Anarchonomy
43.5K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
اگه هشتاد درصد فلسطینی‌ها همچنان از حماس حمایت می‌کنند، هشتاد درصد اسراییلی‌ها هم از برنامه نتانیاهو برای ادامه جنگ حمایت می‌کنند. که دومی معتبرتره، چون نظرسنجی زیر سایه تروریست‌ها انجام نشده.
وقتی اکثریت دو جامعه با هم ستیز داشته باشند، دیگه اون کلیشه‌های رایج که «سیاست‌مدارها ما رو به جون هم انداختن» یا «سیاستمدار ایکس و ایگرگ دارند به آتش جنگ می‌دمند و گرنه تا الان صلح کرده بودیم» جواب نمیده. تسلط چپ به ادبیات سیاسی، باعث شده اینکه گفته بشه کل یک ملت، گناهکارند، یا خطاکارند، تابو باشه. در استاندارد چپ، همه آدم‌ها در زیر هر پرچمی، معصومند، و کلا انسان کارگر با انسان کارگر دعوا نداره، و فقط سرمایه‌دارها که هزینه جنگ رو تأمین می‌کنند، گناهکارند! اگه بخوای با این استاندارد به مشکلات و دعواها نگاه کنی، هیچ‌کدوم‌شون حل نخواهند شد.
واقعیت اینه که کل جامعه اسراییلی و کل جامعه فلسطینی با وجود هم مشکل دارند، و هر سیاستمداری بره یا بیاد، این مشکل پابرجاست. اگه به نظر میرسه تعادلی وجود داشته، یک صحنه مصنوعی برافراشته توسط نیروهای خارجی بوده. در عمل تعادلی در کار نیست، و جامعه اسراییلی قدرت خودش رو به جامعه فلسطینی تحمیل خواهد کرد. نه چون حمایت آمریکا رو داره، که مشخص شد شکننده‌ست، و نه چون حمایت روسیه رو داره، که مشخص شد از پس خودش هم برنمیاد، بلکه به این دلیل که جامعه توانمندتریه.
آمریکایی‌ها حاضر نیستند این واقعیت رو بپذیرند، و پاسخ مشابه عربستان رو دریافت خواهند کرد. همونطور که به بهانه قتل خاشقچی علنا جار می‌زدند که بن‌سلمان باید برود، در حالی که جامعه عربستان طرفدارش بود، دارند علنا جار می‌زنند که نتانیاهو باید برود، در حالی که جامعه اسراییلی میخواد فعلا بماند، طوری که انگار معتقدند جامعه اسراییل انقدر بالغ نیست که تشخیص بده چه کسی رو باید انتخاب کنه! همه این‌ها ادامه همون فرهنگیه که جنگ افغانستان رو کش داد. همون فرهنگ مسلط چپ در دستگاه سیاسی آمریکا، که معتقد بود اگه چهارتا مدرسه بسازیم مردم افغانستان در عرض یکی دو دهه، فوج فوج به ارزش‌های چپ ایمان میارن! برای عربستان هم تکلیف تعیین کرد، که ما می‌دونیم چه ولیعهدی براتون خوبه! و پس زده شد، و الان هم داره به اسراییلی‌ها میگه ما می‌دونیم چه نخست‌وزیری براتون خوبه، و اینجا هم پس زده خواهد شد.
انرژی جوانی جوریه که حس می‌کنی میتونی دنیا رو بکوبی از اول بسازی. کاملا وهم‌آلوده، اما همین انرژی بوده که محرک اختراعات و کشفیات و توسعه کشورها شده. یکی از چیزهایی که این انرژی تکونش میده، بیزینسه. آدم در اون دوره سنی برای خودش خیالبافی‌هایی داره ازینکه فلان خواهم کرد، و بهمان خواهم کرد، سپس با سرمایه بدست اومده چنین خواهم کرد و چنان خواهد شد. اما در ایران، آگاهی ما با انرژی ما هماهنگ نبود. آگاهی‌مون خیلی خیلی عقب‌تر از انرژی‌مون بود. در بین همه چیزهایی که درباره‌شون آگاه نبودیم، دو مورد از همه کلیدی‌تر بود:


اول اینکه فکر می‌کردیم وقتی یک کسب و کار راه میندازی برای خودت، اصطلاحا رئیس خودتی. که یعنی همه‌چیز دست خودته و تحت کنترل خودته. بنابراین بیزینست رو میبری به همون سمتی که میخوای. اما بعدا فهمیدیم مدیریت کسب و کار خودت، فقط یه بخش کوچک از داستانه. بیزینست روی مجموعه‌ای از پلتفرم‌ها قرار گرفته که هیچ کنترلی روشون نداری. مثل بانک. ما نمی‌دونستیم بانک چقدر مهمه. در حالی که هرکاری که می‌شد کرد یا نمی‌شد کرد به عملکرد بانک وابسته بود. ما نمی‌دونستیم اینکه صبح پاشی ببینی میگن بهره تسهیلات شده سی درصد یعنی چی. یا مثلا میگن این هفته سه روز حق ندارید برق مصرف کنید! حتی اگه پولش رو بدید. حتی اگه گرونتر از نرخ عادی پولش رو بدید. حتی اگه گرونتر از نرخ جهانی پولش رو بدید. یا نمی‌دونستیم این ممکنه که یهو گاز رو قطع کنند. کلا نمی‌دونستیم که سرنوشت بیزینست قبل ازینکه به خودت مربوط باشه، به پلتفرمی که روش قرار گرفته مربوطه. و توی هرج و مرج، عرضه و تلاش و انرژی خودت، کاری از پیش نمیبره. روی امواج آب نمیشه خونه ساخت. روی امواج حداکثر میشه یه کنده درخت سرگردان بود.

