اخیرا دوربینهای دیجیتالی که شکل آنالوگ دارند بین جوانها محبوبیت پیدا کرده. قاعدتا نباید اینطور میشد، چون ورود این نسل به دنیای عکاسی از طریق گوشی موبایل بوده، و کیفیت دوربینهای گوشی جهش چشمگیری داشته؛ بنابراین نباید به چنین دستگاه پیچیده و از مد افتادهای نیاز پیدا کنند. اگه صرفا یک ترند فشن بود، که حدس خیلیها این بود، باید تا الان فروکش میکرد. اما نکرد.
یکی از تئوریهای مطرح شده اینه که نسل جدید از شلوغی صفحه نمایش گوشی وقتی در محیط عکاسیه خسته شده و به کنترلهای مکانیکی پناه آورده، که هم میتونه حسشون کنه، هم مزاحم صفحه نیستند.
تئوری مهم و قابل تأملیه. طراحان رابط کاربری گوشیها حواسشون نیست دارند چیکار میکنند.
اما من یک تئوری تکمیلی دارم: ویدئویی شدن همهچیز گوشی رو وسیله فیلمبرداری جلوه داده. که گاهی معنی فضولی، و گاهی معنی «قشر موذی سوشال مدیا» میده (وقتی گوشیشون رو میگیرن به سمت چیزی، اتوماتیک این قضاوت ایجاد میشه که برای تیکتاک و اینستاگرام دارند محتوای جیغ و موقتی میسازند). اما دوربین با استایل آنالوگ این پیام رو میده که «من فقط میخوام عکس بگیرم، و فقط دید هنری دارم».
یکی از تئوریهای مطرح شده اینه که نسل جدید از شلوغی صفحه نمایش گوشی وقتی در محیط عکاسیه خسته شده و به کنترلهای مکانیکی پناه آورده، که هم میتونه حسشون کنه، هم مزاحم صفحه نیستند.
تئوری مهم و قابل تأملیه. طراحان رابط کاربری گوشیها حواسشون نیست دارند چیکار میکنند.
اما من یک تئوری تکمیلی دارم: ویدئویی شدن همهچیز گوشی رو وسیله فیلمبرداری جلوه داده. که گاهی معنی فضولی، و گاهی معنی «قشر موذی سوشال مدیا» میده (وقتی گوشیشون رو میگیرن به سمت چیزی، اتوماتیک این قضاوت ایجاد میشه که برای تیکتاک و اینستاگرام دارند محتوای جیغ و موقتی میسازند). اما دوربین با استایل آنالوگ این پیام رو میده که «من فقط میخوام عکس بگیرم، و فقط دید هنری دارم».
کار ذاتا مفید وجود نداره. یک کار مشخص، میتونه برای کسی مفید، و برای کس دیگری اتلاف عمر باشه. اگه زنگ زده باشند و گفته باشند برای صحبت کردن درباره سرمایهگذاری روی پروژهت فردا صبح ساعت هفت اینجا باش، برای یکی دقیقا ساعت هفت اونجا بودن یک نقطه کلیدی برای پیشرفت در زندگیه. اما برای یکی دیگه میتونه جرقه سقوط باشه، و بهتره نره، و با اینکه وقتی نرفت پشت سرش بگن «آدمی که نمیتونه صبح پاشه بیاد سر یک جلسه، به هیچجا نمیرسه». ذکاوت، شامل گاهی زدن به خاکی هم میشه. و زدن به خاکی نیاز به شهامت داره. و شهامت رو میشه بدست آورد.
ناراحتکنندهترین صحنه زندگی مردم اونجایی نیست که دارند لنگان لنگان راه میرن، یا از یک مرکز دیالیز به یک مرکز دیگه میرن. نه، شرمندگی پدر از ناتوانی خرید داروی فرزند بیمارش هم نیست. این کلیشه های ادبی رو باید کنار گذاشت. ناراحتکنندهترین صحنه، چک کردن دائمی مسیرشون با سپر ماشین جلویی، و ماشینهای کناری، و ماشینهای پشتسره. با چنین چککردنهای مادامالعمری، رانندهای خواهد بود که فحش نخواهد خورد. اما همزمان عمرش هم تلف خواهد شد. چون یه جاهایی، برای اینکه زندگی خودش رو بوجود بیاره، باید از مسیر خارج میشد. و قطعا فحش میخورد. و چون زندگی خودشون رو بوجود نیاوردن، مُرده بودند، و مرده راه میرفتند، و مرده غذا میخوردند، و مرده ازدواج میکردند. و شامل خیلیها میشن. خبر بد اینه که خیلی از عزیزانت خیلی وقته که مردهن. با اینکه سر و صدا دارند. با اینکه آزار و اذیت دارن. با اینکه دارند پول درمیارن و با اون پول یه کارهایی میکنند.
یه روز یه حسی بت میگه نباید معلم باشی. باید قاچاقچی باشی. شاید خندهدار به نظر بیاد، ولی کاملا جدی این مثال رو میزنم. اگه شواهد نشون بده حس درستیه، و قاچاقچی نشی، دیگه زندگی خودت رو نداری. زندگیت در اختیار کسانی خواهد بود که تو رو معلم میپسندند. و چون دیگه در اختیار خودت نیست، ازون به بعد میمیری. بله، دقیقا با قاچاقچی «نشدن» میمیری.
بسیار بسیار امیدوارم دیر نباشه اون روزی که خودت این رو میفهمی.
ناراحتکنندهترین صحنه زندگی مردم اونجایی نیست که دارند لنگان لنگان راه میرن، یا از یک مرکز دیالیز به یک مرکز دیگه میرن. نه، شرمندگی پدر از ناتوانی خرید داروی فرزند بیمارش هم نیست. این کلیشه های ادبی رو باید کنار گذاشت. ناراحتکنندهترین صحنه، چک کردن دائمی مسیرشون با سپر ماشین جلویی، و ماشینهای کناری، و ماشینهای پشتسره. با چنین چککردنهای مادامالعمری، رانندهای خواهد بود که فحش نخواهد خورد. اما همزمان عمرش هم تلف خواهد شد. چون یه جاهایی، برای اینکه زندگی خودش رو بوجود بیاره، باید از مسیر خارج میشد. و قطعا فحش میخورد. و چون زندگی خودشون رو بوجود نیاوردن، مُرده بودند، و مرده راه میرفتند، و مرده غذا میخوردند، و مرده ازدواج میکردند. و شامل خیلیها میشن. خبر بد اینه که خیلی از عزیزانت خیلی وقته که مردهن. با اینکه سر و صدا دارند. با اینکه آزار و اذیت دارن. با اینکه دارند پول درمیارن و با اون پول یه کارهایی میکنند.
یه روز یه حسی بت میگه نباید معلم باشی. باید قاچاقچی باشی. شاید خندهدار به نظر بیاد، ولی کاملا جدی این مثال رو میزنم. اگه شواهد نشون بده حس درستیه، و قاچاقچی نشی، دیگه زندگی خودت رو نداری. زندگیت در اختیار کسانی خواهد بود که تو رو معلم میپسندند. و چون دیگه در اختیار خودت نیست، ازون به بعد میمیری. بله، دقیقا با قاچاقچی «نشدن» میمیری.
