Anarchonomy
43.5K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
وقتی که بالاخره درباره شارلاتان‌بازی هوبرمان نوشتند، ازم می‌پرسیدند چطور قبل‌تر از همه می‌گفتی بش توجه نکنید؟ چطور این چیزها رو تشخیص میدی؟ امثال من شاخک ویژه‌ای نداریم. فقط دو تا ابزار داریم: بدبینی موشکافانه، و شانه‌ی صنفی. اولی که مشخصه چیه: «زیر بار نرفتنی…
ادعا اینه: «تسلا، با ورود به بازار چین، خودش بذر سقوطش را کاشت. چون در آمریکا در آستانه شکست بود، و احداث خط تولید در چین به آن کمک کرد از باتلاق بیرون بیاید، اما همین کار باعث ایجاد زیرساخت تولید ماشین برقی در چین شد که حالا رقیب تسلا هستند، و در تعداد فروش سبقت گرفته‌اند».
از کش دادن صوتی مطلب که بگذریم، خبرنگار چند دات، یا نقطه، از فکت‌ها رو‌ ارائه می‌کنه، و خودش اون‌ها رو بهم وصل می‌کنه.‌ هدف اینه که بگه ادعای مطرح شده، یک خبره، نه برداشت من!
مثلا یکی از نقطه‌ها اینه: «فعالیت تسلا در چین برند بی‌وای‌دی رو وادار کرد تا کیفیت کار خود را بالا ببرد». در حالی که بی‌وای‌دی خیلی قبل‌تر از احداث کارخانه تسلا در چین به تکاپو افتاد که جدی‌تر کار کنه.
نقطه‌ها رو بهم وصل می‌کنند تا «استوری» بسازند (نریتیو بزرگ‌تره، و از سلسله‌ای از استوری‌ها بدست میاد). چون شما استوری رو گوش میدی، و حتی حس بش پیدا می‌کنی. در حالی که دیتاپوئینت‌های دنیای واقعی استوری ندارند، یا استوری کسل‌کننده‌ای دارند‌. کار ژورنالیست اینه که نذاره تشخیص بدی که داری به یک استوری گوش میدی.
چیزی که از انفجار سالگرد اون ملعون یاد گرفتند این بود که درصد کودکان تجمعات حکومتی رو بیشتر کنند. وقتی پروژه‌ها انقدر واضحه، و همچنین بارها ثابت میشه که این تشکیلات خلافکار عرضه حفاظت از آدم‌های سطح یک خودش رو هم نداره، چه برسه حفاظت از تجمعات رو، اگه باز اتفاقی افتاد میخوای باز به پدر و مادر گریان بگی «قربانی»؟ باز میخوای بگی حساب مردم عادی جداست؟ باز میخوای همزمان با فحش دادن به خلیفه، شمع روشن کنی؟ باز میخوای دستگاه «من آدم اخلاقی‌ام»ت رو با سوگواری برای کشته‌های حکومتی کالیبره کنی؟ باز میخوای سرت رو بکنی تو برف و بگی حزب نازی فقط هیتلر بود و سه چهارتا فیلدمارشال؟
Anarchonomy
هالیوود در رکود اقتصادی کامل بسر میبره. اونایی که داخل جامعه سینما هستند میگن به خاطر کرونا بود، و بعدش اعتصابات. اونایی که بیرونند میگن نخیر، به خاطر اینه که دارید مزخرف تولید می‌کنید و ما دیگه نگاه نمی‌کنیم. فرض کنیم علت همین باشه، که فیلمساز لیبراله، یا…
بدی دموکراسی این نیست که کار نمی‌کنه. بدی دموکراسی اینه که کار می‌کنه. یعنی دولت واقعا منعکس‌کننده مردمه. البته باید گفت منعکس‌کننده اکثریته، ولی به صورت کلان، همه رو در بر می‌گیره. دولت سوئیس، همون مردم سوئیس است، و مردم سوئیس همین‌ها هستند، که اقدام ضدانسانی رو در صادرات دی‌اکسیدکربن به جو می‌بینند، نه صادرات ابزار دقیق ساخت سوئیس به روسیه، که در ساخت بمب ازشون استفاده بشه، و باش مدرسه‌ها و کلیساها و کتابخانه‌ها و فروشگاه‌های اوکراین رو بزنند.
