پشت این حرف که «ما عرضه ایجاد دموکراسی رو نداشتیم و گرنه تا الان موفق شده بودیم» این ادعا پنهان شده که «در ایجاد دیکتاتوری موفق بودهایم، اون هم چهجورررر!». اما وقایع و سوابق این رو نشون نمیده. ما تا دوره قاجار، شاهانی داشتیم که بیشتر شبیه اربابان فئودال بودند و حتی اینکه یک سیستم حکمرانی پیچیده داشته باشند باب میلشون نبود، حتی اگه در توانشون میبود (نه لزوما به این دلیل که معتقد بوده باشند چنان سیستمی بد است. بلکه به این دلیل که فرهنگ ایل و تباری که ازش برخاسته بودند به اون سیستم نمیخورد. از هر جماعتی هرچیزی بیرون نمیاد).
بعد از قاجار هم یک تشکیلات میلیتاریستی ایجاد شد، و متأسفانه ظهورش در چنان نقطه کلیدیای در تاریخ جهان رخ داد که تعریف آدم ایرانی از حکمرانی مدرن رو برای همیشه تحت تأثیر خودش قرار داد، و تا همین امروز هم ادامه داشته. تا جایی که اگه از جوان تحصیلکرده هم بپرسی که حکمرانی مدرن چه شکلی است، شروع میکنه به توصیف چارچوبی که از همه زوایاش میلیتاریسم قابل رویته. و البته قلدر میلیتاریست، با دیکتاتور تفاوتهای مهمی داره. مثلا یکیش اینه که دیکتاتور نیازی به پادگانی کردن جامعه نداره تا اهدافش رو به جامعه دیکته کنه.
واقعیت اینه که ما در ساخت سیستم دیکتاتوری هم موفق نبودیم و نتونستیم ایجادش کنیم. یعنی سیستمی که در اون هیچ خبری از جنب و جوش سیاسی یک کشور دموکراتیک نیست، اما هدفی وجود داره برای حرکت از آ به ب، و از ب به ج؛ غلط یا درست، و از بالا برنامهریزی و هدایت میشه. اگه تونسته بودیم، اون سیستم در امروز، که چه چهل و پنج سال از عمرش میگذشت چه صد سال، درگیر براندازی نبود، درگیر تورم نبود، درگیر هشتصد اعدام غیرسیاسی در سال نبود، درگیر انواع بحرانهای اجتماعی نبود، و احتمالا درگیر عقبماندگی صنعتی هم نبود.
مردم با پرسش «چرا نتونستیم دموکراسی بسازیم؟» دارند از این پرسش که «چرا حتی نتونستیم دیکتاتوری مدرن بسازیم» فرار میکنند. چون ناکامی در دموکراسی خیلی جاها رخ داده، حتی در فرانسه، و میشه توجیهش کرد. اما ناکامی در دیکتاتوری، پرسشهای دیگهای که اختصاصا درباره ماست ایجاد میکنه. مثل این سوال که «آیا ناتوانی در تهیه و پیگیری نقشه راه، برای رسیدن از آ به ب، ناتوانی شخصی چند چهره سیاسی بوده، یا مشکل سیستماتیک فرهنگ این جامعهست؟». یا «اگر دیسیپلین چینی در فنون، که شامل فن حکمرانی هم میشود، متأثر از دائوئیسم بوده، فلسفه ایرانی چه انحراف فکری داشته که خروجیاش تا این حد متفاوت درآمده؟».
بعد از قاجار هم یک تشکیلات میلیتاریستی ایجاد شد، و متأسفانه ظهورش در چنان نقطه کلیدیای در تاریخ جهان رخ داد که تعریف آدم ایرانی از حکمرانی مدرن رو برای همیشه تحت تأثیر خودش قرار داد، و تا همین امروز هم ادامه داشته. تا جایی که اگه از جوان تحصیلکرده هم بپرسی که حکمرانی مدرن چه شکلی است، شروع میکنه به توصیف چارچوبی که از همه زوایاش میلیتاریسم قابل رویته. و البته قلدر میلیتاریست، با دیکتاتور تفاوتهای مهمی داره. مثلا یکیش اینه که دیکتاتور نیازی به پادگانی کردن جامعه نداره تا اهدافش رو به جامعه دیکته کنه.
واقعیت اینه که ما در ساخت سیستم دیکتاتوری هم موفق نبودیم و نتونستیم ایجادش کنیم. یعنی سیستمی که در اون هیچ خبری از جنب و جوش سیاسی یک کشور دموکراتیک نیست، اما هدفی وجود داره برای حرکت از آ به ب، و از ب به ج؛ غلط یا درست، و از بالا برنامهریزی و هدایت میشه. اگه تونسته بودیم، اون سیستم در امروز، که چه چهل و پنج سال از عمرش میگذشت چه صد سال، درگیر براندازی نبود، درگیر تورم نبود، درگیر هشتصد اعدام غیرسیاسی در سال نبود، درگیر انواع بحرانهای اجتماعی نبود، و احتمالا درگیر عقبماندگی صنعتی هم نبود.
مردم با پرسش «چرا نتونستیم دموکراسی بسازیم؟» دارند از این پرسش که «چرا حتی نتونستیم دیکتاتوری مدرن بسازیم» فرار میکنند. چون ناکامی در دموکراسی خیلی جاها رخ داده، حتی در فرانسه، و میشه توجیهش کرد. اما ناکامی در دیکتاتوری، پرسشهای دیگهای که اختصاصا درباره ماست ایجاد میکنه. مثل این سوال که «آیا ناتوانی در تهیه و پیگیری نقشه راه، برای رسیدن از آ به ب، ناتوانی شخصی چند چهره سیاسی بوده، یا مشکل سیستماتیک فرهنگ این جامعهست؟». یا «اگر دیسیپلین چینی در فنون، که شامل فن حکمرانی هم میشود، متأثر از دائوئیسم بوده، فلسفه ایرانی چه انحراف فکری داشته که خروجیاش تا این حد متفاوت درآمده؟».
یکی از روشهای تست مدلهای زبانی هوش مصنوعی روش سوزن در انبار کاه بود. اینطور که یه جمله رو در بین انبوهی از اطلاعات رندوم میندازن، و سوالی ازش میپرسن که فقط با اطلاعات داخل اون جمله قابل جواب دادنه.
این تست رو با مدل جدید کلاود اوپوس هم انجام دادن، و سوپرایزشون کرده. چون نه تنها سوزن رو در انبار کاه تشخیص داده، بلکه گفته این جمله انقدر نامربوطه به بقیه اطلاعات که یا قصدتون این بوده که شوخی کنید، یا قصدتون اینه که تستم کنید!
سرعت توسعه این مدلها انقدر بالاست که یه عده باید بشینند تستهای جدید برای پیدا کردن محدودیتهاشون اختراع کنند.
این تست رو با مدل جدید کلاود اوپوس هم انجام دادن، و سوپرایزشون کرده. چون نه تنها سوزن رو در انبار کاه تشخیص داده، بلکه گفته این جمله انقدر نامربوطه به بقیه اطلاعات که یا قصدتون این بوده که شوخی کنید، یا قصدتون اینه که تستم کنید!
سرعت توسعه این مدلها انقدر بالاست که یه عده باید بشینند تستهای جدید برای پیدا کردن محدودیتهاشون اختراع کنند.
Anarchonomy
یکی از روشهای تست مدلهای زبانی هوش مصنوعی روش سوزن در انبار کاه بود. اینطور که یه جمله رو در بین انبوهی از اطلاعات رندوم میندازن، و سوالی ازش میپرسن که فقط با اطلاعات داخل اون جمله قابل جواب دادنه. این تست رو با مدل جدید کلاود اوپوس هم انجام دادن، و سوپرایزشون…
شناخت انسانها از دنیا وابستگی زیادی داره به مهارتی که کسب کردهاند. هرکس در داخل زاویه تنگ اون تخصص و تمرکز، فکر میکنه فهمیده دنیا چطور کار میکنه، و بقیه هنوز متوجه نشدهاند، و معمولا درست فکر میکنه. آدمی که تمام عمر روی کشتی بوده، وقتی میاد شهر و با کندی پروژههای زیرساختی مواجه میشه، میپرسه چرا تعویض چند لوله آب انقدر زمان میبره؟ چون براش قابل درک نیست. چون توی کشتی کارهایی خیلی فنیتر، در عرض چند دقیقه انجام میشن. شهردار اون شهر که پوستش کنده شده و زمان پروژهها رو در عرض سه سال، به نصف کاهش داده، میدونه علتش چیه، و میدونه وقتی میخوای مدیریت کنی، دنیای فیزیکی چطور اذیتت میکنه. همین شهردار وقتی طوفان میاد و یک کشتی کپسایز میشه، میپرسه یعنی ما در دریا درگیر همون مشکلاتی هستیم که در قرن شانزدهم درگیرش بودند؟ اونی که یه عمر رو کشتی بوده وقتی با این سوال مواجه میشه نتیجه میگیره که اینها هیچ ایدهای ندارند که دنیای فیزیکی چطور کار میکنه.
