو لشکر سیاهی شمشیر زدیم. که معلوم بشه جز از دریچه قلدربازی نگاه دیگه‌ای نداریم، و جز با لات‌بازی از هیچ‌کدوم از مدعیات فلسفی‌مون نمی‌تونیم دفاع کنیم، که یعنی هیچ اعتباری نداشته‌اند، در حالی که در تمام این دوران ژست کسی رو بازی کردیم که چیزی از جهان فهمیده که بقیه ملت‌ها نفهمیده‌اند! که این اقیانوس زشتی‌ها که در اون غوطه‌ور شدیم، حاصل بشه. بعد از هزاران سال یک دغل تاریخی درباره «تمدن نور» داره از هم میپاشه، و شما آرزو می‌کنی زودتر تموم بشه چون شما می‌خوای باقی مانده عمر کوتاهت رو در یک محیط نرمال سپری کنی؟ خب مهاجرت کن. حتما که نباید آمریکا باشه. برو اکوادور، یا ویتنام. هرجا که شد. هرجا که می‌شد چادر زد. جنگل‌های اندونزی بهتر ازینجاست. و بعد برای من هم دعوتنامه بفرست که بیام. چون من خاک‌‌پرست نیستم‌. هرجا سرم رو درست بم تزریق کنند وطنم است. اما نرمال‌پرست هم نیستم. چون دارم چیزی رو تماشا می‌کنم که تو قصه‌ها هم نیست. آدم‌های قبل از من تا سه‌هزار سال قبل، و احتمالا آدم‌های بعد از من تا قرن‌ها بعد، به اندازه من خوش‌شانس نبوده‌اند. اگه یک ساعت بعد هم عمرم به پایان برسه، نمی‌تونم ازونی که فرصت حیات رو بم داد بابت اینکه اجازه داد دقیقا اینجای تاریخ رو تماشا کنم به اندازه کافی تشکر کنم.
در حالی که به نظر می‌رسید فکرش مشغوله، کیسه زباله رو دستش گرفته بود و با خودش می‌آورد، و وقتی ماشین حمل زباله رو دید که همون نزدیکی ایستاده، کیسه رو گذاشت پای ماشین، که رفتگرهاش معلوم نبود کجا بودند، جایی که بقیه کیسه‌ها انباشت شده بودند، جایی که از قضا دم در یک آپارتمان بود. یکی از ساکنین بازنشسته‌سال همون آپارتمان از چندمتر اونطرف‌تر دید، و گذاشت نزدیک بشه، و وقتی رسید بش گفت آشغالتون رو بذارید جلوی در خونه خودتون لطفا. تا این رو شنید، برگشت تا کیسه رو برداره، و ببره سطلی چیزی پیدا کنه براش. جناب معترض سریعا تغییر موضع داد و گفت نمیخواد، منظورم این بود که «ازین به بعد...» ولی انگار نمی‌شنید.. اومد بازوش رو بگیره و اینکه «اندفعه لازم نیست» رو به طور فیزیکی بش بفهمونه، اما بش نرسید، و فقط گوشه آستینش گیرش اومد. نزدیک بود بگه تو رو خدا بذار کیسه آشغالت دم در خونه‌مون بمونه. حالت طنزی پیدا کرده بود که نزدیک بود خنده‌م بگیره، و خنده من وضع رو ابزوردتر کنه. بهرحال فایده نداشت، و راهش رو رفت، کیسه رو برداشت، و دور شد. می‌تونست بگه «چون ماشین اینجا بود گذاشتم. اگه نبود، مرض نداشتم که بذارم دم در شما». اما این رو نگفت. و نه هیچ حرف دیگه‌ای. لابد اون فکری که بش مشغول بود انقدر مهم یا درگیرکننده بوده، که صحبت‌های پیش پا افتاده رو در حدی نمی‌دید که خودش رو قاطیش کنه. و آقای بیخودمعترض، منتظر آدمی که فکرش مشغول باشه و آدمی که حس نیاز به دفاع از خود نداشته باشه، نبود. منتظر کسی بود که جوابش رو بده. که بش بپره. که با اینکه یکی بش پریده تفریح کنه.

