متا اعلام کرد در تریدز پستهای سیاسی رو برای کسانی که نویسنده پست رو فالو نمیکنند نشون نخواهد داد، تا کلا محتوای سیاسی رو پروموت نکنه، و باعث رنجش بسیاری شد. همونهایی که قبلا میگفتند فیسبوک زیادی در سیاست کشور ما دخالت داره و حتی نتیجه انتخابات رو هم میتونه تحت تأثیر بذاره.
کسانی که جیغ و داد سیاسی دارند، میدونند اگه مدیریت پلتفرم محتواشون رو به زور تو چشم مردم نکنه، مخاطب چندانی نخواهند داشت. بنابراین ازین تصمیم ناراضیاند.
این پدیده مختص دوران ماست. که رویکرد اگرسیو سیاستمداران به شبکههای ارتباطی، در نهایت منجر به سیاستزدایی از همون شبکهها بشه. در بیشتر دوران تاریخ، ترجیح سیاستمدار این بوده که عوام اصلا خبر نداشته باشند دولت داره چطور اداره میشه. اما در دوران ما کاملا برعکس شده و سیاستمدار بسیار مشتاقه تا خودش و شغلش رو وارد زندگی عوام کنه. با اینکه در کلیشهها، پادشاهان کسانی که عقده دیده شدن دارند معرفی شدهاند، اما غالبا شاه تمایلی به دیده شدن نداشت، چون اساسا اینکه رعیت آدم رو ببینه، مسئله مهم و ارزشمندی تلقی نمیکرد. این، قدرتمندان امروزی هستند که به شدت علاقه دارند توسط مردم عادی دیده بشن. حتی اگه منفی دیده بشن. و اینترنت برای اینها مثل غار پر از جواهر چهل دزد بغداد بود که یکی با یک ورد مخصوص بازش کرده بود. چون دیگه میتونستند این علاقه به دیده شدن و مهم قلمداد شدن رو به اوج خودش برسونند.
اما این رو پیشبینی نمیکردند که پس زدن افراد، که در رقابت سیاسی رایج و نرماله، به پس زدن خود سیاست هم کشیده بشه. فکر میکردند اینترنت یه چک سفیده که تا هرچقدر بخوان میتونند ازش خرج کنند. غافل از اینکه اینترنت همون قدر که قابلیت مجتمع کردن افراد رو داره، قابلیت پراکندنشون رو هم داره.
کسانی که جیغ و داد سیاسی دارند، میدونند اگه مدیریت پلتفرم محتواشون رو به زور تو چشم مردم نکنه، مخاطب چندانی نخواهند داشت. بنابراین ازین تصمیم ناراضیاند.
این پدیده مختص دوران ماست. که رویکرد اگرسیو سیاستمداران به شبکههای ارتباطی، در نهایت منجر به سیاستزدایی از همون شبکهها بشه. در بیشتر دوران تاریخ، ترجیح سیاستمدار این بوده که عوام اصلا خبر نداشته باشند دولت داره چطور اداره میشه. اما در دوران ما کاملا برعکس شده و سیاستمدار بسیار مشتاقه تا خودش و شغلش رو وارد زندگی عوام کنه. با اینکه در کلیشهها، پادشاهان کسانی که عقده دیده شدن دارند معرفی شدهاند، اما غالبا شاه تمایلی به دیده شدن نداشت، چون اساسا اینکه رعیت آدم رو ببینه، مسئله مهم و ارزشمندی تلقی نمیکرد. این، قدرتمندان امروزی هستند که به شدت علاقه دارند توسط مردم عادی دیده بشن. حتی اگه منفی دیده بشن. و اینترنت برای اینها مثل غار پر از جواهر چهل دزد بغداد بود که یکی با یک ورد مخصوص بازش کرده بود. چون دیگه میتونستند این علاقه به دیده شدن و مهم قلمداد شدن رو به اوج خودش برسونند.
اما این رو پیشبینی نمیکردند که پس زدن افراد، که در رقابت سیاسی رایج و نرماله، به پس زدن خود سیاست هم کشیده بشه. فکر میکردند اینترنت یه چک سفیده که تا هرچقدر بخوان میتونند ازش خرج کنند. غافل از اینکه اینترنت همون قدر که قابلیت مجتمع کردن افراد رو داره، قابلیت پراکندنشون رو هم داره.
معاملات سهام که از طریق دسترسی انحصاری به داده انجام شده باشه، غیرقانونیه. بعد از اینکه یه تیکه از بدنه هواپیمای بوئینگ وسط پرواز از جا کنده شد، یه نفر تو ردیت پرسید اگه داخل هواپیما باشی و ببینی یه تیکهش کنده شد، و همون لحظه روی پایین رفتن قیمت سهام شرکت سازنده شرط ببندی، جرم محسوب میشه؟ (چون داده سوراخ بودن هواپیما تا قبل ازینکه فرد اضطراری کنه، در اختیار مسافران همون هواپیماست فقط، نه بقیه فعالان بازار).
همه مشغول جر و بحث حقوقی دربارهش بودند و من داشتم به این فکر میکردم که اگه موضوع خیلی بزرگتر بود چی؟ اگه یه چیزی درباره آینده کشور ببینی که بقیه نمیبینند، میتونی برمبنای چیزی که میبینی شرط ببندی، که توی اون شرط مردم کشور ببازند؟
همه مشغول جر و بحث حقوقی دربارهش بودند و من داشتم به این فکر میکردم که اگه موضوع خیلی بزرگتر بود چی؟ اگه یه چیزی درباره آینده کشور ببینی که بقیه نمیبینند، میتونی برمبنای چیزی که میبینی شرط ببندی، که توی اون شرط مردم کشور ببازند؟
الان در یک شبکه اجتماعی هستم. بیشتر اعضاء آمریکایی هستند. افراد ثروتمند آمریکا هم اونجا هستند، و دارند با بقیه کاربران که هموطنشون هستند تبادل نظر میکنند. و گاهی فحش میخورند. یعنی کسانی که با جت شخصی تردد میکنند، و در کشورهای کارائیب عمارت شخصی دارند، و گاهی با سناتورها شام میخورند. و یک فلافلفروش از شیکاگو میاد باشون گفتگو میکنه.
نزدیک دو دههست در کنج فارسی شبکههای اجتماعی هستم و کاربر فعالشون حساب میشدم. و تا الان ثروتمند ایرانی ندیدم. انگار ایرانی یکی از فواید ثروت رو در امکان دور شدن از مردم میبینه، و بنابراین با وجود ثروت دیگه دلیلی نمیبینه در چنین محیطهایی حضور داشته باشه (البته غیر از شبکههای تصویری که امکان شوآف یکطرفه رو فراهم میکنند).
تربیت جنگلی راههای توسعه فرد رو محدود میکنه. توی جنگل چند راه برای توسعه وجود داره؟ یا در تمیز کردن شکم میمون شکار شده ماهر خواهی شد، یا در بریدن نی برای ساخت سقف. تا وقتی خبر نداشته باشی خارج این جنگل هم چیزی هست، بت بد نمیگذره. ولی ما میدونیم خارج جنگلمون چیزی هست. ما دیگه دیدیم ثروتمند نرمال میتونه چه شکلی باشه، و میبینیم که تو جنگل خودمون اگه ثروتمند هم بشیم باز مریضیم.
نزدیک دو دههست در کنج فارسی شبکههای اجتماعی هستم و کاربر فعالشون حساب میشدم. و تا الان ثروتمند ایرانی ندیدم. انگار ایرانی یکی از فواید ثروت رو در امکان دور شدن از مردم میبینه، و بنابراین با وجود ثروت دیگه دلیلی نمیبینه در چنین محیطهایی حضور داشته باشه (البته غیر از شبکههای تصویری که امکان شوآف یکطرفه رو فراهم میکنند).
تربیت جنگلی راههای توسعه فرد رو محدود میکنه. توی جنگل چند راه برای توسعه وجود داره؟ یا در تمیز کردن شکم میمون شکار شده ماهر خواهی شد، یا در بریدن نی برای ساخت سقف. تا وقتی خبر نداشته باشی خارج این جنگل هم چیزی هست، بت بد نمیگذره. ولی ما میدونیم خارج جنگلمون چیزی هست. ما دیگه دیدیم ثروتمند نرمال میتونه چه شکلی باشه، و میبینیم که تو جنگل خودمون اگه ثروتمند هم بشیم باز مریضیم.
میگه «تاکر که ژورنالیست نیست، پوتین هم که حرف جدیدی نزد، پس عملا یک مصاحبه نبود. یک شو برای جلب توجه بود، و عجیبه که ما هم این توجه رو بشون میدیم!».
