پشت هر ادعا که «اسراییل فلان آمبولانس را عمدی زد» این پیشفرض وجود داره که «یهود کار سهوی نداره».
و گرنه چطور ممکنه درصد بالای خطا در نظر نگرفت برای جنگی که از لحاظ درگیری با مردم عادی، نمونه مشابهی در دنیا نداره؟ مسئله فقط عملکرد دولت فعلی اسراییل، و حتی هر دولتی در اسراییل نیست. مسئله درباره رنج واقعی عملکرد هر نیرویی، حتی شما، در این شرایطه. رنج واقعی خطا در غزه رو باید چطور بدست آورد و چطور مقایسه کرد، وقتی هیچ مرجعی وجود نداره؟ پروتکل جراحی برش روده، وقتی تنظیم شد که حداقل یکنفر درست انجامش داد. چطور ممکنه پروتکلی داشته باشی، در حالی که تا اون لحظه هیچ جراحی موفقی وجود نداشته؟ عملکرد موفق، و سپس پروتکل رو، تجربه تعریف میکنه، نه آرزو. آرزوی من میتونه این باشه که دیوارهای آپارتمان هشت طبقه رو با بلوکهایی به ضخامت شصت سانت بسازم، و همزمان در زلزله مشکلی ایجاد نشه. اما این فقط یه آرزوئه، و ساختمونی با اون وزن نجومی، در زلزله افتضاح خواهد بود.
اگه بپذیرند که یهود هم کار سهوی داره، دیگه با اون قصههای قبلیشون که همهچیز زیر سر یهودیهاست و دنیا رو اداره میکنند، تناقض پیدا میکنه. چون نمیشه انقدر باهوش باشی که دنیا رو اداره کنی، و همزمان اشتباه هم بکنی.
و گرنه چطور ممکنه درصد بالای خطا در نظر نگرفت برای جنگی که از لحاظ درگیری با مردم عادی، نمونه مشابهی در دنیا نداره؟ مسئله فقط عملکرد دولت فعلی اسراییل، و حتی هر دولتی در اسراییل نیست. مسئله درباره رنج واقعی عملکرد هر نیرویی، حتی شما، در این شرایطه. رنج واقعی خطا در غزه رو باید چطور بدست آورد و چطور مقایسه کرد، وقتی هیچ مرجعی وجود نداره؟ پروتکل جراحی برش روده، وقتی تنظیم شد که حداقل یکنفر درست انجامش داد. چطور ممکنه پروتکلی داشته باشی، در حالی که تا اون لحظه هیچ جراحی موفقی وجود نداشته؟ عملکرد موفق، و سپس پروتکل رو، تجربه تعریف میکنه، نه آرزو. آرزوی من میتونه این باشه که دیوارهای آپارتمان هشت طبقه رو با بلوکهایی به ضخامت شصت سانت بسازم، و همزمان در زلزله مشکلی ایجاد نشه. اما این فقط یه آرزوئه، و ساختمونی با اون وزن نجومی، در زلزله افتضاح خواهد بود.
اگه بپذیرند که یهود هم کار سهوی داره، دیگه با اون قصههای قبلیشون که همهچیز زیر سر یهودیهاست و دنیا رو اداره میکنند، تناقض پیدا میکنه. چون نمیشه انقدر باهوش باشی که دنیا رو اداره کنی، و همزمان اشتباه هم بکنی.
عجله آدم امروزی به endgame فرض کردن وقایع، مشابه تاریخی نداره. اندگیم، یا مرحله آخر، یا دست آخر بازی، درباره اینه که «همهچی همینجا تموم خواهد شد» یا «به تهش رسیدیم». وقتی یک ویروس در تمام دنیا مردم رو قتل عام میکنه، و اقتصادها رو فلج میکنه، میگه «تمومه». و وقتی واکسنی ساخته میشه که از پس اون ویروس برمیاد، یه جور دیگه میگه «تمومه». درسته که اون تمومه با این تمومه در نقطه مقابل هم قرار دارند، که یکیش به معنی «دیگه کاری از دستمون برنمیاد و طبیعت برنده شد»ست و اون یکی به معنی «دیگه کاری از دست طبیعت برنمیاد، برنده شدیم» است، ولی هر دو در اینکه اندگیم حسابش میکنند مشترکند.
از وقتی من یک کودک خردسال بودم عدهای در یمن داشتند افراد بیگناه رو گروگان میگرفتند، و عدهای دیگه با روشهای مختلف سعی میکردند باشون معامله کنند تا اون افراد آزاد بشن. اما همچنان وقتی پابرهنه یمنی موشکی شلیک میکنه، اندگیم حسابش میکنند.
