Anarchonomy
43.9K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
یه سری از عادت‌ها و رفتارهای هرجامعه‌ای حکم میخونه شهر رو داره. کاربرد میخونه اینه که جمع بشن توش، از هشیاری خارج بشن، مدتی خوش بگذرونند، تا زنگ تفریحی برای رهایی از آزارهای دنیای فیزیکی باشه. چون فیزیک دنیا سادیسته، و ول نمی‌کنه.‌ توی عروسی الکل میخورند، یا توی جشن تولد، یا حتی تو جمع دوستانی که یکی‌شون فوت کرده و به یاد همونی که فوت کرده جمع شدن تو یه پارکی که ویو کل شهر رو داره. ولی خود این رویدادها، حکم الکل رو داره. شب کریسمس، شب سال نو چینی، نوروز، همه میخونه‌ای هستند که همه شهر میریزن توش، تا الکل «رسومات» وارد خون‌شون بشه. تا جایی که به یک ضرورت تبدیل میشه، و بعضی‌ها حاضر میشن قرض کنند، و اگه نشد دزدی کنند، تا سفره شب عیدشون رنگین‌ باشه. ۹۰ درصد مردم از همین‌ها هستند.
هر جامعه‌ای یه عده رو قربانی عادت‌های خودش می‌کنه. بشون میگه بمیرند. یا بشون میگه شب‌ها بیدار بمونند. یا بشون میگه از همه دور باشند. درست مثل میخونه که باید چندنفر بیرون دم در وایسن، تا نگهبانی بدن. چون آزار دنیای فیزیکی تعطیل‌بردار نیست و میتونه به همه‌جا نفوذ کنه. سربازی که شب کریسمس تو خاکریزه، از همین‌هاست. یا اونی که باید بالای برجک پادگان باشه. یا اونی که شب عید باید تو اورژانس باشه. یا اونی که شیفت شب پالایشگاهه. میشه در نظر گرفت که ۹ درصد مردم هم این‌ها هستند، که ازینکه دور افتادن از جمع، خودشون رو محروم می‌بینند. نگاه این‌ها به «الان» تقویم یه جور دیگه‌ست. تو هر جامعه‌ای عده‌ای هم هستند که به هیچ‌کس و هیچ‌چیز وصل نیستند. مثل مهاجری که هیچ‌کس رو نداره، یا کسی که همه طردش کردن، و همیشه تنهاست. برای این‌ها مناسبت‌ها هیچ مفهومی نداره، چون آدم‌هایی که مفهومش رو براشون بسازند هیچوقت در اطرافشون نبوده‌اند. هربچه‌ای که یه روزی دلش دوچرخه خواسته، برای این خواسته که دیده بقیه بچه‌ها سوار میشن، و گرنه دلیلش این نبوده که وسیله نقلیه نیاز داره. باید آدمی که میتونه تولد گرفتن رو برات مهم کنه، کنارت بوده باشه، که تولد گرفتن برات مهم بشه. میشه در نظر گرفت ۱ درصد مردم هم این‌ها هستند. که یعنی برای رویداد نو شدن سال، به طور همزمان سه حس و حال مختلف، و حتی متضاد، وجود داره. و واقعیت هیچ‌کدومش به تنهایی نیست. واقعیت مجموعشه. واقعیت بیشمار ابعاد داره، اما برای ساده‌سازی میشه تو هرچیزی این سه بعد رو متمایز کرد. اگه جنگل دچار آتش‌سوزی گسترده بشه، گروه نود درصدی بحران رو از صفحه تلویزیون دنبال می‌کنند، و عصبانی میشند، و به باعث و بانی فحش میدن، و با هم درباره اینکه آینده پس ازین فاجعه چه خواهد شد، بحث می‌کنند. خود فضای حرف زدن، میخونه‌ست. چون حرف، آدم رو آروم می‌کنه. گروه نه درصدی داخل جنگلند و در حال استشمام دود دارند تصمیم می‌گیرند که همکارشون رو نجات بدن یا درخت رو، و نه به گذشته قبل از فاجعه فکر می‌کنند و نه به آینده بعد از فاجعه. گروه یک درصدی، که به هیچ چیز حس تعلقی نداره جز کلبه خودش، تا آتش به همون کلبه نرسه، از جاش تکون نمیخوره، و هیچ استرسی هم نداره.