دوم اینکه خبر نداشتیم که تربیت‌مون تربیت بیزینس‌ساز نبوده، و برای همین درباره اینکه بیزینس‌های موفق دنیا چطور موفق شده‌اند یا دچار ابهام بودیم یا سوء تفاهم. مثلا فکر می‌کردیم سیسکو یک شرکت سخت‌افزاریه، و سوئیچ شبکه تولید می‌کنه، و در کنارش نرم‌افزار هم داره. بعدها فهمیدیم سیسکو یک شرکت نرم‌افزاریه، و در کنارش سوئیچ هم تولید می‌کنه! ما اینکه مثل سیسکو مشتری رو معتاد خودمون کنیم، و دنبال خودمون بکشونیم رو بلد نبودیم و نمی‌فهمیدیم چطور انجام میشه. نقشه راه و مدل‌بندی محصولات و لایسنس فروختن و مسیر ارتقاء تعریف کردن و دوباره لایسنس ارتقاء فروختن و همه این‌ها رو درک نمی‌کردیم. تربیت ما تربیتی برای واسطه‌گری و دلالی بود. طبیعت دلالی، برخورد در لحظه‌ با مشتریه. زندگی کردن با مشتری و سال‌ها همراهش بودن و بش خدمات دادن و راضی نگه داشتنش، و همزمان مشتاق نگه‌داشتنش، برامون تعریف نشده بود. در حالی که اینه که پول رو در جریان نگه میداره، و بیزینس‌ها رو از یک گاراژ به یک امپراتوری تبدیل می‌کنه.

نسل‌های بعد باید حواسشون جمع باشه که مثل ما نباشن، و آگاهی رو با انرژی هماهنگ کنند. تا هم وقت تلف نکنند، و هم در جای درست قرار بگیرند.
حس نوستالژیکی بم دست میده وقت‌هایی که ازم سوال‌هایی می‌پرسند که نیاز به منطق بیسیک داره. کار ایکس درست است یا کار ایگرگ. جواب فلانی را باید بدهم یا ندهم. پزشکی بخوانم یا نخوانم. فلانی فلان کار را کرده، باز هم به رابطه‌ام ادامه بدهم یا ندهم. چون یاد زمانی می‌افتم که چالش عقل خودم هم همین منطق بیسیک بود. و مدت‌هاست که دیگه نیست. چون اون نسخه یک عقل بود، و از نسخه‌های دو و سه هم عبور کردم. بدی عبور اینه که همه‌چیز زیادی شفاف میشه. وقتی جواب هر سوال منطقی واضح باشه، دیگه نمی‌تونی پشت چیزی پنهان بشی. دیگه می‌دونی که کی داری کار نادرست رو انجام میدی. دقیقا در همون لحظه‌ای که داری انجامش میدی، می‌دونی. دیگه نه بهانه‌ای کار می‌کنه و نه توجیهی. انگار تمام وجودت در یک اتاق شیشه‌ای قرار گرفته و کل طرز کارکردت علنی شده. دیگه همون عقلی که مردد بود، حالا کارش فقط ملامت کردنت میشه.
قدر نسخه یک رو بدونید. یه روزی دل‌تون برای تردیدها هم تنگ میشه.
دستگاه امنیتی روسیه، با یک حمله تروریستی در بیخ پایتخت، تحقیر میشه، سپس میفتن دنبال چندتا شهروند تاجیک رندوم، که معلوم نیست درگیر چه گرفتاری‌های جسمانی و روانی اعتیادی هستند، که بگن «سریعا پیداشون کردیم» و نیروهاشون گوش یکی ازین بدبخت‌ها رو میبره و به زور می‌کنه تو دهنش، و فیلم می‌گیرن و منتشر می‌کنند، تا بدینوسیله «نمایش اقتدار» رو اجرا کنند. این خلاصه‌ای از پاسخ یک کشور اتمی با کوهی از ادعاست.