با ارتباطات و مدرن شدن آموزش، هرروز داره به دانش انباشته هدایت کشتی، و دانش انباشته مدیریت شهری افزوده میشه. اما هیچکس نمیتونه در طول عمر یک انسان، هر دو رو تجربه کنه. بنابراین حداکثر به زبان یکی ازون دو مسلط خواهد بود. که یعنی زبان اون یکی رو نخواهد فهمید. همه دریچههای شناخت، زبان خودشون رو دارند. شاید یک نوروساینتیست یا یک سرباز که تجربه جنگ تن به تن داشته، با زبان مادری خودت بات صحبت کنه، اما داره دنیا رو با یک زبان دیگه معرفی میکنه، که اون زبان با زبان تو که کلا تجربیات دیگه ای در زندگی داشتی فرق داره. یک مثالش تفاوت بینایی گربه شما، و بینایی خود شماست. دید شما ابعادی داره که روی ابعاد دید اون به طور کامل انطباق پیدا نمیکنه، و دید اون ابعادی داره که روی ابعاد دید شما خوب نمیشینه. بنابراین ممکنه جفتتون یک کبوتر رو پشت پنجره ببینید، اما اون تصویری که شما میبینید برای اون قابل ترجمه نیست، و برعکس. شرقیها قبلا به این فکر کردهاند، و نظرشون این بود که واقعیت، مجموع آن کبوتر است، بعلاوه دید شما از آن کبوتر، بعلاوه دید آن گربه از آن کبوتر. با لحاظ کردن این جبر، متفکر شرقی به این نتیجه رسیده بود که چون رسیدن به مجموع برای ما غیرممکنه، پس شناخت از دنیا هم از شناخت هر فرد فراتر نمیره.
بعد از هزاران سال، انقلاب در پردازش کامپیوتری، و انقلاب هوش مصنوعی، میتونه این جبر رو بشکنه. چون این هوش، برخلاف هوش ما، میتونه جای میلیاردها نفر باشه، و از میلیاردها دریچه شناختی به دنیا نگاه کنه، و به مجموع واقعیت نزدیک بشه.
در اون صورت دیگه این مسئله که آیا هوش مصنوعی میتواند کارهای روزمره ما را به جای ما انجام بدهد، مطرح نخواهد بود. مسئله این خواهد بود که یکی به معرفت بیشتری از دنیا دست پیدا کرده که خون در بدنش جاری نیست، و آیا حاضریم ولایتش رو بپذیریم یا نه. مبنای ایمان به نوح این بود که «تو یه چیزی از دنیا میدونی که من نمیدونم، پس تو بر من ولایت داری، پس بگی کشتی بساز میسازم، بگی حیوانات رو جمع کن، جمع میکنم.. حتی اگه همه این کارها خندهدار به نظر بیاد».
با ارتباطات و مدرن شدن آموزش، هرروز داره به دانش انباشته هدایت کشتی، و دانش انباشته مدیریت شهری افزوده میشه. اما هیچکس نمیتونه در طول عمر یک انسان، هر دو رو تجربه کنه. بنابراین حداکثر به زبان یکی ازون دو مسلط خواهد بود. که یعنی زبان اون یکی رو نخواهد فهمید. همه دریچههای شناخت، زبان خودشون رو دارند. شاید یک نوروساینتیست یا یک سرباز که تجربه جنگ تن به تن داشته، با زبان مادری خودت بات صحبت کنه، اما داره دنیا رو با یک زبان دیگه معرفی میکنه، که اون زبان با زبان تو که کلا تجربیات دیگه ای در زندگی داشتی فرق داره. یک مثالش تفاوت بینایی گربه شما، و بینایی خود شماست. دید شما ابعادی داره که روی ابعاد دید اون به طور کامل انطباق پیدا نمیکنه، و دید اون ابعادی داره که روی ابعاد دید شما خوب نمیشینه. بنابراین ممکنه جفتتون یک کبوتر رو پشت پنجره ببینید، اما اون تصویری که شما میبینید برای اون قابل ترجمه نیست، و برعکس. شرقیها قبلا به این فکر کردهاند، و نظرشون این بود که واقعیت، مجموع آن کبوتر است، بعلاوه دید شما از آن کبوتر، بعلاوه دید آن گربه از آن کبوتر. با لحاظ کردن این جبر، متفکر شرقی به این نتیجه رسیده بود که چون رسیدن به مجموع برای ما غیرممکنه، پس شناخت از دنیا هم از شناخت هر فرد فراتر نمیره.
بعد از هزاران سال، انقلاب در پردازش کامپیوتری، و انقلاب هوش مصنوعی، میتونه این جبر رو بشکنه. چون این هوش، برخلاف هوش ما، میتونه جای میلیاردها نفر باشه، و از میلیاردها دریچه شناختی به دنیا نگاه کنه، و به مجموع واقعیت نزدیک بشه.
در اون صورت دیگه این مسئله که آیا هوش مصنوعی میتواند کارهای روزمره ما را به جای ما انجام بدهد، مطرح نخواهد بود. مسئله این خواهد بود که یکی به معرفت بیشتری از دنیا دست پیدا کرده که خون در بدنش جاری نیست، و آیا حاضریم ولایتش رو بپذیریم یا نه. مبنای ایمان به نوح این بود که «تو یه چیزی از دنیا میدونی که من نمیدونم، پس تو بر من ولایت داری، پس بگی کشتی بساز میسازم، بگی حیوانات رو جمع کن، جمع میکنم.. حتی اگه همه این کارها خندهدار به نظر بیاد».
Anarchonomy
شناخت انسانها از دنیا وابستگی زیادی داره به مهارتی که کسب کردهاند. هرکس در داخل زاویه تنگ اون تخصص و تمرکز، فکر میکنه فهمیده دنیا چطور کار میکنه، و بقیه هنوز متوجه نشدهاند، و معمولا درست فکر میکنه. آدمی که تمام عمر روی کشتی بوده، وقتی میاد شهر و با کندی…
شما وقتی سوار هواپیما میشید، برده خلبان نمیشید. فقط بش اعتماد میکنید، چون میدونید یه چیزهایی میدونه (بلده) که شما نمیدونید (بلد نیستید).
بردگی انسان برای کامپیوتر یک ژانر سینمایی بود که هالیوود از چند دهه پیش بش پرداخته، و الان تقریبا کلیشهست. و گرنه وزنی نداره. بردگی در موقعیتیه که بین دو انسان، که در همهچیز همسطح هم هستند غیر از قدرت، یک رابطه بالا به پایین ایجاد میشه. در هوش مصنوعی، از نوعی که به دریچههای مختلف شناخت دسترسی پیدا کرده، همسطحی وجود نداره و اصلا این مسائل مطرح نیستند.
بردگی انسان برای کامپیوتر یک ژانر سینمایی بود که هالیوود از چند دهه پیش بش پرداخته، و الان تقریبا کلیشهست. و گرنه وزنی نداره. بردگی در موقعیتیه که بین دو انسان، که در همهچیز همسطح هم هستند غیر از قدرت، یک رابطه بالا به پایین ایجاد میشه. در هوش مصنوعی، از نوعی که به دریچههای مختلف شناخت دسترسی پیدا کرده، همسطحی وجود نداره و اصلا این مسائل مطرح نیستند.
به زلنسکی میگن کمدین، اما جنگی رو اداره کرده که هر کشور دیگهای زیرش زایمان میکرد. به بایدن میگن خرفت، ولی داره رأیی جمع میکنه که از اوباما بیشتره، و اوباما جاروبرقی رأی بود. به ترامپ میگن قمارباز، ولی بعد از یک قرن اولین کسیه که یکبار باخته، در دادگاه محکوم شده، به کودتا متهم شده، و باز برگشته، و تو نظرسنجیها لب به لب جلو میره.
بهتر نیست جهانسومیها، و مخصوصا ایرانیها، کلا درباره سیاستمداران جهان نظر ندن؟
بهتر نیست جهانسومیها، و مخصوصا ایرانیها، کلا درباره سیاستمداران جهان نظر ندن؟
Anarchonomy
به زلنسکی میگن کمدین، اما جنگی رو اداره کرده که هر کشور دیگهای زیرش زایمان میکرد. به بایدن میگن خرفت، ولی داره رأیی جمع میکنه که از اوباما بیشتره، و اوباما جاروبرقی رأی بود. به ترامپ میگن قمارباز، ولی بعد از یک قرن اولین کسیه که یکبار باخته، در دادگاه محکوم…
«امیدوارم فراموشیای که میگیرم ازین نوع باشه».