هرکس تو هر گروهی افتاده، که بیشتر معلول پیشامدها بوده، در جایی که هست پایداره، و بنابراین از واقعیت‌های دیگه تجربه‌ای نداره.
وقتی فقط یک زاویه تنگ از واقعیت رو حس می‌کنی، اونجایی که روش ایستادی رو زیادی جدی می‌گیری. اگه افسرده‌ای، افسردگیت رو زیادی جدی می‌گیری. اگه ذوق و هیجان داری، ذوق و هیجانت رو زیادی جدی می‌گیری. اگه دویست نفر زنگ می‌زنند فوت پدرت رو تسلیت میگن، توجه کردن‌شون رو زیادی جدی می‌گیری. اگه دو نفر هم نمیان سر خاک پدرت، توجه نکردن‌شون رو زیادی جدی می‌گیری. اگه یک روز قبل ازینکه دلار سه برابر بشه، خرید کنی، جلو افتادنت از بقیه رو زیادی جدی می‌گیری. اگه یه روز قبل ازینکه بیاد پایین خرید کنی، عقب افتادنت از بقیه رو زیادی جدی می‌گیری. عضویتت توی هر گروهی از آدم‌ها رو زیادی جدی می‌گیری، و بیرون بودنت از هر جمعی از آدم‌ها رو زیادی جدی می‌گیری. اینکه آدم داری رو زیادی جدی می‌گیری، و اینکه هیچ‌کس نداری رو زیادی جدی می‌گیری.
آدم زنده باید سمج باشه، سمج در تولید ثروت، سمج در مفید بودن، سمج در یادگیری، سمج در یاددادن، سمج در بهتر شدن، و سمج در بهتر کردن دنیا. چون سمج بودن تنها راه بازپرداخت بدهیت به حیاته. اما نقش خودت در هرچیزی که ازین سماجت بدست اومد رو نباید جدی بگیری. چون جایی که در اون ایستادی رو نباید جدی بگیری. چون واقعیت خیلی بزرگتره. همه واقعیت رو نمی‌تونی هضم کنی. اما میتونی فقط جایی که ایستادی نباشی. همینکه فقط یه جا نباشی، خیلی چیزها از زیر پات عبور خواهد کرد.
فقط اینجوری میشه بالای دنیا قرار گرفت. نه با ایستادن بالای صخره، و باز کردن آغوش، و بستن چشم‌ها، و کشیدن نفس عمیق.
ایران داخل چرخه ترور قرار داره، اما نه فقط اون شکل خیابانی و نظامیش. شکل خیابانی قتل حسنعلی منصور، که آغازش بود، غلط‌اندازه، چون اصلش درباره قتل فرد و افراد نبود و نیست. بلکه درباره ضربه زدن به زندگی مردم بود. تروریست عوض میشه، اسم‌های دیگه میان و شخصیت‌های دیگه ظهور می‌کنند، اما کشور از چرخه «ترور زندگی» خارج نمیشه. چیزی که عوض میشه هدف‌گیری‌هاست. تفاوت یک ترورکننده زندگی، مثل نواب صفوی، با ترورکننده زندگی امروز، اینه که اون احساسات مذهبی عوام عمدتا دهاتی کشور رو هدف قرار می‌داد، و این احساسات اقتصادی طبقه متوسط رو. چون میدونه که دیگه کسی در ایران احساسات مذهبی نداره و نمیشه روی اون مانور داد. الان چیزی که میشه روش مانور داد عصبانیت همگانی از سقوط قدرت خریدشونه.
نواب صفوی هم در فقه، بیسواد بود. اما اهمیتی نداشت. برای ترور، نیازی به سواد نیست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه کانال شخصی دارم، که توش بنویسم یا ننویسم فرقی به حال کسی نداره، کسی هم نمیدونه کی‌ام و اهمیتی هم نداره، اما مواظبت می‌کنم حتی یک جمله ننویسم که نتونم بیشتر توضیحش بدم. اما در ایران، حرف بی‌پایه و اساس زدن، عادیه. کاملا راحت و ریلکس جمله‌سازی می‌کنند. این مرحوم هم همینطور.