معمولا خلافکارها، سطح مسئله رو پایین میارن، تا بی‌عرضگی‌هاشون رو از موضوعیت خارج کنند. وقتی مسئله باید «چطور چند فرد مسلح می‌تونند انقدر راحت به پایتخت نفوذ کرده و بیش از صدنفر رو قتل عام کنند؟» باشه، مسئله رو تبدیل می‌کنند به اینکه «دیدید چه قشنگ گوش‌شون رو بریدیم؟ این است روسیه!». نمونه‌های مشابهش رو هرروز در ایران هم می‌بینیم.
در بین خوانندگان مجرد اینجا که با والدین زندگی می‌کنند از نوجوان هفده ساله هست تا سی و هفت ساله، و همگی از دید و بازدید عید نالان هستند، و معمولا اینطوریه که به عنوان کوچک‌تر به بزرگ‌تر توصیه می‌کنند که رابطه رو با بعضی از فامیل و آشنایان قطع کنند، چون آدم‌های جالبی نیستند، و بزرگتر زیر بار نمیره، با این کلیشه مذهبی که «اگه اونا بد باشند، ما نباید بدی رو با بدی جواب بدیم».
برای تشخیص اینکه با چه کسانی باید رفت‌آمد داشت یک آزمون ساده وجود داره. اگه در جمع اون افراد لازمه از خود نگهبانی کنید، یعنی نباید باشون رفت‌آمد کنید. نگهبانی از خود یعنی اگه حضور داشته باشید یه جوری حرف می‌زنند، و اگه حضور نداشته باشید یه جور دیگه. بیشتر رفت‌آمدهای متداول خانواده‌های ایرانی با کسانیه که ازین آزمون سربلند بیرون نمیان. و از قضا مذهب هم به فاصله گرفتن ازین جمع‌ها توصیه کرده. بزرگترهاتون دارند پشت کلیشه‌های مذهبی پنهان میشن، وگرنه دغدغه‌شون بی‌نصیب نموندن از منافع احتمالی رابطه‌ با آدم‌هاییه که جالب نیستند.
«ابلهی که منم: خب بچه‌ها اگه دمای ترموستات خونه رو یکم پایین‌تر بذاریم و گوشت هم کمتر بخوریم نقش‌مون رو در پایدارسازی محیط‌زیستی دنیا ایفا می‌کنیم.
زرنگی که اونان: صد میلیارد دلار از صندوق سرمایه‌گذاری سه تا کشور نفتی جذب کردیم تا بزرگترین سوپر کامپیوتر هوش مصنوعی جهان رو بسازیم. قراره به اندازه گواتمالا آب و انرژی مصرف کنه و کارکرد اصلیش تو حوزه مشاوره‌های مالیه که اسلایدهای پاورپوئیت خلق کنه تا اینجوی اخراج فله‌ای کارمندان رو بتونیم توجیه کنیم».

یادتونه سبزها در یکی دو سال قبل، کلید کرده بودند روی مصرف آب و برق بیت‌کوین؟ حالا همون کلید چرخیده به سمت هوش مصنوعی. اما دم چپ‌شون میزنه بیرون وقتی همزمان دغدغه‌های کارگری هم از خودشون بروز میدن. چون اگه مسئله فقط دی‌اکسید کربن بود، اینکه میلیون‌ها نفر انرژی مصرف نکنند که برن به محل کاری که توش کار کم بازده انجام بدن، یه خبر خوبه، نه یه خبر بد.
حقیقتی که تو پادگان تو قلبت فرو میره اینه که اونجا آخر دنیاست و همه زندگی پشت سرته و جلوتر هیچ‌چیز نیست. و اشتباهت هم دقیقا همینه.
وقتی پسره بالای برجک مغز خودش رو پاشید به اطراف، برای اولین بار معنی سکوت به احترام کسی که از دنیا رفته رو فهمیدیم. تا قبل ازون فکر می‌کردیم سکوت یک چیزی مثل بقیه رسم و رسوماته. اما در اون لحظه فهمیدیم چیزی کاملا واقعی وجود داشته، که اون رسم و رسوم قرار شده پانتومیمش باشه. سکوت برای احترام، چیزی نبود که اون رو ادا کنیم، مثل نماز یا احترام نظامی. بدون اینکه بشناسیمش، احترام بش بمون نازل می‌شد، و به طور خودکار موتور حرف زدن رو از کار انداخت.
وقتی فردا از پشت تریبون مراسم صبحگاه به همون آدمی که بی‌اختیار برامون محترم شده بود گفتند «ترسو»، نفرتی در سینه تک‌‌تک‌مون کاشته شد که با اسید هم شسته نمی‌شد، و نشد. بدون اینکه حرفی رد و بدل بشه به یک توافق جمعی رسیده بودیم، که اگه آدم‌های این حکومت یک روز مادرشون رو بیارن جلوی ما، و اون مادر زانو بزنه و التماس کنه تا ازش بگذریم، به جفت‌شون رحم نخواهیم کرد.