اگه برای توجه ذهن خودت ارزش بالایی قائل باشی، اونایی که میخوان مفت بخرنش می‌بینند که روش نوشتی «فروخته شده، لطفا سوال نفرمایید». و بدون اینکه بدونند اون کی بوده که مبلغ بیشتری داده و بدستش آورده، ازینکه وجود اون مشتری باعث شده خودشون مشتری چیپ‌‌تر حساب بشن، حس حقارت می‌کنند.
هرکس آزادی رو به شکل خودرویی ترسیم کرد که نیاز است لنت و دیسک ترمزی ببندیم جلوش که جلوی تندیش رو بگیره، یا نمی‌دونه داره درباره چی صحبت می‌کنه، یا با کل آزادی مشکل داره.
آزادی مهار لازم نداره. چون مهارش داخل خودشه. کسی که بخواد یه مهار اکسترنال بش بزنه، با اصلش مخالفه، نه با تندیش. مهارش داخل خودشه چون آزادی جزء حقوق طبیعیه، و هر حق طبیعی اون یکی حق طبیعی رو نقض نمی‌کنه. چون همشون، یعنی آزادی، امنیت فیزیکی، مالکیت، داخل حق حیات قرار می‌گیرند. اجرای موسیقی تو خیابون، میتونه بخشی از آزادی باشه، اما قراردادن شیپور بیخ گوش یک رهگذر و فوت کردن، نقض حق طبیعی اون رهگذره. «وای اینا تو دانشگاه حالمو بهم میزنن» جزء حقوق طبیعی انسان نیست. «این کونی‌بازیا چیه تو تئاتر؟» جزء حقوق طبیعی انسان نیست. «من نباید آدم ریشو ببینم تو مترو» جزء حقوق طبیعی انسان نیست. «همه باید به پیامبر دین من احترام بذارن» جزء حقوق طبیعی انسان نیست.
اما مالکیت چهار دیواری محل کسب، جزء حقوق طبیعی انسانه. بنابراین وقتی میریزن داخل کافه‌ت، و مشتریانت رو میبرن، در حال محدود کردن آزادی اون‌ها نیستند، در اصل در حال تعرض به حق مالکیت تو هستند. انتخاب پوشش که تغییر نمی‌کنه، بلکه تغییر جهت معکوس داره، و به جای اینکه که از سمت حکومت به مردم باشه، داره از سمت مردم به حکومت حرکت می‌کنه، و مامور زن امروز داعش لباسی می‌پوشه که لباس ده سال پیش مردم بود. ولی ذهنیت‌ها درباره مالکیت ممکنه دچار مسمومیت خطرناک بشه. شاید گفته بشه برای داعش این تفاوت‌های جزیی حقوقی که اهمیتی نداره، اونم برای داعشی که همون چهل و پنج سال پیش کارش رو با مصادره اموال شروع کرد. اما اولا جزیی نیستند، و مهمند. و دوما مهم نیست برای اون‌ها مهم نباشه، مهم اینه که برای مردم مهم باشه، و به بچه‌ها منتقلش کنند، تا شر نرمالایز نشه.
در دوران حکمرانی فاشیست‌ها بر قسمت‌های مختلف اروپا، ممکن بود پیش بیاد برای خفه کردن یک نشریه چاپخونه‌ش رو آتش بزنند. چون اینکه چاپخونه رو به زور ازش بگیرند، به زحمتش نمی‌ارزید. ممکنه بگن در نهایت چه فرقی داره وقتی دیگه نتونست چیزی چاپ کنه؟ توفیرش در اینه که عمر سند اون چاپخونه از عمر فاشیسم بیشتر شد.
توی داستان‌های کتب مقدس ادیان ابراهیمی، در اغلب اون مواردی که یک قوم به خاطر کفر یا شرک مورد عذاب قرار گرفته، و بلا نازل شده، یه جوری نازل شده که نفهمیدن چه اتفاقی افتاده، و اینی که اتفاق افتاده یک عذابه. که یعنی برای خدا مهم نبوده که بگه «کار من بود». هدف فقط این بوده که حذف بشن. اما به فرعون اجازه میده که بفهمه، تا جایی که فرصت کنه اظهار پشیمانی کنه، با اینکه پذیرفته نمیشه.
یک عمر در دریایی از تعلیمات مذهبی بزرگ شدید، اما هیچ‌کس این تفاوت رو ندید و درباره‌ش چیزی بتون نگفت.