چطور ممکن میشه کسی که درآمدش هزار برابر منه (هزار به معنی هزار ریاضی، نه به معنی «بسیار»)، به توضیحات من نیاز پیدا می‌کنه، و اون توضیحات به کارش میاد، بدون اینکه کوچکترین اثری روی خودم داشته باشه؟ («من» سوژه این سوال نیست، آبویسلی. چطور ممکن شدنش سواله).

همه پدیده‌های طبیعی رو میشه با فانکشن‌ها ترجمه یا تبدیل کرد. همون که تو مدرسه بش می‌گفتید افِ ایکس. توصیف یک شاعر از یک برکه، فانکشنی است که تصویر اون برکه رو به کلمات تبدیل می‌کنه (و الان دارن به هوش مصنوعی تمرین میدن که این کار یا برعکسش رو انجام بده).
اگه فردی فانکشن درستی انتخاب کنه، کسی به اینکه خود اون فرد کی بوده اهمیت میده؟ وقتی فرمول‌های ریاضی رو مطالعه می‌کنید، به اینکه کی تألیفش کرده فکر می‌کنید؟ هیچوقت. بلکه جوری فرمول رو میخونید که گویی بدون نویسنده‌ست! یا اگه کسی برای حل یک مسأله ریاضی از استدلالی استفاده کنه که نیاز به اشراف زیاد به منطق داره، کسی به اینکه تو زندگی اون فرد چقدر منطق جریان داره اهمیت نمیده. که میتونه خیلی در جریان نباشه، و از پس حفظ رابطه‌ش با زنش هم برنیاد. وقتی کسی ازم مشورت میخواد، داره ازم یک فانکشن میخواد. یعنی تابعی که توصیف حالت فعلی زندگیش رو تبدیل کنه به توصیف حالت دیگه‌ای، که این توصیف دوم رو بهتر میتونه بفهمه. اینکه مولف این تابع کیست و چیست و در چه وضعیه، هیچ دخلی به فانکشنی که ساخته، پیدا نمی‌کنه.
اینجوری ممکن میشه.
اگه عبید زاکانی زنده بشه و ایران رو ببینه، و بفهمه اشعارش رو دوباره میتونه منتشر کنه، و باز هم موضوعیت داشته باشه، و شکسپیر هم دوباره زنده بشه و انگلستان رو ببینه، و بفهمه کشورش انقدر عوض شده که دیگه نمیتونه نمایشنامه‌ای بنویسه که موضوعیت داشته باشه، نشون میده که کدوم جامعه خواهد ماند، و کدوم جامعه خواهد مُرد.
Anarchonomy
اگه عبید زاکانی زنده بشه و ایران رو ببینه، و بفهمه اشعارش رو دوباره میتونه منتشر کنه، و باز هم موضوعیت داشته باشه، و شکسپیر هم دوباره زنده بشه و انگلستان رو ببینه، و بفهمه کشورش انقدر عوض شده که دیگه نمیتونه نمایشنامه‌ای بنویسه که موضوعیت داشته باشه، نشون…
شما به چه چیزی میگید مرگ یک جامعه؟ به اینکه تو شهرها آدمی نمونده باشه، و فقط گربه‌ها بچرخند، و خزه‌‌ها آسمان‌خراش‌ها رو پوشونده باشند، و آسفالت زیر علف مونده باشه؟
مرگ جامعه یعنی هرکس به دنیا بیاد، چشمش رو باز کنه و ببینه از زمان عقبه. مثل کسی که به دنیا میاد و می‌بینه پدر و مادر نداره. کار پدر و مادر اینه که از رنج زندگی حیوانی دورت کنه، تا سکوی رشدت جای بالاتری قرار بگیره. طبعا هرچقدر بالاتر باشه، میتونی بیشتر بپری. کار جامعه هم اینه که تو رو در «اکنون» قرار بده، که اگه خواستی بپری، از اکنون بپری. اگه به دنیا اومدی و دیدی درگیر مشکلات دویست سال پیش هستی، یعنی داخل یک جامعه مرده به دنیا اومدی، چون کاری که باید میکرده رو نکرده.
اینکه اکنون هم جای چندان قشنگی نیست، جداست از جلوتر بودنش از گذشته. پریدن از همین جای ناقشنگ، بعهده خودته. ولی جای پریدنت، به عهده جامعه بوده.
