Anarchonomy
همیشه بیاطلاعی از دیگری، منجر به واکنشهای «چی میگن اینا؟» میشه. اما قاعدتا در یک جامعه باز و بهشت ارتباطات، نباید بیاطلاعی از دیگری رخ بده. اما جامعه باز و ارتباطات فقط بسترند، هلدهنده چیزی نیستند. همونطور که وجود یک استخر استاندارد المپیک در یک شهر کوچک،…
یکی نوشته بود با تیلور آمریکا هم صاحب خانواده سلطنتی شده (و اگه حجم پول و توجه پیرامونش رو مقایسه کنیم، خیلی جلوتر از خانواده سلطنتی انگلیسه، نه اینکه صرفا بدیلش باشه).
اما دقت نمیکنند که این فقط درباره یک فرد، که یک ملکه مدرن باشه یا نباشه، نیست. بلکه درباره مجموعه این نسله. ملکه آمریکایی، و لشکر طرفدارانش، در لاک دفاعی نیستند، بلکه به جمع «مردان ورزشدوست» هم نفوذ کردهاند. این رو باید گذاشت در کنار استراتژی مردی که در لاک دفاعی رفته، که ابتدا با صورتی شدن ورزش خشن مخالفت میکنه، و سپس میگه «تماشاچی ورزش، آلفا نیست. اونی که خودش ورزش میکنه آلفاست». یعنی نه تنها زمین رو به طرف مقابل واگذار میکنه، بلکه ازینکه قبلا روی اون زمین تسلط داشت هم ابراز ندامت میکنه، تا عقبنشینی رو شجاعانه جلوه بده.
دو سال از پیروزی ترامپ گذشته بود که داشت دوزاریشون میفتاد که ترامپ اونی که تصور میکردند همه زمینهای باخته رو از طرف مقابل پس میگیره و تقدیمشون میکنه، نیست. و من میپرسیدم اون چیزی که شما ازش دفاع میکنید چیست که هیچجا قدرت برنده شدن نداره؟ معمولا وقتی کار به این پرسش میرسه، وقتشه که به دو دسته تقسیم بشن. دسته اول به انکار ادامه میدن، و سعی میکنند روی اسب بگومگوها سواری کنند، تا ببینند چی پیش میاد. جردن پیترسون در این دستهست. دسته دوم سوارکاری دسته اول رو نشانه بیعار بودنشون نسبت به واقعیت میدونند، و همزمان هر اقدام رادیکالی رو هم بیفایده میبینند، با اینکه رادیکال بودن رو واکنشی طبیعی قلمداد میکنند (ژانر «زد بیست نفر رو کشت؟ چه فایده؟ ولی انتظار دیگهای داشتید؟»)، که نهایتا در عزلت شکستگرایی گوشهنشین میشن. ژانر ایرانی این شکستگرایی همون «امام زمان خودش بیاد درستش کنه ایشالا»ست که برای ما آشناست.
اما دقت نمیکنند که این فقط درباره یک فرد، که یک ملکه مدرن باشه یا نباشه، نیست. بلکه درباره مجموعه این نسله. ملکه آمریکایی، و لشکر طرفدارانش، در لاک دفاعی نیستند، بلکه به جمع «مردان ورزشدوست» هم نفوذ کردهاند. این رو باید گذاشت در کنار استراتژی مردی که در لاک دفاعی رفته، که ابتدا با صورتی شدن ورزش خشن مخالفت میکنه، و سپس میگه «تماشاچی ورزش، آلفا نیست. اونی که خودش ورزش میکنه آلفاست». یعنی نه تنها زمین رو به طرف مقابل واگذار میکنه، بلکه ازینکه قبلا روی اون زمین تسلط داشت هم ابراز ندامت میکنه، تا عقبنشینی رو شجاعانه جلوه بده.
دو سال از پیروزی ترامپ گذشته بود که داشت دوزاریشون میفتاد که ترامپ اونی که تصور میکردند همه زمینهای باخته رو از طرف مقابل پس میگیره و تقدیمشون میکنه، نیست. و من میپرسیدم اون چیزی که شما ازش دفاع میکنید چیست که هیچجا قدرت برنده شدن نداره؟ معمولا وقتی کار به این پرسش میرسه، وقتشه که به دو دسته تقسیم بشن. دسته اول به انکار ادامه میدن، و سعی میکنند روی اسب بگومگوها سواری کنند، تا ببینند چی پیش میاد. جردن پیترسون در این دستهست. دسته دوم سوارکاری دسته اول رو نشانه بیعار بودنشون نسبت به واقعیت میدونند، و همزمان هر اقدام رادیکالی رو هم بیفایده میبینند، با اینکه رادیکال بودن رو واکنشی طبیعی قلمداد میکنند (ژانر «زد بیست نفر رو کشت؟ چه فایده؟ ولی انتظار دیگهای داشتید؟»)، که نهایتا در عزلت شکستگرایی گوشهنشین میشن. ژانر ایرانی این شکستگرایی همون «امام زمان خودش بیاد درستش کنه ایشالا»ست که برای ما آشناست.
هزینه حرف زدن علیه خلیفه برای یک آخوند، کمتر از هزینهایه که بقیه برای همون کار میپردازند. چون حتی دادگاه آخوند هم جدا از دادگاه مردم عادیه، و زندانی هم که براش ترتیب داده شده، با زندان بقیه فرق داره. با این حال، از کل مجموعه طلاب، فقط اکبرنژاد این هزینه رو پذیرفته. اما حتی اون هم دغدغه دموکراسی نداره. از دید این تیپ از معدود آخوندهایی که خودشون ساکشون رو میبندن که برن زندان حکومت شیعی، مهمترین تهدید دور افتادن ایران از دموکراسی و لیبرالیسم نیست. بلکه دورافتادن مردم از آخونده، و مقصرش خرابکاریهای حکومتیه (و چون این دورافتادن در دهههای قبل کمرنگتر بوده، اینطور نتیجه میگیرند که پس مسئولان قبلی نظام بهتر از مسئولان امروزی اون هستند!).