آدم قدیم اینجوری نبود، و اندگیم رو در دوردست افق زمان میدید. چون بیشتر اطلاعاتش محلی و مربوط به دو سه کیلومتری دهاتش بود، و در اون محدوده همهچیز خیلی تکراری و ساده و بیرویداد بود. و همین حتی باعث میشد خودش رو خیلی بیاهمیت ببینه. در فرهنگهای اجدادپرست، رویدادهای مهم یا جای دوری در گذشتهاند، یا جای دوری در آینده. خود اینکه اجداد، مقدسند، به این ربط داده میشه که در دورانشون اتفاقات مهمی افتاده، و ما که در دورانمون هیچ اتفاقی نمیفته، در برابر اونها پستیم، و باید اونها رو گرامی بداریم!
اما آدم عصر جدید، دیگه آدم محل خودش نیست. تحت بمباران اطلاعاته، و به همهجا وصله. بنابراین اینطور حس میکنه که همه اتفاقات مهم داره در دوره حیات خودش رخ میده. در حالی که خبر خاصی نیست.
اندگیم دیدن همهچیز، یک عارضه متضاد هم داره. و اون ندیدن چیزهاییه که دارن واقعا رخ میدن. چون کند رخ میدن، و آدمی که ساعت ذهنش با ریتم تند اخبار ست شده، حسشون نمیکنه. مثل گسترده شدن بال دولتها. در عین اینکه خبر خاصی نیست، خبرهایی هم هست از وضعیتی که قبلا وجود نداشته. دولت سنگاپور همه رو موظف کرده ماشینشون رو به مراکز از قبل تعیینشده ببرند، تا روی داشبوردشون یه مانیتور نصب بشه، که نشون بده تو هر محدوده ترافیکی که قرار دارند، چقدر حق تردد باید پرداخت کنند! اینکه بابت جابجا شدن هم ازت پول بگیرند، در حالی که قبلا بابت خود ماشین و بنزین توی باکش و دیاکسید کربنی که تولید میکنه، ازت گرفتن، یک چیزه؛ و اینکه خودت موظف باشی ماشینت رو ببری تا دستگاهی که نشون میده چقدر ازت تیغ زده میشه رو نصب کنند، یک چیز دیگهست. این حالت فرهنگی که شهروندان به چنین پدیدهای راضی باشند، و حتی تشکر کنند که نصبش سریع انجام میشه و معطلی نداره، چیزیه که پنجاه سال پیش وجود نداشته. این هم یک اندگیم نیست (این انتهای چیزی نیست)، اما اونهایی که درگیر سندروم اندگیمبینی هستند، دارند این چیزها رو نمیبینند.
از وقتی من یک کودک خردسال بودم عدهای در یمن داشتند افراد بیگناه رو گروگان میگرفتند، و عدهای دیگه با روشهای مختلف سعی میکردند باشون معامله کنند تا اون افراد آزاد بشن. اما همچنان وقتی پابرهنه یمنی موشکی شلیک میکنه، اندگیم حسابش میکنند.
آدم قدیم اینجوری نبود، و اندگیم رو در دوردست افق زمان میدید. چون بیشتر اطلاعاتش محلی و مربوط به دو سه کیلومتری دهاتش بود، و در اون محدوده همهچیز خیلی تکراری و ساده و بیرویداد بود. و همین حتی باعث میشد خودش رو خیلی بیاهمیت ببینه. در فرهنگهای اجدادپرست، رویدادهای مهم یا جای دوری در گذشتهاند، یا جای دوری در آینده. خود اینکه اجداد، مقدسند، به این ربط داده میشه که در دورانشون اتفاقات مهمی افتاده، و ما که در دورانمون هیچ اتفاقی نمیفته، در برابر اونها پستیم، و باید اونها رو گرامی بداریم!
اما آدم عصر جدید، دیگه آدم محل خودش نیست. تحت بمباران اطلاعاته، و به همهجا وصله. بنابراین اینطور حس میکنه که همه اتفاقات مهم داره در دوره حیات خودش رخ میده. در حالی که خبر خاصی نیست.