Anarchonomy
نسیم طالب نوشته بود کیفیت غذای رستورانهای گرانقیمت که همه مشتریانش از قشر ثروتمند هستند پایینتر از کیفیت غذای رستورانهای معمولیتر و ارزانتره. چون صاحبان و کارکنان این رستورانهای لاکشری ملزم نیستند که کیفیت رو بهبود بدهند، چون ملزم نیستند که پاسخگو باشند،…
گاهی مرز سایکوپتیام و عطشی که برای شناخت آدمها دارم، محو میشه. امروز خبری در صنعت سینما منتشر شد که از دیدن تک تک واکنشها بش میخندیدم.
علاقمندان به دوربینهای سینمایی صبح از خواب بیدار شدند، گوشیشون رو چک کردند، و خشکشون زد: نیکون
RED
رو خرید!
در بین تمام شرکتهایی که ممکن بود رد رو بخرند، نیکون انتهای صف بود. ولی دقیقا همون خریدش.
و پس از بهت ناراحت شدند، چون یه شرکت آمریکایی دیگه افتاد دست ژاپنیها، که بعد از شرکت فولاد یواِس استیل، دومین برند شناختهشده آمریکاییه که میفته دست اونها.
و پس از ناراحتی، خشمگین شدند. با اینکه سعی میکردند این خشم رو پنهان کنند. که دو دلیل داشت. مجموعه مشتریان رِد، قشر جوانی از شیفتگان تکنولوژیه که برخلاف قدیمیها، بدون گذراندن تجربه عکاسی وارد دنیای فیلم و ویدئو شدند، و بنابراین هیچ شناختی از نیکون نداشتند، و چون نیکون تا الان در عرصه سینما فعال نبود، نیکون رو به عنوان برندی که از زمانه عقب افتاده مسخره میکردند. حالا صاحب شرکت سازنده دوربینی که ازش استفاده میکنند، همون برند عقب افتاده از زمانهست! که مثل اینه که همون مردی که به ریختش ایراد میگرفتی بیاد با مادر مطلقهت ازدواج کنه. دلیل دوم اینه که این خرید میتونه منجر به این بشه که تکنولوژی دوربینهای رد به دوربین های ارزانقیمتتر نیکون تسری پیدا کنه. و این یعنی قابلیتهای دوربینی که بیست هزار دلار براش خرج کرده بودند، که بابت این هزینه اعتماد به نفس پیدا کرده بودند که میتونند فیلم کیفی بسازند، حالا میتونه توی دوربین دو هزار دلاری هم گنجانده بشه. و جالب اینه که اون تکنولوژی رِد که چون پول زیادی بابتش دادهاند فکر میکنند خیلی خاصه، خیلی خاص نیست، و دلیل قیمت بالا، زرنگی مدیران رد در مارکتینگ محصولشون بود. و برای همین اصلا خوششون نمیاد در یک بحث فنی بیتعارف درباره این تکنولوژیها شرکت کنند. سالها پیش تلاشهای اندکی داشتم تا بعضی چیزها رو بشون توضیح بدم، و دیدم تا حد زیادی بیفایدهست.
رد یک ورژن قدیمیتر و کوچکتر از تسلا بود. چون ترکیبی بود از نوآوری، و شارلاتانبازی. این ترکیب جدید بیزینس در آمریکاست، که نه میشه حرکتهای خلاقانه مجموعه رو انکار کرد، نه میشه شارلاتانبازیشون رو نادیده گرفت. درست مثل ایلان ماسک، مدیر رد هم فهمیده بود نسل جدید که خیلی ادعای سر درآوردن از تکنولوژی داره رو میشه با فریبهای تکنیکال خر کرد. این یه ترکیب موذیانه در مدیریته. که یه کارت خلاقانه رو میکنی، و برای کارت بعدی طوری جو میسازی که فکر کنند اونم خلاقانهست. کلی طول کشید تا متوجه بشن اگه رد ادعا میکنه دینامیک رنج دوربینش بیش از ۱۷ استاپه، به دلیل فلان و بهمان ۱۴ استاپ بیشتر نیست و داره دروغ میگه. و هنوز خیلیهاشون هنوز شیرفهم نشدهاند.
همه جزییات تکنیکی، حاشیهاند. چیزی که چشم من رو میگیره طرز کار مغز آدمهاست. و اینکه چقدر میتونه عمدا خودش رو محدود کنه. یه سری مسائل فنی رو، که شناخت کاملی ازش ندارند، به متریال هویتی خودشون تبدیل میکنند، و وقتی در رقابتها و کشمکشهای بازار، زیر پاش خالی میشه، با تزلزل هویتی مواجه میشن، و بدون اینکه بتونند توضیح بدن نشون میدن که اذیتند! و کل این صحنه فوقالعادهست.
مرز سایکوپتی وقتی محو میشه که میبینم اگه اذیت نبودند، نمیتونستم این صحنه فوقالعاده رو ببینم و بفهمم مغز آدم چطور کار میکنه، پس خوبه که اذیتند.
علاقمندان به دوربینهای سینمایی صبح از خواب بیدار شدند، گوشیشون رو چک کردند، و خشکشون زد: نیکون
RED
رو خرید!
در بین تمام شرکتهایی که ممکن بود رد رو بخرند، نیکون انتهای صف بود. ولی دقیقا همون خریدش.
و پس از بهت ناراحت شدند، چون یه شرکت آمریکایی دیگه افتاد دست ژاپنیها، که بعد از شرکت فولاد یواِس استیل، دومین برند شناختهشده آمریکاییه که میفته دست اونها.
و پس از ناراحتی، خشمگین شدند. با اینکه سعی میکردند این خشم رو پنهان کنند. که دو دلیل داشت. مجموعه مشتریان رِد، قشر جوانی از شیفتگان تکنولوژیه که برخلاف قدیمیها، بدون گذراندن تجربه عکاسی وارد دنیای فیلم و ویدئو شدند، و بنابراین هیچ شناختی از نیکون نداشتند، و چون نیکون تا الان در عرصه سینما فعال نبود، نیکون رو به عنوان برندی که از زمانه عقب افتاده مسخره میکردند. حالا صاحب شرکت سازنده دوربینی که ازش استفاده میکنند، همون برند عقب افتاده از زمانهست! که مثل اینه که همون مردی که به ریختش ایراد میگرفتی بیاد با مادر مطلقهت ازدواج کنه. دلیل دوم اینه که این خرید میتونه منجر به این بشه که تکنولوژی دوربینهای رد به دوربین های ارزانقیمتتر نیکون تسری پیدا کنه. و این یعنی قابلیتهای دوربینی که بیست هزار دلار براش خرج کرده بودند، که بابت این هزینه اعتماد به نفس پیدا کرده بودند که میتونند فیلم کیفی بسازند، حالا میتونه توی دوربین دو هزار دلاری هم گنجانده بشه. و جالب اینه که اون تکنولوژی رِد که چون پول زیادی بابتش دادهاند فکر میکنند خیلی خاصه، خیلی خاص نیست، و دلیل قیمت بالا، زرنگی مدیران رد در مارکتینگ محصولشون بود. و برای همین اصلا خوششون نمیاد در یک بحث فنی بیتعارف درباره این تکنولوژیها شرکت کنند. سالها پیش تلاشهای اندکی داشتم تا بعضی چیزها رو بشون توضیح بدم، و دیدم تا حد زیادی بیفایدهست.
رد یک ورژن قدیمیتر و کوچکتر از تسلا بود. چون ترکیبی بود از نوآوری، و شارلاتانبازی. این ترکیب جدید بیزینس در آمریکاست، که نه میشه حرکتهای خلاقانه مجموعه رو انکار کرد، نه میشه شارلاتانبازیشون رو نادیده گرفت. درست مثل ایلان ماسک، مدیر رد هم فهمیده بود نسل جدید که خیلی ادعای سر درآوردن از تکنولوژی داره رو میشه با فریبهای تکنیکال خر کرد. این یه ترکیب موذیانه در مدیریته. که یه کارت خلاقانه رو میکنی، و برای کارت بعدی طوری جو میسازی که فکر کنند اونم خلاقانهست. کلی طول کشید تا متوجه بشن اگه رد ادعا میکنه دینامیک رنج دوربینش بیش از ۱۷ استاپه، به دلیل فلان و بهمان ۱۴ استاپ بیشتر نیست و داره دروغ میگه. و هنوز خیلیهاشون هنوز شیرفهم نشدهاند.
همه جزییات تکنیکی، حاشیهاند. چیزی که چشم من رو میگیره طرز کار مغز آدمهاست. و اینکه چقدر میتونه عمدا خودش رو محدود کنه. یه سری مسائل فنی رو، که شناخت کاملی ازش ندارند، به متریال هویتی خودشون تبدیل میکنند، و وقتی در رقابتها و کشمکشهای بازار، زیر پاش خالی میشه، با تزلزل هویتی مواجه میشن، و بدون اینکه بتونند توضیح بدن نشون میدن که اذیتند! و کل این صحنه فوقالعادهست.
