Anarchonomy
43.9K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
یه چیزی از قدیم می‌گفتند که «خدا کسی که دوستش داره رو زودتر از دنیا میبره تا فرصت گناه بیشتر رو ازش بگیره، و به کسی که دوستش نداره بیشتر عمر میده تا سنگینی گناهانش بیشتر بشه».
به این چیزها باید داخل چارچوب منطق مذهبی خودشون نگاه کرد. اما قسمت دوم این، ظاهرا، حتی با منطق مذهبی هم جور درنمیاد. کسی که از بهشت محروم شد، دیگه چه فرقی باید برای خدا بکنه که کدوم طبقه جهنم گیر کنه؟
اما این درباره طبقه جهنم نیست، درباره مدت باقی ماندن در جهنمه. بد بودن با اصرار به بد بودن خیلی فرق داره. این درباره اینه که جواب اصرار به بدی رو باید با چیزی متناسب با خودش داد؛ و تنها جوابی که باش تناسب داره، سوق دادنش به سمت بدی بیشتره، تا هیچ شانسی برای بازگشت پیدا نکنه. جواب اصرار به بدی رو با اصرار به حداکثری کردن شانس برگشت‌ناپذیریش، باید داد.
اگه کسی اصرار داشت برای منافع مادی، تن به خفت بده، باید کاری کنی بیشتر تن به خفت بده. این بی‌رحمی نیست. بی‌پاسخ نگذاشتن اصرارشه. اگه اشرار حاکم اصرار دارند به حرف مردم گوش ندن، باید کاری کنی بیشتر «مجبور بشن» گوش ندن.

به امید روزی که مردم بتونند این رو بفهمند.
امروز سالگرد شش سالگی این کاناله. بعضی‌ها از همون اول اینجان. از همون بعضی‌ها می‌پرسم: باورتون میشد شش سال تمام، هرروز، یک نفر رو بخونید؟ 😉
تو کل این تفاسیر، هیچ اثری از سوددهی، که تنها هدف شرکته دیده نمیشه. با اعتماد به نفس بالا به یک مسئله نگاه می‌کنند، تحلیلش می‌کنند، و «عا فهمیدم» بروز میدن، بدون اینکه موضوع اصلی مطرح شده باشه! سپس این تفاسیر هی تکرار و دست به دست میشه، تا اینکه یک داستان تخیلی که ربطی به دنیای فیزیکی نداره خلق میشه. داستانی که در اون یه عده یک روز از خواب پا میشن، میرن پیش دوست‌شون، و میگن: «حوصله‌م سررفته، بیا پس‌اندازمونو بذاریم رو هم یه شرکت بزنیم چند نفرو به بردگی بگیریم سرگرم بشیم!».

وقتی همزمان با کارت با گربه‌ت هم ور بری، تمرکز و راندمانت میاد پایین، و پایین اومدن تمرکز و راندمانت منجر به کاهش درآمد شرکت، یا افزایش خساراتش، و یا حتی شکستش در بازار میشه. اگه راهی وجود داشت که هم با گربه‌ت ور بری هم راندمانت ثابت بمونه، خود شرکت طرحش رو ارائه میداد. سرمایه‌دارها کینه‌ای از گربه‌ت ندارن.
یه عده تو فدرال رزرو، برای مفهوم «افزایش قیمت» هم از واژه «تورم» استفاده می‌کنند، و اینطور به نظر میاد که «همه‌چی گرون شد چون شرکت‌ها تصمیم گرفتند قیمت‌ها رو بالا ببرند». جناب سناتور اشتباه آکادمیک اون‌ها رو به شکل فکت ارائه میده تا به تنور پوپولیسم خودش بدمه.
هیچ‌کس با گران‌فروشی نمیتونه تورم ایجاد کنه. اگه شما ۳۰۰ دلار داشته باشی، و بخوای یک فرش ۲۰۰ دلاری بخری و یک مبل ۱۰۰ دلاری، و اون آقای فرش‌فروش یهو قیمت فرشش رو بکنه ۲۵۰ دلار، و زنت اصرار داره که فرش در اولویته، فقط فرش رو میخری، و ۵۰ تا برای مبل کم میاد، و در نتیجه مبل نمی‌خری. پس ۱۰۰ دلاری که قرار بود بره به حساب مبل‌فروش، دیگه به حسابش نمیره. با مقدار پول ثابت در اقتصاد، گرانفروشی فقط باعث تغییر جابجایی‌ها میشه. این تغییر در حجم پوله که باعث تورم میشه. و تنها کسی که میتونه حجم پول رو بیشتر کنه، دولته. همون دولتی که اجازه افزایش حجم پول رو خود این سناتور بش داده.