اندگیم دیدن همهچیز، یک عارضه متضاد هم داره. و اون ندیدن چیزهاییه که دارن واقعا رخ میدن. چون کند رخ میدن، و آدمی که ساعت ذهنش با ریتم تند اخبار ست شده، حسشون نمیکنه. مثل گسترده شدن بال دولتها. در عین اینکه خبر خاصی نیست، خبرهایی هم هست از وضعیتی که قبلا وجود نداشته. دولت سنگاپور همه رو موظف کرده ماشینشون رو به مراکز از قبل تعیینشده ببرند، تا روی داشبوردشون یه مانیتور نصب بشه، که نشون بده تو هر محدوده ترافیکی که قرار دارند، چقدر حق تردد باید پرداخت کنند! اینکه بابت جابجا شدن هم ازت پول بگیرند، در حالی که قبلا بابت خود ماشین و بنزین توی باکش و دیاکسید کربنی که تولید میکنه، ازت گرفتن، یک چیزه؛ و اینکه خودت موظف باشی ماشینت رو ببری تا دستگاهی که نشون میده چقدر ازت تیغ زده میشه رو نصب کنند، یک چیز دیگهست. این حالت فرهنگی که شهروندان به چنین پدیدهای راضی باشند، و حتی تشکر کنند که نصبش سریع انجام میشه و معطلی نداره، چیزیه که پنجاه سال پیش وجود نداشته. این هم یک اندگیم نیست (این انتهای چیزی نیست)، اما اونهایی که درگیر سندروم اندگیمبینی هستند، دارند این چیزها رو نمیبینند.
Anarchonomy
عجله آدم امروزی به endgame فرض کردن وقایع، مشابه تاریخی نداره. اندگیم، یا مرحله آخر، یا دست آخر بازی، درباره اینه که «همهچی همینجا تموم خواهد شد» یا «به تهش رسیدیم». وقتی یک ویروس در تمام دنیا مردم رو قتل عام میکنه، و اقتصادها رو فلج میکنه، میگه «تمومه».…
درباره هوش مصنوعی مسئلهای مطرح شده از سالها پیش به نام اتاق چینی. که اتاقی رو فرض میکنند که یک فرد توش نشسته و زبان چینی بلد نیست، ولی کتابها و اسنادی در اون اتاق هست که نسبت بین کلمات چینی با هم رو ترسیم کرده. مثلا فلان حرف در جواب فلان حرف میاد. اگه این فرد همهشون رو حفظ کنه، و ما از زیر در یک کاغذ بندازیم داخل که روش به چینی نوشته باشه «صبحانه چی میخوری؟»، و از چیزهایی که خونده کلمه چینی «قهوه با شکر» رو بنویسه زیرش و پس بده، بدون اینکه بدونه معنی اون کلمه قهوه با شکره، معنیش اینه که چینی رو یاد گرفته؟ فعلا مدلهای زبانی هوش مصنوعی دارن اینجوری کار میکنند. و وقتی حجم چیزی که تو اتاقشون برای مطالعه وجود داره، زیاد میشه، جوابهایی که میدن دقیقتر میشه. بدون اینکه بفهمند دارند چی میگن. و بعد این سوال مطرح میشه که «نکنه خود ما آدمها هم داریم همینجوری جواب همدیگه رو میدیم؟». سوال درباره اینکه هوش مصنوعی چیست، سوالهایی درباره اینکه هوش خودمان چیست ایجاد کرد.
اما بدون اینکه خیلی در جنبه فلسفی مسئله فرو بریم هم میشه افکت اتاق چینی رو در مواجهه با اخبار دنیایی که به شدت متصل است، دید. این صحنه تکراری که یک زن در برابر بغض یک بچه غریبه میگه «آخی» رو همه دیدن. بیشتر اون زنها ترحم ویژهای نسبت به اون بچه ندارند. اما یک تراکنش تعریف شده برای چنین موقعیتی، که طرف مقابل بغض میده، و تو در قبالش «آخی» تحویل میدی. مهم نیست که اون آخی برات معنی داره یا نداره. مهم اینه که عبارت مقابل بغض، آخی است. همونطور که آدم تو اتاق میدونست عبارت قهوه با شکر، مقابل عبارت صبحانه قرار میگیره.
تراکنشها تحت تأثیر فرهنگ هستند. پاسخ تعریفشده در فرهنگ شهری کوچک در دو هزارسال پیش، به یک خبر، قطعا متفاوته با پاسخ تعریفشده در فرهنگ یک مگاسیتی در قرن بیست و یکم. و البته در تاریخ معاصر، لازم نیست فاصله دو هزارسال باشه تا تفاوت فاحش باشه. پاسخ دیفالت پنجاه سال پیش به غذاخوردن در ملاء عام در ماه رمضان، خشم فیزیکی بود. پاسخ دیفالت الان، خندیدنه. نه آدم اون موقع معنی اون خشم رو میدونست، نه آدم الان معنی این خنده رو. هر دو عبارت مقابل عبارت رو در برابرش قرار میدن. قهوه با شکر اون روز، اون بود، و قهوه با شکر امروز، اینه.
