Anarchonomy
43.9K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
https://t.me/mamlekate/86188 در هر کشوری، با هر وضعیتی از حکمرانی، و با هر سیستم اقتصادی، قحطی مصنوعی چیزی رو ایجاد کنی، قیمتش با بیرون ازون کشور تفاوت فاحش پیدا خواهد کرد. این جداست از گروگانگیری رایج که در ایران وجود داره و نباید با هم قاطی‌شون کرد. اگه…
فکر کردید فقط آخوند بیسواد به بهانه استراتژیک بودن غذا، پول و خیلی چیزهای دیگه رو فدای کشاورزی می‌کنه؟
کشاورزان فقط ۱ درصد جمعیت اروپا هستند، ۱ درصد هم در اقتصاد اروپا نقش دارند، اما ۵۰ درصد سوبسیدهایی که اتحادیه اروپا میده، متعلق به اون‌هاست!
Anarchonomy
فکر کردید فقط آخوند بیسواد به بهانه استراتژیک بودن غذا، پول و خیلی چیزهای دیگه رو فدای کشاورزی می‌کنه؟ کشاورزان فقط ۱ درصد جمعیت اروپا هستند، ۱ درصد هم در اقتصاد اروپا نقش دارند، اما ۵۰ درصد سوبسیدهایی که اتحادیه اروپا میده، متعلق به اون‌هاست!
یعنی هنوز بتون اثبات نشده که اندازه من نمیفهمن؟ اندازه من میفهمیدن بعد از سال ۲۰۱۴ از روسیه گاز میخریدن؟ یا به راین‌متال اجازه میدادن بره اونجا خط تولید بزنه؟ یا به زیمنس اجازه میدادن بش قطعات تانک بفروشه؟
چون یه چیزی استراتژیکه، معنیش این نیست که باید خل‌بازی درآورد درباره‌ش. انسان‌ها هزاران‌ساله که غذاشون رو بدون سوبسید دولتی تهیه کردند و اگه موفق نبود الان اروپایی وجود نداشت.
اِنی‌وی، درست یا غلط منظور اینه که هرچیزی که در ایران می‌بینید «سیاست آخوند» نیست‌. یه دولت دموکراتیک هم داشتیم بسیاری ازین سیاست‌ها رو دنبال می‌کرد.
Anarchonomy
بیخ گوش همونجایی که دویست نفر رو کشتن یا زخمی کردن، و راحت سوار ماشین شدن و رفتن، یه ایستگاه پلیس هست. الان دیگه اخبار رو نه برای خودشون، که برای واکنش‌های مردم بشون، دنبال می‌کنم. چون در بسیاری از موارد سرگرم‌کننده‌ست، اگه آموزنده هم نباشه. مثلا فکر مردم…
بزرگواران، چون دولت‌های خلافکار جهان‌سومی فالس فلگ‌ها را طراحی می‌کنند، معنیش این نیست که هرچیزی فالس فلگ است!
بذارید یه چیزی بتون یاد بدم که نه تو مدرسه بتون یاد دادن، نه پدر و مادرتون بتون یاد داد: وقتی با یک رویداد مواجه میشی، به طور طبیعی یه سری چرتکه میندازی که بفهمی موضوع چیه. عیب نداره اگه دچار خطا بشی. گربه هم ممکنه برس مو رو با دم سگ اشتباه بگیره. اما قبلش باید چک کنی که دارم محاسبه رو انجام میدم که ببینم چه خبره، یا دارم انجامش میدم که به یک نظر خاص صحه بگذارم؟ اگه دومی بود باید ریست کنی، و از اول شروع کنی.
مهم نیست اون نظر درسته یا نه. هدف محاسبه نباید صحه گذاشتن باشه. «پوتین ابایی از کشتن مردمش نداره» نه تنها یک نظر درست، بلکه یک فکته. اما هدف از بررسی هرچیزی نباید صحه گذاشتن بر این فکت باشه.
وقتی یه حادثه پیش میاد که به فیزیک مربوطه، مثل برخورد یک کشتی با پل فلزی و فروریختنش، تازه متوجه میشی که اطلاعات مردم چقدر ناچیزه، تا جایی که تو ذهن‌شون تصور می‌کنند کشتی هم مثل ماشین ترمز داره! (هرچند که روشون نمیشه این رو توی جمع بیان کنند)، و یا هرجور دلش خواست میتونه مانور بده، یا اگه برقش قطع بشه با یه سری کارهای دستی میشه کنترلش کرد.
الان به مدد نوآوری در تولید محتوا، مطالب فنی بازدیدهای میلیونی می‌گیرند در اینترنت، و اتفاقا همین غلط‌اندازه. چون وقتی عددهای میلیونی رو می‌بینی این تصور برات ایجاد میشه که «پس همه اینو دیدن». در حالی که اون عدد، تازه بر فرض دروغ نگفتن مالک پلتفرم درباره آمار بازدید، معرف بخش خیلی کوچکی از مردمه، و هنوز خیلی فاصله داریم با اینکه اطلاعات عمومی همه بالا بره.