بسیار بسیار امیدوارم دیر نباشه اون روزی که خودت این رو میفهمی.
میگن داریم تعجب نمیکنیم که انتخاباتشون محدودیت حجاب نداره. ولی دروغ میگن. دارن تعجب میکنند. همینکه حرص میخورن علامت اینه که دارند تعجب میکنند.
پخمگان قبیله «مرد میهن آبادی» با طعنه میگفتند «قیام زنانهتون بیشتر از مردها قربانی گرفت». یادتونه؟
پخمگی در جنگ، نابخشودنیه. چون گلولهها به کسی که خوب نگاه کردن رو بلد نیست رحم نمیکنند.
به توحش حکومتی علیه مخالفانش نگاه کنید. هیچ الگویی وجود نداره؟ البته که وجود داره. غیر از خشونتهای خیابانی، که اغلب رندومند، تقریبا تمام فعالیت ماشین سرکوب روی چهار گروه متمرکز شده: پهلویستها، رجویستها، کمونیستها، و اقلیتهای قومی که از اول انقلاب با زبان سرب داغ با تهران صحبت کردند. هر دم یک وبلاگنویس ازینور و یک سلبریتی ازونور که ربطی به این چهار گروه نداشتند، قربانی نشدند؟ آو کورس. اما الگوی اصلی همینه. چون تشکیلات امنیتی داعش شیعه رو هنوز پنجاه و هفتیها اداره میکنند، و اونها از همین چهار گروه فوبیا دارند. مَرد؟ مرد کیلو چنده؟ اینها مثل دستهای از کوسهها نیستند که هرجا بوی خون بیاد به همون سمت برن. اینها مثل دستهای از کفتارها هستند، که به سمت لاشهای میرن که یک شکارچی قابل روش نشسته. پهلویستها هنوز قابلند. میتونند فعالیتهایی در خیابان داشته باشند که بقیه انجام نمیدن. رجویستها هنوز قابلند. میتونند به جاهایی نفوذ کنند که بقیه نمیتونند. کمونیستها هنوز قابلند. میتونند طوری شبکهسازی کنند و طوری مطالبات معیشتی رو ایدئولوژیک کنند، که بقیه نمیتونند. اقلیتهای قومی هنوز قابلند. میتونند کارهایی انجام بدن که برای سه مرحله بعد مرکزنشین هم قفله. اما همه اینها روی لاشه ایدههای مُرده نشستهاند. دل بستن به خانواده پهلوی، یک ایده مردهست. کمونیسم، یک ایده مردهست. معجون اسلامی کمونیستی مجاهدین، یک ایده مردهست. و قومیتگرایی در قرن بیست و یکم، یک ایده مردهست. اما برای کفتار مهم نیست که همه اینها مردهست. هدفش فقط محاصره کردن شیرهاست. جنسیت هیچ اهمیتی براش نداره. برای همین برای دعوت بیحجابها به حوزههای اخذ رأی، دیگه رودربایستی هم نداره.
بابا know your enemy خواهشا.
پخمگان قبیله «مرد میهن آبادی» با طعنه میگفتند «قیام زنانهتون بیشتر از مردها قربانی گرفت». یادتونه؟
پخمگی در جنگ، نابخشودنیه. چون گلولهها به کسی که خوب نگاه کردن رو بلد نیست رحم نمیکنند.
به توحش حکومتی علیه مخالفانش نگاه کنید. هیچ الگویی وجود نداره؟ البته که وجود داره. غیر از خشونتهای خیابانی، که اغلب رندومند، تقریبا تمام فعالیت ماشین سرکوب روی چهار گروه متمرکز شده: پهلویستها، رجویستها، کمونیستها، و اقلیتهای قومی که از اول انقلاب با زبان سرب داغ با تهران صحبت کردند. هر دم یک وبلاگنویس ازینور و یک سلبریتی ازونور که ربطی به این چهار گروه نداشتند، قربانی نشدند؟ آو کورس. اما الگوی اصلی همینه. چون تشکیلات امنیتی داعش شیعه رو هنوز پنجاه و هفتیها اداره میکنند، و اونها از همین چهار گروه فوبیا دارند. مَرد؟ مرد کیلو چنده؟ اینها مثل دستهای از کوسهها نیستند که هرجا بوی خون بیاد به همون سمت برن. اینها مثل دستهای از کفتارها هستند، که به سمت لاشهای میرن که یک شکارچی قابل روش نشسته. پهلویستها هنوز قابلند. میتونند فعالیتهایی در خیابان داشته باشند که بقیه انجام نمیدن. رجویستها هنوز قابلند. میتونند به جاهایی نفوذ کنند که بقیه نمیتونند. کمونیستها هنوز قابلند. میتونند طوری شبکهسازی کنند و طوری مطالبات معیشتی رو ایدئولوژیک کنند، که بقیه نمیتونند. اقلیتهای قومی هنوز قابلند. میتونند کارهایی انجام بدن که برای سه مرحله بعد مرکزنشین هم قفله. اما همه اینها روی لاشه ایدههای مُرده نشستهاند. دل بستن به خانواده پهلوی، یک ایده مردهست. کمونیسم، یک ایده مردهست. معجون اسلامی کمونیستی مجاهدین، یک ایده مردهست. و قومیتگرایی در قرن بیست و یکم، یک ایده مردهست. اما برای کفتار مهم نیست که همه اینها مردهست. هدفش فقط محاصره کردن شیرهاست. جنسیت هیچ اهمیتی براش نداره. برای همین برای دعوت بیحجابها به حوزههای اخذ رأی، دیگه رودربایستی هم نداره.
بابا know your enemy خواهشا.
آپارتمانهای نوساز اروپا که با استانداردهای جدید ساخته شدهاند، مصرف انرژی معادل ۳.۵ کیلووات برمتربع در سال، برای سرمایش و گرمایش دارند. یعنی واحد ۶۰ متری فقط ۲۱۰ کیلووات در سال برای گرم کردن یا سرد کردن خانه لازم داره.
هفتاد درصد واحدهای مسکونی در ایران زیر ۱۰۰ متر هستند، ولی فرض میکنیم همشون صدمتری هستند. حدود ۳۰ میلیون واحد هم هستند. یعنی مجموعا ۳ میلیارد مترمربع. اگه قرار بود همشون ۳ و نیم کیلووات در سال مصرف کنند، سرمایش و گرمایش همگی به فقط ۲۸ هزار مگاوات در روز نیاز داشت. یعنی یک دهم مصرف فعلی بخش خانگی. یک فاکینگ دهم.
قطعا اینکه همه واحدهای مسکونی یک مملکت بزرگ رو به استاندارد روز اروپا رسوند، خیلی دور از ذهنه. ولی، همچنین، اگر یه روزی بمون میگفتند به زودی ده برابر مقداری که باید مصرف میشد، مصرف خواهیم داشت، دور از ذهن میاومد.