مرز سایکوپتی وقتی محو میشه که میبینم اگه اذیت نبودند، نمیتونستم این صحنه فوقالعاده رو ببینم و بفهمم مغز آدم چطور کار میکنه، پس خوبه که اذیتند.
ازدواج دو مرد گی، بیمعنیه، چون مفهوم ازدواج از مبنا با پیشفرض رابطه دو نفر با جنس مخالف، ساخته شده. اما دولت هر نظری دربارهش داشته باشه، دنبال تملک داراییهاست، نه صیانت از معنادار ماندن مفاهیم. چون وضعیت ارثی که اون دو مرد از هم میبرند، یا نمیبرند، روی چیزی که گیر دولت میاد تأثیر داره.
باید در برابر عادیسازی سقط جنین، حساسیت داشت، چون نهایتا موضوع درباره تقابل زندگیخواهان و زندگیستیزانه. اما دولت هر نظری دربارهش داشته باشه، دنبال حداکثری کردن درآمد مالیاتیشه. یه جای دنیا رشد جمعیت مخارج دولت رو بالا برده و دنبال خلاصی ازشه، و یه جای دیگه دنیا دولت دنبال افزایش نیروی کار فعال و مالیاتدهندهست.
حتی اگه واضحترین کار خیر دنیا در یک موقعیت رندوم، آب دادن به یک گربه تشنه باشه، و دولت هم بخواد در آب دادن به اون گربه همکاری کنه، باید مراقب بود ضمن اقدام در جهت آب دادن به گربه، توی تیم دولت قرار نگیرید. دولت چیزی نیست جز واسطهای قانونی برای بهرهمندی تبعیضآمیز عدهای که بش نزدیکترند، از منابعی که برای همهست. بنابراین توی تیم دولت نبودن، یعنی توی تیم اون عده قرار نگرفتن.
باید در برابر عادیسازی سقط جنین، حساسیت داشت، چون نهایتا موضوع درباره تقابل زندگیخواهان و زندگیستیزانه. اما دولت هر نظری دربارهش داشته باشه، دنبال حداکثری کردن درآمد مالیاتیشه. یه جای دنیا رشد جمعیت مخارج دولت رو بالا برده و دنبال خلاصی ازشه، و یه جای دیگه دنیا دولت دنبال افزایش نیروی کار فعال و مالیاتدهندهست.
حتی اگه واضحترین کار خیر دنیا در یک موقعیت رندوم، آب دادن به یک گربه تشنه باشه، و دولت هم بخواد در آب دادن به اون گربه همکاری کنه، باید مراقب بود ضمن اقدام در جهت آب دادن به گربه، توی تیم دولت قرار نگیرید. دولت چیزی نیست جز واسطهای قانونی برای بهرهمندی تبعیضآمیز عدهای که بش نزدیکترند، از منابعی که برای همهست. بنابراین توی تیم دولت نبودن، یعنی توی تیم اون عده قرار نگرفتن.
یه چیزی که داره مکرر ثابت میشه، با مثالهای بارزی همچون گیم آو ترونز، و Dune
اینه که سرمایهگذاری زیاد روی تصویر، به فقر محتوایی منجر میشه، اما چون اون سرمایهگذاری زیاد روی تصویر، تجربه بصری خوشایندی ایجاد میکنه، مردم استقبال میکنند، و چون استقبال میکنند نویسندگانی که بانی فقر محتوایی بودهاند، اون هم در آثاری که قبلا منبع رمانی داشتهاند، با کنار رفتن از بازار تنبیه نمیشن، و چون تنبیه نمیشن به کار ادامه میدن و محتواشون همهجا رو میگیره، و چون همهجا رو میگیره، به نُرم تبدیل میشه، و وقتی به نرم تبدیل میشه نسل جدید فکر میکنه نویسندگی یعنی همین، و همینقدر، و در همین حد.
اینه که سرمایهگذاری زیاد روی تصویر، به فقر محتوایی منجر میشه، اما چون اون سرمایهگذاری زیاد روی تصویر، تجربه بصری خوشایندی ایجاد میکنه، مردم استقبال میکنند، و چون استقبال میکنند نویسندگانی که بانی فقر محتوایی بودهاند، اون هم در آثاری که قبلا منبع رمانی داشتهاند، با کنار رفتن از بازار تنبیه نمیشن، و چون تنبیه نمیشن به کار ادامه میدن و محتواشون همهجا رو میگیره، و چون همهجا رو میگیره، به نُرم تبدیل میشه، و وقتی به نرم تبدیل میشه نسل جدید فکر میکنه نویسندگی یعنی همین، و همینقدر، و در همین حد.
۳۵۰ اتاق خوابگاه دانشجویی رو میذاری صاف سر چهارراه، دور تا دورش هم شیشه میکنی که همشون به سمت خورشیدن و تابستون به سونا تبدیل میشه، و از پنجرههایی استفاده میکنی که همین شش ماه بعد با ریغ پرندهها مزین بشن. تو رزومهت هم میذاری.
#استفراغات_معماران
#استفراغات_معماران
اگه مردم میدونستند فرزندشون ناصالح از آب در خواهد اومد، اونی که در قانونی کردن سقط جنین پیشقدم میشد، خود مذهبیها میبودند. اساسا میل به فرزند داشتن بر این مبناست که هیچکس نمیدونه چه خواهد شد. ولی فرض کنیم که کارنامه اعمال و خلقیات یک فرزند رو بذارن داخل پاکت و قبل ازینکه به دنیا بیاد، به پدر و مادری که در شکم حملش میکنه تحویل بدن، و فرض کنیم اعتقاد اون پدر و مادر این باشه که فرزند اگه قرار باشه فرعون بشه هم حق نداریم از بین ببریمش. آیا این پایان داستانه؟ بهیچوجه. با اینکه قید قتلش رو میزنند، دیگه اون پدر و مادری که نمیدونستند چه خواهد شد هم نخواهند بود. بنابراین تا قبل ازینکه به دنیا بیاد برنامهشون رو عوض میکنند، مثلا سرپرستیش رو به خانوادهای دیگه میسپارن، یا تا وقتی بچهست اقداماتی انجام میدن که بعدا هیچ وابستگی مالی بش نداشته باشند.
ساخت دولت هم مثل زاییدن یک فرزنده، که تضمین شده فرعون خواهد شد. این ملت باردار یک دولت دیگهست. حالا دوره بارداری چقدر طول بکشه معلوم نیست. من که قبلا سال ۲۰۶۰ رو تخمین زدم، ولی پیشگو هم نیستم. اما اون چیزی که دیگه کاملا مبرهنه، اینه که این ملت یک دولت دیگه خواهد داشت، که میتونه هر شکل و ساختاری داشته باشه، که کسی نمیدونه. ولی چیزی که قطعیست، اینه که صالح نخواهد بود. متأسفانه برنامه این مادر باردار، برنامه مادری که میدونه فرزندش ناصالح درمیاد نیست، و همچنان درگیر سیسمونی و بادکنک و این چیزهاست. برنامه ملتی که میدونه دولت بعدیش ناصالح خواهد بود، اینه که از الان فقط و فقط روی حقوق کار کنه. چون این از نان شب هم واجبتره.
الان فکر خطرناکی ایجاد شده: «ما دولتی میخواهیم که نان ما را نبُرد». این خیلی حداقلی و خیلی معقول به نظر میرسه، ولی خطرناکه. اصلا همین گزاره «فعلا اولویت بقاست» خطرناکه. زیر سایه فراعنه، نه خبری از نان خواهد بود نه بقا. پس اولویت معیشت نیست، اولویت آمادگی برای به دنیا اومدن فرعونه. حتی بیسوادترین و ضعیفترین افراد جامعه باید خبردار بشن که اولویت حقوقه. که بدبختی امروزشون تا حد زیادی ربط داره به اینکه حق مالکیت به هیچ انگاشته شده، و ربط داره به اینکه سر همه توی زندگی دیگرانه، و ربط داره به اینکه پاها از گلیمها درازتر شده، و ربط داره به اینکه هرج و مرج نرمالایز شده. اینکه تا یک مرد از کار اخراج میشه، غیر از خودش کل خانوادهش رو هم به رگبار میبنده، یک مشکل حقوقیه، نه اقتصادی. مرد بیکار همهجای دنیا هست، ولی زن و بچه خودش رو قتل عام نمیکنه.
اگه مردم متوجه نشن که اولویت یک، با فاصله، حق و حقوقه، دولت بعدی برای کسانی که نگاهی به عقب خواهند انداخت غول پرزور هفتسر بیرحمی خواهد بود که داعش شیعه در برابرش یک پسربچه تخس بوده.