و اشتباه‌مون همین بود. اونجا آخر دنیا نبود. چون دنیا هنوز همه‌چیز رو بمون نشون نداده بود. قرار بود اون بیرون خیلی بریم پایین‌تر. و قرار بود بفهمیم اون‌هایی که نمی‌تونیم بشون رحم کنیم خیلی زیادند. قرار بود ببینیم که پدر و مادرها بچه‌هاشون رو به جلادها میفروشند. قرار بود ببینیم که برای خرید مبلمان اِل شکل هم با داعش همکاری می‌کنند. قرار بود ببینیم برای هزینه دادن برای آزادی مسخره‌ت می‌کنند. اما همه این‌ها رو میشد ندید. یا میشد دید و گفت «البته جز این انتظاری نمی‌ره». اما نمی‌دونستیم که قراره باز هم خودکشی ببینیم، که خیلی بدترند. فکر می‌کردیم خودکشی پسر نوزده ساله یعنی انتها. ولی ادامه داشت، و فهمیدیم خودکشی آدم‌های پنجاه شصت ساله خیلی بدتره. وقتی که کانکس دو در دو متری که توش کفاشی میکرد رو خراب می‌کنند، و در حالی که موهاش سفید شده میفهمه که دیگه هیچ راه حلی نداره. قرار بود ببینیم که کک کسی نمیگزه که این کفاش هم بمیره. فرق خودکشی کسی که سی سال کار کرده، با خودکشی کسی که سی سال هم عمر نکرده اینه که یکی‌شون زورش رو زده، و بعد باخته. و وقتی تو پادگان بودیم فکر اینجاش رو نمی‌کردیم.
همزمان با سکولار شدن مردم ایران، پاسخ متداولی که به تعصب مذهبی می‌دادند این بود که «دین به ظواهر نیست، درون رو باید چیز کرد»، و تا همین الان هم ادامه داره. مثل حجم وسیعی از ادبیات نوشتاری و گرافیکی که داره علیه چهره نالان کاظم صدیقی تولید میشه و مقایسه‌ش با جنبه «چون به خلوت می‌روند..» دارایی‌هاش. این سیکل شور ظواهر را درآوردن، و سپس واکنش جامعه با رجعت به درونیات، و سپس منسوخ شدن مظاهر دینی، و سپس رجعت دوباره به نسخه به‌روزتری از ظواهر، و سپس پاسخ دیگه‌ای از جامعه با رجعت دوباره به درونیات، قرن‌ها در ایران در جریان بوده، و بخشی از دیوان اشعار شعرای کلاسیک‌مون رو به خودش اختصاص داده.
اما هی مصرع قرض گرفتن از حافظ دیگه کافیه. یه جا باید این سیکل رو شکست. ظاهرپرستی در کار نیست. کسانی که ادعا میشه، و تصور میشه، مظاهر دین رو به کیفیات باطنی ترجیح میدن، دارن ترجیح نمیدن. چون هیچ‌کدومش براشون مهم نیست. همون پدر و مادری که اصرار دارند بچه‌شون در جمع نمازخوان باشه، تا در «ظاهر» ویترین شریعت‌مداری خانواده حفظ بشه، برای پر کردن چاله‌های مالی بستگان نزدیک کاری انجام نمیدن. مگه لنگ پول بودن نمازگزار که کاملا تابلو هم است، جزء ظواهر نیست؟ همونایی که اصرار دارند در خیابون‌های جامعه مثلا اسلامی، اثری از برهنگی زن وجود نداشته باشه، با تراکت پخش کردن بچه هشت ساله مشکلی دارند؟ مگه اون ظاهر محیط نیست؟ باطنی که نیست، چون کاملا واضحه که مدرسه نمیره، و ول شده، و یحتمل اون وسط‌ها مورد سوء استفاده جنسی هم قرار می‌گیره.
این ادعای پاپیولار که دکور برای این‌ها مهمه، از بنیان یک گزاره فیکه. بیشمار مسئله دیگه وجود داره که علاوه بر واقعیت زیرپوستی، دکور رو هم بهم‌ریخته و کک‌شون نمیگزه.
اینکه روی قسمت‌های خاصی از دکور کلید شده، به خاطر خود دکور نیست، به خاطر رابطه قدرتیه که اون قسمت خاص از دکور نمایش میده. اینکه همه مجبور باشند در خیابان چیزی نخورند، چون عده‌ای روزه‌اند، قدرت سلطه اون عده بر دیگران رو نشون میده. در جامعه‌ای که یکی نیمه برهنه باشه، و اون یکی چادرپیچ، یعنی زور هیچ‌کس به هیچ‌کس نرسیده بوده، و این برای خیلی‌ها قابل تحمل نیست. صرف اینکه یکی بر دیگری سلطه نداره ناراحت میشن، نه اینکه دکور دینی بهم خورده.
