۳۵۰ اتاق خوابگاه دانشجویی رو میذاری صاف سر چهارراه، دور تا دورش هم شیشه میکنی که همشون به سمت خورشیدن و تابستون به سونا تبدیل میشه، و از پنجرههایی استفاده میکنی که همین شش ماه بعد با ریغ پرندهها مزین بشن. تو رزومهت هم میذاری.
#استفراغات_معماران
#استفراغات_معماران
اگه مردم میدونستند فرزندشون ناصالح از آب در خواهد اومد، اونی که در قانونی کردن سقط جنین پیشقدم میشد، خود مذهبیها میبودند. اساسا میل به فرزند داشتن بر این مبناست که هیچکس نمیدونه چه خواهد شد. ولی فرض کنیم که کارنامه اعمال و خلقیات یک فرزند رو بذارن داخل پاکت و قبل ازینکه به دنیا بیاد، به پدر و مادری که در شکم حملش میکنه تحویل بدن، و فرض کنیم اعتقاد اون پدر و مادر این باشه که فرزند اگه قرار باشه فرعون بشه هم حق نداریم از بین ببریمش. آیا این پایان داستانه؟ بهیچوجه. با اینکه قید قتلش رو میزنند، دیگه اون پدر و مادری که نمیدونستند چه خواهد شد هم نخواهند بود. بنابراین تا قبل ازینکه به دنیا بیاد برنامهشون رو عوض میکنند، مثلا سرپرستیش رو به خانوادهای دیگه میسپارن، یا تا وقتی بچهست اقداماتی انجام میدن که بعدا هیچ وابستگی مالی بش نداشته باشند.
ساخت دولت هم مثل زاییدن یک فرزنده، که تضمین شده فرعون خواهد شد. این ملت باردار یک دولت دیگهست. حالا دوره بارداری چقدر طول بکشه معلوم نیست. من که قبلا سال ۲۰۶۰ رو تخمین زدم، ولی پیشگو هم نیستم. اما اون چیزی که دیگه کاملا مبرهنه، اینه که این ملت یک دولت دیگه خواهد داشت، که میتونه هر شکل و ساختاری داشته باشه، که کسی نمیدونه. ولی چیزی که قطعیست، اینه که صالح نخواهد بود. متأسفانه برنامه این مادر باردار، برنامه مادری که میدونه فرزندش ناصالح درمیاد نیست، و همچنان درگیر سیسمونی و بادکنک و این چیزهاست. برنامه ملتی که میدونه دولت بعدیش ناصالح خواهد بود، اینه که از الان فقط و فقط روی حقوق کار کنه. چون این از نان شب هم واجبتره.
الان فکر خطرناکی ایجاد شده: «ما دولتی میخواهیم که نان ما را نبُرد». این خیلی حداقلی و خیلی معقول به نظر میرسه، ولی خطرناکه. اصلا همین گزاره «فعلا اولویت بقاست» خطرناکه. زیر سایه فراعنه، نه خبری از نان خواهد بود نه بقا. پس اولویت معیشت نیست، اولویت آمادگی برای به دنیا اومدن فرعونه. حتی بیسوادترین و ضعیفترین افراد جامعه باید خبردار بشن که اولویت حقوقه. که بدبختی امروزشون تا حد زیادی ربط داره به اینکه حق مالکیت به هیچ انگاشته شده، و ربط داره به اینکه سر همه توی زندگی دیگرانه، و ربط داره به اینکه پاها از گلیمها درازتر شده، و ربط داره به اینکه هرج و مرج نرمالایز شده. اینکه تا یک مرد از کار اخراج میشه، غیر از خودش کل خانوادهش رو هم به رگبار میبنده، یک مشکل حقوقیه، نه اقتصادی. مرد بیکار همهجای دنیا هست، ولی زن و بچه خودش رو قتل عام نمیکنه.
اگه مردم متوجه نشن که اولویت یک، با فاصله، حق و حقوقه، دولت بعدی برای کسانی که نگاهی به عقب خواهند انداخت غول پرزور هفتسر بیرحمی خواهد بود که داعش شیعه در برابرش یک پسربچه تخس بوده.
ساخت دولت هم مثل زاییدن یک فرزنده، که تضمین شده فرعون خواهد شد. این ملت باردار یک دولت دیگهست. حالا دوره بارداری چقدر طول بکشه معلوم نیست. من که قبلا سال ۲۰۶۰ رو تخمین زدم، ولی پیشگو هم نیستم. اما اون چیزی که دیگه کاملا مبرهنه، اینه که این ملت یک دولت دیگه خواهد داشت، که میتونه هر شکل و ساختاری داشته باشه، که کسی نمیدونه. ولی چیزی که قطعیست، اینه که صالح نخواهد بود. متأسفانه برنامه این مادر باردار، برنامه مادری که میدونه فرزندش ناصالح درمیاد نیست، و همچنان درگیر سیسمونی و بادکنک و این چیزهاست. برنامه ملتی که میدونه دولت بعدیش ناصالح خواهد بود، اینه که از الان فقط و فقط روی حقوق کار کنه. چون این از نان شب هم واجبتره.
الان فکر خطرناکی ایجاد شده: «ما دولتی میخواهیم که نان ما را نبُرد». این خیلی حداقلی و خیلی معقول به نظر میرسه، ولی خطرناکه. اصلا همین گزاره «فعلا اولویت بقاست» خطرناکه. زیر سایه فراعنه، نه خبری از نان خواهد بود نه بقا. پس اولویت معیشت نیست، اولویت آمادگی برای به دنیا اومدن فرعونه. حتی بیسوادترین و ضعیفترین افراد جامعه باید خبردار بشن که اولویت حقوقه. که بدبختی امروزشون تا حد زیادی ربط داره به اینکه حق مالکیت به هیچ انگاشته شده، و ربط داره به اینکه سر همه توی زندگی دیگرانه، و ربط داره به اینکه پاها از گلیمها درازتر شده، و ربط داره به اینکه هرج و مرج نرمالایز شده. اینکه تا یک مرد از کار اخراج میشه، غیر از خودش کل خانوادهش رو هم به رگبار میبنده، یک مشکل حقوقیه، نه اقتصادی. مرد بیکار همهجای دنیا هست، ولی زن و بچه خودش رو قتل عام نمیکنه.
اگه مردم متوجه نشن که اولویت یک، با فاصله، حق و حقوقه، دولت بعدی برای کسانی که نگاهی به عقب خواهند انداخت غول پرزور هفتسر بیرحمی خواهد بود که داعش شیعه در برابرش یک پسربچه تخس بوده.
سیستم بسته ذهن آدمها رو ناآماده بار میاره. شهروند چینی راه دودرهبازی رو بلده، راه تجارت رو بلده، راه پیشرفت تحصیلی رو بلده، راه فرار رو هم بلده. اما ذهنش آماده پردازش واقعیتهای دنیا نیست. برای همین وقتی میبینه دولت آمریکا کلید کرده روی تیکتاک، فکر میکنه کشورش به قدرت نرم خاصی دست پیدا کرده، که قبلا نداشته، و خیلی جدی شده، که اگه جدی نبود روش کلید نمیکردند.