علاوه بر اینکه این مصرف داره یکی از غنیترین کشورهای دنیا رو عملا لخت میکنه، ازونجایی که نیروگاهها دارند مازوت میسوزانند، میشه گفت از هر ۱۰ سرطان یا حمله قلبی منجر به مرگ که منشأ آلودگی هوا دارند، ۹ تاش مربوط میشه به این که خونهها رو مثل یک عقبمانده ذهنی ساختیم.
این یک محاسبه سرانگشتی گوشه کاغذه، و اگه کسی کار آماری دقیق روش انجام بده، به تلفاتی مهیبتر خواهد رسید.
هفتاد درصد واحدهای مسکونی در ایران زیر ۱۰۰ متر هستند، ولی فرض میکنیم همشون صدمتری هستند. حدود ۳۰ میلیون واحد هم هستند. یعنی مجموعا ۳ میلیارد مترمربع. اگه قرار بود همشون ۳ و نیم کیلووات در سال مصرف کنند، سرمایش و گرمایش همگی به فقط ۲۸ هزار مگاوات در روز نیاز داشت. یعنی یک دهم مصرف فعلی بخش خانگی. یک فاکینگ دهم.
قطعا اینکه همه واحدهای مسکونی یک مملکت بزرگ رو به استاندارد روز اروپا رسوند، خیلی دور از ذهنه. ولی، همچنین، اگر یه روزی بمون میگفتند به زودی ده برابر مقداری که باید مصرف میشد، مصرف خواهیم داشت، دور از ذهن میاومد.
علاوه بر اینکه این مصرف داره یکی از غنیترین کشورهای دنیا رو عملا لخت میکنه، ازونجایی که نیروگاهها دارند مازوت میسوزانند، میشه گفت از هر ۱۰ سرطان یا حمله قلبی منجر به مرگ که منشأ آلودگی هوا دارند، ۹ تاش مربوط میشه به این که خونهها رو مثل یک عقبمانده ذهنی ساختیم.
این یک محاسبه سرانگشتی گوشه کاغذه، و اگه کسی کار آماری دقیق روش انجام بده، به تلفاتی مهیبتر خواهد رسید.
اگه زنش رو رها کنه هزاران دختر زیباتر و سکسیتر وجود دارند که در کسری از ثانیه جاش رو پر کنند. اما هیچکس جذابتر از زن خودش نیست. همیشه تو حافظهش هست که در روزهایی که یک مرد افتضاح بود و به خودکشی هم رسید، فقط همین یک زن میتونست کمکش کنه.
کم نیاوردن، آدم رو سکسی میکنه. و بقیه این رو حس خواهند کرد. مخصوصا کسانی که کمترین فاصله رو باش دارند.
کم نیاوردن، آدم رو سکسی میکنه. و بقیه این رو حس خواهند کرد. مخصوصا کسانی که کمترین فاصله رو باش دارند.
دیوید گریبر درباره مشاغل بولشت کتابی نوشته بود، که به این پدیده مدرن میپرداخت که اتوماسیون ملت رو بیکار نکرد، بلکه مشاغلی ایجاد کرد که عملا خاصیتی ندارند، و خود اون فردی که بش مشغوله هم میدونه که خاصیتی نداره (مثل کسانی که موظفند در ماشین رو برای مشتریان هتل باز کنند)، و با اینکه به روی خودش نمیاره اما چون هویتی براش ایجاد نمیکنه یک افکت روانی منفی داره، و همه این افکتها جمع میشه رو هم و یک وضعیت نابهنجار اجتماعی ایجاد میکنه.
وقتی یاد کتابش افتادم که یک جلسه از مدیران هیتاچی رو دیدم که داشتند درباره تحول در بازدهی این شرکت صحبت میکردند، و یکی از چالشهایی که داشتند نوسان کیفیت در خط بود. هیتاچی جزء شرکتهاییه که آدمهایی توش کار میکردند که خلاصهای از فرهنگ «عشق به حرفه» در اونها دیده میشد. مثل همون پیرمردهایی که شصت ساله یک کار ثابت رو دارند انجام میدن، و هنوز دارند دقیق انجام میدن. تا وقتی چنین کسی هست، لازم نیست حتی بری بالاسرش وضعیت رو چک کنی. چون خودش میدونه که کیفیت روی دوش خودشه. اما مشکل وقتی پیش میاد که بازنشسته میشه، یا باید فرستاده بشه یه بخش دیگه، و در هر صورت باید یکی دیگه بیاد جاش، و اون فرد جدید خصوصیات آدم قبلی رو نداره. و این رو باید رفت بالاسرش. بنابراین یه جاهایی از خط هست که خیالت ازش راحته، و یه جاهایی هست که خیالت ازش راحت نیست. بنابراین توی محصولاتت، کیفیتی دیده میشه که از برند معتبر و محترمت انتظار میره، اما یه گوشهش یه سوتی بد دیده میشه. که ممکنه جزیی باشه، اما قابل اغماض نیست.
با ادبیاتی کاملا محترمانه و کاملا غیرمستقیم میخواستند بگن که باید مکانیزمی ایجاد کنیم که دیگه نیازی به این افراد نباشه. چون درسته پیک کیفیت هستند، اما وجودشون حالت سینوسی ایجاد میکنه. ما بیشتر ازینکه به پیک نیاز داشته باشیم، به کیفیت استیبل نیاز داریم.
و این با نظر گریبر تضادهایی ایجاد میکنه. ازین جهت که مشاغلی که هویت میسازند، و طبعا تبعات سایکولوژیک ندارند، دارند به چوب لای چرخ تبدیل میشن. چون به نفع شرکت، و سپس به نفع مصرفکنندهست، که سطح کار کارگر بیاد پایین (درجه خود وقف کردنی که لازم داره بیاد پایین)، و بعبارتی درجه بولشت بودنش بره بالا، و در عوض همه کارگرها همسطح باشند.
راهکار گریبر اینه که یه عده داشته باشیم که در پیک باشند، و بقیه بیکار باشند و حقوق بیکاری یا درآمد رایگان دریافت کنند، و اینجوری بیمار روانی کمتری خواهیم داشت. چیزی که برای من قابل تأمل بود اینه که تصور میکردم اگر کسی بخواد با این راهکار مخالفتی کنه، با قسمت درآمد رایگانش مخالفت خواهد کرد، که «بار مالیاتیش روی شرکتها زیاد میشه، از پسش برنمیاییم». اما اون چیزی که در مقابلش قرار گرفته، با قسمت «عدهای در پیک باشند» مشکل داره. یعنی شرکت با اینکه مالیات بده، تا پول اون مالیات رو بدهند به بقیه مردم که خونه بشینند و کار نکنند، مشکلی نداره. فقط میگه اگه قرار باشه «عدهای در پیک باشند»، نمیتونم سرپا بمونم، که بعد مالیات بدم.