Anarchonomy
درباره کشتی و کشتیرانی، این کانال یوتیوب بهترین محتویات رو تولید می‌کنه، و سبک توضیحش هم رنج وسیعی از آی‌کیو مخاطبین رو پوشش میده https://youtube.com/@CasualNavigation
هرجا می‌بینید مردم نسبت به موضوعی خیلی پرتند، پشتش رو نگاه کنید متوجه میشید به خاطر اینه که از لجستیک اون موضوع هیچ درکی ندارند.
مثلا دقت کنید که چطور قدرت دریایی ارتش‌های مختلف، در چشم عوام، به سرعت موشک و اژدرها و این چیزهاست. در حالی که قدرت دریایی آمریکا در اینه که داره غذای هزاران نفر نیرو رو در سراسر آب‌های دنیا تأمین می‌کنه، و نه کالری و پروتئینش کم و زیاد میشه، و نه باکتریش. اگه من سریع‌القلم بودم و جرز دیوار رو هم به عقب‌ماندگی فرهنگی ربط می‌دادم می‌گفتم «ملتی که باید صدبار بش بگی تو زمستون زنجیر چرخ بذار تو ماشینت، و آخرش هم نمیذاره و تو راه گیر می‌کنه، هیچوقت نمیفهمه لجستیک چیه»، ولی سریع‌القلم نیستم، و به خلق و خو ربطش نمیدم. من به سیستم آموزشی ربطش میدم که بچه‌ها رو عادت نمیده به لجستیک پشت فعالیت‌های انسانی توجه کنند.
Anarchonomy
اشتون کارتر که خاطرتان هست؟ وزیر دفاع اوباما بود. قبل ازون در وزارت دفاع کلینتون کار می‌کرد. امروز بعد از کنفرانس خبری پمپئو که ایران رو مسئول حمله به تانکرها اعلام کرد، گفته وزیر خارجه عمدا گفت که واکنش ما در برابر این اقدامات خصمانه، اقتصادی و دیپلماتیک…
پنج سال پیش درباره بیروتیزه شدن سیاست خارجی حکومت نوشته بودم، الان میشه گفت سیاست داخلی هم دمشقیزه شده: «پذیرفتن واقعیت اقلیت بودن طرفداران، و متمرکز کردن‌شون در پایتخت، و اکتفا به تجمعات سالنی». در فرآیند بعثیزاسیون جمهوری اسلامی، اون قسمت واردات مزدور بیگانه، تازگی نداره. اشغالگران ایران از همون ۵۷ یک گنگ چندملیتی بودند. پاسپورت لیبی و لبنان و عراق تو جیب خیلی‌هاشون بود. تنها چیزی که تازه‌ست، عقب‌نشینی به همون سنگریه که بشار اسد توش پناه گرفته.
یه روزی دوستی دستم رو گرفت و برد به جمع خانوادگی‌شون و به عنوان ناظر حاشیه‌ای سفره، شاهد مدیریت پدرشون بودم، که تا قبل ازون مشابهش رو ندیده بودم، طوری که حس کردم برای اولین باره دارم یک پدر مسلط رو می‌بینم. چون تسلطش طوری بود که نیاز به بلند کردن صدا نداشت، و حتی نیاز به امر و نهی مکرر هم نداشت، و حتی نیاز به بازی‌های چشم و ابرویی هم نداشت. انگار همه داشتند از جاذبه‌ش دستور می‌گرفتند، نه خودش، و رفتار مورد تأیید رو از بر بودند. شاید کمی خشک به نظر بیاد، ولی یک اثر هنری در تربیت بود. و کنجکاو شدم بدونم عامل اصلی این هنرمندی چی بوده، و از پسره سوالاتی کردم، و یکی از جواب‌ها نسبت به بقیه برق می‌زد، و اون هم درباره استقلال مالیش بود. طوری همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کرده بود که اگه همه بچه‌ها ناگهان ناخلف شده و همه حساب‌ها رو خالی کرده و فرار کنند، باز دارالحکومه خانوادگیش تکون نخوره. و البته بعلاوه مواردی دیگه که باعث می‌شد همه به این نتیجه برسند که به این بابا نمیشه ضربه زد و در رفت.
این روزها که داریم سخیف شدن مقدسات رو می‌بینیم، مثل تخطئه حدیث خلخال دختر یهودی، و مثل کیک تولد برای امام حسن‌جون! که نه یک جریان جدید، که نمودهایی تازه از جریانی هستند که خیلی وقته شروع شده، و فقدان ریش‌سفیدی که بتونه این بساط رو جمع کنه، یا به حاشیه تبعیدش کنه، یاد اون پدر افتادم که مستقل بودن رو علامت اول حلال بودن روزی می‌دونست. البته چندان مذهبی نبودند و حداقل از کلماتش زیاد استفاده نمی‌کردند و مثلا به نان حلال می‌گفت نون درست! و از نظرش نون درست نونیه که ابتدا تونسته باشه تو رو از وابستگی دیگران خارج کرده باشه، چون در اون صورت میتونی جرئت کنی نظرت رو بگی، یا اصلا نظری داشته باشی.