حافظ عزیز همه ماست، ولی به همه‌چیز نپرداخته. مخصوصا به این بیماری اجتماعی.
https://t.me/mamlekate/86188

در هر کشوری، با هر وضعیتی از حکمرانی، و با هر سیستم اقتصادی، قحطی مصنوعی چیزی رو ایجاد کنی، قیمتش با بیرون ازون کشور تفاوت فاحش پیدا خواهد کرد. این جداست از گروگانگیری رایج که در ایران وجود داره و نباید با هم قاطی‌شون کرد. اگه به جای تعدادی نئاندرتال، مجموعه‌ای از کاربلدان منتخب واقعی مردم، در رأس حکومت بودند، باز هم ممکن بود به دلیل کمبود ارز، که به خاطر کم‌تنوع بودن اقتصاده، واردات خودرو از یک قیمتی به بالا رو ممنوع کنند، و این قحطی مصنوعی ایجاد بشه. همین الان، در بسیاری از کشورهای دموکراتیک، قیمت آیفون دوبرابر قیمتش در آمریکاست.
عید مردم وقتی مبارک میشه که در یک اقتصاد متنوع مشغول به فعالیت باشند که بتونند درآمد ارزی بدست بیارن. مگر اینکه حاکمیت کشور بیاد بگه من دیگه انحصاری برای پول خودم ایجاد نمی‌کنم برید خودتون با هر پول معتبر جهانی که خواستید معاملات‌تون رو انجام بدید. که علاوه بر اینکه فعلا یک فانتزیه، بلکه خیلی‌ها در خارج از حکومت باش مخالفت خواهند کرد، چون تمام امتیازها رو از بین خواهد برد.
هالیوود در رکود اقتصادی کامل بسر میبره. اونایی که داخل جامعه سینما هستند میگن به خاطر کرونا بود، و بعدش اعتصابات. اونایی که بیرونند میگن نخیر، به خاطر اینه که دارید مزخرف تولید می‌کنید و ما دیگه نگاه نمی‌کنیم.
فرض کنیم علت همین باشه، که فیلمساز لیبراله، یا مثلا فمنیسته، و عقایدش رو می‌چپونه تو فیلم، و ملت هم خوششون نمیاد، پس تقاضا پاسخ داده نمیشه، پس بازار از رونق میفته. در این صورت نباید این فرصتی برای دیگران ایجاد می‌کرد که اون عقاید خاص رو در فیلم نمی‌چپانند؟ پس چرا کسی ازین فرصت استفاده نمی‌کنه تا پول پارو کنه؟
واقعیتش اینه که تغییر نسل، روی همه بخش‌ها اثر گذاشته. نماینده اسراییل رفته با مقامات وزارت خارجه آمریکا دیدار کنه. یکی ازون‌ها برگشته بش گفته شما دارید به زن حامله فلسطینی تجاوز می‌کنید! و این نماینده اسراییل شوکه شده، که این حرف‌های صدمن یه غاز رو تو توعیتر ببینیم یه چیزیه، ولی از دهان شما هم بشنویم یه چیز دیگه‌ست! اما نباید شوکه شد. اونی که الان تو وزارت خارجه‌ست، قبلش تو دانشگاهی بوده که حماس رو یه تعداد آزادی‌خواه مسلمان جلوه داده. این‌ها از همون جامعه‌ جوانی بیرون اومدن که ازش «کوئیرهای طرفدار فلسطین» بیرون اومده. تیپ و فرهنگ این نسل همینه، و نمیتونی توقع داشته باشی پیرمردها تا ابد پشت میز بشینند. بالاخره بازنشسته میشن و این‌ها جاشون رو می‌گیرند. تو هالیوود هم همینطوره. اگه امروز کسی تو حوزه فیلمسازی فعاله، یعنی از داخل همین نسل بیرون اومده، و این نسل درگیر جنسیت شناور و ادابازی فمنیستی و این چیزهاست. از داخل همین نسل آدم‌هایی درنمیان که بخوان مثل دهه نود برات فیلم بسازند، و شما خوشت بیاد، و سینما دوباره رونق بگیره. باید صبر کنی دوره این‌ها تموم بشه. بنابراین این رکود فعلا مهمان ماست.
اولین جلسه درس اولین ترم هر رشته‌ای، به این اختصاص پیدا می‌کنه که استاد به دانشجویان و هنرجویان بگه شما چرا اینجایید و چرا این رشته‌ای که انتخاب کردید مهمه. اما دست من بود در اولین جلسه تدریس مارکتینگ، در همه دانشگاه‌ها و موسسات آموزشی، یک معرفی‌نامه خیلی مختصر قرار می‌دادم با این عنوان: «محصولات ارگانیک»، که بعدش توضیح بده از رشته‌ای که شما اومدید بخونید چنین معجزه خارق العاده‌ای بیرون اومده. پس حواستون باشه به اهمیت چیزی که قراره بخونید. از فیزیک و شیمی چیزهای حیرت‌انگیزی دراومده، ولی هیچ‌کدوم به این اندازه حیرت‌انگیز نیست.
