Anarchonomy
43.9K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
انویدیا گزارش مالی خودش رو منتشر کرد. ۲۲ میلیارد دلار درآمد برای دوره سه ماهه. اگه قرار بود معادل این رو با نفت بدست بیاره، باید روزی ۳ میلیون بشکه میفروخت. یعنی درست به اندازه صادرات روزانه روسیه.

شب بخیر.
پشت تلفن با هم حرف می‌زنند.
صبر می‌کنند جمله طرف مقابل تموم بشه تا جوابش رو بدن.
گاهی طرف مقابل جمله‌شون رو میشناسه، و می‌دونه بقیه‌ش چیه، و صبر نمی‌کنه تموم بشه. و کمی زودتر جوابش رو میگه. و این یعنی به اندازه یکی دو کلمه همپوشانی پیدا می‌کنند. قسمت آخر جمله این، و قسمت اول جمله اون. وقتی می‌بینند طرف مقابل روی کلمه‌شون کلمه‌ای انداخته، کلمه‌ آخر رو با صدای بلندتری میگن، تا گفته باشن «به درک که جمله‌م برات قابل پیش‌بینیه. تا وقتی نوبت منه، کینگ منم».

تفرعن توی مویرگاته. ولی فکر میکنی حالا خیلی مونده بش برسی.
هرکس از شرایط محیط میناله، لزوما مخالف شرایط محیط نیست. چون علم به اینکه گرفتاریش چیه نداره. توی سالن‌های اداره می‌شد دید که همه ناراحتند ازینکه انقدر باید برو بیا انجام بدن، اما می‌شد دید که همه دهاتی‌هایی هستند که بروکراسی براشون شأن بالایی داره. ما کلا یک ملت دهاتی قدرت‌پسند بودیم، که تشکیلات مدرن برامون جلوه‌ای از قدرت بود. توضیح این برای یک خارجی سخته، وقتی توضیحش برای یک ایرانی که بش مبتلاست هم آسون نیست. آدم قدرت‌پسند برای ابزار قدرت هم احترام زیادی قائله. دهاتی هیچ آشنایی با تشکیلات مدرن نداشت، و خیلی یهویی باشون برخورد کرد. اما همین رو فهمید که الان ابزار قدرت این‌ها هستند. با خودش گفت «عه.. پس مهر برجسته پایین سند، یعنی قدرت»، «عه.. پس وارد کردن نامه به کامپیوتر دبیرخونه یعنی قدرت»، «عه.. پس تأیید کارشناس یعنی قدرت». و همه این‌ها براش متعالی و بزرگ، و یا ضروری جلوه کرد.
برای همین وقتی تو اداره از پله‌ها می‌رفت بالا و می‌اومد پایین و به نفس نفس می‌افتاد و فحش می‌داد، با تیپ آدم‌های پشت میز مشکل داشت. نه با خود میز. و اگه احساس بدبختی می‌کرد ازین بود که «چرا من صاحب این ابزارهای قدرت نیستم؟ لعنت به این شانس».
هردفعه که از لفظ دهاتی یا چوپون استفاده می‌کنم عده‌ای ناراحت میشن. حتی همین هم به قدرت‌پسندی ارتباط داره. ازین ناراحت نمیشن که ممکن است این خصوصیات منفی به یک روستایی که این خصوصیات را ندارد اشتباهی تعمیم داده شود! ریشه این ناراحتی هم اینه که ممکنه به نظر برسه دهاتی قدرت اینکه نذاره از لفظ دهاتی به عنوان صفت منفی استفاده کنند رو نداره، ولی بقیه قدرت اینکه نذارن از عنوان قشرشون به عنوان صفت منفی استفاده بشه رو دارند! از تعمیم اشتباه ناراحت نیست، از عدم توزیع متوازن قدرت ناراحته!
اما حتی تعمیم اشتباه هم نیست. چون اصلا تعمیم نیست، وقتی از هشتاد میلیون دهاتی صحبت می‌کنیم. همینکه همه‌چیز به مسخره‌بازی تبدیل شده، نشانه اینه که همه دهاتی‌اند. نه اقلیتی، که به اشتباه به هشتاد میلیون نفر تعمیم داده شده باشه. مسخره‌بازی سیستماتیک وقتی میتونه رخ بده که همه با هم دهاتی باشند، و همه این جمع بزرگ دهاتی‌‌ها با ابزارهایی برخورد کنند که هیچی ازش نمی‌دونند، و فقط همینقدر می‌دونند که علامتِ داشتنِ قدرته. حتی وقتی یک حسینیه در یک گوشه پرت شهر احداث می‌کنند، سه صفحه آیین‌نامه براش می‌نویسند. دقیقا همون دهاتی‌های ساکن محله که پول گذاشتن و ساختنش، دور هم جمع میشن و سه صفحه می‌نویسن. که خودشون هم نمی‌تونند همه چیزی که نوشتن حفظ کنن. چون آیین‌نامه نوشتن علامت قدرت داشتنه، و کیفورشون می‌کنه.