درسته که نباید به اوباش توجه نشون داد، ولی همزمان نباید ازینکه بشون توجه میشه هم ترسید. چون در نهایت به ضررشونه.
این یکی از مواردیه که نه تنها شهروند جهانسومی، بلکه خود شهروند غربی هم متوجه نمیشه چرا همهچیز یه جوریه که انگار خدا با غرب است! مثل موقعیتی که یک نفر در عملی کاملا خائنانه به یک خلافکار غربستیز مجهز به بمب اتم تریبون میده تا از مواضع مالیخولیایی خودش دفاع کنه، و اون خلافکار هم به همه اون توجه و دیدهشدنی که مدنظرش بود میرسه، اما هرچیزی که میگه به سوژه جوک و تمسخر و میم تبدیل میشه، ضمن اینکه افکار عمومی اروپا رو، که موجودیت و تاریخشون رو زیر سوال برده، در دفاع از اوکراین مصممتر میکنه؛ طوری که انگار این دیده شدن خیلی هم خوب نبوده. که در نتیجه انگار حتی خائنهای غرب هم به نفعش کار میکنند!
برای این متوجه نمیشن چرا همهچی اینجوری پیش میره، که دقت نمیکنند آزادی، حتی اگه در سطح ایدهآل نباشه، که شامل آزادی کودن بودن و آزادی روسپیگری برای خلافکارها هم میشه، یک قدرت نرم ایجاد میکنه. این قدرت نمودهای مکانیکی و فیزیکی نداره. بنابراین شهروند جهانسومی، و خلافکار غربستیز، فکر میکنه وجود نداره، با اینکه اثرش هست، و مثلا میتونه قویترین قلدرها رو سکه یه پول کنه. و وقتی اثر نیرویی هست اما خودش دیده نمیشه، مثل حالتیه که خدا داره ازش طرفداری میکنه.
درسته که نباید به اوباش توجه نشون داد، ولی همزمان نباید ازینکه بشون توجه میشه هم ترسید. چون در نهایت به ضررشونه.
این یکی از مواردیه که نه تنها شهروند جهانسومی، بلکه خود شهروند غربی هم متوجه نمیشه چرا همهچیز یه جوریه که انگار خدا با غرب است! مثل موقعیتی که یک نفر در عملی کاملا خائنانه به یک خلافکار غربستیز مجهز به بمب اتم تریبون میده تا از مواضع مالیخولیایی خودش دفاع کنه، و اون خلافکار هم به همه اون توجه و دیدهشدنی که مدنظرش بود میرسه، اما هرچیزی که میگه به سوژه جوک و تمسخر و میم تبدیل میشه، ضمن اینکه افکار عمومی اروپا رو، که موجودیت و تاریخشون رو زیر سوال برده، در دفاع از اوکراین مصممتر میکنه؛ طوری که انگار این دیده شدن خیلی هم خوب نبوده. که در نتیجه انگار حتی خائنهای غرب هم به نفعش کار میکنند!
برای این متوجه نمیشن چرا همهچی اینجوری پیش میره، که دقت نمیکنند آزادی، حتی اگه در سطح ایدهآل نباشه، که شامل آزادی کودن بودن و آزادی روسپیگری برای خلافکارها هم میشه، یک قدرت نرم ایجاد میکنه. این قدرت نمودهای مکانیکی و فیزیکی نداره. بنابراین شهروند جهانسومی، و خلافکار غربستیز، فکر میکنه وجود نداره، با اینکه اثرش هست، و مثلا میتونه قویترین قلدرها رو سکه یه پول کنه. و وقتی اثر نیرویی هست اما خودش دیده نمیشه، مثل حالتیه که خدا داره ازش طرفداری میکنه.
باید از بایدن حلالیت بطلبم.
وقتی خبرنگار در مورد حواسپرتی و از دست دادن حافظهش پرسید، گفت هیچکدومتون تصور نمیکردید نصف کارهایی که تونستم انجام بدم رو بتونم انجام بدم.
حق با توعه پیرمرد. کشور تو آدمهایی میسازه که جنازههاشون دستاوردهای بیشتری از زندههای کشور من دارند. عذر منی که اینجا رو دیدم و بش عادت کردم موجهه، ولی اون خبرنگار و کسانی مثل اون که در کشور خودت هستن رو حلال نکن. اونها تو مملکتشون بارها بازدهی بالا رو دیدن و باز دربارهت تردید کردند.
وقتی خبرنگار در مورد حواسپرتی و از دست دادن حافظهش پرسید، گفت هیچکدومتون تصور نمیکردید نصف کارهایی که تونستم انجام بدم رو بتونم انجام بدم.
حق با توعه پیرمرد. کشور تو آدمهایی میسازه که جنازههاشون دستاوردهای بیشتری از زندههای کشور من دارند. عذر منی که اینجا رو دیدم و بش عادت کردم موجهه، ولی اون خبرنگار و کسانی مثل اون که در کشور خودت هستن رو حلال نکن. اونها تو مملکتشون بارها بازدهی بالا رو دیدن و باز دربارهت تردید کردند.
کار منتور این نیست که تکنیک خاصی رو بت یاد بده. کارش اینه که جاهایی که اذیتت میکنه رو کشف کنه، و به سمتشون هلت بده، چون خودت به سمتشون نخواهی رفت، با اینکه ممکنه یاقوتهایی که دنبالشون هستی زیر همون سنگهایی باشه که میترسی زیر پات بره و زمین بخوری و دردت بیاد. بدون منتور، کشف جاهایی که اذیتت میکنه روی دوش خودت میفته.
یکی از جاهایی که اذیتت میکنه اون جاییه که حس میکنی هیچ ابزاری برای اینکه بفهمی چه خبره رو نداری، و مثل بچهای که بدون پول در بازار رها شده، هراسان و سراسیمه میشی. فاصله بین یک دیدگاه، و دیدگاه آلترناتیو، دقیقا همونجاست. که مثل پریدن از یک نردبان، به یک نردبان دیگهست. هر دو تکیهگاه خوبی هستند، اما همون فاصله کوتاه که بینشون معلق هستی، کافیه که از پریدن اکراه داشته باشی. چون این وحشت وجود داره که نکنه این لحظات کوتاه تعلیق، ادامه پیدا کنند. بیخبر ازینکه تو همون حالت تعلیق چیزهای زیادی وجود داره که درباره خودت کشف کنی.
رها نکردن کامفورت زون رو طوری تعریف کردهاند که انگار یک منش پسیوه. اما برعکس، یک تفرعن فعالانهست. و تفرعن از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. حس اینکه ابزارهای لازم برای فهمیدن چیزهایی که میخوای درکشون کنی رو نداری، حس ضعیف بودنه. حس خدا نبودنه. حس محدود بودنه. اما نمیخوای اینها باشی، که حسشون اذیتت میکنه. میخوای باشکوه باشی، میخوای همه لنگت باشند نه اینکه لنگ چیزی باشی، میخوای همهچی رو بدونی، همهچی زیر سیطره نگاهت باشه. میخوای خدایی باشی که در قفس بدن گیر کرده. بنابراین از هر ناحیهای که ازین رویا دورت کنه، دوری میکنی.
یکی از جاهایی که اذیتت میکنه اون جاییه که حس میکنی هیچ ابزاری برای اینکه بفهمی چه خبره رو نداری، و مثل بچهای که بدون پول در بازار رها شده، هراسان و سراسیمه میشی. فاصله بین یک دیدگاه، و دیدگاه آلترناتیو، دقیقا همونجاست. که مثل پریدن از یک نردبان، به یک نردبان دیگهست. هر دو تکیهگاه خوبی هستند، اما همون فاصله کوتاه که بینشون معلق هستی، کافیه که از پریدن اکراه داشته باشی. چون این وحشت وجود داره که نکنه این لحظات کوتاه تعلیق، ادامه پیدا کنند. بیخبر ازینکه تو همون حالت تعلیق چیزهای زیادی وجود داره که درباره خودت کشف کنی.
رها نکردن کامفورت زون رو طوری تعریف کردهاند که انگار یک منش پسیوه. اما برعکس، یک تفرعن فعالانهست. و تفرعن از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. حس اینکه ابزارهای لازم برای فهمیدن چیزهایی که میخوای درکشون کنی رو نداری، حس ضعیف بودنه. حس خدا نبودنه. حس محدود بودنه. اما نمیخوای اینها باشی، که حسشون اذیتت میکنه. میخوای باشکوه باشی، میخوای همه لنگت باشند نه اینکه لنگ چیزی باشی، میخوای همهچی رو بدونی، همهچی زیر سیطره نگاهت باشه. میخوای خدایی باشی که در قفس بدن گیر کرده. بنابراین از هر ناحیهای که ازین رویا دورت کنه، دوری میکنی.