پول نامشروع معمولا اینجوری نیست، و از راه‌هایی بدست میاد که همون راهیه که دهنت رو هم می‌بنده. یعنی خاصیت موازی اون مسیره، و نمیتونی ازش عبور کنی، و مدعی باشی تأثیری روت نداشته. هرچند می‌تونستم مثال‌های نقضی برای اون پدر بیارم ولی خودم هم می‌دونستم که با شواهد همخوانی داره. و هیچ شاهدی درشت‌تر از همین بی‌پدری مذهب که در ایران می‌بینیم نیست. تمام چیزهایی که داریم در کارناوال‌ها و در خیابان و در مساجد و در هیئت‌ها و در همه‌جا می‌بینیم، از بی‌پدری مذهبه، و اینکه پدری وجود نداره هم به این برمیگرده که نون هیچ‌کس نون درست نیست، چون همه دارند از مسیری کسبش می‌کنند که اتوماتیک وابسته‌شون می‌کنه، و چون وابسته‌اند حتی اگه بخوان هم نمی‌تونند رأی و نظری داشته باشند، که بعد بخوان جاذبه‌ای داشته باشند، که بعد بخواد بدون بلند شدن صدا عده‌ای نشانده بشن سرجاشون و روش‌هایی پرت بشن به حاشیه.
الان این یک تصور رایجه که نظر داشتن، یک چیز لاکشری برای روزیه که در یک آزادی مطلق فانتزی قرار داشتیم. اما نظر داشتن فقط درباره بهره‌مندی فرد از آزادی نیست، درباره آفت‌کشی هم است. اساسا در هر مزرعه‌ای از بین رفتن آفت، از قرار گرفتن دو چیز در مقابل هم بدست میاد. همین که نظری هست و رأیی هست، فضا رو برای آفت‌ها تنگ می‌کنه. و وقتی نظری و رأیی نیست، آفت تا نابود کردن کل مزرعه پیش خواهد رفت. و الان داره همین کار رو می‌کنه.
برای لغو تحریم ابرآروان شاش دارند، اما پیش پیش به پاکستان هشدار میدن که طرف گاز ایران هم نره.
جفت‌شون باید تا گردن تحریم باشند، اما همین‌ها نشون میده شاخ‌شون به نفع ما تیز نیست. انگار احساس وظیفه می‌کنند که روسیه رو نجات بدن، نه ما رو. ازون طرف جلوی اوکراین رو می‌گیرند که اهدافش رو در خاک روسیه انتخاب نکنه، و ازینطرف مراقبت می‌کنند یک وقت عرضه گاز به بازار بیشتر نشه. اونجایی هم که اجازه افزایش عرضه انرژی رو میدن، مثل مورد عراق، اجازه‌ش اینجوریه که با مازوت معامله بشه، و سرطانش رو ما بگیریم.
نظراتی که قبلا نوشتم نیاز به ویرایش نداره: ۱- سگ روسیه رو به ما ترجیح میدن ۲- ایرانی که به یک
Failed state
تبدیل شده باشه براشون آپشن برتره.
یکی از نکات داستان نوح که بش توجه نمیشه، چون اساسا کسی علاقه‌ای نداره که بعد بخواد توجه هم بشه، اینه که هیچ‌کس ازون مجموعه کفار، که به نوح و ایده اومدن طوفان می‌خندیدند، که معلوم نیست چندنفر بودند، فیلم هم بازی نکرد! که یعنی در باطن فکر کرده باشه نوح یک آدم خل‌وضعیه که سال‌هاست خودش را درگیر یک پروژه نجاری کرده، اما با خودش بگه برم الکی خودم رو از دوستانش جا بزنم و صمیمی بشیم، که هم در بین‌شون باشم و هم نباشم، که اگه احیانا این اتفاقی که میگه افتاد، دستم به یه جا بند باشه!