اگه یه دزد رو بگیرند، از خودش نمی‌پرسند اسباب و وسایل منزل فلانی که ازش سرقت کردی چه اقلامی بودند. از صاحبخونه می‌پرسند وسایلش چی بوده. بدیهیه که دزد بگه هیچ‌کس مالک هیچ‌چیز نیست و تو خونه هیچ‌کس هیچ وسایلی نبود.
از دزد آزادی شما، و دزد حقوق مسلم شما، و دزد فرصت‌های شما، نباید بپرسند حد آزادی شما کجاست، حقوق مسلم شما چیست، و چه فرصت‌هایی باید می‌داشتید.
دزد برای اینکه حقت رو انکار کنه، خودت رو انکار می‌کنه. وقتی میگی سربازی نباید اجباری باشه، میگه تو اسراییل هم اجباریه. انگار با شهروند اسراییل طرفه. نباید به دزد اجازه بدی تعریف کنه که میتونی چی بخوای، و تعریف کنه کی هستی. باید بش بگی شما با شهروند اسراییل طرف نیستید، با من طرفید. وقتی میگی من نمیخوام مالیاتم صرف کمک مالی به کسانی بشه که زایمان می‌کنند، میگه تو سوئد هم به زنان باردار کمک مالی می‌کنند. نباید به دزد اجازه بدی تعیین کنه که جایگاهت کجاست. باید بگی شما با شهروند سوئد طرف نیستید، با من طرفید، و حساسیت من درباره اینکه پولم به توله‌‌سازان هدیه بشه یا نشه، از سوئدی‌ها بیشتره.
اگه جلو دزد به پلیس بگی ماشینم آئودی بود و این بردش، میگه آئودی؟ تو اصلا به قیافت میخوره آئودی داشته باشی؟
به دزد هر چیز دیگه‌ای باید بگی «آره، به قیافم میخوره». آره من از آمریکایی‌ها بیشتر دنبال آزادی‌ام، و از فرانسوی‌ها بیشتر دنبال دموکراسی‌ام، و از السالوادوری‌ها بیشتر دنبال بیت‌کوینم، و از سنگاپوری‌ها بیشتر دنبال تجارت آزاد.
این تضمین نمی‌کنه که چیزهایی که ازت دزدیدن رو بدست بیاری. ولی برای تضمین اینکه خودت باشی، لازمه.
یه مهاجر افغان که نگهبان یک کارگاه ساختمانی در حاشیه شهر شده، همین الان چه حسی داره؟ از توی اتاقک که با یه پیک‌نیک زیر پاش گرم شده، چندتا پروژکتور با نور سفید رو می‌بینه که تپه‌های شن و نخاله رو روشن کرده‌اند، و صدای سگ‌های ولگرد رو از دور میشنوه که گاهی صدای کامیون‌های عبوری برای لحظاتی پنهانش می‌کنه. پشت این تصویر، یک تصویر دیگه از افغانستان رو مرور می‌کنه که دیگه نمیتونه برگرده، و یه تصویر دیگه از آینده‌ش در ایران، که نمیتونه بش دل ببنده، و یه تصویر دیگه از زن و بچه‌ش، که همین الان نیازمند یک معجزه پولی هستند. ترکیب این چهار تصویر حجمی از غم رو میتونه ایجاد کنه که خیلی از آدم‌ها رو میتونه از پا بندازه. اما بدون اینکه شخصیت مطرحی در تاریخ باشه، و بدون اینکه حتی کسی بشناسدش، و بدون اینکه حتی کسی متوجه بشه که زنده‌ست و وجود داره، باید به تنهایی این حجم از غم رو تحمل کنه، که قاعدتا کار قهرمان‌هاست.

اما این تنها آدم بدبیار افغانستان نبود. افغانستان آدم‌هایی هم داشت که وسط کوه‌ها، جایی که حتی روزها نور آفتاب هم چند ساعت بیشتر جرئت نفوذ بش رو نداره، بین دو راهی قرار داشت، که اسلحه رو بذاره زمین و تسلیم طالبان بشه، یا همونجایی که هست بمونه و کشته بشه، بدون اینکه کسی بفهمه که کشته شده، و برای چی کشته شده. اما با اینکه یک دوراهی سنگینه، انقدر مطمئن و آرام انتخاب می‌کنه که بمیره، که انگار هیچ‌چیز غم‌انگیزی در اون دره نمی‌بینه.

