یک سمپل کوچک اما معنادار وجود داره که تفاوت فرهنگی ما و غربیها رو نشون میده.
اینجا وقتی چیزی نگاشته میشه، حرفی زده میشه، قصهای روایت میشه، میگن همه اینها قبلا نوشته شده و گفته شده و روایت شده. اما اونها میگن: «همه حرفها در نهایت تکراریاند، اما به نسل جدید نباید گفت برو حرفهایی که قرنها پیش گفته شده رو بخون. باید اونها رو به زبان و فرهنگ نسل جدید ترجمه کنیم و بشون منتقل کنیم».
این دو پاسخ، که منعکسکننده دو فلسفه متفاوت هستند، یک دره عمیق بین ما و اونها ایجاد کرده، و اثراتش رو داریم همهجا میبینیم.
اینجا وقتی چیزی نگاشته میشه، حرفی زده میشه، قصهای روایت میشه، میگن همه اینها قبلا نوشته شده و گفته شده و روایت شده. اما اونها میگن: «همه حرفها در نهایت تکراریاند، اما به نسل جدید نباید گفت برو حرفهایی که قرنها پیش گفته شده رو بخون. باید اونها رو به زبان و فرهنگ نسل جدید ترجمه کنیم و بشون منتقل کنیم».
این دو پاسخ، که منعکسکننده دو فلسفه متفاوت هستند، یک دره عمیق بین ما و اونها ایجاد کرده، و اثراتش رو داریم همهجا میبینیم.
Anarchonomy
یک ساعت تماشای کمدینهای اینستاگرامی نمیتونست اندازه این ویدئو خندهم بندازه. خود حرفها جوک نیست. موقعیتی که بوجود اومده تا این آخوند مجبور شه در برابر همکسوت خودش مودبانه این پیام رو انتقال بده که «بس کن این مهملات رو»، یک موقعیت طنزه. فاصله پرت بودن روایت…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی رندوم لینک پستهای آرشیوم رو برام میفرستند و میرم میبینم چقدر دقیق درباره موضوع نوشتم قبلا. این رو برای تحسین خودم نمیگم. ازین جهت میگم که، به عنوان مثال، اگه ایشون از همون سه چهار سال پیش نوشتههای من رو میخوند، الان در این وضعیت نمیبود که داعش رو «هشدارپذیر» ببینه، یا مشکل با داعش رو «مشکل با سیاستهای داعش» ببینه.
هرچند که به خاطر حساس بودنش به واقعیت دارند تنبیهش میکنند، اما دقیق بودن مهمتر از حساس بودنه.
هرچند که به خاطر حساس بودنش به واقعیت دارند تنبیهش میکنند، اما دقیق بودن مهمتر از حساس بودنه.
وبلاگ یکی رو دنبال میکردم که بازنشسته بود اما نیمقرن تجربه کار در شرکتهای مختلف رو داشت. چندسال پیش درباره استراتژی یکی از شرکتهای ژاپنی مطالبی نوشت و انتقاد داشت، که خلاصهش میشد «این ره که میروند، به ترکستان است»، و پیشنهادهایی هم داد. و البته نقدش رو رد میکردم. نه اینکه تصمیمات اون شرکت رو تأیید کنم، ولی پیشنهادات این آدم رو هم اشتباه میدیدم. یکی دو سال گذشت و اون شرکت از مهلکه عبور کرد. و مشخص شد اگه به پیشنهاداتش عمل میشد، وضع وخیمی پیش میاومد. به خودم گفتم درسته با حرفش مخالفت کردم، اما این برای شرایطی بود که هر دو بیرون اون شرکت، و هزاران مایل دورتر از ژاپن بودیم. اگه من مدیر بودم، و این مشاور بود، و با این فن بیان نافذش بم هشدار میداد، احتمالا پیشنهاداتش رو قبول میکردم، و اون وضعیت وخیم رخ میداد.
اینکه گوش ندادن به چه کسی و گوش ندادن در چه زمانی رو هم باید بلد بود، مهارت مهمی است. اما شناخت درباره «من، کجاها جرئتم کاهش پیدا میکنه»، مثل جرئت نه گفتن به آدم باتجربه با بیان نافذ، در اولویته. چون قبل ازینکه موقعیتش پیش بیاد باید کشف بشه، و هیچکس غیر از خود آدم نمیتونه کشفش کنه.
اینکه گوش ندادن به چه کسی و گوش ندادن در چه زمانی رو هم باید بلد بود، مهارت مهمی است. اما شناخت درباره «من، کجاها جرئتم کاهش پیدا میکنه»، مثل جرئت نه گفتن به آدم باتجربه با بیان نافذ، در اولویته. چون قبل ازینکه موقعیتش پیش بیاد باید کشف بشه، و هیچکس غیر از خود آدم نمیتونه کشفش کنه.
اگه دو سال پیش، نه بیست سال پیش، همین دو سال پیش، به ساکنین غزه میگفتی «هر کدومتون سعی کنید به یه جای زیر ساخت آسیب بزنید. هرجا یه عضو حماس دیدید ترورش کنید. اگه لازم شد بمبگذاری کنید. درسته زندگیتون بهم میریزه، درسته آب و برق قطع میشه، درسته غذا کم میاد؛ ولی اینجوری شانستون برای اینکه بعدش کنترل باریکه بیفته دست خودتون بیشتره. وقتی افتاد دست خودتون دیگه خودتون میدونید چطور دولت تشکیل بدید. با اسراییل چجوری قرار مدار بذارید»، به طور قطع بت میخندیدند. خیلی بد هم میخندیدند.
امروز همه اون اتفاقات بدی که اون موقع یه پیشنهاد بود، افتاده. و هیچ شانسی هم برای کنترل ندارند. تیترسازی درباره تشکیل دولت فلسطینی، یه شوی عوامفریبانهست. مطلقا شانسی برای بدست آوردن کنترل ندارند.
مردم ایران هم قراره همین رو تجربه کنند. کمی کشدارتر، و بسیار وسیعتر.
امروز همه اون اتفاقات بدی که اون موقع یه پیشنهاد بود، افتاده. و هیچ شانسی هم برای کنترل ندارند. تیترسازی درباره تشکیل دولت فلسطینی، یه شوی عوامفریبانهست. مطلقا شانسی برای بدست آوردن کنترل ندارند.
مردم ایران هم قراره همین رو تجربه کنند. کمی کشدارتر، و بسیار وسیعتر.
یادم نمیره روزی رو که با یک مالهکش خلیفه ساکن حاشیه شهر حرف میزدم تا بش بفهمونم که شما اقلیتید، ولی اکثریت قرار نیست تعداد بیشتری از من باشه. و هرچند زیر بار هر دو نمیرفت، اما با دومی بیشتر مشکل داشت.
امروز همونجوری شده که نمیخواست باور کنه. در اقلیت محضه، و اکثریت اصلا شبیه من نیست. اکثریت جامعهایه که اصلا قابل تشخیص نیست که چیست.
وقتی نواحی حاشیهای تازه داشتند جمعیت میگرفتند، همه نگران تبعات ترافیکی بودند؛ اما من داشتم یک پدیده دیگه رو میدیدم، که نمیتونستم توضیحش بدم. هیچ اهرم کنترلی و هیچ پیونددهندهای بین هیچ چیز وجود نداشت. کاملا محسوس بود که داره یک فرهنگ دیگه شکل میگیره و غالب خواهد شد، و از همون موقع به واژه «خردهفرهنگ» میخندیدم. کدوم خرده فرهنگ؟ این خود کالچر بود، نه ساب کالچر.