یه چیزی هست که اینها نمیفهمند و نخواهند فهمید. هر مذهب یا مکتبی، تا وقتی سرپاست که باهوشهای جامعه «بخواهند» سرپا نگهش دارند؛ نه تا وقتی که مردم باش همراهند. به محض اینکه باهوشها نخوان براش کار کنند، رها خواهد شد تا به میرایی برسه. و مهم نیست چقدر سیاهلشکر پیرامونش حضور داره. خود اسلام اینطور متولد شد که باهوشهای حجاز تصمیم گرفتند از مذهب موجود بکشند بیرون.
هیچ آدم باهوشی دیگه برای دستگاه تشیع کار نخواهد کرد. بله، دقیقا همینقدر قطعیه.
یه چیزی هست که اینها نمیفهمند و نخواهند فهمید. هر مذهب یا مکتبی، تا وقتی سرپاست که باهوشهای جامعه «بخواهند» سرپا نگهش دارند؛ نه تا وقتی که مردم باش همراهند. به محض اینکه باهوشها نخوان براش کار کنند، رها خواهد شد تا به میرایی برسه. و مهم نیست چقدر سیاهلشکر پیرامونش حضور داره. خود اسلام اینطور متولد شد که باهوشهای حجاز تصمیم گرفتند از مذهب موجود بکشند بیرون.
هیچ آدم باهوشی دیگه برای دستگاه تشیع کار نخواهد کرد. بله، دقیقا همینقدر قطعیه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویوی اقیانوس افسردهکنندهترین ویو ممکن برای یه خونهست، چون حس تنها ماندن در یک سیاره خشن رو القاء میکنه؛ اما آدمهای مدرن دقیقا نگاه معکوسی دارند و برای بدست آوردن این ویو حتی در جای فلتی مثل فلوریدا با همدیگه رقابت میکنند، تا جایی که تا لب ساحل پیش میرن. چون حاضرند پول زیاد بدن تا آدم کمتری ببینند، یا اصلا نبینند. اما اقیانوس میاد جلوتر، ماسهها رو میشوره، و زیر پاشون رو خالی میکنه، و بشون میگه که باید برن کنار هم زندگی کنند. جایی دورتر از ساحل، که همدیگه رو بیشتر ببینند. آب داره بشون میگه پول نمیتونه شما رو از همنوعانتون جدا کنه. اگه هم بخواد جدا کنه من نمیذارم.
چیزی که در این نمودار دیده میشه اینه که تولید برق خورشیدی تگزاس از تولید برق زغالسنگ سبقت گرفت. اونم در ژانویه و فوریه که ابر زیاده.
چیزی که در این نمودار دیده نمیشه مقدار گازیه که میتونست جایگزین زغالسنگ بشه، و حالا لازم نیست بشه.
۱- خیلیها زیادی به نفت و گاز دل بستن. از جمله آخوند
۲- ایران برای سرپا شدن بعد از ۲۰۶۰ نیازی به نفت و گاز نداره
چیزی که در این نمودار دیده نمیشه مقدار گازیه که میتونست جایگزین زغالسنگ بشه، و حالا لازم نیست بشه.
۱- خیلیها زیادی به نفت و گاز دل بستن. از جمله آخوند
۲- ایران برای سرپا شدن بعد از ۲۰۶۰ نیازی به نفت و گاز نداره
این رو باید قاب کنند و به عنوان شاهکاری از
Self Own
روی دیوار ادارات و سازمانها و متروها و اماکن عمومی نصب کنند.
عکسی از ناوهای روسیه رو گذاشته و میگه «هرکس که فکر میکنه اوکراین میتونه روسیه رو شکست بده دیوانهست». ازون پنج تا شناوری که تو عکس هست، چهارتاش رو اوکراین تا الان غرق کرده.
قسمت دارکش اینه که اوکراین نمیتونه روسیه رو شکست بده، چون در برابر کمیت زیاد نیرو و تسلیحات که تحت فرمان تعدادی خلافکار وحشی هستند، باید معادلی از همون کمیت همراه معادلی از جسارت قرار بگیره تا بشه جواب گرفت، که نیست. کمیتش رو اوکراین نداره، و جسارتش رو غرب. اما اینکه کشوری کوچک و تخریبشده، که نیروی دریایی نداره، بتونه ناوگانت رو از بین ببره، یعنی تحقیر. ترکیب سمی شکست نخوردن، و تحقیر شدن، چیزیه که نه خودشون پیشبینی میکردند، و نه مالهکشهاشون در خارج. و بنابراین فرمولی برای توضیحش هم ندارند.
Self Own
روی دیوار ادارات و سازمانها و متروها و اماکن عمومی نصب کنند.
عکسی از ناوهای روسیه رو گذاشته و میگه «هرکس که فکر میکنه اوکراین میتونه روسیه رو شکست بده دیوانهست». ازون پنج تا شناوری که تو عکس هست، چهارتاش رو اوکراین تا الان غرق کرده.
قسمت دارکش اینه که اوکراین نمیتونه روسیه رو شکست بده، چون در برابر کمیت زیاد نیرو و تسلیحات که تحت فرمان تعدادی خلافکار وحشی هستند، باید معادلی از همون کمیت همراه معادلی از جسارت قرار بگیره تا بشه جواب گرفت، که نیست. کمیتش رو اوکراین نداره، و جسارتش رو غرب. اما اینکه کشوری کوچک و تخریبشده، که نیروی دریایی نداره، بتونه ناوگانت رو از بین ببره، یعنی تحقیر. ترکیب سمی شکست نخوردن، و تحقیر شدن، چیزیه که نه خودشون پیشبینی میکردند، و نه مالهکشهاشون در خارج. و بنابراین فرمولی برای توضیحش هم ندارند.
درآمد خانوادههای روس (نه اونایی که استوریشون رو از کافههای سنتپترزبورگ میبینید) بین ۶۰۰ تا ۱۰۰۰ دلاره، که حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ دلارش رو برای کالاهای مصرفی قسط میدن. و چنین خانوادههایی با خودشون میگن یه پسر اضافه داریم، اینو بفرستیم بره جنگ پاره بشه، یه پولی گیرمون بیاد.