ذهنش آماده نیست که به همهچیز نگاه کنه، و سپس بپرسه «واقعا همینطوره؟». چون بعدش باید سوالهای دیگهای بپرسه. مثل این: «اگه موضوع اثرگذاری روی افکار عمومی مردم آمریکا در آستانه انتخاباته، چرا به اینستاگرام گیر نمیدن؟ ما که اونجا هم میتونیم همین پروپاگاندا رو پخش کنیم!». و بعدش این: «ممکنه حساسیتشون برای این باشه که یک مقام سیاسی امنیتی حزب رو گذاشتیم تو هیئت مدیره تیکتاک؟». و بعدش این: «چرا بقیه کشورها لازم ندارند یک مقام سیاسی امنیتی رو بذارن تو هیئت مدیره شرکتهای اینترنتیشون؟». و بعدش این: «اگه هدف هدایت شرکت به سمت و سوی مدنظر حزبه، نمیشه این رو بدون قرار دادن یک مقام سیاسی امنیتی در هیئت مدیره انجام داد؟».
به بافتن زنجیره این سوالها تا صبح میتونم ادامه بدم، که تهش میرسه به اینکه اون تصویری که تو ذهنش ساخته، خیلی پرته. اما همینها هم برای فعال کردن حسگرهای ذهن باید کافی باشه. واقعیت اینه: کشورت یه مقام سیاسی امنیتی رو میذاره تو هیئت مدیره شرکت اینترنتی، تا مواظب باشه اون شرکت علیه چین نشه، نه اینکه مواظب باشه علیه آمریکا بمونه. کار حزب کمونیستی کشورت دفاعیه، نه تهاجمی. ظن و گمان سناتورهای آمریکایی، که یک بایاس نژادی علیه شما دارند، و ترجیح میدن دماغ شما سوخته بشه، نه روسهای سفید، این واقعیت که شما در پوزیشن دفاعی هستید رو تغییر نمیده. و این مسئله که برای اینکه مواظب باشند شرکت علیه حزب نشه مجبورند آدم بذارن تو هیئت مدیره هم، ارتباط به ساختار کهنه حکمرانی کشورت داره، که تواناییش در ساخت افراد وفاداره، نه ساخت سیستم قابل اتکاء.
اما من که نمیتونم یه دستگاه شوک بذارم رو شقیقه افراد و ذهنشون رو از حالت ناآماده، به آماده تبدیل کنم. در حالتی که هستند باقی میمونند، و به مسیرشون ادامه خواهند داد.
ذهنش آماده نیست که به همهچیز نگاه کنه، و سپس بپرسه «واقعا همینطوره؟». چون بعدش باید سوالهای دیگهای بپرسه. مثل این: «اگه موضوع اثرگذاری روی افکار عمومی مردم آمریکا در آستانه انتخاباته، چرا به اینستاگرام گیر نمیدن؟ ما که اونجا هم میتونیم همین پروپاگاندا رو پخش کنیم!». و بعدش این: «ممکنه حساسیتشون برای این باشه که یک مقام سیاسی امنیتی حزب رو گذاشتیم تو هیئت مدیره تیکتاک؟». و بعدش این: «چرا بقیه کشورها لازم ندارند یک مقام سیاسی امنیتی رو بذارن تو هیئت مدیره شرکتهای اینترنتیشون؟». و بعدش این: «اگه هدف هدایت شرکت به سمت و سوی مدنظر حزبه، نمیشه این رو بدون قرار دادن یک مقام سیاسی امنیتی در هیئت مدیره انجام داد؟».
به بافتن زنجیره این سوالها تا صبح میتونم ادامه بدم، که تهش میرسه به اینکه اون تصویری که تو ذهنش ساخته، خیلی پرته. اما همینها هم برای فعال کردن حسگرهای ذهن باید کافی باشه. واقعیت اینه: کشورت یه مقام سیاسی امنیتی رو میذاره تو هیئت مدیره شرکت اینترنتی، تا مواظب باشه اون شرکت علیه چین نشه، نه اینکه مواظب باشه علیه آمریکا بمونه. کار حزب کمونیستی کشورت دفاعیه، نه تهاجمی. ظن و گمان سناتورهای آمریکایی، که یک بایاس نژادی علیه شما دارند، و ترجیح میدن دماغ شما سوخته بشه، نه روسهای سفید، این واقعیت که شما در پوزیشن دفاعی هستید رو تغییر نمیده. و این مسئله که برای اینکه مواظب باشند شرکت علیه حزب نشه مجبورند آدم بذارن تو هیئت مدیره هم، ارتباط به ساختار کهنه حکمرانی کشورت داره، که تواناییش در ساخت افراد وفاداره، نه ساخت سیستم قابل اتکاء.
اما من که نمیتونم یه دستگاه شوک بذارم رو شقیقه افراد و ذهنشون رو از حالت ناآماده، به آماده تبدیل کنم. در حالتی که هستند باقی میمونند، و به مسیرشون ادامه خواهند داد.
ما نصف خروجی اقتصادمون رو صرف انرژی میکنیم. آلمان تقریبا همین مقدار که ما صرف انرژی میکنیم خرج تحقیق و توسعه میکنه. که در نتیجه اقتصادش دوازده برابر اقتصاد ماست. آمریکا در عرض پونزده سال، به اندازه دو تا آلمان به اقتصاد خودش اضافه کرده.
به نظرم این یک شعره، و میشه روی سنگ قبر ایران نوشت.
به نظرم این یک شعره، و میشه روی سنگ قبر ایران نوشت.
نیویورکتایمز کشف نموده که شرکتهای خودروسازی اطلاعات نحوه رانندگی افراد رو به شرکتهای بیمه ارسال میکنند، مثل تعداد ترمزهای ناگهانی که داشتن. و خلقالله عصبانیاند ازینکه حریم خصوصی ندارند. که البته خودشون یه جا دکمه اکسپت رو زدن، و ادعای حقوقی نمیتونند داشته باشند.
اگه همین ارسال دیتا، در مورد هواپیما باشه، کاملا باش موافق خواهند بود، و اونجا دیگه حریم خصوصیای برای خلبان قائل نیستند. اما نوبت به ماشین سواری میشه، ناگهان همه استانداردها و همه تعاریف عوض میشن.
اینکه چطور یه وسیله دو تنی رو هدایت میکنی، که میتونه به راحتی مردم رو بکشه، جزء حریم خصوصیت نیست. این اطلاعات، نه تنها برای شرکت بیمه، که باید برای همه در دسترس باشه. و این کاملا بدیهیه. اما جو عمومی، افراد رو میندازه تو گردابهایی که با بدیهیات هم دعوا دارند.
اگه همین ارسال دیتا، در مورد هواپیما باشه، کاملا باش موافق خواهند بود، و اونجا دیگه حریم خصوصیای برای خلبان قائل نیستند. اما نوبت به ماشین سواری میشه، ناگهان همه استانداردها و همه تعاریف عوض میشن.
اینکه چطور یه وسیله دو تنی رو هدایت میکنی، که میتونه به راحتی مردم رو بکشه، جزء حریم خصوصیت نیست. این اطلاعات، نه تنها برای شرکت بیمه، که باید برای همه در دسترس باشه. و این کاملا بدیهیه. اما جو عمومی، افراد رو میندازه تو گردابهایی که با بدیهیات هم دعوا دارند.
نمیتونم بشمارم که چندبار امیدوار شدهاند که در روسیه جنگ داخلی رخ بده، و نداده، و دوباره ناامید شدهاند، و سری بعد دوباره امیدوار شدهاند. طوری که انگار خود سوژه دیگه مهم نیست، و هدف امیدوار شدنه. انگار هدف از هزاربار گزیده شدن از یک سوراخ، تضمین هزاربار گزیده شدنه. چون هیچ مقدار از دیتا و هیچ مقدار از شواهد، چه اونهایی که من و ایکس و ایگرگ بشون بدن، و چه اونهایی که به شکل سرب داغ از بیخ گوششون عبور میکنه، کافی نیست. و این قابلیت خطرناک ذهن انسان رو نشون میده، که میتونه نسبت به جزییات کوچک، به شدت حساس و دقیق باشه، و میتونه عمدا، و آگاهانه، و مکرر، خیلی چیزها رو نبینه، یا بعد ازینکه دید نادیده بگیره.