دارالخلیفه برای همه جا نداره. بنابراین خیلیها پشت در میمونند. تبلیغات و ماشین توهمسازی، بشون القاء میکنه که پشت در هم جاشون امنه. اوباش مسلط، بشون القاء میکنند که چون ما مسلطیم، پس شما هم هستید. با این وهم که مسلطند با اکثریت درگیر میشن، و وقتی آسیب دیدند، تازه واقعیت بشون معرفی میشه. تعداد زیادی ویرانشدگی زندگی اون بیرون وجود داره، که از همین درگیریها حاصل میشه، و توی اخبار نمیاد، یا فقط تیترش میاد. اما درباره این بوده که اقلیت فکر کرده با من طرفه. ولی طرفش من نبودم. و تا تونسته دریده. چون به هیچ چیز پایبند نیست. و هیچ قطبنمایی نداره. و هیچ کنترلی نداره. در بیشتر موارد، هر دو طرف در فلاکت محضند. اما هوش و هشیاری لازم که بفهمند که داخل چه جهنمی افتادن رو ندارند.
امروز همونجوری شده که نمیخواست باور کنه. در اقلیت محضه، و اکثریت اصلا شبیه من نیست. اکثریت جامعهایه که اصلا قابل تشخیص نیست که چیست.
وقتی نواحی حاشیهای تازه داشتند جمعیت میگرفتند، همه نگران تبعات ترافیکی بودند؛ اما من داشتم یک پدیده دیگه رو میدیدم، که نمیتونستم توضیحش بدم. هیچ اهرم کنترلی و هیچ پیونددهندهای بین هیچ چیز وجود نداشت. کاملا محسوس بود که داره یک فرهنگ دیگه شکل میگیره و غالب خواهد شد، و از همون موقع به واژه «خردهفرهنگ» میخندیدم. کدوم خرده فرهنگ؟ این خود کالچر بود، نه ساب کالچر.
دارالخلیفه برای همه جا نداره. بنابراین خیلیها پشت در میمونند. تبلیغات و ماشین توهمسازی، بشون القاء میکنه که پشت در هم جاشون امنه. اوباش مسلط، بشون القاء میکنند که چون ما مسلطیم، پس شما هم هستید. با این وهم که مسلطند با اکثریت درگیر میشن، و وقتی آسیب دیدند، تازه واقعیت بشون معرفی میشه. تعداد زیادی ویرانشدگی زندگی اون بیرون وجود داره، که از همین درگیریها حاصل میشه، و توی اخبار نمیاد، یا فقط تیترش میاد. اما درباره این بوده که اقلیت فکر کرده با من طرفه. ولی طرفش من نبودم. و تا تونسته دریده. چون به هیچ چیز پایبند نیست. و هیچ قطبنمایی نداره. و هیچ کنترلی نداره. در بیشتر موارد، هر دو طرف در فلاکت محضند. اما هوش و هشیاری لازم که بفهمند که داخل چه جهنمی افتادن رو ندارند.
Anarchonomy
ویدئوهای تولید شده توسط هوش مصنوعی سورا یه پرش بزرگ در کیفیت داره. اینجا نه تنها قطعه غیرعادیای در جزییات اطراف جاده نمیبینیم، بلکه فیزیک سایه ماشین هم متقاعدکنندهست. و این تازه ورژن اولیهست. بدون شک اتحادیه اروپا سریعا وارد میشه تا دربارهش مقرراتی وضع…
بعضی از دوگانهها نسلی هستند. که یعنی در یک محدوده زمانی خاص بوجود میان و سپس محو میشن. مثل تلفن ثابت و موبایل. بعد ازون محدوده زمانی، که شامل نسل ما میشد، دیگه وجود نداره. همونطور که در خیلی از کشورها، نوجوان پانزده ساله هیچ تعریفی از تلفن ثابت تو ذهنش نداره، چون از ابتدا فقط موبایل رو دیده. بعضی حتی عمر کوتاهتری از یک دوره یک نسل دارند. مثل تایپ. ما هم دوره نوشتن روی کاغذ رو دیدیم، و هم دوره تایپ کردن (تا جایی که یک شغل بود)، و هم دوره فرمان صوتی رو.
یه روزی، که زیاد دور نیست، این صحبتها درباره دوگانه «محتوای واقعی/محتوای هوش مصنوعی» محو میشه. برای ما وجود داره، چون قدمهای اولیهش که افتضاح بوده رو دیدیم. ولی نسلی در آینده وجود خواهد داشت که این قدمهای اولیه رو ندیده، و تا چشم باز کرده محتوای هوش مصنوعی رو دیده که عین واقعیت بوده. بنابراین سوال ما درباره «مگه میشه مثل واقعیت دربیاد؟» برای اونها تبدیل میشه به «مگه میشه مثل واقعیت درنیاد؟».
خیلی از پیشبینیهایی که درباره آینده میشه، مبتلا به این باگ هستند که input شامل خاطرات شخصی پیشبینیکننده هم میشه. و این کیفیت output رو پایین میاره. یکم سخته که تحلیل روندها رو از خاطرات شخصی ایزوله کنیم. چون مثل بیرون کردن خودمون از دنیاست.
یه روزی، که زیاد دور نیست، این صحبتها درباره دوگانه «محتوای واقعی/محتوای هوش مصنوعی» محو میشه. برای ما وجود داره، چون قدمهای اولیهش که افتضاح بوده رو دیدیم. ولی نسلی در آینده وجود خواهد داشت که این قدمهای اولیه رو ندیده، و تا چشم باز کرده محتوای هوش مصنوعی رو دیده که عین واقعیت بوده. بنابراین سوال ما درباره «مگه میشه مثل واقعیت دربیاد؟» برای اونها تبدیل میشه به «مگه میشه مثل واقعیت درنیاد؟».
خیلی از پیشبینیهایی که درباره آینده میشه، مبتلا به این باگ هستند که input شامل خاطرات شخصی پیشبینیکننده هم میشه. و این کیفیت output رو پایین میاره. یکم سخته که تحلیل روندها رو از خاطرات شخصی ایزوله کنیم. چون مثل بیرون کردن خودمون از دنیاست.
Anarchonomy
بعضی از دوگانهها نسلی هستند. که یعنی در یک محدوده زمانی خاص بوجود میان و سپس محو میشن. مثل تلفن ثابت و موبایل. بعد ازون محدوده زمانی، که شامل نسل ما میشد، دیگه وجود نداره. همونطور که در خیلی از کشورها، نوجوان پانزده ساله هیچ تعریفی از تلفن ثابت تو ذهنش نداره،…
در پیشبینی ترندها، و یا حداقل فهمیدن مسیرشون، باید از چنگال ادبیات هم خلاص شد. ادبیات خاصیت چسبندگی به ذهن رو داره، که اون رو به شدت مناسب انتقال حقیقت میکنه، و از طرف دیگه این سایدافکت هم داره که ممکنه چیزهای دیگهای رو هم به ذهن بچسبونه که نباید.
«دو صد گفته چون نیم کردار نیست» به ذهن ما چسبیده، و عین حقیقت است. حرف جای عمل رو نمیگیره. اما به این معنی نیست که نیم کردارها دوصد گفتهها رو جارو میکنند. در واقعیت همواره دوصد گفته هست، و نیم کردار هم کنارش هست.