Anarchonomy
توی داستان‌های کتب مقدس ادیان ابراهیمی، در اغلب اون مواردی که یک قوم به خاطر کفر یا شرک مورد عذاب قرار گرفته، و بلا نازل شده، یه جوری نازل شده که نفهمیدن چه اتفاقی افتاده، و اینی که اتفاق افتاده یک عذابه. که یعنی برای خدا مهم نبوده که بگه «کار من بود». هدف…
اگه مسابقه‌ای باشه که ازت بخوان هر کشور رو در یک فرد خلاصه کنی، و مثلا بپرسند اگه نیکلا تسلا یک جامعه بود، کدوم جامعه می‌شد، باید کشورهایی که مردم صبح زود کار رو شروع می‌کنند رو پیدا می‌کردی، که تعداد بالایی از ثبت اختراع در صنعت و تکنولوژی دارند، و بهره‌وری‌شون بالاست، و سرآنه تولید ناخالص داخلی‌شون هم بالاست، و در خلق و خو کمی سرد و جدی‌اند. شاید سوئیس یا اتریش رو انتخاب می‌کردی. اما کار سخت‌تر می‌شد اگه می‌گفتند آرنولد رو در یک کشور خلاصه کن. چون نه کاملا اتریشیه، نه کاملا آمریکایی (این‌ها مثالند و منظور مقایسه تسلا و آرنولد نیست). و اگه سوال برعکس بود، و می‌گفتند هر کشور رو در یک نفر خلاصه کن، و مثلا بگو ژاپن اگر یک نفر بود چه کسی می‌بود؟ باید آدم متعهدی رو پیدا می‌کردی که کارهاش رو دقیق انجام میده، و در عین حال خوش اخلاق و آرامه. مرحوم شینزو آبه گزینه مناسبی می‌بود. حتی مرگش هم انعکاس‌دهنده بخشی از واقعیت ژاپن بود. اما کار یکم سخت‌تر می‌شد اگه می‌گفتند ایتالیا رو در یک نفر خلاصه کن. برلوسکونی بیشتر خلاصه ایتالیا در یک فرده، یا پائولو مالدینی؟ (این‌ها مثالند، منظور مقایسه ژاپن و ایتالیا نیست).
از منظر فلسفه کسانی که پشت کتب ابراهیمی بودند، فرد یک جامعه رو در خودش داره، و جامعه میتونه یک فرد باشه. نژاد، فرهنگ، سلیقه، ملاک تفاوت این‌ها با همدیگه نیست. تفاوت‌شون در انحرافیه که از خود دارند.‌ انحراف از خود یعنی اون میزان از قابلیت پس‌زدن همون چیزهایی که اون جامعه یا فرد، خیلی قبول داره. معمولا یک جامعه یکدست، انحراف از خود خیلی کمی داره. و معمولا همین‌ها هستند که نمی‌فهمند چه مسیری رو دارند میرن. قومی که هیچ انحرافی از خود نداره، وقتی بلایی سرش اومد، حتی متوجه نمیشه که چی شد. اینطور نیست که فرصت ازش سلب شده باشه.
و در مقابل، آدمی که مثل جامعه‌ایه که قابلیت انحراف از خود زیادی داره، حتی اگه دیر، میفهمه چی شد. چون از قبل این قابلیت رو داشته که حس کنه در چه مسیری قرار داره. اینطور نیست که فرصت، بش هدیه داده شده باشه. فرعون مثل جامعه‌ای بود که آدم‌های مختلفی توش هستند، و همدیگه رو قبول ندارند، و ازون مردمی که پذیرفته‌شده‌های جامعه رو پس می‌زنند، زیاد داره.
نگاه دارک ابراهیمی به جامعه‌ای که انحراف از خودش کمه اینه که: حذف میشید، و اهمیتی نداره که وجود داشتید.
https://t.me/MasoudSharings/1049

این صحبت استاد فقط در هنر معتبره، نه در مهندسی. چون فرق سنت هنری و سنت مهندسی، در اینه که سنت مهندسی از انباشت آزمون و‌ خطایی که در گذشته انجام شده بدست اومده، و سنت‌شکنی ممکن نخواهد شد مگر با تکیه بر همون انباشت. اما سنت هنری درباره سلایق انسانی، تعصبات، و منافع قبیله‌ای شکل گرفته. منظور از سنت هنری، فقط بخش‌ محتوایی اون نیست، بلکه شامل بخش فنی اون هم میشه. همین امروز، در بین تعدادی از فیلمبرداران سینما یک نظر افراطی غیررسمی وجود داره که میگه «قابلیت فیلمبرداری رو باید از دوربین‌های عکاسی حذف کنند»، چون اصل فیلمبرداری رو‌ حائز منزلتی میدونه که با دموکراتیزه شدنش، به سلیقه عوام آلوده شده! قطعا عبور کردن از چنین افرادی، مستلزم جهل داشتن نسبت به سنت‌شونه.
