یکی ازون روزهایی که بسیجیها پیادهرویشون رو با من همراه میشدند، تو یه خیابون نسبتا تاریک یه مرد میانسال سهتیغه ازینهایی که تو عمرشون یکبار هم ذکر تشهد رو نخوندن ولی حاضر بودند ماهی یکبار به رفسنجانی رأی بدن تا به خیال خودشون بازار ماشین از آشفتگی دربیاد، به یه دختره که حجاب نداشت و از کنارش گذشت تیکه انداخت. همون ژانر «من کاری با آخوندها ندارم ولی زنها هم خیلی بد شدن». همراه بسیجی ما هم پرید جلوش یه چیزی بدتر ازونی که به دختره گفته بود رو بش گفت. دختره کجا بود؟ دور شده بود. یه «آشغال» گفته بود و رفته بود. انواع فحشهای مربوط به ناموس و مادر و اینها بین این دو رد و بدل شد، و با کمی وساطت خاتمه پیدا کرد. اون یکی که همراهمون بود بش گفت مخت تاب داره؟ دختره راهشو کشید رفت، به تخمدانش هم نبود بلایی سرت میاد یا نه. چوب کی رو داری میخوری؟
بچه غیرتی ما بش گفت: «من اینجوری محاسبه نمیکنم. وظیفه من مربوط به خودمه، نه مربوط به همراهی دیگران».
من که هم لای اونها بزرگ شدم، و هم بچههای نسل جدید رو میشناسم، از عقبافتادگی که بقیه نسبت به یه بسیجی دارند، خندهم میگیره. وقتی میبینند دخترهای بیحجاب، برای فوتبالیستهایی خوشحالی میکنند که قبلا برای اونایی که دخترها رو کور میکردند خوش رقصی کردهاند، به خودشون و دیگران میگن «ما رو باش.. نزدیک بود برای آزادی کیا خون بدیم!». این یعنی عقب بودن از بسیجی. چون اون هر فکر بدوی و مرتجعانهای داره، مفهوم وظیفه رو درونیسازی کرده. اینکه هرکاری بکنه برای خودش کرده رو درونیسازی کرده. مهم نیست به پشتوانه چه عقاید مهملی تونسته این کار رو بکنه. و این در دنیای فیزیکی افکت میسازه. اگه همون قابلیت رو نتونی بروز بدی، تو دنیای فیزیکی مغلوبش میشی.
جنگ منطق خودش رو داره. هرچقدر هم یک طرف محق باشه، و هرچقدر انگیزه داشته باشه، و هرچقدر پشت سرش دعا خونده باشند، توی جبهه باید چیزی رو کنه که حداقل همارز چیزی باشه که طرف مقابل رو کرده. بینیاز بودن به پاداش، بینیاز بودن به تأیید دیگران، بینیاز بودن به نتیجه، همه مشخصاتی هستند که بضاعت جنگی ایجاد میکنند. یا باید همین مشخصات رو بتونی ارائه کنی، یا باید بتونی مشخصات دیگهای بدست بیاری که افکتش معادل افکت مشخصات طرف مقابل باشه.
من البته میدونم که جنگی در جریان نیست. صرفا اصطکاک و مختلسازی بیهدف بین همه طرفها در جریانه. ولی برای ثبت در تاریخ هم شده باید این مفاهیم و طرز کارشون رو شفاف کرد.
بچه غیرتی ما بش گفت: «من اینجوری محاسبه نمیکنم. وظیفه من مربوط به خودمه، نه مربوط به همراهی دیگران».
من که هم لای اونها بزرگ شدم، و هم بچههای نسل جدید رو میشناسم، از عقبافتادگی که بقیه نسبت به یه بسیجی دارند، خندهم میگیره. وقتی میبینند دخترهای بیحجاب، برای فوتبالیستهایی خوشحالی میکنند که قبلا برای اونایی که دخترها رو کور میکردند خوش رقصی کردهاند، به خودشون و دیگران میگن «ما رو باش.. نزدیک بود برای آزادی کیا خون بدیم!». این یعنی عقب بودن از بسیجی. چون اون هر فکر بدوی و مرتجعانهای داره، مفهوم وظیفه رو درونیسازی کرده. اینکه هرکاری بکنه برای خودش کرده رو درونیسازی کرده. مهم نیست به پشتوانه چه عقاید مهملی تونسته این کار رو بکنه. و این در دنیای فیزیکی افکت میسازه. اگه همون قابلیت رو نتونی بروز بدی، تو دنیای فیزیکی مغلوبش میشی.
جنگ منطق خودش رو داره. هرچقدر هم یک طرف محق باشه، و هرچقدر انگیزه داشته باشه، و هرچقدر پشت سرش دعا خونده باشند، توی جبهه باید چیزی رو کنه که حداقل همارز چیزی باشه که طرف مقابل رو کرده. بینیاز بودن به پاداش، بینیاز بودن به تأیید دیگران، بینیاز بودن به نتیجه، همه مشخصاتی هستند که بضاعت جنگی ایجاد میکنند. یا باید همین مشخصات رو بتونی ارائه کنی، یا باید بتونی مشخصات دیگهای بدست بیاری که افکتش معادل افکت مشخصات طرف مقابل باشه.
من البته میدونم که جنگی در جریان نیست. صرفا اصطکاک و مختلسازی بیهدف بین همه طرفها در جریانه. ولی برای ثبت در تاریخ هم شده باید این مفاهیم و طرز کارشون رو شفاف کرد.
همون دنیایی که آمار ۲۸ هزار کشته فلسطینی رو از تروریستهای «وزارت بهداشت» حماس میپذیرفت و به همون شکل منتشر میکرد، و روی اون تحلیل مینوشت و روی همون محتوا میساخت و روی همون واکنشهای عاطفی میداد، آمار رشد اقتصادی روسیه رو هم میپذیره و به همون شکل منتشر میکنه و روی همون تحلیل ارائه میکنه و روی همون نتیجهگیری میکنه.
گوشه ذهنتون نگه دارید بعدا لازمتون میشه.
گوشه ذهنتون نگه دارید بعدا لازمتون میشه.