ساخت دولت هم مثل زاییدن یک فرزنده، که تضمین شده فرعون خواهد شد. این ملت باردار یک دولت دیگهست. حالا دوره بارداری چقدر طول بکشه معلوم نیست. من که قبلا سال ۲۰۶۰ رو تخمین زدم، ولی پیشگو هم نیستم. اما اون چیزی که دیگه کاملا مبرهنه، اینه که این ملت یک دولت دیگه خواهد داشت، که میتونه هر شکل و ساختاری داشته باشه، که کسی نمیدونه. ولی چیزی که قطعیست، اینه که صالح نخواهد بود. متأسفانه برنامه این مادر باردار، برنامه مادری که میدونه فرزندش ناصالح درمیاد نیست، و همچنان درگیر سیسمونی و بادکنک و این چیزهاست. برنامه ملتی که میدونه دولت بعدیش ناصالح خواهد بود، اینه که از الان فقط و فقط روی حقوق کار کنه. چون این از نان شب هم واجبتره.
الان فکر خطرناکی ایجاد شده: «ما دولتی میخواهیم که نان ما را نبُرد». این خیلی حداقلی و خیلی معقول به نظر میرسه، ولی خطرناکه. اصلا همین گزاره «فعلا اولویت بقاست» خطرناکه. زیر سایه فراعنه، نه خبری از نان خواهد بود نه بقا. پس اولویت معیشت نیست، اولویت آمادگی برای به دنیا اومدن فرعونه. حتی بیسوادترین و ضعیفترین افراد جامعه باید خبردار بشن که اولویت حقوقه. که بدبختی امروزشون تا حد زیادی ربط داره به اینکه حق مالکیت به هیچ انگاشته شده، و ربط داره به اینکه سر همه توی زندگی دیگرانه، و ربط داره به اینکه پاها از گلیمها درازتر شده، و ربط داره به اینکه هرج و مرج نرمالایز شده. اینکه تا یک مرد از کار اخراج میشه، غیر از خودش کل خانوادهش رو هم به رگبار میبنده، یک مشکل حقوقیه، نه اقتصادی. مرد بیکار همهجای دنیا هست، ولی زن و بچه خودش رو قتل عام نمیکنه.
اگه مردم متوجه نشن که اولویت یک، با فاصله، حق و حقوقه، دولت بعدی برای کسانی که نگاهی به عقب خواهند انداخت غول پرزور هفتسر بیرحمی خواهد بود که داعش شیعه در برابرش یک پسربچه تخس بوده.
سیستم بسته ذهن آدمها رو ناآماده بار میاره. شهروند چینی راه دودرهبازی رو بلده، راه تجارت رو بلده، راه پیشرفت تحصیلی رو بلده، راه فرار رو هم بلده. اما ذهنش آماده پردازش واقعیتهای دنیا نیست. برای همین وقتی میبینه دولت آمریکا کلید کرده روی تیکتاک، فکر میکنه کشورش به قدرت نرم خاصی دست پیدا کرده، که قبلا نداشته، و خیلی جدی شده، که اگه جدی نبود روش کلید نمیکردند.
ذهنش آماده نیست که به همهچیز نگاه کنه، و سپس بپرسه «واقعا همینطوره؟». چون بعدش باید سوالهای دیگهای بپرسه. مثل این: «اگه موضوع اثرگذاری روی افکار عمومی مردم آمریکا در آستانه انتخاباته، چرا به اینستاگرام گیر نمیدن؟ ما که اونجا هم میتونیم همین پروپاگاندا رو پخش کنیم!». و بعدش این: «ممکنه حساسیتشون برای این باشه که یک مقام سیاسی امنیتی حزب رو گذاشتیم تو هیئت مدیره تیکتاک؟». و بعدش این: «چرا بقیه کشورها لازم ندارند یک مقام سیاسی امنیتی رو بذارن تو هیئت مدیره شرکتهای اینترنتیشون؟». و بعدش این: «اگه هدف هدایت شرکت به سمت و سوی مدنظر حزبه، نمیشه این رو بدون قرار دادن یک مقام سیاسی امنیتی در هیئت مدیره انجام داد؟».
به بافتن زنجیره این سوالها تا صبح میتونم ادامه بدم، که تهش میرسه به اینکه اون تصویری که تو ذهنش ساخته، خیلی پرته. اما همینها هم برای فعال کردن حسگرهای ذهن باید کافی باشه. واقعیت اینه: کشورت یه مقام سیاسی امنیتی رو میذاره تو هیئت مدیره شرکت اینترنتی، تا مواظب باشه اون شرکت علیه چین نشه، نه اینکه مواظب باشه علیه آمریکا بمونه. کار حزب کمونیستی کشورت دفاعیه، نه تهاجمی. ظن و گمان سناتورهای آمریکایی، که یک بایاس نژادی علیه شما دارند، و ترجیح میدن دماغ شما سوخته بشه، نه روسهای سفید، این واقعیت که شما در پوزیشن دفاعی هستید رو تغییر نمیده. و این مسئله که برای اینکه مواظب باشند شرکت علیه حزب نشه مجبورند آدم بذارن تو هیئت مدیره هم، ارتباط به ساختار کهنه حکمرانی کشورت داره، که تواناییش در ساخت افراد وفاداره، نه ساخت سیستم قابل اتکاء.
اما من که نمیتونم یه دستگاه شوک بذارم رو شقیقه افراد و ذهنشون رو از حالت ناآماده، به آماده تبدیل کنم. در حالتی که هستند باقی میمونند، و به مسیرشون ادامه خواهند داد.
ذهنش آماده نیست که به همهچیز نگاه کنه، و سپس بپرسه «واقعا همینطوره؟». چون بعدش باید سوالهای دیگهای بپرسه. مثل این: «اگه موضوع اثرگذاری روی افکار عمومی مردم آمریکا در آستانه انتخاباته، چرا به اینستاگرام گیر نمیدن؟ ما که اونجا هم میتونیم همین پروپاگاندا رو پخش کنیم!». و بعدش این: «ممکنه حساسیتشون برای این باشه که یک مقام سیاسی امنیتی حزب رو گذاشتیم تو هیئت مدیره تیکتاک؟». و بعدش این: «چرا بقیه کشورها لازم ندارند یک مقام سیاسی امنیتی رو بذارن تو هیئت مدیره شرکتهای اینترنتیشون؟». و بعدش این: «اگه هدف هدایت شرکت به سمت و سوی مدنظر حزبه، نمیشه این رو بدون قرار دادن یک مقام سیاسی امنیتی در هیئت مدیره انجام داد؟».
به بافتن زنجیره این سوالها تا صبح میتونم ادامه بدم، که تهش میرسه به اینکه اون تصویری که تو ذهنش ساخته، خیلی پرته. اما همینها هم برای فعال کردن حسگرهای ذهن باید کافی باشه. واقعیت اینه: کشورت یه مقام سیاسی امنیتی رو میذاره تو هیئت مدیره شرکت اینترنتی، تا مواظب باشه اون شرکت علیه چین نشه، نه اینکه مواظب باشه علیه آمریکا بمونه. کار حزب کمونیستی کشورت دفاعیه، نه تهاجمی. ظن و گمان سناتورهای آمریکایی، که یک بایاس نژادی علیه شما دارند، و ترجیح میدن دماغ شما سوخته بشه، نه روسهای سفید، این واقعیت که شما در پوزیشن دفاعی هستید رو تغییر نمیده. و این مسئله که برای اینکه مواظب باشند شرکت علیه حزب نشه مجبورند آدم بذارن تو هیئت مدیره هم، ارتباط به ساختار کهنه حکمرانی کشورت داره، که تواناییش در ساخت افراد وفاداره، نه ساخت سیستم قابل اتکاء.
اما من که نمیتونم یه دستگاه شوک بذارم رو شقیقه افراد و ذهنشون رو از حالت ناآماده، به آماده تبدیل کنم. در حالتی که هستند باقی میمونند، و به مسیرشون ادامه خواهند داد.
ما نصف خروجی اقتصادمون رو صرف انرژی میکنیم. آلمان تقریبا همین مقدار که ما صرف انرژی میکنیم خرج تحقیق و توسعه میکنه. که در نتیجه اقتصادش دوازده برابر اقتصاد ماست. آمریکا در عرض پونزده سال، به اندازه دو تا آلمان به اقتصاد خودش اضافه کرده.
به نظرم این یک شعره، و میشه روی سنگ قبر ایران نوشت.
به نظرم این یک شعره، و میشه روی سنگ قبر ایران نوشت.
نیویورکتایمز کشف نموده که شرکتهای خودروسازی اطلاعات نحوه رانندگی افراد رو به شرکتهای بیمه ارسال میکنند، مثل تعداد ترمزهای ناگهانی که داشتن. و خلقالله عصبانیاند ازینکه حریم خصوصی ندارند. که البته خودشون یه جا دکمه اکسپت رو زدن، و ادعای حقوقی نمیتونند داشته باشند.
اگه همین ارسال دیتا، در مورد هواپیما باشه، کاملا باش موافق خواهند بود، و اونجا دیگه حریم خصوصیای برای خلبان قائل نیستند. اما نوبت به ماشین سواری میشه، ناگهان همه استانداردها و همه تعاریف عوض میشن.