آمار طلاق در پرجمعیتترین استانهای ایران، تفاوتی با آمار طلاق سوئد نداره. در حالی که هزینه انجام طلاق در سوئد معادل صد یوروئه، که در تناسب با بقیه هزینهها و درآمدها، عملا رایگانه؛ و زنان سوئدی هم همه مستقل و متکی به درآمد خود هستند. یعنی در کشوری که زنان به شدت وابستهاند، و هزینههای طلاق به شدت بالاست، آمار طلاق با آمار کشوری که طلاق گرفتن از گرفتن بلیت کنسرت راحتتره، فرقی نداره.
فضای غرق شده در سیاست ایران، فرصتی برای اینکه درباره چیزی غیر از «تنها علت موجود» بودن حاکمیت دینی فاشیستهای مذهبی صحبت بشه نمیده. اما باید درباره عقل ایرانی هم صحبت کرد. این آمارها، آمارهای جامعهای که مردم از عقلشون استفاده میکنند نیست. نیاز به عقل در موقعیتهای مختلف متفاوته. وقتی توی قایق با تکانهای شدید هستیم، باید بیشتر از عقلمون استفاده کنیم، تا وقتی روی تختمون تو اتاقمون دراز کشیدیم. ازدواج یک پروژه گرانقیمته. ولی نه برای یک سوئدی. اون ازین موقعیت لاکشری برخورداره که بتونه با بیعقلی بیشتری واردش بشه، و سپس ازش خارج بشه. اگه یک ایرانی، با توجه به قایقی که توشه، هم همونطوری وارد و خارج بشه، یعنی خیلی بیعقلتر از هر بیعقلی در هرجای دنیاست.
فضای غرق شده در سیاست ایران، فرصتی برای اینکه درباره چیزی غیر از «تنها علت موجود» بودن حاکمیت دینی فاشیستهای مذهبی صحبت بشه نمیده. اما باید درباره عقل ایرانی هم صحبت کرد. این آمارها، آمارهای جامعهای که مردم از عقلشون استفاده میکنند نیست. نیاز به عقل در موقعیتهای مختلف متفاوته. وقتی توی قایق با تکانهای شدید هستیم، باید بیشتر از عقلمون استفاده کنیم، تا وقتی روی تختمون تو اتاقمون دراز کشیدیم. ازدواج یک پروژه گرانقیمته. ولی نه برای یک سوئدی. اون ازین موقعیت لاکشری برخورداره که بتونه با بیعقلی بیشتری واردش بشه، و سپس ازش خارج بشه. اگه یک ایرانی، با توجه به قایقی که توشه، هم همونطوری وارد و خارج بشه، یعنی خیلی بیعقلتر از هر بیعقلی در هرجای دنیاست.
داشت به بچهها میگفت بهشت جاییه که همه خوشبختند و هیچ ناراحتی وجود نداره، و تا ابد اونجا هستند. یکی از بچهها پرسید اگه همیشگی باشه که آدم حوصلهش سر میره. گفت اونجا دائم همهچیز تازه میشه، و برای همین حوصله کسی سر نمیره.
بعد کلاس بش گفتم اگه در بهشت زمان وجود داره، که تو میگی وجود داره، نمیشه ناراحتی وجود نداشته باشه. چون حتی اگه همهچیز لذتبخش باشه، گذر زمان لذتهای قبلی رو پشت سرت قرار میده، و این پشت سر قرار گرفتن حس از دست رفتن و تمام شدن میده، و ناراحتکنندهست.
گفت به من همین اندازه که تو کلاس گفتم حقوق میدن.
بعد کلاس بش گفتم اگه در بهشت زمان وجود داره، که تو میگی وجود داره، نمیشه ناراحتی وجود نداشته باشه. چون حتی اگه همهچیز لذتبخش باشه، گذر زمان لذتهای قبلی رو پشت سرت قرار میده، و این پشت سر قرار گرفتن حس از دست رفتن و تمام شدن میده، و ناراحتکنندهست.
گفت به من همین اندازه که تو کلاس گفتم حقوق میدن.
میگفت ما مشکل فرهنگی داریم که پولدار یا تحصیلکرده هندی که کمی دستش به دهنش رسیده، بلافاصله میگه «شاشیدم در این کشور و فرهنگش و هرچی که هست» و مهاجرت میکنه و وقتی جای پاش سفت شد دست چندنفر دیگه از هموطنانش رو میگیره که اونا هم بتونند فرار کنند، اما ایرانی میگه «وای قورمه سبزی مامان.. کاش مجبور نبودم مهاجرت کنم.. وای لعنت بهتون که آوارهمون کردید». که البته به دلایلی نامعلوم به زندگی در سندیگو میگه آوارگی!
گفتم کاش مشکل به قورمهسبزی ختم میشد. ایران در چشم اینها حکم بتی رو داره که کثافتش رو هم میپسندند. که یعنی چون کثافت ایران است، کثافت خوبیست! و این کثافتپسندی، قوه تشخیص خوب و بد، خیر و شر، غلط و درست، و حتی زشت و زیبا رو ازشون گرفته. ما مشکل داریم، که به راحتی تو پروفایل لینکدینشون چندسالی که برای شرکتهای ایرانی که به حکومت سرویس دادهاند و میدهند، کار میکردند رو هم در رزومه قرار دادن. مشکل از ماست که شرم نمیکنند، و مشکل از ماست که اجازه دادیم شرم نکنند.
گفتم کاش مشکل به قورمهسبزی ختم میشد. ایران در چشم اینها حکم بتی رو داره که کثافتش رو هم میپسندند. که یعنی چون کثافت ایران است، کثافت خوبیست! و این کثافتپسندی، قوه تشخیص خوب و بد، خیر و شر، غلط و درست، و حتی زشت و زیبا رو ازشون گرفته. ما مشکل داریم، که به راحتی تو پروفایل لینکدینشون چندسالی که برای شرکتهای ایرانی که به حکومت سرویس دادهاند و میدهند، کار میکردند رو هم در رزومه قرار دادن. مشکل از ماست که شرم نمیکنند، و مشکل از ماست که اجازه دادیم شرم نکنند.
باتشکر از مجاهدین خلق، که ۲۲ بهمن رو در خارج از کشور جشن میگیرند، بابت انتشار این مطلب که در بخش لشکری داعش شیعه، بودجه نماینده خلیفه در سپاه بیشتر از بودجه دانشگاه مالک اشتر است، که اگر چهارتا پروژهی به سرانجام رسیده برای همون سپاه انجام شده باشه، توسط همین دانشگاه بوده.
فقط لطف کنند دفعه بعد چیزی منتشر کنند که نمیدونیم.
فقط لطف کنند دفعه بعد چیزی منتشر کنند که نمیدونیم.
سه واقعیت درباره بزرگترامون وجود داشت که تو بچگی درست برعکس اون جوری که بود تصورش میکردیم:
فکر میکردیم کارهای آزاردهنده، تو حافظه اونها میمونه، و حرفهای آزاردهنده یادشون میره. فکر میکردیم دم ظهر سر و صدا کنیم و نذاریم بخوابن، یا بزنیم چیزی رو بشکنیم، یا دماغ کسی رو خونی کنیم، تا آخر عمر یادشون میمونه. اما همه اونها یادشون رفت، و همه حرفهایی که سوزونده بودشون یادشون موند.
فکر میکردیم چون بزرگترند میدونند دارن چیکار میکنند، و همه چیز رو باید به اونها سپرد. بعدا فهمیدیم اصلا نمیدونستن داشتن چیکار میکردن، و اصلا نباید کاری بشون سپرده میشد. مثل تشخیص اینکه بچهشون رو باید تو کدوم مدرسه ثبتنام کنند، و یا نکنند، و کِی وقت ازدواجشه، و کی براش خوبه، یا باید با پول چه کرد.
فکر میکردیم خانوادهشون ماییم و هرکی اون بیرونه غریبهست. بعدا فهمیدیم ما خانواده درجه دو بودیم. خانواده درجهیکشون اون بیرونه. مثلا پدر اصلیشون اون پیرمردهست که فرمانده کل قواست. داداش بزرگهشون رییسجمهوره. یه مرجع تقلید که نمیتونه حرف بزنه، خانداییشونه. پسر اصلیشون یه فوتبالیسته. و آخرسر به خانواده درجه یکشون گوش میکنند و از دیدن اونها ذوق میکنند.