Anarchonomy
چطور ممکن میشه کسی که درآمدش هزار برابر منه (هزار به معنی هزار ریاضی، نه به معنی «بسیار»)، به توضیحات من نیاز پیدا می‌کنه، و اون توضیحات به کارش میاد، بدون اینکه کوچکترین اثری روی خودم داشته باشه؟ («من» سوژه این سوال نیست، آبویسلی. چطور ممکن شدنش سواله). …
دلیلش اینه که دنیای واقعی علاوه بر اینکه پرابعاده، پر از رویدادهای رندوم است. و حیات، که در معرض این واقعیت پرابعاد رندوم، قرار گرفتنه، بدون حمل خطا ممکن نیست. ژن‌تون حامل خطاست، محیط‌تون حامل خطاست، توالی اتفاقات زندگی‌تون حامل خطاست، و کلا در حال شنا در دریایی از خطا هستید. بنابراین استراتژی‌تون در این شنا کردن، میتونه هیچ ربطی نداشته باشه به بررسی ایزوله یک مسئله مفرد که حلش نیاز به خطا نداشتن داره.
اینکه یک دزد که دزدیش بر همه آشکاره، نماز جمعه رو اقامه کنه، کوچکترین اهمیتی نداره. چون قبلا قاتل بودن همین دزد آشکار بود، و بش افتخار هم کرده بود، و بارها اقامه کرد، و کسی مشکلی نداشت، جز اون‌هایی که با کل این جماعت مشکل داشته‌اند.
لذا وامحمدا سر دادن مذهبی‌های دلواپس، به این معنیه که ارزش زمین‌های شمال شهر تهران، بیشتر از ارزش جان کسانیه که توسط این آدمخوارها اعدام شده‌اند! و حکم اخلاق و دین اینه که ازین مذهبی‌ها دوری کرد.
اما طرز برخورد حکومت با همین دلواپسی بی‌اهمیت مذهبی‌ها، یک موضوع دیگه‌ست. اگه قرار باشه مطالبی که این چند ساله درباره‌ش نوشتم رو تقسیم‌بندی کنم، دو دسته ازش درمیاد. دسته اول یک نوع انتقال تجربه‌ست، که به عنوان کسی که از دل نجاست عبور کرده، نصایح شخصی دارم پیرامون اینکه «آقا از من بشنوید که اینها اینطوری‌اند..». و دسته دوم درباره منطق تشکیلات خلافکاره، که دیگه ربطی به تجربیات شخصی نداره و برای همه قابل محاسبه‌ست. این جالبه که از هر دو دسته چیزهای زیادی نوشته‌م، و عده زیادی ازون‌هایی که همه رو خوندن، هنوز ازینکه یک دزد نماز جمعه رو بخونه تعجب می‌کنند. جالب ازین جهت که این سوال رو ایجاد می‌کنه که «شما دقیقا به چه دیتا یا توضیح دیگه‌ای نیاز داشتی که بتونی از قبل پیش‌بینی کنی به ملت دهن‌کجی خواهند کرد؟». که بعد یه سوال دیگه رو ایجاد می‌کنه که «برای چی چیزهایی که دیگران می‌نویسند رو میخونی وقتی هیچ افکتی روت نداره؟».
Anarchonomy
اینکه یک دزد که دزدیش بر همه آشکاره، نماز جمعه رو اقامه کنه، کوچکترین اهمیتی نداره. چون قبلا قاتل بودن همین دزد آشکار بود، و بش افتخار هم کرده بود، و بارها اقامه کرد، و کسی مشکلی نداشت، جز اون‌هایی که با کل این جماعت مشکل داشته‌اند. لذا وامحمدا سر دادن مذهبی‌های…
اینکه طرف بگه «آدم برادر خودش رو له نمی‌کنه» که درست عکس همون چیزی باشه که از علی می‌گفتند، که دست برادر خودش رو داغ گذاشت، در حالی که می‌تونست به جای برادر، از یک لفظ دیگه مثل خدمتکار یا رفیق یا یار دیرینه استفاده کنه، هم بخشی از واقعیت دنیای فیزیکیه، که فکر می‌کنی توی تابلوترین چاه‌ها نمیفتی و دنبال چاله‌های مخفی میگردی، ولی نهایتا توی تابلوترین چاه میفتی.