از طرز کار امیدواری آدمها میشه کشف کرد که مکانیزم تراشیدن بت از سنگ، چطور بوده، و چرا دختربچهها رو به پای اون سنگ قربانی میکردن، و با چه فکری ورد میخوندن تا شیاطین دور بشن.
از طرز کار امیدواری آدمها میشه کشف کرد که مکانیزم تراشیدن بت از سنگ، چطور بوده، و چرا دختربچهها رو به پای اون سنگ قربانی میکردن، و با چه فکری ورد میخوندن تا شیاطین دور بشن.
مهاجر یا مسافر جهانسومی فکر میکنه اعتماد به نفس میخواد، و داره، که به کشور اروپایی و آمریکایی میگه «چرا فرودگاهتون اینجوریه؟ چرا آسفالت خیابونتون اینجوریه؟ چرا آشغالها رو جمع نمیکنید؟ چرا مترو بوی شاش میده؟ چرا کارتنخواب ریخته همهجا؟ چرا آنتیبیوتیک انقدر گرونه؟». اما اینها اعتماد به نفس نمیخواد. چون سطح پایینترین افراد هم میتونه حسشون کنه. بوی ادرار رو همه میفهمند. اینکه فرودگاه قدیمی شده رو همه میفهمند.
چیزی که اعتماد به نفس میخواد اینه که به آدم غربی یادآوری کنی فلسفه غربی چیه. چون ازت انتظار ندارن از خودشون بیشتر قدردان فلسفه غربی باشی، و در مرحله بعد انتظار ندارن وقتی دارن به فلسفه خودشون ایراد میگیرن، اونی که به ایرادشون نقد وارد میکنه یه جهانسومی باشه.
فلسفه غربی با پاسپورت منتقل نمیشه به افراد. بنابراین در قلب اروپا هم میشه آدمهایی رو دید که باش مشکل دارند، و میشه در قلب خاورمیانه، به عنوان توالت جهان، مدافعش بود.
فلسفه و طرز فکر غربی خلاصه شده در اینکه «اینی که هست درست به نظر نمیاد، باید راه بهتری وجود داشته باشه». حتی وقتی کشتی ساختند که دنیا رو کشف کنند، پشت تمام انگیزههاشون همین بود. پول، سلطه، طمع، قدرت، همه حاشیهاند. خشونت رو همه داشتند، اما آدم غربی بود که خشونت رو به کار گرفت تا دنیا رو کشف کنه. بقیه به هرچی که زیر پاشون بود راضی بودن. و همین راضی بودن تو منجلاب نگهشون داشت. هرکس راضی نیست، هرکس به هر جفنگی رضایت نمیده، هرکس دنبال راه حلهای جدیده، هرکس میخواد بره مرحله بعد، توی تیم غربه.
اعتماد به نفس اونجاست که تیمت رو درست انتخاب میکنی و پاش وایمیسی. بعدش از وضع فرودگاه هم میتونی غر بزنی. و وقتی وضعش درست شد، مثل بازسازی و توسعه فرودگاههای آمریکا که در ده سال گذشته انجام شد، که از جهانسومیهای مسافر تا ستوننویسهای نیویورکتایمز روضه میخوندن که دیگه درست بشو نیست، یاد میگیری راهش چی بود که درست شد، و میری سراغ مشکل بعدی.
چیزی که اعتماد به نفس میخواد اینه که به آدم غربی یادآوری کنی فلسفه غربی چیه. چون ازت انتظار ندارن از خودشون بیشتر قدردان فلسفه غربی باشی، و در مرحله بعد انتظار ندارن وقتی دارن به فلسفه خودشون ایراد میگیرن، اونی که به ایرادشون نقد وارد میکنه یه جهانسومی باشه.
فلسفه غربی با پاسپورت منتقل نمیشه به افراد. بنابراین در قلب اروپا هم میشه آدمهایی رو دید که باش مشکل دارند، و میشه در قلب خاورمیانه، به عنوان توالت جهان، مدافعش بود.
فلسفه و طرز فکر غربی خلاصه شده در اینکه «اینی که هست درست به نظر نمیاد، باید راه بهتری وجود داشته باشه». حتی وقتی کشتی ساختند که دنیا رو کشف کنند، پشت تمام انگیزههاشون همین بود. پول، سلطه، طمع، قدرت، همه حاشیهاند. خشونت رو همه داشتند، اما آدم غربی بود که خشونت رو به کار گرفت تا دنیا رو کشف کنه. بقیه به هرچی که زیر پاشون بود راضی بودن. و همین راضی بودن تو منجلاب نگهشون داشت. هرکس راضی نیست، هرکس به هر جفنگی رضایت نمیده، هرکس دنبال راه حلهای جدیده، هرکس میخواد بره مرحله بعد، توی تیم غربه.
اعتماد به نفس اونجاست که تیمت رو درست انتخاب میکنی و پاش وایمیسی. بعدش از وضع فرودگاه هم میتونی غر بزنی. و وقتی وضعش درست شد، مثل بازسازی و توسعه فرودگاههای آمریکا که در ده سال گذشته انجام شد، که از جهانسومیهای مسافر تا ستوننویسهای نیویورکتایمز روضه میخوندن که دیگه درست بشو نیست، یاد میگیری راهش چی بود که درست شد، و میری سراغ مشکل بعدی.
همه دیکتاتورها به مخالفان خودشون انگ «وابسته به بیگانه» میزنند. اما در مورد عربستان، تقریبا واقعیت داره. میبینید که چطور سر و صدای اپوزیسیون خوابید. دیگه خبری از وبلاگنویس ضد آلسعود و زن فمنیست معترض و ازین چیزها نیست. انگار اسپانسری داشتند، و از یه جایی به بعد پروژه رو متوقف کرد. میگم «تقریبا» چون همش هم مربوط به توقف پروژه نبود. بقیهش مربوط میشد به از دست دادن اهرم تبلیغاتی. وقتی خود حاکم تغییراتی ایجاد کنه، که سه برابر سریعتر از تغییراتی باشه که فعالیت اکتیویستی فمنیستها میتونست ایجاد کنه، یعنی دیگه تقاضایی برای اکتیویست فمنیست وجود نخواهد داشت.
اینکه چرا متوقف کردن موضوع اصلی نیست. موضوع اصلی اینه که وقتی متوقف شدنیه، یعنی مردمی نیست (برخلاف ایران که مردم ترک خوردن یک دیوار رو هم تبدیل به اعتراض به حکومت میکنند) و اینکه مردمی نیست یعنی مردم عربستان اصلا در باغ مخالفت با حکومت نیستند. نه اینکه مخالف آلسعود باشند یا نباشد. جامعه بضاعت ستیز با سیستم حاکم رو نداره، هرچه که باشه. بنابراین ستیزهایی که بوجود میاد، یا منشأ غیر داخلی دارند، یا غیرسیاسی، مثل اسلامگرایی. برخلاف ادعای اسلامگرایان، که اسلام رو دینی سیاسی معرفی میکنند، ستیز اسلامی با حاکم، غیرسیاسی بودنش رو نشون میده (و برای همین حتی اگه موفق بشه شکست میخوره، چون دین جایگزین سیاست نمیشه، و اگه بخواد به زور جایگزین بشه، یا به حاشیه میره، مثل مصر، یا خود دین از بین میره، مثل ایران).