درآمد خانوادههای ایرانی ۳۰۰ دلاره، یعنی به اندازه قسطی که روسها میدن. پسر اضافه هم زیاد دارند. اما طوری بیمیل هستند برای فرستادنش به سوریه، که حکومت مجبور میشه از افغانستان و پاکستان نیرو جمع کنه. این یه حالتی از کرختیه که نمونه مشابه خارجی نداره. یعنی حالتی که حال اینکه نقش طبیعی یک بدبخت رو ایفا کنند هم ندارند. مثلا نقش طبیعی یک بیخانمان که سه شبه در سرما خوابیده و غذای درستی نخورده، اینه که اگه ساندویچی دست یه رهگذر دید، مثل زامبی بشون حمله کنه و ساندویچ رو از دستش بقاپه. وقتی این نقش طبیعی رو نداشته باشه، حال اینکه این کار رو بکنه هم نداره. نه از روی اینکه انرژی نداشته باشه، بلکه از روی ناباوری درباره اینکه در اون موقعیت کار طبیعی همینه.
خیلیها در ایران فکر میکنند امنیتشون رو مدیون دستگاههای حکومت هستند. خیلیهای دیگه فکر میکنند دستگاههای حکومت کارهای نیستند، و امنیتشون رو مدیون مذهبی بودن مردم هستند. در حالی که امنیتشون رو مدیون کرختی بدبختها هستند. کافی بود این بدبختها، فقط اندکی، نقش طبیعیشون رو میپذیرفتند، تا همهچی خیلی بدتر بشه.
درآمد خانوادههای ایرانی ۳۰۰ دلاره، یعنی به اندازه قسطی که روسها میدن. پسر اضافه هم زیاد دارند. اما طوری بیمیل هستند برای فرستادنش به سوریه، که حکومت مجبور میشه از افغانستان و پاکستان نیرو جمع کنه. این یه حالتی از کرختیه که نمونه مشابه خارجی نداره. یعنی حالتی که حال اینکه نقش طبیعی یک بدبخت رو ایفا کنند هم ندارند. مثلا نقش طبیعی یک بیخانمان که سه شبه در سرما خوابیده و غذای درستی نخورده، اینه که اگه ساندویچی دست یه رهگذر دید، مثل زامبی بشون حمله کنه و ساندویچ رو از دستش بقاپه. وقتی این نقش طبیعی رو نداشته باشه، حال اینکه این کار رو بکنه هم نداره. نه از روی اینکه انرژی نداشته باشه، بلکه از روی ناباوری درباره اینکه در اون موقعیت کار طبیعی همینه.
خیلیها در ایران فکر میکنند امنیتشون رو مدیون دستگاههای حکومت هستند. خیلیهای دیگه فکر میکنند دستگاههای حکومت کارهای نیستند، و امنیتشون رو مدیون مذهبی بودن مردم هستند. در حالی که امنیتشون رو مدیون کرختی بدبختها هستند. کافی بود این بدبختها، فقط اندکی، نقش طبیعیشون رو میپذیرفتند، تا همهچی خیلی بدتر بشه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۳۹۰۰ دلار ندارم، ولی برای چنین دستگاهی مفته. اگه داشتم یکی میگرفتم تو خونه داشته باشم.
به امید روزی که از متخصصان کلهخراب سونو بینیاز بشیم.
Butterfly iQ3
به امید روزی که از متخصصان کلهخراب سونو بینیاز بشیم.
Butterfly iQ3
پوتین تاکر رو سه ساعت معطل کرد تا سر مصاحبه حاضر بشه. تو همون مصاحبه بش گفت تو میخواستی استخدام سازمان سیا بشی. و تو همون تایمی که هنوز در مسکو اقامت داره، ناوالنی رو کشت.
تو سیستمهای خلافکار، خلقیات پایینترین طبقه زندان، به بالاترین طبقات سیاست سرایت میکنه. این سبک «خرد کردن کسی که بت احترام میذاره، و احترام گذاشتن به اونی که خردت میکنه»، فرهنگ زندانه.
تو سیستمهای خلافکار، خلقیات پایینترین طبقه زندان، به بالاترین طبقات سیاست سرایت میکنه. این سبک «خرد کردن کسی که بت احترام میذاره، و احترام گذاشتن به اونی که خردت میکنه»، فرهنگ زندانه.
Anarchonomy
پوتین تاکر رو سه ساعت معطل کرد تا سر مصاحبه حاضر بشه. تو همون مصاحبه بش گفت تو میخواستی استخدام سازمان سیا بشی. و تو همون تایمی که هنوز در مسکو اقامت داره، ناوالنی رو کشت. تو سیستمهای خلافکار، خلقیات پایینترین طبقه زندان، به بالاترین طبقات سیاست سرایت میکنه.…
روسیه آدم کاردرست نداره. پاکستان داره، ولی روسیه نه. و شما میدونید نگاه من به پاکستان چه نگاهیه.
شاهان قدیم ما به شعرا پول میدادند تا از شاه تعریف و تمجید کنند. ولی این فقط به نارسیسیست بودن اون شاه مربوط نبود. شاه معمولا یک جنگجو بود، و تو محیط نظامی که توش زندگی میکرد حرف سخیف فضا رو پر میکرد. شاعر استخدام کردن در واقع خرجی بود که برای گوششون میکردند، تا گوششون کلمات تمیز، وزین، موزون، و معنادار بشنوه. همونطور که شما امروز وقتی به درآمد زیاد دست پیدا کنید، سریع میرید اسپیکرهایی میخرید که هرجفتش چندهزار دلار باشند، چون خوب شنیدن صدای خوب رو امتیاز پولدار بودن میدونید.