چرا این اتفاق نمیفته؟ برای اینکه باید حق عضویت پرداخت کنه. جزء هر جمعی باشی، یک هزینه اشتراک نامرئی وجود داره که داری به طور مداوم پرداختش می‌کنی. اگه بخوای به دو تا جمع پرداخت کنی، معلوم میشه که سهم کاملت رو پرداخت نمی‌کنی. و اگه کامل پرداخت نکرده باشی، رانده میشی. کلا زندگی در اجتماع نیاز به باج دادن‌های تمام‌نشدنی داره. یه چیزهایی میدی، تا یه سری از آزارها بت نرسه. از فداکاری گرفته تا لبخند زدن. خوش اخلاقی، گشاده‌رویی، مسئولیت‌پذیری، همنوع‌دوستی، هیچوقت دیفالت نیستند. دیفالت جامعه آزاررسانیه (متأسفانه این رو در مدرسه‌ها به بچه‌ها نمیگن). اگه باجی بدی که آزار متوقف بشه، از حالت دیفالت خارج شده و در یک وضعیت مطلوب ولی شکننده قرار می‌گیری. اگه بخوای به دو جمع متقابل باج بدی، از هردو طرف رانده میشی، و این ریسکت رو دو برابر می‌کنه. در واقع عده‌ای متوجه ریسک طوفان بودند، اما ریسک از دو طرف رانده شدن رو بیشتر از ریسک شرط بستن روی یکی از طرفین می‌دیدند. این محاسبه چیزیه که بارها و بارها در تاریخ حیات بشر تکرار شده و تکرار خواهد شد. و هر دفعه خسارت جبران‌ناپذیر به بازنده میزنه. برای همینه که از دور، به نظر میرسه که چرخه‌های جبری وجود داره، و مثلا با اینکه نمونه‌های زیادی از سقوط قطار به دره وجود داره، باز هم تکرار میشه و واکنش‌ها و رفتارها همونه. خود ایده «حافظه جمعی ماهی قرمز» هم به همین مربوط میشه، که در واقعیت ربطی به حافظه نداره، بلکه به تکرار محاسبات ربط داره. اینکه نازی‌ها تا روز آخر که گلوله تو پیشونی‌شون قرار گرفت حاضر نشدند در مسیرشون تجدیدنظر کنند، به این دلیل نبود که تاریخ نخونده بودن یا حافظه‌شون ضعیف بود. به این دلیل بود که محاسبه‌شون می‌گفت باید تا آخر به یک جمع باج داد (یه سری ژیمناستیک روانی هم پیرامونش شکل می‌گیره البته: «اگه آلمان نتونه دنیا رو فتح کنه، لیاقت باقی موندن رو نقشه رو نداره»).
اگه دیده میشه آدم مذهبی انقدر واضح در حال زدن ریشه مذهبشه، به این دلیله که از جمعی که عضوشه نمیتونه بیاد بیرون. تمام دیتاهایی که از بیرون میاد، بلاموضوعند. حتی اگه دیتا این باشه که خود پیغمبر زنده بشه و بگه هیچ کدوم این‌ کارها به حرف‌های من ربطی ندارند. بنابراین من، به عنوان کسی که از آزار هراسی نداره، حتی اگه بخوام هم نمی‌تونم کاری غیر از تماشا کردن انجام بدم. چون اون قدرتی که من دارم، اون قدرتی نیست که بتونه اون رو از جمعی که توش عضوه بیرون بکشه. اون قدرت بیرون کشنده، یک قدرت دیگه در یک چارچوب کاملا فیزیکیه. مثل قدرت یک سیاستمدار، یا یک کودتاچی، یا یک سری دزد. چون این‌ها با برنامه یا بی‌برنامه، میتونند شبکه‌های عنکبوتی که قبلا در جامعه تنیده شده رو با کارهاشون پاره کنند، و جمع‌های قبلی رو از هم بپاشونند. و لذا اون‌ها در تاریخ بولد میشن، و من مثل دود محو خواهم شد.
یه کانال زده تو تلگرام ده دلار میگیره عکس هرکی رو بش بدی با هوش مصنوعی محتوای پورن با همون چهره تحویلت میده. از یه بچه رندوم که عکسش تو پروفایل مامانش هست گرفته تا زن همسایه. این دیگه دیپ‌فیک نیست، همسرش هم نمیتونه تشخیص بده فیکه. چون بیس محتوا، روی عکس‌ها و فیلم‌های از قبل موجود، که اغلب تجاری‌اند، نیست. محتوا از صفر خلق شده.
چندسال پیش که می‌گفتم عکس بچه‌تون رو نذارید جایی، می‌اومدن بم پیام میدادن که مگه چی میخواد بشه؟ این دقیقا سوال‌شون بود. ممبرهای قدیمی کانال یادشونه. خب، قرار بود این بشه.
اینکه این یارو رو، که ممکنه کاشف بعمل بیاد یه بچه هجده ساله‌ست، بعدا بگیرن یا نگیرن، اهمیتی نداره. مهم اینه که ابزار افتاده اون بیرون، و نفر بعدی استفاده خواهد کرد.
مردم فکر می‌کنند چون بدبینند عقل‌شون به خیلی چیزها میرسه، اما تو پیش‌بینی روندها افتضاحند. بدبینی کافی نیست، باید بدونی چیزها چطور کار می‌کنند.
میگه مردم آمریکا مشکلی با ما چینی‌ها ندارند، دولت‌شون کرم می‌ریزه، و ما باید با دیپلماسی و پروپاگاندا سعی کنیم نذاریم دولت‌شون مردم‌شون رو همراه خودش کنه‌.
طفلک خبر نداره که برعکسه، و ستیز دولت آمریکا با چین عقب‌تر از ستیز مردمش با چینه. که یعنی اگه قرار باشه ملت و دولت کاملا هماهنگ بشن، ستیز دولت باید خیلی بیشتر ازین بشه.
ذهن‌های ضعیف همیشه دنبال قصه‌های ساده هستند، تا تسکی که روی دوش‌شون قرار داره رو سبک‌تر کنه. اگه قصه این باشه که سیصدتا سناتور و دیپلمات بامون مشکل دارند، به نظر میاد کار خیلی ساده‌تره، تا اگه قصه این باشه که سیصد و سی میلیون نفر بامون مشکل دارند.