وقتی یاد کتابش افتادم که یک جلسه از مدیران هیتاچی رو دیدم که داشتند درباره تحول در بازدهی این شرکت صحبت میکردند، و یکی از چالشهایی که داشتند نوسان کیفیت در خط بود. هیتاچی جزء شرکتهاییه که آدمهایی توش کار میکردند که خلاصهای از فرهنگ «عشق به حرفه» در اونها دیده میشد. مثل همون پیرمردهایی که شصت ساله یک کار ثابت رو دارند انجام میدن، و هنوز دارند دقیق انجام میدن. تا وقتی چنین کسی هست، لازم نیست حتی بری بالاسرش وضعیت رو چک کنی. چون خودش میدونه که کیفیت روی دوش خودشه. اما مشکل وقتی پیش میاد که بازنشسته میشه، یا باید فرستاده بشه یه بخش دیگه، و در هر صورت باید یکی دیگه بیاد جاش، و اون فرد جدید خصوصیات آدم قبلی رو نداره. و این رو باید رفت بالاسرش. بنابراین یه جاهایی از خط هست که خیالت ازش راحته، و یه جاهایی هست که خیالت ازش راحت نیست. بنابراین توی محصولاتت، کیفیتی دیده میشه که از برند معتبر و محترمت انتظار میره، اما یه گوشهش یه سوتی بد دیده میشه. که ممکنه جزیی باشه، اما قابل اغماض نیست.
با ادبیاتی کاملا محترمانه و کاملا غیرمستقیم میخواستند بگن که باید مکانیزمی ایجاد کنیم که دیگه نیازی به این افراد نباشه. چون درسته پیک کیفیت هستند، اما وجودشون حالت سینوسی ایجاد میکنه. ما بیشتر ازینکه به پیک نیاز داشته باشیم، به کیفیت استیبل نیاز داریم.
و این با نظر گریبر تضادهایی ایجاد میکنه. ازین جهت که مشاغلی که هویت میسازند، و طبعا تبعات سایکولوژیک ندارند، دارند به چوب لای چرخ تبدیل میشن. چون به نفع شرکت، و سپس به نفع مصرفکنندهست، که سطح کار کارگر بیاد پایین (درجه خود وقف کردنی که لازم داره بیاد پایین)، و بعبارتی درجه بولشت بودنش بره بالا، و در عوض همه کارگرها همسطح باشند.
راهکار گریبر اینه که یه عده داشته باشیم که در پیک باشند، و بقیه بیکار باشند و حقوق بیکاری یا درآمد رایگان دریافت کنند، و اینجوری بیمار روانی کمتری خواهیم داشت. چیزی که برای من قابل تأمل بود اینه که تصور میکردم اگر کسی بخواد با این راهکار مخالفتی کنه، با قسمت درآمد رایگانش مخالفت خواهد کرد، که «بار مالیاتیش روی شرکتها زیاد میشه، از پسش برنمیاییم». اما اون چیزی که در مقابلش قرار گرفته، با قسمت «عدهای در پیک باشند» مشکل داره. یعنی شرکت با اینکه مالیات بده، تا پول اون مالیات رو بدهند به بقیه مردم که خونه بشینند و کار نکنند، مشکلی نداره. فقط میگه اگه قرار باشه «عدهای در پیک باشند»، نمیتونم سرپا بمونم، که بعد مالیات بدم.
همیشه بیاطلاعی از دیگری، منجر به واکنشهای «چی میگن اینا؟» میشه. اما قاعدتا در یک جامعه باز و بهشت ارتباطات، نباید بیاطلاعی از دیگری رخ بده.
اما جامعه باز و ارتباطات فقط بسترند، هلدهنده چیزی نیستند. همونطور که وجود یک استخر استاندارد المپیک در یک شهر کوچک، بچههای اونجا رو اتوماتیک علاقمند به شنا نمیکنه (و ممکنه بگن کاش به جاش زمین فوتبال میساختید). مردم میتونند عمدا از دیگری بیخبر باشند، با اینکه همهچیز، رو بازی میشه، و مانعی برای ارتباط و تبادل نیست.
وقتی این اتفاق میفته که مدافعان پکیجی از سنتها، عادتها، هنجارها، ارزشها، حس میکنند شدت حملات به قدری بالاست که اگه برگردن توی قلعه و از داخل اونجا دفاع کنند، شانسشون بیشتره. و همین بینشون و دیگری فاصله میندازه. تا اینکه دچار جداشدگی از واقعیت میشن. به وضوح مشخصه که خیلیها، که مشکل نسل جدید رو انفصال از واقعیت میدونند، خودشون دچار همین مشکلند، و نمیتونند درک کنند این حجم از محبوبیت و اهمیتیافتگی حول یک خواننده که از لحاظ تکنیکی سرتر از بقیه نیست، چطور ممکن شده. چون تمام پروسهش خارج قلعه رخ داده، که اینها دیگه اونجا حاضر نبودند.
اما جامعه باز و ارتباطات فقط بسترند، هلدهنده چیزی نیستند. همونطور که وجود یک استخر استاندارد المپیک در یک شهر کوچک، بچههای اونجا رو اتوماتیک علاقمند به شنا نمیکنه (و ممکنه بگن کاش به جاش زمین فوتبال میساختید). مردم میتونند عمدا از دیگری بیخبر باشند، با اینکه همهچیز، رو بازی میشه، و مانعی برای ارتباط و تبادل نیست.
وقتی این اتفاق میفته که مدافعان پکیجی از سنتها، عادتها، هنجارها، ارزشها، حس میکنند شدت حملات به قدری بالاست که اگه برگردن توی قلعه و از داخل اونجا دفاع کنند، شانسشون بیشتره. و همین بینشون و دیگری فاصله میندازه. تا اینکه دچار جداشدگی از واقعیت میشن. به وضوح مشخصه که خیلیها، که مشکل نسل جدید رو انفصال از واقعیت میدونند، خودشون دچار همین مشکلند، و نمیتونند درک کنند این حجم از محبوبیت و اهمیتیافتگی حول یک خواننده که از لحاظ تکنیکی سرتر از بقیه نیست، چطور ممکن شده. چون تمام پروسهش خارج قلعه رخ داده، که اینها دیگه اونجا حاضر نبودند.
Anarchonomy
همیشه بیاطلاعی از دیگری، منجر به واکنشهای «چی میگن اینا؟» میشه. اما قاعدتا در یک جامعه باز و بهشت ارتباطات، نباید بیاطلاعی از دیگری رخ بده. اما جامعه باز و ارتباطات فقط بسترند، هلدهنده چیزی نیستند. همونطور که وجود یک استخر استاندارد المپیک در یک شهر کوچک،…
یکی نوشته بود با تیلور آمریکا هم صاحب خانواده سلطنتی شده (و اگه حجم پول و توجه پیرامونش رو مقایسه کنیم، خیلی جلوتر از خانواده سلطنتی انگلیسه، نه اینکه صرفا بدیلش باشه).
اما دقت نمیکنند که این فقط درباره یک فرد، که یک ملکه مدرن باشه یا نباشه، نیست. بلکه درباره مجموعه این نسله. ملکه آمریکایی، و لشکر طرفدارانش، در لاک دفاعی نیستند، بلکه به جمع «مردان ورزشدوست» هم نفوذ کردهاند. این رو باید گذاشت در کنار استراتژی مردی که در لاک دفاعی رفته، که ابتدا با صورتی شدن ورزش خشن مخالفت میکنه، و سپس میگه «تماشاچی ورزش، آلفا نیست. اونی که خودش ورزش میکنه آلفاست». یعنی نه تنها زمین رو به طرف مقابل واگذار میکنه، بلکه ازینکه قبلا روی اون زمین تسلط داشت هم ابراز ندامت میکنه، تا عقبنشینی رو شجاعانه جلوه بده.