این دو نفر یکی نیستند. اما تو اون نگهبان رو بیشتر می‌فهمی، و بهتر حسش می‌کنی. چون غم برات اصالت داره. چون غم برات احترام داره. چون غم قابلیت برانگیختنت رو داره. در حالی که غم یک متاع بی‌اعتباره. نه کسی رو پایین میبره و نه کسی رو بالا میبره. ارزش، فقط با تصمیم‌ها بدست میاد. آدمی که ارزشش خیلی بالاتره رو خوب فهم نمی‌کنی، چون نمی‌تونی مثل اون تصمیم بگیری.
پشت این حرف که «ما عرضه ایجاد دموکراسی رو نداشتیم و گرنه تا الان موفق شده بودیم» این ادعا پنهان شده که «در ایجاد دیکتاتوری موفق بوده‌ایم، اون هم چه‌جورررر!». اما وقایع و سوابق این رو نشون نمیده. ما تا دوره قاجار، شاهانی داشتیم که بیشتر شبیه اربابان فئودال بودند و حتی اینکه یک سیستم حکمرانی پیچیده داشته باشند باب میل‌شون نبود، حتی اگه در توان‌شون می‌بود (نه لزوما به این دلیل که معتقد بوده باشند چنان سیستمی بد است. بلکه به این دلیل که فرهنگ ایل و تباری که ازش برخاسته بودند به اون سیستم نمیخورد. از هر جماعتی هرچیزی بیرون نمیاد).
بعد از قاجار هم یک تشکیلات میلیتاریستی ایجاد شد، و متأسفانه ظهورش در چنان نقطه کلیدی‌ای در تاریخ جهان رخ داد که تعریف آدم ایرانی از حکمرانی مدرن رو برای همیشه تحت تأثیر خودش قرار داد، و تا همین امروز هم ادامه داشته. تا جایی که اگه از جوان تحصیلکرده هم بپرسی که حکمرانی مدرن چه شکلی است، شروع می‌کنه به توصیف چارچوبی که از همه زوایاش میلیتاریسم قابل رویته. و البته قلدر میلیتاریست، با دیکتاتور تفاوت‌های مهمی داره. مثلا یکیش اینه که دیکتاتور نیازی به پادگانی کردن جامعه نداره تا اهدافش رو به جامعه دیکته کنه.

واقعیت اینه که ما در ساخت سیستم دیکتاتوری هم موفق نبودیم و نتونستیم ایجادش کنیم. یعنی سیستمی که در اون هیچ خبری از جنب و جوش سیاسی یک کشور دموکراتیک نیست، اما هدفی وجود داره برای حرکت از آ به ب، و از ب به ج؛ غلط یا درست، و از بالا برنامه‌ریزی و هدایت میشه. اگه تونسته بودیم، اون سیستم در امروز، که چه چهل و پنج سال از عمرش می‌گذشت چه صد سال، درگیر براندازی نبود، درگیر تورم نبود، درگیر هشتصد اعدام غیرسیاسی در سال نبود، درگیر انواع بحران‌های اجتماعی نبود، و احتمالا درگیر عقب‌ماندگی صنعتی هم نبود.
مردم با پرسش «چرا نتونستیم دموکراسی بسازیم؟» دارند از این پرسش که «چرا حتی نتونستیم دیکتاتوری مدرن بسازیم» فرار می‌کنند. چون ناکامی در دموکراسی خیلی جاها رخ داده، حتی در فرانسه، و میشه توجیهش کرد. اما ناکامی در دیکتاتوری، پرسش‌های دیگه‌ای که اختصاصا درباره ماست ایجاد می‌کنه. مثل این سوال که «آیا ناتوانی در تهیه و پیگیری نقشه راه، برای رسیدن از آ به ب، ناتوانی شخصی چند چهره سیاسی بوده، یا مشکل سیستماتیک فرهنگ این جامعه‌ست؟». یا «اگر دیسیپلین چینی در فنون، که شامل فن حکمرانی هم می‌شود، متأثر از دائوئیسم بوده، فلسفه ایرانی چه انحراف فکری داشته که خروجی‌اش تا این حد متفاوت درآمده؟».
یکی از روش‌های تست مدل‌های زبانی هوش مصنوعی روش سوزن در انبار کاه بود. اینطور که یه جمله رو در بین انبوهی از اطلاعات رندوم میندازن، و سوالی ازش میپرسن که فقط با اطلاعات داخل اون جمله قابل جواب دادنه.
این تست رو با مدل جدید کلاود اوپوس هم انجام دادن، و سوپرایزشون کرده. چون نه تنها سوزن رو در انبار کاه تشخیص داده، بلکه گفته این جمله انقدر نامربوطه به بقیه اطلاعات که یا قصدتون این بوده که شوخی کنید، یا قصدتون اینه که تستم کنید!