تو نمایشگاه تازههای صنعت صوت، میشه تفاوت استراتژی چین و غرب رو به وضوح «شنید». شرکتهای چینی مشغول ساخت بلندگوها و کنسولهای کنترل هستند، که اجزاء مکانیکی و متریالی دارند، و زیادند، و دارند سر قیمت و راحتی حمل و نصب، و سایز، و دکور، گلوی همدیگه رو میدرند. و اون طرف غربیها مشغول پردازشگرهای صوتی، کنسولهای نرمافزاری، شعبدههای دیجیتال، و الگوریتمهای جدید هستند (یه چیزی مثل هارمونیک اکولایزر رو شخصا فکر نمیکردم چیز ممکنی باشه. ولی ممکن شده کاملا).
ازین حرفها که «چینیها دارن سریع میان جلو.. پنج سال پیش ده تا شرکت تو این نمایشگاه بود الان دویست تا اومدن» زیاد میشنویم، و سالهاست داریم میشنویم. مخصوصا از خود غربیها. اما با همه اینها، باز لنگیدن چینیها رو میشه دید. چون سرعت بالاست، و حجم گردش سرمایه هم بالاست، این لنگیدنه داره مخفی میشه. و گرنه کسی که اهل دقته باید یه سوال دیگه بپرسه: «کشوری با این ثروت هنگفت، و این زیرساخت صنعتی، و این زیرساخت دانشگاهی، و این تعداد نجومی از مهندس، که معدل همشون بالاست، و دولتی که همهجوره پشتشونه، نباید الان خیلی گستردهتر ازین کار میکرد؟».
با اینکه الان صحبت خروج سرمایه از چین مطرحه، که همینش هم اگه چندسال پیش میگفتی میخندیدن بت، اما به نظر میرسه مشکل فقط خروج سرمایه و سرمایهدار نیست. کالچر هم داره ازش بیرون میره. برخلاف تصور عوامانه، که تنها هزینه فرار پولدارها رو از خروج ارز از کشور میدونند، کوچ کارآفرین کالچر کارآفرینی رو هم میتونه با خودش از کشور ببره. و این خیلی خطرناکتر از خروج پوله.
ازین حرفها که «چینیها دارن سریع میان جلو.. پنج سال پیش ده تا شرکت تو این نمایشگاه بود الان دویست تا اومدن» زیاد میشنویم، و سالهاست داریم میشنویم. مخصوصا از خود غربیها. اما با همه اینها، باز لنگیدن چینیها رو میشه دید. چون سرعت بالاست، و حجم گردش سرمایه هم بالاست، این لنگیدنه داره مخفی میشه. و گرنه کسی که اهل دقته باید یه سوال دیگه بپرسه: «کشوری با این ثروت هنگفت، و این زیرساخت صنعتی، و این زیرساخت دانشگاهی، و این تعداد نجومی از مهندس، که معدل همشون بالاست، و دولتی که همهجوره پشتشونه، نباید الان خیلی گستردهتر ازین کار میکرد؟».
با اینکه الان صحبت خروج سرمایه از چین مطرحه، که همینش هم اگه چندسال پیش میگفتی میخندیدن بت، اما به نظر میرسه مشکل فقط خروج سرمایه و سرمایهدار نیست. کالچر هم داره ازش بیرون میره. برخلاف تصور عوامانه، که تنها هزینه فرار پولدارها رو از خروج ارز از کشور میدونند، کوچ کارآفرین کالچر کارآفرینی رو هم میتونه با خودش از کشور ببره. و این خیلی خطرناکتر از خروج پوله.
فوجیفیلم موفقیتش در فروش دوربینهاش رو مدیون خراب کردن تصویره. که متناقض به نظر میاد. چون هدف سازنده دوربین باید رسیدن به حداکثر کیفیت، و حداقلی کردن فاصله عکس با واقعیت باشه. اما رنگ رو طوری بهم میریخت که دیگه ربطی به واقعیت نداشت، ولی چون تم نوستالژیکی داشت، خیلیها رو جذب کرد. طوری که انگار مشتری داره بشون میگه «کیفیت پایینتر رو بم بده».
یک نمونه دیگه، ترند عکسهای مات در عروسیهاست. مثل این نمونه، که به عمد کیفیت تصویر رو پایین آوردن. طوری که انگار تمام پیشرفتهای بیست سال پیش دور ریخته بشه.
یک نمونه دیگه، ترند عکسهای مات در عروسیهاست. مثل این نمونه، که به عمد کیفیت تصویر رو پایین آوردن. طوری که انگار تمام پیشرفتهای بیست سال پیش دور ریخته بشه.
Anarchonomy
فوجیفیلم موفقیتش در فروش دوربینهاش رو مدیون خراب کردن تصویره. که متناقض به نظر میاد. چون هدف سازنده دوربین باید رسیدن به حداکثر کیفیت، و حداقلی کردن فاصله عکس با واقعیت باشه. اما رنگ رو طوری بهم میریخت که دیگه ربطی به واقعیت نداشت، ولی چون تم نوستالژیکی…
یک نمونه فجیعتر، افکت نویزیه که شرکت Arri
به دوربینهای سینمایی خودش اضافه کرده. این دیگه دوربین یک تینایجر نیست. دوربینیه که قیمت پایهش پنجاه هزار دلاره. و ازین عجیبتر اینه که غیرقابل بازیابیه. یعنی روی خود فایل خام اعمال میشه و دیگه نمیشه بعدا حذفش کرد. و ازین عجیبتر اینه که قبلا بافت این نویز، ملایمتر بود. و الان خشنترش کرده، و میگه مشتریانش ازش خواستن!
به دوربینهای سینمایی خودش اضافه کرده. این دیگه دوربین یک تینایجر نیست. دوربینیه که قیمت پایهش پنجاه هزار دلاره. و ازین عجیبتر اینه که غیرقابل بازیابیه. یعنی روی خود فایل خام اعمال میشه و دیگه نمیشه بعدا حذفش کرد. و ازین عجیبتر اینه که قبلا بافت این نویز، ملایمتر بود. و الان خشنترش کرده، و میگه مشتریانش ازش خواستن!