دو سال از پیروزی ترامپ گذشته بود که داشت دوزاریشون میفتاد که ترامپ اونی که تصور میکردند همه زمینهای باخته رو از طرف مقابل پس میگیره و تقدیمشون میکنه، نیست. و من میپرسیدم اون چیزی که شما ازش دفاع میکنید چیست که هیچجا قدرت برنده شدن نداره؟ معمولا وقتی کار به این پرسش میرسه، وقتشه که به دو دسته تقسیم بشن. دسته اول به انکار ادامه میدن، و سعی میکنند روی اسب بگومگوها سواری کنند، تا ببینند چی پیش میاد. جردن پیترسون در این دستهست. دسته دوم سوارکاری دسته اول رو نشانه بیعار بودنشون نسبت به واقعیت میدونند، و همزمان هر اقدام رادیکالی رو هم بیفایده میبینند، با اینکه رادیکال بودن رو واکنشی طبیعی قلمداد میکنند (ژانر «زد بیست نفر رو کشت؟ چه فایده؟ ولی انتظار دیگهای داشتید؟»)، که نهایتا در عزلت شکستگرایی گوشهنشین میشن. ژانر ایرانی این شکستگرایی همون «امام زمان خودش بیاد درستش کنه ایشالا»ست که برای ما آشناست.
اما دقت نمیکنند که این فقط درباره یک فرد، که یک ملکه مدرن باشه یا نباشه، نیست. بلکه درباره مجموعه این نسله. ملکه آمریکایی، و لشکر طرفدارانش، در لاک دفاعی نیستند، بلکه به جمع «مردان ورزشدوست» هم نفوذ کردهاند. این رو باید گذاشت در کنار استراتژی مردی که در لاک دفاعی رفته، که ابتدا با صورتی شدن ورزش خشن مخالفت میکنه، و سپس میگه «تماشاچی ورزش، آلفا نیست. اونی که خودش ورزش میکنه آلفاست». یعنی نه تنها زمین رو به طرف مقابل واگذار میکنه، بلکه ازینکه قبلا روی اون زمین تسلط داشت هم ابراز ندامت میکنه، تا عقبنشینی رو شجاعانه جلوه بده.
دو سال از پیروزی ترامپ گذشته بود که داشت دوزاریشون میفتاد که ترامپ اونی که تصور میکردند همه زمینهای باخته رو از طرف مقابل پس میگیره و تقدیمشون میکنه، نیست. و من میپرسیدم اون چیزی که شما ازش دفاع میکنید چیست که هیچجا قدرت برنده شدن نداره؟ معمولا وقتی کار به این پرسش میرسه، وقتشه که به دو دسته تقسیم بشن. دسته اول به انکار ادامه میدن، و سعی میکنند روی اسب بگومگوها سواری کنند، تا ببینند چی پیش میاد. جردن پیترسون در این دستهست. دسته دوم سوارکاری دسته اول رو نشانه بیعار بودنشون نسبت به واقعیت میدونند، و همزمان هر اقدام رادیکالی رو هم بیفایده میبینند، با اینکه رادیکال بودن رو واکنشی طبیعی قلمداد میکنند (ژانر «زد بیست نفر رو کشت؟ چه فایده؟ ولی انتظار دیگهای داشتید؟»)، که نهایتا در عزلت شکستگرایی گوشهنشین میشن. ژانر ایرانی این شکستگرایی همون «امام زمان خودش بیاد درستش کنه ایشالا»ست که برای ما آشناست.
هزینه حرف زدن علیه خلیفه برای یک آخوند، کمتر از هزینهایه که بقیه برای همون کار میپردازند. چون حتی دادگاه آخوند هم جدا از دادگاه مردم عادیه، و زندانی هم که براش ترتیب داده شده، با زندان بقیه فرق داره. با این حال، از کل مجموعه طلاب، فقط اکبرنژاد این هزینه رو پذیرفته. اما حتی اون هم دغدغه دموکراسی نداره. از دید این تیپ از معدود آخوندهایی که خودشون ساکشون رو میبندن که برن زندان حکومت شیعی، مهمترین تهدید دور افتادن ایران از دموکراسی و لیبرالیسم نیست. بلکه دورافتادن مردم از آخونده، و مقصرش خرابکاریهای حکومتیه (و چون این دورافتادن در دهههای قبل کمرنگتر بوده، اینطور نتیجه میگیرند که پس مسئولان قبلی نظام بهتر از مسئولان امروزی اون هستند!).
یه چیزی هست که اینها نمیفهمند و نخواهند فهمید. هر مذهب یا مکتبی، تا وقتی سرپاست که باهوشهای جامعه «بخواهند» سرپا نگهش دارند؛ نه تا وقتی که مردم باش همراهند. به محض اینکه باهوشها نخوان براش کار کنند، رها خواهد شد تا به میرایی برسه. و مهم نیست چقدر سیاهلشکر پیرامونش حضور داره. خود اسلام اینطور متولد شد که باهوشهای حجاز تصمیم گرفتند از مذهب موجود بکشند بیرون.
هیچ آدم باهوشی دیگه برای دستگاه تشیع کار نخواهد کرد. بله، دقیقا همینقدر قطعیه.
یه چیزی هست که اینها نمیفهمند و نخواهند فهمید. هر مذهب یا مکتبی، تا وقتی سرپاست که باهوشهای جامعه «بخواهند» سرپا نگهش دارند؛ نه تا وقتی که مردم باش همراهند. به محض اینکه باهوشها نخوان براش کار کنند، رها خواهد شد تا به میرایی برسه. و مهم نیست چقدر سیاهلشکر پیرامونش حضور داره. خود اسلام اینطور متولد شد که باهوشهای حجاز تصمیم گرفتند از مذهب موجود بکشند بیرون.
هیچ آدم باهوشی دیگه برای دستگاه تشیع کار نخواهد کرد. بله، دقیقا همینقدر قطعیه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویوی اقیانوس افسردهکنندهترین ویو ممکن برای یه خونهست، چون حس تنها ماندن در یک سیاره خشن رو القاء میکنه؛ اما آدمهای مدرن دقیقا نگاه معکوسی دارند و برای بدست آوردن این ویو حتی در جای فلتی مثل فلوریدا با همدیگه رقابت میکنند، تا جایی که تا لب ساحل پیش میرن. چون حاضرند پول زیاد بدن تا آدم کمتری ببینند، یا اصلا نبینند. اما اقیانوس میاد جلوتر، ماسهها رو میشوره، و زیر پاشون رو خالی میکنه، و بشون میگه که باید برن کنار هم زندگی کنند. جایی دورتر از ساحل، که همدیگه رو بیشتر ببینند. آب داره بشون میگه پول نمیتونه شما رو از همنوعانتون جدا کنه. اگه هم بخواد جدا کنه من نمیذارم.