حاکمان نظامی ایران امروز اما، از سرباز صفر ارتش خودشون هم سطحپایینترند، بنابراین هیچوقت حس نمیکنند که چیزی کمه، که بعد خرج کنند که جبرانش کنند. اینها از حرف سخیف خسته نیستند، که بخوان به کلام وزین و پرمعنی پناه ببرند. بنابراین کسانی که قابلیت تولیدش رو دارند هیچ ارزشی براشون ندارند. اما مسئله دیگهای وجود داره که ازش مفری ندارند. و اون احساس بازندگیه. این حس در مغز بچهشیعه مذهبی کد شده، و فرقی نداره چندسالش باشه، و چندتا ستاره رو دوشش باشه. خانواده مذهبی ایرانی، از مذهبی که فرزندش رو باش بار میآورد، استفاده میکرد تا از همون بچه انتقام بگیره. به جرم اینکه زندهست. چون مذهب اصلیش زندگیستیزی بود. اون بچه چون زنده بود کافر بود. این بچه خیلی زود میفهمید داره تنبیه میشه، بدون اینکه دلیلش رو بفهمه. وقتی میفهمید داره تنبیه میشه که میدید خانوادههایی که مذهبی نیستند، زندگیای دارند که چیزهای بیشتری داره. از هرچیزی بیشتر، و متنوعتر. مثلا اگه خودش فقط مجاز بود یک یونیفرم مشکی بپوشه، اونها رو میدید که مجازند لباسهای دیگهای بپوشند. یا اگه خودش فقط مجاز بود مداحی گوش بده، اونها رو میدید که هزاران چیز دیگه گوش میدن. زورش نه به خانوادهش میرسید، نه به شخصیت خودش که توسط اونها تربیت شده. بنابراین به یک نوع حسادت مبتلا شد، که بیمارش کرد. و حسود منطق نداره. فقط حس داره. و چون منطق نداره حتی به اینکه داره به چه چیزهایی حسودی میکنه هم دقت نمیکرد. کارش رسید به جایی که به اینکه آنها غیر از قرآن، مثنوی هم دارند، حسودی کرد؛ و به اینکه به غیر از قرآن لای دیوان حافظ رو باز میکنند. براش مهم نبود شعر این شخصیتها چه ماهیتی دارند. فقط به شکل آبجکتهایی که اونطرف هست، و اینطرف نیست، میدید. و سپس به خودش گفت چرا خودمون از همونایی که اونا دارن نسازیم؟
این یک بیماری روانی پیچیدهست، و اگه تعجب میکنی که چطور میشه مولانا رو یک آبجکت دید، معنیش اینه که به آدمهای محیطت خوب نگاه نکردی و شناختی ازشون نداری. هرچند که بهرحال امواج واقعیت به زور شناخت رو بالا میبره. و یه روز پا میشی میبینی سایتهای خبری نوشتن مقام نظامی گفته در حال تولید شانزده هزار مولانا هستیم. و از خودت میپرسی «مگه لیوانه؟».
یکم جلوتر از اخبار باش. یکم فقط.
حاکمان نظامی ایران امروز اما، از سرباز صفر ارتش خودشون هم سطحپایینترند، بنابراین هیچوقت حس نمیکنند که چیزی کمه، که بعد خرج کنند که جبرانش کنند. اینها از حرف سخیف خسته نیستند، که بخوان به کلام وزین و پرمعنی پناه ببرند. بنابراین کسانی که قابلیت تولیدش رو دارند هیچ ارزشی براشون ندارند. اما مسئله دیگهای وجود داره که ازش مفری ندارند. و اون احساس بازندگیه. این حس در مغز بچهشیعه مذهبی کد شده، و فرقی نداره چندسالش باشه، و چندتا ستاره رو دوشش باشه. خانواده مذهبی ایرانی، از مذهبی که فرزندش رو باش بار میآورد، استفاده میکرد تا از همون بچه انتقام بگیره. به جرم اینکه زندهست. چون مذهب اصلیش زندگیستیزی بود. اون بچه چون زنده بود کافر بود. این بچه خیلی زود میفهمید داره تنبیه میشه، بدون اینکه دلیلش رو بفهمه. وقتی میفهمید داره تنبیه میشه که میدید خانوادههایی که مذهبی نیستند، زندگیای دارند که چیزهای بیشتری داره. از هرچیزی بیشتر، و متنوعتر. مثلا اگه خودش فقط مجاز بود یک یونیفرم مشکی بپوشه، اونها رو میدید که مجازند لباسهای دیگهای بپوشند. یا اگه خودش فقط مجاز بود مداحی گوش بده، اونها رو میدید که هزاران چیز دیگه گوش میدن. زورش نه به خانوادهش میرسید، نه به شخصیت خودش که توسط اونها تربیت شده. بنابراین به یک نوع حسادت مبتلا شد، که بیمارش کرد. و حسود منطق نداره. فقط حس داره. و چون منطق نداره حتی به اینکه داره به چه چیزهایی حسودی میکنه هم دقت نمیکرد. کارش رسید به جایی که به اینکه آنها غیر از قرآن، مثنوی هم دارند، حسودی کرد؛ و به اینکه به غیر از قرآن لای دیوان حافظ رو باز میکنند. براش مهم نبود شعر این شخصیتها چه ماهیتی دارند. فقط به شکل آبجکتهایی که اونطرف هست، و اینطرف نیست، میدید. و سپس به خودش گفت چرا خودمون از همونایی که اونا دارن نسازیم؟
این یک بیماری روانی پیچیدهست، و اگه تعجب میکنی که چطور میشه مولانا رو یک آبجکت دید، معنیش اینه که به آدمهای محیطت خوب نگاه نکردی و شناختی ازشون نداری. هرچند که بهرحال امواج واقعیت به زور شناخت رو بالا میبره. و یه روز پا میشی میبینی سایتهای خبری نوشتن مقام نظامی گفته در حال تولید شانزده هزار مولانا هستیم. و از خودت میپرسی «مگه لیوانه؟».
یکم جلوتر از اخبار باش. یکم فقط.
Anarchonomy
شاهان قدیم ما به شعرا پول میدادند تا از شاه تعریف و تمجید کنند. ولی این فقط به نارسیسیست بودن اون شاه مربوط نبود. شاه معمولا یک جنگجو بود، و تو محیط نظامی که توش زندگی میکرد حرف سخیف فضا رو پر میکرد. شاعر استخدام کردن در واقع خرجی بود که برای گوششون میکردند،…
شاید اگه مثل یک سنگ سرد نبودم نمیشد همه فلاکتی که میبینم رو تحمل کنم. یکی از بیشترین پیامهایی که دریافت میکنم این سواله که «چرا مینویسی؟ چرا اینارو میگی؟ چرا درباره بیماریهامون حرف میزنی؟».
مثل بچهای که انقدر تو یه اتاق حبسش کردن که اگه یه روز در رو باز کنند پنیک کنه و بره یه گوشه اتاق که تاریکتره سنگر بگیره. مردم ما طوری آسیب روانی دیدهاند، که اینکه حرفی زده نشه رو یک مزیت میبینند!
مثل بچهای که انقدر تو یه اتاق حبسش کردن که اگه یه روز در رو باز کنند پنیک کنه و بره یه گوشه اتاق که تاریکتره سنگر بگیره. مردم ما طوری آسیب روانی دیدهاند، که اینکه حرفی زده نشه رو یک مزیت میبینند!