فکر میکردیم کارهای آزاردهنده، تو حافظه اونها میمونه، و حرفهای آزاردهنده یادشون میره. فکر میکردیم دم ظهر سر و صدا کنیم و نذاریم بخوابن، یا بزنیم چیزی رو بشکنیم، یا دماغ کسی رو خونی کنیم، تا آخر عمر یادشون میمونه. اما همه اونها یادشون رفت، و همه حرفهایی که سوزونده بودشون یادشون موند.
فکر میکردیم چون بزرگترند میدونند دارن چیکار میکنند، و همه چیز رو باید به اونها سپرد. بعدا فهمیدیم اصلا نمیدونستن داشتن چیکار میکردن، و اصلا نباید کاری بشون سپرده میشد. مثل تشخیص اینکه بچهشون رو باید تو کدوم مدرسه ثبتنام کنند، و یا نکنند، و کِی وقت ازدواجشه، و کی براش خوبه، یا باید با پول چه کرد.
فکر میکردیم خانوادهشون ماییم و هرکی اون بیرونه غریبهست. بعدا فهمیدیم ما خانواده درجه دو بودیم. خانواده درجهیکشون اون بیرونه. مثلا پدر اصلیشون اون پیرمردهست که فرمانده کل قواست. داداش بزرگهشون رییسجمهوره. یه مرجع تقلید که نمیتونه حرف بزنه، خانداییشونه. پسر اصلیشون یه فوتبالیسته. و آخرسر به خانواده درجه یکشون گوش میکنند و از دیدن اونها ذوق میکنند.
ما برای بیزینس تربیت نشدیم. حتی اونهایی که در ایران با عنوان «تو پول درآوردن زرنگه» شناخته میشن، برای بیزینس تربیت نشدن، فقط راههای دور زدن موانع رو بهتر بلدند. و چون ایران جهنم موانعه، پاداش خوبی بابت دور زدنهاشون میگیرند.
مارک زوکربرگ، که روی کوهی از پول نشسته، خیلی راحت ویدئو ضبط میکنه و محصول شرکتش رو تبلیغ میکنه. عینک اپل رو استفاده میکنه، و دربارهش نظر میده و بعدش میگه چرا عینک شرکت خودش بهتره. انگار یک بازاریاب خردهپاست، نه یک میلیاردر. نه ثروتش، و نه غرورش، و نه قدرتش، مانع پروموت کردن محصول شرکتش نیست.
و ما.. که اگه درآمد یک روز زوکربرگ بمون میرسید سر و سامان پیدا میکردیم، ازینکه تابلوی نقاشیخط خودمون رو پروموت کنیم عاجزیم. و حتی اینکه بگیم «من میتوانم این کارها را به خوبی انجام دهم».
ما توی یک قفس بزرگ شدیم که سقفش کوتاهه، و مجبورمون کرده همیشه نشسته باشیم و زانوهامون رو جمع کنیم. و اگه یه روز ازش بیرون بیاییم مدتی طول میکشه تا بتونیم مثل آدم نرمال راه بریم.
مارک زوکربرگ، که روی کوهی از پول نشسته، خیلی راحت ویدئو ضبط میکنه و محصول شرکتش رو تبلیغ میکنه. عینک اپل رو استفاده میکنه، و دربارهش نظر میده و بعدش میگه چرا عینک شرکت خودش بهتره. انگار یک بازاریاب خردهپاست، نه یک میلیاردر. نه ثروتش، و نه غرورش، و نه قدرتش، مانع پروموت کردن محصول شرکتش نیست.
و ما.. که اگه درآمد یک روز زوکربرگ بمون میرسید سر و سامان پیدا میکردیم، ازینکه تابلوی نقاشیخط خودمون رو پروموت کنیم عاجزیم. و حتی اینکه بگیم «من میتوانم این کارها را به خوبی انجام دهم».
ما توی یک قفس بزرگ شدیم که سقفش کوتاهه، و مجبورمون کرده همیشه نشسته باشیم و زانوهامون رو جمع کنیم. و اگه یه روز ازش بیرون بیاییم مدتی طول میکشه تا بتونیم مثل آدم نرمال راه بریم.
در مورد انتخابات آمریکا دو «نمیدانم» دارم، که یکیش بزرگتر ازون یکیه.
اولیش اینه که نمیدونم رو چه حسابی و با چه فرمولی به این نتیجه رسیدند عدهای، که شانسی برای ترامپ قائل باشند. دور قبل همینجا نوشتم کسی که در دوره ریاستجمهوریش بحران کرونا با اون همه تلفات رخ داده باشه، نمیتونه برنده بشه، فرقی نداره کارنامهش مثبت باشه یا منفی. و شد آنچه شد. الان هم دموگرافی آمریکا امکان اینکه برنده بشه رو بش نمیده. دفعه قبل هم دموگرافی موثر بود، ولی الان خیلی بیشتر. طرفداران تیلور سوئیفت به سن رأی رسیدن، و ازون طرف تعداد زیادی از جمع محافظهکار به دیار باقی شتافتهاند. اینکه تا انتخابات چی پیش بیاد و این دو پیرمرد زنده میمونند اصلا یا نه رو، کسی نمیدونه. ولی با همین ترکیب و شرایط، برنده رو دموگرافی تعیین می کنه.
دومیش اینه که نمیدانم رو چه حسابی و با چه فرمولی به این نتیجه رسیدهاند عدهای که برنده شدن ترامپ به نفع ماست. فارغ ازینکه چه نظری درباره ترامپ داشته باشیم بابت حماسه فرودگاه بغداد بش مدیونیم. ولی اون فقط یک حرکت بود، نه یک سیاست. هرکسی که خوب شوت میزنه، لزوما فوتبالیست خوبی نیست.
اگه منظورشون از نفع ما، حمله نظامیه، که ترامپ جنگگریزتر از بایدنه. و طرفداران ترامپ هم ضدجنگتر از دموکراتها هستند. ورای این رقابت، کل آمریکا میلی به جنگ نداره. نه برای اینکه زورش رو نداره. بلکه چون به سطحی از «کفایت قدرت» رسیده، که دیگه نیازی به جنگ نداره! (این چیزیه که تو پادکستها نمیشنوید. چون به ندرت شهامت دارند بش اعتراف کنند). و اگه منظورشون از نفع ما، تحریمهاست، که ساختارش تغییر چندانی نکرده. و اگه قرار باشه چیزی دور زده بشه، تو دوره ترامپ هم دور زده میشد. و اتفاقا دموکراتها در طراحی تحریمها موذیترند. و اگه منظورشون از نفع ما، قطع واریزهای نقدیه، که بحمدالله داعش شیعه از بلاهتی برخورداره که وقتی میخوان بش پول هبه کنند هم کاری میکنه که همهچی بهم بخوره. که حمله حماس به اسراییل یک شب مانده به نقد شدن پول از آن جمله بود. از طرف دیگه، ترامپی که حاضره با رهبر کره شمالی بگو بخند کنه، به آخوند هم امتیاز خواهد داد اگر خدا خواهد. و اگه منظورشون از نفع ما، توقف شرارتهای منطقهایه، دارند روش زیادی حساب میکنند. اگه دوره ترامپ کمی غلاف کرده بودند به این دلیل بود که با پدیده نوظهوری مواجه شدند و خلیفه پنیک کرد. در صورت بازگشت ترامپ، اون پنیک تکرار نمیشه، چون دیگه نوظهور نیست.
مجموع این دو نمیدانم اینه که نمیدانم فازتان چیست.
اولیش اینه که نمیدونم رو چه حسابی و با چه فرمولی به این نتیجه رسیدند عدهای، که شانسی برای ترامپ قائل باشند. دور قبل همینجا نوشتم کسی که در دوره ریاستجمهوریش بحران کرونا با اون همه تلفات رخ داده باشه، نمیتونه برنده بشه، فرقی نداره کارنامهش مثبت باشه یا منفی. و شد آنچه شد. الان هم دموگرافی آمریکا امکان اینکه برنده بشه رو بش نمیده. دفعه قبل هم دموگرافی موثر بود، ولی الان خیلی بیشتر. طرفداران تیلور سوئیفت به سن رأی رسیدن، و ازون طرف تعداد زیادی از جمع محافظهکار به دیار باقی شتافتهاند. اینکه تا انتخابات چی پیش بیاد و این دو پیرمرد زنده میمونند اصلا یا نه رو، کسی نمیدونه. ولی با همین ترکیب و شرایط، برنده رو دموگرافی تعیین می کنه.