Anarchonomy
میگه مردم آمریکا مشکلی با ما چینی‌ها ندارند، دولت‌شون کرم می‌ریزه، و ما باید با دیپلماسی و پروپاگاندا سعی کنیم نذاریم دولت‌شون مردم‌شون رو همراه خودش کنه‌. طفلک خبر نداره که برعکسه، و ستیز دولت آمریکا با چین عقب‌تر از ستیز مردمش با چینه. که یعنی اگه قرار باشه…
اگه تاریخچه حکمرانی رو از تاریخ چین حذف کنی، هیچ‌چیز از تاریخش باقی نمیمونه، و اگه اقتدارگرایی رو از تاریخچه حکمرانی چینی حذف کنی، هیچ‌چیز ازون تاریخچه باقی نمیمونه. اما به صورت طنزآمیزی این اقتدارگرایی مزمن، به ضعف مزمن منجر شده. اقتدارگرایی همیشه از ضعف میاد، چون یه سری از مولفه‌های قدرت غایب بوده، که مجبور شدن خلائش رو با اقتدارگرایی پر کنند (این حتی در جنبه‌های نمادین هم صادقه: ارتش‌هایی که بیشترین ضعف رو در جبهه دارند، بیشترین اصرار رو برای اجرای مراسم رژه دارند). اگه کل برنامه یک ملت خلاصه به اقتدارگرایی بشه، کل ساختارش هم دچار ضعف مزمن میشه. و چین دچار این ضعف مزمنه. و با ضعف نمیشه مردم رو جذب کرد. نمیتونی به مردم آمریکا که به مطلقا همه‌چیز دسترسی دارند، بگی ما که نصف اینترنت رو مسدود کرده‌ایم، خیلی خوبیم!
که دو دلیل داره. یکیش تقریبا آمریکاییه، و یکیش جنرال‌تره. دلیل آمریکاییش اینه که «آزادی پل‌های پشت سر رو خراب می‌کنه». مردمی که طعمش رو بچشند، دیگه به قبلش برنمی‌گردند. به مردمی که آزادی رو چشیدن نمی‌تونی بگی ما که آزادی رو خفه کردیم، خیلی خوبیم! دلیل جنرالش هم اینه که آدم‌ها به صورت دیفالت اول به قدرت واکنش نشون میدن، بعد به آزادی و بقیه مسائل. و وقتی با کنترل و بگیر و ببند و فیلتر و سانسور داری اموراتت رو میگذرونی، یعنی ضعیفی و خودت هم میترسی از ضعف‌هایی که داری. و مردم به صورت عمومی از طرف ضعیف خوششون نمیاد. حالا هی بیا بگو خیابونامون تمیزه، برج‌هامون بلنده، همه‌جا داره ربات میچرخه، شب‌ها لامپ‌هامون زیاده، تونل‌هامون درازن، پل‌های کابلی‌مون درازن.
Anarchonomy
پروژه ۸۰۰ میلیون دلاری برای توسعه استودیو فیلم‌سازیش رو کنسل کرده چون بعد از دیدن سورا به این نتیجه رسیده که با این روند، هوش مصنوعی بساط این مشاغل رو جمع می‌کنه، و در آخر فرموده «اگه مقرراتی وضع نشه در این باره نمی‌دونم واقعا چطور قراره دوام بیاریم». ادبیات…
نفر اول: کلیپ‌های جدیدی که با سورا ساخته شده نشون میده که با انقلاب دموکراتیزاسیون سینما مواجهیم. که یعنی همه می‌تونند فیلم بسازند.

نفر دوم: چرت نگید آقا، سینما خیلی وقته که دموکراتیزه شده. از وقتی که همه گوشی هوشمند دارند، که همیشه همراهشونه، و تو همون گوشی هم می‌تونند فیلم‌شون رو ادیت کنند.

لازمه یه نفر سوم هم جواب این دو نفر رو بده: اینکه همه بتونند با گوشی‌شون فیلم بگیرند و ادیت کنند، دموکراتیزاسیون مستندسازی بود، نه فیلمسازی برای سینما. چون امکاناتی که برای ساخت سینمایی لازمه، فقط دوربین نیست، که دوربین گوشی که پیشرفت کرد بگیم پس همه‌چی فراهم شد. اما با هوش مصنوعی، میشه بدون اون امکانات، تصویر سینمایی خلق کرد. میشه نورپردازی داشت، و شهرک سینمایی داشت، و المان‌های سورئال داشت، و گریم داشت، و لباس داشت. اما دموکراتیزه شدن فیلمسازی سینمایی هم دموکراتیزه شدن قسمت بصریشه. برای محتوا همچنان باید فکر داشت، و چیزی که الان کمه فکره. و گرنه از درون جامعه بزرگ فیلمسازان جهان، باید انقدر شاهکار در می‌اومد که وقت نمی‌کردیم همه‌شون رو ببینیم. و اینطور نیست که این نسبت با رفع مانع امکانات، حفظ بشه. چون برای فیلمساز شدن کسی که فکر دارد، موانعی هست، اما برای اینکه فکرش رو بفروشه به کسانی که امکانات دارند، موانعی نیست. بنابراین همین الان در پیک خلاقیت هستیم.