مارکتینگ کاری کرد که عوام، به ظن اینکه باهوش‌تر از بقیه عوام هستند، محصولاتی رو بخرند که فکر می‌کنند سالم‌ترند! و اگه وارد بطنش بشی که چه فرآیند منتالی رخ داد که چنین اقناعی صورت گرفت، به عظمت این معجزه پی میبری. فقط به این بخش این معجزه دقت کنید: تولید محصولات ارگانیک فقط ۵ درصد گرانتر از محصولات عادی درمیاد، اما ۵۰ درصد سود بیشتر نصیب تولیدکننده می‌کنه! و با همین کلک، یک صنعت ۱۸۰ میلیارد دلاری ایجاد شده! در حالی که مصرف این محصولات نه نفعی برای سلامتی داره، نه ضررش از محصولات عادی کمتره. این حجم از خر کردن مردم، که با پشتوانه اینکه فکر می‌کنند خر نمیشن انجام شده، در طول تاریخ بی‌سابقه‌ست، و این معجزه مارکتینگه.
Anarchonomy
یک نمونه دیگه از دلقک‌بازی دستگاه امنیتی برای پنهان کردن بی‌عرضگیش.
بیخ گوش همونجایی که دویست نفر رو کشتن یا زخمی کردن، و راحت سوار ماشین شدن و رفتن، یه ایستگاه پلیس هست.
الان دیگه اخبار رو نه برای خودشون، که برای واکنش‌های مردم بشون، دنبال می‌کنم. چون در بسیاری از موارد سرگرم‌کننده‌ست، اگه آموزنده هم نباشه. مثلا فکر مردم به همه‌جا میره، و انواع و اقسام سناریوها رو مطرح می‌کنند، جز اینکه دولت روسیه واقعا بی‌عرضه‌ست. اینکه تماشا کنی تو ذهن‌شون منطقه ممنوعه دارن و پاشون رو تو اون منطقه نمیذارن، سرگرم‌کننده‌ست.
Anarchonomy
https://t.me/mamlekate/86188 در هر کشوری، با هر وضعیتی از حکمرانی، و با هر سیستم اقتصادی، قحطی مصنوعی چیزی رو ایجاد کنی، قیمتش با بیرون ازون کشور تفاوت فاحش پیدا خواهد کرد. این جداست از گروگانگیری رایج که در ایران وجود داره و نباید با هم قاطی‌شون کرد. اگه…
فکر کردید فقط آخوند بیسواد به بهانه استراتژیک بودن غذا، پول و خیلی چیزهای دیگه رو فدای کشاورزی می‌کنه؟
کشاورزان فقط ۱ درصد جمعیت اروپا هستند، ۱ درصد هم در اقتصاد اروپا نقش دارند، اما ۵۰ درصد سوبسیدهایی که اتحادیه اروپا میده، متعلق به اون‌هاست!
Anarchonomy
فکر کردید فقط آخوند بیسواد به بهانه استراتژیک بودن غذا، پول و خیلی چیزهای دیگه رو فدای کشاورزی می‌کنه؟ کشاورزان فقط ۱ درصد جمعیت اروپا هستند، ۱ درصد هم در اقتصاد اروپا نقش دارند، اما ۵۰ درصد سوبسیدهایی که اتحادیه اروپا میده، متعلق به اون‌هاست!
یعنی هنوز بتون اثبات نشده که اندازه من نمیفهمن؟ اندازه من میفهمیدن بعد از سال ۲۰۱۴ از روسیه گاز میخریدن؟ یا به راین‌متال اجازه میدادن بره اونجا خط تولید بزنه؟ یا به زیمنس اجازه میدادن بش قطعات تانک بفروشه؟
چون یه چیزی استراتژیکه، معنیش این نیست که باید خل‌بازی درآورد درباره‌ش. انسان‌ها هزاران‌ساله که غذاشون رو بدون سوبسید دولتی تهیه کردند و اگه موفق نبود الان اروپایی وجود نداشت.
اِنی‌وی، درست یا غلط منظور اینه که هرچیزی که در ایران می‌بینید «سیاست آخوند» نیست‌. یه دولت دموکراتیک هم داشتیم بسیاری ازین سیاست‌ها رو دنبال می‌کرد.