دومیش اینه که نمیدانم رو چه حسابی و با چه فرمولی به این نتیجه رسیدهاند عدهای که برنده شدن ترامپ به نفع ماست. فارغ ازینکه چه نظری درباره ترامپ داشته باشیم بابت حماسه فرودگاه بغداد بش مدیونیم. ولی اون فقط یک حرکت بود، نه یک سیاست. هرکسی که خوب شوت میزنه، لزوما فوتبالیست خوبی نیست.
اگه منظورشون از نفع ما، حمله نظامیه، که ترامپ جنگگریزتر از بایدنه. و طرفداران ترامپ هم ضدجنگتر از دموکراتها هستند. ورای این رقابت، کل آمریکا میلی به جنگ نداره. نه برای اینکه زورش رو نداره. بلکه چون به سطحی از «کفایت قدرت» رسیده، که دیگه نیازی به جنگ نداره! (این چیزیه که تو پادکستها نمیشنوید. چون به ندرت شهامت دارند بش اعتراف کنند). و اگه منظورشون از نفع ما، تحریمهاست، که ساختارش تغییر چندانی نکرده. و اگه قرار باشه چیزی دور زده بشه، تو دوره ترامپ هم دور زده میشد. و اتفاقا دموکراتها در طراحی تحریمها موذیترند. و اگه منظورشون از نفع ما، قطع واریزهای نقدیه، که بحمدالله داعش شیعه از بلاهتی برخورداره که وقتی میخوان بش پول هبه کنند هم کاری میکنه که همهچی بهم بخوره. که حمله حماس به اسراییل یک شب مانده به نقد شدن پول از آن جمله بود. از طرف دیگه، ترامپی که حاضره با رهبر کره شمالی بگو بخند کنه، به آخوند هم امتیاز خواهد داد اگر خدا خواهد. و اگه منظورشون از نفع ما، توقف شرارتهای منطقهایه، دارند روش زیادی حساب میکنند. اگه دوره ترامپ کمی غلاف کرده بودند به این دلیل بود که با پدیده نوظهوری مواجه شدند و خلیفه پنیک کرد. در صورت بازگشت ترامپ، اون پنیک تکرار نمیشه، چون دیگه نوظهور نیست.
مجموع این دو نمیدانم اینه که نمیدانم فازتان چیست.
اخیرا دوربینهای دیجیتالی که شکل آنالوگ دارند بین جوانها محبوبیت پیدا کرده. قاعدتا نباید اینطور میشد، چون ورود این نسل به دنیای عکاسی از طریق گوشی موبایل بوده، و کیفیت دوربینهای گوشی جهش چشمگیری داشته؛ بنابراین نباید به چنین دستگاه پیچیده و از مد افتادهای نیاز پیدا کنند. اگه صرفا یک ترند فشن بود، که حدس خیلیها این بود، باید تا الان فروکش میکرد. اما نکرد.
یکی از تئوریهای مطرح شده اینه که نسل جدید از شلوغی صفحه نمایش گوشی وقتی در محیط عکاسیه خسته شده و به کنترلهای مکانیکی پناه آورده، که هم میتونه حسشون کنه، هم مزاحم صفحه نیستند.
تئوری مهم و قابل تأملیه. طراحان رابط کاربری گوشیها حواسشون نیست دارند چیکار میکنند.
اما من یک تئوری تکمیلی دارم: ویدئویی شدن همهچیز گوشی رو وسیله فیلمبرداری جلوه داده. که گاهی معنی فضولی، و گاهی معنی «قشر موذی سوشال مدیا» میده (وقتی گوشیشون رو میگیرن به سمت چیزی، اتوماتیک این قضاوت ایجاد میشه که برای تیکتاک و اینستاگرام دارند محتوای جیغ و موقتی میسازند). اما دوربین با استایل آنالوگ این پیام رو میده که «من فقط میخوام عکس بگیرم، و فقط دید هنری دارم».
یکی از تئوریهای مطرح شده اینه که نسل جدید از شلوغی صفحه نمایش گوشی وقتی در محیط عکاسیه خسته شده و به کنترلهای مکانیکی پناه آورده، که هم میتونه حسشون کنه، هم مزاحم صفحه نیستند.
تئوری مهم و قابل تأملیه. طراحان رابط کاربری گوشیها حواسشون نیست دارند چیکار میکنند.
اما من یک تئوری تکمیلی دارم: ویدئویی شدن همهچیز گوشی رو وسیله فیلمبرداری جلوه داده. که گاهی معنی فضولی، و گاهی معنی «قشر موذی سوشال مدیا» میده (وقتی گوشیشون رو میگیرن به سمت چیزی، اتوماتیک این قضاوت ایجاد میشه که برای تیکتاک و اینستاگرام دارند محتوای جیغ و موقتی میسازند). اما دوربین با استایل آنالوگ این پیام رو میده که «من فقط میخوام عکس بگیرم، و فقط دید هنری دارم».
کار ذاتا مفید وجود نداره. یک کار مشخص، میتونه برای کسی مفید، و برای کس دیگری اتلاف عمر باشه. اگه زنگ زده باشند و گفته باشند برای صحبت کردن درباره سرمایهگذاری روی پروژهت فردا صبح ساعت هفت اینجا باش، برای یکی دقیقا ساعت هفت اونجا بودن یک نقطه کلیدی برای پیشرفت در زندگیه. اما برای یکی دیگه میتونه جرقه سقوط باشه، و بهتره نره، و با اینکه وقتی نرفت پشت سرش بگن «آدمی که نمیتونه صبح پاشه بیاد سر یک جلسه، به هیچجا نمیرسه». ذکاوت، شامل گاهی زدن به خاکی هم میشه. و زدن به خاکی نیاز به شهامت داره. و شهامت رو میشه بدست آورد.
ناراحتکنندهترین صحنه زندگی مردم اونجایی نیست که دارند لنگان لنگان راه میرن، یا از یک مرکز دیالیز به یک مرکز دیگه میرن. نه، شرمندگی پدر از ناتوانی خرید داروی فرزند بیمارش هم نیست. این کلیشه های ادبی رو باید کنار گذاشت. ناراحتکنندهترین صحنه، چک کردن دائمی مسیرشون با سپر ماشین جلویی، و ماشینهای کناری، و ماشینهای پشتسره. با چنین چککردنهای مادامالعمری، رانندهای خواهد بود که فحش نخواهد خورد. اما همزمان عمرش هم تلف خواهد شد. چون یه جاهایی، برای اینکه زندگی خودش رو بوجود بیاره، باید از مسیر خارج میشد. و قطعا فحش میخورد. و چون زندگی خودشون رو بوجود نیاوردن، مُرده بودند، و مرده راه میرفتند، و مرده غذا میخوردند، و مرده ازدواج میکردند. و شامل خیلیها میشن. خبر بد اینه که خیلی از عزیزانت خیلی وقته که مردهن. با اینکه سر و صدا دارند. با اینکه آزار و اذیت دارن. با اینکه دارند پول درمیارن و با اون پول یه کارهایی میکنند.
یه روز یه حسی بت میگه نباید معلم باشی. باید قاچاقچی باشی. شاید خندهدار به نظر بیاد، ولی کاملا جدی این مثال رو میزنم. اگه شواهد نشون بده حس درستیه، و قاچاقچی نشی، دیگه زندگی خودت رو نداری. زندگیت در اختیار کسانی خواهد بود که تو رو معلم میپسندند. و چون دیگه در اختیار خودت نیست، ازون به بعد میمیری. بله، دقیقا با قاچاقچی «نشدن» میمیری.
بسیار بسیار امیدوارم دیر نباشه اون روزی که خودت این رو میفهمی.
ناراحتکنندهترین صحنه زندگی مردم اونجایی نیست که دارند لنگان لنگان راه میرن، یا از یک مرکز دیالیز به یک مرکز دیگه میرن. نه، شرمندگی پدر از ناتوانی خرید داروی فرزند بیمارش هم نیست. این کلیشه های ادبی رو باید کنار گذاشت. ناراحتکنندهترین صحنه، چک کردن دائمی مسیرشون با سپر ماشین جلویی، و ماشینهای کناری، و ماشینهای پشتسره. با چنین چککردنهای مادامالعمری، رانندهای خواهد بود که فحش نخواهد خورد. اما همزمان عمرش هم تلف خواهد شد. چون یه جاهایی، برای اینکه زندگی خودش رو بوجود بیاره، باید از مسیر خارج میشد. و قطعا فحش میخورد. و چون زندگی خودشون رو بوجود نیاوردن، مُرده بودند، و مرده راه میرفتند، و مرده غذا میخوردند، و مرده ازدواج میکردند. و شامل خیلیها میشن. خبر بد اینه که خیلی از عزیزانت خیلی وقته که مردهن. با اینکه سر و صدا دارند. با اینکه آزار و اذیت دارن. با اینکه دارند پول درمیارن و با اون پول یه کارهایی میکنند.