میگفتند «چت آنلاین جای گفتگوی فیزیکی تو کافه رو نمیگیره». و درست بود. چطور ممکنه بگیره؟ مگه ممکنه اینکه به چشمهای طرف نگاه کنی و لحنش رو همونجوری که خودش در نظر داره دریافت کنی، به چت آنلاین برتری نداشته باشه؟ البته که داره. اما اما امروز یک درصد گفتگوها فیزیکیه، و نود و نه درصد اینترنتی. گفتگوی فیزیکی ثابت مونده، و گفتگوی اینترنتی به شکل تصاعدی بیشتر شده. اگه قرار بود همه گفتگوهای اینترنتی به شکل فیزیکی انجام بشه، برفرض رایگان بودن انرژی، کل مساحت کویر لوت رو باید به کافه و پاتوق تبدیل میکردیم.
الان هم میگن «عکس و فیلم واقعی یه چیز دیگهست» یا «در آینده مردم وقتی ببینند همهچیز کار هوش مصنوعیه بعد یه مدت زده میشن و دوباره تقاضا برای محتوای واقعی بالا میره» (این فرمول چون من نمیپسندم پس صدها میلیون نفر دیگه هم نخواهند پسندید، در پیشبینیها رایجه). که انکار دوباره همون واقعیته که لازم نیست جایگزین واقعیت بشن تا حجم زیادی از زندگی رو تصرف کنند. همونطور که گفتگوی آنلاین جایگزین کیفی گفتگوی فیزیکی نشد، اما حجم زیادی از زندگی رو تصرف کرد. که خود این تصرف بخشی از واقعیته.
در کنار این، یک نکته دیگه هم وجود داره: بعضی تعاریف درباره محتوای «واقعی» هم محدود به یک نسله. مثلا در همه این بحثها، پیشفرض اینه که فیلمی که روی پرده سینما پخش میشه، محتوای واقعیه. اما اون حسی که ازش دارند، یک حس دستکاری شدهست. فیلم روی پرده ۲۴ فریم در ثانیهست. که یعنی پرده در هر ثانیه بیست و چهار بار و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه روشن میشه، و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه کاملا تاریک میشه. یک چهل و هشتم برای سیستم بینایی ما قابل تشخیصه، و در اون لحظه فکر میکنه وارد تاریکی مطلق شد. این سوئیچ شدن پشت سرهم بین روشنایی و تاریکی مطلق، حالتی شبیه دیدن رویا رو برای مغز بوجود میاره. ما دنیای واقعی رو اونجوری نمیبینیم. برای اینکه تصویر متحرک مثل واقعیت باشه، باید حداقل هزار فریم در ثانیه باشه، که تا الان ساخته نشده.
«دو صد گفته چون نیم کردار نیست» به ذهن ما چسبیده، و عین حقیقت است. حرف جای عمل رو نمیگیره. اما به این معنی نیست که نیم کردارها دوصد گفتهها رو جارو میکنند. در واقعیت همواره دوصد گفته هست، و نیم کردار هم کنارش هست.
میگفتند «چت آنلاین جای گفتگوی فیزیکی تو کافه رو نمیگیره». و درست بود. چطور ممکنه بگیره؟ مگه ممکنه اینکه به چشمهای طرف نگاه کنی و لحنش رو همونجوری که خودش در نظر داره دریافت کنی، به چت آنلاین برتری نداشته باشه؟ البته که داره. اما اما امروز یک درصد گفتگوها فیزیکیه، و نود و نه درصد اینترنتی. گفتگوی فیزیکی ثابت مونده، و گفتگوی اینترنتی به شکل تصاعدی بیشتر شده. اگه قرار بود همه گفتگوهای اینترنتی به شکل فیزیکی انجام بشه، برفرض رایگان بودن انرژی، کل مساحت کویر لوت رو باید به کافه و پاتوق تبدیل میکردیم.
الان هم میگن «عکس و فیلم واقعی یه چیز دیگهست» یا «در آینده مردم وقتی ببینند همهچیز کار هوش مصنوعیه بعد یه مدت زده میشن و دوباره تقاضا برای محتوای واقعی بالا میره» (این فرمول چون من نمیپسندم پس صدها میلیون نفر دیگه هم نخواهند پسندید، در پیشبینیها رایجه). که انکار دوباره همون واقعیته که لازم نیست جایگزین واقعیت بشن تا حجم زیادی از زندگی رو تصرف کنند. همونطور که گفتگوی آنلاین جایگزین کیفی گفتگوی فیزیکی نشد، اما حجم زیادی از زندگی رو تصرف کرد. که خود این تصرف بخشی از واقعیته.
در کنار این، یک نکته دیگه هم وجود داره: بعضی تعاریف درباره محتوای «واقعی» هم محدود به یک نسله. مثلا در همه این بحثها، پیشفرض اینه که فیلمی که روی پرده سینما پخش میشه، محتوای واقعیه. اما اون حسی که ازش دارند، یک حس دستکاری شدهست. فیلم روی پرده ۲۴ فریم در ثانیهست. که یعنی پرده در هر ثانیه بیست و چهار بار و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه روشن میشه، و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه کاملا تاریک میشه. یک چهل و هشتم برای سیستم بینایی ما قابل تشخیصه، و در اون لحظه فکر میکنه وارد تاریکی مطلق شد. این سوئیچ شدن پشت سرهم بین روشنایی و تاریکی مطلق، حالتی شبیه دیدن رویا رو برای مغز بوجود میاره. ما دنیای واقعی رو اونجوری نمیبینیم. برای اینکه تصویر متحرک مثل واقعیت باشه، باید حداقل هزار فریم در ثانیه باشه، که تا الان ساخته نشده.
در بین همه چیزهایی که داعش شیعه اون رو به نهایت ابتذال کشوند، مسخرهبازی با صندوق رأی، ایده خودش نبود. چون کپیرایتش در اختیار پهلویهاست. درسته که امروز خیلی بسطیافتهتر شده، مثل همه چیزهایی که در طول زمان و در فقدان هر نوع بازدارنده بسط پیدا میکنند، و درسته که طعمدهندههای مذهبی (خواب دیدم امام زمان پابرهنه میدوید سمت صندوق) بش اضافه شدهاند؛ اما اصل داستان در دوره پهلوی شکل پیدا کرد. این تصور که آخوند فقط وزارت اطلاعات و سپس اطلاعات سپاه رو از ساواک کپی کرد، خوشخیالانهست. آخوند در خیلی چیزهای دیگه الگویی جز استانداردهای دوره پهلوی نداشت. شاه حتی نظام تکحزبی رو هم به ابتذال کشونده بود، و تکحزب اختراعی-دستوری ایشون اختیارات یک تکحزب عرفی در دنیای مدرن رو هم نداشت. اینکه رأی یک آخوند که میخواد وارد مجلس بشه رو نشمرند، و بعد بش بگن برو یه شهر کوچکتر تا اونجا رأی بیاری، تا اونجا هم نشمرند و بعد بگن تو شهرهای کوچک هم رأی نداری، اختراع دوره پهلوی بود. اینکه اون آخوند مرتجع بود تغییری در اصل قضیه و اینکه روش کار چطور بوده، ایجاد نمیکنه. کار جمهوری درو کردن مرتجعین نیست. کارش ایجاد ساز و کاریه که بقیه بتونند در برابرشون قرار بگیرند بدون اینکه از سر کسی خون بیاد. حتی این فکر که بشه ایران رو منزه از مرتجع کرد، یک رویاست. مشکل ما این نیست که مرتجع نماینده دارد. مشکل ما اینه که ما نمایندهای در برابر نماینده مرتجع نداریم، و اگه داشته باشیم قدرتی براش تعریف نشده. و گرنه چطور ممکنه کشوری مثل ایران که هزاران ساله درگیر مخدرات ذهنی بوده رو از ارتجاع تخلیه کرد؟ اینکه یک نفر بشینه اون بالا و بگه پارلمان باید به این شکل باشد، و به آن شکل نباشد، اختراع پهلویها، و ساخته و پرداخته اونهاست. و چنان این ابتذال رو تثبیت کرده بودند که وقتی آخوند تهی از هرگونه نرمافزار سیاسی، به قدرت رسید، کلا هیچ گزینهای جز اینکه همون رو ادامه بده نداشت. این تثبیتشدگی تا حدی بود که خمینی هم جدی میگرفتش، و گرنه وقتی قرار شد زنها هم رأی بدن نامه نمیزد و وامحمدا سرنمیداد. همینکه از رأی زن میترسید برای این بود که باورش شده بود پارلمانی وجود داره، و انتخاباتی وجود داره، و یه چیزهایی هست خلاصه. برای همینهاست که باید خمینی رو «مرتجع دوره پهلوی» نوشت، نه یک مرتجع عرفی حوزه که قرنهاست انواع و اقسامش در ایران وجود داشته. چون مهمه که تحت تأثیر جعلیات پهلوی بودنش ذکر بشه.