چیزی که در این نمودار دیده میشه اینه که تولید برق خورشیدی تگزاس از تولید برق زغالسنگ سبقت گرفت. اونم در ژانویه و فوریه که ابر زیاده.
چیزی که در این نمودار دیده نمیشه مقدار گازیه که میتونست جایگزین زغالسنگ بشه، و حالا لازم نیست بشه.
۱- خیلیها زیادی به نفت و گاز دل بستن. از جمله آخوند
۲- ایران برای سرپا شدن بعد از ۲۰۶۰ نیازی به نفت و گاز نداره
چیزی که در این نمودار دیده نمیشه مقدار گازیه که میتونست جایگزین زغالسنگ بشه، و حالا لازم نیست بشه.
۱- خیلیها زیادی به نفت و گاز دل بستن. از جمله آخوند
۲- ایران برای سرپا شدن بعد از ۲۰۶۰ نیازی به نفت و گاز نداره
این رو باید قاب کنند و به عنوان شاهکاری از
Self Own
روی دیوار ادارات و سازمانها و متروها و اماکن عمومی نصب کنند.
عکسی از ناوهای روسیه رو گذاشته و میگه «هرکس که فکر میکنه اوکراین میتونه روسیه رو شکست بده دیوانهست». ازون پنج تا شناوری که تو عکس هست، چهارتاش رو اوکراین تا الان غرق کرده.
قسمت دارکش اینه که اوکراین نمیتونه روسیه رو شکست بده، چون در برابر کمیت زیاد نیرو و تسلیحات که تحت فرمان تعدادی خلافکار وحشی هستند، باید معادلی از همون کمیت همراه معادلی از جسارت قرار بگیره تا بشه جواب گرفت، که نیست. کمیتش رو اوکراین نداره، و جسارتش رو غرب. اما اینکه کشوری کوچک و تخریبشده، که نیروی دریایی نداره، بتونه ناوگانت رو از بین ببره، یعنی تحقیر. ترکیب سمی شکست نخوردن، و تحقیر شدن، چیزیه که نه خودشون پیشبینی میکردند، و نه مالهکشهاشون در خارج. و بنابراین فرمولی برای توضیحش هم ندارند.
Self Own
روی دیوار ادارات و سازمانها و متروها و اماکن عمومی نصب کنند.
عکسی از ناوهای روسیه رو گذاشته و میگه «هرکس که فکر میکنه اوکراین میتونه روسیه رو شکست بده دیوانهست». ازون پنج تا شناوری که تو عکس هست، چهارتاش رو اوکراین تا الان غرق کرده.
قسمت دارکش اینه که اوکراین نمیتونه روسیه رو شکست بده، چون در برابر کمیت زیاد نیرو و تسلیحات که تحت فرمان تعدادی خلافکار وحشی هستند، باید معادلی از همون کمیت همراه معادلی از جسارت قرار بگیره تا بشه جواب گرفت، که نیست. کمیتش رو اوکراین نداره، و جسارتش رو غرب. اما اینکه کشوری کوچک و تخریبشده، که نیروی دریایی نداره، بتونه ناوگانت رو از بین ببره، یعنی تحقیر. ترکیب سمی شکست نخوردن، و تحقیر شدن، چیزیه که نه خودشون پیشبینی میکردند، و نه مالهکشهاشون در خارج. و بنابراین فرمولی برای توضیحش هم ندارند.
درآمد خانوادههای روس (نه اونایی که استوریشون رو از کافههای سنتپترزبورگ میبینید) بین ۶۰۰ تا ۱۰۰۰ دلاره، که حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ دلارش رو برای کالاهای مصرفی قسط میدن. و چنین خانوادههایی با خودشون میگن یه پسر اضافه داریم، اینو بفرستیم بره جنگ پاره بشه، یه پولی گیرمون بیاد.
درآمد خانوادههای ایرانی ۳۰۰ دلاره، یعنی به اندازه قسطی که روسها میدن. پسر اضافه هم زیاد دارند. اما طوری بیمیل هستند برای فرستادنش به سوریه، که حکومت مجبور میشه از افغانستان و پاکستان نیرو جمع کنه. این یه حالتی از کرختیه که نمونه مشابه خارجی نداره. یعنی حالتی که حال اینکه نقش طبیعی یک بدبخت رو ایفا کنند هم ندارند. مثلا نقش طبیعی یک بیخانمان که سه شبه در سرما خوابیده و غذای درستی نخورده، اینه که اگه ساندویچی دست یه رهگذر دید، مثل زامبی بشون حمله کنه و ساندویچ رو از دستش بقاپه. وقتی این نقش طبیعی رو نداشته باشه، حال اینکه این کار رو بکنه هم نداره. نه از روی اینکه انرژی نداشته باشه، بلکه از روی ناباوری درباره اینکه در اون موقعیت کار طبیعی همینه.
خیلیها در ایران فکر میکنند امنیتشون رو مدیون دستگاههای حکومت هستند. خیلیهای دیگه فکر میکنند دستگاههای حکومت کارهای نیستند، و امنیتشون رو مدیون مذهبی بودن مردم هستند. در حالی که امنیتشون رو مدیون کرختی بدبختها هستند. کافی بود این بدبختها، فقط اندکی، نقش طبیعیشون رو میپذیرفتند، تا همهچی خیلی بدتر بشه.
درآمد خانوادههای ایرانی ۳۰۰ دلاره، یعنی به اندازه قسطی که روسها میدن. پسر اضافه هم زیاد دارند. اما طوری بیمیل هستند برای فرستادنش به سوریه، که حکومت مجبور میشه از افغانستان و پاکستان نیرو جمع کنه. این یه حالتی از کرختیه که نمونه مشابه خارجی نداره. یعنی حالتی که حال اینکه نقش طبیعی یک بدبخت رو ایفا کنند هم ندارند. مثلا نقش طبیعی یک بیخانمان که سه شبه در سرما خوابیده و غذای درستی نخورده، اینه که اگه ساندویچی دست یه رهگذر دید، مثل زامبی بشون حمله کنه و ساندویچ رو از دستش بقاپه. وقتی این نقش طبیعی رو نداشته باشه، حال اینکه این کار رو بکنه هم نداره. نه از روی اینکه انرژی نداشته باشه، بلکه از روی ناباوری درباره اینکه در اون موقعیت کار طبیعی همینه.
خیلیها در ایران فکر میکنند امنیتشون رو مدیون دستگاههای حکومت هستند. خیلیهای دیگه فکر میکنند دستگاههای حکومت کارهای نیستند، و امنیتشون رو مدیون مذهبی بودن مردم هستند. در حالی که امنیتشون رو مدیون کرختی بدبختها هستند. کافی بود این بدبختها، فقط اندکی، نقش طبیعیشون رو میپذیرفتند، تا همهچی خیلی بدتر بشه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۳۹۰۰ دلار ندارم، ولی برای چنین دستگاهی مفته. اگه داشتم یکی میگرفتم تو خونه داشته باشم.
به امید روزی که از متخصصان کلهخراب سونو بینیاز بشیم.