هاروارد، آمریکایی است یعنی چه؟ چه تفاوتی بین دانشگاه هاروارد و دانشگاه پالرمو وجود داره که مربوط به لوکیشن اون‌هاست؟ دانشجویان پالرمو دارن علم ایتالیایی می‌آموزند؟ چرا در همون آمریکا، دانشگاه‌های زیادی وجود دارند که جهانی نیستند؟ «آمریکایی واقعی» نیستند یا چه؟ اصلا یعنی چی «دانشگاه جهانی»؟ اگه ربطی به دانشجویان خارجیش داره پس دانشگاه پکن هم دانشگاه جهانی است؟ بعد پکن از غرب چیزی وارد نکرده؟ ضمنا حوزه علمیه قم هم هزاران محصل خارجی داره.

باید اول فکر بسازی، بعد جمله. در ایران این پروسه برعکس طی میشه.
Anarchonomy
یه کانال شخصی دارم، که توش بنویسم یا ننویسم فرقی به حال کسی نداره، کسی هم نمیدونه کی‌ام و اهمیتی هم نداره، اما مواظبت می‌کنم حتی یک جمله ننویسم که نتونم بیشتر توضیحش بدم. اما در ایران، حرف بی‌پایه و اساس زدن، عادیه. کاملا راحت و ریلکس جمله‌سازی می‌کنند. این…
بچه‌‌مهندس‌های سیلیکون‌ولی به قیمت مسکن در کالیفرنیا غر می‌زدند، و آخرش گفتند «ما رفتیم تگزاس اصن». و یه سری‌شون رفتند واقعا، و شهر آستین رو امتحان کردند. که یک شهر فعال و به شدت رو به رشد و به‌روزه. اما دو سال نشده دست از پا درازتر برگشتند به کالیفرنیا. فک و فامیل و دوست و آشنا می‌پرسیدن چرا؟ می‌گفتند «رطوبتش جهنمیه حاجی.. هوای کالیفرنیا هوای بهشته». اینو نمیشد قبلش چک کنند؟ البته که میشد. اینو می‌گفتن تا اعتراف نکنند که نمی‌فهمند چرا نمیشه سیلیکون‌ولی رو جای دیگه کپی پیست کرد. حتی تو خود آمریکا، حتی تو اکتیوترین شهر آمریکا. بچه مهندس باید از همه‌چی سر دربیاره. مخصوصا موضوعی درباره بیزینس تکنولوژی رو، و خوب نیست بگه «نمی‌دونم واقعا».
اینکه سر درنیاری چرا یه چیزی خیلی خوب گل کرده ایرادی نداره. ولی ایراد داره که قبل ازینکه بفهمی چرا خوب گل کرده، بری برای جای دیگه نسخه بنویسی.
از خود کلمه مهاجرت هم برای دادن آدرس غلط استفاده می‌کنند، تا به نظر برسه طرف شرایط سخت رو ول کرده تا به خوشگذرونی بپردازه. در حالی که فقط قسمت اولش درسته، «شرایط سخت رو ول کرده». که یعنی فرقی با خودکشی یک رزیدنت نداره. ول کردن دانشجوی فقیر، به خودزنی منجر میشه، و ول کردن جراح به خارج شدن از ایران. این مقدار پس‌اندازشونه که تعیین می‌کنه مرحله بعد از ول کردن چطور پیش بره. در قسمت ول کردن، عین هم هستند. و ول کردن هر دو، کار درستیه، حتی اگه یه عده کودک در صف انتظار عمل در معرض مرگ قرار بگیرند. چون گاهی ول نکردن، ریختن هیزم در کوره برده‌داریه. اگه پول برای ارسال مهمات به حوثی‌ها هست، اما پول برای پرداخت دستمزد جراح نیست، ادامه دادن کار جراح، یعنی پایین آوردن هزینه سیاستی که ارسال مهمات به حوثی‌ها رو از نجات بچه‌های ایران، در اولویت بالاتری قرار میده. در این حالت، ادامه دادن، خدمت مجانی به خانواده‌های فقیری که کودک مریض دارند نیست، بلکه خدمت مجانی به داعشه.
اگه پیام خدا، پیام انسان‌هایی بوده که به خدا نسبتش داده‌اند، باید بپرسید چرا هیچ زنی پیام خودش رو به خدا نسبت نداده؟ علتش نمی‌تونه عدم مقبولیت و پذیرش جامعه باشه، چون پیامبران مردی هم بوده‌اند که منزوی شده و حتی به قتل رسیده‌اند. احیانا علتش این نبوده که پیامبران اساسا دین نمی‌آوردند، بلکه با دین عرفی مبارزه می‌کردند، و مبارزه با عرف جامعه نیاز به امکانات مردانه داشته؟
اگه علت این بوده باشه، خدا هم بش آگاهی داشته، پس منطقیه که رسالتش رو به دوش زنان نگذاشته باشه.