Another World
Pegase
ترجیح میدیم به اینکه چقدر خوششانسیم فکر نکنیم، تا مجبور نشیم به این فکر کنیم که باید با این خوششانسی چه کنیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئوهای تولید شده توسط هوش مصنوعی سورا یه پرش بزرگ در کیفیت داره. اینجا نه تنها قطعه غیرعادیای در جزییات اطراف جاده نمیبینیم، بلکه فیزیک سایه ماشین هم متقاعدکنندهست. و این تازه ورژن اولیهست.
بدون شک اتحادیه اروپا سریعا وارد میشه تا دربارهش مقرراتی وضع کنه. از جمله لیبل زدن روی تصویر. مدیران شرکت انیمیشنسازی پیکسار از همین الان پنیک کردن. اما نگرانیهای دولتی، و نگرانیهای استودیوهای بزرگ، تا حد زیادی بی مورده. این تکنولوژی بیشتر، و یا حداقل در مرحله اول، تولیدکنندگان خرد رو هدف قرار میده. مثل کسانی که ویدئوهای تبلیغاتی میسازند.
بدون شک اتحادیه اروپا سریعا وارد میشه تا دربارهش مقرراتی وضع کنه. از جمله لیبل زدن روی تصویر. مدیران شرکت انیمیشنسازی پیکسار از همین الان پنیک کردن. اما نگرانیهای دولتی، و نگرانیهای استودیوهای بزرگ، تا حد زیادی بی مورده. این تکنولوژی بیشتر، و یا حداقل در مرحله اول، تولیدکنندگان خرد رو هدف قرار میده. مثل کسانی که ویدئوهای تبلیغاتی میسازند.
Anarchonomy
درآمد خانوادههای روس (نه اونایی که استوریشون رو از کافههای سنتپترزبورگ میبینید) بین ۶۰۰ تا ۱۰۰۰ دلاره، که حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ دلارش رو برای کالاهای مصرفی قسط میدن. و چنین خانوادههایی با خودشون میگن یه پسر اضافه داریم، اینو بفرستیم بره جنگ پاره بشه، یه پولی…
مثل فرد، که فرصتهای معدودی داره که از خریت بیرون بیاد، برای جامعه هم فرصتهای معدودی وجود داره تا از قفس قصههاش بیرون بیاد. اگه همه فرصتها رو از دست بده، دچار وهم مزمن میشه.
وقتی شعبه مکدانلد تو روسیه باز شد، ملت از کیفیت همبرگر متعجب نشدند، ازین متعجب بودند که دختر پشت پیشخوان با احترام باشون حرف میزد. همگی اومدن بیرون و از خودشون پرسیدن «مگه نباید اینطوری باشه که برای تهیه مایحتاج ضروریمون، که پولش هم میدادیم، بمون توهین کنن؟ پس این چیه؟ مگه نُرم زندگی اون نبود؟».
وقتی سه چهار نسل پشت سرهم زندگی سگی رو زیست کنند، و فرصتهای برونرفت ازش رو هم از دست بدن، اسیر یک نسخه جعلی از واقعیت میشن.
اینکه افراد مختلف واکنشهای مختلفی به این واقعیت جعلی نشون بدن تأثیری در اصل مسئله نداره. همه زامبیها هم مثل هم نیستند. یکیشون به دیوار خیره میشه، اون یکی سرش رو با ریتم ثابت میکوبه به همون دیوار.
وقتی شعبه مکدانلد تو روسیه باز شد، ملت از کیفیت همبرگر متعجب نشدند، ازین متعجب بودند که دختر پشت پیشخوان با احترام باشون حرف میزد. همگی اومدن بیرون و از خودشون پرسیدن «مگه نباید اینطوری باشه که برای تهیه مایحتاج ضروریمون، که پولش هم میدادیم، بمون توهین کنن؟ پس این چیه؟ مگه نُرم زندگی اون نبود؟».
وقتی سه چهار نسل پشت سرهم زندگی سگی رو زیست کنند، و فرصتهای برونرفت ازش رو هم از دست بدن، اسیر یک نسخه جعلی از واقعیت میشن.
اینکه افراد مختلف واکنشهای مختلفی به این واقعیت جعلی نشون بدن تأثیری در اصل مسئله نداره. همه زامبیها هم مثل هم نیستند. یکیشون به دیوار خیره میشه، اون یکی سرش رو با ریتم ثابت میکوبه به همون دیوار.
یک سمپل کوچک اما معنادار وجود داره که تفاوت فرهنگی ما و غربیها رو نشون میده.
اینجا وقتی چیزی نگاشته میشه، حرفی زده میشه، قصهای روایت میشه، میگن همه اینها قبلا نوشته شده و گفته شده و روایت شده. اما اونها میگن: «همه حرفها در نهایت تکراریاند، اما به نسل جدید نباید گفت برو حرفهایی که قرنها پیش گفته شده رو بخون. باید اونها رو به زبان و فرهنگ نسل جدید ترجمه کنیم و بشون منتقل کنیم».
این دو پاسخ، که منعکسکننده دو فلسفه متفاوت هستند، یک دره عمیق بین ما و اونها ایجاد کرده، و اثراتش رو داریم همهجا میبینیم.
اینجا وقتی چیزی نگاشته میشه، حرفی زده میشه، قصهای روایت میشه، میگن همه اینها قبلا نوشته شده و گفته شده و روایت شده. اما اونها میگن: «همه حرفها در نهایت تکراریاند، اما به نسل جدید نباید گفت برو حرفهایی که قرنها پیش گفته شده رو بخون. باید اونها رو به زبان و فرهنگ نسل جدید ترجمه کنیم و بشون منتقل کنیم».
این دو پاسخ، که منعکسکننده دو فلسفه متفاوت هستند، یک دره عمیق بین ما و اونها ایجاد کرده، و اثراتش رو داریم همهجا میبینیم.