دولت مدرن محصول غربیهاست. ستیز با اون رو هم باید از غربیها یاد گرفت. اما جامعه عربستان هیچ علاقهای به یاد گرفتن چیزی از غربیها نداره، و از هرکسی. بنابراین به نگاه بدوی به حکومت بالاسرش ادامه میده. دولت آلسعود، با اینکه سلطنتیه، یک دولت مدرنه. مثل دولت مدرن میگه «من باید توسعه ایجاد کنم، من باید کار راه بندازم، من باید مملکت رو کنفیکون کنم، من باید شکل همهچیز رو عوض کنم، من قادر متعالم». اما شهروند، داره به شکل قبیله بش نگاه میکنه: «رئیس قبیله میخواد بلندترین برج دنیا رو بسازه؟ خب بسازه، من رو سنهنه؟ نفت خودشه و پول خودشه».
اکتیویسم در چنین جامعهای جواب نمیده. چون نمیتونی تو گوش افرادی که هنوز وارد بازی مدرنیته نشدن یاسین بخونی و بگی تو باید این رو بخوای و اون رو نخوای. این وقتی ستیز غربی با دولت مدرن بالاسرش خواهد داشت، که ببینه با نگاه بدوی کارش راه نمیفته. پول زیاد اینکه داره کارش راه نمیفته رو پنهان میکنه.
در جامعه بسته یا جایی که هنوز نگاه بدوی وجود داره، رشد اقتصادی برای افراد خبر خوبیه، اما برای کلیت جامعه، نه چندان. اینکه یه چیزی مثل یک حجاب نذاره بفهمی که چرا داخل بازی نیستی، خبر بدیه. اما چون این خبر بد، یک پدیده دراز مدته، از پرانتز عمر یک فرد فراتر میره، بنابراین بش اهمیت نخواهند داد. و اینجوری میشه که عقب ماندن از غرب، برای نسل بعد هم، تمدید میشه.
اینکه چرا متوقف کردن موضوع اصلی نیست. موضوع اصلی اینه که وقتی متوقف شدنیه، یعنی مردمی نیست (برخلاف ایران که مردم ترک خوردن یک دیوار رو هم تبدیل به اعتراض به حکومت میکنند) و اینکه مردمی نیست یعنی مردم عربستان اصلا در باغ مخالفت با حکومت نیستند. نه اینکه مخالف آلسعود باشند یا نباشد. جامعه بضاعت ستیز با سیستم حاکم رو نداره، هرچه که باشه. بنابراین ستیزهایی که بوجود میاد، یا منشأ غیر داخلی دارند، یا غیرسیاسی، مثل اسلامگرایی. برخلاف ادعای اسلامگرایان، که اسلام رو دینی سیاسی معرفی میکنند، ستیز اسلامی با حاکم، غیرسیاسی بودنش رو نشون میده (و برای همین حتی اگه موفق بشه شکست میخوره، چون دین جایگزین سیاست نمیشه، و اگه بخواد به زور جایگزین بشه، یا به حاشیه میره، مثل مصر، یا خود دین از بین میره، مثل ایران).
دولت مدرن محصول غربیهاست. ستیز با اون رو هم باید از غربیها یاد گرفت. اما جامعه عربستان هیچ علاقهای به یاد گرفتن چیزی از غربیها نداره، و از هرکسی. بنابراین به نگاه بدوی به حکومت بالاسرش ادامه میده. دولت آلسعود، با اینکه سلطنتیه، یک دولت مدرنه. مثل دولت مدرن میگه «من باید توسعه ایجاد کنم، من باید کار راه بندازم، من باید مملکت رو کنفیکون کنم، من باید شکل همهچیز رو عوض کنم، من قادر متعالم». اما شهروند، داره به شکل قبیله بش نگاه میکنه: «رئیس قبیله میخواد بلندترین برج دنیا رو بسازه؟ خب بسازه، من رو سنهنه؟ نفت خودشه و پول خودشه».
اکتیویسم در چنین جامعهای جواب نمیده. چون نمیتونی تو گوش افرادی که هنوز وارد بازی مدرنیته نشدن یاسین بخونی و بگی تو باید این رو بخوای و اون رو نخوای. این وقتی ستیز غربی با دولت مدرن بالاسرش خواهد داشت، که ببینه با نگاه بدوی کارش راه نمیفته. پول زیاد اینکه داره کارش راه نمیفته رو پنهان میکنه.
در جامعه بسته یا جایی که هنوز نگاه بدوی وجود داره، رشد اقتصادی برای افراد خبر خوبیه، اما برای کلیت جامعه، نه چندان. اینکه یه چیزی مثل یک حجاب نذاره بفهمی که چرا داخل بازی نیستی، خبر بدیه. اما چون این خبر بد، یک پدیده دراز مدته، از پرانتز عمر یک فرد فراتر میره، بنابراین بش اهمیت نخواهند داد. و اینجوری میشه که عقب ماندن از غرب، برای نسل بعد هم، تمدید میشه.
یه سری از عادتها و رفتارهای هرجامعهای حکم میخونه شهر رو داره. کاربرد میخونه اینه که جمع بشن توش، از هشیاری خارج بشن، مدتی خوش بگذرونند، تا زنگ تفریحی برای رهایی از آزارهای دنیای فیزیکی باشه. چون فیزیک دنیا سادیسته، و ول نمیکنه. توی عروسی الکل میخورند، یا توی جشن تولد، یا حتی تو جمع دوستانی که یکیشون فوت کرده و به یاد همونی که فوت کرده جمع شدن تو یه پارکی که ویو کل شهر رو داره. ولی خود این رویدادها، حکم الکل رو داره. شب کریسمس، شب سال نو چینی، نوروز، همه میخونهای هستند که همه شهر میریزن توش، تا الکل «رسومات» وارد خونشون بشه. تا جایی که به یک ضرورت تبدیل میشه، و بعضیها حاضر میشن قرض کنند، و اگه نشد دزدی کنند، تا سفره شب عیدشون رنگین باشه. ۹۰ درصد مردم از همینها هستند.
هر جامعهای یه عده رو قربانی عادتهای خودش میکنه. بشون میگه بمیرند. یا بشون میگه شبها بیدار بمونند. یا بشون میگه از همه دور باشند. درست مثل میخونه که باید چندنفر بیرون دم در وایسن، تا نگهبانی بدن. چون آزار دنیای فیزیکی تعطیلبردار نیست و میتونه به همهجا نفوذ کنه. سربازی که شب کریسمس تو خاکریزه، از همینهاست. یا اونی که باید بالای برجک پادگان باشه. یا اونی که شب عید باید تو اورژانس باشه. یا اونی که شیفت شب پالایشگاهه. میشه در نظر گرفت که ۹ درصد مردم هم اینها هستند، که ازینکه دور افتادن از جمع، خودشون رو محروم میبینند. نگاه اینها به «الان» تقویم یه جور دیگهست. تو هر جامعهای عدهای هم هستند که به هیچکس و هیچچیز وصل نیستند. مثل مهاجری که هیچکس رو نداره، یا کسی که همه طردش کردن، و همیشه تنهاست. برای اینها مناسبتها هیچ مفهومی نداره، چون آدمهایی که مفهومش رو براشون بسازند هیچوقت در اطرافشون نبودهاند. هربچهای که یه روزی دلش دوچرخه خواسته، برای این خواسته که دیده بقیه بچهها سوار میشن، و گرنه دلیلش این نبوده که وسیله نقلیه نیاز داره. باید آدمی که میتونه تولد گرفتن رو برات مهم کنه، کنارت بوده باشه، که تولد گرفتن برات مهم بشه. میشه در نظر گرفت ۱ درصد مردم هم اینها هستند. که یعنی برای رویداد نو شدن سال، به طور همزمان سه حس و حال مختلف، و حتی متضاد، وجود داره. و واقعیت هیچکدومش به تنهایی نیست. واقعیت مجموعشه. واقعیت بیشمار ابعاد داره، اما برای سادهسازی میشه تو هرچیزی این سه بعد رو متمایز کرد. اگه جنگل دچار آتشسوزی گسترده بشه، گروه نود درصدی بحران رو از صفحه تلویزیون دنبال میکنند، و عصبانی میشند، و به باعث و بانی فحش میدن، و با هم درباره اینکه آینده پس ازین فاجعه چه خواهد شد، بحث میکنند. خود فضای حرف زدن، میخونهست. چون حرف، آدم رو آروم میکنه. گروه نه درصدی داخل جنگلند و در حال استشمام دود دارند تصمیم میگیرند که همکارشون رو نجات بدن یا درخت رو، و نه به گذشته قبل از فاجعه فکر میکنند و نه به آینده بعد از فاجعه. گروه یک درصدی، که به هیچ چیز حس تعلقی نداره جز کلبه خودش، تا آتش به همون کلبه نرسه، از جاش تکون نمیخوره، و هیچ استرسی هم نداره.