برای پیشبینی گسترش دراز کردن پای نهاد قدرت از گلیم خودش، نه باید به نطقها گوش داد نه به قسم و آیهها. فقط باید دقت کرد که چیدمان موانع سرراهش چه شکلی دارند، و اصلا وجود دارند یا ندارند. چه مانعی سر راه شاه پهلوی وجود داشت تا پارلمان و خود انتخابات به هرمنظوری رو مفتضحتر و مبتذلتر از همونی که بود نکنه؟ در برابر ترامپ هفت خوانی از موانع وجود داشت، و همون لایه اولش کار کرد و دمش رو چیدند (بدون اینکه حقش ضایع شده باشه. چون دوباره در رقابت شرکت داره). با این حال آمریکاییها نگران اینند که نکنه بعدا کسی با انگیزههای فاشیستی بتونه عبور کنه؟ اما پهلویست از ما میخواد باور کنیم، علیرغم فقدان هر نوع مانعی در برابر شاه، اگه انقلاب رخ نمیداد، شاه در برابر جمهور و جمهوریت سر به زیرتر میشد!
مضحک اینه که در اواخر دوره قاجار، که شاه وقت کوچکترین ترهای برای حقوق رعیت خرد نمیکرد، با همون پارلمان فکستنی اولیه، موانع بیشتری ایجاد شده بود، با اینکه همهچیز خیلی بدویتر بود. در دوره قاجار، نه فقط در واردات نهادهای دموکراتیک، و مفاهیم همراهش، بلکه در واردات همهچیز دیگه صادقانهتر بودیم. به محض اینکه غول گندهگوزی ایرانی بیدار شد و فکر کردیم کسی هستیم، تمام وارداتمون به سم تبدیل شدند، و همشون به نسخههای فیک و جعلی غرب تبدیل شدند. مثلا به حداقل صدسال واردات معلم و استاد خارجی نیاز داشتیم، اما تا پول دستمون اومد یه سری رو فرستادیم اروپا تا به عنوان معلم برگردند. جامعه چوپونی رو باید آدم حسابیها وارد دنیای مدرن میکردند، نه تعدادی چوپونزاده که تازه بعد از تحصیلات عالیهشون، و بعد از به دست گرفتن جریان سیاسی و مدیریتی مملکت، مشخص بشه چه بیماریهای روانی و انحرافات فکری داشتهاند.
برای پیشبینی گسترش دراز کردن پای نهاد قدرت از گلیم خودش، نه باید به نطقها گوش داد نه به قسم و آیهها. فقط باید دقت کرد که چیدمان موانع سرراهش چه شکلی دارند، و اصلا وجود دارند یا ندارند. چه مانعی سر راه شاه پهلوی وجود داشت تا پارلمان و خود انتخابات به هرمنظوری رو مفتضحتر و مبتذلتر از همونی که بود نکنه؟ در برابر ترامپ هفت خوانی از موانع وجود داشت، و همون لایه اولش کار کرد و دمش رو چیدند (بدون اینکه حقش ضایع شده باشه. چون دوباره در رقابت شرکت داره). با این حال آمریکاییها نگران اینند که نکنه بعدا کسی با انگیزههای فاشیستی بتونه عبور کنه؟ اما پهلویست از ما میخواد باور کنیم، علیرغم فقدان هر نوع مانعی در برابر شاه، اگه انقلاب رخ نمیداد، شاه در برابر جمهور و جمهوریت سر به زیرتر میشد!
مضحک اینه که در اواخر دوره قاجار، که شاه وقت کوچکترین ترهای برای حقوق رعیت خرد نمیکرد، با همون پارلمان فکستنی اولیه، موانع بیشتری ایجاد شده بود، با اینکه همهچیز خیلی بدویتر بود. در دوره قاجار، نه فقط در واردات نهادهای دموکراتیک، و مفاهیم همراهش، بلکه در واردات همهچیز دیگه صادقانهتر بودیم. به محض اینکه غول گندهگوزی ایرانی بیدار شد و فکر کردیم کسی هستیم، تمام وارداتمون به سم تبدیل شدند، و همشون به نسخههای فیک و جعلی غرب تبدیل شدند. مثلا به حداقل صدسال واردات معلم و استاد خارجی نیاز داشتیم، اما تا پول دستمون اومد یه سری رو فرستادیم اروپا تا به عنوان معلم برگردند. جامعه چوپونی رو باید آدم حسابیها وارد دنیای مدرن میکردند، نه تعدادی چوپونزاده که تازه بعد از تحصیلات عالیهشون، و بعد از به دست گرفتن جریان سیاسی و مدیریتی مملکت، مشخص بشه چه بیماریهای روانی و انحرافات فکری داشتهاند.
در تأیید این ادعا که دوران جنگ تمام شده، میشه مقایسهای بین جنگی فعلی روسیه و اوکراین، و جنگ روسیه و ژاپن انجام داد. مشابهتش اینه که اون موقع هم موضوع درباره «حوزه نفوذ» بود. امپراتوری ژاپن حاضر بود بخشهایی از چین رو به تزار بده تا در عوض شبهجزیره کره رو از ذهنشون بیرون کنند. و تزار قبول نکرد و جنگ شد و البته روسها باختند، و مملکت بهم ریخت و انقلاب شد. تفاوت فاحشش در هزینههاست. تزار از فرانسه وام گرفت، و ژاپن از آمریکا. ولی رقمهای دو طرف در مقایسه با استانداردهای امروزی خندهدار به نظر میرسند. طوری که اگه مجموع هزینههای دو طرف در اون موقع رو همین الان به یکی از طرفین جنگ روسیه و اوکراین بدی، کفاف خرج یک هفتهشون هم نمیده. جنگهای امروز به چنان پولهای هنگفتی نیاز دارند، که یا کسی حاضر نمیشه پرداخت کنه، و یا اونی که پرداخت میکنه به غلط کردن میفته.
