Anarchonomy
43.8K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
میگه مردم آمریکا مشکلی با ما چینی‌ها ندارند، دولت‌شون کرم می‌ریزه، و ما باید با دیپلماسی و پروپاگاندا سعی کنیم نذاریم دولت‌شون مردم‌شون رو همراه خودش کنه‌. طفلک خبر نداره که برعکسه، و ستیز دولت آمریکا با چین عقب‌تر از ستیز مردمش با چینه. که یعنی اگه قرار باشه…
اگه تاریخچه حکمرانی رو از تاریخ چین حذف کنی، هیچ‌چیز از تاریخش باقی نمیمونه، و اگه اقتدارگرایی رو از تاریخچه حکمرانی چینی حذف کنی، هیچ‌چیز ازون تاریخچه باقی نمیمونه. اما به صورت طنزآمیزی این اقتدارگرایی مزمن، به ضعف مزمن منجر شده. اقتدارگرایی همیشه از ضعف میاد، چون یه سری از مولفه‌های قدرت غایب بوده، که مجبور شدن خلائش رو با اقتدارگرایی پر کنند (این حتی در جنبه‌های نمادین هم صادقه: ارتش‌هایی که بیشترین ضعف رو در جبهه دارند، بیشترین اصرار رو برای اجرای مراسم رژه دارند). اگه کل برنامه یک ملت خلاصه به اقتدارگرایی بشه، کل ساختارش هم دچار ضعف مزمن میشه. و چین دچار این ضعف مزمنه. و با ضعف نمیشه مردم رو جذب کرد. نمیتونی به مردم آمریکا که به مطلقا همه‌چیز دسترسی دارند، بگی ما که نصف اینترنت رو مسدود کرده‌ایم، خیلی خوبیم!
که دو دلیل داره. یکیش تقریبا آمریکاییه، و یکیش جنرال‌تره. دلیل آمریکاییش اینه که «آزادی پل‌های پشت سر رو خراب می‌کنه». مردمی که طعمش رو بچشند، دیگه به قبلش برنمی‌گردند. به مردمی که آزادی رو چشیدن نمی‌تونی بگی ما که آزادی رو خفه کردیم، خیلی خوبیم! دلیل جنرالش هم اینه که آدم‌ها به صورت دیفالت اول به قدرت واکنش نشون میدن، بعد به آزادی و بقیه مسائل. و وقتی با کنترل و بگیر و ببند و فیلتر و سانسور داری اموراتت رو میگذرونی، یعنی ضعیفی و خودت هم میترسی از ضعف‌هایی که داری. و مردم به صورت عمومی از طرف ضعیف خوششون نمیاد. حالا هی بیا بگو خیابونامون تمیزه، برج‌هامون بلنده، همه‌جا داره ربات میچرخه، شب‌ها لامپ‌هامون زیاده، تونل‌هامون درازن، پل‌های کابلی‌مون درازن.
Anarchonomy
پروژه ۸۰۰ میلیون دلاری برای توسعه استودیو فیلم‌سازیش رو کنسل کرده چون بعد از دیدن سورا به این نتیجه رسیده که با این روند، هوش مصنوعی بساط این مشاغل رو جمع می‌کنه، و در آخر فرموده «اگه مقرراتی وضع نشه در این باره نمی‌دونم واقعا چطور قراره دوام بیاریم». ادبیات…
نفر اول: کلیپ‌های جدیدی که با سورا ساخته شده نشون میده که با انقلاب دموکراتیزاسیون سینما مواجهیم. که یعنی همه می‌تونند فیلم بسازند.

نفر دوم: چرت نگید آقا، سینما خیلی وقته که دموکراتیزه شده. از وقتی که همه گوشی هوشمند دارند، که همیشه همراهشونه، و تو همون گوشی هم می‌تونند فیلم‌شون رو ادیت کنند.

لازمه یه نفر سوم هم جواب این دو نفر رو بده: اینکه همه بتونند با گوشی‌شون فیلم بگیرند و ادیت کنند، دموکراتیزاسیون مستندسازی بود، نه فیلمسازی برای سینما. چون امکاناتی که برای ساخت سینمایی لازمه، فقط دوربین نیست، که دوربین گوشی که پیشرفت کرد بگیم پس همه‌چی فراهم شد. اما با هوش مصنوعی، میشه بدون اون امکانات، تصویر سینمایی خلق کرد. میشه نورپردازی داشت، و شهرک سینمایی داشت، و المان‌های سورئال داشت، و گریم داشت، و لباس داشت. اما دموکراتیزه شدن فیلمسازی سینمایی هم دموکراتیزه شدن قسمت بصریشه. برای محتوا همچنان باید فکر داشت، و چیزی که الان کمه فکره. و گرنه از درون جامعه بزرگ فیلمسازان جهان، باید انقدر شاهکار در می‌اومد که وقت نمی‌کردیم همه‌شون رو ببینیم. و اینطور نیست که این نسبت با رفع مانع امکانات، حفظ بشه. چون برای فیلمساز شدن کسی که فکر دارد، موانعی هست، اما برای اینکه فکرش رو بفروشه به کسانی که امکانات دارند، موانعی نیست. بنابراین همین الان در پیک خلاقیت هستیم.