Anarchonomy
https://t.me/MasoudSharings/1049 این صحبت استاد فقط در هنر معتبره، نه در مهندسی. چون فرق سنت هنری و سنت مهندسی، در اینه که سنت مهندسی از انباشت آزمون و‌ خطایی که در گذشته انجام شده بدست اومده، و سنت‌شکنی ممکن نخواهد شد مگر با تکیه بر همون انباشت. اما سنت…
نمونه معاصرش همون کسانی بودند که در بیزینس پرتاب ماهواره فعال بودند و به اسپیس‌ایکس می‌خندیدند که ممکن نیست بشه پرتاب رو ازینی که هست ارزانتر درآورد، و الان اسپیس‌ایکس داره رکورد تناژ میزنه و شرکت اون‌ها از دور خارج شده.
اما مهندسان اسپیس‌ایکس که این معجزه رو ممکن کردن، تو یه پروژه تابستونی تو کالج انجامش ندادند. همه کارهای آدم‌‌های قبلی، بعلاوه کارهای آدم‌هایی که داشتند بشون می‌خندیدند رو مطالعه کرده بودند و بش مسلط بودند. در هنر میشه سنت رو دور زد، اما در مهندسی نمیشه. اسپیس‌ایکس هیچ‌چیزی رو دور نزد. بلکه یک قدم جلوتر رفت.
ما رو کج تربیت کردند. اینطور در ذهن‌‌مون کردند که باید دو تا تواضع داشته باشیم. یه تواضع درباره معنویت آدم‌هایی که معنویت‌شون اثر مادی داره، و یه تواضع درباره مادیات آدم‌هایی که مادیات‌شون اثر معنوی داره! اولی مثل کسانی که انقدر عبادت کرده‌اند که اگه دست بکشن روی پیشونی بچه تبش میخوابه! دومی مثل خرپول بازاری که انقدر شام داده تو هیئت، که وقتی مرد از توی قبرش بوی گل یاس درمیاد! که یعنی در برابر این دو تیپ آدم باید فرض‌مون این باشه که خیلی بالان، ما پایینیم!

اما تواضع در تربیت درست یک‌جور دیگه‌ست: «هرکس در مادیات بهتر از من بوده، در معنویات هم جلوتر از منه»، و این «مگر اینکه..» نداره. اگه زندگیش نظم داره، و من ندارم، اگه برای سلامت بدنش زحمت می‌کشه، و من نمی‌کشم، اگه مهارت‌هاش رو بیشتر می‌کنه، و من نمی‌کنم، اگه از راه‌های معقول پیش پاش پول درمیاره، و من از راه‌های معقول پیش پای خودم درنمیارم، اگه از فیزیک دنیا سر درمیاره، و من سر درنمیارم، اگه میتونه یه تیم رو رهبری کنه، و من نمی‌تونم، یعنی در معنویت هم بالاتر از منه، و من پایین‌ترم. چون امکان نداره بشه از لحاظ معنوی بالاتر بود، بدون اینکه تکلیف مادیات رو با خود روشن کرد.