نظر اینجانب این است که این عزیزان دارند زیادی جدی می‌گیرند همه این‌ها را. کشوری که قصد جنگ سرد داره، نمیاد بگه «درهای چین به روی همه باز است». فقط دو کوارتر پشت سرهم سرمایه‌گذاری خارجی منفی، ادبیات‌شون رو تغییر داد. این‌ها اول دلار تنفس می‌کنند بعد اکسیژن. البته توبه گرگ مرگه، ولی گرگی که بخواد جدی باشه ادبیاتش هم تغییر نمیده. در محله‌ای از یکی از شهرهای چین، که صدهزارنفر جمعیت داره، کل تعداد تولد در سال گذشته ۳۴۵ مورد بوده. اینو تو شبکه‌های اجتماعی خودشون گذاشتن. نصف مهدکودک‌های اون شهر با این روند اضافه‌ست. سرد و گرم چی عزیز؟ چه جنگی؟
برای فهمیدن اینکه مردم از چه تنوعی از آدم‌های مختلف تشکیل شدن، و بعد بفهمی که نمیشه مثل خمیر بشون شکل داد یا به هر سمت و سویی که باب میلت بود کشوند، نباید نظرسنجی کرد. باید نگاهی به بازار انداخت تا دید چه مارکت‌هایی برای چه چیزهایی وجود داره. مثلا اینکه برای چنین تتویی مارکتی وجود داره، باید نسبت به کلیت جامعه متواضعت کنه و رویاهای فرعونی رو از سرت بیرون کنی.
چرا روسیه قبل از سپاه شاهد رو نساخت؟
چون فکر نمی‌کردند نتونند پدافند اوکراین رو به طور کامل از بین ببرند. بعدا فهمیدن چیزی لازم دارند که ارزان باشه، و بتونه پدافند رو سرگرم کنه.

چرا وقتی کپیش رو در داخل روسیه ساختند هیچ بهبودی در طراحی ندادند و فقط رنگش رو مشکی کردند؟
چون آدمش رو ندارند. اگه آدمش رو داشتند لازم نبود شاهد رو کپی کنند. یک طرح دیگه رو دنبال می‌کردند.

چجوری آدم موشک کروز ساختن دارند، ولی آدم پهپاد ساختن ندارند؟
چون صنعت نظامی‌شون برای جنگ رشد نکرده بود. برای ادامه دادن پروژه‌های قدیمی رشد کرده بود. و کروز برنامه‌ای قدیمی داشت.

چرا وقتی پول زیاد هست، آدم‌هایی که ندارن رو جذب نمی‌کنند؟
چون آدم صنعتگر از داخل صنعت درمیاد، نه از اتاق خوابش. وقتی بیس صنعتی وجود نداره، آدم صنعتگر هم پرورش پیدا نمی کنه.

چرا وقتی پول زیاد هست، بیس صنعتی رو ایجاد نمی‌کنند؟
چون با پول ایجاد نمیشه، با تغییر طرز فکر ایجاد میشه. کسانی که روحیه کارآفرینی ندارند و دنبال بالا کشیدن ملک و املاک کارخونه‌ها هستن نمی‌تونند بیس صنعتی ایجاد کنند، و همون میراثی که هست هم از بین می‌برند.

چی کارآفرینی رو به حاشیه میبره و زمین‌دزدی رو به متن میاره؟
مسخره کردن آزادی. وقتی وانمود کنی آزادی سوژه‌ای برای سوسول بازی‌هاست، فرصت ایجاد ساختار حقوقی محکمی که بیزینس‌دوست باشه پیدا نخواهی کرد.

چیزها اینطور بهم ربط پیدا می‌کنند.
Anarchonomy
چرا روسیه قبل از سپاه شاهد رو نساخت؟ چون فکر نمی‌کردند نتونند پدافند اوکراین رو به طور کامل از بین ببرند. بعدا فهمیدن چیزی لازم دارند که ارزان باشه، و بتونه پدافند رو سرگرم کنه. چرا وقتی کپیش رو در داخل روسیه ساختند هیچ بهبودی در طراحی ندادند و فقط رنگش رو…
اونم نتونسته‌. آدمی برای ساخت شاهد داشت چون آدم‌هایی برای ده‌ها چیز دیگه نداشت. که در نتیجه الان نه نیروی هوایی داره، نه پدافند قابل اتکایی داره، و نه خیلی چیزهای دیگه که مردم خبر ندارن برای دفاع لازمه، و نداریم.
وقتی بیس صنعتی نیست هم میشه تک پروژه‌هایی داشت و چیزی ساخت. اما دستوری و ایزوله‌ست (مثلا: امر فرموده‌اند چیزی بسازید که بشود سفارت آمریکا در عراق را اذیت کرد).
یک گدای فلج میتونه یه گوشه بشینه و یک نقطه رو انقدر با سنگ بزنه که نشونه‌گیریش قوی بشه. یه گدای فلج دیگه یاد گرفته سنگ رو تیز کنه. این دو تا می‌تونند این توانایی‌ها رو بهم قرض بدن، در عین اینکه هر دو فلجند.