نظر اینجانب این است که این عزیزان دارند زیادی جدی می‌گیرند همه این‌ها را. کشوری که قصد جنگ سرد داره، نمیاد بگه «درهای چین به روی همه باز است». فقط دو کوارتر پشت سرهم سرمایه‌گذاری خارجی منفی، ادبیات‌شون رو تغییر داد. این‌ها اول دلار تنفس می‌کنند بعد اکسیژن. البته توبه گرگ مرگه، ولی گرگی که بخواد جدی باشه ادبیاتش هم تغییر نمیده. در محله‌ای از یکی از شهرهای چین، که صدهزارنفر جمعیت داره، کل تعداد تولد در سال گذشته ۳۴۵ مورد بوده. اینو تو شبکه‌های اجتماعی خودشون گذاشتن. نصف مهدکودک‌های اون شهر با این روند اضافه‌ست. سرد و گرم چی عزیز؟ چه جنگی؟
برای فهمیدن اینکه مردم از چه تنوعی از آدم‌های مختلف تشکیل شدن، و بعد بفهمی که نمیشه مثل خمیر بشون شکل داد یا به هر سمت و سویی که باب میلت بود کشوند، نباید نظرسنجی کرد. باید نگاهی به بازار انداخت تا دید چه مارکت‌هایی برای چه چیزهایی وجود داره. مثلا اینکه برای چنین تتویی مارکتی وجود داره، باید نسبت به کلیت جامعه متواضعت کنه و رویاهای فرعونی رو از سرت بیرون کنی.
چرا روسیه قبل از سپاه شاهد رو نساخت؟
چون فکر نمی‌کردند نتونند پدافند اوکراین رو به طور کامل از بین ببرند. بعدا فهمیدن چیزی لازم دارند که ارزان باشه، و بتونه پدافند رو سرگرم کنه.

چرا وقتی کپیش رو در داخل روسیه ساختند هیچ بهبودی در طراحی ندادند و فقط رنگش رو مشکی کردند؟
چون آدمش رو ندارند. اگه آدمش رو داشتند لازم نبود شاهد رو کپی کنند. یک طرح دیگه رو دنبال می‌کردند.

چجوری آدم موشک کروز ساختن دارند، ولی آدم پهپاد ساختن ندارند؟
چون صنعت نظامی‌شون برای جنگ رشد نکرده بود. برای ادامه دادن پروژه‌های قدیمی رشد کرده بود. و کروز برنامه‌ای قدیمی داشت.

چرا وقتی پول زیاد هست، آدم‌هایی که ندارن رو جذب نمی‌کنند؟
چون آدم صنعتگر از داخل صنعت درمیاد، نه از اتاق خوابش. وقتی بیس صنعتی وجود نداره، آدم صنعتگر هم پرورش پیدا نمی کنه.

چرا وقتی پول زیاد هست، بیس صنعتی رو ایجاد نمی‌کنند؟
چون با پول ایجاد نمیشه، با تغییر طرز فکر ایجاد میشه. کسانی که روحیه کارآفرینی ندارند و دنبال بالا کشیدن ملک و املاک کارخونه‌ها هستن نمی‌تونند بیس صنعتی ایجاد کنند، و همون میراثی که هست هم از بین می‌برند.

چی کارآفرینی رو به حاشیه میبره و زمین‌دزدی رو به متن میاره؟
مسخره کردن آزادی. وقتی وانمود کنی آزادی سوژه‌ای برای سوسول بازی‌هاست، فرصت ایجاد ساختار حقوقی محکمی که بیزینس‌دوست باشه پیدا نخواهی کرد.

چیزها اینطور بهم ربط پیدا می‌کنند.
Anarchonomy
چرا روسیه قبل از سپاه شاهد رو نساخت؟ چون فکر نمی‌کردند نتونند پدافند اوکراین رو به طور کامل از بین ببرند. بعدا فهمیدن چیزی لازم دارند که ارزان باشه، و بتونه پدافند رو سرگرم کنه. چرا وقتی کپیش رو در داخل روسیه ساختند هیچ بهبودی در طراحی ندادند و فقط رنگش رو…
اونم نتونسته‌. آدمی برای ساخت شاهد داشت چون آدم‌هایی برای ده‌ها چیز دیگه نداشت. که در نتیجه الان نه نیروی هوایی داره، نه پدافند قابل اتکایی داره، و نه خیلی چیزهای دیگه که مردم خبر ندارن برای دفاع لازمه، و نداریم.
وقتی بیس صنعتی نیست هم میشه تک پروژه‌هایی داشت و چیزی ساخت. اما دستوری و ایزوله‌ست (مثلا: امر فرموده‌اند چیزی بسازید که بشود سفارت آمریکا در عراق را اذیت کرد).
یک گدای فلج میتونه یه گوشه بشینه و یک نقطه رو انقدر با سنگ بزنه که نشونه‌گیریش قوی بشه. یه گدای فلج دیگه یاد گرفته سنگ رو تیز کنه. این دو تا می‌تونند این توانایی‌ها رو بهم قرض بدن، در عین اینکه هر دو فلجند.