و این تازه درباره افعاله. موسی یک قدم ازین هم فراتر رفت، و صفات مادی رو هم اضافه کرد، و وقتی بش وحی شد که برو مخلوقی پست‌تر از خودت رو پیدا کن و بیار، حتی یک سگ هم نتونست بیاره، چون به نظرش سگه توی سگ‌ها سگ خوشگلی بود، ولی خودش توی آدم‌ها آدم خوشگلی نبود. که یعنی کسی که خوشگل‌تر از منه هم حتی از لحاظ معنوی بالاتر از منه. این رو الان در دنیا بگی، چندنفر می‌تونند هضمش کنند؟
Anarchonomy
ما رو کج تربیت کردند. اینطور در ذهن‌‌مون کردند که باید دو تا تواضع داشته باشیم. یه تواضع درباره معنویت آدم‌هایی که معنویت‌شون اثر مادی داره، و یه تواضع درباره مادیات آدم‌هایی که مادیات‌شون اثر معنوی داره! اولی مثل کسانی که انقدر عبادت کرده‌اند که اگه دست بکشن…
قرار نیست برآیند گرفته بشه، چون وزنی نیست، و وزنی نیست چون قرار نیست دلیلی برای بالاتر بودن من از او بدست بیاد. تواضع یعنی قراره دلیلی برای پایین‌تر بودن من بدست بیاد. پس یک دلیل هم پیدا بشه کافیه. مثل سفید بودن دندون سگ.
اگه پرسش بعدی اینه که چه سودی داره؟ جوابش اینه دو افکت داره. اولی آزادیه. کسی که همه رو جلوتر از خودش ببینه، حس آزادی‌ای خواهد داشت که در حالت دیگه تجربه نمیشه. دومی، کشتن امیده. که «من چنین و چنان خواهم شد.. کافیه فلان قدر دیگه جلو برم». باید فرض اینکه میتونی رو تعطیل کنی، تا بتونی.
متأسفم که با آموزه‌های روانشناسی هماهنگ نیست،
But I don't make the rules.
می‌گفت نظریات تو نظریات کافه‌ای هستند. که یعنی تو محیط آکادمیک نمیشه ازشون دفاع کرد، مثل کتاب‌های فرودگاهی (به کتابی که زیاد بار علمی و فنی نداره میگن کتاب فرودگاهی. تو هر فرودگاهی حتما یه غرفه‌ای هست که کتابچه‌هایی میفروشه که خوندنشون به اندازه طول پرواز زمان میبره و برای سرگرم شدن در همون تایم میخرند. معمولا برای اینکه بگن کتاب طرف ارزش چندانی نداره این رو درباره‌ش میگن. البته به کتاب‌های نسیم طالب هم همین رو می‌گفتند، در صورتی که خوندن‌شون برای عموم مردم واجبه). چون نظریه‌ای که بش ارائه کرده بودم رو قبول نداشت. و اون تئوری این بود: کشورهایی می‌تونند شرکت‌های جهانی ایجاد کنند، که مردم‌شون فرهنگ جهانی رو پذیرفته باشند. چون ایجاد و مدیریت و ران کردن شرکتی که در سطح جهانی بتونه کار کنه، نیاز به آدم‌هایی داره که بتونند در سطح جهانی کار کنند، و آدم‌هایی که بتونند در سطح جهانی کار کنند اون آدم‌هایی نیستند که فرهنگ جهانی رو پس می‌زنند.
می‌‌گفت این مثال نقض داره حتما. گفتم برو پیدا کن. اول گفت ژاپن. گفتم ژاپن تا وقتی فقط فولاد صادر می‌کرد، فرهنگ جهانی رو نپذیرفته بود. ولی وقتی به کل دنیا هدفون فروخت، دیگه پذیرفته بود. گفت باشه ولی پیدا می‌کنم. گفتم باشد. مثل من نیست و دنیا رو دیده و جاهای زیادی رفته. اخیرا فرانسه بود. یک روز ناگهان گفت آماده باش که حالت رو بگیرم. گفتم چی شده؟ گفت بلیت گرفتم می‌خوام برم لهستان. این‌ها هم اقتصادشون به سطح اقتصادهای جهانی رسیده، هم محافظه‌کارند. گفتم برو به سلامتی، رسیدی ورشو عکس بگیر بفرست حتما. خلاصه اینکه «فلفلی اینورو دید اونورو دید/ اینجا و اونجا سرکشید/نه مرغو دید، نه دزدو دید». گفتم چه خبر؟ گفت حاجی اینا از شرق آلمان آمریکایی‌تر شدن! چه اتفاقی افتاده؟

حالا شاید برای کتابفروشی فرودگاه چیزی نوشتم بعدها.. فعلا کافه مهمون من باشید.