یکی از ترفندهای روانشناختی در دوره شوروی که آدم‌ها به طور خودکار به کار می‌بستند تا واقعیت رو انکار کنند «توسل به رنج جمعی» بود. مثلا واقعیت این بود که باید برای خرید کالباس دولتی سه ساعت صف وایساد، و این در شأن هیچ کسی نیست. اما چون همه تو همون صف بودند، و حتی وقتی به عنوان مهمان به خونه خاله‌ت هم می‌رفتی، و می‌دیدی پسرخاله‌ت خونه نیست، مادرش بت می‌گفت رفته کالباس دولتی بگیره، می‌تونستی به خودت بگی زندگی در روسیه این است، نه اینکه زندگی من این باشد. مابقی کار به عهده دستگاه پروپاگاندا بود که بگه در خارج از روسیه هم مردم در صف هستند، ولی برای آب و گندم، نه کالباس. و با اتکاء به اون پروپاگاندا می‌تونستی بگی خود زندگی این است، نه فقط زندگی در روسیه، و نه فقط زندگی من در روسیه. این ترفند اونجاهایی که مجموعه کوچکتر میشد، تضعیف می‌شد. مثلا وقتی می‌گفتند کارمندان فلان اداره باید این هفته اداره رو ول کنند و به فلان روستا مراجعه کنند و کمک کنند واکسن زدن گاوها سریعتر انجام بشه. چون اونجا دیگه بحث «همه» نبود. بحث کارمندان یک اداره بود. و معنیش این بود که زندگی ما کارمندان اداره فلان این‌طور است. تا اینکه مجموعه همینطور کوچک‌تر و کوچک‌تر میشد، و طرف توی لیست تیرباران قرار می‌گرفت. اونجا دیگه اصلا نمی‌شد گفت زندگی من و عده‌ای از مردم، اینطور است. دیگه فقط زندگی خودش بود که اینطور شده بود.
«انسان قابلیت این رو داره که تا آخرین مرحله‌ای که به تک‌افتاده‌ترین مفلوک عالم تبدیل بشه، فلاکت خاص خودش رو یک فلاکت عام جا بزنه». این رو یه جا بنویسید و گهگاه بش نگاه کنید. اون بیرون ازین‌ها زیاد هست. مثل کسانی که وقتی پخمه‌ترین حامیان قدرت هم نماز جمعه رو بایکوت می‌کنند، باز توش شرکت می‌کنند، که همونایی هستند که باور کرده‌اند تورم همه‌جای دنیا هست! و تا طناب دور گردن خودشون نیفته نمی‌فهمن داخل چه مخمصه‌ای بودن. اما دیدن این‌ها کافی نیست. آدم نیاز به یادآوری به خود هم داره، تا حواسش باشه چیزهایی که داره تحمل می‌کنه، داره تحمل می‌کنه چون زندگی همین است، یا داره تحمل می‌کنه چون زندگی در سیاهچال همین است؟
سگ پلیس خلیفه باید نمایش عمل به وعده اجرا کنه، و در ولیعصر که محراب سیاسی نظامه باید اجراش کنه. این نه غیرقابل انتظاره، نه واجد اهمیت. چیزی که باید بش توجه بشه شهوت مرد ایرانی به مقتل‌خوانیه! دقت کنید به دقت‌شون به جزییات دراماتیک: با مشت نرده‌ها را گرفتن، متناظر دست عباس و مشک آب!
چیزی که زمان نوجوانی، که اهل هیئت بودم، برام عجیب بود ناله مردان گنده برای این جزییات بود. چون در تضاد با روح مرد جنگجوعه. در واقع روضه‌خوانی مرد، یک حرکت خودمتناقضه. چون از یک طرف خودش رو تکریم‌کننده مردانگی معرفی می‌کنه، و از یک طرف مثل یک بچه ضعیف تماشاگر حادثه‌ست و گریه می‌کنه!
اینکه چرا این شهوت در ایران انقدر جان گرفت، فقط با شیعه بودن قابل توضیح نیست. این یه چیزی فراتر از مذهبه، و به فرهنگ تربیتی جامعه برمیگرده.
«۴۴‌ میلیون آمریکایی که شامل ۱۳ میلیون کودک میشه امنیت غذایی ندارند. در حالی که ثروت ۸۱۳ میلیاردر آمریکایی مجموعا به ۵ تریلیون و ۷۰۰ میلیارد دلار رسیده. مشکل ما مسئله منابع نیست. مشکل ما نابرابری ثروته که داره همینجور بیشتر میشه».