Anarchonomy
یک نمونه فجیعتر، افکت نویزیه که شرکت Arri به دوربینهای سینمایی خودش اضافه کرده. این دیگه دوربین یک تینایجر نیست. دوربینیه که قیمت پایهش پنجاه هزار دلاره. و ازین عجیبتر اینه که غیرقابل بازیابیه. یعنی روی خود فایل خام اعمال میشه و دیگه نمیشه بعدا حذفش…
تو صنعت هیچوقت به تقاضای مشتری نمیگن «چرا؟». میخوای آناناس رو پیتزات باشه؟ باشه، اینم پیتزا با آناناس. میخوای شلوارت پاره باشه؟ باشه، اینم شلوار پاره. میخوای عکست انقدر مات باشه که انگار موقع گرفتنش یکی تنه زده بت؟ باشه، اینم عکس مات. وظیفه شرکتها این نیست که بفهمند ملت چه مرگشونه.
واقعیت اینه که مردم «همرنگی با جماعت» رو مثل یک دین رسمی پذیرفتهاند، اما مثل هر دین رسمیای سعی میکنند ازش بگریزند. در عین حال که سعی میکنند دنبالهرو ترندها و عادتهای جدید باشند، تا عقب نمونند، که بش میگن فومو:
Fear of missing out
یا ترس جا ماندن
همزمان برای کنارهگیری از همون جماعت هم حرص میزنند. اگه کیفیت تصویر دوربینها انقدر بالا رفته باشه که دیگه به سختی بشه از واقعیت تفکیکش کرد، میره به سمت کیفیت بدتر تا از جمع کنارهگیری کنه. این متمایز بودن نیست، چون اون خلاقیت میخواد. این کنار بودنه. اگه با هوش مصنوعی بشه تصاویر زنان رو به نسخه برهنه اونها تبدیل کرد، میره سراغ مدل دیگهای از همون هوش مصنوعی که تصاویر برهنه زنان رو پوشیده کنه! نه به این دلیل که دنبال محتوای مناسبتری از اینترنته، بلکه به این دلیل که در کناره قرار بگیره. که بگه «همه اونجوریان، ما هم اینجوریایم».
این مرض، در حیطه مصرفگرایی خلاصه نمیشه، و اگه رد حرفهای سیاسی و اجتماعی که میزنند هم بگیرید، به همونجا میرسه.
واقعیت اینه که مردم «همرنگی با جماعت» رو مثل یک دین رسمی پذیرفتهاند، اما مثل هر دین رسمیای سعی میکنند ازش بگریزند. در عین حال که سعی میکنند دنبالهرو ترندها و عادتهای جدید باشند، تا عقب نمونند، که بش میگن فومو:
Fear of missing out
یا ترس جا ماندن
همزمان برای کنارهگیری از همون جماعت هم حرص میزنند. اگه کیفیت تصویر دوربینها انقدر بالا رفته باشه که دیگه به سختی بشه از واقعیت تفکیکش کرد، میره به سمت کیفیت بدتر تا از جمع کنارهگیری کنه. این متمایز بودن نیست، چون اون خلاقیت میخواد. این کنار بودنه. اگه با هوش مصنوعی بشه تصاویر زنان رو به نسخه برهنه اونها تبدیل کرد، میره سراغ مدل دیگهای از همون هوش مصنوعی که تصاویر برهنه زنان رو پوشیده کنه! نه به این دلیل که دنبال محتوای مناسبتری از اینترنته، بلکه به این دلیل که در کناره قرار بگیره. که بگه «همه اونجوریان، ما هم اینجوریایم».
این مرض، در حیطه مصرفگرایی خلاصه نمیشه، و اگه رد حرفهای سیاسی و اجتماعی که میزنند هم بگیرید، به همونجا میرسه.
Ode an den Bass
PaulWetz
اگه به اونی که به خودکشی فکر میکنه بگی سخت نگیره، اونی نیستی که میتونه کمکش کنه. با الاغ شدن میشه خیلی چیزها رو تحمل کرد. ولی قرار بوده الاغ نباشیم. هنر اینه که آدم بمونی و تحمل کنی. اگه این هنر رو نمیتونی بش منتقل کنی، ساکت باش. این کار تو نیست.
اجازه ندید کسانی تحت تأثیر قرارتون بدن که نمیدونند دنیای فیزیکی چطور کار میکنه. بذارید یه جمله سوالی طولانی براتون بنویسم:
چقدر از وقتتون و انرژیتون و سلولهای مغزتون رو با قصههایی مثل «قدرتهای بزرگ نمیخوان افغانستان از حالت بنبست در بیاد تا بتونند یه حیات خلوتی برای تولید مواد داشته باشند» به هرز دادند در حالی که موضوع به همین سادگی بود که هرکس با دنیا قهر میکنه، یا کاری میکنه دنیا باش قهر کنه، نمیتونه قید پول دنیا رو بزنه، و مواد مخدر تنها دریچه ارائه سرویس به دنیا بدون تن دادن به قواعد عرفی دنیاست، و اینکه کی ازین دریچه استفاده میکنه، بیشتر درباره سقوط و انزوای خود اون استفاده کنندهست، نه درباره دنیایی که داره ازش جنس میخره؟
چقدر از وقتتون و انرژیتون و سلولهای مغزتون رو با قصههایی مثل «قدرتهای بزرگ نمیخوان افغانستان از حالت بنبست در بیاد تا بتونند یه حیات خلوتی برای تولید مواد داشته باشند» به هرز دادند در حالی که موضوع به همین سادگی بود که هرکس با دنیا قهر میکنه، یا کاری میکنه دنیا باش قهر کنه، نمیتونه قید پول دنیا رو بزنه، و مواد مخدر تنها دریچه ارائه سرویس به دنیا بدون تن دادن به قواعد عرفی دنیاست، و اینکه کی ازین دریچه استفاده میکنه، بیشتر درباره سقوط و انزوای خود اون استفاده کنندهست، نه درباره دنیایی که داره ازش جنس میخره؟
وقتی حجم بالای صیغهبازی رو میبینند، میگن اگه روسپیخانه رسمی داشتیم اینجوری نمیشد. وقتی رفتارهای بیمارگونه جنسی رو میبینند، میگن اگه آموزشهای جنسی وجود داشت اینجوری نمیشد. وقتی خشونت جنسی به هر بهانهای رو میبینند، میگن اگه جامعه مذهبی نبود اینجوری نمیشد.