https://t.me/alamehrpouia/272

ما از یه جهت شانس آوردیم. توضیحاتی که در این پست داده شده که قانون از کجا درمیاد، و از کجا دراومدنی نیست، برای اکثریت مردم ما قابل هضم نیست. اما همزمان حکومت هم برای کلیت قانون، که از خودش درآورده، هم احترامی قائل نیست. گاهی یه سیستم فاشیستی داریم که میگه ما اقلیت ۷ درصدی تعیین می‌کنیم که مردان کل جامعه شلوارک بپوشند و هرکس نپوشد جریمه می‌شود، و ماموران خودمان که باید مواظب باشند کسی شلوار بلند نپوشد همه باید کچل باشند. و یک روز وقتی مأموری دیده شد که سرش مو درآورده، مأموران دیگه خودش رو میریزه سرش که درجا و در ملأ عام موهاش رو از ته بزنند. تو این حالت مردمی مثل مردم ما میگن «درسته گیر اقلیت ۷ درصدی زورگو افتادیم، ولی اینا خیلی جدی می‌گیرند همه‌چی رو، پس بعیده قانون بیخودی از خودشون درآورده باشن، پس بعید نیست اگه این‌ها نبودند هم، باز خودمون شلوار بلند رو ممنوع می‌کردیم!».
و ما شانس آوردیم که گیر فاشیست‌هایی افتادیم که اینجوری نیستند.
Anarchonomy
بدی دموکراسی این نیست که کار نمی‌کنه. بدی دموکراسی اینه که کار می‌کنه. یعنی دولت واقعا منعکس‌کننده مردمه. البته باید گفت منعکس‌کننده اکثریته، ولی به صورت کلان، همه رو در بر می‌گیره. دولت سوئیس، همون مردم سوئیس است، و مردم سوئیس همین‌ها هستند، که اقدام ضدانسانی…
بدی دموکراسی اینه که کار می‌کنه، و نظر مردم در همه جای دولت انعکاس پیدا می‌کنه، از جمله در سیاست خارجیش.
آمریکا در جمعیت خودش با تقابل مردمی که به اسراییل کمک نقدی می‌کنند، با مردمی که با نازی‌ها مقایسه‌شون می‌کنند طرفه. یکی‌شون اسپانسر شهرک‌نشین، و یکی‌شون دشمن شهرک‌نشین. این تقابل هم، همونجوری که هست، توسط دولت نمایندگی میشه، و نتیجه‌ش میشه ارسال سلاح به ارتش اسراییل، و همزمان تحریم کردن یک گردان از همون ارتش اسراییل که قبلا با بی‌مبالاتی باعث مرگ یک شهروند فلسطینی-آمریکایی شده بودند. در حالی که باید برعکس می‌بود، چون اگه ملاک قتل غیرعمد فلسطینی‌ها باشه، نیروی هوایی اسراییل قتل‌های خیلی زیادتری مرتکب شده، و هزینه‌ای هم نداده. در حالی که این گردان یک نفر رو به کشتن داده، و خودش هم روی زمینه و هرروز در معرض ریسکه، و توی جنگ از نیروهای خودش تلفات هم داده. اما ملاک تعداد نیست. اون شهروند فلسطینی آمریکایی که پارسال کشته شد، شهید اون بخش آمریکاست که پرچم اسراییل رو به مناسبت‌های مختلف آتش می‌زنند. پس برای راضی کردن‌شون باید عده‌ای رو با تحریم قربانی کرد.
جماعت جهان‌سومی، و علی‌الخصوص خاورمیانه‌ای، درکی از مکانیزم نمایندگی و انعکاس ندارند، و همه این کارها براشون مبهم و متناقض به نظر میاد، و سپس نتیجه می‌گیرند که دولت آمریکا مرض دارد!
اگه به یک فرد دوگانه‌ای از یک شکنجه رو تحمیل کنند، که بین شدیدترین درد جسمانی و شدیدترین درد روانی یکی رو انتخاب کنه، براش خیلی راحت‌تره که درد روانی رو انتخاب کنه. چون فیزیک بدن بی‌رحمه، و همه می‌دونند میتونه چه حسی ایجاد کنه. بدی درد بدنی اینه که نمیشه اون رو با کسی شریک شد. اما اگه همین دوگانه رو در برابر جامعه قرار بدی، براش خیلی راحت‌تره که درد جسمانی رو انتخاب کنه، چون بدترین وضع فیزیکی رو میشده با تکنیک «دست در دست هم دهیم به مهر..» از سر گذروند. مثل قحطی‌ها، مثل زلزله‌ها، مثل طاعون‌ها، مثل جنگ‌ها. هر دو انتخاب برمبنای این محاسبه‌ست که «چه دارم؟» و «چه داریم؟». کنترل رو رشته‌های عصبی‌ام ندارم و اگه قرار باشه اذیتم کنند، حسابی اذیت خواهند کرد. پس این گزینه بد نیست، گزینه بدتر است. یا، کنترل روی روان جمع نداریم، و قرار باشه از هم بپاشه، بد میپاشه. پس این گزینه بد نیست، گزینه بدتر است.