درآمد نفت و گاز یک حالت استثناء بوجود آورده، چون دارنده اون خیلی مفت حسابش میکنه، چون نسبتا آسون بدست میاد. و گرنه روند کلی به سمت بلاموضوع شدن جنگه. اگه همین روسیه دقیقا همین مقدار درآمد داشت که الان داره، اما اون رو از راه دیگهای غیر از نفت و گاز بدست آورده بود، این جنگ رو شروع نمیکرد. کشورهای نفتی نمیتونند بپذیرند که به شکل «موقت» باد شدهاند، و چیزی که کشورشون داره از خودش بروز میده، از انواع شرارت تا هرچه، خروجی کشورشون نیست. خروجی یک موقعیت استثناست. ولی اینطور نیست که در همین موقعیت استثنا اصلا نشه متوجه شد که جنگها عملا غیرقابل انجامند، چون حتی پیروزی توشون مثل باختنه. اینکه پیروزی در بعضی جنگها مثل باختن باشه، سابقهای تا دوران یونان باستان داره. ولی در قدیم به عنوان خطری بود که استراتژیست باید مراقب میبود رخ نده. که یعنی اگر عقلمون رو به کار بگیریم، میشه طوری پیروز شد که مثل باختن درنیاد. ولی الان فرقی نداره چقدر از تعقل استفاده کنی، بهرحال مثل باختن درمیاد.
درآمد نفت و گاز یک حالت استثناء بوجود آورده، چون دارنده اون خیلی مفت حسابش میکنه، چون نسبتا آسون بدست میاد. و گرنه روند کلی به سمت بلاموضوع شدن جنگه. اگه همین روسیه دقیقا همین مقدار درآمد داشت که الان داره، اما اون رو از راه دیگهای غیر از نفت و گاز بدست آورده بود، این جنگ رو شروع نمیکرد. کشورهای نفتی نمیتونند بپذیرند که به شکل «موقت» باد شدهاند، و چیزی که کشورشون داره از خودش بروز میده، از انواع شرارت تا هرچه، خروجی کشورشون نیست. خروجی یک موقعیت استثناست. ولی اینطور نیست که در همین موقعیت استثنا اصلا نشه متوجه شد که جنگها عملا غیرقابل انجامند، چون حتی پیروزی توشون مثل باختنه. اینکه پیروزی در بعضی جنگها مثل باختن باشه، سابقهای تا دوران یونان باستان داره. ولی در قدیم به عنوان خطری بود که استراتژیست باید مراقب میبود رخ نده. که یعنی اگر عقلمون رو به کار بگیریم، میشه طوری پیروز شد که مثل باختن درنیاد. ولی الان فرقی نداره چقدر از تعقل استفاده کنی، بهرحال مثل باختن درمیاد.
در آمریکا، با هدف افرایش ایمنی، دوربین عقب رو برای ماشینهای سواری اجباری کردند. لازمهش بزرگتر شدن مانیتور داشبورد بود. و در ادامه شلوغ شدن رابط کاربری با دهها گزینه در منوها. حالا میگن یک سوم تلفات تصادفها مربوط به حواسپرتی با صفحه مانیتور بوده.
در اروپا علیه ماشینهای سواری سختگیری کردند. در بعضی مناطق شهری ترددش هم ممنوع کردند. گفتند دوچرخه برقی بهتره. حالا میگن موتور و باتری این دوچرخهها ارتقاء پیدا کرده و از موتورسیکلت هم شتاب بیشتری دارند و داخل پیادهرو هم میان و خطر جانی ایجاد کردهاند.
برای هزارمین بار به نظر میرسید قانونگذار فکر همهجا رو کرده، اما معلوم شد فکر هیچجا رو نکرده بوده.
در اروپا علیه ماشینهای سواری سختگیری کردند. در بعضی مناطق شهری ترددش هم ممنوع کردند. گفتند دوچرخه برقی بهتره. حالا میگن موتور و باتری این دوچرخهها ارتقاء پیدا کرده و از موتورسیکلت هم شتاب بیشتری دارند و داخل پیادهرو هم میان و خطر جانی ایجاد کردهاند.
برای هزارمین بار به نظر میرسید قانونگذار فکر همهجا رو کرده، اما معلوم شد فکر هیچجا رو نکرده بوده.
رویژنیسم تاریخ بر جوانان، یا پیرپاتالها، عیب نیست. ولی همین رویژنیسم رو در مورد خود کوروش هم حاضرند انجام بدن؟ اون هم کوروشی که چون یونانیها دربارهش نوشتند، ما هم میشناسیمش؟
اینها البته مسئله مهمی نیست. مسئله مهم اینه که چرا ایرانی به این مرض گرفتاره که در آشوب حوادث روزگار هزارتا چرخ هم بخوره، به فلاکت بیفته یا بر تخت بنشینه، عمامه به سر داشته باشه یا کراوات به گردن، نوبادی باشه یا سلبریتی، باز مثل یک جنزده میره سراغ صندوقچهش تا از جنازه گذشتگانش شکوه و هویت دربیاره؟ و چرا این مرض انقدر همهگیر و عمیقه که نه تنها روزنامهنگار، که باید دغدغه «اکنون» جامعه رو داشته باشه، دنبال پیدا کردن ریشه این مرض نیست، بلکه خودش هم بش مبتلاست!
اینها البته مسئله مهمی نیست. مسئله مهم اینه که چرا ایرانی به این مرض گرفتاره که در آشوب حوادث روزگار هزارتا چرخ هم بخوره، به فلاکت بیفته یا بر تخت بنشینه، عمامه به سر داشته باشه یا کراوات به گردن، نوبادی باشه یا سلبریتی، باز مثل یک جنزده میره سراغ صندوقچهش تا از جنازه گذشتگانش شکوه و هویت دربیاره؟ و چرا این مرض انقدر همهگیر و عمیقه که نه تنها روزنامهنگار، که باید دغدغه «اکنون» جامعه رو داشته باشه، دنبال پیدا کردن ریشه این مرض نیست، بلکه خودش هم بش مبتلاست!
Anarchonomy
رویژنیسم تاریخ بر جوانان، یا پیرپاتالها، عیب نیست. ولی همین رویژنیسم رو در مورد خود کوروش هم حاضرند انجام بدن؟ اون هم کوروشی که چون یونانیها دربارهش نوشتند، ما هم میشناسیمش؟ اینها البته مسئله مهمی نیست. مسئله مهم اینه که چرا ایرانی به این مرض گرفتاره…
همیشه میگن ما ایرانیها نمیدونیم چی میخوایم.