Anarchonomy
یک ساعت تماشای کمدینهای اینستاگرامی نمیتونست اندازه این ویدئو خندهم بندازه. خود حرفها جوک نیست. موقعیتی که بوجود اومده تا این آخوند مجبور شه در برابر همکسوت خودش مودبانه این پیام رو انتقال بده که «بس کن این مهملات رو»، یک موقعیت طنزه. فاصله پرت بودن روایت…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی رندوم لینک پستهای آرشیوم رو برام میفرستند و میرم میبینم چقدر دقیق درباره موضوع نوشتم قبلا. این رو برای تحسین خودم نمیگم. ازین جهت میگم که، به عنوان مثال، اگه ایشون از همون سه چهار سال پیش نوشتههای من رو میخوند، الان در این وضعیت نمیبود که داعش رو «هشدارپذیر» ببینه، یا مشکل با داعش رو «مشکل با سیاستهای داعش» ببینه.
هرچند که به خاطر حساس بودنش به واقعیت دارند تنبیهش میکنند، اما دقیق بودن مهمتر از حساس بودنه.
هرچند که به خاطر حساس بودنش به واقعیت دارند تنبیهش میکنند، اما دقیق بودن مهمتر از حساس بودنه.
وبلاگ یکی رو دنبال میکردم که بازنشسته بود اما نیمقرن تجربه کار در شرکتهای مختلف رو داشت. چندسال پیش درباره استراتژی یکی از شرکتهای ژاپنی مطالبی نوشت و انتقاد داشت، که خلاصهش میشد «این ره که میروند، به ترکستان است»، و پیشنهادهایی هم داد. و البته نقدش رو رد میکردم. نه اینکه تصمیمات اون شرکت رو تأیید کنم، ولی پیشنهادات این آدم رو هم اشتباه میدیدم. یکی دو سال گذشت و اون شرکت از مهلکه عبور کرد. و مشخص شد اگه به پیشنهاداتش عمل میشد، وضع وخیمی پیش میاومد. به خودم گفتم درسته با حرفش مخالفت کردم، اما این برای شرایطی بود که هر دو بیرون اون شرکت، و هزاران مایل دورتر از ژاپن بودیم. اگه من مدیر بودم، و این مشاور بود، و با این فن بیان نافذش بم هشدار میداد، احتمالا پیشنهاداتش رو قبول میکردم، و اون وضعیت وخیم رخ میداد.
اینکه گوش ندادن به چه کسی و گوش ندادن در چه زمانی رو هم باید بلد بود، مهارت مهمی است. اما شناخت درباره «من، کجاها جرئتم کاهش پیدا میکنه»، مثل جرئت نه گفتن به آدم باتجربه با بیان نافذ، در اولویته. چون قبل ازینکه موقعیتش پیش بیاد باید کشف بشه، و هیچکس غیر از خود آدم نمیتونه کشفش کنه.
اینکه گوش ندادن به چه کسی و گوش ندادن در چه زمانی رو هم باید بلد بود، مهارت مهمی است. اما شناخت درباره «من، کجاها جرئتم کاهش پیدا میکنه»، مثل جرئت نه گفتن به آدم باتجربه با بیان نافذ، در اولویته. چون قبل ازینکه موقعیتش پیش بیاد باید کشف بشه، و هیچکس غیر از خود آدم نمیتونه کشفش کنه.
اگه دو سال پیش، نه بیست سال پیش، همین دو سال پیش، به ساکنین غزه میگفتی «هر کدومتون سعی کنید به یه جای زیر ساخت آسیب بزنید. هرجا یه عضو حماس دیدید ترورش کنید. اگه لازم شد بمبگذاری کنید. درسته زندگیتون بهم میریزه، درسته آب و برق قطع میشه، درسته غذا کم میاد؛ ولی اینجوری شانستون برای اینکه بعدش کنترل باریکه بیفته دست خودتون بیشتره. وقتی افتاد دست خودتون دیگه خودتون میدونید چطور دولت تشکیل بدید. با اسراییل چجوری قرار مدار بذارید»، به طور قطع بت میخندیدند. خیلی بد هم میخندیدند.
امروز همه اون اتفاقات بدی که اون موقع یه پیشنهاد بود، افتاده. و هیچ شانسی هم برای کنترل ندارند. تیترسازی درباره تشکیل دولت فلسطینی، یه شوی عوامفریبانهست. مطلقا شانسی برای بدست آوردن کنترل ندارند.
مردم ایران هم قراره همین رو تجربه کنند. کمی کشدارتر، و بسیار وسیعتر.
امروز همه اون اتفاقات بدی که اون موقع یه پیشنهاد بود، افتاده. و هیچ شانسی هم برای کنترل ندارند. تیترسازی درباره تشکیل دولت فلسطینی، یه شوی عوامفریبانهست. مطلقا شانسی برای بدست آوردن کنترل ندارند.
مردم ایران هم قراره همین رو تجربه کنند. کمی کشدارتر، و بسیار وسیعتر.
یادم نمیره روزی رو که با یک مالهکش خلیفه ساکن حاشیه شهر حرف میزدم تا بش بفهمونم که شما اقلیتید، ولی اکثریت قرار نیست تعداد بیشتری از من باشه. و هرچند زیر بار هر دو نمیرفت، اما با دومی بیشتر مشکل داشت.
امروز همونجوری شده که نمیخواست باور کنه. در اقلیت محضه، و اکثریت اصلا شبیه من نیست. اکثریت جامعهایه که اصلا قابل تشخیص نیست که چیست.
وقتی نواحی حاشیهای تازه داشتند جمعیت میگرفتند، همه نگران تبعات ترافیکی بودند؛ اما من داشتم یک پدیده دیگه رو میدیدم، که نمیتونستم توضیحش بدم. هیچ اهرم کنترلی و هیچ پیونددهندهای بین هیچ چیز وجود نداشت. کاملا محسوس بود که داره یک فرهنگ دیگه شکل میگیره و غالب خواهد شد، و از همون موقع به واژه «خردهفرهنگ» میخندیدم. کدوم خرده فرهنگ؟ این خود کالچر بود، نه ساب کالچر.