Butterfly iQ3
به امید روزی که از متخصصان کلهخراب سونو بینیاز بشیم.
Butterfly iQ3
پوتین تاکر رو سه ساعت معطل کرد تا سر مصاحبه حاضر بشه. تو همون مصاحبه بش گفت تو میخواستی استخدام سازمان سیا بشی. و تو همون تایمی که هنوز در مسکو اقامت داره، ناوالنی رو کشت.
تو سیستمهای خلافکار، خلقیات پایینترین طبقه زندان، به بالاترین طبقات سیاست سرایت میکنه. این سبک «خرد کردن کسی که بت احترام میذاره، و احترام گذاشتن به اونی که خردت میکنه»، فرهنگ زندانه.
تو سیستمهای خلافکار، خلقیات پایینترین طبقه زندان، به بالاترین طبقات سیاست سرایت میکنه. این سبک «خرد کردن کسی که بت احترام میذاره، و احترام گذاشتن به اونی که خردت میکنه»، فرهنگ زندانه.
Anarchonomy
پوتین تاکر رو سه ساعت معطل کرد تا سر مصاحبه حاضر بشه. تو همون مصاحبه بش گفت تو میخواستی استخدام سازمان سیا بشی. و تو همون تایمی که هنوز در مسکو اقامت داره، ناوالنی رو کشت. تو سیستمهای خلافکار، خلقیات پایینترین طبقه زندان، به بالاترین طبقات سیاست سرایت میکنه.…
روسیه آدم کاردرست نداره. پاکستان داره، ولی روسیه نه. و شما میدونید نگاه من به پاکستان چه نگاهیه.
شاهان قدیم ما به شعرا پول میدادند تا از شاه تعریف و تمجید کنند. ولی این فقط به نارسیسیست بودن اون شاه مربوط نبود. شاه معمولا یک جنگجو بود، و تو محیط نظامی که توش زندگی میکرد حرف سخیف فضا رو پر میکرد. شاعر استخدام کردن در واقع خرجی بود که برای گوششون میکردند، تا گوششون کلمات تمیز، وزین، موزون، و معنادار بشنوه. همونطور که شما امروز وقتی به درآمد زیاد دست پیدا کنید، سریع میرید اسپیکرهایی میخرید که هرجفتش چندهزار دلار باشند، چون خوب شنیدن صدای خوب رو امتیاز پولدار بودن میدونید.
حاکمان نظامی ایران امروز اما، از سرباز صفر ارتش خودشون هم سطحپایینترند، بنابراین هیچوقت حس نمیکنند که چیزی کمه، که بعد خرج کنند که جبرانش کنند. اینها از حرف سخیف خسته نیستند، که بخوان به کلام وزین و پرمعنی پناه ببرند. بنابراین کسانی که قابلیت تولیدش رو دارند هیچ ارزشی براشون ندارند. اما مسئله دیگهای وجود داره که ازش مفری ندارند. و اون احساس بازندگیه. این حس در مغز بچهشیعه مذهبی کد شده، و فرقی نداره چندسالش باشه، و چندتا ستاره رو دوشش باشه. خانواده مذهبی ایرانی، از مذهبی که فرزندش رو باش بار میآورد، استفاده میکرد تا از همون بچه انتقام بگیره. به جرم اینکه زندهست. چون مذهب اصلیش زندگیستیزی بود. اون بچه چون زنده بود کافر بود. این بچه خیلی زود میفهمید داره تنبیه میشه، بدون اینکه دلیلش رو بفهمه. وقتی میفهمید داره تنبیه میشه که میدید خانوادههایی که مذهبی نیستند، زندگیای دارند که چیزهای بیشتری داره. از هرچیزی بیشتر، و متنوعتر. مثلا اگه خودش فقط مجاز بود یک یونیفرم مشکی بپوشه، اونها رو میدید که مجازند لباسهای دیگهای بپوشند. یا اگه خودش فقط مجاز بود مداحی گوش بده، اونها رو میدید که هزاران چیز دیگه گوش میدن. زورش نه به خانوادهش میرسید، نه به شخصیت خودش که توسط اونها تربیت شده. بنابراین به یک نوع حسادت مبتلا شد، که بیمارش کرد. و حسود منطق نداره. فقط حس داره. و چون منطق نداره حتی به اینکه داره به چه چیزهایی حسودی میکنه هم دقت نمیکرد. کارش رسید به جایی که به اینکه آنها غیر از قرآن، مثنوی هم دارند، حسودی کرد؛ و به اینکه به غیر از قرآن لای دیوان حافظ رو باز میکنند. براش مهم نبود شعر این شخصیتها چه ماهیتی دارند. فقط به شکل آبجکتهایی که اونطرف هست، و اینطرف نیست، میدید. و سپس به خودش گفت چرا خودمون از همونایی که اونا دارن نسازیم؟
این یک بیماری روانی پیچیدهست، و اگه تعجب میکنی که چطور میشه مولانا رو یک آبجکت دید، معنیش اینه که به آدمهای محیطت خوب نگاه نکردی و شناختی ازشون نداری. هرچند که بهرحال امواج واقعیت به زور شناخت رو بالا میبره. و یه روز پا میشی میبینی سایتهای خبری نوشتن مقام نظامی گفته در حال تولید شانزده هزار مولانا هستیم. و از خودت میپرسی «مگه لیوانه؟».
یکم جلوتر از اخبار باش. یکم فقط.
حاکمان نظامی ایران امروز اما، از سرباز صفر ارتش خودشون هم سطحپایینترند، بنابراین هیچوقت حس نمیکنند که چیزی کمه، که بعد خرج کنند که جبرانش کنند. اینها از حرف سخیف خسته نیستند، که بخوان به کلام وزین و پرمعنی پناه ببرند. بنابراین کسانی که قابلیت تولیدش رو دارند هیچ ارزشی براشون ندارند. اما مسئله دیگهای وجود داره که ازش مفری ندارند. و اون احساس بازندگیه. این حس در مغز بچهشیعه مذهبی کد شده، و فرقی نداره چندسالش باشه، و چندتا ستاره رو دوشش باشه. خانواده مذهبی ایرانی، از مذهبی که فرزندش رو باش بار میآورد، استفاده میکرد تا از همون بچه انتقام بگیره. به جرم اینکه زندهست. چون مذهب اصلیش زندگیستیزی بود. اون بچه چون زنده بود کافر بود. این بچه خیلی زود میفهمید داره تنبیه میشه، بدون اینکه دلیلش رو بفهمه. وقتی میفهمید داره تنبیه میشه که میدید خانوادههایی که مذهبی نیستند، زندگیای دارند که چیزهای بیشتری داره. از هرچیزی بیشتر، و متنوعتر. مثلا اگه خودش فقط مجاز بود یک یونیفرم مشکی بپوشه، اونها رو میدید که مجازند لباسهای دیگهای بپوشند. یا اگه خودش فقط مجاز بود مداحی گوش بده، اونها رو میدید که هزاران چیز دیگه گوش میدن. زورش نه به خانوادهش میرسید، نه به شخصیت خودش که توسط اونها تربیت شده. بنابراین به یک نوع حسادت مبتلا شد، که بیمارش کرد. و حسود منطق نداره. فقط حس داره. و چون منطق نداره حتی به اینکه داره به چه چیزهایی حسودی میکنه هم دقت نمیکرد. کارش رسید به جایی که به اینکه آنها غیر از قرآن، مثنوی هم دارند، حسودی کرد؛ و به اینکه به غیر از قرآن لای دیوان حافظ رو باز میکنند. براش مهم نبود شعر این شخصیتها چه ماهیتی دارند. فقط به شکل آبجکتهایی که اونطرف هست، و اینطرف نیست، میدید. و سپس به خودش گفت چرا خودمون از همونایی که اونا دارن نسازیم؟
این یک بیماری روانی پیچیدهست، و اگه تعجب میکنی که چطور میشه مولانا رو یک آبجکت دید، معنیش اینه که به آدمهای محیطت خوب نگاه نکردی و شناختی ازشون نداری. هرچند که بهرحال امواج واقعیت به زور شناخت رو بالا میبره. و یه روز پا میشی میبینی سایتهای خبری نوشتن مقام نظامی گفته در حال تولید شانزده هزار مولانا هستیم. و از خودت میپرسی «مگه لیوانه؟».