به همین ترتیب خیلی از تحلیلها و سخنپراکنیها درباره واقعه روز، هرچی که هست، در واقع یک بروز فرهنگی درباره اون واقعهست، نه ارائه تحلیل یا فکر. وقتی طرف میگه «اینها واکسن رو به همه زدن تا ببینند چند درصد مردم تمرد میکنند» در حال ارائه یک تحلیل نیست. داره فرهنگی که توش قرار داشته رو بروز میده.
اما بدون اینکه خیلی در جنبه فلسفی مسئله فرو بریم هم میشه افکت اتاق چینی رو در مواجهه با اخبار دنیایی که به شدت متصل است، دید. این صحنه تکراری که یک زن در برابر بغض یک بچه غریبه میگه «آخی» رو همه دیدن. بیشتر اون زنها ترحم ویژهای نسبت به اون بچه ندارند. اما یک تراکنش تعریف شده برای چنین موقعیتی، که طرف مقابل بغض میده، و تو در قبالش «آخی» تحویل میدی. مهم نیست که اون آخی برات معنی داره یا نداره. مهم اینه که عبارت مقابل بغض، آخی است. همونطور که آدم تو اتاق میدونست عبارت قهوه با شکر، مقابل عبارت صبحانه قرار میگیره.
تراکنشها تحت تأثیر فرهنگ هستند. پاسخ تعریفشده در فرهنگ شهری کوچک در دو هزارسال پیش، به یک خبر، قطعا متفاوته با پاسخ تعریفشده در فرهنگ یک مگاسیتی در قرن بیست و یکم. و البته در تاریخ معاصر، لازم نیست فاصله دو هزارسال باشه تا تفاوت فاحش باشه. پاسخ دیفالت پنجاه سال پیش به غذاخوردن در ملاء عام در ماه رمضان، خشم فیزیکی بود. پاسخ دیفالت الان، خندیدنه. نه آدم اون موقع معنی اون خشم رو میدونست، نه آدم الان معنی این خنده رو. هر دو عبارت مقابل عبارت رو در برابرش قرار میدن. قهوه با شکر اون روز، اون بود، و قهوه با شکر امروز، اینه.
به همین ترتیب خیلی از تحلیلها و سخنپراکنیها درباره واقعه روز، هرچی که هست، در واقع یک بروز فرهنگی درباره اون واقعهست، نه ارائه تحلیل یا فکر. وقتی طرف میگه «اینها واکسن رو به همه زدن تا ببینند چند درصد مردم تمرد میکنند» در حال ارائه یک تحلیل نیست. داره فرهنگی که توش قرار داشته رو بروز میده.
چه چیزی مانع اسراییله که اجازه نده ۱۲۰ هزارنفر در آخرین جمعه در مسجدالاقصی نمازشون رو بخونند؟ اینا که برخلاف حماس اسلحه ندارند. اگه بخواد ببنده کسی نمیتونه کاری بکنه. خرجش تعدادی گاز اشکآوره و مقداری تبادل فحش. فشار بینالمللی هم نمیتونه بیشتر ازین باشه که بابت نسلکشی محکومش کنند. اسراییل در محکوم شدن آلردی به سیاهی رسیده و بالاتر از سیاهی رنگی نیست. روسیه، چین، هند، کل آفریقا، کشورهای عربی، شرق اروپا، آمریکای لاتین، در موقعیت مشابه، این بساط رو جوری جمع میکردن که کسی حس نکنه اونجا عبادتگاهی هست، و فکر کنند موزهست. چی مانع اسراییله که مثل روسیه، چین، هند، کل آفریقا، کشورهای عربی، شرق اروپا، آمریکای لاتین، عمل نمیکنه؟
Anarchonomy
چه چیزی مانع اسراییله که اجازه نده ۱۲۰ هزارنفر در آخرین جمعه در مسجدالاقصی نمازشون رو بخونند؟ اینا که برخلاف حماس اسلحه ندارند. اگه بخواد ببنده کسی نمیتونه کاری بکنه. خرجش تعدادی گاز اشکآوره و مقداری تبادل فحش. فشار بینالمللی هم نمیتونه بیشتر ازین باشه که…
در اسراییل، افراد یهودیاند، و در برابر «دیگری» رواداری ندارند، اما سیستم بر مبنای مسیحیت پروتستانه، و رواداری در کدش گنجانده شده. در بقیه کشورهای جهانسومی، مردم در برابر دیگری رواداری دارند، اما سیستمی که میسازند رواداری در کدش وجود نداره. همونطور که ما ایرانیها رفیق، همسایه، همکلاسی، بهایی داشتیم، و باشون صمیمی هم بودیم، اما دو قرنه هر حکومتی میسازیم بهاییستیز در میاد.