سرعت توسعه این مدل‌ها انقدر بالاست که یه عده باید بشینند تست‌های جدید برای پیدا کردن محدودیت‌هاشون اختراع کنند.
Anarchonomy
یکی از روش‌های تست مدل‌های زبانی هوش مصنوعی روش سوزن در انبار کاه بود. اینطور که یه جمله رو در بین انبوهی از اطلاعات رندوم میندازن، و سوالی ازش میپرسن که فقط با اطلاعات داخل اون جمله قابل جواب دادنه. این تست رو با مدل جدید کلاود اوپوس هم انجام دادن، و سوپرایزشون…
شناخت انسان‌ها از دنیا وابستگی زیادی داره به مهارتی که کسب کرده‌اند. هرکس در داخل زاویه تنگ اون تخصص و تمرکز، فکر می‌کنه فهمیده دنیا چطور کار می‌کنه، و بقیه هنوز متوجه نشده‌اند، و معمولا درست فکر می‌کنه. آدمی که تمام عمر روی کشتی بوده، وقتی میاد شهر و با کندی پروژه‌های زیرساختی مواجه میشه، میپرسه چرا تعویض چند لوله آب انقدر زمان میبره؟ چون براش قابل درک نیست. چون توی کشتی کارهایی خیلی فنی‌تر، در عرض چند دقیقه انجام میشن. شهردار اون شهر که پوستش کنده شده و زمان پروژه‌ها رو در عرض سه سال، به نصف کاهش داده، میدونه علتش چیه، و میدونه وقتی میخوای مدیریت کنی، دنیای فیزیکی چطور اذیتت می‌کنه. همین شهردار وقتی طوفان میاد و یک کشتی کپ‌سایز میشه، میپرسه یعنی ما در دریا درگیر همون مشکلاتی هستیم که در قرن شانزدهم درگیرش بودند؟ اونی که یه عمر رو کشتی بوده وقتی با این سوال مواجه میشه نتیجه می‌گیره که این‌ها هیچ ایده‌ای ندارند که دنیای فیزیکی چطور کار می‌کنه.
با ارتباطات و مدرن شدن آموزش، هرروز داره به دانش انباشته هدایت کشتی، و دانش انباشته مدیریت شهری افزوده میشه. اما هیچ‌کس نمیتونه در طول عمر یک انسان، هر دو رو تجربه کنه. بنابراین حداکثر به زبان یکی ازون دو مسلط خواهد بود. که یعنی زبان اون یکی رو نخواهد فهمید. همه دریچه‌های شناخت، زبان خودشون رو دارند. شاید یک نوروساینتیست یا یک سرباز که تجربه جنگ تن به تن داشته، با زبان مادری خودت بات صحبت کنه، اما داره دنیا رو با یک زبان دیگه معرفی می‌کنه، که اون زبان با زبان تو که کلا تجربیات دیگه ای در زندگی داشتی فرق داره. یک مثالش تفاوت بینایی گربه شما، و بینایی خود شماست. دید شما ابعادی داره که روی ابعاد دید اون به طور کامل انطباق پیدا نمی‌کنه، و دید اون ابعادی داره که روی ابعاد دید شما خوب نمیشینه. بنابراین ممکنه جفت‌تون یک کبوتر رو پشت پنجره ببینید، اما اون تصویری که شما می‌بینید برای اون قابل ترجمه نیست، و برعکس. شرقی‌ها قبلا به این فکر کرده‌اند، و نظرشون این بود که واقعیت، مجموع آن کبوتر است، بعلاوه دید شما از آن کبوتر، بعلاوه دید آن گربه از آن کبوتر. با لحاظ کردن این جبر، متفکر شرقی به این نتیجه رسیده بود که چون رسیدن به مجموع برای ما غیرممکنه، پس شناخت از دنیا هم از شناخت هر فرد فراتر نمیره.
بعد از هزاران سال، انقلاب در پردازش کامپیوتری، و انقلاب هوش مصنوعی، میتونه این جبر رو بشکنه. چون این هوش، برخلاف هوش ما، میتونه جای میلیاردها نفر باشه، و از میلیاردها دریچه شناختی به دنیا نگاه کنه، و به مجموع واقعیت نزدیک بشه.