Anarchonomy
بیخ گوش همونجایی که دویست نفر رو کشتن یا زخمی کردن، و راحت سوار ماشین شدن و رفتن، یه ایستگاه پلیس هست. الان دیگه اخبار رو نه برای خودشون، که برای واکنش‌های مردم بشون، دنبال می‌کنم. چون در بسیاری از موارد سرگرم‌کننده‌ست، اگه آموزنده هم نباشه. مثلا فکر مردم…
بزرگواران، چون دولت‌های خلافکار جهان‌سومی فالس فلگ‌ها را طراحی می‌کنند، معنیش این نیست که هرچیزی فالس فلگ است!
بذارید یه چیزی بتون یاد بدم که نه تو مدرسه بتون یاد دادن، نه پدر و مادرتون بتون یاد داد: وقتی با یک رویداد مواجه میشی، به طور طبیعی یه سری چرتکه میندازی که بفهمی موضوع چیه. عیب نداره اگه دچار خطا بشی. گربه هم ممکنه برس مو رو با دم سگ اشتباه بگیره. اما قبلش باید چک کنی که دارم محاسبه رو انجام میدم که ببینم چه خبره، یا دارم انجامش میدم که به یک نظر خاص صحه بگذارم؟ اگه دومی بود باید ریست کنی، و از اول شروع کنی.
مهم نیست اون نظر درسته یا نه. هدف محاسبه نباید صحه گذاشتن باشه. «پوتین ابایی از کشتن مردمش نداره» نه تنها یک نظر درست، بلکه یک فکته. اما هدف از بررسی هرچیزی نباید صحه گذاشتن بر این فکت باشه.
وقتی یه حادثه پیش میاد که به فیزیک مربوطه، مثل برخورد یک کشتی با پل فلزی و فروریختنش، تازه متوجه میشی که اطلاعات مردم چقدر ناچیزه، تا جایی که تو ذهن‌شون تصور می‌کنند کشتی هم مثل ماشین ترمز داره! (هرچند که روشون نمیشه این رو توی جمع بیان کنند)، و یا هرجور دلش خواست میتونه مانور بده، یا اگه برقش قطع بشه با یه سری کارهای دستی میشه کنترلش کرد.
الان به مدد نوآوری در تولید محتوا، مطالب فنی بازدیدهای میلیونی می‌گیرند در اینترنت، و اتفاقا همین غلط‌اندازه. چون وقتی عددهای میلیونی رو می‌بینی این تصور برات ایجاد میشه که «پس همه اینو دیدن». در حالی که اون عدد، تازه بر فرض دروغ نگفتن مالک پلتفرم درباره آمار بازدید، معرف بخش خیلی کوچکی از مردمه، و هنوز خیلی فاصله داریم با اینکه اطلاعات عمومی همه بالا بره.
Anarchonomy
درباره کشتی و کشتیرانی، این کانال یوتیوب بهترین محتویات رو تولید می‌کنه، و سبک توضیحش هم رنج وسیعی از آی‌کیو مخاطبین رو پوشش میده https://youtube.com/@CasualNavigation
هرجا می‌بینید مردم نسبت به موضوعی خیلی پرتند، پشتش رو نگاه کنید متوجه میشید به خاطر اینه که از لجستیک اون موضوع هیچ درکی ندارند.
مثلا دقت کنید که چطور قدرت دریایی ارتش‌های مختلف، در چشم عوام، به سرعت موشک و اژدرها و این چیزهاست. در حالی که قدرت دریایی آمریکا در اینه که داره غذای هزاران نفر نیرو رو در سراسر آب‌های دنیا تأمین می‌کنه، و نه کالری و پروتئینش کم و زیاد میشه، و نه باکتریش. اگه من سریع‌القلم بودم و جرز دیوار رو هم به عقب‌ماندگی فرهنگی ربط می‌دادم می‌گفتم «ملتی که باید صدبار بش بگی تو زمستون زنجیر چرخ بذار تو ماشینت، و آخرش هم نمیذاره و تو راه گیر می‌کنه، هیچوقت نمیفهمه لجستیک چیه»، ولی سریع‌القلم نیستم، و به خلق و خو ربطش نمیدم. من به سیستم آموزشی ربطش میدم که بچه‌ها رو عادت نمیده به لجستیک پشت فعالیت‌های انسانی توجه کنند.
Anarchonomy
اشتون کارتر که خاطرتان هست؟ وزیر دفاع اوباما بود. قبل ازون در وزارت دفاع کلینتون کار می‌کرد. امروز بعد از کنفرانس خبری پمپئو که ایران رو مسئول حمله به تانکرها اعلام کرد، گفته وزیر خارجه عمدا گفت که واکنش ما در برابر این اقدامات خصمانه، اقتصادی و دیپلماتیک…
پنج سال پیش درباره بیروتیزه شدن سیاست خارجی حکومت نوشته بودم، الان میشه گفت سیاست داخلی هم دمشقیزه شده: «پذیرفتن واقعیت اقلیت بودن طرفداران، و متمرکز کردن‌شون در پایتخت، و اکتفا به تجمعات سالنی». در فرآیند بعثیزاسیون جمهوری اسلامی، اون قسمت واردات مزدور بیگانه، تازگی نداره. اشغالگران ایران از همون ۵۷ یک گنگ چندملیتی بودند. پاسپورت لیبی و لبنان و عراق تو جیب خیلی‌هاشون بود. تنها چیزی که تازه‌ست، عقب‌نشینی به همون سنگریه که بشار اسد توش پناه گرفته.