در حال رد نظر ایشون نیستم، فقط میگم از این نظرشون نباید با چنین سوالی دفاع کنند. اگه تعریف رسمی از رسالت پیامبران رو بپذیرید، دارید حرف حکومت‌های مردسالار درباره پیامبران رو می‌پذیرید. که احتمالا به اینجاش فکر نکرده بودید.
Anarchonomy
اگه پیام خدا، پیام انسان‌هایی بوده که به خدا نسبتش داده‌اند، باید بپرسید چرا هیچ زنی پیام خودش رو به خدا نسبت نداده؟ علتش نمی‌تونه عدم مقبولیت و پذیرش جامعه باشه، چون پیامبران مردی هم بوده‌اند که منزوی شده و حتی به قتل رسیده‌اند. احیانا علتش این نبوده که پیامبران…
«امروز» با هزار سال پیش خیلی فرق داره، بدیهی نیست؟ مثلا هزار سال پیش قبیله همه‌چیز بود، الان قبیله کجای زندگی شماست؟
مبارزه با عرف هم در حد مقاومت مدنی باقی نمیمونه، و به خشونت کشیده میشه. زن در میدان خشونت چه شانسی می‌تونه داشته باشه؟ ۴۵ سال مقاومت زنان در ایران (اگه اسمش رو مقاومت بذاریم، و نه اصرار بر سبک زندگی) حتی یکی از قوانین کشور رو هم تغییر نداده. چون کسی دست به خشونت نمیزنه.‌ همینکه الان ایشون زندانه موید این واقعیت نیست؟
خود «مقاومت مدنی» هم یک پدیده مدرنه. هزارسال پیش این مرحله وجود نداشت و مستقیم به خشونت مراجعه می‌کردند.
Anarchonomy
«امروز» با هزار سال پیش خیلی فرق داره، بدیهی نیست؟ مثلا هزار سال پیش قبیله همه‌چیز بود، الان قبیله کجای زندگی شماست؟ مبارزه با عرف هم در حد مقاومت مدنی باقی نمیمونه، و به خشونت کشیده میشه. زن در میدان خشونت چه شانسی می‌تونه داشته باشه؟ ۴۵ سال مقاومت زنان در…
کانسپت «زن مبارز» یک میم بود که چپ در قرن بیستم ساخت، و شانس آوردن که اینترنت نبود که پاسخ از جنس میم هم دریافت کنه. و بله، حتی در موساد. و گرنه هر کدوم از زنانی که چپ به عنوان مبارز و چریک معرفی کرد، تعداد زیادی مرد به عنوان ساپورت داشته که هِوی لیفتینگ کار رو انجام می‌دادند. و بله، حتی در موساد.
اما در گذشته، این مسئله حتی در حد میم هم وجود نداشته، و هیچ زنی اصلا به خودش اجازه نمیداد که به قرار گرفتن در برابر کل یک جامعه فکر کنه، چون کاملا غیرممکن و بی‌معنی بود. اگه مایلید جایی کوت کنید می‌تونم اینجوری بنویسم: هیچ زنی پیامبر نشد چون هیچ زنی به اندازه مردهای تنها دیوانه نبود.
Anarchonomy
کانسپت «زن مبارز» یک میم بود که چپ در قرن بیستم ساخت، و شانس آوردن که اینترنت نبود که پاسخ از جنس میم هم دریافت کنه. و بله، حتی در موساد. و گرنه هر کدوم از زنانی که چپ به عنوان مبارز و چریک معرفی کرد، تعداد زیادی مرد به عنوان ساپورت داشته که هِوی لیفتینگ کار…
یکی از نقایص عمدی تعبیه شده در مغز شما در سیستم آموزش و پرورش دولتی، اینه که کل تاریخ رو از دریچه بیوگرافی چهل پنجاه سال قبل والدین خودتون ببینید. برای این «عمدی» بوده که همیشه دولت حاکم، در نفی کل گذشته منافعی داشته، بنابراین این نفی رو وارد محتوای آموزشی می‌کنه.