هم عددهاش معتبر نیستند، هم تعریف مفاهیمی مثل امنیت غذایی. اما دقت در عدد و معانی، یک موضوع دیگه‌ست. موضوع مهم‌تر اینه که فکر می‌کنند میشه سهام رو تبدیل به جو پرک کرد! که یعنی کافیه زوکربرگ هرچی سهام در متا داره بفروشه، و همه رو بریزه تو کشاورزی، و تولید انقدر میره بالا که دیگه خیال‌مون راحت خواهد بود تا صدسال دیگه کالری و پروتئین همه تأمین خواهد شد! و بگذریم ازینکه اگه ثروتمندی بخواد ناگهان همه سهامش رو بفروشه، قیمتش میاد پایین، و دیگه ثروتش اونقدری نخواهد بود که قبل از اقدام به فروش بود.
خود آمریکایی‌ها یه اصطلاح دارند که باید به چپ‌ها توصیه کرد: «برو یکم به چمن‌ها دست بزن». که یعنی نمی‌دونی دنیای فیزیکی چطور کار می‌کنه. خیلی دور افتادی ازش.
Anarchonomy
یکی از اولین کلونی‌هایی که انگلیسی‌ها در آمریکا ایجاد کردند، در ویرجینیا بود. ازونجایی که بسیاری از مهاجران شهرنشینان انگلیسی بودند که نه کشاورزی بلد بودند و نه دامداری، برای غذا دست به دامن سرخپوست‌های محلی می‌شدند. و اون‌ها هم گاهی دست و دلبازی نشون نمی‌دادند.…
خلیفه اول از آمریکا شوکه شد. یک‌بار ازینکه برای آزادی گروگان‌ها واقعا نیرو در داخل خاک ایران پیاده کنه، با اینکه دنبال مذاکره بودند. یک‌بار ازینکه مستقیم به ناوها و سکوها شلیک کنه، با اینکه قبلش در حد ناظر بود.
خلیفه دوم در اون زمان این توهم رو در خودش پرورش داد که «ولی من می‌دونم چطور با آمریکایی‌ها کار کنم، کار این پیرمرد نیست». اما خودش خیلی بیشتر شوکه شد. یک‌بار وقتی در حمله به افغانستان بشون اعتماد کرد، و پشیمان شد. یک‌بار وقتی در برجام بشون اعتماد کرد، و سرخود کنسلش کردند. یک‌بار وقتی از سردار گروگانگیر خواست برای کنترل داعش در عراق با آمریکایی‌ها همکاری کنه، و جنازه متلاشیش رو پس فرستادند. و یک‌بار همین چند روز پیش که به آمریکایی‌ها اعتماد کرد که اگه حملات به پایگاه‌های اون‌ها رو متوقف کنه اون‌ها هم کاری به امورات فلسطینی نظام نخواهند داشت، و بلافاصله جنازه متلاشی نفر اول امورات فلسطینیش برگشت. و البته تعداد شوک‌ها بیشتر ازین‌هاست، اما این‌ها بولدترین‌ها هستند.

در ایران، همه‌چیز به ماوراء ربط داده میشه. مگنت فرهنگ ایرانی اینطوره و افراد ضعیف در برابر این مگنت تسلیمند. موضوع خیلی ساده بود: «آمریکا یک نفر نیست. و دنیای فیزیکی تک‌‌متغیری نیست. و ابعاد رویدادها خطی نیستند». اما هیچوقت این بدیهیات جلوی چشم، دیده نمیشن. چون ماوراگرایی همه‌چیز رو احاطه کرده، و غایت همه مسیرهاست. بنابراین حاکم مبتلا به وهم، پس از بارها خنجر خوردن، نتیجه می‌گیره که با لشکر ابلیس طرفه، و فرشته‌ها چاره‌ای ندارند جز اینکه پشت سرش قرار بگیرند.

امشب یکی ازون شب‌هاست که دیوانه تصور خواهد کرد کمک فرشته‌ها رو بهمراه خود خواهد داشت.
از ۶۰ پاتریوت دیگه‌ای که قرار بود آمریکا به اوکراین بده، یا حداقل حرفش بود، یکی هم تحویل نشده. که یکی از ایرادات دموکراسیه، چون تو دموکراسی ممکنه نصف کنگره طرفدار روسیه از آب دربیان.