دارالخلیفه برای همه جا نداره. بنابراین خیلیها پشت در میمونند. تبلیغات و ماشین توهمسازی، بشون القاء میکنه که پشت در هم جاشون امنه. اوباش مسلط، بشون القاء میکنند که چون ما مسلطیم، پس شما هم هستید. با این وهم که مسلطند با اکثریت درگیر میشن، و وقتی آسیب دیدند، تازه واقعیت بشون معرفی میشه. تعداد زیادی ویرانشدگی زندگی اون بیرون وجود داره، که از همین درگیریها حاصل میشه، و توی اخبار نمیاد، یا فقط تیترش میاد. اما درباره این بوده که اقلیت فکر کرده با من طرفه. ولی طرفش من نبودم. و تا تونسته دریده. چون به هیچ چیز پایبند نیست. و هیچ قطبنمایی نداره. و هیچ کنترلی نداره. در بیشتر موارد، هر دو طرف در فلاکت محضند. اما هوش و هشیاری لازم که بفهمند که داخل چه جهنمی افتادن رو ندارند.
امروز همونجوری شده که نمیخواست باور کنه. در اقلیت محضه، و اکثریت اصلا شبیه من نیست. اکثریت جامعهایه که اصلا قابل تشخیص نیست که چیست.
وقتی نواحی حاشیهای تازه داشتند جمعیت میگرفتند، همه نگران تبعات ترافیکی بودند؛ اما من داشتم یک پدیده دیگه رو میدیدم، که نمیتونستم توضیحش بدم. هیچ اهرم کنترلی و هیچ پیونددهندهای بین هیچ چیز وجود نداشت. کاملا محسوس بود که داره یک فرهنگ دیگه شکل میگیره و غالب خواهد شد، و از همون موقع به واژه «خردهفرهنگ» میخندیدم. کدوم خرده فرهنگ؟ این خود کالچر بود، نه ساب کالچر.
دارالخلیفه برای همه جا نداره. بنابراین خیلیها پشت در میمونند. تبلیغات و ماشین توهمسازی، بشون القاء میکنه که پشت در هم جاشون امنه. اوباش مسلط، بشون القاء میکنند که چون ما مسلطیم، پس شما هم هستید. با این وهم که مسلطند با اکثریت درگیر میشن، و وقتی آسیب دیدند، تازه واقعیت بشون معرفی میشه. تعداد زیادی ویرانشدگی زندگی اون بیرون وجود داره، که از همین درگیریها حاصل میشه، و توی اخبار نمیاد، یا فقط تیترش میاد. اما درباره این بوده که اقلیت فکر کرده با من طرفه. ولی طرفش من نبودم. و تا تونسته دریده. چون به هیچ چیز پایبند نیست. و هیچ قطبنمایی نداره. و هیچ کنترلی نداره. در بیشتر موارد، هر دو طرف در فلاکت محضند. اما هوش و هشیاری لازم که بفهمند که داخل چه جهنمی افتادن رو ندارند.
Anarchonomy
ویدئوهای تولید شده توسط هوش مصنوعی سورا یه پرش بزرگ در کیفیت داره. اینجا نه تنها قطعه غیرعادیای در جزییات اطراف جاده نمیبینیم، بلکه فیزیک سایه ماشین هم متقاعدکنندهست. و این تازه ورژن اولیهست. بدون شک اتحادیه اروپا سریعا وارد میشه تا دربارهش مقرراتی وضع…
بعضی از دوگانهها نسلی هستند. که یعنی در یک محدوده زمانی خاص بوجود میان و سپس محو میشن. مثل تلفن ثابت و موبایل. بعد ازون محدوده زمانی، که شامل نسل ما میشد، دیگه وجود نداره. همونطور که در خیلی از کشورها، نوجوان پانزده ساله هیچ تعریفی از تلفن ثابت تو ذهنش نداره، چون از ابتدا فقط موبایل رو دیده. بعضی حتی عمر کوتاهتری از یک دوره یک نسل دارند. مثل تایپ. ما هم دوره نوشتن روی کاغذ رو دیدیم، و هم دوره تایپ کردن (تا جایی که یک شغل بود)، و هم دوره فرمان صوتی رو.
یه روزی، که زیاد دور نیست، این صحبتها درباره دوگانه «محتوای واقعی/محتوای هوش مصنوعی» محو میشه. برای ما وجود داره، چون قدمهای اولیهش که افتضاح بوده رو دیدیم. ولی نسلی در آینده وجود خواهد داشت که این قدمهای اولیه رو ندیده، و تا چشم باز کرده محتوای هوش مصنوعی رو دیده که عین واقعیت بوده. بنابراین سوال ما درباره «مگه میشه مثل واقعیت دربیاد؟» برای اونها تبدیل میشه به «مگه میشه مثل واقعیت درنیاد؟».
خیلی از پیشبینیهایی که درباره آینده میشه، مبتلا به این باگ هستند که input شامل خاطرات شخصی پیشبینیکننده هم میشه. و این کیفیت output رو پایین میاره. یکم سخته که تحلیل روندها رو از خاطرات شخصی ایزوله کنیم. چون مثل بیرون کردن خودمون از دنیاست.
یه روزی، که زیاد دور نیست، این صحبتها درباره دوگانه «محتوای واقعی/محتوای هوش مصنوعی» محو میشه. برای ما وجود داره، چون قدمهای اولیهش که افتضاح بوده رو دیدیم. ولی نسلی در آینده وجود خواهد داشت که این قدمهای اولیه رو ندیده، و تا چشم باز کرده محتوای هوش مصنوعی رو دیده که عین واقعیت بوده. بنابراین سوال ما درباره «مگه میشه مثل واقعیت دربیاد؟» برای اونها تبدیل میشه به «مگه میشه مثل واقعیت درنیاد؟».
خیلی از پیشبینیهایی که درباره آینده میشه، مبتلا به این باگ هستند که input شامل خاطرات شخصی پیشبینیکننده هم میشه. و این کیفیت output رو پایین میاره. یکم سخته که تحلیل روندها رو از خاطرات شخصی ایزوله کنیم. چون مثل بیرون کردن خودمون از دنیاست.
Anarchonomy
بعضی از دوگانهها نسلی هستند. که یعنی در یک محدوده زمانی خاص بوجود میان و سپس محو میشن. مثل تلفن ثابت و موبایل. بعد ازون محدوده زمانی، که شامل نسل ما میشد، دیگه وجود نداره. همونطور که در خیلی از کشورها، نوجوان پانزده ساله هیچ تعریفی از تلفن ثابت تو ذهنش نداره،…
در پیشبینی ترندها، و یا حداقل فهمیدن مسیرشون، باید از چنگال ادبیات هم خلاص شد. ادبیات خاصیت چسبندگی به ذهن رو داره، که اون رو به شدت مناسب انتقال حقیقت میکنه، و از طرف دیگه این سایدافکت هم داره که ممکنه چیزهای دیگهای رو هم به ذهن بچسبونه که نباید.