به اعتراف خود حضرات، دولت سوئیس در کل دوران تاریخ مدرن خودش به اندازه هیئت دولت ایران در فقط دو سال، مصوبه قانونی نداشته! برداشت دهاتی این بود که قانون یه چیزیه که هرچی بیشتر بنویسیش یعنی بیشتر قدرت داری! اما در نهایت چون هیچ شأنی برای قانون قائل نبود، چون از اول شناختی ازش نداشت، همه مصوبات خودش رو هم به اونجاش می‌گرفت. که در نهایت با وضعیتی مواجهیم که برای کوچکترین کاری صد و پنجاه‌تا آئین‌نامه نوشته شده، ولی در نهایت سرنوشت پروژه رو وضعیت معده یک فرد تعیین می‌کنه! همه جای دنیا بروکراسی هست، همه جا فساد هست، اما هیچ‌جا مسخره‌بازی نیست.‌ و این مسخره‌بازی و مسخره‌پسندی و مسخره‌گرایی، میتونه یک تمدن رو به طور کامل با خاک یکسان کنه.
Anarchonomy
هرکس از شرایط محیط میناله، لزوما مخالف شرایط محیط نیست. چون علم به اینکه گرفتاریش چیه نداره. توی سالن‌های اداره می‌شد دید که همه ناراحتند ازینکه انقدر باید برو بیا انجام بدن، اما می‌شد دید که همه دهاتی‌هایی هستند که بروکراسی براشون شأن بالایی داره. ما کلا…
دهاتی قدرت‌پسند مذهب خودش رو هم با این خصلت خودش بازتعریف کرد.
رو دیوار محوطه‌ای یکی از سخنان خلیفه دوم رو نوشته بودند که گفته بود «اگر قرار باشد کار ما به رویارویی با آمریکا بکشد، از نوع حادثه کربلا خواهد بود، نه صلح امام حسن». به عنوان کسی که قبل‌ترش جزء کسانی بود که تو خیابون پلاکارد مرگ بر ضد ولایت فقیه رو دستش می‌گرفت، دیدن اون دیوارنوشته جزء جرقه‌هایی بود که به خودم بگم «داری چه غلطی می‌کنی؟ اینا کی‌ان؟». این جمله نه تنها خلاصه‌ای از مسخره‌بازی سیستماتیک بود (که ارزش‌های دینی و حتی تاریخ صدر اسلام هم داخل دیگ مسخره‌بازی ریخته شده‌اند) بلکه نشون میداد خود مفهوم قدرت هم توسط دهاتی‌ها به مسخره‌ترین سطح خودش رسیده، تا جایی که میشد گفت این‌ها کلا درباره قدرت دچار سوء تفاهمند. خیلی جدی دارند امام حسن رو بازنده و امام حسین رو برنده می‌بینند، چون با اینکه حسین کشته شد ولی طرف مقابل هم بهم ریخت، و این یعنی قدرت! (البته بهم هم نریخت. خلفای بعد از عاشورا قوی‌تر از خلفای قبلش بودند. ولی قصه رایج اینه که دلیل سقوط امویان عاشورا بوده). یعنی قدرت اینه که یه کرمی بریزی بعد بمیری، یا هی بکشنت و به هدف‌شون نرسن! (که ادامه‌ش در پوچگرایی شیعه در خود به کشتن دادن‌‌ و دیگران به کشتن‌های بی‌نتیجه، تجلی پیدا کرده)، ولی چون حسن نتونست ضربه‌ای وارد کنه و موقعیت معاویه هم تثبیت شد، یعنی باخت و بد هم باخت! در این نوع نگاه، اینکه خود ما چی هستیم و کی هستیم و نقش‌مون چیه و قدرت برای خودمون چه معنایی داره، بهیچوجه مطرح نیست. قدرت فقط در این خلاصه شده که چه بلایی سر طرف مقابل میاد! (اگه به پرونده‌های جنایی ایران هم دقت کنید، این فاکتور «حداکثری کردن چزانده شدن طرف مقابل دعوا بدون در نظر گرفتن منافع شخصی» توی همشون دیده میشه).
نوع نگاه منفی این‌ها به استراتژی حسن (که البته چون امام معصومه زیر این معذوریت‌ هستند که از روی تعارف بگن حجت خدا بوده لابد کارش درست بوده) تا حدیه که هیچ وقت اراده نکردند دقت کنند که دقیقا چه کاری انجام داده، و فلسفه پشت اون کار چیه. که نه اون کار و نه اون فلسفه رو قبول ندارند. از منظر اون آدم اگه بشه جلوی شر ایستاد که فبها، ولی اگه نشد، تکلیف بعدی اینه که تا اونجا که ممکنه زندگیت رو از سیطره‌ش ایزوله کنی. که یعنی «آقایون میایید با هم بجنگیم و زندگی دسته‌جمعی‌مون رو از سیطره اون‌ها ایزوله کنیم یا نمیاید؟ اگه میایید که اوکی، اگه نمیایید هم خوش اومدید، من زندگی خودم رو ایزوله میکنم». من همین رو الان نمی‌تونم به ملت بفهمونم، چون اصلا قبولش ندارند. چون هیچ‌کدوم از فرمول‌های محاسبه قدرت که در ذهن دارن توش نیست.
نگاه کنید که چطور چهل و پنج ساله همه سوال‌ها درباره پیشگویی تاریخ سقوط این حکومته! چون سوالی درباره قدرته و فقط همین براشون اهمیت داره. هیچوقت این سوال مطرح نبوده که چطور زندگی خودمون رو تا اونجایی که ممکنه از سلطه این اشرار فاشیست ایزوله کنیم؟ بلکه برعکس، همواره تلاش‌های ترحم‌برانگیزانه‌ای وجود داشته که زندگی‌شون رو یه جوری قفل کنند باشون.