اما هر دو انتخاب‌های نادرستی هستند. چون برمبنای محاسبات غلط هستند. محاسبه نباید درباره بضاعت موجود کنترل و تحمل باشه. الان، از پس درد فیزیکی شدید برنمیام. ولی وقتی بم وارد شد، از حد تحمل خودم شگفت‌زده خواهم شد. چون در حین تحملش، به بضاعتم افزوده میشه. اما اگه درگیر روان بیمار باشم، توان اینکه چیزی به بضاعت خودم اضافه کنم ندارم، و بسیار محتمله که نیاز به دخالت فرد دیگه‌ای داشته باشم. ترس آدم‌ها، درست معکوس اینه. ترس ازینکه برای دستشویی رفتن نیاز به کمک کسی داشته باشند، یک صنعت چندین میلیارد دلاری برای ساخت تجهیزاتی که از کمک دیگری بی‌نیازشون کنه ایجاد کرده. در حالی که روان آسیب‌پذیر و آسیب‌دیده‌ای دارند که ذهن‌شون رو فلج، و یا منحرف کرده، و بدون دخالت دیگری هیچ شانسی برای باخبرشدن ازش ندارند.
همین در مورد جامعه، جابجاست. باید اون بخش رنج فیزیکی که همه رو درگیر می‌کنه، خیلی جدی گرفت؛ چون همین رنجه که تعیین می‌کنه چه چالش‌های روانی برای اون جمع بوجود خواهد اومد، و میتونه از پسشون بربیاد یا نه. اینکه رفاه و وفور امکانات در دراز مدت مردم رو ضعیف بار میاره، ناقض اینکه بدون اون رفاه و امکانات، همه‌چیز خیلی بدتر می‌شد، نیست. چون خیلی بدتر می‌شد. مردمی که زیادی درگیر رنج فیزیکی هستند، نمی‌تونند جامعه خوبی باشند. اگه کسی گفت جایی هست که مردم لختند و چوب درخت می‌خورند، ولی شادند و با هم مهربانند، یک کلاهبرداره.

وقتی موضوع فقط خودتی، نباید از فیزیک بترسی، چون ازون ترسناک‌تر هم هست. و وقتی موضوع کل جامعته، باید مثل سگ از فیزیک بترسی، چون ازون ترسناک‌تر نیست.
تو کلاس طراحی با مداد، روی کاغذ همه آماتورها طرح چهره‌های پرفکت دیده میشه. دخترهایی که چشم‌های فریبنده دارند، و پسرهایی که فک پایین‌شون آدم رو تسلیم می‌کنه. چون تمام تمرکزشون روی رعایت تناسب‌هاست. چهره بدریخت و زشت رو حرفه‌ای‌های باتجربه می‌تونند بکشند. به طرز متضادی، ترسیم فقر تناسب، ورزیدگی بیشتری میخواد.
اون بچه‌هایی که در کشورهای غربی، در کنار تفریحات روزانه، به مسئله فلسطین هم می‌پردازند، و بابتش چهل و دو دقیقه بازداشت میشن، همون آماتورهای کلاس طراحی هستند. چیزی که از این مناقشه، و جنگ‌های داخلش ترسیم کرده‌اند، یک طرح پرفکته: مردمانی مظلوم که زمین‌هایشان توسط مذهبی‌های متعصب بلعیده شده! اینکه چپ به تورات حسادت می‌کرد، و میخواست داستان‌هایی بسازه که قرن‌ها باقی بمونند، بی‌تأثیر نبود، اما همه‌ی آماتور بودن رو نباید گردن چپ انداخت. این طبیعت دور بودن از واقعه‌ست‌.