اند آو استوری.
اند آو استوری.
مردم برای تقلید کردن نیاز دارند که ببینند. اما به این معنی نیست که هرچیزی که ببینند تقلید میکنند. اگه چیزی رو دیدند و تقلید کردند، یعنی اتفاقات دیگهای قبل ازون دیدن رخ داده بوده، که زمینه اون تقلید رو ایجاد کرده. گرایش به حیوان خانگی، به عنوان جایگزین فرزند هم، یکی ازونهاست. که وانمود میشه نتیجه نگاه کردن به خارجیهاست، و اگه اینترنت نبود رخ نمیداد!
وقتی خود کسانی که درگیر این گرایش هستند، میخوان جواب انگ تقلید رو بدن، از کلیشههای دمدستی استفاده میکنند: «حیوون وفادارتر از آدمهاست»، «ما که از آدمها محبت ندیدیم، از سگمون چرا»، و «گربه قدردانتر از بچهست». که همه اینها صفات انسانی هستند و به حیوان نمیخورند. اگه سگ از کسی که بش غذا داده، دفاع کنه، در حال نشون دادن یک پاسخ خودکاره. که اون هم به اونجا برمیگرده که یه روزی مسیر تکاملش جدا شد، و گرنه پسرعموی گرگش یه جور دیگه پاسخ میده. این پاسخ خودکار، همان صفت انسانی نیست، که فاعلش عوض شده باشه. چون انتخابی توش وجود نداره. برای سگ دو گانه به صاحبم محبت کنم و به صاحبم محبت نکنم، وجود نداره. پاسخی که انتخابی توش نیست، هرچقدر زیاد باشه، به اندازه ذرهای محبت که از روی انتخاب بوده ارزش نداره، و جاش رو نمیگیره. اگه مادرت گرمش باشه و ازت بخواد با بادبزن دستی بادش بزنی، حداکثر ده دقیقه بتونی این کار رو بکنی. اگه یه پنکه بیاری بذاری جلوش، که بیست و چهارساعت میتونه کار کنه و خسته نشه، اون مادر نمیگه محبت این پنکه به من از محبت بچه خودم بیشتر بود.
پس چرا این پاسخ خودکار رو، جایگزین صفات انسانی، جلوه میدن؟
🔽
وقتی خود کسانی که درگیر این گرایش هستند، میخوان جواب انگ تقلید رو بدن، از کلیشههای دمدستی استفاده میکنند: «حیوون وفادارتر از آدمهاست»، «ما که از آدمها محبت ندیدیم، از سگمون چرا»، و «گربه قدردانتر از بچهست». که همه اینها صفات انسانی هستند و به حیوان نمیخورند. اگه سگ از کسی که بش غذا داده، دفاع کنه، در حال نشون دادن یک پاسخ خودکاره. که اون هم به اونجا برمیگرده که یه روزی مسیر تکاملش جدا شد، و گرنه پسرعموی گرگش یه جور دیگه پاسخ میده. این پاسخ خودکار، همان صفت انسانی نیست، که فاعلش عوض شده باشه. چون انتخابی توش وجود نداره. برای سگ دو گانه به صاحبم محبت کنم و به صاحبم محبت نکنم، وجود نداره. پاسخی که انتخابی توش نیست، هرچقدر زیاد باشه، به اندازه ذرهای محبت که از روی انتخاب بوده ارزش نداره، و جاش رو نمیگیره. اگه مادرت گرمش باشه و ازت بخواد با بادبزن دستی بادش بزنی، حداکثر ده دقیقه بتونی این کار رو بکنی. اگه یه پنکه بیاری بذاری جلوش، که بیست و چهارساعت میتونه کار کنه و خسته نشه، اون مادر نمیگه محبت این پنکه به من از محبت بچه خودم بیشتر بود.
پس چرا این پاسخ خودکار رو، جایگزین صفات انسانی، جلوه میدن؟
🔽
هیچوقت پیش نمیاد که انتخاب وجود داشته باشه، و همه یک انتخاب داشته باشند. طبیعتِ وجود داشتنِ انتخاب، اینه که گزینه نامطلوب هم انتخاب بشه. طبیعت اینکه انتخاب وجود داشته باشه که محبت کنند، و محبت نکنند، اینه که خیلیها انتخاب کنند که محبت نکنند. بنابراین اگر خیلیها محبت نکردند، معنیش این نیست که انسانها پستتر از حیوان هستند. معنیش اینه که با انتخاب مواجهند.