ولی فعلا ایراد دموکراسی یک بخش این جنگه. بخش دیگه‌ش اینه که مهندس‌ها هم می‌تونند به اندازه سیاستمدار‌ها، چوب لای چرخ باشند، وقتی که درست نگاه نمی‌کنند. نتیجه درست نگاه نکردن‌شون در سال‌های گذشته این شده که الان درون‌های سبک به یک معضل اساسی تبدیل شده‌اند، که از روسیه داره تلفات انسانی بالا می‌گیره، و از اوکراین تلفات مادی بالا. این چیزی بود که باید می‌دیدند، و براش راه‌حل‌های ارزان و قابل دسترس طراحی می‌کردند، ولی ندیدند. و شاید این هم ایراد صلحه، که دوری از جنگ نگاه‌ها رو تغییر میده. این فوق‌العاده، و در عین حال دارکه، که در قرن بیست و یکم هم، مثل قرن پنجم، داریم با لمس فیزیک جنگ، و خون زیاد، متوجه میشیم که چی کار می‌کنه و چی جواب نمیده.
بله، «بدون» نیروی هوایی نمیشه جنگید. و «با» نیروی هوایی میشه صد و هفتاد پهپاد و سی موشک کروز رو قبل از رسیدن به حتی خاک هدف، منهدم کرد.
بله، اگه گنبد آهنین رو به اوکراین می‌دادند، خیلی‌ها زنده میموندند، و خیلی از تأسیسات زیربنایی سالم میموند، و روحیه مردم برای ادامه دفاع بهتر می‌شد. اما هنوز اوکراینی ندیدم که از اسراییل بدگویی کنه. و به این‌ها می‌گفتند نازی! نازی‌هایی که از یهود بد نمیگن، حتی اگه کمک‌شون نکنه، و دعا می‌کردند اتفاق بدی نیفته. چون با دروغ احاطه شده‌اید.

و بله، فرشته‌ها هرجایی باشند، پشت سر کسانی که دچار وهمند قرار نمی‌گیرند.
سیزدهم فروردین امسال یکی از خوانندگان کانال برام نوشت که برای به زعم خودش یک آمارگیری فامیلی، از یکی از بستگان پرسیده که سیزده بدر بیرون رفتن یا نه، که ظاهرا نرفته بودند، و پرسیده «ترسیدید؟» و پاسخ گرفته که «ترس؟ چی شده مگه؟». و پس از ادامه پرس و جو متوجه شده که اصلا خبر نداشته‌اند از اینکه داعش شیعه تقارن اون روز و شهارت رو به مسئله امنیتی حیثیتی تبدیل کرده، و علت بیرون نرفتن خانواده این دلیل ساده بوده که از رختخواب دل نکنده‌اند! و متعجب بود که چطور اون حجم انبوه از پروپاگاندا و تبلیغات میتونه به هدف نخورده باشه و هرز رفته باشه.
من این رو پونزده سال پیش و در دوره جنبش سبز فهمیدم. چون اون زمان هنوز قائل بودیم به اینکه پروپاگاندای حکومتی نیاز به ضدحمله‌ای تبلیغاتی هم از طرف مردم داره تا اگه خنثی نشه، حداقل توازن برقرار بشه. در حالی که همه این فرضیات پرت بودند. اساسا پروپاگاندا داشت کار نمی‌کرد، و در محدوده‌ای به زیست خودش ادامه میداد که ایزوله بود. همچنین اینکه بخشی از مردم حس، واکنش، تحلیل، رفتاری نشون بدن که در راستای پیام پروپاگاندا باشه، لزوما به این معنی نیست که اون حس، واکنش، تحلیل، و رفتار رو از دستگاه پروپاگاندا گرفتن. بلکه میتونه حاصل یک مسیر موازی باشه. مثل ترس از جنگ، که دستگاه تبلیغات منطق خودش رو برای ترس ارائه میده، ولی مردم بر اساس منطق دیگه‌ای می‌ترسند.