در تیک‌تاک و اینستاگرام، منبرهای مدیتیشن پرطرفدارتر از منبرهای مذاهب سنتی هستند، و عمده خطبه‌ای که می‌خونند درباره «زندگی در لحظه»ست، که غم گذشته را نخورید، و نگران آینده نباشید.
اما برفرض اینکه نصیحت درستی باشه، دارند غلط بیانش می‌کنند. فقط در لحظه بودن، یه ورزش ذهنی نیست که همون‌جوری بش بپردازی که به چیزهایی که دیسیپلین نیاز دارند می‌پردازی. کسی که فقط در لحظه زیست می‌کنه در چیزی غیر از دیسیپلین با بقیه فرق داشته، که تونسته در لحظه زیست کنه.
و فرقش در این بوده که آسایش رو از هدف بودن خارج کرده. چون آسایش تن و روان، هدف مردمه، غصه گذشته رو میخورند و نگران آینده‌اند. در گذشته آسایشی رو از دست داده‌اند، و در آینده ممکنه بیشتر از دست بدن. در گذشته چی هست که بش فکر می‌کنه؟ روزهایی هست که به سختی خونه‌ای رو آجر به آجر ساخت، و یه روز با یک زلزله ساده فروریخت. اون روزها روزهایی بود که تن، به مشقت افتاد، در حالی که می‌تونست نیفته. در آینده چی هست که بش فکر کنه؟ روزهایی هست که ممکنه خونه‌ش رو مجبور بشه بفروشه و دیگه سقفی بالای سرش نداشته باشه و تن، به مشقت بیفته. برای کسی که براش اهمیت نداره چه بر سر تن اومده یا خواهد اومد، چیزی در گذشته و آینده وجود نداره که بش فکر کنه.
اگه میخوان طرز کارش رو بیان کنند باید اینجوری بیان کنند.
این شبیه یک نظریه توطئه‌ست، ولی توطئه‌ای در کار نیست: «چپ خیلی وقت‌ها به کمک سرمایه‌داری اومده». مثل فمنیسم، که چپ می‌خواست زن رو از نظر مالی مستقل کنه، که منجر شد به اینکه نیروی کار دو برابر بشه، و در نتیجه ارزان‌تر بشه. یا قانون هشت ساعت کار در روز، که چپ می‌خواست جلوی استثمار بدنی کارگر رو بگیره که نصف روز ازش بهره‌کشی نکنند، اما منجر به باز شدن جا برای کارگران دیگه شد و پدیده تولید سه شیفتی رو ممکن کرد.
و حالا چپ داره قانون چهار روز کار در هفته رو پیگیری می‌کنه، و باز هم به نفع سرمایه‌داری خواهد شد.
خیلی از صنایع، وابسته به زمانی که مصرف‌کنندگان در اختیار دارند، نیستند. مثلا مهم نیست کسی که یک پالتو رو میخره چند روز در سال ازش استفاده می‌کنه. اگه قرار باشه هر زمستون یک‌بار هم استفاده کنه، دلیل کافی برای خریدنش وجود داره. و همچنین خودروی شخصی، و همچنین ظروف غذا، و همچنین چادر مسافرتی. و یا وقتی خریداری شد بدون توقف استفاده میشه، حتی اگه مصرف‌کننده متوجهش نباشه، مثل یخچال، مثل لامپ، مثل فرش.
در این بخش اقتصاد، که بیشتر تولیدات فیزیکی هستند، عامل اشباع‌کننده معمولا فضاست. مثلا برای یک خونه حداکثر سه تا فرش میشه خرید، نه دوازده تا. یا هر خونه یک تلویزیون لازم داره، نه پنج‌تا. وقتی همه خونه‌ها یک‌بار تلویزیون خریدند، بازار اشباع میشه.
در بخش دیگه اقتصاد، که بیشتر خدمات هستند، زمان عامل اشباع‌کننده‌ست. مثلا یک مرد هرماه یک‌بار لازم میشه که موهای سرش رو کوتاه کنه، نه بیشتر. یا روغن ماشین در در هر ایکس کیلومتر باید عوض بشه، نه زودتر.
تا آخر دهه دوم این قرن، و مخصوصا در دوره کرونا، خدماتی که بر پایه اینترنت بودند خوب پیش می‌رفتند، تا جایی که تقریبا یک حباب ایجاد شد. یعنی بسیاری از شرکت‌ها فکر کردند که بازار حالا حالاها جا داره. اما نداشت. چون هر فرد در طول روز نمی‌تونه از یه حدی بیشتر بیدار بمونه، و در زمان بیداری نمیتونه بعضی کارها رو از یه حدی بیشتر انجام بده. نمیتونه از ایکس ساعت بیشتر بازی آنلاین انجام بده، یا به موسیقی گوش بده، یا فیلم نگاه کنه. از تایمی که هرکس برای همه این‌ها داره، مقدار زیادیش توسط اسمارتفون‌ها بلعیده شده. مثلا اگه هرکس چهار ساعت فرصت داشت برای مصرف محتوا، بیشترش رو صرف تلویزیون می‌کرد، اما الان سه ساعت ازون چهار ساعت رو صرف گوشیش می‌کنه. پس کسانی که داشتند در حوزه تلویزیون کار می‌کردند، بخش زیادی از تایم مشتری رو باختند. اما با بزرگ‌تر شدن و مهم‌شدن شبکه‌های اجتماعی، در خود اسمارتفون هم اشباع رخ داد. کسی که سه ساعت صرف گوشیش می‌کرد، حالا دو ساعت از اون سه ساعت رو در شبکه اجتماعی می‌چرخید، نه در یک گیم و نه در یوتیوب. که پس یعنی صدها سرویس دیگه باید روی اون یک ساعت باقی مونده با هم رقابت کنند، و گلوی همدیگه رو پاره کنند.