در گذشته، چارچوب خشک سنتی با حذف غیرمستقیم انتخاب، مکانیزمی ایجاد کرده بود که برخی از پاسخهای انسانی، حالت پاسخ خودکار پیدا کنه. مثل احترام به پدری که اگه بش احترام نمیذاشتی فلکت میکرد. ما امروز اون مکانیزم رو پیشرفتهتر و سیستماتیک کردهایم تا به نفع جامعه مدرن کار کنه، مثل آتشنشان، که موظفش کردیم حتی آدمی که ازش خوشش نمیاد رو هم نجات بده. بنابراین اگه قراره مقایسهای بین پاسخهای انسانی آدم امروزی، و آدمهای قدیم انجام بشه، نباید با اون موقعیتهای قدیمی مقایسه بشه که پاسخ انسانی به پاسخ سگی تبدیل شده بود، که بعد نتیجه گرفت «مردم این دوره زمونه وفا و ترحم ندارند».
چالش موقعیتی که در اون انتخاب وجود داره، اینه که باید انتخاب رو کسب کرد، و هدیه دادنی نیست. برای دریافت پاسخ انسانی به دو سطح از اقدام نیاز است. پول قرض دادن به کسی که نیاز داره، اقدام سطح یکه. این برای دریافت یک پاسخ انسانی، مثل قدردانی، لازمه، ولی کافی نیست. برای اینکه کسی که در زمان نیازمندی بش کمک شده، قدردان هم باشه، نیاز به اقدامات سطح دو است، و اون اقدامیه که قانعش کنه قدردانی رو انتخاب کنه. یعنی باید چیزی فراتر از خود اون پول قرض دادن نشون داده شده باشه، که پاسخ انسانی «کسب» بشه. درست مثل یک رقابت انتخاباتی در سیاست، که نامزدی که میخواد مردم بش رأی بدن، علاوه بر کارهایی که قبلا انجام داده، و کارهایی که موظف خواهد بود بعدا انجام بده، باید چیزهایی نشون بده که مردم تمایل پیدا کنند بش رأی بدن. مثل خوب حرف زدن، مثل زرنگی در کشف نقاط ضعف رقیب، مثل پیدا کردن چیزهایی که رأیدهنده رو اذیت میکنه اما خودش نمیتونه بیانش کنه. و اگه این خصوصیات سطح دو رو نشون داد، میگیم رأی مردم رو «کسب» کرد. گرایش به پاسخهای خودکار حیوان، که جایگزین پاسخ انسانی جلوه دادنش، برای اینه که نمیخوان اقدامات سطح دو رو انجام بدن. چون طبیعت این اقدامات اینه که به تواضع نیاز داره. همونطور که کسی که میخواد رأی مردم رو بدست بیاره، خوشش بیاد یا نیاد، باید تواضع نشون بده. طبیعتِ وادار کردنِ یک انسان، به اینکه بت وفادار باشه، که یعنی وفادار بودن بت رو انتخاب کنه، یا بت محبت کنه، که یعنی محبت کردن بت رو انتخاب کنه، یا قدردانت باشه، که یعنی قدردانت بودن رو انتخاب کنه، اینه که در برابرش متواضع باشی، بدون اینکه تضمینی وجود داشته باشه که چیزی که میخوای رو انتخاب کنه.
هنر سرمایهداری، دور کردن پولدارها از بقیه مردم نیست. هنرش نزدیک کردن زندگی مردم به زندگی پولدارهاست. که گاهی از طریق تأمین جایگزینهای چیپ بدست میاد. توانایی کسب پاسخ انسانی، یک ثروته، که همه ندارند. و مشخصا کسانی که متواضع نیستند، ندارند. بنابراین سرمایهداری پاسخ خودکار حیوانی، که یک جایگزین چیپ برای پاسخ انسانیه، و جایگزین واقعیش نیست رو، ارزان میکنه. خرج نگهداری از حیوان، با معجزات بازار آزاد، پایین اومده، تا اونهایی که ثروت خرید پاسخ انسانی ندارند، اون رو به جاش بخرند.