ستیز با عقل، هزینه داره، و به رسمیت نشناختن سکس، ستیز با عقله؛ و پس، هرگز بدون هزینه نیست.
اما این همهش نیست. سکس پناهگاه آدمهای ضعیفه. وقتی که با دردهاشون، ناتوانیهاشون، ناکامیهاشون، مواجه میشن، و قدرت عبور ازشون رو ندارن، عقبنشینی میکنند. اما زندگی اجازه عقب رفتن نمیده. پس مجبورند بین عقب و جلو، در ناحیه «فعلا» لنگر بندازن. و اون ناحیه جاییه که هرکسی رو میتونه له کنه. سکس، پناهگاهیه که میشه توش ضربههای پتک «فعلا» رو تحمل کرد.
جایی که دردها زیاده، ناتوانیها زیاده، و ناکامیها زیاده، طلب سکس هم بیشتره. حتی اگه سطح میانگین هورمونها پایین باشه. حتی اگه ازش بدگویی کنند. حتی اگه با دوری ازش پز خودسازی بدن. در چنین جایی، همونطور که مذهبیها از مذهب متنفرند، متقاضیان سکس هم ازش بیزارند؛ و همونطور که مذهبیها بلد نیستند معتقد باشند، متقاضیان سکس هم بلد نیستند جنس مخالف رو دوست داشته باشند.
ستیز با عقل، هزینه داره، و به رسمیت نشناختن سکس، ستیز با عقله؛ و پس، هرگز بدون هزینه نیست.
اما این همهش نیست. سکس پناهگاه آدمهای ضعیفه. وقتی که با دردهاشون، ناتوانیهاشون، ناکامیهاشون، مواجه میشن، و قدرت عبور ازشون رو ندارن، عقبنشینی میکنند. اما زندگی اجازه عقب رفتن نمیده. پس مجبورند بین عقب و جلو، در ناحیه «فعلا» لنگر بندازن. و اون ناحیه جاییه که هرکسی رو میتونه له کنه. سکس، پناهگاهیه که میشه توش ضربههای پتک «فعلا» رو تحمل کرد.
جایی که دردها زیاده، ناتوانیها زیاده، و ناکامیها زیاده، طلب سکس هم بیشتره. حتی اگه سطح میانگین هورمونها پایین باشه. حتی اگه ازش بدگویی کنند. حتی اگه با دوری ازش پز خودسازی بدن. در چنین جایی، همونطور که مذهبیها از مذهب متنفرند، متقاضیان سکس هم ازش بیزارند؛ و همونطور که مذهبیها بلد نیستند معتقد باشند، متقاضیان سکس هم بلد نیستند جنس مخالف رو دوست داشته باشند.
متا اعلام کرد در تریدز پستهای سیاسی رو برای کسانی که نویسنده پست رو فالو نمیکنند نشون نخواهد داد، تا کلا محتوای سیاسی رو پروموت نکنه، و باعث رنجش بسیاری شد. همونهایی که قبلا میگفتند فیسبوک زیادی در سیاست کشور ما دخالت داره و حتی نتیجه انتخابات رو هم میتونه تحت تأثیر بذاره.
کسانی که جیغ و داد سیاسی دارند، میدونند اگه مدیریت پلتفرم محتواشون رو به زور تو چشم مردم نکنه، مخاطب چندانی نخواهند داشت. بنابراین ازین تصمیم ناراضیاند.
این پدیده مختص دوران ماست. که رویکرد اگرسیو سیاستمداران به شبکههای ارتباطی، در نهایت منجر به سیاستزدایی از همون شبکهها بشه. در بیشتر دوران تاریخ، ترجیح سیاستمدار این بوده که عوام اصلا خبر نداشته باشند دولت داره چطور اداره میشه. اما در دوران ما کاملا برعکس شده و سیاستمدار بسیار مشتاقه تا خودش و شغلش رو وارد زندگی عوام کنه. با اینکه در کلیشهها، پادشاهان کسانی که عقده دیده شدن دارند معرفی شدهاند، اما غالبا شاه تمایلی به دیده شدن نداشت، چون اساسا اینکه رعیت آدم رو ببینه، مسئله مهم و ارزشمندی تلقی نمیکرد. این، قدرتمندان امروزی هستند که به شدت علاقه دارند توسط مردم عادی دیده بشن. حتی اگه منفی دیده بشن. و اینترنت برای اینها مثل غار پر از جواهر چهل دزد بغداد بود که یکی با یک ورد مخصوص بازش کرده بود. چون دیگه میتونستند این علاقه به دیده شدن و مهم قلمداد شدن رو به اوج خودش برسونند.
اما این رو پیشبینی نمیکردند که پس زدن افراد، که در رقابت سیاسی رایج و نرماله، به پس زدن خود سیاست هم کشیده بشه. فکر میکردند اینترنت یه چک سفیده که تا هرچقدر بخوان میتونند ازش خرج کنند. غافل از اینکه اینترنت همون قدر که قابلیت مجتمع کردن افراد رو داره، قابلیت پراکندنشون رو هم داره.
کسانی که جیغ و داد سیاسی دارند، میدونند اگه مدیریت پلتفرم محتواشون رو به زور تو چشم مردم نکنه، مخاطب چندانی نخواهند داشت. بنابراین ازین تصمیم ناراضیاند.