در طول تاریخ زنانی که در پول یا موقعیت اجتماعی، خیلی بالاتر از میانگین مردان جامعه بوده باشند، خیلی زیاد بوده‌اند. چنین زن‌هایی درگیر هرچیزی بوده باشند، درگیر «درماندگی آموخته» نبودند. گاهی یک زن، پادشاه مملکت رو تعیین می‌کرد، سر جانشینش رو زیر آب می‌کرد، و یک معامله تجاری بین دو امپراتوری رو بهم میزد. اما جلوی نظامی‌ها قرار نمی‌گرفت. جلوی عوام هم همینطور. هنرش در این بود که به اهدافش در ثروت، قدرت، و موقعیت برسه، بدون اینکه با نظامی‌ها و عوام اصطکاکی پیدا کنه. یک استراتژی منطقی که درست معکوس دیوانگی یک پیامبر مرد بود، که کاری می‌کرد هم در برابر افراد مسلح قرار بگیره، هم در برابر عوام سطحی. اینکه تبر رو بزنی تو گردن بت یک کار صرفا مردانه نیست. اما اینکه با تبعاتش روبرو بشی، از یک مرد برمیاد. و زن قدیم این رو می‌دونست.
من نمی‌دونم هدف قراردادن شهر مرزی روسیه در وضعیت فعلی چه سودی برای اوکراین داره، غیر از مجبور کردن نیروهای روسیه به پاسخ در جایی که دورتر از مناطق اشغالیه، که چون نمیتونه خیلی بلندمدت باشه، معلوم نیست چقدر بتونه در پراکنده کردن بضاعت‌ و تمرکزشون موفق باشه؛ و غیر از نوعی دردسرسازی که به رفقای آمریکایی این سیگنال رو بده که اگه کمک‌ها رو تصویب نکنید جنگ رو به سمتی میبریم که نفت یکم چیز شود.
اما محاسبات هرچه که هست، یک فایده برای دنیا داره. اونم برجسته کردن «پایان روسیه»‌ست. در بین قدرت‌ها، نه برای چین و نه برای آمریکا، پیش نمیاد که یک شهر در داخل خاک‌شون مورد بمباران قرار بگیره و مردم به وحشت بیفتند، و چند روز ادامه پیدا کنه، اون هم دو سال و اندی بعد از شروع جنگی که قرار بود سه روز طول بکشه! که از چین و آمریکا هم بگذریم، حتی رجاله‌آبادی مثل پاکستان هم مشابه چنین وضعی رو تحمل نکرد، در حالی که شهری مورد هدف قرار نگرفته بود، و جمهوری اسلامی بیابون‌ها رو زده بود.
پایان روسیه، به معنای پایان شر روسیه نیست، که این شر حالا حالاها با ما خواهد بود. اما به معنای یک دنیای جدیده که در اون آمریکاستیزی چیزی بیشتر از یک میم اینترنتی نیست.
هیچ‌وقت جایی که خشونت لازمه، اینطور نیست که کافی هم باشه. به کسانی که مردم رو با گلوله تهدید می‌کنند، باید با گلوله جواب داد. اما اگه فقط با گلوله جواب بدی، یکی دیگه جاش رو خواهد گرفت، و مجبور میشی همینطور به تبادل گلوله ادامه بدی. در کوتاه‌مدت، چپانده‌شدن اکثریت خلافکارها در زندان، شبکه‌شون رو بهم میزنه، اما چون هیچ‌کاری برای از بین بردن بستر خلافکاری انجام نشده، بعدا یه عده دیگه جاشون رو پر خواهند کرد. چون تا وقتی بستر هست، انگیزه هم هست.
یه دروغ رایجی که دولت‌ها میگن اینه که می‌دونند کی داره شر درست می‌کنه و نفر بعد ازون کیه. بهیچوجه من الوجوه نمی‌دونند، چون کاملا رندومه (رندوم از نگاه کسی که بالاست). بچه‌ای که حتی پدر و مادرش فکرش رو نمی‌کنند، میتونه باجگیر بعدی بشه. و بعد از باجگیری برسه به آدم‌ربایی.
این روش‌ها علاوه بر ناپایدار بودن، ریسک هم دارند. سیاستمدار «قهرمان» برای حفظ دستاوردش مجبور میشه بیشتر امر و نهی کنه. و این تمرکز قدرت روی خودش رو بیشتر می‌کنه، و تبدیل به هدف میشه. اگه به هر شکلی هدف مورد اصابت قرار بگیره، و خلافکارها برگردند به موقعیت قبلی‌شون، به صغیر و کبیر رحم نخواهند کرد.