یه روز یه حسی بت میگه نباید معلم باشی. باید قاچاقچی باشی. شاید خندهدار به نظر بیاد، ولی کاملا جدی این مثال رو میزنم. اگه شواهد نشون بده حس درستیه، و قاچاقچی نشی، دیگه زندگی خودت رو نداری. زندگیت در اختیار کسانی خواهد بود که تو رو معلم میپسندند. و چون دیگه در اختیار خودت نیست، ازون به بعد میمیری. بله، دقیقا با قاچاقچی «نشدن» میمیری.
بسیار بسیار امیدوارم دیر نباشه اون روزی که خودت این رو میفهمی.
میگن داریم تعجب نمیکنیم که انتخاباتشون محدودیت حجاب نداره. ولی دروغ میگن. دارن تعجب میکنند. همینکه حرص میخورن علامت اینه که دارند تعجب میکنند.
پخمگان قبیله «مرد میهن آبادی» با طعنه میگفتند «قیام زنانهتون بیشتر از مردها قربانی گرفت». یادتونه؟
پخمگی در جنگ، نابخشودنیه. چون گلولهها به کسی که خوب نگاه کردن رو بلد نیست رحم نمیکنند.
به توحش حکومتی علیه مخالفانش نگاه کنید. هیچ الگویی وجود نداره؟ البته که وجود داره. غیر از خشونتهای خیابانی، که اغلب رندومند، تقریبا تمام فعالیت ماشین سرکوب روی چهار گروه متمرکز شده: پهلویستها، رجویستها، کمونیستها، و اقلیتهای قومی که از اول انقلاب با زبان سرب داغ با تهران صحبت کردند. هر دم یک وبلاگنویس ازینور و یک سلبریتی ازونور که ربطی به این چهار گروه نداشتند، قربانی نشدند؟ آو کورس. اما الگوی اصلی همینه. چون تشکیلات امنیتی داعش شیعه رو هنوز پنجاه و هفتیها اداره میکنند، و اونها از همین چهار گروه فوبیا دارند. مَرد؟ مرد کیلو چنده؟ اینها مثل دستهای از کوسهها نیستند که هرجا بوی خون بیاد به همون سمت برن. اینها مثل دستهای از کفتارها هستند، که به سمت لاشهای میرن که یک شکارچی قابل روش نشسته. پهلویستها هنوز قابلند. میتونند فعالیتهایی در خیابان داشته باشند که بقیه انجام نمیدن. رجویستها هنوز قابلند. میتونند به جاهایی نفوذ کنند که بقیه نمیتونند. کمونیستها هنوز قابلند. میتونند طوری شبکهسازی کنند و طوری مطالبات معیشتی رو ایدئولوژیک کنند، که بقیه نمیتونند. اقلیتهای قومی هنوز قابلند. میتونند کارهایی انجام بدن که برای سه مرحله بعد مرکزنشین هم قفله. اما همه اینها روی لاشه ایدههای مُرده نشستهاند. دل بستن به خانواده پهلوی، یک ایده مردهست. کمونیسم، یک ایده مردهست. معجون اسلامی کمونیستی مجاهدین، یک ایده مردهست. و قومیتگرایی در قرن بیست و یکم، یک ایده مردهست. اما برای کفتار مهم نیست که همه اینها مردهست. هدفش فقط محاصره کردن شیرهاست. جنسیت هیچ اهمیتی براش نداره. برای همین برای دعوت بیحجابها به حوزههای اخذ رأی، دیگه رودربایستی هم نداره.
بابا know your enemy خواهشا.
پخمگان قبیله «مرد میهن آبادی» با طعنه میگفتند «قیام زنانهتون بیشتر از مردها قربانی گرفت». یادتونه؟
پخمگی در جنگ، نابخشودنیه. چون گلولهها به کسی که خوب نگاه کردن رو بلد نیست رحم نمیکنند.
به توحش حکومتی علیه مخالفانش نگاه کنید. هیچ الگویی وجود نداره؟ البته که وجود داره. غیر از خشونتهای خیابانی، که اغلب رندومند، تقریبا تمام فعالیت ماشین سرکوب روی چهار گروه متمرکز شده: پهلویستها، رجویستها، کمونیستها، و اقلیتهای قومی که از اول انقلاب با زبان سرب داغ با تهران صحبت کردند. هر دم یک وبلاگنویس ازینور و یک سلبریتی ازونور که ربطی به این چهار گروه نداشتند، قربانی نشدند؟ آو کورس. اما الگوی اصلی همینه. چون تشکیلات امنیتی داعش شیعه رو هنوز پنجاه و هفتیها اداره میکنند، و اونها از همین چهار گروه فوبیا دارند. مَرد؟ مرد کیلو چنده؟ اینها مثل دستهای از کوسهها نیستند که هرجا بوی خون بیاد به همون سمت برن. اینها مثل دستهای از کفتارها هستند، که به سمت لاشهای میرن که یک شکارچی قابل روش نشسته. پهلویستها هنوز قابلند. میتونند فعالیتهایی در خیابان داشته باشند که بقیه انجام نمیدن. رجویستها هنوز قابلند. میتونند به جاهایی نفوذ کنند که بقیه نمیتونند. کمونیستها هنوز قابلند. میتونند طوری شبکهسازی کنند و طوری مطالبات معیشتی رو ایدئولوژیک کنند، که بقیه نمیتونند. اقلیتهای قومی هنوز قابلند. میتونند کارهایی انجام بدن که برای سه مرحله بعد مرکزنشین هم قفله. اما همه اینها روی لاشه ایدههای مُرده نشستهاند. دل بستن به خانواده پهلوی، یک ایده مردهست. کمونیسم، یک ایده مردهست. معجون اسلامی کمونیستی مجاهدین، یک ایده مردهست. و قومیتگرایی در قرن بیست و یکم، یک ایده مردهست. اما برای کفتار مهم نیست که همه اینها مردهست. هدفش فقط محاصره کردن شیرهاست. جنسیت هیچ اهمیتی براش نداره. برای همین برای دعوت بیحجابها به حوزههای اخذ رأی، دیگه رودربایستی هم نداره.
بابا know your enemy خواهشا.
آپارتمانهای نوساز اروپا که با استانداردهای جدید ساخته شدهاند، مصرف انرژی معادل ۳.۵ کیلووات برمتربع در سال، برای سرمایش و گرمایش دارند. یعنی واحد ۶۰ متری فقط ۲۱۰ کیلووات در سال برای گرم کردن یا سرد کردن خانه لازم داره.
هفتاد درصد واحدهای مسکونی در ایران زیر ۱۰۰ متر هستند، ولی فرض میکنیم همشون صدمتری هستند. حدود ۳۰ میلیون واحد هم هستند. یعنی مجموعا ۳ میلیارد مترمربع. اگه قرار بود همشون ۳ و نیم کیلووات در سال مصرف کنند، سرمایش و گرمایش همگی به فقط ۲۸ هزار مگاوات در روز نیاز داشت. یعنی یک دهم مصرف فعلی بخش خانگی. یک فاکینگ دهم.
قطعا اینکه همه واحدهای مسکونی یک مملکت بزرگ رو به استاندارد روز اروپا رسوند، خیلی دور از ذهنه. ولی، همچنین، اگر یه روزی بمون میگفتند به زودی ده برابر مقداری که باید مصرف میشد، مصرف خواهیم داشت، دور از ذهن میاومد.
علاوه بر اینکه این مصرف داره یکی از غنیترین کشورهای دنیا رو عملا لخت میکنه، ازونجایی که نیروگاهها دارند مازوت میسوزانند، میشه گفت از هر ۱۰ سرطان یا حمله قلبی منجر به مرگ که منشأ آلودگی هوا دارند، ۹ تاش مربوط میشه به این که خونهها رو مثل یک عقبمانده ذهنی ساختیم.
این یک محاسبه سرانگشتی گوشه کاغذه، و اگه کسی کار آماری دقیق روش انجام بده، به تلفاتی مهیبتر خواهد رسید.