یعنی هدف معلوم نیست. ولی مشکل عمیقتره. اینجا حتی اگه هدف مشخص باشه، کارهایی انجام میدن که ربطی به اون هدف نداره! ژورنالیست اواخر قاجار و ابتدای پهلوی، دنبال این بوده که ثابت کنه محمد چرند گفته بوده! به اونهایی که از پتک «الان وقت این حرفها نیست» استفاده میکنند نباید توجه کرد. موضوع اینکه اون موقع وقت اون حرفها نبود نیست. موضوع اینه که کسی که هدف تو ذهنش دینزدایی در جامعه بود، چرا اینجوری میکرد؟ خودتون رو در سال ۱۹۰۰ میلادی در ایران با جامعهای چوپونی و بیسواد در نظر بگیرید. راه اینکه این مردم تا گردن مذهبی رو، که اتفاقا خیلی هم متعصب نبودند و بیشتر لنگ هویت دینی بودند، از دینگرایی دور کنی، اینه که بیای یهو بگی محمد چرت گفته است؟ برفرض هم که استدلالت درست بود و تونستی اثبات هم کنی؛ این چطور قرار بود تو رو به هدفت برسونه؟
روزنامهنگار، یا تحصیلکرده، یا روشنفکر، تا میاومد به هدف خودش توجه کنه، حواسش پرت یه چیز دیگه میشد. پرت اینکه ما ایرانیم، ما گندهایم، ما ۲۵۰۰ سال، ما اون بالا، عرب اون پایین. این جنون، این رعشه، این نشئگی، هرچه هست، توانایی فوکوس کردن رو از ما گرفته.
یعنی هدف معلوم نیست. ولی مشکل عمیقتره. اینجا حتی اگه هدف مشخص باشه، کارهایی انجام میدن که ربطی به اون هدف نداره! ژورنالیست اواخر قاجار و ابتدای پهلوی، دنبال این بوده که ثابت کنه محمد چرند گفته بوده! به اونهایی که از پتک «الان وقت این حرفها نیست» استفاده میکنند نباید توجه کرد. موضوع اینکه اون موقع وقت اون حرفها نبود نیست. موضوع اینه که کسی که هدف تو ذهنش دینزدایی در جامعه بود، چرا اینجوری میکرد؟ خودتون رو در سال ۱۹۰۰ میلادی در ایران با جامعهای چوپونی و بیسواد در نظر بگیرید. راه اینکه این مردم تا گردن مذهبی رو، که اتفاقا خیلی هم متعصب نبودند و بیشتر لنگ هویت دینی بودند، از دینگرایی دور کنی، اینه که بیای یهو بگی محمد چرت گفته است؟ برفرض هم که استدلالت درست بود و تونستی اثبات هم کنی؛ این چطور قرار بود تو رو به هدفت برسونه؟
روزنامهنگار، یا تحصیلکرده، یا روشنفکر، تا میاومد به هدف خودش توجه کنه، حواسش پرت یه چیز دیگه میشد. پرت اینکه ما ایرانیم، ما گندهایم، ما ۲۵۰۰ سال، ما اون بالا، عرب اون پایین. این جنون، این رعشه، این نشئگی، هرچه هست، توانایی فوکوس کردن رو از ما گرفته.
Anarchonomy
مجله ملانصرالدین آذربایجان یک قرن پیش به این شکل درباره ارتجاع اسلامی هشدار میداد. بعد از تسلط بلشویکها بش گفتن داری آخوند رو میکوبی خدا رو هم بکوب، چه فرقی داره؟ قبول نکرد و مجبور شد تعطیلش کنه. باید یک قرن میگذشت تا همه بفهمند چه فرقی داره.
امروز چندنفر داریم که قلدر حاکم بیاد بگه همکاری کن و گرنه دسترنج عمرت رو به باد میدیم، و بگه «باشه به باد بره»؟ تو همین کانال من تعداد زیادی دارند نوشتههام رو میخونند، که از پروفایلشون معلومه جوابشون این بوده که «کجا رو امضاء کنم؟».
با دین خراب نمیشه مسجد آباد داشت. اما این رو کسی میتونه بفهمه که جرئت معاینه دین رو داشته باشه. هزار و یک طرح و پروژه برای احیای مسجد ترتیب دادهاند، با بودجههایی که بعدها فقط از هکرها میشه پرسید چقدر بودهاند، تا جنازهای رو زنده کنند که پوستش هم داره میپوسه.
همپوشانی آماری معناداری هست بین جماعتی که نمیدونند دنیای مدرن چطور کار میکنه، و جماعتی که نمیدونند دنیای قدیم چطور کار میکرده. تا جایی که گاهی میشه نتیجه گرفت اینها همونان.
مسجد قدیم یه کانون اجتماعی بود چون پناهگاه بود. یعنی اگه با هرکس مشکل داشتی، از جمله حکومت، میتونستی بری اونجا سنگر بگیری. الان مسجد پناهگاه که نیست هیچ، زیرزمینش بازداشتگاه موقت کسانیه که با حکومت مشکل دارند!
مهم نیست یک نهاد اجتماعی چه جور ساختمانی داره، یا اصلا کد پستی داره یا نداره. مهم اینه که الان اگه حتی یک بچه هیئتی، به هر دلیلی، با عوامل حکومتی شاخ به شاخ بشه، باز پناهگاهی که میتونه بش مراجعه کنه نهادهای غربی هستند! نهادهایی که نه ساختمونشون رو دیده نه تابلوشون رو دیده نه آدرسشون رو بلده. نه فقط نهادهای حقوقی غربی، بلکه حتی برای اینکه به مردم بگه «ایهاالناس اینا میخوان زندگی من رو نابود کنند» هم فقط میتونه به پلتفرم ارتباطی غربی مراجعه کنه، چون پلتفرم داخلی حتی اسمش رو هم فیلتر کرده.
فقط در صورتی میتونی دینی داشته باشی که پناهگاه باشه، که اون دین بتونه به حکومت بگه «تو سگ کی باشی؟». و تا وقتی نمیتونه بگه یک دین خرابه.
همپوشانی آماری معناداری هست بین جماعتی که نمیدونند دنیای مدرن چطور کار میکنه، و جماعتی که نمیدونند دنیای قدیم چطور کار میکرده. تا جایی که گاهی میشه نتیجه گرفت اینها همونان.
مسجد قدیم یه کانون اجتماعی بود چون پناهگاه بود. یعنی اگه با هرکس مشکل داشتی، از جمله حکومت، میتونستی بری اونجا سنگر بگیری. الان مسجد پناهگاه که نیست هیچ، زیرزمینش بازداشتگاه موقت کسانیه که با حکومت مشکل دارند!
مهم نیست یک نهاد اجتماعی چه جور ساختمانی داره، یا اصلا کد پستی داره یا نداره. مهم اینه که الان اگه حتی یک بچه هیئتی، به هر دلیلی، با عوامل حکومتی شاخ به شاخ بشه، باز پناهگاهی که میتونه بش مراجعه کنه نهادهای غربی هستند! نهادهایی که نه ساختمونشون رو دیده نه تابلوشون رو دیده نه آدرسشون رو بلده. نه فقط نهادهای حقوقی غربی، بلکه حتی برای اینکه به مردم بگه «ایهاالناس اینا میخوان زندگی من رو نابود کنند» هم فقط میتونه به پلتفرم ارتباطی غربی مراجعه کنه، چون پلتفرم داخلی حتی اسمش رو هم فیلتر کرده.
فقط در صورتی میتونی دینی داشته باشی که پناهگاه باشه، که اون دین بتونه به حکومت بگه «تو سگ کی باشی؟». و تا وقتی نمیتونه بگه یک دین خرابه.
وقتی تو شطرنج هیچکس حریف کامپیوتر نشد گفتن نه اینکه چیزه، یه سری محاسبه از پیش تعیینشدهست، فقط سرعتش زیاده، هوش اینجوری نیست که، هوش اینجوریه که مقابلت باشه صداش رو بشنوی نفهمی آدمه یا کامپیوتر.