در اون صورت دیگه این مسئله که آیا هوش مصنوعی می‌تواند کارهای روزمره ما را به جای ما انجام بدهد، مطرح نخواهد بود. مسئله این خواهد بود که یکی به معرفت بیشتری از دنیا دست پیدا کرده که خون در بدنش جاری نیست، و آیا حاضریم ولایتش رو بپذیریم یا نه. مبنای ایمان به نوح این بود که «تو یه چیزی از دنیا می‌دونی که من نمی‌دونم، پس تو بر من ولایت داری، پس بگی کشتی بساز میسازم، بگی حیوانات رو جمع کن، جمع می‌کنم.. حتی اگه همه این کارها خنده‌دار به نظر بیاد».
Anarchonomy
شناخت انسان‌ها از دنیا وابستگی زیادی داره به مهارتی که کسب کرده‌اند. هرکس در داخل زاویه تنگ اون تخصص و تمرکز، فکر می‌کنه فهمیده دنیا چطور کار می‌کنه، و بقیه هنوز متوجه نشده‌اند، و معمولا درست فکر می‌کنه. آدمی که تمام عمر روی کشتی بوده، وقتی میاد شهر و با کندی…
شما وقتی سوار هواپیما میشید، برده خلبان نمی‌شید. فقط بش اعتماد می‌کنید، چون می‌دونید یه چیزهایی میدونه (بلده) که شما نمی‌دونید (بلد نیستید).
بردگی انسان برای کامپیوتر یک ژانر سینمایی بود که هالیوود از چند دهه پیش بش پرداخته، و الان تقریبا کلیشه‌ست. و گرنه وزنی نداره. بردگی در موقعیتیه که بین دو انسان، که در همه‌چیز هم‌سطح هم هستند غیر از قدرت، یک رابطه بالا به پایین ایجاد میشه. در هوش مصنوعی، از نوعی که به دریچه‌های مختلف شناخت دسترسی پیدا کرده، هم‌سطحی وجود نداره و اصلا این مسائل مطرح نیستند.‌
قرمزها کلماتیه که در عناوین کورس‌های دانشگاهی که حذف (منسوخ) شده‌اند به کار رفته بوده. و آبی‌ها کلماتی که در کورس‌های جدید پیدا میشه.
دنیا داره خیلی سریع حرکت می‌کنه، در حالی که در ایران حتی اینکه ده سال پیش کجا بوده رو هنوز کشف نکرده‌اند.
Anarchonomy pinned Deleted message
به زلنسکی میگن کمدین، اما جنگی رو اداره کرده که هر کشور دیگه‌ای زیرش زایمان می‌کرد. به بایدن میگن خرفت، ولی داره رأیی جمع میکنه که از اوباما بیشتره، و اوباما جاروبرقی رأی بود. به ترامپ میگن قمارباز، ولی بعد از یک قرن اولین کسیه که یک‌بار باخته، در دادگاه محکوم شده، به کودتا متهم شده، و باز برگشته، و تو نظرسنجی‌ها لب به لب جلو میره.
بهتر نیست جهان‌سومی‌ها، و مخصوصا ایرانی‌ها، کلا درباره سیاستمداران جهان نظر ندن؟
Anarchonomy
نسیم طالب نوشته بود کیفیت غذای رستوران‌های گران‌قیمت که همه مشتریانش از قشر ثروتمند هستند پایین‌تر از کیفیت غذای رستوران‌های معمولی‌تر و ارزانتره. چون صاحبان و کارکنان این رستوران‌های لاکشری ملزم نیستند که کیفیت رو بهبود بدهند، چون ملزم نیستند که پاسخگو باشند،…
گاهی مرز سایکوپتی‌ام و عطشی که برای شناخت آدم‌ها دارم، محو میشه. امروز خبری در صنعت سینما منتشر شد که از دیدن تک تک واکنش‌ها بش می‌خندیدم.
علاقمندان به دوربین‌های سینمایی صبح از خواب بیدار شدند، گوشی‌شون رو چک کردند، و خشک‌شون زد: نیکون
RED
رو خرید!
در بین تمام شرکت‌هایی که ممکن بود رد رو بخرند، نیکون انتهای صف بود. ولی دقیقا همون خریدش.
و پس از بهت ناراحت شدند، چون یه شرکت آمریکایی دیگه افتاد دست ژاپنی‌ها، که بعد از شرکت فولاد یو‌اِس استیل، دومین برند شناخته‌شده آمریکاییه که میفته دست اون‌ها.