در تیک‌تاک و اینستاگرام، منبرهای مدیتیشن پرطرفدارتر از منبرهای مذاهب سنتی هستند، و عمده خطبه‌ای که می‌خونند درباره «زندگی در لحظه»ست، که غم گذشته را نخورید، و نگران آینده نباشید.
اما برفرض اینکه نصیحت درستی باشه، دارند غلط بیانش می‌کنند. فقط در لحظه بودن، یه ورزش ذهنی نیست که همون‌جوری بش بپردازی که به چیزهایی که دیسیپلین نیاز دارند می‌پردازی. کسی که فقط در لحظه زیست می‌کنه در چیزی غیر از دیسیپلین با بقیه فرق داشته، که تونسته در لحظه زیست کنه.
و فرقش در این بوده که آسایش رو از هدف بودن خارج کرده. چون آسایش تن و روان، هدف مردمه، غصه گذشته رو میخورند و نگران آینده‌اند. در گذشته آسایشی رو از دست داده‌اند، و در آینده ممکنه بیشتر از دست بدن. در گذشته چی هست که بش فکر می‌کنه؟ روزهایی هست که به سختی خونه‌ای رو آجر به آجر ساخت، و یه روز با یک زلزله ساده فروریخت. اون روزها روزهایی بود که تن، به مشقت افتاد، در حالی که می‌تونست نیفته. در آینده چی هست که بش فکر کنه؟ روزهایی هست که ممکنه خونه‌ش رو مجبور بشه بفروشه و دیگه سقفی بالای سرش نداشته باشه و تن، به مشقت بیفته. برای کسی که براش اهمیت نداره چه بر سر تن اومده یا خواهد اومد، چیزی در گذشته و آینده وجود نداره که بش فکر کنه.
اگه میخوان طرز کارش رو بیان کنند باید اینجوری بیان کنند.
این شبیه یک نظریه توطئه‌ست، ولی توطئه‌ای در کار نیست: «چپ خیلی وقت‌ها به کمک سرمایه‌داری اومده». مثل فمنیسم، که چپ می‌خواست زن رو از نظر مالی مستقل کنه، که منجر شد به اینکه نیروی کار دو برابر بشه، و در نتیجه ارزان‌تر بشه. یا قانون هشت ساعت کار در روز، که چپ می‌خواست جلوی استثمار بدنی کارگر رو بگیره که نصف روز ازش بهره‌کشی نکنند، اما منجر به باز شدن جا برای کارگران دیگه شد و پدیده تولید سه شیفتی رو ممکن کرد.
و حالا چپ داره قانون چهار روز کار در هفته رو پیگیری می‌کنه، و باز هم به نفع سرمایه‌داری خواهد شد.
خیلی از صنایع، وابسته به زمانی که مصرف‌کنندگان در اختیار دارند، نیستند. مثلا مهم نیست کسی که یک پالتو رو میخره چند روز در سال ازش استفاده می‌کنه. اگه قرار باشه هر زمستون یک‌بار هم استفاده کنه، دلیل کافی برای خریدنش وجود داره. و همچنین خودروی شخصی، و همچنین ظروف غذا، و همچنین چادر مسافرتی. و یا وقتی خریداری شد بدون توقف استفاده میشه، حتی اگه مصرف‌کننده متوجهش نباشه، مثل یخچال، مثل لامپ، مثل فرش.
در این بخش اقتصاد، که بیشتر تولیدات فیزیکی هستند، عامل اشباع‌کننده معمولا فضاست. مثلا برای یک خونه حداکثر سه تا فرش میشه خرید، نه دوازده تا. یا هر خونه یک تلویزیون لازم داره، نه پنج‌تا. وقتی همه خونه‌ها یک‌بار تلویزیون خریدند، بازار اشباع میشه.
در بخش دیگه اقتصاد، که بیشتر خدمات هستند، زمان عامل اشباع‌کننده‌ست. مثلا یک مرد هرماه یک‌بار لازم میشه که موهای سرش رو کوتاه کنه، نه بیشتر. یا روغن ماشین در در هر ایکس کیلومتر باید عوض بشه، نه زودتر.
تا آخر دهه دوم این قرن، و مخصوصا در دوره کرونا، خدماتی که بر پایه اینترنت بودند خوب پیش می‌رفتند، تا جایی که تقریبا یک حباب ایجاد شد. یعنی بسیاری از شرکت‌ها فکر کردند که بازار حالا حالاها جا داره. اما نداشت. چون هر فرد در طول روز نمی‌تونه از یه حدی بیشتر بیدار بمونه، و در زمان بیداری نمیتونه بعضی کارها رو از یه حدی بیشتر انجام بده. نمیتونه از ایکس ساعت بیشتر بازی آنلاین انجام بده، یا به موسیقی گوش بده، یا فیلم نگاه کنه. از تایمی که هرکس برای همه این‌ها داره، مقدار زیادیش توسط اسمارتفون‌ها بلعیده شده. مثلا اگه هرکس چهار ساعت فرصت داشت برای مصرف محتوا، بیشترش رو صرف تلویزیون می‌کرد، اما الان سه ساعت ازون چهار ساعت رو صرف گوشیش می‌کنه. پس کسانی که داشتند در حوزه تلویزیون کار می‌کردند، بخش زیادی از تایم مشتری رو باختند. اما با بزرگ‌تر شدن و مهم‌شدن شبکه‌های اجتماعی، در خود اسمارتفون هم اشباع رخ داد. کسی که سه ساعت صرف گوشیش می‌کرد، حالا دو ساعت از اون سه ساعت رو در شبکه اجتماعی می‌چرخید، نه در یک گیم و نه در یوتیوب. که پس یعنی صدها سرویس دیگه باید روی اون یک ساعت باقی مونده با هم رقابت کنند، و گلوی همدیگه رو پاره کنند.