حالا کارمند یه شرکت هنگکنگی ۲۵ میلیون دلار از حساب شرکت رو واریز کرده به یه حساب دیگه، چون تو چت ویدئویی رئیسش رو دیده که گفته این پول رو بریز به این حساب. در حالی که رئیسش نبوده، کلاهبردارها چهره رئیس رو با هوش مصنوعی کپی کردن و جملاتی که میخواستن رو از زبانش گفتن. حالا باز میگن نه هنوز این ویدئوهای فیک تابلوعه فیکن. نه هنوز جا زیاد داره. نه هنوز خیلی فاصله داریم.
آره، جا برای پیشرفت زیاده. اما فعلا اون ۲۵ میلیون رو تونستن ببرن. یعنی آدم عادی داره به نسخه فعلیش هم میبازه.
اگه بپرسی آدم پرفکت داریم میگن «نه. اصلا ممکن نیست. یکی صداش خوبه قیافهش خوب نیست. یکی قیافهش خوبه صداش خوب نیست. یکی هم صداش خوبه هم قیافهش اما اعصاب نداره. یکی اعصاب فولادی داره، اما مامانیه. یکی خیلی قویه اما حرف زدن بلد نیست». اما به هوش ماشین که میرسه که میگن نه اینکه دانای کل نیست! اینکه گاد نیست!
حس «من موجود خاصیام» انسان رو ول نمیکنه. برای همین ازینکه به همنوعش ببازه اونقدر بش برنمیخوره که از ماشین ببازه. در حالی که لازم نیست اون ماشین گاد باشه تا بش ببازه. همونطور که پیانو زدن رو به آدمی که پیانیسته میبازه، و نوشتن رو به یه آدم دیگه که نویسندهست میبازه، به جای باختن به یک ماشین گاد، میتونه به تنوعی از ماشینها ببازه. ترجمه زبان رو داره به ماشین ترجمه میبازه، و ادیت موسیقی رو به ماشین ادیت موسیقی، و تشخیص چهره رئیس رو به ماشین ساخت چهره.
حالا کارمند یه شرکت هنگکنگی ۲۵ میلیون دلار از حساب شرکت رو واریز کرده به یه حساب دیگه، چون تو چت ویدئویی رئیسش رو دیده که گفته این پول رو بریز به این حساب. در حالی که رئیسش نبوده، کلاهبردارها چهره رئیس رو با هوش مصنوعی کپی کردن و جملاتی که میخواستن رو از زبانش گفتن. حالا باز میگن نه هنوز این ویدئوهای فیک تابلوعه فیکن. نه هنوز جا زیاد داره. نه هنوز خیلی فاصله داریم.
آره، جا برای پیشرفت زیاده. اما فعلا اون ۲۵ میلیون رو تونستن ببرن. یعنی آدم عادی داره به نسخه فعلیش هم میبازه.
اگه بپرسی آدم پرفکت داریم میگن «نه. اصلا ممکن نیست. یکی صداش خوبه قیافهش خوب نیست. یکی قیافهش خوبه صداش خوب نیست. یکی هم صداش خوبه هم قیافهش اما اعصاب نداره. یکی اعصاب فولادی داره، اما مامانیه. یکی خیلی قویه اما حرف زدن بلد نیست». اما به هوش ماشین که میرسه که میگن نه اینکه دانای کل نیست! اینکه گاد نیست!
حس «من موجود خاصیام» انسان رو ول نمیکنه. برای همین ازینکه به همنوعش ببازه اونقدر بش برنمیخوره که از ماشین ببازه. در حالی که لازم نیست اون ماشین گاد باشه تا بش ببازه. همونطور که پیانو زدن رو به آدمی که پیانیسته میبازه، و نوشتن رو به یه آدم دیگه که نویسندهست میبازه، به جای باختن به یک ماشین گاد، میتونه به تنوعی از ماشینها ببازه. ترجمه زبان رو داره به ماشین ترجمه میبازه، و ادیت موسیقی رو به ماشین ادیت موسیقی، و تشخیص چهره رئیس رو به ماشین ساخت چهره.
اگه همهچی طبق این برنامه پیش بره، اینتل میتونه به تیسیامسی برسه، یا ازش جلو بزنه.
قبلا نوشته بودم هدف چین برای گرفتن تایوان خیلی بدویتر ازونیه که غربیها جلوهش میدن (تمام نظامهای بسته برای اهداف بدوی میجنگند، فقط این نیست). اما اگه تسلط تکنولوژیک برای داشتههای تایوان رو هدفشون در نظر نگیریم، که نیست، به عنوان خسارت تسلطشون باید در نظر میگرفتیم. ولی گویا درباره خسارت هم خیلی جای نگرانی نیست.
قبلا نوشته بودم هدف چین برای گرفتن تایوان خیلی بدویتر ازونیه که غربیها جلوهش میدن (تمام نظامهای بسته برای اهداف بدوی میجنگند، فقط این نیست). اما اگه تسلط تکنولوژیک برای داشتههای تایوان رو هدفشون در نظر نگیریم، که نیست، به عنوان خسارت تسلطشون باید در نظر میگرفتیم. ولی گویا درباره خسارت هم خیلی جای نگرانی نیست.
انویدیا گزارش مالی خودش رو منتشر کرد. ۲۲ میلیارد دلار درآمد برای دوره سه ماهه. اگه قرار بود معادل این رو با نفت بدست بیاره، باید روزی ۳ میلیون بشکه میفروخت. یعنی درست به اندازه صادرات روزانه روسیه.
شب بخیر.
شب بخیر.
پشت تلفن با هم حرف میزنند.
صبر میکنند جمله طرف مقابل تموم بشه تا جوابش رو بدن.
گاهی طرف مقابل جملهشون رو میشناسه، و میدونه بقیهش چیه، و صبر نمیکنه تموم بشه. و کمی زودتر جوابش رو میگه. و این یعنی به اندازه یکی دو کلمه همپوشانی پیدا میکنند. قسمت آخر جمله این، و قسمت اول جمله اون. وقتی میبینند طرف مقابل روی کلمهشون کلمهای انداخته، کلمه آخر رو با صدای بلندتری میگن، تا گفته باشن «به درک که جملهم برات قابل پیشبینیه. تا وقتی نوبت منه، کینگ منم».
تفرعن توی مویرگاته. ولی فکر میکنی حالا خیلی مونده بش برسی.
صبر میکنند جمله طرف مقابل تموم بشه تا جوابش رو بدن.
گاهی طرف مقابل جملهشون رو میشناسه، و میدونه بقیهش چیه، و صبر نمیکنه تموم بشه. و کمی زودتر جوابش رو میگه. و این یعنی به اندازه یکی دو کلمه همپوشانی پیدا میکنند. قسمت آخر جمله این، و قسمت اول جمله اون. وقتی میبینند طرف مقابل روی کلمهشون کلمهای انداخته، کلمه آخر رو با صدای بلندتری میگن، تا گفته باشن «به درک که جملهم برات قابل پیشبینیه. تا وقتی نوبت منه، کینگ منم».
تفرعن توی مویرگاته. ولی فکر میکنی حالا خیلی مونده بش برسی.