چه اتفاقی میفته اگه یک روز کاملا تعطیل به هفته اضافه کنیم؟ به همه اون صدها سرویس دیگه، اکسیژن تازه تزریق میشه، تا نه تنها بتونند بقای خودشون رو تضمین کنند، بلکه صورت‌های مالی‌شون دوباره خبر از رشد بده.
توی فیلم‌ها سخت‌ترین کارها نجات یک پیرزن از داخل خونه‌ایه که دچار آتش‌سوزی شده، یا کسی که لبه پل ایستاده و می‌خواد خودش رو پرت کنه پایین و باید باش صحبت کرد تا منصرف بشه. اما این‌ها در برابر مورد آدم‌هایی که نمیخوان نجات پیدا کنند به سادگی آب خوردنه. توی فیلم‌ها به تلاش برای منصرف کردن کسی که میخواد برای خدمت به داعش شیعه به سوریه اعزام بشه که می‌دونی زنده برنخواهد گشت، تا به زعم خودش در برابر داعش سنی قرار بگیره، نمی‌پردازند، وقتی که این مجاهدت یک پوششه برای تأمین آینده مالی زن و بچه‌ش، چون حقوقش رو دلاری حساب می‌کنند، چون با مسافرکشی ریالی نمیشه آینده‌شون رو تأمین کرد، که خود این خودکشی برای مقداری دلار، یک پوششه برای غوطه‌ور شدن در احساسات مذهبی و شهادت‌طلبانه که منطق‌پذیر نیست و هر نوع بحث عقلانی رو در نطفه خفه می‌کنه، و خود این جنون مذهبی، یک پوششه برای افسردگی شدیدی که از تصادم با پوچی بش مسلط شده بود. خیلی‌ها حتی مکانیزم اینکه سه پوشش روی همدیگه قرار بگیرند رو درک نمی‌کنند، که چطور رخ داده و چطور شکل گرفته، چه برسه به اینکه بخوان به پایین‌ترین لایه‌ش نفوذ کنند تا اون فرد رو نجات بدن. که معنی دقیق «اگه ته جهنم هم باشی میام اون پایین و دستت رو می‌گیرم و می‌کشمت بیرون» همینه. چون جهنم چیزی نیست جز دفن شدن زیر خود. و من اعتماد به نفس این کار رو داشتم، که کشف کنم اونی که برام مهمه زیر چند لایه از خودش دفن شده، تا به پایین‌ترین طبقه‌ش برم و دستش رو بگیرم.
و این اعتماد به نفس، یک تفرعن بود. من هم زیر خودم دفن بودم. «مهارتم در کشف دروغ‌هایی که آدم‌ها به خودشون میگن، این مسئولیت رو روی دوشم قرار میده که دست‌شون رو جوری بگیرم، که اونجور دست‌گیری مسئولیت کسانی که مهارت من رو ندارند، نیست»، یک پوشش بود. پشت این پوشش میل شخصی‌ام از زنده نگه داشتن مصنوعی اون فرد رو پنهان می‌کردم. فرعون دوست داره آدم‌ها براش کار کنند، ولی در یک سطح بالاتر، دوست داره براش زندگی کنند! و این تفرعنی نبود که تو کتاب‌ها درباره‌ش بمون هشدار داده باشند. «برای من کار کردن» سطح مبتدی فرعون‌ شدن‌هاست. حالت پیچیده‌ترش «برای من زنده بودن» بوده. برای من کار کردن، یعنی به خاطر من جهنم رو تحمل کنند. اما برای من زنده ماندن، یعنی «چون من میخوام علیرغم جهنم، زنده باشند». من می‌دونستم نمیشه از زیر پوشش‌هایی که ساخته بیرونش کشید و نجاتش داد. می‌خواستم با مهارتم در از هم پاشوندن پوشش‌هاش، زیر پاش رو سست کنم، تا حرکتش به سمت مرگ با اختلال مواجه بشه، تا علیرغم جهنمی که توشه برای من زنده بمونه! چون دوست داشتم ببینم که «من خواستم» زنده باشد، و زنده ماند. چون دوست داشتم خدا باشم.

اینکه دستگاه MRI خودت باشی کار سختیه، که برای خیلی‌ها غیرممکنه. اما ازون سخت‌تر اینه که تصویر اسکن رو بپذیری و تسلیم حقیقت بشی.
به مقدسات من احترام بگذارند، به سلایق من احترام بگذارند، به پاسپورت من احترام بگذارند، به پرچم من احترام بگذارند...!