نسخه ایزوله‌سازی دست من نیست، و نمیتونه هم باشه، چون زندگی هرکس قلق‌‌های خودش رو داره. موضوع اینه که هیچوقت سوال این نبوده. چون ایرانی‌ها نمی‌تونند به چیزی غیر از قدرت فکر کنند. اون هم به دهاتی‌ترین حالت ممکن فکر کردن.
https://t.me/nasserkaramii/4993

به جز گیلان که یک استثناست، همیشه بدترین سال‌های کردستان و آذربایجان غربی، از بهترین سال‌های بقیه استان‌های ایران بهتر بوده‌اند. اینکه اونجا بارش خوب باشه مثل اینه که بگن تنسی بارش‌ها خوب بوده! خب کالیفرنیا رو چه حاصل؟
فعلا یک چهارم جمعیت مملکت در دایره‌ای سکونت دارند که بارشش منفیه.
این کلمه خشکسالی زیادی بولد شده. الان دیگه مسئله این نیست که ۱۳۴۵ دوباره رخ می‌دهد یا نه. اتفاقا سال‌های خیلی بد، هیاهو ایجاد می‌کنند و توجهات رو به سمت بحران می‌کشونند. الان مشکل سرپایینی آرام و تدریجیه.‌ این میلی‌مترها رو باید به حجم تبدیل کنید.‌ برای ما نیم درصد کاهش دریافتی در سال، یعنی ۲ میلیارد مترمکعب کمبود. این رو چه میشه کرد؟ مخصوصا وقتی حکومت کاری می‌کنه که به اندازه ۴ میلیارد کمبود حس بشه.‌ ۲ میلیارد متر یعنی ۶۰ متر در ثانیه، که یعنی یک سوم ورودی پشت سد کرج در فروردین ماه.
آدم لاغر که باسن نداره تکون ماشین رو بیشتر حس می‌کنه. حالا هی شما بگو چاله‌ چوله‌ها زیاد عمیق نیست.
می‌گفتند روسیه تنها ابرقدرت جهانیه که هیچوقت قدرت دریایی نشد. طفلک خیلی هم سعی کرد، و برای همین میخواست به آب‌های گرم برسه که نتونست. گفتیم اگه هیچوقت قدرت دریایی نشد چرا بش گفتید ابرقدرت؟ گفتند آدمی که پاهاش ضعیف باشه دستاش قوی میشه، درسته قدرت دریایی نشدند اما در عوض یک قدرت هوایی هستند. گفتیم لابد همینطوره. شما غربی‌ها بهتر می‌دونید. درست دو سال از تجاوزشون به اوکراین گذشته، هنوز دارند هواپیماهاشون رو از دست میدن. بعد دو سال هنوز پدافند اوکراین رو به طور کامل از بین نبردن. هنوز هلی‌کوپترهاشون تو پنجاه متری سطح زمین پرواز می‌کنند. این چه نیروی هوایی‌ایه که تا میگ۳۱ از رو باند بلند میکنه تو کانال‌های تلگرام می‌نویسن بلند شد؟ اصلا پرفرمنس رو کنار بگذاریم، این نیرو چیست ماهیتا؟ همینکه ۴۰۰ موشک بالستیک رو از ایران، که در صنعت و تکنولوژی از کره شمالی هم عقب‌تره می‌گیرند، که تمام طرحش مربوط به شرکت‌های خودشونه که اوریجینالش رو قبلا ساختن، خودش به تنهایی این معنی رو نمیده که نیروی هوایی هم فشله؟ شما گفتید اینا فضا رو تسخیر کردند، اما این‌ها اومدن از آخوند موشک درجه سه میخرند!
شما که اینارو می‌دونستید چرا به ما جهان‌سومی‌ها گفتید روسیه ابرقدرته؟ چرا تو مجله هاتون، کتاب‌هاتون، روزنامه‌هاتون، فیلم‌هاتون، کنفرانس‌هاتون، سخنرانی‌هاتون، وانمود می‌کردید ابرقدرته؟ خب می‌گفتید یه نیروی شرور دردسرسازه که منابع مالی زیادی داره و میتونه خطرناک باشه. چه مرضی بود که بگید ابرقدرته؟ که بعد وانمود کنید بدیلی برای قدرت شما وجود داره؟ یا اصلا چیز جدی‌ای واقعا هست تو مسکو؟ چرا خرمون کردید؟
Anarchonomy
دهاتی قدرت‌پسند مذهب خودش رو هم با این خصلت خودش بازتعریف کرد. رو دیوار محوطه‌ای یکی از سخنان خلیفه دوم رو نوشته بودند که گفته بود «اگر قرار باشد کار ما به رویارویی با آمریکا بکشد، از نوع حادثه کربلا خواهد بود، نه صلح امام حسن». به عنوان کسی که قبل‌ترش جزء…
چون سیاست رو در رسیدن به جایگاه تیمور می‌بینند، یعنی یک نقطه حداکثری در خودکامگی که حتی قابل دستیابی هم نیست: «تیمور که نمی‌تونیم بشیم، پس باید بشینیم سرجامون». نتیجتا میشینه سرجاش، ولی در همونجایی که نشسته محاسبات دوره تیموری رو داره. که آخرش رسیدیم به هشتاد میلیون تیمور کوچولوی بدون حرکت و برنامه.