این پدیده مختص دوران ماست. که رویکرد اگرسیو سیاستمداران به شبکههای ارتباطی، در نهایت منجر به سیاستزدایی از همون شبکهها بشه. در بیشتر دوران تاریخ، ترجیح سیاستمدار این بوده که عوام اصلا خبر نداشته باشند دولت داره چطور اداره میشه. اما در دوران ما کاملا برعکس شده و سیاستمدار بسیار مشتاقه تا خودش و شغلش رو وارد زندگی عوام کنه. با اینکه در کلیشهها، پادشاهان کسانی که عقده دیده شدن دارند معرفی شدهاند، اما غالبا شاه تمایلی به دیده شدن نداشت، چون اساسا اینکه رعیت آدم رو ببینه، مسئله مهم و ارزشمندی تلقی نمیکرد. این، قدرتمندان امروزی هستند که به شدت علاقه دارند توسط مردم عادی دیده بشن. حتی اگه منفی دیده بشن. و اینترنت برای اینها مثل غار پر از جواهر چهل دزد بغداد بود که یکی با یک ورد مخصوص بازش کرده بود. چون دیگه میتونستند این علاقه به دیده شدن و مهم قلمداد شدن رو به اوج خودش برسونند.
اما این رو پیشبینی نمیکردند که پس زدن افراد، که در رقابت سیاسی رایج و نرماله، به پس زدن خود سیاست هم کشیده بشه. فکر میکردند اینترنت یه چک سفیده که تا هرچقدر بخوان میتونند ازش خرج کنند. غافل از اینکه اینترنت همون قدر که قابلیت مجتمع کردن افراد رو داره، قابلیت پراکندنشون رو هم داره.
معاملات سهام که از طریق دسترسی انحصاری به داده انجام شده باشه، غیرقانونیه. بعد از اینکه یه تیکه از بدنه هواپیمای بوئینگ وسط پرواز از جا کنده شد، یه نفر تو ردیت پرسید اگه داخل هواپیما باشی و ببینی یه تیکهش کنده شد، و همون لحظه روی پایین رفتن قیمت سهام شرکت سازنده شرط ببندی، جرم محسوب میشه؟ (چون داده سوراخ بودن هواپیما تا قبل ازینکه فرد اضطراری کنه، در اختیار مسافران همون هواپیماست فقط، نه بقیه فعالان بازار).
همه مشغول جر و بحث حقوقی دربارهش بودند و من داشتم به این فکر میکردم که اگه موضوع خیلی بزرگتر بود چی؟ اگه یه چیزی درباره آینده کشور ببینی که بقیه نمیبینند، میتونی برمبنای چیزی که میبینی شرط ببندی، که توی اون شرط مردم کشور ببازند؟
همه مشغول جر و بحث حقوقی دربارهش بودند و من داشتم به این فکر میکردم که اگه موضوع خیلی بزرگتر بود چی؟ اگه یه چیزی درباره آینده کشور ببینی که بقیه نمیبینند، میتونی برمبنای چیزی که میبینی شرط ببندی، که توی اون شرط مردم کشور ببازند؟
الان در یک شبکه اجتماعی هستم. بیشتر اعضاء آمریکایی هستند. افراد ثروتمند آمریکا هم اونجا هستند، و دارند با بقیه کاربران که هموطنشون هستند تبادل نظر میکنند. و گاهی فحش میخورند. یعنی کسانی که با جت شخصی تردد میکنند، و در کشورهای کارائیب عمارت شخصی دارند، و گاهی با سناتورها شام میخورند. و یک فلافلفروش از شیکاگو میاد باشون گفتگو میکنه.
نزدیک دو دههست در کنج فارسی شبکههای اجتماعی هستم و کاربر فعالشون حساب میشدم. و تا الان ثروتمند ایرانی ندیدم. انگار ایرانی یکی از فواید ثروت رو در امکان دور شدن از مردم میبینه، و بنابراین با وجود ثروت دیگه دلیلی نمیبینه در چنین محیطهایی حضور داشته باشه (البته غیر از شبکههای تصویری که امکان شوآف یکطرفه رو فراهم میکنند).
تربیت جنگلی راههای توسعه فرد رو محدود میکنه. توی جنگل چند راه برای توسعه وجود داره؟ یا در تمیز کردن شکم میمون شکار شده ماهر خواهی شد، یا در بریدن نی برای ساخت سقف. تا وقتی خبر نداشته باشی خارج این جنگل هم چیزی هست، بت بد نمیگذره. ولی ما میدونیم خارج جنگلمون چیزی هست. ما دیگه دیدیم ثروتمند نرمال میتونه چه شکلی باشه، و میبینیم که تو جنگل خودمون اگه ثروتمند هم بشیم باز مریضیم.
نزدیک دو دههست در کنج فارسی شبکههای اجتماعی هستم و کاربر فعالشون حساب میشدم. و تا الان ثروتمند ایرانی ندیدم. انگار ایرانی یکی از فواید ثروت رو در امکان دور شدن از مردم میبینه، و بنابراین با وجود ثروت دیگه دلیلی نمیبینه در چنین محیطهایی حضور داشته باشه (البته غیر از شبکههای تصویری که امکان شوآف یکطرفه رو فراهم میکنند).
تربیت جنگلی راههای توسعه فرد رو محدود میکنه. توی جنگل چند راه برای توسعه وجود داره؟ یا در تمیز کردن شکم میمون شکار شده ماهر خواهی شد، یا در بریدن نی برای ساخت سقف. تا وقتی خبر نداشته باشی خارج این جنگل هم چیزی هست، بت بد نمیگذره. ولی ما میدونیم خارج جنگلمون چیزی هست. ما دیگه دیدیم ثروتمند نرمال میتونه چه شکلی باشه، و میبینیم که تو جنگل خودمون اگه ثروتمند هم بشیم باز مریضیم.
میگه «تاکر که ژورنالیست نیست، پوتین هم که حرف جدیدی نزد، پس عملا یک مصاحبه نبود. یک شو برای جلب توجه بود، و عجیبه که ما هم این توجه رو بشون میدیم!».
درسته که نباید به اوباش توجه نشون داد، ولی همزمان نباید ازینکه بشون توجه میشه هم ترسید. چون در نهایت به ضررشونه.