اینکه چطور یه وسیله دو تنی رو هدایت میکنی، که میتونه به راحتی مردم رو بکشه، جزء حریم خصوصیت نیست. این اطلاعات، نه تنها برای شرکت بیمه، که باید برای همه در دسترس باشه. و این کاملا بدیهیه. اما جو عمومی، افراد رو میندازه تو گردابهایی که با بدیهیات هم دعوا دارند.
اگه همین ارسال دیتا، در مورد هواپیما باشه، کاملا باش موافق خواهند بود، و اونجا دیگه حریم خصوصیای برای خلبان قائل نیستند. اما نوبت به ماشین سواری میشه، ناگهان همه استانداردها و همه تعاریف عوض میشن.
اینکه چطور یه وسیله دو تنی رو هدایت میکنی، که میتونه به راحتی مردم رو بکشه، جزء حریم خصوصیت نیست. این اطلاعات، نه تنها برای شرکت بیمه، که باید برای همه در دسترس باشه. و این کاملا بدیهیه. اما جو عمومی، افراد رو میندازه تو گردابهایی که با بدیهیات هم دعوا دارند.
نمیتونم بشمارم که چندبار امیدوار شدهاند که در روسیه جنگ داخلی رخ بده، و نداده، و دوباره ناامید شدهاند، و سری بعد دوباره امیدوار شدهاند. طوری که انگار خود سوژه دیگه مهم نیست، و هدف امیدوار شدنه. انگار هدف از هزاربار گزیده شدن از یک سوراخ، تضمین هزاربار گزیده شدنه. چون هیچ مقدار از دیتا و هیچ مقدار از شواهد، چه اونهایی که من و ایکس و ایگرگ بشون بدن، و چه اونهایی که به شکل سرب داغ از بیخ گوششون عبور میکنه، کافی نیست. و این قابلیت خطرناک ذهن انسان رو نشون میده، که میتونه نسبت به جزییات کوچک، به شدت حساس و دقیق باشه، و میتونه عمدا، و آگاهانه، و مکرر، خیلی چیزها رو نبینه، یا بعد ازینکه دید نادیده بگیره.
از طرز کار امیدواری آدمها میشه کشف کرد که مکانیزم تراشیدن بت از سنگ، چطور بوده، و چرا دختربچهها رو به پای اون سنگ قربانی میکردن، و با چه فکری ورد میخوندن تا شیاطین دور بشن.
از طرز کار امیدواری آدمها میشه کشف کرد که مکانیزم تراشیدن بت از سنگ، چطور بوده، و چرا دختربچهها رو به پای اون سنگ قربانی میکردن، و با چه فکری ورد میخوندن تا شیاطین دور بشن.
مهاجر یا مسافر جهانسومی فکر میکنه اعتماد به نفس میخواد، و داره، که به کشور اروپایی و آمریکایی میگه «چرا فرودگاهتون اینجوریه؟ چرا آسفالت خیابونتون اینجوریه؟ چرا آشغالها رو جمع نمیکنید؟ چرا مترو بوی شاش میده؟ چرا کارتنخواب ریخته همهجا؟ چرا آنتیبیوتیک انقدر گرونه؟». اما اینها اعتماد به نفس نمیخواد. چون سطح پایینترین افراد هم میتونه حسشون کنه. بوی ادرار رو همه میفهمند. اینکه فرودگاه قدیمی شده رو همه میفهمند.
چیزی که اعتماد به نفس میخواد اینه که به آدم غربی یادآوری کنی فلسفه غربی چیه. چون ازت انتظار ندارن از خودشون بیشتر قدردان فلسفه غربی باشی، و در مرحله بعد انتظار ندارن وقتی دارن به فلسفه خودشون ایراد میگیرن، اونی که به ایرادشون نقد وارد میکنه یه جهانسومی باشه.
فلسفه غربی با پاسپورت منتقل نمیشه به افراد. بنابراین در قلب اروپا هم میشه آدمهایی رو دید که باش مشکل دارند، و میشه در قلب خاورمیانه، به عنوان توالت جهان، مدافعش بود.
فلسفه و طرز فکر غربی خلاصه شده در اینکه «اینی که هست درست به نظر نمیاد، باید راه بهتری وجود داشته باشه». حتی وقتی کشتی ساختند که دنیا رو کشف کنند، پشت تمام انگیزههاشون همین بود. پول، سلطه، طمع، قدرت، همه حاشیهاند. خشونت رو همه داشتند، اما آدم غربی بود که خشونت رو به کار گرفت تا دنیا رو کشف کنه. بقیه به هرچی که زیر پاشون بود راضی بودن. و همین راضی بودن تو منجلاب نگهشون داشت. هرکس راضی نیست، هرکس به هر جفنگی رضایت نمیده، هرکس دنبال راه حلهای جدیده، هرکس میخواد بره مرحله بعد، توی تیم غربه.
اعتماد به نفس اونجاست که تیمت رو درست انتخاب میکنی و پاش وایمیسی. بعدش از وضع فرودگاه هم میتونی غر بزنی. و وقتی وضعش درست شد، مثل بازسازی و توسعه فرودگاههای آمریکا که در ده سال گذشته انجام شد، که از جهانسومیهای مسافر تا ستوننویسهای نیویورکتایمز روضه میخوندن که دیگه درست بشو نیست، یاد میگیری راهش چی بود که درست شد، و میری سراغ مشکل بعدی.
چیزی که اعتماد به نفس میخواد اینه که به آدم غربی یادآوری کنی فلسفه غربی چیه. چون ازت انتظار ندارن از خودشون بیشتر قدردان فلسفه غربی باشی، و در مرحله بعد انتظار ندارن وقتی دارن به فلسفه خودشون ایراد میگیرن، اونی که به ایرادشون نقد وارد میکنه یه جهانسومی باشه.
فلسفه غربی با پاسپورت منتقل نمیشه به افراد. بنابراین در قلب اروپا هم میشه آدمهایی رو دید که باش مشکل دارند، و میشه در قلب خاورمیانه، به عنوان توالت جهان، مدافعش بود.
فلسفه و طرز فکر غربی خلاصه شده در اینکه «اینی که هست درست به نظر نمیاد، باید راه بهتری وجود داشته باشه». حتی وقتی کشتی ساختند که دنیا رو کشف کنند، پشت تمام انگیزههاشون همین بود. پول، سلطه، طمع، قدرت، همه حاشیهاند. خشونت رو همه داشتند، اما آدم غربی بود که خشونت رو به کار گرفت تا دنیا رو کشف کنه. بقیه به هرچی که زیر پاشون بود راضی بودن. و همین راضی بودن تو منجلاب نگهشون داشت. هرکس راضی نیست، هرکس به هر جفنگی رضایت نمیده، هرکس دنبال راه حلهای جدیده، هرکس میخواد بره مرحله بعد، توی تیم غربه.
اعتماد به نفس اونجاست که تیمت رو درست انتخاب میکنی و پاش وایمیسی. بعدش از وضع فرودگاه هم میتونی غر بزنی. و وقتی وضعش درست شد، مثل بازسازی و توسعه فرودگاههای آمریکا که در ده سال گذشته انجام شد، که از جهانسومیهای مسافر تا ستوننویسهای نیویورکتایمز روضه میخوندن که دیگه درست بشو نیست، یاد میگیری راهش چی بود که درست شد، و میری سراغ مشکل بعدی.
همه دیکتاتورها به مخالفان خودشون انگ «وابسته به بیگانه» میزنند. اما در مورد عربستان، تقریبا واقعیت داره. میبینید که چطور سر و صدای اپوزیسیون خوابید. دیگه خبری از وبلاگنویس ضد آلسعود و زن فمنیست معترض و ازین چیزها نیست. انگار اسپانسری داشتند، و از یه جایی به بعد پروژه رو متوقف کرد. میگم «تقریبا» چون همش هم مربوط به توقف پروژه نبود. بقیهش مربوط میشد به از دست دادن اهرم تبلیغاتی. وقتی خود حاکم تغییراتی ایجاد کنه، که سه برابر سریعتر از تغییراتی باشه که فعالیت اکتیویستی فمنیستها میتونست ایجاد کنه، یعنی دیگه تقاضایی برای اکتیویست فمنیست وجود نخواهد داشت.
اینکه چرا متوقف کردن موضوع اصلی نیست. موضوع اصلی اینه که وقتی متوقف شدنیه، یعنی مردمی نیست (برخلاف ایران که مردم ترک خوردن یک دیوار رو هم تبدیل به اعتراض به حکومت میکنند) و اینکه مردمی نیست یعنی مردم عربستان اصلا در باغ مخالفت با حکومت نیستند. نه اینکه مخالف آلسعود باشند یا نباشد. جامعه بضاعت ستیز با سیستم حاکم رو نداره، هرچه که باشه. بنابراین ستیزهایی که بوجود میاد، یا منشأ غیر داخلی دارند، یا غیرسیاسی، مثل اسلامگرایی. برخلاف ادعای اسلامگرایان، که اسلام رو دینی سیاسی معرفی میکنند، ستیز اسلامی با حاکم، غیرسیاسی بودنش رو نشون میده (و برای همین حتی اگه موفق بشه شکست میخوره، چون دین جایگزین سیاست نمیشه، و اگه بخواد به زور جایگزین بشه، یا به حاشیه میره، مثل مصر، یا خود دین از بین میره، مثل ایران).