قدرت‌طلبی سیاسی، واقع‌بینی میخواد، و شریک کردن دیگران میخواد، و جرئت تن دادن به گزینه‌های دور از ایده‌آل. مثلا نگاه کنید که چطور شصت ساله نگران گروه‌های تجزیه‌طلب هستند.‌ اگه شصت ساله نمی‌تونی یه حرکتی ایجاد کنی که اونارو هم هضم کنه تو خودش یعنی مشکل از توعه، نه اینکه اون گروه‌ها خیلی کاربلد و ریشه‌دارند. چرا نمیتونی ایجاد کنی؟ چون تیمور به کسی امتیاز نمیده!
مدیر شرکت مخابرات به همه مقامات نظام نامه میزنه که وضع‌مون خرابه ورشکسته‌ایم، بازنشسته‌هامون هرروز تجمع دارن. شورای امنیت کشور یا شاک، که الان اداره نظام به عهدشه، جلسه می‌ذاره که راهکار ارائه بده مثلا. بعد میگه کسانی که تجمعات بازنشسته‌ها رو هدایت می‌کنن بازداشت کنید! تو همون جلسه گفته میشه که بیشتر این‌ها ایثارگرند!
طرف ایثارگره. یعنی یه جا از جون مایه گذاشته برای حکومت. بعد بواسطه رانت کاری که انجام داده استخدام شده. بعد حقوقش رو بش نمیدن. بعد جلو وزارتخونه اومده وایساده، عکس خامنه‌ای هم گرفته دستش گفته رهبرا فلان کن. بعد تصویب اینا اینه که بگیرید بندازیدش تو گونی.
این خلاصه سه ضلعی همه امورات روزمره این حکومته: ورشکستگی مالی و زامبی‌سازی اقتصاد، باتوم‌درمانی و فوبیای سقوط، براندازپروری و خودی‌کشی.
Anarchonomy
مدیر شرکت مخابرات به همه مقامات نظام نامه میزنه که وضع‌مون خرابه ورشکسته‌ایم، بازنشسته‌هامون هرروز تجمع دارن. شورای امنیت کشور یا شاک، که الان اداره نظام به عهدشه، جلسه می‌ذاره که راهکار ارائه بده مثلا. بعد میگه کسانی که تجمعات بازنشسته‌ها رو هدایت می‌کنن…
تو همون جلسه مدیر شرکت میگه احتمال داره حوضچه‌هامون رو بترکونند. نمیگه اتفاق افتاده، فقط احتمال میده. در واقع متعجبه که چرا تا حالا نکردن، ولی بعیده نکنند، چون هدف در دسترسیه و دردسر زیرساختی زیادی هم ایجاد می‌کنه. اعضای شورای امنیت یهو یادشون میفته عه حوضچه وجود داره همه‌جای شهر، چطور اینو یادمون نبود؟ بعد میگه «چیز کنید، مراقب باشید، یگان حفاظت تشکیل بدید». که لابد تا الان تشکیل دادن. ایران تنها کشور دنیاست که یگان حفاظت از حوضچه مخابراتی داره!
تشکیلاتی که زیر پاش خالیه مجبوره بالاسر هرچیزی سرباز بکاره. اما نمیتونه به این آگاهی برسه که «انقدر که همه‌جا سرباز لازم دارم عادی نیست». چون هیچ فرمولی جز فرمول تیموری وجود نداره، و در فرمول تیموری هدف و غایت هر فعالیتی، حفظ اقتدار نظامیه. پس جواب هر تهدیدی، بیشتر کردن تعداد نگهبان‌هاست.
راستگراهای نوظهور آمریکا می‌گفتند رسانه‌های اصلی نمیذارن صدای ما شنیده بشه، ما داریم سانسور میشیم، آزادی نیست، چون حقیقت رو‌ میگیم فردا ما رو میبرن تو کمپ عقیم‌مون می‌کنند، ای شمشیرها ما را دریابید!
الان تمام چارت‌های پادکست‌ها رو تسخیر کرده‌اند. خودشون دارند نقش رسانه رسمی رو بازی می‌کنند، و خودشون در حال پیچوندن حقیقت و فریب مخاطب میلیونی هستند.
تو این چرخه یه چیز دیگه هم اتفاق افتاد. می‌گفتند بچه لیبرال سوسول معتاد پادکسته. اما الان اون بچه مسیحی مثلا محافظه‌کار که دائم از مدرنیته میناله، معتاد پادکسته.
قبلا نوشته بودم در بازار آزاد آمریکا، باد همه‌چیز انقدر سریع خالی میشه که باید خیلی غنی بود تا بشه ماندگار بود. اونجا دوام یک برند بیسکوییت در اذهان عمومی، بیشتر از خیلی از تزهای علوم انسانیه.