هرکس تو هر گروهی افتاده، که بیشتر معلول پیشامدها بوده، در جایی که هست پایداره، و بنابراین از واقعیتهای دیگه تجربهای نداره.
وقتی فقط یک زاویه تنگ از واقعیت رو حس میکنی، اونجایی که روش ایستادی رو زیادی جدی میگیری. اگه افسردهای، افسردگیت رو زیادی جدی میگیری. اگه ذوق و هیجان داری، ذوق و هیجانت رو زیادی جدی میگیری. اگه دویست نفر زنگ میزنند فوت پدرت رو تسلیت میگن، توجه کردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه دو نفر هم نمیان سر خاک پدرت، توجه نکردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه یک روز قبل ازینکه دلار سه برابر بشه، خرید کنی، جلو افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. اگه یه روز قبل ازینکه بیاد پایین خرید کنی، عقب افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. عضویتت توی هر گروهی از آدمها رو زیادی جدی میگیری، و بیرون بودنت از هر جمعی از آدمها رو زیادی جدی میگیری. اینکه آدم داری رو زیادی جدی میگیری، و اینکه هیچکس نداری رو زیادی جدی میگیری.
آدم زنده باید سمج باشه، سمج در تولید ثروت، سمج در مفید بودن، سمج در یادگیری، سمج در یاددادن، سمج در بهتر شدن، و سمج در بهتر کردن دنیا. چون سمج بودن تنها راه بازپرداخت بدهیت به حیاته. اما نقش خودت در هرچیزی که ازین سماجت بدست اومد رو نباید جدی بگیری. چون جایی که در اون ایستادی رو نباید جدی بگیری. چون واقعیت خیلی بزرگتره. همه واقعیت رو نمیتونی هضم کنی. اما میتونی فقط جایی که ایستادی نباشی. همینکه فقط یه جا نباشی، خیلی چیزها از زیر پات عبور خواهد کرد.
فقط اینجوری میشه بالای دنیا قرار گرفت. نه با ایستادن بالای صخره، و باز کردن آغوش، و بستن چشمها، و کشیدن نفس عمیق.
هر جامعهای یه عده رو قربانی عادتهای خودش میکنه. بشون میگه بمیرند. یا بشون میگه شبها بیدار بمونند. یا بشون میگه از همه دور باشند. درست مثل میخونه که باید چندنفر بیرون دم در وایسن، تا نگهبانی بدن. چون آزار دنیای فیزیکی تعطیلبردار نیست و میتونه به همهجا نفوذ کنه. سربازی که شب کریسمس تو خاکریزه، از همینهاست. یا اونی که باید بالای برجک پادگان باشه. یا اونی که شب عید باید تو اورژانس باشه. یا اونی که شیفت شب پالایشگاهه. میشه در نظر گرفت که ۹ درصد مردم هم اینها هستند، که ازینکه دور افتادن از جمع، خودشون رو محروم میبینند. نگاه اینها به «الان» تقویم یه جور دیگهست. تو هر جامعهای عدهای هم هستند که به هیچکس و هیچچیز وصل نیستند. مثل مهاجری که هیچکس رو نداره، یا کسی که همه طردش کردن، و همیشه تنهاست. برای اینها مناسبتها هیچ مفهومی نداره، چون آدمهایی که مفهومش رو براشون بسازند هیچوقت در اطرافشون نبودهاند. هربچهای که یه روزی دلش دوچرخه خواسته، برای این خواسته که دیده بقیه بچهها سوار میشن، و گرنه دلیلش این نبوده که وسیله نقلیه نیاز داره. باید آدمی که میتونه تولد گرفتن رو برات مهم کنه، کنارت بوده باشه، که تولد گرفتن برات مهم بشه. میشه در نظر گرفت ۱ درصد مردم هم اینها هستند. که یعنی برای رویداد نو شدن سال، به طور همزمان سه حس و حال مختلف، و حتی متضاد، وجود داره. و واقعیت هیچکدومش به تنهایی نیست. واقعیت مجموعشه. واقعیت بیشمار ابعاد داره، اما برای سادهسازی میشه تو هرچیزی این سه بعد رو متمایز کرد. اگه جنگل دچار آتشسوزی گسترده بشه، گروه نود درصدی بحران رو از صفحه تلویزیون دنبال میکنند، و عصبانی میشند، و به باعث و بانی فحش میدن، و با هم درباره اینکه آینده پس ازین فاجعه چه خواهد شد، بحث میکنند. خود فضای حرف زدن، میخونهست. چون حرف، آدم رو آروم میکنه. گروه نه درصدی داخل جنگلند و در حال استشمام دود دارند تصمیم میگیرند که همکارشون رو نجات بدن یا درخت رو، و نه به گذشته قبل از فاجعه فکر میکنند و نه به آینده بعد از فاجعه. گروه یک درصدی، که به هیچ چیز حس تعلقی نداره جز کلبه خودش، تا آتش به همون کلبه نرسه، از جاش تکون نمیخوره، و هیچ استرسی هم نداره.
هرکس تو هر گروهی افتاده، که بیشتر معلول پیشامدها بوده، در جایی که هست پایداره، و بنابراین از واقعیتهای دیگه تجربهای نداره.
وقتی فقط یک زاویه تنگ از واقعیت رو حس میکنی، اونجایی که روش ایستادی رو زیادی جدی میگیری. اگه افسردهای، افسردگیت رو زیادی جدی میگیری. اگه ذوق و هیجان داری، ذوق و هیجانت رو زیادی جدی میگیری. اگه دویست نفر زنگ میزنند فوت پدرت رو تسلیت میگن، توجه کردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه دو نفر هم نمیان سر خاک پدرت، توجه نکردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه یک روز قبل ازینکه دلار سه برابر بشه، خرید کنی، جلو افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. اگه یه روز قبل ازینکه بیاد پایین خرید کنی، عقب افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. عضویتت توی هر گروهی از آدمها رو زیادی جدی میگیری، و بیرون بودنت از هر جمعی از آدمها رو زیادی جدی میگیری. اینکه آدم داری رو زیادی جدی میگیری، و اینکه هیچکس نداری رو زیادی جدی میگیری.
آدم زنده باید سمج باشه، سمج در تولید ثروت، سمج در مفید بودن، سمج در یادگیری، سمج در یاددادن، سمج در بهتر شدن، و سمج در بهتر کردن دنیا. چون سمج بودن تنها راه بازپرداخت بدهیت به حیاته. اما نقش خودت در هرچیزی که ازین سماجت بدست اومد رو نباید جدی بگیری. چون جایی که در اون ایستادی رو نباید جدی بگیری. چون واقعیت خیلی بزرگتره. همه واقعیت رو نمیتونی هضم کنی. اما میتونی فقط جایی که ایستادی نباشی. همینکه فقط یه جا نباشی، خیلی چیزها از زیر پات عبور خواهد کرد.