و پس از ناراحتی، خشمگین شدند. با اینکه سعی می‌کردند این خشم رو پنهان کنند. که دو دلیل داشت. مجموعه مشتریان رِد، قشر جوانی از شیفتگان تکنولوژیه که برخلاف قدیمی‌ها، بدون گذراندن تجربه عکاسی وارد دنیای فیلم و ویدئو شدند، و بنابراین هیچ شناختی از نیکون نداشتند، و چون نیکون تا الان در عرصه سینما فعال نبود، نیکون رو به عنوان برندی که از زمانه عقب افتاده مسخره می‌کردند. حالا صاحب شرکت سازنده دوربینی که ازش استفاده می‌کنند، همون برند عقب افتاده از زمانه‌ست! که مثل اینه که همون مردی که به ریختش ایراد می‌گرفتی بیاد با مادر مطلقه‌ت ازدواج کنه. دلیل دوم اینه که این خرید میتونه منجر به این بشه که تکنولوژی دوربین‌های رد به دوربین های ارزان‌قیمت‌تر نیکون تسری پیدا کنه. و این یعنی قابلیت‌های دوربینی که بیست هزار دلار براش خرج کرده بودند، که بابت این هزینه اعتماد به نفس پیدا کرده بودند که می‌تونند فیلم کیفی بسازند، حالا میتونه توی دوربین دو هزار دلاری هم گنجانده بشه. و جالب اینه که اون تکنولوژی رِد که چون پول زیادی بابتش داده‌اند فکر می‌کنند خیلی خاصه، خیلی خاص نیست، و دلیل قیمت بالا، زرنگی مدیران رد در مارکتینگ محصول‌شون بود. و برای همین اصلا خوششون نمیاد در یک بحث فنی بی‌تعارف درباره این تکنولوژی‌ها شرکت کنند. سال‌ها پیش تلاش‌های اندکی داشتم تا بعضی چیزها رو بشون توضیح بدم، و دیدم تا حد زیادی بی‌فایده‌ست.

رد یک ورژن قدیمی‌تر و کوچکتر از تسلا بود. چون ترکیبی بود از نوآوری، و شارلاتان‌بازی. این ترکیب جدید بیزینس در آمریکاست، که نه میشه حرکت‌های خلاقانه مجموعه رو انکار کرد، نه میشه شارلاتان‌بازی‌شون رو نادیده گرفت. درست مثل ایلان ماسک، مدیر رد هم فهمیده بود نسل جدید که خیلی ادعای سر درآوردن از تکنولوژی داره رو میشه با فریب‌های تکنیکال خر کرد. این یه ترکیب موذیانه در مدیریته. که یه کارت خلاقانه رو می‌کنی، و برای کارت بعدی طوری جو میسازی که فکر کنند اونم خلاقانه‌ست. کلی طول کشید تا متوجه بشن اگه رد ادعا می‌کنه دینامیک رنج دوربینش بیش از ۱۷ استاپه، به دلیل فلان و بهمان ۱۴ استاپ بیشتر نیست و داره دروغ میگه. و هنوز خیلی‌هاشون هنوز شیرفهم نشده‌اند.

همه جزییات تکنیکی، حاشیه‌اند. چیزی که چشم من رو می‌گیره طرز کار مغز آدم‌هاست. و اینکه چقدر میتونه عمدا خودش رو محدود کنه. یه سری مسائل فنی رو، که شناخت کاملی ازش ندارند، به متریال هویتی خودشون تبدیل می‌کنند، و وقتی در رقابت‌ها و کشمکش‌های بازار، زیر پاش خالی میشه، با تزلزل هویتی مواجه میشن، و بدون اینکه بتونند توضیح بدن نشون میدن که اذیتند! و کل این صحنه فوق‌العاده‌ست.
مرز سایکوپتی وقتی محو میشه که می‌بینم اگه اذیت نبودند، نمی‌تونستم این صحنه فوق‌العاده رو ببینم و بفهمم مغز آدم چطور کار می‌کنه، پس خوبه که اذیتند.
ازدواج دو مرد گی، بی‌معنیه، چون مفهوم ازدواج از مبنا با پیش‌فرض رابطه دو نفر با جنس مخالف، ساخته شده. اما دولت هر نظری درباره‌ش داشته باشه، دنبال تملک دارایی‌هاست، نه صیانت از معنادار ماندن مفاهیم. چون وضعیت ارثی که اون دو مرد از هم می‌برند، یا نمی‌برند، روی چیزی که گیر دولت میاد تأثیر داره.
باید در برابر عادی‌سازی سقط جنین، حساسیت داشت، چون نهایتا موضوع درباره تقابل زندگی‌خواهان و زندگی‌ستیزانه. اما دولت هر نظری درباره‌ش داشته باشه، دنبال حداکثری کردن درآمد مالیاتیشه. یه جای دنیا رشد جمعیت مخارج دولت رو بالا برده و دنبال خلاصی ازشه، و یه جای دیگه دنیا دولت دنبال افزایش نیروی کار فعال و مالیات‌دهنده‌ست.