Anarchonomy
راستگراهای نوظهور آمریکا می‌گفتند رسانه‌های اصلی نمیذارن صدای ما شنیده بشه، ما داریم سانسور میشیم، آزادی نیست، چون حقیقت رو‌ میگیم فردا ما رو میبرن تو کمپ عقیم‌مون می‌کنند، ای شمشیرها ما را دریابید! الان تمام چارت‌های پادکست‌ها رو تسخیر کرده‌اند. خودشون دارند…
مناسبات جالبی ایجاد میشه وقتی بازار آزاد اندیشه، در کنار بازار آزاد اقتصادی قرار می‌گیره. امروز با فقط هزار دلار میشه پروپاگاندا ساخت. در واقع سرمایه‌داری فقط تیشرت رو ارزان نکرد. پروپاگاندا رو هم ارزان کرد.‌ کافیه یه گوشی بخری، و یه سه پایه، و یه پنل ال‌ئی‌دی، و یه میکروفون بیسیم، و بری تو خیابون با نوجوان‌ها مصاحبه کنی، و بپرسی نظرت درباره مهاجرانی که اخیرا ریختن تو کشور چیه، و ادیتش کنی، و هرچی مدنظرته رو از دهانشون بگی، و بذاری تو تیک‌تاک. الگوریتم ویدئوت رو میاره بالا‌. به اینکه ازدیاد این محتوا، اثر معکوس داره فکر نمی‌کنند. هدف فقط فروش در لحظه‌ست. و وقتی فروش محتوای خاصی بالا میره، این تصور ایجاد میشه که جریان فکری جدی‌ای شکل گرفته. در حالی که خود تولیدکننده هم دنبال جریان‌سازی خاصی نیست.
کسی که مدام در معرض این فروشنده‌های دوره‌گرده، پکیجی از گزاره‌ها و استدلال‌ها و نقطه‌نظرها تو ذهنش ثبت میشه، و این حس کاذب رو پیدا می‌کنه که درباره خیلی از موضوعات فکر کرده. در حالی که نکرده. و وقتی سرنیزه‌‌های منطق رو به سپرش میزنی، از لگدی که بش وارد می‌کنه شوکه میشه.. چون تازه کشف می‌کنه که اندیشه ساختن کار بزغاله‌ها نیست.
مدتی پیش به یکی از دوستان می‌گفتم اگه واحد ۸۲۰۰ ارتش اسراییل من رو داشت فاجعه ۷ اکتبر رخ نمیداد. گفت واقعیت اینه که حتی اگه فرض کنیم که می‌پذیرفتی، اون‌ها استخدامت نمی‌کردند، چون رزومه‌ت کاملا خالیه برای این کار. که حرف کاملا درستی بود. ولی اسراییل فهمید که بعضی چیزها هیچوقت تو رزومه نمیاد، و حتی نمیشه یک عنوان براش نوشت.
حالا معاریو یه مقاله نوشته درباره ایرادات سیستماتیک این واحد، و خلاصه‌ش اینه که کارمندهای جدید، و حتی فرمانده، معتاد تکنولوژی شده‌اند در حالی که چیزی که جلو چشم‌شون بوده رو ندیدن. امکانات مدرنی که در اختیارشونه، حیرت‌انگیزه، اما بدیش اینه که اتصال افراد از دنیای واقعی رو قطع می‌کنه. انبوهی از اطلاعات جاسوسی وارد یک استخر بزرگ از دیتا میشه، و همه واحدها و دستگاه‌ها میتونند ازش استفاده کنند. بنابراین پرسنل واحد به پیک موتوری دیتا تبدیل شده‌اند و تفسیری از خودشون ندارند. دیتا آنالایزر تا دلت بخواد هست، اما مفسر در کار نیست‌. مترجم ماشینی مکالمات عربی حماس رو ترجمه می‌کنه، و در حجم زیاد، طوری که فکر می‌کنی جایی نمونده که شنود نشه، ولی کسی تفسیر نمی‌کنه که چرا الان دارن این آیه خاص از قرآن رو برای همدیگه میخونن.

بعضی وقت‌ها ازم میپرسند با این همه بدبینی که تو داری، و از نوشته‌هات پیداست، چطور داری زندگی می‌کنی؟ اما سوال رو من باید بپرسم که شما چطور دارید زندگی می‌کنید؟ تفاوت بودن یا نبودن تفسیر من، یه ۷ اکتبره. شما چطور دارید با ۷ اکتبرهایی که انتظارتون رو می‌کشه زندگی می‌کنید؟
Anarchonomy
ویدئوهای تولید شده توسط هوش مصنوعی سورا یه پرش بزرگ در کیفیت داره. اینجا نه تنها قطعه غیرعادی‌ای در جزییات اطراف جاده نمی‌بینیم، بلکه فیزیک سایه ماشین هم متقاعدکننده‌ست. و این تازه ورژن اولیه‌ست. بدون شک اتحادیه اروپا سریعا وارد میشه تا درباره‌ش مقرراتی وضع…
پروژه ۸۰۰ میلیون دلاری برای توسعه استودیو فیلم‌سازیش رو کنسل کرده چون بعد از دیدن سورا به این نتیجه رسیده که با این روند، هوش مصنوعی بساط این مشاغل رو جمع می‌کنه، و در آخر فرموده «اگه مقرراتی وضع نشه در این باره نمی‌دونم واقعا چطور قراره دوام بیاریم».
ادبیات کلا ادبیات باجگیریه، ولی پشت تم معصومانه‌ «شوک شده‌ایم» پنهان شده: هشتصد میلیون آماده دارم برای سرمایه‌گذاری و ایجاد شغل، یه سری انحصار برام ایجاد کنید تا خرجش کنم.