فقط اینجوری میشه بالای دنیا قرار گرفت. نه با ایستادن بالای صخره، و باز کردن آغوش، و بستن چشمها، و کشیدن نفس عمیق.
ایران داخل چرخه ترور قرار داره، اما نه فقط اون شکل خیابانی و نظامیش. شکل خیابانی قتل حسنعلی منصور، که آغازش بود، غلطاندازه، چون اصلش درباره قتل فرد و افراد نبود و نیست. بلکه درباره ضربه زدن به زندگی مردم بود. تروریست عوض میشه، اسمهای دیگه میان و شخصیتهای دیگه ظهور میکنند، اما کشور از چرخه «ترور زندگی» خارج نمیشه. چیزی که عوض میشه هدفگیریهاست. تفاوت یک ترورکننده زندگی، مثل نواب صفوی، با ترورکننده زندگی امروز، اینه که اون احساسات مذهبی عوام عمدتا دهاتی کشور رو هدف قرار میداد، و این احساسات اقتصادی طبقه متوسط رو. چون میدونه که دیگه کسی در ایران احساسات مذهبی نداره و نمیشه روی اون مانور داد. الان چیزی که میشه روش مانور داد عصبانیت همگانی از سقوط قدرت خریدشونه.
نواب صفوی هم در فقه، بیسواد بود. اما اهمیتی نداشت. برای ترور، نیازی به سواد نیست.
نواب صفوی هم در فقه، بیسواد بود. اما اهمیتی نداشت. برای ترور، نیازی به سواد نیست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه کانال شخصی دارم، که توش بنویسم یا ننویسم فرقی به حال کسی نداره، کسی هم نمیدونه کیام و اهمیتی هم نداره، اما مواظبت میکنم حتی یک جمله ننویسم که نتونم بیشتر توضیحش بدم. اما در ایران، حرف بیپایه و اساس زدن، عادیه. کاملا راحت و ریلکس جملهسازی میکنند. این مرحوم هم همینطور.
هاروارد، آمریکایی است یعنی چه؟ چه تفاوتی بین دانشگاه هاروارد و دانشگاه پالرمو وجود داره که مربوط به لوکیشن اونهاست؟ دانشجویان پالرمو دارن علم ایتالیایی میآموزند؟ چرا در همون آمریکا، دانشگاههای زیادی وجود دارند که جهانی نیستند؟ «آمریکایی واقعی» نیستند یا چه؟ اصلا یعنی چی «دانشگاه جهانی»؟ اگه ربطی به دانشجویان خارجیش داره پس دانشگاه پکن هم دانشگاه جهانی است؟ بعد پکن از غرب چیزی وارد نکرده؟ ضمنا حوزه علمیه قم هم هزاران محصل خارجی داره.
باید اول فکر بسازی، بعد جمله. در ایران این پروسه برعکس طی میشه.
هاروارد، آمریکایی است یعنی چه؟ چه تفاوتی بین دانشگاه هاروارد و دانشگاه پالرمو وجود داره که مربوط به لوکیشن اونهاست؟ دانشجویان پالرمو دارن علم ایتالیایی میآموزند؟ چرا در همون آمریکا، دانشگاههای زیادی وجود دارند که جهانی نیستند؟ «آمریکایی واقعی» نیستند یا چه؟ اصلا یعنی چی «دانشگاه جهانی»؟ اگه ربطی به دانشجویان خارجیش داره پس دانشگاه پکن هم دانشگاه جهانی است؟ بعد پکن از غرب چیزی وارد نکرده؟ ضمنا حوزه علمیه قم هم هزاران محصل خارجی داره.
باید اول فکر بسازی، بعد جمله. در ایران این پروسه برعکس طی میشه.
Anarchonomy
یه کانال شخصی دارم، که توش بنویسم یا ننویسم فرقی به حال کسی نداره، کسی هم نمیدونه کیام و اهمیتی هم نداره، اما مواظبت میکنم حتی یک جمله ننویسم که نتونم بیشتر توضیحش بدم. اما در ایران، حرف بیپایه و اساس زدن، عادیه. کاملا راحت و ریلکس جملهسازی میکنند. این…
بچهمهندسهای سیلیکونولی به قیمت مسکن در کالیفرنیا غر میزدند، و آخرش گفتند «ما رفتیم تگزاس اصن». و یه سریشون رفتند واقعا، و شهر آستین رو امتحان کردند. که یک شهر فعال و به شدت رو به رشد و بهروزه. اما دو سال نشده دست از پا درازتر برگشتند به کالیفرنیا. فک و فامیل و دوست و آشنا میپرسیدن چرا؟ میگفتند «رطوبتش جهنمیه حاجی.. هوای کالیفرنیا هوای بهشته». اینو نمیشد قبلش چک کنند؟ البته که میشد. اینو میگفتن تا اعتراف نکنند که نمیفهمند چرا نمیشه سیلیکونولی رو جای دیگه کپی پیست کرد. حتی تو خود آمریکا، حتی تو اکتیوترین شهر آمریکا. بچه مهندس باید از همهچی سر دربیاره. مخصوصا موضوعی درباره بیزینس تکنولوژی رو، و خوب نیست بگه «نمیدونم واقعا».
اینکه سر درنیاری چرا یه چیزی خیلی خوب گل کرده ایرادی نداره. ولی ایراد داره که قبل ازینکه بفهمی چرا خوب گل کرده، بری برای جای دیگه نسخه بنویسی.
اینکه سر درنیاری چرا یه چیزی خیلی خوب گل کرده ایرادی نداره. ولی ایراد داره که قبل ازینکه بفهمی چرا خوب گل کرده، بری برای جای دیگه نسخه بنویسی.
از خود کلمه مهاجرت هم برای دادن آدرس غلط استفاده میکنند، تا به نظر برسه طرف شرایط سخت رو ول کرده تا به خوشگذرونی بپردازه. در حالی که فقط قسمت اولش درسته، «شرایط سخت رو ول کرده». که یعنی فرقی با خودکشی یک رزیدنت نداره. ول کردن دانشجوی فقیر، به خودزنی منجر میشه، و ول کردن جراح به خارج شدن از ایران. این مقدار پساندازشونه که تعیین میکنه مرحله بعد از ول کردن چطور پیش بره. در قسمت ول کردن، عین هم هستند. و ول کردن هر دو، کار درستیه، حتی اگه یه عده کودک در صف انتظار عمل در معرض مرگ قرار بگیرند. چون گاهی ول نکردن، ریختن هیزم در کوره بردهداریه. اگه پول برای ارسال مهمات به حوثیها هست، اما پول برای پرداخت دستمزد جراح نیست، ادامه دادن کار جراح، یعنی پایین آوردن هزینه سیاستی که ارسال مهمات به حوثیها رو از نجات بچههای ایران، در اولویت بالاتری قرار میده. در این حالت، ادامه دادن، خدمت مجانی به خانوادههای فقیری که کودک مریض دارند نیست، بلکه خدمت مجانی به داعشه.