دولت مدرن محصول غربیهاست. ستیز با اون رو هم باید از غربیها یاد گرفت. اما جامعه عربستان هیچ علاقهای به یاد گرفتن چیزی از غربیها نداره، و از هرکسی. بنابراین به نگاه بدوی به حکومت بالاسرش ادامه میده. دولت آلسعود، با اینکه سلطنتیه، یک دولت مدرنه. مثل دولت مدرن میگه «من باید توسعه ایجاد کنم، من باید کار راه بندازم، من باید مملکت رو کنفیکون کنم، من باید شکل همهچیز رو عوض کنم، من قادر متعالم». اما شهروند، داره به شکل قبیله بش نگاه میکنه: «رئیس قبیله میخواد بلندترین برج دنیا رو بسازه؟ خب بسازه، من رو سنهنه؟ نفت خودشه و پول خودشه».
اکتیویسم در چنین جامعهای جواب نمیده. چون نمیتونی تو گوش افرادی که هنوز وارد بازی مدرنیته نشدن یاسین بخونی و بگی تو باید این رو بخوای و اون رو نخوای. این وقتی ستیز غربی با دولت مدرن بالاسرش خواهد داشت، که ببینه با نگاه بدوی کارش راه نمیفته. پول زیاد اینکه داره کارش راه نمیفته رو پنهان میکنه.
در جامعه بسته یا جایی که هنوز نگاه بدوی وجود داره، رشد اقتصادی برای افراد خبر خوبیه، اما برای کلیت جامعه، نه چندان. اینکه یه چیزی مثل یک حجاب نذاره بفهمی که چرا داخل بازی نیستی، خبر بدیه. اما چون این خبر بد، یک پدیده دراز مدته، از پرانتز عمر یک فرد فراتر میره، بنابراین بش اهمیت نخواهند داد. و اینجوری میشه که عقب ماندن از غرب، برای نسل بعد هم، تمدید میشه.
اینکه چرا متوقف کردن موضوع اصلی نیست. موضوع اصلی اینه که وقتی متوقف شدنیه، یعنی مردمی نیست (برخلاف ایران که مردم ترک خوردن یک دیوار رو هم تبدیل به اعتراض به حکومت میکنند) و اینکه مردمی نیست یعنی مردم عربستان اصلا در باغ مخالفت با حکومت نیستند. نه اینکه مخالف آلسعود باشند یا نباشد. جامعه بضاعت ستیز با سیستم حاکم رو نداره، هرچه که باشه. بنابراین ستیزهایی که بوجود میاد، یا منشأ غیر داخلی دارند، یا غیرسیاسی، مثل اسلامگرایی. برخلاف ادعای اسلامگرایان، که اسلام رو دینی سیاسی معرفی میکنند، ستیز اسلامی با حاکم، غیرسیاسی بودنش رو نشون میده (و برای همین حتی اگه موفق بشه شکست میخوره، چون دین جایگزین سیاست نمیشه، و اگه بخواد به زور جایگزین بشه، یا به حاشیه میره، مثل مصر، یا خود دین از بین میره، مثل ایران).
دولت مدرن محصول غربیهاست. ستیز با اون رو هم باید از غربیها یاد گرفت. اما جامعه عربستان هیچ علاقهای به یاد گرفتن چیزی از غربیها نداره، و از هرکسی. بنابراین به نگاه بدوی به حکومت بالاسرش ادامه میده. دولت آلسعود، با اینکه سلطنتیه، یک دولت مدرنه. مثل دولت مدرن میگه «من باید توسعه ایجاد کنم، من باید کار راه بندازم، من باید مملکت رو کنفیکون کنم، من باید شکل همهچیز رو عوض کنم، من قادر متعالم». اما شهروند، داره به شکل قبیله بش نگاه میکنه: «رئیس قبیله میخواد بلندترین برج دنیا رو بسازه؟ خب بسازه، من رو سنهنه؟ نفت خودشه و پول خودشه».
اکتیویسم در چنین جامعهای جواب نمیده. چون نمیتونی تو گوش افرادی که هنوز وارد بازی مدرنیته نشدن یاسین بخونی و بگی تو باید این رو بخوای و اون رو نخوای. این وقتی ستیز غربی با دولت مدرن بالاسرش خواهد داشت، که ببینه با نگاه بدوی کارش راه نمیفته. پول زیاد اینکه داره کارش راه نمیفته رو پنهان میکنه.
در جامعه بسته یا جایی که هنوز نگاه بدوی وجود داره، رشد اقتصادی برای افراد خبر خوبیه، اما برای کلیت جامعه، نه چندان. اینکه یه چیزی مثل یک حجاب نذاره بفهمی که چرا داخل بازی نیستی، خبر بدیه. اما چون این خبر بد، یک پدیده دراز مدته، از پرانتز عمر یک فرد فراتر میره، بنابراین بش اهمیت نخواهند داد. و اینجوری میشه که عقب ماندن از غرب، برای نسل بعد هم، تمدید میشه.
یه سری از عادتها و رفتارهای هرجامعهای حکم میخونه شهر رو داره. کاربرد میخونه اینه که جمع بشن توش، از هشیاری خارج بشن، مدتی خوش بگذرونند، تا زنگ تفریحی برای رهایی از آزارهای دنیای فیزیکی باشه. چون فیزیک دنیا سادیسته، و ول نمیکنه. توی عروسی الکل میخورند، یا توی جشن تولد، یا حتی تو جمع دوستانی که یکیشون فوت کرده و به یاد همونی که فوت کرده جمع شدن تو یه پارکی که ویو کل شهر رو داره. ولی خود این رویدادها، حکم الکل رو داره. شب کریسمس، شب سال نو چینی، نوروز، همه میخونهای هستند که همه شهر میریزن توش، تا الکل «رسومات» وارد خونشون بشه. تا جایی که به یک ضرورت تبدیل میشه، و بعضیها حاضر میشن قرض کنند، و اگه نشد دزدی کنند، تا سفره شب عیدشون رنگین باشه. ۹۰ درصد مردم از همینها هستند.
هر جامعهای یه عده رو قربانی عادتهای خودش میکنه. بشون میگه بمیرند. یا بشون میگه شبها بیدار بمونند. یا بشون میگه از همه دور باشند. درست مثل میخونه که باید چندنفر بیرون دم در وایسن، تا نگهبانی بدن. چون آزار دنیای فیزیکی تعطیلبردار نیست و میتونه به همهجا نفوذ کنه. سربازی که شب کریسمس تو خاکریزه، از همینهاست. یا اونی که باید بالای برجک پادگان باشه. یا اونی که شب عید باید تو اورژانس باشه. یا اونی که شیفت شب پالایشگاهه. میشه در نظر گرفت که ۹ درصد مردم هم اینها هستند، که ازینکه دور افتادن از جمع، خودشون رو محروم میبینند. نگاه اینها به «الان» تقویم یه جور دیگهست. تو هر جامعهای عدهای هم هستند که به هیچکس و هیچچیز وصل نیستند. مثل مهاجری که هیچکس رو نداره، یا کسی که همه طردش کردن، و همیشه تنهاست. برای اینها مناسبتها هیچ مفهومی نداره، چون آدمهایی که مفهومش رو براشون بسازند هیچوقت در اطرافشون نبودهاند. هربچهای که یه روزی دلش دوچرخه خواسته، برای این خواسته که دیده بقیه بچهها سوار میشن، و گرنه دلیلش این نبوده که وسیله نقلیه نیاز داره. باید آدمی که میتونه تولد گرفتن رو برات مهم کنه، کنارت بوده باشه، که تولد گرفتن برات مهم بشه. میشه در نظر گرفت ۱ درصد مردم هم اینها هستند. که یعنی برای رویداد نو شدن سال، به طور همزمان سه حس و حال مختلف، و حتی متضاد، وجود داره. و واقعیت هیچکدومش به تنهایی نیست. واقعیت مجموعشه. واقعیت بیشمار ابعاد داره، اما برای سادهسازی میشه تو هرچیزی این سه بعد رو متمایز کرد. اگه جنگل دچار آتشسوزی گسترده بشه، گروه نود درصدی بحران رو از صفحه تلویزیون دنبال میکنند، و عصبانی میشند، و به باعث و بانی فحش میدن، و با هم درباره اینکه آینده پس ازین فاجعه چه خواهد شد، بحث میکنند. خود فضای حرف زدن، میخونهست. چون حرف، آدم رو آروم میکنه. گروه نه درصدی داخل جنگلند و در حال استشمام دود دارند تصمیم میگیرند که همکارشون رو نجات بدن یا درخت رو، و نه به گذشته قبل از فاجعه فکر میکنند و نه به آینده بعد از فاجعه. گروه یک درصدی، که به هیچ چیز حس تعلقی نداره جز کلبه خودش، تا آتش به همون کلبه نرسه، از جاش تکون نمیخوره، و هیچ استرسی هم نداره.