اما حتی خودشون هم هیچ ایده‌ای ندارند که چطور میشه مقررات وضع کرد. قانون‌گذار باید روی چی فوکوس کنه، و تا کجا وارد بشه؟ اگه کل یک فریم ساخت هوش مصنوعی باشه حرامه، و اگه فقط بک‌گراند بازیگر ساخت هوش مصنوعی باشه حلال؟ اگه جابجا کردن صدای بازیگر با صدای تولیدی هوش مصنوعی حرام باشه، نباید استفاده از اتو تیون که سال‌هاست داره روی صدای بازیگر استفاده میشه هم حرام باشه؟
آدم مدرن دولت رو مثل پدری می‌بینه که هروقت ترسید بپره بغلش. کاری نداره مشکل رو چطور میشه حل کرد، فقط از بابایی میخواد حلش کنه یه جوری.
ما که تمام عمر در یک اردوگاه گروگان بودیم و جز دلقک‌بازی چیزی ندیدیم، اما در ممالک نرمال که بهره‌مند از نعمت دموکراسی هستند، نرخ مشارکت در انتخابات موضوع بی‌اهمیتی است. نه اینکه به مرور زمان بی‌اهمیت شده باشد، بلکه به این دلیل که ذاتا «می‌تواند» بی‌اهمیت باشد. چون رأی ندادن معادل است با رضایت از رأیی که دیگران قرار است بدهند. که دو‌ حالت دارد: یا کسی قرار است رأی بیاورد که اگر قرار بود من هم رأی بدهم، به او رأی می‌دادم. و یا هر طرف رقابت که رأی بیاورد، منافع من را تأمین خواهد کرد. در هر دو حالت، چون نمایندگی می‌شوم، لازم نیست شخصا بروم بگویم می‌خواهم نماینده‌ام چه کسی باشد. در دموکراسی، هدف حرف زدن نیست. هدف نمایندگی شدن است. در دلقک‌‌خانه هدف حرف زدن است (حتی اگر بی‌معنی باشد)، نه نمایندگی شدن.
Anarchonomy
ما که تمام عمر در یک اردوگاه گروگان بودیم و جز دلقک‌بازی چیزی ندیدیم، اما در ممالک نرمال که بهره‌مند از نعمت دموکراسی هستند، نرخ مشارکت در انتخابات موضوع بی‌اهمیتی است. نه اینکه به مرور زمان بی‌اهمیت شده باشد، بلکه به این دلیل که ذاتا «می‌تواند» بی‌اهمیت باشد.…
چیزی شبیه انقلاب روسیه در فرانسه هم رخ داده بود اما خیلی سریع شکست خورد. لنین فکر می‌کرد علتش این بود که به اندازه کافی مقاومت نکردند، و چون خودش و رفقاش مقاومت کردند (بخوانید: حاضر شدند بیشتر آدم بکشند) موفق شدند. اما دلیل اصلی ریشه‌ای‌تر ازین حرف‌هاست. در غرب اروپا، همیشه هدف سلطنت‌‌ستیزی، بالا بردن سهم نمایندگی در عرصه قدرت بود. اما در روسیه هدف از سلطنت‌ستیزی بالابردن سهم همگانی از ثروت و برخورداری بود. آدم اروپایی شاه رو کسی می‌دید که بش اجازه نمیده در تصمیمات دخالت کنه. آدم روس مدرن، شاه رو کسی می‌دید که نونش رو خورده! این تفاوت در دیدگاه همه چیز رو تا قرن‌ها بعد تغییر داد.‌
در ممالک استبداد‌زده، مخصوصا دسته خاصی ازون‌ها که در معرض فرهنگ مغولی بوده‌اند، فقط خوردن شاه دیده میشد. مسئله مقدارش هم نبود. مسئله این بود که همه‌چیز خلاصه شده بود در اینکه «چرا او بخورد و من نخورم؟». اگه شاه می‌اومد همشون رو می‌خوراند، و همه‌چیز دیگه رو ازشون می‌گرفت، فحشش که نمی‌دادند هیچ، بش درود هم میفرستادند. همونطور که بعدا استالین این کار رو کرد. که همه کم، ولی به مقدار مساوی بخورند. و با این‌ که میلیون‌ها نفر رو کشت، مورد احترام قرار گرفت و هنوز هم براشون گرامیه. آخرین تزار، در کل دوران سلطنتش، به اندازه یک هفته استالین آدم نکشت و مردم رو اذیت نکرد، اما منفور شد و شکم خانواده‌ش رو پاره کردند.
در ایران هم، به عنوان نمونه جنوبی-اسلامی روسیه، این خصوصیات رو می‌بینید. حجم ریالی و دلاری کل «خوردن»های پهلوی، به اندازه یک هفته دزدی آخوندها و سپاهی‌ها نیست، اما مردم اون‌ها رو از کشور بیرون کردند، و امروز در حال آداپته شدن با «زیست دزدمنشانه» هستند. اسم رمزش هم شده «مردمی‌سازی اقتصاد»، به معنی گسترانیدن تعداد و تنوع کسانی که می‌توانند داخل زمین دزدی بازی کنند.