ما ایرانی‌ها، اون طراح حرفه‌ای هستیم که از قصه‌های پرفکت عبور کرده‌ایم و می‌تونیم صورت‌های زشت و ترسناک رو با مداد و زغال بکشیم. ما می‌دونیم «مقاومت» اون چیزی که از اسمش معلومه، نیست. ما می‌دونیم النگوهایی که بعد نماز جمعه داخل جعبه‌های شیشه‌ای انداخته می‌شد، تا بقیه ببینند که مردم دارند جواهرات شخصی‌شون رو هم میدن، تا به فلسطین اهدا بشه، کجا می‌رفت. ما می‌دونیم قسمت «مظلوم» عبارت «مردم مظلوم» چه منظوری داره، چون ما مظلومانی که به صورت‌مون تیر می‌زدند و سپس به جای ما از اون‌ها دلجویی می‌شد رو، دیده‌ایم.
ما نباید به آماتور بگیم «این چیه کشیدی؟». اون باید همونو بکشه. چون آماتوره. ما باید طرح خودمون رو بکشیم، تا کنار طرح آماتورها قرار بگیره. تا زشتی واقعیت به قصه‌ها غلبه کنه.
همتون یه روزی کنکور دادید. عصر اون روز یا فردای اون روز مادرتون زنگ نزد به اطرافیان که بگه «چندماه استرس امان‌مون رو بریده بود، راحت شدیم» یا یه چیزی با این مضامین؟ موضوع داستان کنکور شما بود، اما پدر و مادرت خودشون رو مرکز داستان می‌دیدند. انگار کنکور شما، با اینکه کنکور شماست، درباره اون‌هاست! همتون یه روزی حالتون بهم خورد یا افتادید و دست‌تون شکست. فرداش باباتون به اطرافیان نگفت «تا بم گفتن بچه افتاده نفهمیدم چجوری وسایلم رو جمع کردم از اداره زدم بیرون»؟ انگار سراسیمه شدن بابت شکستن پای بچه، همون اهمیتی رو داره که خود شکستن پای بچه داره! کنکور که چیزی نیست، حتی وقتی موضوع داستان یک مسئله درباره فلج شدن شما بود، خودشون رو مرکز داستان می‌‌دیدند. وقتی بمیرید هم، با اینکه موضوع داستان مرگ شماست، خودشون رو مرکزش می‌بینند، برای همین به وصیت‌تون عمل نمی‌کنند.
این خود رو مرکز همه‌چیز دیدن، و توهم اینکه «همه‌چیز درباره من است»، یکی از مصادیق شرکه. پدر و مادر شما خیلی صریح و واضح، مشرکند. و وضعیت اعتقادی خودتون هیچ افکتی روش نداره (مهم نیست اعتقاد دارید خدایی وجود داره یا نداره. مهم اینه که پدر و مادرتون معتقدند دوتا ازش وجود داره. یکیش اونه که دیده نمیشه، و یکیش خودشون. و هردو شانه به شانه هم در مرکز جهان ایستاده‌اند).
شما نمی‌تونید بزرگترهای خودتون رو از چاه شرک بیرون بکشید. اما می‌تونید چیزهایی از جهنمی که توش هستند یاد بگیرید: خودخواهی واقعی، یعنی خارج شدن از مرکز، و تبدیل شدن به موضوع. خودخواه، به معنی کسی که واقعا خودش رو دوست داره، دنبال این خواهد بود که موضوع داستان باشه، نه مرکزش. اگه گربه رو نوازش کنی، با این هدف که آدمی باشی که گربه‌ها ازش در امانند، یعنی خودت رو دوست داری که دلت میخواد این صفت بت تعلق بگیره. این میشه موضوعِ داستانِ نیکی به جانداران، بودن‌. «امروز پنج تا گربه رو نجات دادیم، از خستگی دارم بیهوش میشم» میشه مرکزِ داستانِ نیکی به جانداران بودن.
پلن کاملا واضح و روشنه: به هیچ قیمتی نباید مثل پدر و مادرتون بشید.
پیشروی بر طبق پلن، دیگه تماما به عهده خودتونه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کمدین‌ها قصد اینکه منتقد اجتماعی باشند ندارند، ولی تصادفا طوری اجتماع رو نقد می‌کنند که منتقد اجتماعی نمی‌کنه.
#لبخند_شبانه