حتی اگه واضح‌ترین کار خیر دنیا در یک موقعیت رندوم، آب دادن به یک گربه تشنه باشه، و دولت هم بخواد در آب دادن به اون گربه همکاری کنه، باید مراقب بود ضمن اقدام در جهت آب دادن به گربه، توی تیم دولت قرار نگیرید. دولت چیزی نیست جز واسطه‌ای قانونی برای بهره‌مندی تبعیض‌آمیز عده‌ای که بش نزدیک‌ترند، از منابعی که برای همه‌ست. بنابراین توی تیم دولت نبودن، یعنی توی تیم اون عده قرار نگرفتن.
یه چیزی که داره مکرر ثابت میشه، با مثال‌های بارزی همچون گیم آو ترونز، و Dune
اینه که سرمایه‌گذاری زیاد روی تصویر، به فقر محتوایی منجر میشه، اما چون اون سرمایه‌گذاری زیاد روی تصویر، تجربه بصری خوشایندی ایجاد می‌کنه، مردم استقبال می‌کنند، و چون استقبال می‌کنند نویسندگانی که بانی فقر محتوایی بوده‌اند، اون هم در آثاری که قبلا منبع رمانی داشته‌اند، با کنار رفتن از بازار تنبیه نمیشن، و چون تنبیه نمیشن به کار ادامه میدن و محتواشون همه‌جا رو می‌گیره، و چون همه‌جا رو می‌گیره، به نُرم تبدیل میشه، و وقتی به نرم تبدیل میشه نسل جدید فکر می‌کنه نویسندگی یعنی همین، و همین‌قدر، و در همین حد.
۳۵۰ اتاق خوابگاه دانشجویی رو میذاری صاف سر چهارراه، دور تا دورش هم شیشه می‌کنی که همشون به سمت خورشیدن و تابستون به سونا تبدیل میشه، و از پنجره‌هایی استفاده می‌کنی که همین شش ماه بعد با ریغ پرنده‌ها مزین بشن. تو رزومه‌ت هم میذاری.

#استفراغات_معماران
اگه مردم می‌دونستند فرزندشون ناصالح از آب در خواهد اومد، اونی که در قانونی کردن سقط جنین پیش‌قدم می‌شد، خود مذهبی‌ها می‌بودند. اساسا میل به فرزند داشتن بر این مبناست که هیچ‌کس نمی‌دونه چه خواهد شد. ولی فرض کنیم که کارنامه اعمال و خلقیات یک فرزند رو بذارن داخل پاکت و قبل ازینکه به دنیا بیاد، به پدر و مادری که در شکم حملش می‌کنه تحویل بدن، و فرض کنیم اعتقاد اون پدر و مادر این باشه که فرزند اگه قرار باشه فرعون بشه هم حق نداریم از بین ببریمش. آیا این پایان داستانه؟ بهیچوجه. با اینکه قید قتلش رو می‌زنند، دیگه اون پدر و مادری که نمی‌دونستند چه خواهد شد هم نخواهند بود. بنابراین تا قبل ازینکه به دنیا بیاد برنامه‌شون رو عوض می‌کنند، مثلا سرپرستیش رو به خانواده‌ای دیگه میسپارن، یا تا وقتی بچه‌ست اقداماتی انجام میدن که بعدا هیچ وابستگی مالی بش نداشته باشند.
ساخت دولت هم مثل زاییدن یک فرزنده، که تضمین شده فرعون خواهد شد. این ملت باردار یک دولت دیگه‌ست. حالا دوره بارداری چقدر طول بکشه معلوم نیست. من که قبلا سال ۲۰۶۰ رو تخمین زدم، ولی پیشگو هم نیستم. اما اون چیزی که دیگه کاملا مبرهنه، اینه که این ملت یک دولت دیگه خواهد داشت، که میتونه هر شکل و ساختاری داشته باشه، که کسی نمیدونه. ولی چیزی که قطعی‌ست، اینه که صالح نخواهد بود.‌ متأسفانه برنامه این مادر باردار، برنامه مادری که میدونه فرزندش ناصالح درمیاد نیست، و همچنان درگیر سیسمونی و بادکنک و این چیزهاست. برنامه ملتی که میدونه دولت بعدیش ناصالح خواهد بود، اینه که از الان فقط و فقط روی حقوق کار کنه. چون این از نان شب هم واجب‌تره.