هفتاد درصد واحدهای مسکونی در ایران زیر ۱۰۰ متر هستند، ولی فرض میکنیم همشون صدمتری هستند. حدود ۳۰ میلیون واحد هم هستند. یعنی مجموعا ۳ میلیارد مترمربع. اگه قرار بود همشون ۳ و نیم کیلووات در سال مصرف کنند، سرمایش و گرمایش همگی به فقط ۲۸ هزار مگاوات در روز نیاز داشت. یعنی یک دهم مصرف فعلی بخش خانگی. یک فاکینگ دهم.
قطعا اینکه همه واحدهای مسکونی یک مملکت بزرگ رو به استاندارد روز اروپا رسوند، خیلی دور از ذهنه. ولی، همچنین، اگر یه روزی بمون میگفتند به زودی ده برابر مقداری که باید مصرف میشد، مصرف خواهیم داشت، دور از ذهن میاومد.
علاوه بر اینکه این مصرف داره یکی از غنیترین کشورهای دنیا رو عملا لخت میکنه، ازونجایی که نیروگاهها دارند مازوت میسوزانند، میشه گفت از هر ۱۰ سرطان یا حمله قلبی منجر به مرگ که منشأ آلودگی هوا دارند، ۹ تاش مربوط میشه به این که خونهها رو مثل یک عقبمانده ذهنی ساختیم.
این یک محاسبه سرانگشتی گوشه کاغذه، و اگه کسی کار آماری دقیق روش انجام بده، به تلفاتی مهیبتر خواهد رسید.
اگه زنش رو رها کنه هزاران دختر زیباتر و سکسیتر وجود دارند که در کسری از ثانیه جاش رو پر کنند. اما هیچکس جذابتر از زن خودش نیست. همیشه تو حافظهش هست که در روزهایی که یک مرد افتضاح بود و به خودکشی هم رسید، فقط همین یک زن میتونست کمکش کنه.
کم نیاوردن، آدم رو سکسی میکنه. و بقیه این رو حس خواهند کرد. مخصوصا کسانی که کمترین فاصله رو باش دارند.
کم نیاوردن، آدم رو سکسی میکنه. و بقیه این رو حس خواهند کرد. مخصوصا کسانی که کمترین فاصله رو باش دارند.
دیوید گریبر درباره مشاغل بولشت کتابی نوشته بود، که به این پدیده مدرن میپرداخت که اتوماسیون ملت رو بیکار نکرد، بلکه مشاغلی ایجاد کرد که عملا خاصیتی ندارند، و خود اون فردی که بش مشغوله هم میدونه که خاصیتی نداره (مثل کسانی که موظفند در ماشین رو برای مشتریان هتل باز کنند)، و با اینکه به روی خودش نمیاره اما چون هویتی براش ایجاد نمیکنه یک افکت روانی منفی داره، و همه این افکتها جمع میشه رو هم و یک وضعیت نابهنجار اجتماعی ایجاد میکنه.
وقتی یاد کتابش افتادم که یک جلسه از مدیران هیتاچی رو دیدم که داشتند درباره تحول در بازدهی این شرکت صحبت میکردند، و یکی از چالشهایی که داشتند نوسان کیفیت در خط بود. هیتاچی جزء شرکتهاییه که آدمهایی توش کار میکردند که خلاصهای از فرهنگ «عشق به حرفه» در اونها دیده میشد. مثل همون پیرمردهایی که شصت ساله یک کار ثابت رو دارند انجام میدن، و هنوز دارند دقیق انجام میدن. تا وقتی چنین کسی هست، لازم نیست حتی بری بالاسرش وضعیت رو چک کنی. چون خودش میدونه که کیفیت روی دوش خودشه. اما مشکل وقتی پیش میاد که بازنشسته میشه، یا باید فرستاده بشه یه بخش دیگه، و در هر صورت باید یکی دیگه بیاد جاش، و اون فرد جدید خصوصیات آدم قبلی رو نداره. و این رو باید رفت بالاسرش. بنابراین یه جاهایی از خط هست که خیالت ازش راحته، و یه جاهایی هست که خیالت ازش راحت نیست. بنابراین توی محصولاتت، کیفیتی دیده میشه که از برند معتبر و محترمت انتظار میره، اما یه گوشهش یه سوتی بد دیده میشه. که ممکنه جزیی باشه، اما قابل اغماض نیست.
با ادبیاتی کاملا محترمانه و کاملا غیرمستقیم میخواستند بگن که باید مکانیزمی ایجاد کنیم که دیگه نیازی به این افراد نباشه. چون درسته پیک کیفیت هستند، اما وجودشون حالت سینوسی ایجاد میکنه. ما بیشتر ازینکه به پیک نیاز داشته باشیم، به کیفیت استیبل نیاز داریم.
و این با نظر گریبر تضادهایی ایجاد میکنه. ازین جهت که مشاغلی که هویت میسازند، و طبعا تبعات سایکولوژیک ندارند، دارند به چوب لای چرخ تبدیل میشن. چون به نفع شرکت، و سپس به نفع مصرفکنندهست، که سطح کار کارگر بیاد پایین (درجه خود وقف کردنی که لازم داره بیاد پایین)، و بعبارتی درجه بولشت بودنش بره بالا، و در عوض همه کارگرها همسطح باشند.
راهکار گریبر اینه که یه عده داشته باشیم که در پیک باشند، و بقیه بیکار باشند و حقوق بیکاری یا درآمد رایگان دریافت کنند، و اینجوری بیمار روانی کمتری خواهیم داشت. چیزی که برای من قابل تأمل بود اینه که تصور میکردم اگر کسی بخواد با این راهکار مخالفتی کنه، با قسمت درآمد رایگانش مخالفت خواهد کرد، که «بار مالیاتیش روی شرکتها زیاد میشه، از پسش برنمیاییم». اما اون چیزی که در مقابلش قرار گرفته، با قسمت «عدهای در پیک باشند» مشکل داره. یعنی شرکت با اینکه مالیات بده، تا پول اون مالیات رو بدهند به بقیه مردم که خونه بشینند و کار نکنند، مشکلی نداره. فقط میگه اگه قرار باشه «عدهای در پیک باشند»، نمیتونم سرپا بمونم، که بعد مالیات بدم.
وقتی یاد کتابش افتادم که یک جلسه از مدیران هیتاچی رو دیدم که داشتند درباره تحول در بازدهی این شرکت صحبت میکردند، و یکی از چالشهایی که داشتند نوسان کیفیت در خط بود. هیتاچی جزء شرکتهاییه که آدمهایی توش کار میکردند که خلاصهای از فرهنگ «عشق به حرفه» در اونها دیده میشد. مثل همون پیرمردهایی که شصت ساله یک کار ثابت رو دارند انجام میدن، و هنوز دارند دقیق انجام میدن. تا وقتی چنین کسی هست، لازم نیست حتی بری بالاسرش وضعیت رو چک کنی. چون خودش میدونه که کیفیت روی دوش خودشه. اما مشکل وقتی پیش میاد که بازنشسته میشه، یا باید فرستاده بشه یه بخش دیگه، و در هر صورت باید یکی دیگه بیاد جاش، و اون فرد جدید خصوصیات آدم قبلی رو نداره. و این رو باید رفت بالاسرش. بنابراین یه جاهایی از خط هست که خیالت ازش راحته، و یه جاهایی هست که خیالت ازش راحت نیست. بنابراین توی محصولاتت، کیفیتی دیده میشه که از برند معتبر و محترمت انتظار میره، اما یه گوشهش یه سوتی بد دیده میشه. که ممکنه جزیی باشه، اما قابل اغماض نیست.
با ادبیاتی کاملا محترمانه و کاملا غیرمستقیم میخواستند بگن که باید مکانیزمی ایجاد کنیم که دیگه نیازی به این افراد نباشه. چون درسته پیک کیفیت هستند، اما وجودشون حالت سینوسی ایجاد میکنه. ما بیشتر ازینکه به پیک نیاز داشته باشیم، به کیفیت استیبل نیاز داریم.
و این با نظر گریبر تضادهایی ایجاد میکنه. ازین جهت که مشاغلی که هویت میسازند، و طبعا تبعات سایکولوژیک ندارند، دارند به چوب لای چرخ تبدیل میشن. چون به نفع شرکت، و سپس به نفع مصرفکنندهست، که سطح کار کارگر بیاد پایین (درجه خود وقف کردنی که لازم داره بیاد پایین)، و بعبارتی درجه بولشت بودنش بره بالا، و در عوض همه کارگرها همسطح باشند.