باید پرسید اینهمه احترام‌طلبی از کجا ریشه گرفته. و میشه اینطور پاسخ داد که در فرهنگ امپراتورپسند، «زندگی خوب، زندگی امپراتور است» تعریف شده. و چون همه به امپراتور احترام می‌گذاشتند، پس زندگی خوب زندگی‌ای است که همه بابت هرچیزی بت احترام بگذارند. که البته در تضاد کامل با تمام ادعاهای توحیدی آدم‌هاییه که هزاران ساله که مذهبی‌ بوده‌اند (بله، میشه به مدت هزاران سال، فیک بود).
اما این فقط درباره یک ایراد شخصیتی در افراد نیست. درباره عدم آگاهی‌شون از طرز کار دنیای فیزیکیه. در دنیای فیزیکی، احترام هیچ‌وقت با احترام‌طلبی به دست نمیاد. احترام با دفاع از حریم‌های فردی به دست میاد. اون امپراتوری که همه از ترس بش احترام می‌گذاشتند هم، در واقع احترام نداشت. چون اهانت بش به لایه غیررسمی جامعه منتقل شده بود. امپراتوری احترام داشت که اجازه نمیداد رعیت وارد حیطه حکمرانی بشه، و خودش هم وارد حیطه زندگی اون‌ها نمی‌شد، و اجازه نمیداد رعیت هم وارد حیطه زندگی همدیگه بشن. وقتی این فاصله‌ها و حریم‌ها محفوظ و برقرار بود، خود به خود همه برای همدیگه محترم میشدند. رعیت برای رعیت. رعیت برای شاه. و شاه برای رعیت.
تا وقتی حق و حقوق پایمال میشه، و حریم‌ها درهم‌شکسته‌ست، و هرکی به خودش اجازه میده خودش رو در زندگی دیگری فرو کنه، هیچ خبری از احترام نخواهد بود. حتی برای اون‌هایی که انقدر مبتلا به تفرعن هستند که خیلی بش نیاز دارند.
گاهی منظور خاصی نداری، و همین منظور بدیه.
#استفراغات_معماران
دروغ اول آوریل یا دروغ سیزده، برای دوران ساده‌تری بود. میشه امروز هم باش سرگرمی ساخت، ولی دیگه متعلق به این دوران نیست. نه به این دلیل که در دنیای پیچیده دیگه آدم ساده‌لوح پیدا نمیشه که سر کارش گذاشت، که اتفاقا زیاد هست. بلکه به این دلیل که این سر کار گذاشتن، با اینکه دوستانه بوده، دوز خفیفی از خباثت هم لازم داشت. و اون خباثت نمکین، در خباثت غلیظ رسانه‌ای دنیای امروز ما، گم میشه و در نتیجه خوب جواب نمیده. مزاج آدم‌های عصر ما، فارغ از سطح آی‌کیوشون، با شوری مزمن تغییر کرده، و نمک‌های خفیف رو یا حس نمی‌کنه، یا راضیش نمی‌کنه. ما در دورانی هستیم که جلوی چشمان خودت انفجار کپسول گاز رو اصابت موشک هوا به زمین معرفی می‌کنند، و گله‌های سایبری‌شون هم‌راستا با این روایت بازنشرش میدن، و چون تعدادشون بالاست میگن «پس روایت ما درسته». تو چنین محیطی، دروغ اول آوریل مثل صدای ترکیدن یه بادکنک تو شب چهارشنبه سوریه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه زمانی پردازش تکراری، معضلی بود برای صنعت الکترونیک. ولی امروز نیست، هرچند که راه ادامه داره. معضل امروز جابجا کردن حجم زیاد دیتاست. کاری که اینجا داره می‌کنه، سی‌پی‌یو رو داغ نمی‌کنه (که خود این چندسال پیش باورنکردنی بود)، بلکه داره کارت مموری رو داغ می‌کنه. و کسانی که توی این بخش کار می‌کنند میگن نسل بعدی این کارت، نیاز به هیت‌سینک یا حتی فن خواهد داشت!
اونایی که بتونند این معضل رو برطرف کنند، یا راه‌حل‌های جدیدی برای خنک‌کردن پیدا کنند، پول پارو خواهند کرد.
ناآگاهی مردم ما ازینکه ارتش مدرن چطور کار می‌کنه، و باید چطور کار کنه، و همزمان ناآگاهی‌شون ازینکه کشور در دست چه عقب‌مانده‌هایی قرار داره، باعث میشه با خرده اطلاعاتی که ناخواسته در معرض قضاوت عموم قرار گرفته‌اند، دچار ابهامات و سوالات زیادی بشن، و چون جوابی براشون ندارن، به سلسله‌ای از قصه‌های عامه‌پسند، که بیشتر در گروه‌های خانوادگی واتس‌اپ دست به دست میشن، متوسل بشن، که بیشتر از قبل در سوء تفاهم غرقشون می‌کنه.