این یکی از مواردیه که نه تنها شهروند جهانسومی، بلکه خود شهروند غربی هم متوجه نمیشه چرا همهچیز یه جوریه که انگار خدا با غرب است! مثل موقعیتی که یک نفر در عملی کاملا خائنانه به یک خلافکار غربستیز مجهز به بمب اتم تریبون میده تا از مواضع مالیخولیایی خودش دفاع کنه، و اون خلافکار هم به همه اون توجه و دیدهشدنی که مدنظرش بود میرسه، اما هرچیزی که میگه به سوژه جوک و تمسخر و میم تبدیل میشه، ضمن اینکه افکار عمومی اروپا رو، که موجودیت و تاریخشون رو زیر سوال برده، در دفاع از اوکراین مصممتر میکنه؛ طوری که انگار این دیده شدن خیلی هم خوب نبوده. که در نتیجه انگار حتی خائنهای غرب هم به نفعش کار میکنند!
برای این متوجه نمیشن چرا همهچی اینجوری پیش میره، که دقت نمیکنند آزادی، حتی اگه در سطح ایدهآل نباشه، که شامل آزادی کودن بودن و آزادی روسپیگری برای خلافکارها هم میشه، یک قدرت نرم ایجاد میکنه. این قدرت نمودهای مکانیکی و فیزیکی نداره. بنابراین شهروند جهانسومی، و خلافکار غربستیز، فکر میکنه وجود نداره، با اینکه اثرش هست، و مثلا میتونه قویترین قلدرها رو سکه یه پول کنه. و وقتی اثر نیرویی هست اما خودش دیده نمیشه، مثل حالتیه که خدا داره ازش طرفداری میکنه.
درسته که نباید به اوباش توجه نشون داد، ولی همزمان نباید ازینکه بشون توجه میشه هم ترسید. چون در نهایت به ضررشونه.
این یکی از مواردیه که نه تنها شهروند جهانسومی، بلکه خود شهروند غربی هم متوجه نمیشه چرا همهچیز یه جوریه که انگار خدا با غرب است! مثل موقعیتی که یک نفر در عملی کاملا خائنانه به یک خلافکار غربستیز مجهز به بمب اتم تریبون میده تا از مواضع مالیخولیایی خودش دفاع کنه، و اون خلافکار هم به همه اون توجه و دیدهشدنی که مدنظرش بود میرسه، اما هرچیزی که میگه به سوژه جوک و تمسخر و میم تبدیل میشه، ضمن اینکه افکار عمومی اروپا رو، که موجودیت و تاریخشون رو زیر سوال برده، در دفاع از اوکراین مصممتر میکنه؛ طوری که انگار این دیده شدن خیلی هم خوب نبوده. که در نتیجه انگار حتی خائنهای غرب هم به نفعش کار میکنند!
برای این متوجه نمیشن چرا همهچی اینجوری پیش میره، که دقت نمیکنند آزادی، حتی اگه در سطح ایدهآل نباشه، که شامل آزادی کودن بودن و آزادی روسپیگری برای خلافکارها هم میشه، یک قدرت نرم ایجاد میکنه. این قدرت نمودهای مکانیکی و فیزیکی نداره. بنابراین شهروند جهانسومی، و خلافکار غربستیز، فکر میکنه وجود نداره، با اینکه اثرش هست، و مثلا میتونه قویترین قلدرها رو سکه یه پول کنه. و وقتی اثر نیرویی هست اما خودش دیده نمیشه، مثل حالتیه که خدا داره ازش طرفداری میکنه.
باید از بایدن حلالیت بطلبم.
وقتی خبرنگار در مورد حواسپرتی و از دست دادن حافظهش پرسید، گفت هیچکدومتون تصور نمیکردید نصف کارهایی که تونستم انجام بدم رو بتونم انجام بدم.
حق با توعه پیرمرد. کشور تو آدمهایی میسازه که جنازههاشون دستاوردهای بیشتری از زندههای کشور من دارند. عذر منی که اینجا رو دیدم و بش عادت کردم موجهه، ولی اون خبرنگار و کسانی مثل اون که در کشور خودت هستن رو حلال نکن. اونها تو مملکتشون بارها بازدهی بالا رو دیدن و باز دربارهت تردید کردند.
وقتی خبرنگار در مورد حواسپرتی و از دست دادن حافظهش پرسید، گفت هیچکدومتون تصور نمیکردید نصف کارهایی که تونستم انجام بدم رو بتونم انجام بدم.
حق با توعه پیرمرد. کشور تو آدمهایی میسازه که جنازههاشون دستاوردهای بیشتری از زندههای کشور من دارند. عذر منی که اینجا رو دیدم و بش عادت کردم موجهه، ولی اون خبرنگار و کسانی مثل اون که در کشور خودت هستن رو حلال نکن. اونها تو مملکتشون بارها بازدهی بالا رو دیدن و باز دربارهت تردید کردند.
کار منتور این نیست که تکنیک خاصی رو بت یاد بده. کارش اینه که جاهایی که اذیتت میکنه رو کشف کنه، و به سمتشون هلت بده، چون خودت به سمتشون نخواهی رفت، با اینکه ممکنه یاقوتهایی که دنبالشون هستی زیر همون سنگهایی باشه که میترسی زیر پات بره و زمین بخوری و دردت بیاد. بدون منتور، کشف جاهایی که اذیتت میکنه روی دوش خودت میفته.
یکی از جاهایی که اذیتت میکنه اون جاییه که حس میکنی هیچ ابزاری برای اینکه بفهمی چه خبره رو نداری، و مثل بچهای که بدون پول در بازار رها شده، هراسان و سراسیمه میشی. فاصله بین یک دیدگاه، و دیدگاه آلترناتیو، دقیقا همونجاست. که مثل پریدن از یک نردبان، به یک نردبان دیگهست. هر دو تکیهگاه خوبی هستند، اما همون فاصله کوتاه که بینشون معلق هستی، کافیه که از پریدن اکراه داشته باشی. چون این وحشت وجود داره که نکنه این لحظات کوتاه تعلیق، ادامه پیدا کنند. بیخبر ازینکه تو همون حالت تعلیق چیزهای زیادی وجود داره که درباره خودت کشف کنی.