چه اتفاقی میفته اگه یک روز کاملا تعطیل به هفته اضافه کنیم؟ به همه اون صدها سرویس دیگه، اکسیژن تازه تزریق میشه، تا نه تنها بتونند بقای خودشون رو تضمین کنند، بلکه صورت‌های مالی‌شون دوباره خبر از رشد بده.
توی فیلم‌ها سخت‌ترین کارها نجات یک پیرزن از داخل خونه‌ایه که دچار آتش‌سوزی شده، یا کسی که لبه پل ایستاده و می‌خواد خودش رو پرت کنه پایین و باید باش صحبت کرد تا منصرف بشه. اما این‌ها در برابر مورد آدم‌هایی که نمیخوان نجات پیدا کنند به سادگی آب خوردنه. توی فیلم‌ها به تلاش برای منصرف کردن کسی که میخواد برای خدمت به داعش شیعه به سوریه اعزام بشه که می‌دونی زنده برنخواهد گشت، تا به زعم خودش در برابر داعش سنی قرار بگیره، نمی‌پردازند، وقتی که این مجاهدت یک پوششه برای تأمین آینده مالی زن و بچه‌ش، چون حقوقش رو دلاری حساب می‌کنند، چون با مسافرکشی ریالی نمیشه آینده‌شون رو تأمین کرد، که خود این خودکشی برای مقداری دلار، یک پوششه برای غوطه‌ور شدن در احساسات مذهبی و شهادت‌طلبانه که منطق‌پذیر نیست و هر نوع بحث عقلانی رو در نطفه خفه می‌کنه، و خود این جنون مذهبی، یک پوششه برای افسردگی شدیدی که از تصادم با پوچی بش مسلط شده بود. خیلی‌ها حتی مکانیزم اینکه سه پوشش روی همدیگه قرار بگیرند رو درک نمی‌کنند، که چطور رخ داده و چطور شکل گرفته، چه برسه به اینکه بخوان به پایین‌ترین لایه‌ش نفوذ کنند تا اون فرد رو نجات بدن. که معنی دقیق «اگه ته جهنم هم باشی میام اون پایین و دستت رو می‌گیرم و می‌کشمت بیرون» همینه. چون جهنم چیزی نیست جز دفن شدن زیر خود. و من اعتماد به نفس این کار رو داشتم، که کشف کنم اونی که برام مهمه زیر چند لایه از خودش دفن شده، تا به پایین‌ترین طبقه‌ش برم و دستش رو بگیرم.
و این اعتماد به نفس، یک تفرعن بود. من هم زیر خودم دفن بودم. «مهارتم در کشف دروغ‌هایی که آدم‌ها به خودشون میگن، این مسئولیت رو روی دوشم قرار میده که دست‌شون رو جوری بگیرم، که اونجور دست‌گیری مسئولیت کسانی که مهارت من رو ندارند، نیست»، یک پوشش بود. پشت این پوشش میل شخصی‌ام از زنده نگه داشتن مصنوعی اون فرد رو پنهان می‌کردم. فرعون دوست داره آدم‌ها براش کار کنند، ولی در یک سطح بالاتر، دوست داره براش زندگی کنند! و این تفرعنی نبود که تو کتاب‌ها درباره‌ش بمون هشدار داده باشند. «برای من کار کردن» سطح مبتدی فرعون‌ شدن‌هاست. حالت پیچیده‌ترش «برای من زنده بودن» بوده. برای من کار کردن، یعنی به خاطر من جهنم رو تحمل کنند. اما برای من زنده ماندن، یعنی «چون من میخوام علیرغم جهنم، زنده باشند». من می‌دونستم نمیشه از زیر پوشش‌هایی که ساخته بیرونش کشید و نجاتش داد. می‌خواستم با مهارتم در از هم پاشوندن پوشش‌هاش، زیر پاش رو سست کنم، تا حرکتش به سمت مرگ با اختلال مواجه بشه، تا علیرغم جهنمی که توشه برای من زنده بمونه! چون دوست داشتم ببینم که «من خواستم» زنده باشد، و زنده ماند. چون دوست داشتم خدا باشم.

اینکه دستگاه MRI خودت باشی کار سختیه، که برای خیلی‌ها غیرممکنه. اما ازون سخت‌تر اینه که تصویر اسکن رو بپذیری و تسلیم حقیقت بشی.