راهکار گریبر اینه که یه عده داشته باشیم که در پیک باشند، و بقیه بیکار باشند و حقوق بیکاری یا درآمد رایگان دریافت کنند، و اینجوری بیمار روانی کمتری خواهیم داشت. چیزی که برای من قابل تأمل بود اینه که تصور میکردم اگر کسی بخواد با این راهکار مخالفتی کنه، با قسمت درآمد رایگانش مخالفت خواهد کرد، که «بار مالیاتیش روی شرکتها زیاد میشه، از پسش برنمیاییم». اما اون چیزی که در مقابلش قرار گرفته، با قسمت «عدهای در پیک باشند» مشکل داره. یعنی شرکت با اینکه مالیات بده، تا پول اون مالیات رو بدهند به بقیه مردم که خونه بشینند و کار نکنند، مشکلی نداره. فقط میگه اگه قرار باشه «عدهای در پیک باشند»، نمیتونم سرپا بمونم، که بعد مالیات بدم.
همیشه بیاطلاعی از دیگری، منجر به واکنشهای «چی میگن اینا؟» میشه. اما قاعدتا در یک جامعه باز و بهشت ارتباطات، نباید بیاطلاعی از دیگری رخ بده.
اما جامعه باز و ارتباطات فقط بسترند، هلدهنده چیزی نیستند. همونطور که وجود یک استخر استاندارد المپیک در یک شهر کوچک، بچههای اونجا رو اتوماتیک علاقمند به شنا نمیکنه (و ممکنه بگن کاش به جاش زمین فوتبال میساختید). مردم میتونند عمدا از دیگری بیخبر باشند، با اینکه همهچیز، رو بازی میشه، و مانعی برای ارتباط و تبادل نیست.
وقتی این اتفاق میفته که مدافعان پکیجی از سنتها، عادتها، هنجارها، ارزشها، حس میکنند شدت حملات به قدری بالاست که اگه برگردن توی قلعه و از داخل اونجا دفاع کنند، شانسشون بیشتره. و همین بینشون و دیگری فاصله میندازه. تا اینکه دچار جداشدگی از واقعیت میشن. به وضوح مشخصه که خیلیها، که مشکل نسل جدید رو انفصال از واقعیت میدونند، خودشون دچار همین مشکلند، و نمیتونند درک کنند این حجم از محبوبیت و اهمیتیافتگی حول یک خواننده که از لحاظ تکنیکی سرتر از بقیه نیست، چطور ممکن شده. چون تمام پروسهش خارج قلعه رخ داده، که اینها دیگه اونجا حاضر نبودند.
اما جامعه باز و ارتباطات فقط بسترند، هلدهنده چیزی نیستند. همونطور که وجود یک استخر استاندارد المپیک در یک شهر کوچک، بچههای اونجا رو اتوماتیک علاقمند به شنا نمیکنه (و ممکنه بگن کاش به جاش زمین فوتبال میساختید). مردم میتونند عمدا از دیگری بیخبر باشند، با اینکه همهچیز، رو بازی میشه، و مانعی برای ارتباط و تبادل نیست.
وقتی این اتفاق میفته که مدافعان پکیجی از سنتها، عادتها، هنجارها، ارزشها، حس میکنند شدت حملات به قدری بالاست که اگه برگردن توی قلعه و از داخل اونجا دفاع کنند، شانسشون بیشتره. و همین بینشون و دیگری فاصله میندازه. تا اینکه دچار جداشدگی از واقعیت میشن. به وضوح مشخصه که خیلیها، که مشکل نسل جدید رو انفصال از واقعیت میدونند، خودشون دچار همین مشکلند، و نمیتونند درک کنند این حجم از محبوبیت و اهمیتیافتگی حول یک خواننده که از لحاظ تکنیکی سرتر از بقیه نیست، چطور ممکن شده. چون تمام پروسهش خارج قلعه رخ داده، که اینها دیگه اونجا حاضر نبودند.
Anarchonomy
همیشه بیاطلاعی از دیگری، منجر به واکنشهای «چی میگن اینا؟» میشه. اما قاعدتا در یک جامعه باز و بهشت ارتباطات، نباید بیاطلاعی از دیگری رخ بده. اما جامعه باز و ارتباطات فقط بسترند، هلدهنده چیزی نیستند. همونطور که وجود یک استخر استاندارد المپیک در یک شهر کوچک،…
یکی نوشته بود با تیلور آمریکا هم صاحب خانواده سلطنتی شده (و اگه حجم پول و توجه پیرامونش رو مقایسه کنیم، خیلی جلوتر از خانواده سلطنتی انگلیسه، نه اینکه صرفا بدیلش باشه).
اما دقت نمیکنند که این فقط درباره یک فرد، که یک ملکه مدرن باشه یا نباشه، نیست. بلکه درباره مجموعه این نسله. ملکه آمریکایی، و لشکر طرفدارانش، در لاک دفاعی نیستند، بلکه به جمع «مردان ورزشدوست» هم نفوذ کردهاند. این رو باید گذاشت در کنار استراتژی مردی که در لاک دفاعی رفته، که ابتدا با صورتی شدن ورزش خشن مخالفت میکنه، و سپس میگه «تماشاچی ورزش، آلفا نیست. اونی که خودش ورزش میکنه آلفاست». یعنی نه تنها زمین رو به طرف مقابل واگذار میکنه، بلکه ازینکه قبلا روی اون زمین تسلط داشت هم ابراز ندامت میکنه، تا عقبنشینی رو شجاعانه جلوه بده.
دو سال از پیروزی ترامپ گذشته بود که داشت دوزاریشون میفتاد که ترامپ اونی که تصور میکردند همه زمینهای باخته رو از طرف مقابل پس میگیره و تقدیمشون میکنه، نیست. و من میپرسیدم اون چیزی که شما ازش دفاع میکنید چیست که هیچجا قدرت برنده شدن نداره؟ معمولا وقتی کار به این پرسش میرسه، وقتشه که به دو دسته تقسیم بشن. دسته اول به انکار ادامه میدن، و سعی میکنند روی اسب بگومگوها سواری کنند، تا ببینند چی پیش میاد. جردن پیترسون در این دستهست. دسته دوم سوارکاری دسته اول رو نشانه بیعار بودنشون نسبت به واقعیت میدونند، و همزمان هر اقدام رادیکالی رو هم بیفایده میبینند، با اینکه رادیکال بودن رو واکنشی طبیعی قلمداد میکنند (ژانر «زد بیست نفر رو کشت؟ چه فایده؟ ولی انتظار دیگهای داشتید؟»)، که نهایتا در عزلت شکستگرایی گوشهنشین میشن. ژانر ایرانی این شکستگرایی همون «امام زمان خودش بیاد درستش کنه ایشالا»ست که برای ما آشناست.
اما دقت نمیکنند که این فقط درباره یک فرد، که یک ملکه مدرن باشه یا نباشه، نیست. بلکه درباره مجموعه این نسله. ملکه آمریکایی، و لشکر طرفدارانش، در لاک دفاعی نیستند، بلکه به جمع «مردان ورزشدوست» هم نفوذ کردهاند. این رو باید گذاشت در کنار استراتژی مردی که در لاک دفاعی رفته، که ابتدا با صورتی شدن ورزش خشن مخالفت میکنه، و سپس میگه «تماشاچی ورزش، آلفا نیست. اونی که خودش ورزش میکنه آلفاست». یعنی نه تنها زمین رو به طرف مقابل واگذار میکنه، بلکه ازینکه قبلا روی اون زمین تسلط داشت هم ابراز ندامت میکنه، تا عقبنشینی رو شجاعانه جلوه بده.
دو سال از پیروزی ترامپ گذشته بود که داشت دوزاریشون میفتاد که ترامپ اونی که تصور میکردند همه زمینهای باخته رو از طرف مقابل پس میگیره و تقدیمشون میکنه، نیست. و من میپرسیدم اون چیزی که شما ازش دفاع میکنید چیست که هیچجا قدرت برنده شدن نداره؟ معمولا وقتی کار به این پرسش میرسه، وقتشه که به دو دسته تقسیم بشن. دسته اول به انکار ادامه میدن، و سعی میکنند روی اسب بگومگوها سواری کنند، تا ببینند چی پیش میاد. جردن پیترسون در این دستهست. دسته دوم سوارکاری دسته اول رو نشانه بیعار بودنشون نسبت به واقعیت میدونند، و همزمان هر اقدام رادیکالی رو هم بیفایده میبینند، با اینکه رادیکال بودن رو واکنشی طبیعی قلمداد میکنند (ژانر «زد بیست نفر رو کشت؟ چه فایده؟ ولی انتظار دیگهای داشتید؟»)، که نهایتا در عزلت شکستگرایی گوشهنشین میشن. ژانر ایرانی این شکستگرایی همون «امام زمان خودش بیاد درستش کنه ایشالا»ست که برای ما آشناست.