رها نکردن کامفورت زون رو طوری تعریف کردهاند که انگار یک منش پسیوه. اما برعکس، یک تفرعن فعالانهست. و تفرعن از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. حس اینکه ابزارهای لازم برای فهمیدن چیزهایی که میخوای درکشون کنی رو نداری، حس ضعیف بودنه. حس خدا نبودنه. حس محدود بودنه. اما نمیخوای اینها باشی، که حسشون اذیتت میکنه. میخوای باشکوه باشی، میخوای همه لنگت باشند نه اینکه لنگ چیزی باشی، میخوای همهچی رو بدونی، همهچی زیر سیطره نگاهت باشه. میخوای خدایی باشی که در قفس بدن گیر کرده. بنابراین از هر ناحیهای که ازین رویا دورت کنه، دوری میکنی.
یکی از جاهایی که اذیتت میکنه اون جاییه که حس میکنی هیچ ابزاری برای اینکه بفهمی چه خبره رو نداری، و مثل بچهای که بدون پول در بازار رها شده، هراسان و سراسیمه میشی. فاصله بین یک دیدگاه، و دیدگاه آلترناتیو، دقیقا همونجاست. که مثل پریدن از یک نردبان، به یک نردبان دیگهست. هر دو تکیهگاه خوبی هستند، اما همون فاصله کوتاه که بینشون معلق هستی، کافیه که از پریدن اکراه داشته باشی. چون این وحشت وجود داره که نکنه این لحظات کوتاه تعلیق، ادامه پیدا کنند. بیخبر ازینکه تو همون حالت تعلیق چیزهای زیادی وجود داره که درباره خودت کشف کنی.
رها نکردن کامفورت زون رو طوری تعریف کردهاند که انگار یک منش پسیوه. اما برعکس، یک تفرعن فعالانهست. و تفرعن از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. حس اینکه ابزارهای لازم برای فهمیدن چیزهایی که میخوای درکشون کنی رو نداری، حس ضعیف بودنه. حس خدا نبودنه. حس محدود بودنه. اما نمیخوای اینها باشی، که حسشون اذیتت میکنه. میخوای باشکوه باشی، میخوای همه لنگت باشند نه اینکه لنگ چیزی باشی، میخوای همهچی رو بدونی، همهچی زیر سیطره نگاهت باشه. میخوای خدایی باشی که در قفس بدن گیر کرده. بنابراین از هر ناحیهای که ازین رویا دورت کنه، دوری میکنی.
آمار طلاق در پرجمعیتترین استانهای ایران، تفاوتی با آمار طلاق سوئد نداره. در حالی که هزینه انجام طلاق در سوئد معادل صد یوروئه، که در تناسب با بقیه هزینهها و درآمدها، عملا رایگانه؛ و زنان سوئدی هم همه مستقل و متکی به درآمد خود هستند. یعنی در کشوری که زنان به شدت وابستهاند، و هزینههای طلاق به شدت بالاست، آمار طلاق با آمار کشوری که طلاق گرفتن از گرفتن بلیت کنسرت راحتتره، فرقی نداره.
فضای غرق شده در سیاست ایران، فرصتی برای اینکه درباره چیزی غیر از «تنها علت موجود» بودن حاکمیت دینی فاشیستهای مذهبی صحبت بشه نمیده. اما باید درباره عقل ایرانی هم صحبت کرد. این آمارها، آمارهای جامعهای که مردم از عقلشون استفاده میکنند نیست. نیاز به عقل در موقعیتهای مختلف متفاوته. وقتی توی قایق با تکانهای شدید هستیم، باید بیشتر از عقلمون استفاده کنیم، تا وقتی روی تختمون تو اتاقمون دراز کشیدیم. ازدواج یک پروژه گرانقیمته. ولی نه برای یک سوئدی. اون ازین موقعیت لاکشری برخورداره که بتونه با بیعقلی بیشتری واردش بشه، و سپس ازش خارج بشه. اگه یک ایرانی، با توجه به قایقی که توشه، هم همونطوری وارد و خارج بشه، یعنی خیلی بیعقلتر از هر بیعقلی در هرجای دنیاست.
فضای غرق شده در سیاست ایران، فرصتی برای اینکه درباره چیزی غیر از «تنها علت موجود» بودن حاکمیت دینی فاشیستهای مذهبی صحبت بشه نمیده. اما باید درباره عقل ایرانی هم صحبت کرد. این آمارها، آمارهای جامعهای که مردم از عقلشون استفاده میکنند نیست. نیاز به عقل در موقعیتهای مختلف متفاوته. وقتی توی قایق با تکانهای شدید هستیم، باید بیشتر از عقلمون استفاده کنیم، تا وقتی روی تختمون تو اتاقمون دراز کشیدیم. ازدواج یک پروژه گرانقیمته. ولی نه برای یک سوئدی. اون ازین موقعیت لاکشری برخورداره که بتونه با بیعقلی بیشتری واردش بشه، و سپس ازش خارج بشه. اگه یک ایرانی، با توجه به قایقی که توشه، هم همونطوری وارد و خارج بشه، یعنی خیلی بیعقلتر از هر بیعقلی در هرجای دنیاست.
داشت به بچهها میگفت بهشت جاییه که همه خوشبختند و هیچ ناراحتی وجود نداره، و تا ابد اونجا هستند. یکی از بچهها پرسید اگه همیشگی باشه که آدم حوصلهش سر میره. گفت اونجا دائم همهچیز تازه میشه، و برای همین حوصله کسی سر نمیره.
بعد کلاس بش گفتم اگه در بهشت زمان وجود داره، که تو میگی وجود داره، نمیشه ناراحتی وجود نداشته باشه. چون حتی اگه همهچیز لذتبخش باشه، گذر زمان لذتهای قبلی رو پشت سرت قرار میده، و این پشت سر قرار گرفتن حس از دست رفتن و تمام شدن میده، و ناراحتکنندهست.
گفت به من همین اندازه که تو کلاس گفتم حقوق میدن.
بعد کلاس بش گفتم اگه در بهشت زمان وجود داره، که تو میگی وجود داره، نمیشه ناراحتی وجود نداشته باشه. چون حتی اگه همهچیز لذتبخش باشه، گذر زمان لذتهای قبلی رو پشت سرت قرار میده، و این پشت سر قرار گرفتن حس از دست رفتن و تمام شدن میده، و ناراحتکنندهست.