اینکه نفر دوم نظام فقط به خاطر سهل‌انگاری لجبازانه در استفاده از موبایل در فرودگاه بغداد هدف قرار گرفت و کشته شد، به هیچ تجربه و اندوخته‌ای تبدیل نشده، و باز نفر اول نظام در سوریه با خریتی مشابه، به همون سرنوشت دچار میشه. این وضعیت رو در هیچ ارتش مدرنی در دنیا پیدا نخواهید کرد. حتی در ارتش کشورهای کوچکی که در حد یک جزیره‌اند. چون بیسیک‌ترین وظیفه سازمانی هر نیروی نظامی، اضافه کردن حداقل آخرین اشتباه، به تجربه انباشته‌ست (حفظ تجربه بدست اومده از اشتباهات قدیمی‌تر، کمی سخت‌تره). این رفتار، فقط از تشکیلات پوچگرا که از تعدادی آدم پلشت و مسئولیت‌گریز که تربیت نادرستی داشته‌اند، دیده میشه. تازه اگر به بحث اختلالات ذهنی‌شون نپردازیم که یک مسئله مفصل دیگه‌ست. مردم ما هنوز با این واقعیت که قدرت به طور کامل در دست چنین کسانیه مواجه نشده‌اند، یا اگه شده باشند خودشون رو به ندیدن زده‌اند. قدرت اگه دست خونریزترین افراد جدی و با دیسیپلین هم باشه، خسارتش از وضعیتی که ایران بش دچاره، به مراتب کمتر خواهد بود. متأسفانه رنگ خون دل خیلی‌ها رو خالی می‌کنه، و ابعاد واقعی خسارات رو در محاسبه‌شون لحاظ نمی‌کنند. فرق حاکم خونریز عادی و حاکم پلشت غیرعادی، مثل فرق قاتلی که مأموریت داره پدری رو در آپارتمانش و جلوی زن و بچه‌ش ترور کنه، با یک دیوانه زنجیریه که برای کشتن همون پدر کل مجتمع مسکونی رو آتش میزنه. توی دومی خون نیست، ولی عزاداری خیلی بیشتری ایجاد خواهد کرد.
اگه تونستیم جلوی آتش‌سوزی رو بگیریم، بعدش می‌تونیم بیاییم صحبت کنیم که روش ارتش مدرن در برگزاری جلسات فرماندهی و ارتباط بین کسانی که مسئولیت عملیاتی دارند چجوریه، و چه زیرساخت ارتباطی رادیویی شبکه‌ای نرم‌افزاری میخواد، و تکنولوژی چه راه‌حل‌هایی براش ایجاد کرده که قبلا نبوده و چطور روی چابکی نیرو در انتقال داده و پایین آوردن ریسک، تأثیر گذاشته، و همه این‌ها چقدر سواد و سرمایه‌گذاری فنی میخواد.
مردم ما در غار زندگی می‌کنند، و این توعیت فقط یکی از هزاران علامتشه. واردات نفت اسراییل به چهار میلیارد دلار در سال هم نمیرسه، و اگه یه حالت ایده‌آل رو در نظر بگیریم شش میلیارد دلار بیشتر نیست. در طول سی سال، با فرض ثابت موندن قیمت، که فرض خوش‌خیالانه‌ایه، به دویست میلیارد دلار هم نمیرسه. در حالی که یک اقدام نظامی همه‌جانبه که بتونه حکومت فعلی رو ساقط کنه، میتونه دو برابر این هزینه داشته باشه، با فرض اینکه معضلات دیگه‌ای برای اسراییل ایجاد نکنه. و تا سی سال دیگه اسراییل نفتی هم نیاز نداره، و بیشتر ناوگان حمل و نقلش برقی شده‌اند، و مابقی نیاز که مربوط به پتروشیمی خواهد بود رو از آفریقا تأمین خواهد کرد.
وقتی ندونی دنیا چه تغییراتی کرده، و اقتصادهای دنیا دارند چطور پیش میرن، یعنی داری تو غار زندگی می‌کنی. اینکه چین میتونه نفت رو مفت از ایران بخره، فقط به خاطر تحریم نیست. به این دلیله که وضعیت بازار هم این اجازه رو بش داده. چیزی که ما برای عرضه به دنیا داریم، که تنها چیزیه که برای عرضه به دنیا داریم، دیگه اونجوری که قدیم بود نیست. نمیتونی نفت رو بذاری رو میز و بگی خب، حالا سجده کنید!
پشت هر ادعا که «اسراییل فلان آمبولانس را عمدی زد» این پیش‌فرض وجود داره که «یهود کار سهوی نداره».
و گرنه چطور ممکنه درصد بالای خطا در نظر نگرفت برای جنگی که از لحاظ درگیری با مردم عادی، نمونه مشابهی در دنیا نداره؟ مسئله فقط عملکرد دولت فعلی اسراییل، و حتی هر دولتی در اسراییل نیست. مسئله درباره رنج واقعی عملکرد هر نیرویی، حتی شما، در این شرایطه. رنج واقعی خطا در غزه رو باید چطور بدست آورد و چطور مقایسه کرد، وقتی هیچ مرجعی وجود نداره؟ پروتکل جراحی برش روده، وقتی تنظیم شد که حداقل یک‌نفر درست انجامش داد. چطور ممکنه پروتکلی داشته باشی، در حالی که تا اون لحظه هیچ جراحی موفقی وجود نداشته؟ عملکرد موفق، و سپس پروتکل رو، تجربه تعریف می‌کنه، نه آرزو. آرزوی من میتونه این باشه که دیوارهای آپارتمان هشت طبقه رو با بلوک‌هایی به ضخامت شصت سانت بسازم، و همزمان در زلزله مشکلی ایجاد نشه. اما این فقط یه آرزوئه، و ساختمونی با اون وزن نجومی، در زلزله افتضاح خواهد بود.