هرکس تو هر گروهی افتاده، که بیشتر معلول پیشامدها بوده، در جایی که هست پایداره، و بنابراین از واقعیتهای دیگه تجربهای نداره.
وقتی فقط یک زاویه تنگ از واقعیت رو حس میکنی، اونجایی که روش ایستادی رو زیادی جدی میگیری. اگه افسردهای، افسردگیت رو زیادی جدی میگیری. اگه ذوق و هیجان داری، ذوق و هیجانت رو زیادی جدی میگیری. اگه دویست نفر زنگ میزنند فوت پدرت رو تسلیت میگن، توجه کردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه دو نفر هم نمیان سر خاک پدرت، توجه نکردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه یک روز قبل ازینکه دلار سه برابر بشه، خرید کنی، جلو افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. اگه یه روز قبل ازینکه بیاد پایین خرید کنی، عقب افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. عضویتت توی هر گروهی از آدمها رو زیادی جدی میگیری، و بیرون بودنت از هر جمعی از آدمها رو زیادی جدی میگیری. اینکه آدم داری رو زیادی جدی میگیری، و اینکه هیچکس نداری رو زیادی جدی میگیری.
آدم زنده باید سمج باشه، سمج در تولید ثروت، سمج در مفید بودن، سمج در یادگیری، سمج در یاددادن، سمج در بهتر شدن، و سمج در بهتر کردن دنیا. چون سمج بودن تنها راه بازپرداخت بدهیت به حیاته. اما نقش خودت در هرچیزی که ازین سماجت بدست اومد رو نباید جدی بگیری. چون جایی که در اون ایستادی رو نباید جدی بگیری. چون واقعیت خیلی بزرگتره. همه واقعیت رو نمیتونی هضم کنی. اما میتونی فقط جایی که ایستادی نباشی. همینکه فقط یه جا نباشی، خیلی چیزها از زیر پات عبور خواهد کرد.
فقط اینجوری میشه بالای دنیا قرار گرفت. نه با ایستادن بالای صخره، و باز کردن آغوش، و بستن چشمها، و کشیدن نفس عمیق.
هر جامعهای یه عده رو قربانی عادتهای خودش میکنه. بشون میگه بمیرند. یا بشون میگه شبها بیدار بمونند. یا بشون میگه از همه دور باشند. درست مثل میخونه که باید چندنفر بیرون دم در وایسن، تا نگهبانی بدن. چون آزار دنیای فیزیکی تعطیلبردار نیست و میتونه به همهجا نفوذ کنه. سربازی که شب کریسمس تو خاکریزه، از همینهاست. یا اونی که باید بالای برجک پادگان باشه. یا اونی که شب عید باید تو اورژانس باشه. یا اونی که شیفت شب پالایشگاهه. میشه در نظر گرفت که ۹ درصد مردم هم اینها هستند، که ازینکه دور افتادن از جمع، خودشون رو محروم میبینند. نگاه اینها به «الان» تقویم یه جور دیگهست. تو هر جامعهای عدهای هم هستند که به هیچکس و هیچچیز وصل نیستند. مثل مهاجری که هیچکس رو نداره، یا کسی که همه طردش کردن، و همیشه تنهاست. برای اینها مناسبتها هیچ مفهومی نداره، چون آدمهایی که مفهومش رو براشون بسازند هیچوقت در اطرافشون نبودهاند. هربچهای که یه روزی دلش دوچرخه خواسته، برای این خواسته که دیده بقیه بچهها سوار میشن، و گرنه دلیلش این نبوده که وسیله نقلیه نیاز داره. باید آدمی که میتونه تولد گرفتن رو برات مهم کنه، کنارت بوده باشه، که تولد گرفتن برات مهم بشه. میشه در نظر گرفت ۱ درصد مردم هم اینها هستند. که یعنی برای رویداد نو شدن سال، به طور همزمان سه حس و حال مختلف، و حتی متضاد، وجود داره. و واقعیت هیچکدومش به تنهایی نیست. واقعیت مجموعشه. واقعیت بیشمار ابعاد داره، اما برای سادهسازی میشه تو هرچیزی این سه بعد رو متمایز کرد. اگه جنگل دچار آتشسوزی گسترده بشه، گروه نود درصدی بحران رو از صفحه تلویزیون دنبال میکنند، و عصبانی میشند، و به باعث و بانی فحش میدن، و با هم درباره اینکه آینده پس ازین فاجعه چه خواهد شد، بحث میکنند. خود فضای حرف زدن، میخونهست. چون حرف، آدم رو آروم میکنه. گروه نه درصدی داخل جنگلند و در حال استشمام دود دارند تصمیم میگیرند که همکارشون رو نجات بدن یا درخت رو، و نه به گذشته قبل از فاجعه فکر میکنند و نه به آینده بعد از فاجعه. گروه یک درصدی، که به هیچ چیز حس تعلقی نداره جز کلبه خودش، تا آتش به همون کلبه نرسه، از جاش تکون نمیخوره، و هیچ استرسی هم نداره.
هرکس تو هر گروهی افتاده، که بیشتر معلول پیشامدها بوده، در جایی که هست پایداره، و بنابراین از واقعیتهای دیگه تجربهای نداره.
وقتی فقط یک زاویه تنگ از واقعیت رو حس میکنی، اونجایی که روش ایستادی رو زیادی جدی میگیری. اگه افسردهای، افسردگیت رو زیادی جدی میگیری. اگه ذوق و هیجان داری، ذوق و هیجانت رو زیادی جدی میگیری. اگه دویست نفر زنگ میزنند فوت پدرت رو تسلیت میگن، توجه کردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه دو نفر هم نمیان سر خاک پدرت، توجه نکردنشون رو زیادی جدی میگیری. اگه یک روز قبل ازینکه دلار سه برابر بشه، خرید کنی، جلو افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. اگه یه روز قبل ازینکه بیاد پایین خرید کنی، عقب افتادنت از بقیه رو زیادی جدی میگیری. عضویتت توی هر گروهی از آدمها رو زیادی جدی میگیری، و بیرون بودنت از هر جمعی از آدمها رو زیادی جدی میگیری. اینکه آدم داری رو زیادی جدی میگیری، و اینکه هیچکس نداری رو زیادی جدی میگیری.
آدم زنده باید سمج باشه، سمج در تولید ثروت، سمج در مفید بودن، سمج در یادگیری، سمج در یاددادن، سمج در بهتر شدن، و سمج در بهتر کردن دنیا. چون سمج بودن تنها راه بازپرداخت بدهیت به حیاته. اما نقش خودت در هرچیزی که ازین سماجت بدست اومد رو نباید جدی بگیری. چون جایی که در اون ایستادی رو نباید جدی بگیری. چون واقعیت خیلی بزرگتره. همه واقعیت رو نمیتونی هضم کنی. اما میتونی فقط جایی که ایستادی نباشی. همینکه فقط یه جا نباشی، خیلی چیزها از زیر پات عبور خواهد کرد.
فقط اینجوری میشه بالای دنیا قرار گرفت. نه با ایستادن بالای صخره، و باز کردن آغوش، و بستن چشمها، و کشیدن نفس عمیق.
ایران داخل چرخه ترور قرار داره، اما نه فقط اون شکل خیابانی و نظامیش. شکل خیابانی قتل حسنعلی منصور، که آغازش بود، غلطاندازه، چون اصلش درباره قتل فرد و افراد نبود و نیست. بلکه درباره ضربه زدن به زندگی مردم بود. تروریست عوض میشه، اسمهای دیگه میان و شخصیتهای دیگه ظهور میکنند، اما کشور از چرخه «ترور زندگی» خارج نمیشه. چیزی که عوض میشه هدفگیریهاست. تفاوت یک ترورکننده زندگی، مثل نواب صفوی، با ترورکننده زندگی امروز، اینه که اون احساسات مذهبی عوام عمدتا دهاتی کشور رو هدف قرار میداد، و این احساسات اقتصادی طبقه متوسط رو. چون میدونه که دیگه کسی در ایران احساسات مذهبی نداره و نمیشه روی اون مانور داد. الان چیزی که میشه روش مانور داد عصبانیت همگانی از سقوط قدرت خریدشونه.
نواب صفوی هم در فقه، بیسواد بود. اما اهمیتی نداشت. برای ترور، نیازی به سواد نیست.
نواب صفوی هم در فقه، بیسواد بود. اما اهمیتی نداشت. برای ترور، نیازی به سواد نیست.