اگه پیام خدا، پیام انسانهایی بوده که به خدا نسبتش دادهاند، باید بپرسید چرا هیچ زنی پیام خودش رو به خدا نسبت نداده؟ علتش نمیتونه عدم مقبولیت و پذیرش جامعه باشه، چون پیامبران مردی هم بودهاند که منزوی شده و حتی به قتل رسیدهاند. احیانا علتش این نبوده که پیامبران اساسا دین نمیآوردند، بلکه با دین عرفی مبارزه میکردند، و مبارزه با عرف جامعه نیاز به امکانات مردانه داشته؟
اگه علت این بوده باشه، خدا هم بش آگاهی داشته، پس منطقیه که رسالتش رو به دوش زنان نگذاشته باشه.
در حال رد نظر ایشون نیستم، فقط میگم از این نظرشون نباید با چنین سوالی دفاع کنند. اگه تعریف رسمی از رسالت پیامبران رو بپذیرید، دارید حرف حکومتهای مردسالار درباره پیامبران رو میپذیرید. که احتمالا به اینجاش فکر نکرده بودید.
اگه علت این بوده باشه، خدا هم بش آگاهی داشته، پس منطقیه که رسالتش رو به دوش زنان نگذاشته باشه.
در حال رد نظر ایشون نیستم، فقط میگم از این نظرشون نباید با چنین سوالی دفاع کنند. اگه تعریف رسمی از رسالت پیامبران رو بپذیرید، دارید حرف حکومتهای مردسالار درباره پیامبران رو میپذیرید. که احتمالا به اینجاش فکر نکرده بودید.
Anarchonomy
اگه پیام خدا، پیام انسانهایی بوده که به خدا نسبتش دادهاند، باید بپرسید چرا هیچ زنی پیام خودش رو به خدا نسبت نداده؟ علتش نمیتونه عدم مقبولیت و پذیرش جامعه باشه، چون پیامبران مردی هم بودهاند که منزوی شده و حتی به قتل رسیدهاند. احیانا علتش این نبوده که پیامبران…
«امروز» با هزار سال پیش خیلی فرق داره، بدیهی نیست؟ مثلا هزار سال پیش قبیله همهچیز بود، الان قبیله کجای زندگی شماست؟
مبارزه با عرف هم در حد مقاومت مدنی باقی نمیمونه، و به خشونت کشیده میشه. زن در میدان خشونت چه شانسی میتونه داشته باشه؟ ۴۵ سال مقاومت زنان در ایران (اگه اسمش رو مقاومت بذاریم، و نه اصرار بر سبک زندگی) حتی یکی از قوانین کشور رو هم تغییر نداده. چون کسی دست به خشونت نمیزنه. همینکه الان ایشون زندانه موید این واقعیت نیست؟
خود «مقاومت مدنی» هم یک پدیده مدرنه. هزارسال پیش این مرحله وجود نداشت و مستقیم به خشونت مراجعه میکردند.
مبارزه با عرف هم در حد مقاومت مدنی باقی نمیمونه، و به خشونت کشیده میشه. زن در میدان خشونت چه شانسی میتونه داشته باشه؟ ۴۵ سال مقاومت زنان در ایران (اگه اسمش رو مقاومت بذاریم، و نه اصرار بر سبک زندگی) حتی یکی از قوانین کشور رو هم تغییر نداده. چون کسی دست به خشونت نمیزنه. همینکه الان ایشون زندانه موید این واقعیت نیست؟
خود «مقاومت مدنی» هم یک پدیده مدرنه. هزارسال پیش این مرحله وجود نداشت و مستقیم به خشونت مراجعه میکردند.
Anarchonomy
«امروز» با هزار سال پیش خیلی فرق داره، بدیهی نیست؟ مثلا هزار سال پیش قبیله همهچیز بود، الان قبیله کجای زندگی شماست؟ مبارزه با عرف هم در حد مقاومت مدنی باقی نمیمونه، و به خشونت کشیده میشه. زن در میدان خشونت چه شانسی میتونه داشته باشه؟ ۴۵ سال مقاومت زنان در…
کانسپت «زن مبارز» یک میم بود که چپ در قرن بیستم ساخت، و شانس آوردن که اینترنت نبود که پاسخ از جنس میم هم دریافت کنه. و بله، حتی در موساد. و گرنه هر کدوم از زنانی که چپ به عنوان مبارز و چریک معرفی کرد، تعداد زیادی مرد به عنوان ساپورت داشته که هِوی لیفتینگ کار رو انجام میدادند. و بله، حتی در موساد.
اما در گذشته، این مسئله حتی در حد میم هم وجود نداشته، و هیچ زنی اصلا به خودش اجازه نمیداد که به قرار گرفتن در برابر کل یک جامعه فکر کنه، چون کاملا غیرممکن و بیمعنی بود. اگه مایلید جایی کوت کنید میتونم اینجوری بنویسم: هیچ زنی پیامبر نشد چون هیچ زنی به اندازه مردهای تنها دیوانه نبود.
اما در گذشته، این مسئله حتی در حد میم هم وجود نداشته، و هیچ زنی اصلا به خودش اجازه نمیداد که به قرار گرفتن در برابر کل یک جامعه فکر کنه، چون کاملا غیرممکن و بیمعنی بود. اگه مایلید جایی کوت کنید میتونم اینجوری بنویسم: هیچ زنی پیامبر نشد چون هیچ زنی به اندازه مردهای تنها دیوانه نبود.
Anarchonomy
کانسپت «زن مبارز» یک میم بود که چپ در قرن بیستم ساخت، و شانس آوردن که اینترنت نبود که پاسخ از جنس میم هم دریافت کنه. و بله، حتی در موساد. و گرنه هر کدوم از زنانی که چپ به عنوان مبارز و چریک معرفی کرد، تعداد زیادی مرد به عنوان ساپورت داشته که هِوی لیفتینگ کار…
یکی از نقایص عمدی تعبیه شده در مغز شما در سیستم آموزش و پرورش دولتی، اینه که کل تاریخ رو از دریچه بیوگرافی چهل پنجاه سال قبل والدین خودتون ببینید. برای این «عمدی» بوده که همیشه دولت حاکم، در نفی کل گذشته منافعی داشته، بنابراین این نفی رو وارد محتوای آموزشی میکنه.
در طول تاریخ زنانی که در پول یا موقعیت اجتماعی، خیلی بالاتر از میانگین مردان جامعه بوده باشند، خیلی زیاد بودهاند. چنین زنهایی درگیر هرچیزی بوده باشند، درگیر «درماندگی آموخته» نبودند. گاهی یک زن، پادشاه مملکت رو تعیین میکرد، سر جانشینش رو زیر آب میکرد، و یک معامله تجاری بین دو امپراتوری رو بهم میزد. اما جلوی نظامیها قرار نمیگرفت. جلوی عوام هم همینطور. هنرش در این بود که به اهدافش در ثروت، قدرت، و موقعیت برسه، بدون اینکه با نظامیها و عوام اصطکاکی پیدا کنه. یک استراتژی منطقی که درست معکوس دیوانگی یک پیامبر مرد بود، که کاری میکرد هم در برابر افراد مسلح قرار بگیره، هم در برابر عوام سطحی. اینکه تبر رو بزنی تو گردن بت یک کار صرفا مردانه نیست. اما اینکه با تبعاتش روبرو بشی، از یک مرد برمیاد. و زن قدیم این رو میدونست.
در طول تاریخ زنانی که در پول یا موقعیت اجتماعی، خیلی بالاتر از میانگین مردان جامعه بوده باشند، خیلی زیاد بودهاند. چنین زنهایی درگیر هرچیزی بوده باشند، درگیر «درماندگی آموخته» نبودند. گاهی یک زن، پادشاه مملکت رو تعیین میکرد، سر جانشینش رو زیر آب میکرد، و یک معامله تجاری بین دو امپراتوری رو بهم میزد. اما جلوی نظامیها قرار نمیگرفت. جلوی عوام هم همینطور. هنرش در این بود که به اهدافش در ثروت، قدرت، و موقعیت برسه، بدون اینکه با نظامیها و عوام اصطکاکی پیدا کنه. یک استراتژی منطقی که درست معکوس دیوانگی یک پیامبر مرد بود، که کاری میکرد هم در برابر افراد مسلح قرار بگیره، هم در برابر عوام سطحی. اینکه تبر رو بزنی تو گردن بت یک کار صرفا مردانه نیست. اما اینکه با تبعاتش روبرو بشی، از یک مرد برمیاد. و زن قدیم این رو میدونست.