«دو صد گفته چون نیم کردار نیست» به ذهن ما چسبیده، و عین حقیقت است. حرف جای عمل رو نمیگیره. اما به این معنی نیست که نیم کردارها دوصد گفتهها رو جارو میکنند. در واقعیت همواره دوصد گفته هست، و نیم کردار هم کنارش هست.
میگفتند «چت آنلاین جای گفتگوی فیزیکی تو کافه رو نمیگیره». و درست بود. چطور ممکنه بگیره؟ مگه ممکنه اینکه به چشمهای طرف نگاه کنی و لحنش رو همونجوری که خودش در نظر داره دریافت کنی، به چت آنلاین برتری نداشته باشه؟ البته که داره. اما اما امروز یک درصد گفتگوها فیزیکیه، و نود و نه درصد اینترنتی. گفتگوی فیزیکی ثابت مونده، و گفتگوی اینترنتی به شکل تصاعدی بیشتر شده. اگه قرار بود همه گفتگوهای اینترنتی به شکل فیزیکی انجام بشه، برفرض رایگان بودن انرژی، کل مساحت کویر لوت رو باید به کافه و پاتوق تبدیل میکردیم.
الان هم میگن «عکس و فیلم واقعی یه چیز دیگهست» یا «در آینده مردم وقتی ببینند همهچیز کار هوش مصنوعیه بعد یه مدت زده میشن و دوباره تقاضا برای محتوای واقعی بالا میره» (این فرمول چون من نمیپسندم پس صدها میلیون نفر دیگه هم نخواهند پسندید، در پیشبینیها رایجه). که انکار دوباره همون واقعیته که لازم نیست جایگزین واقعیت بشن تا حجم زیادی از زندگی رو تصرف کنند. همونطور که گفتگوی آنلاین جایگزین کیفی گفتگوی فیزیکی نشد، اما حجم زیادی از زندگی رو تصرف کرد. که خود این تصرف بخشی از واقعیته.
در کنار این، یک نکته دیگه هم وجود داره: بعضی تعاریف درباره محتوای «واقعی» هم محدود به یک نسله. مثلا در همه این بحثها، پیشفرض اینه که فیلمی که روی پرده سینما پخش میشه، محتوای واقعیه. اما اون حسی که ازش دارند، یک حس دستکاری شدهست. فیلم روی پرده ۲۴ فریم در ثانیهست. که یعنی پرده در هر ثانیه بیست و چهار بار و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه روشن میشه، و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه کاملا تاریک میشه. یک چهل و هشتم برای سیستم بینایی ما قابل تشخیصه، و در اون لحظه فکر میکنه وارد تاریکی مطلق شد. این سوئیچ شدن پشت سرهم بین روشنایی و تاریکی مطلق، حالتی شبیه دیدن رویا رو برای مغز بوجود میاره. ما دنیای واقعی رو اونجوری نمیبینیم. برای اینکه تصویر متحرک مثل واقعیت باشه، باید حداقل هزار فریم در ثانیه باشه، که تا الان ساخته نشده.
«دو صد گفته چون نیم کردار نیست» به ذهن ما چسبیده، و عین حقیقت است. حرف جای عمل رو نمیگیره. اما به این معنی نیست که نیم کردارها دوصد گفتهها رو جارو میکنند. در واقعیت همواره دوصد گفته هست، و نیم کردار هم کنارش هست.
میگفتند «چت آنلاین جای گفتگوی فیزیکی تو کافه رو نمیگیره». و درست بود. چطور ممکنه بگیره؟ مگه ممکنه اینکه به چشمهای طرف نگاه کنی و لحنش رو همونجوری که خودش در نظر داره دریافت کنی، به چت آنلاین برتری نداشته باشه؟ البته که داره. اما اما امروز یک درصد گفتگوها فیزیکیه، و نود و نه درصد اینترنتی. گفتگوی فیزیکی ثابت مونده، و گفتگوی اینترنتی به شکل تصاعدی بیشتر شده. اگه قرار بود همه گفتگوهای اینترنتی به شکل فیزیکی انجام بشه، برفرض رایگان بودن انرژی، کل مساحت کویر لوت رو باید به کافه و پاتوق تبدیل میکردیم.
الان هم میگن «عکس و فیلم واقعی یه چیز دیگهست» یا «در آینده مردم وقتی ببینند همهچیز کار هوش مصنوعیه بعد یه مدت زده میشن و دوباره تقاضا برای محتوای واقعی بالا میره» (این فرمول چون من نمیپسندم پس صدها میلیون نفر دیگه هم نخواهند پسندید، در پیشبینیها رایجه). که انکار دوباره همون واقعیته که لازم نیست جایگزین واقعیت بشن تا حجم زیادی از زندگی رو تصرف کنند. همونطور که گفتگوی آنلاین جایگزین کیفی گفتگوی فیزیکی نشد، اما حجم زیادی از زندگی رو تصرف کرد. که خود این تصرف بخشی از واقعیته.
در کنار این، یک نکته دیگه هم وجود داره: بعضی تعاریف درباره محتوای «واقعی» هم محدود به یک نسله. مثلا در همه این بحثها، پیشفرض اینه که فیلمی که روی پرده سینما پخش میشه، محتوای واقعیه. اما اون حسی که ازش دارند، یک حس دستکاری شدهست. فیلم روی پرده ۲۴ فریم در ثانیهست. که یعنی پرده در هر ثانیه بیست و چهار بار و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه روشن میشه، و به مدت یک چهل و هشتم ثانیه کاملا تاریک میشه. یک چهل و هشتم برای سیستم بینایی ما قابل تشخیصه، و در اون لحظه فکر میکنه وارد تاریکی مطلق شد. این سوئیچ شدن پشت سرهم بین روشنایی و تاریکی مطلق، حالتی شبیه دیدن رویا رو برای مغز بوجود میاره. ما دنیای واقعی رو اونجوری نمیبینیم. برای اینکه تصویر متحرک مثل واقعیت باشه، باید حداقل هزار فریم در ثانیه باشه، که تا الان ساخته نشده.