یکم جلوتر از اخبار باش. یکم فقط.
Anarchonomy
شاهان قدیم ما به شعرا پول میدادند تا از شاه تعریف و تمجید کنند. ولی این فقط به نارسیسیست بودن اون شاه مربوط نبود. شاه معمولا یک جنگجو بود، و تو محیط نظامی که توش زندگی میکرد حرف سخیف فضا رو پر میکرد. شاعر استخدام کردن در واقع خرجی بود که برای گوششون میکردند،…
شاید اگه مثل یک سنگ سرد نبودم نمیشد همه فلاکتی که میبینم رو تحمل کنم. یکی از بیشترین پیامهایی که دریافت میکنم این سواله که «چرا مینویسی؟ چرا اینارو میگی؟ چرا درباره بیماریهامون حرف میزنی؟».
مثل بچهای که انقدر تو یه اتاق حبسش کردن که اگه یه روز در رو باز کنند پنیک کنه و بره یه گوشه اتاق که تاریکتره سنگر بگیره. مردم ما طوری آسیب روانی دیدهاند، که اینکه حرفی زده نشه رو یک مزیت میبینند!
مثل بچهای که انقدر تو یه اتاق حبسش کردن که اگه یه روز در رو باز کنند پنیک کنه و بره یه گوشه اتاق که تاریکتره سنگر بگیره. مردم ما طوری آسیب روانی دیدهاند، که اینکه حرفی زده نشه رو یک مزیت میبینند!
Another World
Pegase
ترجیح میدیم به اینکه چقدر خوششانسیم فکر نکنیم، تا مجبور نشیم به این فکر کنیم که باید با این خوششانسی چه کنیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئوهای تولید شده توسط هوش مصنوعی سورا یه پرش بزرگ در کیفیت داره. اینجا نه تنها قطعه غیرعادیای در جزییات اطراف جاده نمیبینیم، بلکه فیزیک سایه ماشین هم متقاعدکنندهست. و این تازه ورژن اولیهست.
بدون شک اتحادیه اروپا سریعا وارد میشه تا دربارهش مقرراتی وضع کنه. از جمله لیبل زدن روی تصویر. مدیران شرکت انیمیشنسازی پیکسار از همین الان پنیک کردن. اما نگرانیهای دولتی، و نگرانیهای استودیوهای بزرگ، تا حد زیادی بی مورده. این تکنولوژی بیشتر، و یا حداقل در مرحله اول، تولیدکنندگان خرد رو هدف قرار میده. مثل کسانی که ویدئوهای تبلیغاتی میسازند.
بدون شک اتحادیه اروپا سریعا وارد میشه تا دربارهش مقرراتی وضع کنه. از جمله لیبل زدن روی تصویر. مدیران شرکت انیمیشنسازی پیکسار از همین الان پنیک کردن. اما نگرانیهای دولتی، و نگرانیهای استودیوهای بزرگ، تا حد زیادی بی مورده. این تکنولوژی بیشتر، و یا حداقل در مرحله اول، تولیدکنندگان خرد رو هدف قرار میده. مثل کسانی که ویدئوهای تبلیغاتی میسازند.
Anarchonomy
درآمد خانوادههای روس (نه اونایی که استوریشون رو از کافههای سنتپترزبورگ میبینید) بین ۶۰۰ تا ۱۰۰۰ دلاره، که حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ دلارش رو برای کالاهای مصرفی قسط میدن. و چنین خانوادههایی با خودشون میگن یه پسر اضافه داریم، اینو بفرستیم بره جنگ پاره بشه، یه پولی…
مثل فرد، که فرصتهای معدودی داره که از خریت بیرون بیاد، برای جامعه هم فرصتهای معدودی وجود داره تا از قفس قصههاش بیرون بیاد. اگه همه فرصتها رو از دست بده، دچار وهم مزمن میشه.
وقتی شعبه مکدانلد تو روسیه باز شد، ملت از کیفیت همبرگر متعجب نشدند، ازین متعجب بودند که دختر پشت پیشخوان با احترام باشون حرف میزد. همگی اومدن بیرون و از خودشون پرسیدن «مگه نباید اینطوری باشه که برای تهیه مایحتاج ضروریمون، که پولش هم میدادیم، بمون توهین کنن؟ پس این چیه؟ مگه نُرم زندگی اون نبود؟».
وقتی سه چهار نسل پشت سرهم زندگی سگی رو زیست کنند، و فرصتهای برونرفت ازش رو هم از دست بدن، اسیر یک نسخه جعلی از واقعیت میشن.
اینکه افراد مختلف واکنشهای مختلفی به این واقعیت جعلی نشون بدن تأثیری در اصل مسئله نداره. همه زامبیها هم مثل هم نیستند. یکیشون به دیوار خیره میشه، اون یکی سرش رو با ریتم ثابت میکوبه به همون دیوار.
وقتی شعبه مکدانلد تو روسیه باز شد، ملت از کیفیت همبرگر متعجب نشدند، ازین متعجب بودند که دختر پشت پیشخوان با احترام باشون حرف میزد. همگی اومدن بیرون و از خودشون پرسیدن «مگه نباید اینطوری باشه که برای تهیه مایحتاج ضروریمون، که پولش هم میدادیم، بمون توهین کنن؟ پس این چیه؟ مگه نُرم زندگی اون نبود؟».
وقتی سه چهار نسل پشت سرهم زندگی سگی رو زیست کنند، و فرصتهای برونرفت ازش رو هم از دست بدن، اسیر یک نسخه جعلی از واقعیت میشن.
اینکه افراد مختلف واکنشهای مختلفی به این واقعیت جعلی نشون بدن تأثیری در اصل مسئله نداره. همه زامبیها هم مثل هم نیستند. یکیشون به دیوار خیره میشه، اون یکی سرش رو با ریتم ثابت میکوبه به همون دیوار.