Anarchonomy
چیزی شبیه انقلاب روسیه در فرانسه هم رخ داده بود اما خیلی سریع شکست خورد. لنین فکر می‌کرد علتش این بود که به اندازه کافی مقاومت نکردند، و چون خودش و رفقاش مقاومت کردند (بخوانید: حاضر شدند بیشتر آدم بکشند) موفق شدند. اما دلیل اصلی ریشه‌ای‌تر ازین حرف‌هاست. در…
نه لزوما. سلطنت زیادی وامدار مسیحیت بود. وقتی زیر پای کلیسا خالی شد، آدم اروپایی خودش رو در جایگاهی دید که دیگه با مراتب نظام سلطنتی جور در نمی‌اومد. اگه بگیم بشر اروپایی اولین بشری بود که روی پای خودش ایستاد، اغراق نیست. و البته استقلال رأی و جایگاه، منافع پولی هم داشت. مثلا می‌تونستی بگی «اگه قراره هی کشتی بسازی بدی نیروی دریایی که ببره غرق کنه، مالیات نمیدم». که تا همین الان ادامه داره، که می‌بینید مجلس آمریکا، متحدان خودش رو تو جنگ اوکراین ول کرده به امان خدا. که کار غلطیه، ولی غلط و درست بودنش جداست از اصل قضیه‌ش. اصل قضیه‌ش قدرت ایجاد چنین وضعیتیه.
زلنسکی تعداد سربازان کشته شده اوکراین رو ۳۱ هزارنفر اعلام کرد، و ۱۸۰ هزارنفر برای روسیه. قبل جنگ اگه بم می‌گفتند دو سال طول می‌کشه، و نسبت KIA یک به شش خواهد بود باور نمی‌کردم.

و این تراژدی جنگ ایران و عراق رو برجسته‌تر می‌کنه. اگه جنگ اوکراین شش سال دیگه به همین شکل ادامه پیدا کنه، که بعیده ولی فقط جهت محاسبه فرضش می‌کنیم، پس از هشت سال جنگ به ۱۲۰ هزار کشته میرسه. ما در دوره هشت ساله، با فرض صحت آمارهای حکومتی، که فرض عجیبیه، بیش از ۲۲۰ هزار کشته دادیم. یعنی نزدیک به دو برابر. اون هم با این تفاوت که اوکراین نیروی دریایی نداره، و ما داشتیم، اوکراین نیروی هوایی به روزی نداره، ولی ما داشتیم، و اوکراین با روسیه که یک غول نظامی هسته‌ایه طرفه، و ما با یک ارتش جهان‌سومی طرف بودیم، و اوکراین نفت نداره و واردکننده‌ست، ولی ما داشتیم و صادرکننده بودیم.
امروز باید همه‌جا مطلب و محتوا درباره ابعاد اقتصادی اجتماعی و روانی این فاجعه می‌بود، اما صحبت درباره اینه که شهید راضی نبود بدون روسری بری بیرون! حتی لوکیشن این فاجعه رو به مقصد گردشکری و جوک و خنده نوروزی تبدیل کرده‌اند!
آدمیم ما؟
خلبان اوکراینی که برای آموزش هدایت اف۱۶ اعزام شده گفت تفاوت چیزی که ما داشتیم و این مثل تفاوت نوکیا با آیفونه!

آدم‌ها در نهایت توسط معجزات قانع میشن، نه توسط مباحث اندیشمندان. هزار و یک بحث و تبادل نظر درباره تمدن و فلسفه غرب، برای کسی که اهل اندیشه و خواندن و نوشتنه، موضوعیت داره. آدم معمولی وقتی میفهمه تمدن غرب چیست که معجزاتش رو می‌بینه. همون موقع که کلیدها رو لمس می‌کنه. همون موقع که کمرش کمتر درد می‌گیره، همون موقع که لازمه کمتر حواسشو جمع کنه، همون موقع که می‌بینه همه‌چیز خودکاره، همون موقع که می‌بینه با اینکه خیلی پیچیده‌ست همه‌چیز درست کار می‌کنه، همون موقع که می‌فهمه طراح هزار بار به حفظ جان خلبان فکر کرده بوده. نه علاقه‌ای داره و نه حوصله که بیاد بشینه درباره اینکه چطور جامعه‌ای که مجرم محکوم به اعدام رو در میدان شهر در حالی که هنوز زنده بود مثله می‌کردند به اینجا رسید، بحث کنیم. اون فقط میگه «من نمی‌دونم چجوری بوده و چجوری شده، من فقط میخوام تو تیم این‌هایی باشم که اینو ساختن».
گلوبالیزیشن هزینه تولید رو پایین میاره، اما هزینه خدمات رو بالا میبره. سامسونگ میتونه از ده‌ها کشور مختلف قطعه بگیره تا تلویزیونش رو تولید کنه، تا ارزونتر دربیاد، اما پزشک کره‌ای با شیفت‌های ۳۶ ساعته و بالای ۱۰۰ ساعت کار در هفته به پزشک آمریکایی نگاه می‌کنه و میگه چرا اون داره ۵ هزار دلار میگیره و من ۲ هزار دلار؟

اگه دولت بالا رفتن هزینه خدمات رو تحمل نکنه چی میشه؟ در کیس درمان، که حیاتیه، به رزیدنت معترض میگه برید به درک، و آموزش و استخدام فله‌ای رو شروع می‌کنه. چون نه تنها قول داه بوده که خدمات درمانیش در دنیا کیفیت بالایی داشته باشه، قول داده بوده ارزون هم باشه. دکور حفظ میشه، اما ملت به تدریج کشف میکنند که کیفیت مثل سابق نیست، یا مثل آمریکا نیست.