در گذشته، چارچوب خشک سنتی با حذف غیرمستقیم انتخاب، مکانیزمی ایجاد کرده بود که برخی از پاسخهای انسانی، حالت پاسخ خودکار پیدا کنه. مثل احترام به پدری که اگه بش احترام نمیذاشتی فلکت میکرد. ما امروز اون مکانیزم رو پیشرفتهتر و سیستماتیک کردهایم تا به نفع جامعه مدرن کار کنه، مثل آتشنشان، که موظفش کردیم حتی آدمی که ازش خوشش نمیاد رو هم نجات بده. بنابراین اگه قراره مقایسهای بین پاسخهای انسانی آدم امروزی، و آدمهای قدیم انجام بشه، نباید با اون موقعیتهای قدیمی مقایسه بشه که پاسخ انسانی به پاسخ سگی تبدیل شده بود، که بعد نتیجه گرفت «مردم این دوره زمونه وفا و ترحم ندارند».
چالش موقعیتی که در اون انتخاب وجود داره، اینه که باید انتخاب رو کسب کرد، و هدیه دادنی نیست. برای دریافت پاسخ انسانی به دو سطح از اقدام نیاز است. پول قرض دادن به کسی که نیاز داره، اقدام سطح یکه. این برای دریافت یک پاسخ انسانی، مثل قدردانی، لازمه، ولی کافی نیست. برای اینکه کسی که در زمان نیازمندی بش کمک شده، قدردان هم باشه، نیاز به اقدامات سطح دو است، و اون اقدامیه که قانعش کنه قدردانی رو انتخاب کنه. یعنی باید چیزی فراتر از خود اون پول قرض دادن نشون داده شده باشه، که پاسخ انسانی «کسب» بشه. درست مثل یک رقابت انتخاباتی در سیاست، که نامزدی که میخواد مردم بش رأی بدن، علاوه بر کارهایی که قبلا انجام داده، و کارهایی که موظف خواهد بود بعدا انجام بده، باید چیزهایی نشون بده که مردم تمایل پیدا کنند بش رأی بدن. مثل خوب حرف زدن، مثل زرنگی در کشف نقاط ضعف رقیب، مثل پیدا کردن چیزهایی که رأیدهنده رو اذیت میکنه اما خودش نمیتونه بیانش کنه. و اگه این خصوصیات سطح دو رو نشون داد، میگیم رأی مردم رو «کسب» کرد. گرایش به پاسخهای خودکار حیوان، که جایگزین پاسخ انسانی جلوه دادنش، برای اینه که نمیخوان اقدامات سطح دو رو انجام بدن. چون طبیعت این اقدامات اینه که به تواضع نیاز داره. همونطور که کسی که میخواد رأی مردم رو بدست بیاره، خوشش بیاد یا نیاد، باید تواضع نشون بده. طبیعتِ وادار کردنِ یک انسان، به اینکه بت وفادار باشه، که یعنی وفادار بودن بت رو انتخاب کنه، یا بت محبت کنه، که یعنی محبت کردن بت رو انتخاب کنه، یا قدردانت باشه، که یعنی قدردانت بودن رو انتخاب کنه، اینه که در برابرش متواضع باشی، بدون اینکه تضمینی وجود داشته باشه که چیزی که میخوای رو انتخاب کنه.
هنر سرمایهداری، دور کردن پولدارها از بقیه مردم نیست. هنرش نزدیک کردن زندگی مردم به زندگی پولدارهاست. که گاهی از طریق تأمین جایگزینهای چیپ بدست میاد. توانایی کسب پاسخ انسانی، یک ثروته، که همه ندارند. و مشخصا کسانی که متواضع نیستند، ندارند. بنابراین سرمایهداری پاسخ خودکار حیوانی، که یک جایگزین چیپ برای پاسخ انسانیه، و جایگزین واقعیش نیست رو، ارزان میکنه. خرج نگهداری از حیوان، با معجزات بازار آزاد، پایین اومده، تا اونهایی که ثروت خرید پاسخ انسانی ندارند، اون رو به جاش بخرند.
1
Anarchonomy
هیچوقت پیش نمیاد که انتخاب وجود داشته باشه، و همه یک انتخاب داشته باشند. طبیعتِ وجود داشتنِ انتخاب، اینه که گزینه نامطلوب هم انتخاب بشه. طبیعت اینکه انتخاب وجود داشته باشه که محبت کنند، و محبت نکنند، اینه که خیلیها انتخاب کنند که محبت نکنند. بنابراین اگر…
کسی درباره مشکل روانی صحبت نکرد. اینکه ازش چنین چیزی خوندید یعنی یه چیزی داره روانتون رو اذیت میکنه که به متن من ربطی نداره.
هزینه نگهداری از حیوان در دنیا خیلی پایینه. سرویسی که به حیوان داده میشه، در گذشته فقط شاهان و نجیبزادگان میتونستن به حیوانشون بده. اگه در ایران هزینه بالاست برای اینه که اینجا اقتصاد مال خر است.