یه روزی دوستی دستم رو گرفت و برد به جمع خانوادگی‌شون و به عنوان ناظر حاشیه‌ای سفره، شاهد مدیریت پدرشون بودم، که تا قبل ازون مشابهش رو ندیده بودم، طوری که حس کردم برای اولین باره دارم یک پدر مسلط رو می‌بینم. چون تسلطش طوری بود که نیاز به بلند کردن صدا نداشت، و حتی نیاز به امر و نهی مکرر هم نداشت، و حتی نیاز به بازی‌های چشم و ابرویی هم نداشت. انگار همه داشتند از جاذبه‌ش دستور می‌گرفتند، نه خودش، و رفتار مورد تأیید رو از بر بودند. شاید کمی خشک به نظر بیاد، ولی یک اثر هنری در تربیت بود. و کنجکاو شدم بدونم عامل اصلی این هنرمندی چی بوده، و از پسره سوالاتی کردم، و یکی از جواب‌ها نسبت به بقیه برق می‌زد، و اون هم درباره استقلال مالیش بود. طوری همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کرده بود که اگه همه بچه‌ها ناگهان ناخلف شده و همه حساب‌ها رو خالی کرده و فرار کنند، باز دارالحکومه خانوادگیش تکون نخوره. و البته بعلاوه مواردی دیگه که باعث می‌شد همه به این نتیجه برسند که به این بابا نمیشه ضربه زد و در رفت.
این روزها که داریم سخیف شدن مقدسات رو می‌بینیم، مثل تخطئه حدیث خلخال دختر یهودی، و مثل کیک تولد برای امام حسن‌جون! که نه یک جریان جدید، که نمودهایی تازه از جریانی هستند که خیلی وقته شروع شده، و فقدان ریش‌سفیدی که بتونه این بساط رو جمع کنه، یا به حاشیه تبعیدش کنه، یاد اون پدر افتادم که مستقل بودن رو علامت اول حلال بودن روزی می‌دونست. البته چندان مذهبی نبودند و حداقل از کلماتش زیاد استفاده نمی‌کردند و مثلا به نان حلال می‌گفت نون درست! و از نظرش نون درست نونیه که ابتدا تونسته باشه تو رو از وابستگی دیگران خارج کرده باشه، چون در اون صورت میتونی جرئت کنی نظرت رو بگی، یا اصلا نظری داشته باشی.
پول نامشروع معمولا اینجوری نیست، و از راه‌هایی بدست میاد که همون راهیه که دهنت رو هم می‌بنده. یعنی خاصیت موازی اون مسیره، و نمیتونی ازش عبور کنی، و مدعی باشی تأثیری روت نداشته. هرچند می‌تونستم مثال‌های نقضی برای اون پدر بیارم ولی خودم هم می‌دونستم که با شواهد همخوانی داره. و هیچ شاهدی درشت‌تر از همین بی‌پدری مذهب که در ایران می‌بینیم نیست. تمام چیزهایی که داریم در کارناوال‌ها و در خیابان و در مساجد و در هیئت‌ها و در همه‌جا می‌بینیم، از بی‌پدری مذهبه، و اینکه پدری وجود نداره هم به این برمیگرده که نون هیچ‌کس نون درست نیست، چون همه دارند از مسیری کسبش می‌کنند که اتوماتیک وابسته‌شون می‌کنه، و چون وابسته‌اند حتی اگه بخوان هم نمی‌تونند رأی و نظری داشته باشند، که بعد بخوان جاذبه‌ای داشته باشند، که بعد بخواد بدون بلند شدن صدا عده‌ای نشانده بشن سرجاشون و روش‌هایی پرت بشن به حاشیه.
الان این یک تصور رایجه که نظر داشتن، یک چیز لاکشری برای روزیه که در یک آزادی مطلق فانتزی قرار داشتیم. اما نظر داشتن فقط درباره بهره‌مندی فرد از آزادی نیست، درباره آفت‌کشی هم است. اساسا در هر مزرعه‌ای از بین رفتن آفت، از قرار گرفتن دو چیز در مقابل هم بدست میاد. همین که نظری هست و رأیی هست، فضا رو برای آفت‌ها تنگ می‌کنه. و وقتی نظری و رأیی نیست، آفت تا نابود کردن کل مزرعه پیش خواهد رفت. و الان داره همین کار رو می‌کنه.