هرکس از شرایط محیط میناله، لزوما مخالف شرایط محیط نیست. چون علم به اینکه گرفتاریش چیه نداره. توی سالنهای اداره میشد دید که همه ناراحتند ازینکه انقدر باید برو بیا انجام بدن، اما میشد دید که همه دهاتیهایی هستند که بروکراسی براشون شأن بالایی داره. ما کلا یک ملت دهاتی قدرتپسند بودیم، که تشکیلات مدرن برامون جلوهای از قدرت بود. توضیح این برای یک خارجی سخته، وقتی توضیحش برای یک ایرانی که بش مبتلاست هم آسون نیست. آدم قدرتپسند برای ابزار قدرت هم احترام زیادی قائله. دهاتی هیچ آشنایی با تشکیلات مدرن نداشت، و خیلی یهویی باشون برخورد کرد. اما همین رو فهمید که الان ابزار قدرت اینها هستند. با خودش گفت «عه.. پس مهر برجسته پایین سند، یعنی قدرت»، «عه.. پس وارد کردن نامه به کامپیوتر دبیرخونه یعنی قدرت»، «عه.. پس تأیید کارشناس یعنی قدرت». و همه اینها براش متعالی و بزرگ، و یا ضروری جلوه کرد.
برای همین وقتی تو اداره از پلهها میرفت بالا و میاومد پایین و به نفس نفس میافتاد و فحش میداد، با تیپ آدمهای پشت میز مشکل داشت. نه با خود میز. و اگه احساس بدبختی میکرد ازین بود که «چرا من صاحب این ابزارهای قدرت نیستم؟ لعنت به این شانس».
هردفعه که از لفظ دهاتی یا چوپون استفاده میکنم عدهای ناراحت میشن. حتی همین هم به قدرتپسندی ارتباط داره. ازین ناراحت نمیشن که ممکن است این خصوصیات منفی به یک روستایی که این خصوصیات را ندارد اشتباهی تعمیم داده شود! ریشه این ناراحتی هم اینه که ممکنه به نظر برسه دهاتی قدرت اینکه نذاره از لفظ دهاتی به عنوان صفت منفی استفاده کنند رو نداره، ولی بقیه قدرت اینکه نذارن از عنوان قشرشون به عنوان صفت منفی استفاده بشه رو دارند! از تعمیم اشتباه ناراحت نیست، از عدم توزیع متوازن قدرت ناراحته!
اما حتی تعمیم اشتباه هم نیست. چون اصلا تعمیم نیست، وقتی از هشتاد میلیون دهاتی صحبت میکنیم. همینکه همهچیز به مسخرهبازی تبدیل شده، نشانه اینه که همه دهاتیاند. نه اقلیتی، که به اشتباه به هشتاد میلیون نفر تعمیم داده شده باشه. مسخرهبازی سیستماتیک وقتی میتونه رخ بده که همه با هم دهاتی باشند، و همه این جمع بزرگ دهاتیها با ابزارهایی برخورد کنند که هیچی ازش نمیدونند، و فقط همینقدر میدونند که علامتِ داشتنِ قدرته. حتی وقتی یک حسینیه در یک گوشه پرت شهر احداث میکنند، سه صفحه آییننامه براش مینویسند. دقیقا همون دهاتیهای ساکن محله که پول گذاشتن و ساختنش، دور هم جمع میشن و سه صفحه مینویسن. که خودشون هم نمیتونند همه چیزی که نوشتن حفظ کنن. چون آییننامه نوشتن علامت قدرت داشتنه، و کیفورشون میکنه.
به اعتراف خود حضرات، دولت سوئیس در کل دوران تاریخ مدرن خودش به اندازه هیئت دولت ایران در فقط دو سال، مصوبه قانونی نداشته! برداشت دهاتی این بود که قانون یه چیزیه که هرچی بیشتر بنویسیش یعنی بیشتر قدرت داری! اما در نهایت چون هیچ شأنی برای قانون قائل نبود، چون از اول شناختی ازش نداشت، همه مصوبات خودش رو هم به اونجاش میگرفت. که در نهایت با وضعیتی مواجهیم که برای کوچکترین کاری صد و پنجاهتا آئیننامه نوشته شده، ولی در نهایت سرنوشت پروژه رو وضعیت معده یک فرد تعیین میکنه! همه جای دنیا بروکراسی هست، همه جا فساد هست، اما هیچجا مسخرهبازی نیست. و این مسخرهبازی و مسخرهپسندی و مسخرهگرایی، میتونه یک تمدن رو به طور کامل با خاک یکسان کنه.
برای همین وقتی تو اداره از پلهها میرفت بالا و میاومد پایین و به نفس نفس میافتاد و فحش میداد، با تیپ آدمهای پشت میز مشکل داشت. نه با خود میز. و اگه احساس بدبختی میکرد ازین بود که «چرا من صاحب این ابزارهای قدرت نیستم؟ لعنت به این شانس».
هردفعه که از لفظ دهاتی یا چوپون استفاده میکنم عدهای ناراحت میشن. حتی همین هم به قدرتپسندی ارتباط داره. ازین ناراحت نمیشن که ممکن است این خصوصیات منفی به یک روستایی که این خصوصیات را ندارد اشتباهی تعمیم داده شود! ریشه این ناراحتی هم اینه که ممکنه به نظر برسه دهاتی قدرت اینکه نذاره از لفظ دهاتی به عنوان صفت منفی استفاده کنند رو نداره، ولی بقیه قدرت اینکه نذارن از عنوان قشرشون به عنوان صفت منفی استفاده بشه رو دارند! از تعمیم اشتباه ناراحت نیست، از عدم توزیع متوازن قدرت ناراحته!
اما حتی تعمیم اشتباه هم نیست. چون اصلا تعمیم نیست، وقتی از هشتاد میلیون دهاتی صحبت میکنیم. همینکه همهچیز به مسخرهبازی تبدیل شده، نشانه اینه که همه دهاتیاند. نه اقلیتی، که به اشتباه به هشتاد میلیون نفر تعمیم داده شده باشه. مسخرهبازی سیستماتیک وقتی میتونه رخ بده که همه با هم دهاتی باشند، و همه این جمع بزرگ دهاتیها با ابزارهایی برخورد کنند که هیچی ازش نمیدونند، و فقط همینقدر میدونند که علامتِ داشتنِ قدرته. حتی وقتی یک حسینیه در یک گوشه پرت شهر احداث میکنند، سه صفحه آییننامه براش مینویسند. دقیقا همون دهاتیهای ساکن محله که پول گذاشتن و ساختنش، دور هم جمع میشن و سه صفحه مینویسن. که خودشون هم نمیتونند همه چیزی که نوشتن حفظ کنن. چون آییننامه نوشتن علامت قدرت داشتنه، و کیفورشون میکنه.
به اعتراف خود حضرات، دولت سوئیس در کل دوران تاریخ مدرن خودش به اندازه هیئت دولت ایران در فقط دو سال، مصوبه قانونی نداشته! برداشت دهاتی این بود که قانون یه چیزیه که هرچی بیشتر بنویسیش یعنی بیشتر قدرت داری! اما در نهایت چون هیچ شأنی برای قانون قائل نبود، چون از اول شناختی ازش نداشت، همه مصوبات خودش رو هم به اونجاش میگرفت. که در نهایت با وضعیتی مواجهیم که برای کوچکترین کاری صد و پنجاهتا آئیننامه نوشته شده، ولی در نهایت سرنوشت پروژه رو وضعیت معده یک فرد تعیین میکنه! همه جای دنیا بروکراسی هست، همه جا فساد هست، اما هیچجا مسخرهبازی نیست. و این مسخرهبازی و مسخرهپسندی و مسخرهگرایی، میتونه یک تمدن رو به طور کامل با خاک یکسان کنه.