نگفتم کسی که حیوان خانگی میاره به این چیزها فکر میکنه. من دارم به جاش فکر میکنم. مثل بقیه چیزهای زندگیش که من به جاش فکر کردم.
نوشتم فقیر در کسب پاسخهای انسانی، نه فقیر در تجربه پاسخهای انسانی. کسب، اکتیوه. تجربه، پسیوه. بالاخره برای هرکس عدهای پیدا میشن که پاسخهای انسانی نشون بدن، حتی اگه رندوم باشه.
تحلیل روانشناختی یک رفتار، به معنی فضولی در اون کار نیست. که اگه اینطور بود هیچ کاری رو نمیبایست تحلیل میکردیم.
حسی که حیواندوستی ایجاد میکنه، حسی نیست که فقط شما بدونی چیه. بقیه هم این حس رو دارند، و تحلیل متن درباره همون حسه.
تحلیل یک رفتار نمره دادن به افراد نیست، که بعد بگید از نظر من هجده میگیرند. تو نژادپرستها هم آدم بخشنده و مهربان وجود داره.
هزینه نگهداری از حیوان در دنیا خیلی پایینه. سرویسی که به حیوان داده میشه، در گذشته فقط شاهان و نجیبزادگان میتونستن به حیوانشون بده. اگه در ایران هزینه بالاست برای اینه که اینجا اقتصاد مال خر است.
نگفتم کسی که حیوان خانگی میاره به این چیزها فکر میکنه. من دارم به جاش فکر میکنم. مثل بقیه چیزهای زندگیش که من به جاش فکر کردم.
نوشتم فقیر در کسب پاسخهای انسانی، نه فقیر در تجربه پاسخهای انسانی. کسب، اکتیوه. تجربه، پسیوه. بالاخره برای هرکس عدهای پیدا میشن که پاسخهای انسانی نشون بدن، حتی اگه رندوم باشه.
تحلیل روانشناختی یک رفتار، به معنی فضولی در اون کار نیست. که اگه اینطور بود هیچ کاری رو نمیبایست تحلیل میکردیم.
حسی که حیواندوستی ایجاد میکنه، حسی نیست که فقط شما بدونی چیه. بقیه هم این حس رو دارند، و تحلیل متن درباره همون حسه.
تحلیل یک رفتار نمره دادن به افراد نیست، که بعد بگید از نظر من هجده میگیرند. تو نژادپرستها هم آدم بخشنده و مهربان وجود داره.
روز اول آوریل بود و از خواب پا شدم و با فوج پیامهایی مواجه شدم که نوشته بودند «دیدی؟ اون یارو عراقیه که قرآن رو سوزونده بود کشتن».
پرسیدم کی خبر رو زده؟ نمیدونستند. رفتند چک کردند و گفتند «ظاهرا رسانههای هندی». گفتم پس ندید بگیرید. رسانههای هندی کاری با حیثیت و آبروی ژورنالیسم کردهاند که نظیر کم داره. گفتند عه نمیدونستم، معذرت میخوام!
ولی نباید معذرت بخواهید. داشتن اطلاعات عمومی یک مزیته. نداشتنش یک عیب نیست (مگر اینکه درباره بقائت باشه). ولی همهچیز درباره اطلاعات عمومی و دانستن چیزها نیست. چرتکه انداختن هم مهمه. شما این رو انجام نمیدید. کسی که میخواد قتلی انجام بده که خبرش مهمتر از خود مقتوله، تو اولین روز آوریل این کار رو انجام میده؟
اینجوری میشه که سعی میکنند پلهای منهتن هم بتون بفروشن.
پرسیدم کی خبر رو زده؟ نمیدونستند. رفتند چک کردند و گفتند «ظاهرا رسانههای هندی». گفتم پس ندید بگیرید. رسانههای هندی کاری با حیثیت و آبروی ژورنالیسم کردهاند که نظیر کم داره. گفتند عه نمیدونستم، معذرت میخوام!
ولی نباید معذرت بخواهید. داشتن اطلاعات عمومی یک مزیته. نداشتنش یک عیب نیست (مگر اینکه درباره بقائت باشه). ولی همهچیز درباره اطلاعات عمومی و دانستن چیزها نیست. چرتکه انداختن هم مهمه. شما این رو انجام نمیدید. کسی که میخواد قتلی انجام بده که خبرش مهمتر از خود مقتوله، تو اولین روز آوریل این کار رو انجام میده؟
اینجوری میشه که سعی میکنند پلهای منهتن هم بتون بفروشن.