من نمیدونم هدف قراردادن شهر مرزی روسیه در وضعیت فعلی چه سودی برای اوکراین داره، غیر از مجبور کردن نیروهای روسیه به پاسخ در جایی که دورتر از مناطق اشغالیه، که چون نمیتونه خیلی بلندمدت باشه، معلوم نیست چقدر بتونه در پراکنده کردن بضاعت و تمرکزشون موفق باشه؛ و غیر از نوعی دردسرسازی که به رفقای آمریکایی این سیگنال رو بده که اگه کمکها رو تصویب نکنید جنگ رو به سمتی میبریم که نفت یکم چیز شود.
اما محاسبات هرچه که هست، یک فایده برای دنیا داره. اونم برجسته کردن «پایان روسیه»ست. در بین قدرتها، نه برای چین و نه برای آمریکا، پیش نمیاد که یک شهر در داخل خاکشون مورد بمباران قرار بگیره و مردم به وحشت بیفتند، و چند روز ادامه پیدا کنه، اون هم دو سال و اندی بعد از شروع جنگی که قرار بود سه روز طول بکشه! که از چین و آمریکا هم بگذریم، حتی رجالهآبادی مثل پاکستان هم مشابه چنین وضعی رو تحمل نکرد، در حالی که شهری مورد هدف قرار نگرفته بود، و جمهوری اسلامی بیابونها رو زده بود.
پایان روسیه، به معنای پایان شر روسیه نیست، که این شر حالا حالاها با ما خواهد بود. اما به معنای یک دنیای جدیده که در اون آمریکاستیزی چیزی بیشتر از یک میم اینترنتی نیست.
اما محاسبات هرچه که هست، یک فایده برای دنیا داره. اونم برجسته کردن «پایان روسیه»ست. در بین قدرتها، نه برای چین و نه برای آمریکا، پیش نمیاد که یک شهر در داخل خاکشون مورد بمباران قرار بگیره و مردم به وحشت بیفتند، و چند روز ادامه پیدا کنه، اون هم دو سال و اندی بعد از شروع جنگی که قرار بود سه روز طول بکشه! که از چین و آمریکا هم بگذریم، حتی رجالهآبادی مثل پاکستان هم مشابه چنین وضعی رو تحمل نکرد، در حالی که شهری مورد هدف قرار نگرفته بود، و جمهوری اسلامی بیابونها رو زده بود.
پایان روسیه، به معنای پایان شر روسیه نیست، که این شر حالا حالاها با ما خواهد بود. اما به معنای یک دنیای جدیده که در اون آمریکاستیزی چیزی بیشتر از یک میم اینترنتی نیست.
هیچوقت جایی که خشونت لازمه، اینطور نیست که کافی هم باشه. به کسانی که مردم رو با گلوله تهدید میکنند، باید با گلوله جواب داد. اما اگه فقط با گلوله جواب بدی، یکی دیگه جاش رو خواهد گرفت، و مجبور میشی همینطور به تبادل گلوله ادامه بدی. در کوتاهمدت، چپاندهشدن اکثریت خلافکارها در زندان، شبکهشون رو بهم میزنه، اما چون هیچکاری برای از بین بردن بستر خلافکاری انجام نشده، بعدا یه عده دیگه جاشون رو پر خواهند کرد. چون تا وقتی بستر هست، انگیزه هم هست.
یه دروغ رایجی که دولتها میگن اینه که میدونند کی داره شر درست میکنه و نفر بعد ازون کیه. بهیچوجه من الوجوه نمیدونند، چون کاملا رندومه (رندوم از نگاه کسی که بالاست). بچهای که حتی پدر و مادرش فکرش رو نمیکنند، میتونه باجگیر بعدی بشه. و بعد از باجگیری برسه به آدمربایی.
این روشها علاوه بر ناپایدار بودن، ریسک هم دارند. سیاستمدار «قهرمان» برای حفظ دستاوردش مجبور میشه بیشتر امر و نهی کنه. و این تمرکز قدرت روی خودش رو بیشتر میکنه، و تبدیل به هدف میشه. اگه به هر شکلی هدف مورد اصابت قرار بگیره، و خلافکارها برگردند به موقعیت قبلیشون، به صغیر و کبیر رحم نخواهند کرد.
یه دروغ رایجی که دولتها میگن اینه که میدونند کی داره شر درست میکنه و نفر بعد ازون کیه. بهیچوجه من الوجوه نمیدونند، چون کاملا رندومه (رندوم از نگاه کسی که بالاست). بچهای که حتی پدر و مادرش فکرش رو نمیکنند، میتونه باجگیر بعدی بشه. و بعد از باجگیری برسه به آدمربایی.
این روشها علاوه بر ناپایدار بودن، ریسک هم دارند. سیاستمدار «قهرمان» برای حفظ دستاوردش مجبور میشه بیشتر امر و نهی کنه. و این تمرکز قدرت روی خودش رو بیشتر میکنه، و تبدیل به هدف میشه. اگه به هر شکلی هدف مورد اصابت قرار بگیره، و خلافکارها برگردند به موقعیت قبلیشون، به صغیر و کبیر رحم نخواهند کرد.
هیچ بیزینسی وجود نداره که در طول سال گذشته تونسته باشه درآمد خودش رو پنجاه درصد افزایش بده. اما چون چیزی به نام «پول ملی» هست، شهرداری تهران میتونه مبلغی که اجازه داره خرج کنه رو پنجاه درصد افزایش بده. که یعنی چاپ پول، که یعنی تورم. در واقع کاربرد پول ملی اینه که عدهای بتونند مخارجشون رو بیشتر کنند، و بقیه اجازهش رو نداشته باشند.
اما حتی با چنین ظلم آشکاری، بودجه تهران، به عنوان پایتخت و مرکز تجاری کشور، با تقریبا ۱۰ میلیون نفر جمعیت، ۲ و نیم میلیارد دلاره، که یعنی حدود ۲۵۰ دلار به ازای هر شهروند (که نصفش رو با احتساب دزدی و فساد، برباد رفته در نظر بگیرید)، که به اندازه بودجه شهر فورت ورث تگزاس با یک میلیون نفر جمعیته، که در اونجا معادل ۲۵۰۰ دلار برای هر شهرونده.
بعبارتی پول ملی، نه تنها تهران رو استثنائا ثروتمند نکرده، بلکه به طور استثنایی فقیرش کرده.
اما حتی با چنین ظلم آشکاری، بودجه تهران، به عنوان پایتخت و مرکز تجاری کشور، با تقریبا ۱۰ میلیون نفر جمعیت، ۲ و نیم میلیارد دلاره، که یعنی حدود ۲۵۰ دلار به ازای هر شهروند (که نصفش رو با احتساب دزدی و فساد، برباد رفته در نظر بگیرید)، که به اندازه بودجه شهر فورت ورث تگزاس با یک میلیون نفر جمعیته، که در اونجا معادل ۲۵۰۰ دلار برای هر شهرونده.
بعبارتی پول ملی، نه تنها تهران رو استثنائا ثروتمند نکرده، بلکه به طور استثنایی فقیرش کرده.