هیچ بیزینسی وجود نداره که در طول سال گذشته تونسته باشه درآمد خودش رو پنجاه درصد افزایش بده. اما چون چیزی به نام «پول ملی» هست، شهرداری تهران میتونه مبلغی که اجازه داره خرج کنه رو پنجاه درصد افزایش بده. که یعنی چاپ پول، که یعنی تورم.‌ در واقع کاربرد پول ملی اینه که عده‌ای بتونند مخارج‌شون رو بیشتر کنند، و بقیه اجازه‌ش رو نداشته باشند.
اما حتی با چنین ظلم آشکاری، بودجه تهران، به عنوان پایتخت و مرکز تجاری کشور، با تقریبا ۱۰ میلیون نفر جمعیت، ۲ و نیم میلیارد دلاره، که یعنی حدود ۲۵۰ دلار به ازای هر شهروند (که نصفش رو با احتساب دزدی و فساد، برباد رفته در نظر بگیرید)، که به اندازه بودجه شهر فورت ورث تگزاس با یک میلیون نفر جمعیته، که در اونجا معادل ۲۵۰۰ دلار برای هر شهرونده.
بعبارتی پول ملی، نه تنها تهران رو استثنائا ثروتمند نکرده، بلکه به طور استثنایی فقیرش کرده.
یک اشتباه رایج اینه که خلافکارهای دوران مدرن رو با پادشاهان امپراتوری‌های قدیم در یک کلاس می‌بینید. هر آدمکشی، مثل بقیه آدمکش‌ها نیست. یک امپراتور چین در کنار آدمکشی، سیستم حکمرانی منسجم ساخته بود، که به زعم خودشون عقلانیت‌محور بود (عقلانیت چینی البته). برای همین پایداری خیلی بالا بود، و نخبه‌های وقت جامعه امورات رو در دست داشتن. خلافکار مدرن نه تنها تو این باغ‌ها نیست، بلکه هیچ ارزشی براش نداره، و مثلا می‌بینید خودش رو درگیر بالا کشیدن چند هکتار زمین می کنه، تا یه ویلای لوکس توش بسازه.
خوبیش اینه که سخیفه، و چون سخیفه خودشو تو هر آتیشی نمیندازه. مثل استفاده از بمب هسته‌ای (بساطی داریم که این رو به آدم غربی بفهمونیم که این اوباش بلوف می‌زنند. لات و لوت پول‌پرست رو چه به جنگ اتمی؟). در حالی که اگه اون امپراتور قدیم الان زنده بود، بدون اینکه هشدار بده بمب اتم تاکتیکی (و نه استراتژیک) رو بارها استفاده می‌کرد.
بدیش هم اینه که خلافکار همه‌چیز رو درو می‌کنه و چیزی برای آیندگان باقی نمیگذاره.
وقتی وسط بیابون داری از پشت پنجره ماشین بیرون رو نگاه می‌کنی که داره به سرعت از جلو چشمت عبور می‌کنه، همه‌چیز اینستاگرامی و قشنگه. اما اگه همون ماشین یهو ایراد پیدا کنه و هیچ‌کس نباشه بیاد کمک و مجبور باشی سوز شب تو تاریکی مطلق برهوت بی‌پایان رو تحمل کنی، همه‌چیز ترسناک میشه. دقیقا همون صحنه‌ای که قشنگ بود، ترسناک میشه.
هروقت حالت خوبه، یعنی داری قشنگی مسیر رو می‌بینی، چون هنوز ماشینت ایراد پیدا نکرده. حال بهتر وقتیه که ترسناکی رو هم ببینی. اگه میخوای سال جدید حالت بهتر باشه، باید بخوای به ایراد بخوری. ولی نمیخوای. چون از ترسیدن میترسی. برای همین دعاهای دم سال‌تحویلت جواب نمیده. به ایراد خوردن یعنی از دست دادن چیزهایی که ذهنت سوارشون بود. مثل چیزهایی که فکر می‌کنی می‌دونی، و چیزهایی که فکر می‌کنی می‌فهمی.

سال بعد هم مثل سال‌های قبل فقط برای نترس‌ها مبارکه.