اگه بپذیرند که یهود هم کار سهوی داره، دیگه با اون قصه‌های قبلی‌شون که همه‌چیز زیر سر یهودی‌هاست و دنیا رو اداره می‌کنند، تناقض پیدا می‌کنه. چون نمیشه انقدر باهوش باشی که دنیا رو اداره کنی، و همزمان اشتباه هم بکنی.
عجله آدم امروزی به endgame فرض کردن وقایع، مشابه تاریخی نداره. اندگیم، یا مرحله آخر، یا دست آخر بازی، درباره اینه که «همه‌چی همینجا تموم خواهد شد» یا «به تهش رسیدیم». وقتی یک ویروس در تمام دنیا مردم رو قتل عام می‌کنه، و اقتصادها رو فلج می‌کنه، میگه «تمومه». و وقتی واکسنی ساخته میشه که از پس اون ویروس برمیاد، یه جور دیگه میگه «تمومه». درسته که اون تمومه با این تمومه در نقطه مقابل هم قرار دارند، که یکیش به معنی «دیگه کاری از دست‌مون برنمیاد و طبیعت برنده شد»‌ست و اون یکی به معنی «دیگه کاری از دست طبیعت برنمیاد، برنده شدیم» است، ولی هر دو در اینکه اندگیم حسابش می‌کنند مشترکند.
از وقتی من یک کودک خردسال بودم عده‌ای در یمن داشتند افراد بی‌گناه رو گروگان می‌گرفتند، و عده‌ای دیگه با روش‌های مختلف سعی می‌کردند باشون معامله کنند تا اون افراد آزاد بشن. اما همچنان وقتی پابرهنه یمنی موشکی شلیک می‌کنه، اندگیم حسابش میکنند.
آدم قدیم اینجوری نبود، و اندگیم رو در دوردست افق زمان می‌دید. چون بیشتر اطلاعاتش محلی و مربوط به دو سه کیلومتری دهاتش بود، و در اون محدوده همه‌چیز خیلی تکراری و ساده و بی‌رویداد بود. و همین حتی باعث می‌شد خودش رو خیلی بی‌اهمیت ببینه. در فرهنگ‌های اجدادپرست، رویدادهای مهم یا جای دوری در گذشته‌اند، یا جای دوری در آینده. خود اینکه اجداد، مقدسند، به این ربط داده میشه که در دوران‌شون اتفاقات مهمی افتاده، و ما که در دوران‌مون هیچ اتفاقی نمیفته، در برابر اون‌ها پستیم، و باید اون‌ها رو گرامی بداریم!
اما آدم عصر جدید، دیگه آدم محل خودش نیست. تحت بمباران اطلاعاته، و به همه‌جا وصله. بنابراین اینطور حس می‌کنه که همه اتفاقات مهم داره در دوره حیات خودش رخ میده. در حالی که خبر خاصی نیست.
اندگیم دیدن همه‌چیز، یک عارضه متضاد هم داره. و اون ندیدن چیزهاییه که دارن واقعا رخ میدن. چون کند رخ میدن، و آدمی که ساعت ذهنش با ریتم تند اخبار ست شده، حسشون نمی‌کنه. مثل گسترده شدن بال دولت‌ها. در عین اینکه خبر خاصی نیست، خبرهایی هم هست از وضعیتی که قبلا وجود نداشته. دولت سنگاپور همه رو موظف کرده ماشین‌شون رو به مراکز از قبل تعیین‌شده ببرند، تا روی داشبوردشون یه مانیتور نصب بشه، که نشون بده تو هر محدوده ترافیکی که قرار دارند، چقدر حق تردد باید پرداخت کنند! اینکه بابت جابجا شدن هم ازت پول بگیرند، در حالی که قبلا بابت خود ماشین و بنزین توی باکش و دی‌اکسید کربنی که تولید می‌کنه، ازت گرفتن، یک چیزه؛ و اینکه خودت موظف باشی ماشینت رو ببری تا دستگاهی که نشون میده چقدر ازت تیغ زده میشه رو نصب کنند، یک چیز دیگه‌ست. این حالت فرهنگی که شهروندان به چنین پدیده‌ای راضی باشند، و حتی تشکر کنند که نصبش سریع انجام میشه و معطلی نداره، چیزیه که پنجاه سال پیش وجود نداشته. این هم یک اندگیم نیست (این انتهای چیزی نیست)، اما اون‌هایی که درگیر سندروم اندگیم‌بینی هستند، دارند این چیزها رو نمی‌بینند.