Anarchonomy
گلوبالیزیشن هزینه تولید رو پایین میاره، اما هزینه خدمات رو بالا میبره. سامسونگ میتونه از ده‌ها کشور مختلف قطعه بگیره تا تلویزیونش رو تولید کنه، تا ارزونتر دربیاد، اما پزشک کره‌ای با شیفت‌های ۳۶ ساعته و بالای ۱۰۰ ساعت کار در هفته به پزشک آمریکایی نگاه می‌کنه…
همون سخت‌کوشی و قناعت شرقی که تو سر ما می‌زدند و می‌گفتند عامل پیشرفت آسیایی‌ها شد، داره توسط نسل جدید خودشون زیر سوال میره. چون مسئله فقط «آیا راه دیگری برای برون‌رفت از فقر نیست؟» نیست. مسئله درباره اینه که «وقتی همه‌چیز کاپیتالیستیه، چرا ما باید سوسیالیستی کار کنیم؟». چون این قاعده در سیستم سوسیالیستی مطرح بود که هرکس هرچقدر که میتونه باید کار کنه و نیاز جامعه رو تأمین کنه، فارغ ازینکه چی گیرش میاد.
وقتی مدیر انویدیا، که چیپ‌هایی که برای پردازش هوش مصنوعی میسازه باعث شده شرکتش پول پارو کنه، میگه بچه‌هاتون رو نفرستید برن برنامه‌نویسی بخونند، چون این کارها رو هوش مصنوعی انجام خواهد داد، طبیعیه که برنامه‌نویس‌ها و کسانی که پدرشون، و چشم‌هاشون، دراومده تا کد زدن یاد بگیرند، ناراحت بشن، یا حرفش رو به سخره بگیرند. ولی در عین طبیعی بودن حالت متناقضی داره، چون قاعدتا باید از کمبود عرضه در حیطه مهارتی که داری استقبال کنی، چون باعث میشه لنگ تو بشن، و وقتی لنگ تو بودن قیمتت رو بالاتر ببری. یعنی همون اتفاقی که برای زبان کوبول رخ داده، که کل شبکه بانکی دنیا لنگشه و چندتا پیرمرد باقی موندن که بش مسلطند.

هرچند ممکنه این استدلال مطرح بشه که دارندگان مهارت کوبول‌نویسی از ابتدا کم بودند در حالی که برای زبان‌‌های فعلی ده‌ها میلیون نفر کدنویس تربیت شده‌اند، اما کوبولیزاسیون زبان‌های موجود به شتاب تحولات وابسته‌ست، نه حجم عرضه موجود.
فرق سرعت تحول با شتابش در اینه که افکت سرعت رو میشه راحت تخمین زد، و مثلا پیش‌بینی کرد با در نظر گرفتن مسیر پیموده شده، هوش مصنوعی پانزده سال دیگه زمان لازم داره تا برسیم به نقطه‌ای که به جای هزار کدنویس، چهار کدنویس نیاز داشته باشیم. سپس برنامه آموزش یا استخدام رو طوری تنظیم می‌کنی که سقوط از هزار به چهار در طول پانزده سال توزیع بشه، تا یک سقوط نرم و کم‌درد باشه. اما شتاب یعنی ابتدا به نظر بیاد پانزده سال لازمه، و مدتی بعد به نظر بیاد پانزده ماه لازمه! برای این نمیشه برنامه‌ریزی کرد. این عدم قطعیته که داره بشون استرس وارد می‌کنه. و این استرس رو با ضایعات فلسفی بروز میدن: «هوش مصنوعی نمیتونه نگاه جامع ذهن انسان رو داشته باشه».

عبارت «ضایعات فلسفی» رو برای این به کار میبرم که کارشون شبیه ضایعات‌جمع‌کن‌هاست. در طول زندگی علاقه چندانی به فلسفه نشون نمیدن. تا اینکه کارشون گیر می‌کنه. و حتی وقتی گیر کرد به داخل کارخانه فلسفه وارد نمیشن. فقط همون بیرون گذری، یه تیکه لوله و یه چرخدنده و دو سه تا مهره برمیدارن و میگن «عا.. این به دردم میخوره». (البته با ضایعات میشه کارهای تجسمی جالبی درست کرد. مثل اونایی که با ضایعات دورریخته شده کارگاه‌ها اسب و بز و سرباز رومی میسازند. این «فن» الان در پادکست‌ها زیاد دیده میشه).

تکنولوژی همیشه درباره تمام کردن اشتباهه. چرخ، برای تمام کردن اشتباه حمل کردن بار روی دوش، اختراع شد. اینکه بیست خانوار با هر کدوم پنج پسر روی یک زمین هویج برداشت کنند، اشتباه بود. ماشینی که با فقط یک راننده ده‌ها هکتار رو درو کنه، برای تمام کردن اون اشتباه بود. اینکه هر خانواده برای ثبت خاطرات فرزندان یک دوربین یک کیلویی در خانه داشته باشه، اشتباه بود. اضافه شدن دوربین به گوشی که تو جیب جا بشه، برای تمام کردن اون اشتباه بود. مخترع کسیه که زودتر از بقیه اشتباه بودن روش‌ها رو می‌بینه.
اینکه ما زبان خودمون رو، که برای روابط انسانی توسعه پیدا کرده نه روابط ریاضی، به زبانی کاملا منطقی تبدیل کنیم، و سپس با اون زبان لغت به لغت چیزی تایپ کنیم، که بعد ترجمه بشه به زبان کامپیوتر، و مواظب باشیم گرامرمون درست باشه، از اول اشتباه بود. این اشتباه بالاخره تمام خواهد شد.