الان فکر خطرناکی ایجاد شده: «ما دولتی میخواهیم که نان ما را نبُرد». این خیلی حداقلی و خیلی معقول به نظر میرسه، ولی خطرناکه. اصلا همین گزاره «فعلا اولویت بقاست» خطرناکه. زیر سایه فراعنه، نه خبری از نان خواهد بود نه بقا. پس اولویت معیشت نیست، اولویت آمادگی برای به دنیا اومدن فرعونه. حتی بیسوادترین و ضعیف‌ترین افراد جامعه باید خبردار بشن که اولویت حقوقه. که بدبختی امروزشون تا حد زیادی ربط داره به اینکه حق مالکیت به هیچ انگاشته شده، و ربط داره به اینکه سر همه توی زندگی دیگرانه، و ربط داره به اینکه پاها از گلیم‌‌ها درازتر شده، و ربط داره به اینکه هرج و مرج نرمالایز شده. اینکه تا یک مرد از کار اخراج میشه، غیر از خودش کل خانواده‌ش رو هم به رگبار میبنده، یک مشکل حقوقیه، نه اقتصادی. مرد بیکار همه‌جای دنیا هست، ولی زن و بچه خودش رو قتل عام نمی‌کنه.
اگه مردم متوجه نشن که اولویت یک، با فاصله، حق و حقوقه، دولت بعدی برای کسانی که نگاهی به عقب خواهند انداخت غول پرزور هفت‌سر بی‌رحمی خواهد بود که داعش شیعه در برابرش یک پسربچه تخس بوده.
سیستم بسته ذهن آدم‌ها رو ناآماده بار میاره. شهروند چینی راه دودره‌بازی رو بلده، راه تجارت رو بلده، راه پیشرفت تحصیلی رو بلده، راه فرار رو هم بلده. اما ذهنش آماده پردازش واقعیت‌های دنیا نیست. برای همین وقتی می‌بینه دولت آمریکا کلید کرده روی تیک‌تاک، فکر می‌کنه کشورش به قدرت نرم خاصی دست پیدا کرده، که قبلا نداشته، و خیلی جدی شده، که اگه جدی نبود روش کلید نمی‌کردند.
ذهنش آماده نیست که به همه‌چیز نگاه کنه، و سپس بپرسه «واقعا همین‌طوره؟». چون بعدش باید سوال‌های دیگه‌ای بپرسه. مثل این: «اگه موضوع اثرگذاری روی افکار عمومی مردم آمریکا در آستانه انتخاباته، چرا به اینستاگرام گیر نمیدن؟ ما که اونجا هم می‌تونیم همین پروپاگاندا رو پخش کنیم!». و بعدش این: «ممکنه حساسیت‌شون برای این باشه که یک مقام سیاسی امنیتی حزب رو گذاشتیم تو هیئت مدیره تیک‌تاک؟». و بعدش این: «چرا بقیه کشورها لازم ندارند یک مقام سیاسی امنیتی رو بذارن تو هیئت مدیره شرکت‌های اینترنتی‌شون؟». و بعدش این: «اگه هدف هدایت شرکت به سمت و سوی مدنظر حزبه، نمیشه این رو بدون قرار دادن یک مقام سیاسی امنیتی در هیئت مدیره انجام داد؟».

به بافتن زنجیره این سوال‌ها تا صبح می‌تونم ادامه بدم، که تهش میرسه به اینکه اون تصویری که تو ذهنش ساخته، خیلی پرته. اما همین‌ها هم برای فعال کردن حسگرهای ذهن باید کافی باشه. واقعیت اینه: کشورت یه مقام سیاسی امنیتی رو میذاره تو هیئت مدیره شرکت اینترنتی، تا مواظب باشه اون شرکت علیه چین نشه، نه اینکه مواظب باشه علیه آمریکا بمونه. کار حزب کمونیستی کشورت دفاعیه، نه تهاجمی. ظن و گمان سناتورهای آمریکایی، که یک بایاس نژادی علیه شما دارند، و ترجیح میدن دماغ شما سوخته بشه، نه روس‌های سفید، این واقعیت که شما در پوزیشن دفاعی هستید رو تغییر نمیده. و این مسئله که برای اینکه مواظب باشند شرکت علیه حزب نشه مجبورند آدم بذارن تو هیئت مدیره هم، ارتباط به ساختار کهنه حکمرانی کشورت داره، که تواناییش در ساخت افراد وفاداره، نه ساخت سیستم قابل اتکاء.
اما من که نمی‌تونم یه دستگاه شوک بذارم رو شقیقه افراد و ذهن‌‌شون رو از حالت ناآماده، به آماده تبدیل کنم. در حالتی که هستند باقی میمونند، و به مسیرشون ادامه خواهند داد.