Anarchonomy
عجله آدم امروزی به endgame فرض کردن وقایع، مشابه تاریخی نداره. اندگیم، یا مرحله آخر، یا دست آخر بازی، درباره اینه که «همه‌چی همینجا تموم خواهد شد» یا «به تهش رسیدیم». وقتی یک ویروس در تمام دنیا مردم رو قتل عام می‌کنه، و اقتصادها رو فلج می‌کنه، میگه «تمومه».…
درباره هوش مصنوعی مسئله‌ای مطرح شده از سال‌ها پیش به نام اتاق چینی. که اتاقی رو فرض می‌کنند که یک فرد توش نشسته و زبان چینی بلد نیست، ولی کتاب‌ها و اسنادی در اون اتاق هست که نسبت بین کلمات چینی با هم رو ترسیم کرده. مثلا فلان حرف در جواب فلان حرف میاد. اگه این فرد همه‌شون رو حفظ کنه، و ما از زیر در یک کاغذ بندازیم داخل که روش به چینی نوشته باشه «صبحانه چی میخوری؟»، و از چیزهایی که خونده کلمه چینی «قهوه با شکر» رو بنویسه زیرش و پس بده، بدون اینکه بدونه معنی اون کلمه قهوه با شکره، معنیش اینه که چینی رو یاد گرفته؟ فعلا مدل‌های زبانی هوش مصنوعی دارن اینجوری کار می‌کنند. و وقتی حجم چیزی که تو اتاق‌شون برای مطالعه وجود داره، زیاد میشه، جواب‌هایی که میدن دقیق‌تر میشه. بدون اینکه بفهمند دارند چی میگن. و بعد این سوال مطرح میشه که «نکنه خود ما آدم‌ها هم داریم همینجوری جواب همدیگه رو میدیم؟». سوال درباره اینکه هوش مصنوعی چیست، سوال‌هایی درباره اینکه هوش خودمان چیست ایجاد کرد.
اما بدون اینکه خیلی در جنبه فلسفی مسئله فرو بریم هم میشه افکت اتاق چینی رو در مواجهه با اخبار دنیایی که به شدت متصل است، دید. این صحنه تکراری که یک زن در برابر بغض یک بچه غریبه میگه «آخی» رو همه دیدن. بیشتر اون زن‌ها ترحم ویژه‌ای نسبت به اون بچه ندارند. اما یک تراکنش تعریف شده برای چنین موقعیتی، که طرف مقابل بغض میده، و تو در قبالش «آخی» تحویل میدی. مهم نیست که اون آخی برات معنی داره یا نداره. مهم اینه که عبارت مقابل بغض، آخی است. همونطور که آدم تو اتاق می‌دونست عبارت قهوه با شکر، مقابل عبارت صبحانه قرار می‌گیره.
تراکنش‌ها تحت تأثیر فرهنگ هستند. پاسخ تعریف‌شده در فرهنگ شهری کوچک در دو هزارسال پیش، به یک خبر، قطعا متفاوته با پاسخ تعریف‌شده در فرهنگ یک مگاسیتی در قرن بیست و یکم. و البته در تاریخ معاصر، لازم نیست فاصله دو هزارسال باشه تا تفاوت فاحش باشه‌. پاسخ دیفالت پنجاه سال پیش به غذاخوردن در ملاء عام در ماه رمضان، خشم فیزیکی بود. پاسخ دیفالت الان، خندیدنه. نه آدم اون موقع معنی اون خشم رو می‌دونست، نه آدم الان معنی این خنده رو. هر دو عبارت مقابل عبارت رو در برابرش قرار میدن. قهوه با شکر اون روز، اون بود، و قهوه با شکر امروز، اینه.
به همین ترتیب خیلی از تحلیل‌ها و سخن‌پراکنی‌ها درباره واقعه روز، هرچی که هست، در واقع یک بروز فرهنگی درباره اون واقعه‌ست، نه ارائه تحلیل یا فکر. وقتی طرف میگه «این‌ها واکسن رو به همه زدن تا ببینند چند درصد مردم تمرد می‌کنند» در حال ارائه یک تحلیل نیست. داره فرهنگی که توش قرار داشته رو بروز میده.
اینو برای یک نوجوان درست کردم، و خوشش اومد.
بعد بش گفتم تکلیفت اینه که ثابت کنی اشتباهه، و خوشش نیومد.
چه چیزی مانع اسراییله که اجازه نده ۱۲۰ هزارنفر در آخرین جمعه در مسجدالاقصی نمازشون رو بخونند؟ اینا که برخلاف حماس اسلحه ندارند. اگه بخواد ببنده کسی نمیتونه کاری بکنه. خرجش تعدادی گاز اشک‌آوره و مقداری تبادل فحش. فشار بین‌المللی هم نمیتونه بیشتر ازین باشه که بابت نسل‌کشی محکومش کنند. اسراییل در محکوم شدن آلردی به سیاهی رسیده و بالاتر از سیاهی رنگی نیست.‌ روسیه، چین، هند، کل آفریقا، کشورهای عربی، شرق اروپا، آمریکای لاتین، در موقعیت مشابه، این بساط رو جوری جمع میکردن که کسی حس نکنه اونجا عبادتگاهی هست، و فکر کنند موزه‌ست. چی مانع اسراییله که مثل روسیه، چین، هند، کل آفریقا، کشورهای عربی، شرق اروپا، آمریکای لاتین، عمل نمی‌کنه؟