گفت به من همین اندازه که تو کلاس گفتم حقوق میدن.
میگفت ما مشکل فرهنگی داریم که پولدار یا تحصیلکرده هندی که کمی دستش به دهنش رسیده، بلافاصله میگه «شاشیدم در این کشور و فرهنگش و هرچی که هست» و مهاجرت میکنه و وقتی جای پاش سفت شد دست چندنفر دیگه از هموطنانش رو میگیره که اونا هم بتونند فرار کنند، اما ایرانی میگه «وای قورمه سبزی مامان.. کاش مجبور نبودم مهاجرت کنم.. وای لعنت بهتون که آوارهمون کردید». که البته به دلایلی نامعلوم به زندگی در سندیگو میگه آوارگی!
گفتم کاش مشکل به قورمهسبزی ختم میشد. ایران در چشم اینها حکم بتی رو داره که کثافتش رو هم میپسندند. که یعنی چون کثافت ایران است، کثافت خوبیست! و این کثافتپسندی، قوه تشخیص خوب و بد، خیر و شر، غلط و درست، و حتی زشت و زیبا رو ازشون گرفته. ما مشکل داریم، که به راحتی تو پروفایل لینکدینشون چندسالی که برای شرکتهای ایرانی که به حکومت سرویس دادهاند و میدهند، کار میکردند رو هم در رزومه قرار دادن. مشکل از ماست که شرم نمیکنند، و مشکل از ماست که اجازه دادیم شرم نکنند.
گفتم کاش مشکل به قورمهسبزی ختم میشد. ایران در چشم اینها حکم بتی رو داره که کثافتش رو هم میپسندند. که یعنی چون کثافت ایران است، کثافت خوبیست! و این کثافتپسندی، قوه تشخیص خوب و بد، خیر و شر، غلط و درست، و حتی زشت و زیبا رو ازشون گرفته. ما مشکل داریم، که به راحتی تو پروفایل لینکدینشون چندسالی که برای شرکتهای ایرانی که به حکومت سرویس دادهاند و میدهند، کار میکردند رو هم در رزومه قرار دادن. مشکل از ماست که شرم نمیکنند، و مشکل از ماست که اجازه دادیم شرم نکنند.
باتشکر از مجاهدین خلق، که ۲۲ بهمن رو در خارج از کشور جشن میگیرند، بابت انتشار این مطلب که در بخش لشکری داعش شیعه، بودجه نماینده خلیفه در سپاه بیشتر از بودجه دانشگاه مالک اشتر است، که اگر چهارتا پروژهی به سرانجام رسیده برای همون سپاه انجام شده باشه، توسط همین دانشگاه بوده.
فقط لطف کنند دفعه بعد چیزی منتشر کنند که نمیدونیم.
فقط لطف کنند دفعه بعد چیزی منتشر کنند که نمیدونیم.
سه واقعیت درباره بزرگترامون وجود داشت که تو بچگی درست برعکس اون جوری که بود تصورش میکردیم:
فکر میکردیم کارهای آزاردهنده، تو حافظه اونها میمونه، و حرفهای آزاردهنده یادشون میره. فکر میکردیم دم ظهر سر و صدا کنیم و نذاریم بخوابن، یا بزنیم چیزی رو بشکنیم، یا دماغ کسی رو خونی کنیم، تا آخر عمر یادشون میمونه. اما همه اونها یادشون رفت، و همه حرفهایی که سوزونده بودشون یادشون موند.
فکر میکردیم چون بزرگترند میدونند دارن چیکار میکنند، و همه چیز رو باید به اونها سپرد. بعدا فهمیدیم اصلا نمیدونستن داشتن چیکار میکردن، و اصلا نباید کاری بشون سپرده میشد. مثل تشخیص اینکه بچهشون رو باید تو کدوم مدرسه ثبتنام کنند، و یا نکنند، و کِی وقت ازدواجشه، و کی براش خوبه، یا باید با پول چه کرد.
فکر میکردیم خانوادهشون ماییم و هرکی اون بیرونه غریبهست. بعدا فهمیدیم ما خانواده درجه دو بودیم. خانواده درجهیکشون اون بیرونه. مثلا پدر اصلیشون اون پیرمردهست که فرمانده کل قواست. داداش بزرگهشون رییسجمهوره. یه مرجع تقلید که نمیتونه حرف بزنه، خانداییشونه. پسر اصلیشون یه فوتبالیسته. و آخرسر به خانواده درجه یکشون گوش میکنند و از دیدن اونها ذوق میکنند.
فکر میکردیم کارهای آزاردهنده، تو حافظه اونها میمونه، و حرفهای آزاردهنده یادشون میره. فکر میکردیم دم ظهر سر و صدا کنیم و نذاریم بخوابن، یا بزنیم چیزی رو بشکنیم، یا دماغ کسی رو خونی کنیم، تا آخر عمر یادشون میمونه. اما همه اونها یادشون رفت، و همه حرفهایی که سوزونده بودشون یادشون موند.
فکر میکردیم چون بزرگترند میدونند دارن چیکار میکنند، و همه چیز رو باید به اونها سپرد. بعدا فهمیدیم اصلا نمیدونستن داشتن چیکار میکردن، و اصلا نباید کاری بشون سپرده میشد. مثل تشخیص اینکه بچهشون رو باید تو کدوم مدرسه ثبتنام کنند، و یا نکنند، و کِی وقت ازدواجشه، و کی براش خوبه، یا باید با پول چه کرد.
فکر میکردیم خانوادهشون ماییم و هرکی اون بیرونه غریبهست. بعدا فهمیدیم ما خانواده درجه دو بودیم. خانواده درجهیکشون اون بیرونه. مثلا پدر اصلیشون اون پیرمردهست که فرمانده کل قواست. داداش بزرگهشون رییسجمهوره. یه مرجع تقلید که نمیتونه حرف بزنه، خانداییشونه. پسر اصلیشون یه فوتبالیسته. و آخرسر به خانواده درجه یکشون گوش میکنند و از دیدن اونها ذوق میکنند.