آدم‌های معمولی برای آدم‌های شر هم‌سطح خودشون اعتبار قائلند. مثل پسری که از پدرش متنفره، ولی ازش حساب میبره. یا دختری که از مادر شوهرش متنفره، ولی وقتی وارد میشه به پاش بلند میشه. چون توی دایره محدودی که توش زندگی کرده، همون آدم کوچک، خیلی بزرگ بوده. کسی که میره جنگ، و خشونت با ابعادی بسیار بزرگتر رو می‌بینه، و برمیگرده، دچار نوعی از سرخوردگی میشه که نمیتونه توضیحش بده. چون می‌بینه دارند هیولاهای خیلی ریزتری رو بزرگ می‌بینند. و خودش رو که هیولاهای خیلی بزرگتر رو تجربه کرده، متمایز می‌بینه. اما این تمایزی نیست که بشه درباره‌ش حرف زد، یا حتی بش افتخار کرد، مثل تمایز هنرمند با افراد عادی. این شبیه تمایز کسی که اشتباها مدفوع سگ رو خورده، با کسانیه که هیچ‌وقت مزه‌ش رو نچشیده‌اند. از یک طرف تمایز داره، و از طرفی نمیتونه بگه من چیزی چشیده‌ام که شما نچشیده‌اید!
عین همین حالت برای کسی بوجود میاد که به تمام ضعف‌های شخصیتی و وجودی خودش دقت کرده و کشف‌شون کرده. از یه طرف شناختی از خودش داره که بقیه از خودشون ندارند، با فاصله بسیار زیاد، و از طرفی نمیتونه جار بزنه «من می‌دونم چقدر زشتم». و اینجاست که این فرصت براش پیش میاد که دانستن رو فقط و فقط برای خودش دنبال کنه.
هر دانستنی که الان دنبالش هستید، در نمای بیرون برای خودتونه. ولی از داخل دارید با احتساب اینکه بقیه چه پاسخی بش خواهند داد دنبالش می‌کنید. دانستن برای تغذیه خود، یک حالت بسیار نادره، که چند برابر انرژی بیشتر در خودش داره و سریعتر پیش میره. بنابراین بهینه‌ترین حالت برای یادگرفتن و سر درآوردن هرچیزی، از مهندسی تا فلسفه، اینه که قبلش به زشتی‌های خود مسلط شده و بابتش سرخورده شده باشید.‌
در دنیای فیزیکی چیزی به عنوان «دولت در کنترل تورم ناتوان است» نداریم (منظور از تورم افزایش حجم پوله، نه نوسان‌هایی مثل افزایش قیمت نفت بر اثر بمب‌گذاری در پالایشگاه‌های نیجریه)، چون مثل اینه که بگیم «مربع سه ضلع دارد». جمله مربع سه ضلع دارد رو می‌تونیم بسازیم، چون هرجمله‌ای رو می‌تونیم بسازیم، اما ربطی به دنیای فیزیکی پیدا نمی‌کنه.
هیچ دولتی هیچ‌وقت در کنترل تورم ناتوان نیست. چون انحصار تولید پول رسمی، و انحصار خشونت در اجباری کردن استفاده ازون پول رسمی، در اختیار خودشه. خود انحصار و ناتوانی متناقض همدیگه هستند. هردولتی هروقت که اراده کنه میتونه تورم رو کنترل کنه. هروقت یعنی هروقت. در زمان صلح، در زمان جنگ، در زمان آشوب، در زمان آرامش، در زمان رونق تجارت، در زمان تحریم. پس اگر نکنه، یعنی نمیخواد.
«ناتوانی» دولت، در تعداد زیادی از موضوعات واقعیته، اما باورش نمی‌کنند، و در مورد تورم افسانه‌ست، اما باورش می‌کنند.
نباید فراموش کنیم و نباید بذاریم فراموش بشه که لغو فروش سلاح به اسراییل رو قبل از اینکه سپاه رو نیروی تروریست اعلام کنند انجام دادند. همون جسارت و طلبکاری که یک الجزایری در برابر استعمارگران داشت رو باید در برابر این کشورها داشته باشیم. با این فرق که چپ طرفدار اون الجزایری بود و قربان صدقه‌ش می‌رفت، ولی چپ از ما متنفره، و بهتره که باشه.
FilmLight_ColourBook.pdf
24.7 MB
برای فهمیدن اینکه بینایی انسان چطور کار می‌کنه (که وقتی فهمیدی، تعجب می‌کنی که چجوری چنین چیزی ممکن شده!) و چطور دنیای تصاویر دیجیتال رو با تکیه بر این دانایی ساختیم، این کتاب تمام چیزیه که لازمه. مطلب برای ۹۹ درصد افراد زیادی فنیه، ولی برای اون ۱ درصد که حوصله ۲۸۰ صفحه رو دارند، و مشکل انگلیسی هم ندارند، بشدت توصیه می‌شود.