سختی آموزش حفظ دیسیپلین و عمل به پروتکل در هنگام زلزله اینه که وقتی رخ داد مردم به کلیات و از دست دادن همه چیزها فکر می‌کنند، و این استرس‌شون رو به صورت انفجاری بالا میبره، در حالی که باید به جزییات فکر کنند، که ستون کجاست، و میز کجاست. همین مردم با فیزیک جنگ هم آشنایی چندانی ندارند، و از بضاعت طرفین هم خبر چندانی ندارند، و فقط تصور از دست دادن همه‌چیز بشون استرس وارد می‌کنه، و ممکنه یهو بپرن پمپ بنزین، یا مطبی که دو ساعت توش نشسته بودند تا نوبت‌شون بشه رو خالی کنند و رهسپار خونه بشن. برای خیلی‌ها مثالی که درباره اشرار می‌زدم (یک بچه میتونه با باز گذاشتن شیر گاز یک خونه رو بفرسته هوا، و همون بچه میتونه توسط دو تا بزرگتر شکنجه بشه، بنابراین تو باید در پس ذهنت منتظر باشی که مملکت رو بفرستند هوا، در عین اینکه از پس جنگ مدرن با قدرت‌ها برنمیان) چنان تازگی داشت که گویی حرف‌هایی به زبانی بیگانه رو دارند می‌شنوند. چون هیچ‌کدوم این محاسبات در ذهن‌شون انجام نشده، و فقط مملو از حس هستند. ردپای حس رو در جاهای زیادی میشه دید. از جمله در آزادی پوشش. نه تنها خیلی‌‌ها در جریان نیستند که چه حجمی از تبلیغات داره درباره‌ش صورت می‌گیره (و فقط در لحظه برخورد فیزیکی با مامور داعش از وجود مسئله باخبر میشن)، بلکه اون‌هایی که باخبرند هم با حس نفرت و انزجار باش مواجه میشن، نه اینکه فکر کنند یک جنگ عقیدتی جدی و تاریخی در حال رخ دادنه.
فکر می‌کنم مجموعه‌ای که درباره اسراییل فلسطین تو کانال نوشتم، مجموعه نسبتا خوبیه تو فضای فارسی (مجموعه پاسخ به مهملات درباره تجاوز روسیه به اوکراین، در مرتبه بعدی). و اینکه کسی این مجموعه رو نوشته باشه که خودش در صف «مرگ بر اسراییل»گویان بوده، طنز تلخ خاورمیانه‌ست.
ولی کوتاه اومدن همیشه چیز بدی نیست، و اتفاقا کسی که پوچگرا نیست بیشتر محتمله که کوتاه بیاد. چون اگه یک مسیری تعریف بشه، و یه سری اهداف زمینی، خود اون مسیر و اون اهداف تعیین می‌کنه که کجا سماجت ضروریه و کجا نیست. خیلی فرق است بین کشوری که زندگی به یک شوخی تبدیل شده، و کشوری که دنبال اینه که میلیاردها دلار از اینتل جذب کنه. پوچگرایی حالتی متناقض در خودش داره: هیاهو توش بیشتره، و هیاهو از جنس جنبشه. اما زمینی بودن و هدف داشتن، میتونه کسل‌کننده و راکد به نظر بیاد.
کم نبوده‌اند بچه‌هایی که در صف اعزام به سوریه بوده‌اند، و تأخیر خورده، و در فرصت بدست اومده به نوشته‌های من برخورد کردن، و همه‌چیز رو کنسل کرده و به زندگی عادی برگشتن، که ترکیبی بوده از شانس و تلنگر (اگه می‌پرسید نجات یک آدم چه حسی داره باید بگم حس قدرت. و این تنها حس قدرتیه که معتبره. چون بقیه حس قدرت‌ها مستلزم سلب چیزی از دیگران هستند، ولی این افزودن به دیگرانه). اما این زندگی عادی، کاملا عادی هم نیست. چون دائما از خودشون می‌پرسند «اون چه کابوسی بود توش بودم؟ از کجا اومد؟ چطور انقدر راحت توش افتادم؟ چطور شانسی ازش بیرون اومدم؟ اگه با فلانی آشنا نمی‌شدم و نمی‌شنیدم چی میگه چی؟ نکنه بازم بیفتم تو یه کابوس دیگه که تا وقتی توش هستم متوجه نشم که یه کابوسه؟». و این سوال‌ها فشار روانی ساکتی به آدم وارد می‌کنه. چون ترکیبی است از تنهایی (وقتی نتونی هیچ‌جا چیزی از گذشته‌ت بگی، خود به خود کنارافتاده میشی) و بی‌اعتمادی به محیط (وقتی بفهمی چقدر راحت به بازی گرفتنت، حس می‌کنی همه چیز محیط با این هدف طراحی شده که به بازیت بگیره) و تخلیه اعتماد به نفس (وقتی یادآوری کنی به خودت که چقدر بی‌مقاومت بودی در برابر به بازی گرفته شدن، فکر می‌کنی هیچ مقاومتی ازت برنمیاد).