هیچ‌کس در هیچ‌چیز حرف من رو گوش نمیده، اما اینکه اوکراینی‌ها دارند همون کاری رو می‌کنند که از اول جنگ گفتم باید انجام داد (اگه نمیشه اشرار رو شکست داد، باید کاری کرد شرارت‌شون پرهزینه بشه) و سیاست «بیایید خاک‌مون رو بگیرید، ولی باید پدرتون دربیاد تا بگیرید» رو پیش گرفتن، یه حس جدید بم داده که تا الان نداشتم. اون‌ها در حال گوش دادن به حرف من نیستند، اما از دریچه‌ای دیگه و بک‌گراندی دیگه، به همون منطق رسیدن. و این امیدوارکننده‌ست.
یکی از چیزهایی که در گلاویز شدن با دنیای فیزیکی می‌فهمی، اینه که مسیر درست رو آدم‌های پرفکت طی نمی‌کنند. آدم‌هایی طی می‌کنند که اگه فرد به فرد مورد تحقیق قرارشون بدی، یه پرونده قطور از ایراد بدست میاد. و همینه که فریب‌دهنده‌ست.
Anarchonomy
یه عده تو فدرال رزرو، برای مفهوم «افزایش قیمت» هم از واژه «تورم» استفاده می‌کنند، و اینطور به نظر میاد که «همه‌چی گرون شد چون شرکت‌ها تصمیم گرفتند قیمت‌ها رو بالا ببرند». جناب سناتور اشتباه آکادمیک اون‌ها رو به شکل فکت ارائه میده تا به تنور پوپولیسم خودش بدمه.…
تعیین حداقل دستمزد کارگر، دستاورد چپ‌ها بود، و همچنان دارند بش افتخار می‌کنند. اون‌ها، برحسب تألیفات مارکسیستی قرن بیستم، کارآفرین رو به صورت زالو می‌دیدند و چانه‌زنی برای تعیین نرخ دستمزد، یک میدان جهاد دائمی براشون ایجاد کرد. و جنبه جهادی بودنش مهم‌تر از جنبه نتیجه‌گراییشه. وقتی یک ایالت میگه دستمزد کمتری از ده دلار ممنوع است، یعنی داره میگه ما نمی‌خواهیم در ایالت‌مان فرصت‌های شغلی داشته باشیم که فقط ده دلار درآمد دارند. بنابراین یک مبارزه سالانه برای بیرون کردن بخشی از کارآفرین‌ها از ایالت‌شون رو کارگردانی می‌کنند.

اما، فارغ از دغدغه‌های و انگیزه‌های چپ، تعیین کف دستمزد، که همواره برای بالا بردنش انجام میشه، تورم ایجاد نمی‌کنه. چون مصداق گرانفروشیه (یک کارگر خدمتی که ارائه می‌کنه رو میخواد گرونتر از سال قبل ارائه کنه)، و گرانفروشی تورم ایجاد نمی‌کنه. اگه بالا رفتن دستمزد کارگر ساندویچی، باعث بالا رفتن قیمت ساندویچ بشه، با فرض اینکه هنوز انقدری گرون نیست که تمام مشتریان از دست برن و ورشکست شده و تعطیل بشه، صرفا باعث تغییر در جابجایی پول میشه، نه افزایش حجم پول. با اون پولی که پارسال هم ساندویچ می‌خریدند، و هم نیم ساعت بعدش بستنی، امسال فقط ساندویچ رو می‌خرند، و بستنی حذف میشه (که یا منجر به کاهش قیمت بستنی میشه، یا منجر به جمع شدن بستنی‌فروشی). اگه همین فردا یک عدد تخیلی هم برای دستمزد تعیین کنید، و مثلا بگید هر نانوا باید ماهی ۲۰۰ میلیون حقوق بگیره، باز هم به تورم منجر نمیشه. به رکود در بقیه بخش‌ها منجر میشه. چون نان سنگگ میشه ۱۵۰ هزارتومن، و در اون صورت مردم درآمدشون رو صرف فقط نان می‌کنند و هیچ چیز دیگری نمی‌خرند.

این‌ها جزء بدیهیاته. اما بمباران دائمی آدرس‌های غلط باعث شده مجبور بشیم بگیم «توجه فرمایید.. روغن در آب حل نمی‌شود».