اما درمان همه این‌ها با واقعگرایی سرد ممکن میشه، چون بیشتر امراضی که بشون دچاریم و دچارمون کرده‌اند، یک ربطی به توهم پیدا می‌کنه. و فقط با واقعگرایی میشه به جنگ توهم رفت. واقعگرایی درباره خود، درباره محیط، درباره دیگران، درباره دنیای فیزیکی، و درباره رابطه همه این‌ها با همدیگه.
Anarchonomy
کم نبوده‌اند بچه‌هایی که در صف اعزام به سوریه بوده‌اند، و تأخیر خورده، و در فرصت بدست اومده به نوشته‌های من برخورد کردن، و همه‌چیز رو کنسل کرده و به زندگی عادی برگشتن، که ترکیبی بوده از شانس و تلنگر (اگه می‌پرسید نجات یک آدم چه حسی داره باید بگم حس قدرت. و…
یکم کج وارد مطلب شدید. علتش هم اینه پشت سرتون یک ریسمان وصله، و اون ریسمان به فرضیاتی میرسه که از قبل داشتید. از جمله اینکه «همه تا حدی دانا هستند، و جهال اقلیتند». و بعد کشف می‌کنید که اقلیت نیستند، بعد فکر می‌کنید که این دلیل تنها بودن‌تونه. ولی هیچوقت ازین خبرها نبوده. و واقع‌گرایی یعنی فهمیدن اینکه نمی‌تونسته و نمیتونه غیر ازین باشه.
حالت طبیعی و تکراری اینه که جهل تکثیر بشه و دوام پیدا کنه. مابقی مربوط میشه به رقابت دانایان با همدیگه، که چطور مسیر حوادث رو به اون سمتی که میخوان تغییر بدن. دقت کنید که در متون دینی، شیطان کسی معرفی میشه که داناست و یه چیزهایی میدونه.
پس این واقع‌گرایی نیست که منجر به تنهایی میشه. واقع‌گرایی درباره اینه که روی سیستم این احمق‌ها چه چیزی کار می‌کند، و چه چیزی کار نمی‌کند، و من باید چه کنم.
اسراییل نمیتونه و نمیخواد اون حمله‌ای که ایرانی‌ها دوست دارند یه روز رخ میداد رو انجام بده. حداکثر انباری زاغه‌ای چیزی که هم خیلی تفاوت با عملیات‌های گذشته نداشته باشه،‌ و هم هواپیما و خلبانی رو از دست نده (هرچند که تسلیحات برای از دست رفتن ساخته میشن).

خود اینکه یک نوع انتظار در ایران شکل گرفته که قدرت‌ها بیان همون کاری رو در ایران انجام بدن که مردم عاصی شده از حکومت میخوان، نشون میده که چقدر از واقعیت ایزوله شده‌اند، و این ایزوله بودن هم بود که ابتدا به ساکن روند آشنا شدن با واقعیت این حکومت رو انقدر کند کرد. اما واقعیتی هم درباره خود مردم ایران وجود داره. و اون اینه که: اینطور نیست که اگه حتی در یک حالت فانتزی، یکی از قدرت‌ها با توسل به خشونت نظامی می‌اومد همون حمله‌ای رو انجام می‌داد که مد نظر این مردمه، از فرداش ازون حمله‌کننده قدردانی کنند. به محض فروپاشی حکومت فعلی و افتادن مشت آهنینش، اکثر ایرانی‌ها از فضای آزاد ایجاد شده استفاده می‌کنند برای کوبیدن اون کشور بیگانه، نه اینکه روی بازسازی و نوسازی و مدرن‌سازی ایران تمرکز کنند. این مردم اون اتفاقی که در ژاپنِ پس از حمله رخ داد رو رقم نخواهند زد، و اساسا اهلش هم نیستند.
نتیجه ایمان آوردن به نمادها، کافر شدن به همون نمادها، و سپس بازگشت به همون نمادهاست. شما از ابتدا ایمان نداشتید که بعد بخواید ازش خارج بشید، که بعد سوال پیش بیاد که واقعا خارج شده‌اید یا چیزی ازش باقی مونده. شما تحت تأثیر سمبل‌ها و المان‌های فرهنگی محیط مذهب‌‌صفت بودید. که طبیعیه عادت بسازند، و ترک عادت موجب مرض است، گاهی.
و گرنه مومن میتونه سال‌ها بدون اینکه صدای اذان بشنوه سروقت نمازش رو بخونه، و آدم بی‌ایمان میتونه از صدای قرائت برای موزیک بک‌گراند اتاق کارش استفاده کنه، گاهی.