Anarchonomy
45.8K subscribers
6.79K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
زلزله امروز ژاپن از لحاظ قدرت، تقریبا به اندازه زلزله لیسبون در ۱۷۵۵ بود. اون زلزله یکی از تکون‌های بزرگ عصر روشنگری بود. چون خدا، خانه‌های خودش در لیسبون هم خراب کرد، و ذهنیت مذهبی که «بلایای طبیعی رو خدا میفرسته تا گناهکاران را عذاب بده»، بهم ریخت. در واقع در اون حادثه یکی از ستون‌‌های مذهب فرو ریخت، چون باید برای رنج بشر توضیح جدیدی ارائه می‌شد. توضیحی که دیگه کلیسا، نداشت. مذهب همواره باید چیزی برای فروختن داشته باشه، و توضیح رنج یکی ازون‌ها بود. با از دست دادنش کالاهایی که برای فروش داشت، کم شد. بنابراین متمرکز شد روی بقیه جنس‌هایی که همچنان داشت. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که هنوز داشت، کیفیت نفسانی بود. مخصوصا بعد از عصر روشنگری و در دوره مدرن، کلیسا می‌گفت «باشه، توضیحات من درباره پدیده‌ها قدیمی شده‌اند، اما حداقل من میتونم آدم‌هایی تربیت کنم که باکیفیت‌ترند.. بیرون رو ببینید.. پر شده از آدم‌های غیرقابل اعتماد، خائن، ترسو، منفعت‌طلب، بی‌رحم، بی‌هدف».
در دوران ما، این ستون هم داره فرو میریزه. اگه کنتراستی بوجود اومده بود بین «انسان بی‌ایمانی که از مرگ وحشت دارد و در مهلکه خطر وحشی‌بازی در می‌آورد» و «انسان مومنی که مثل کوه با خطر مواجه می‌شود چون مرگ را پایان زندگی نمی‌بیند»، آموزش و تربیت علمی، کنتراستش رو از بین برد. شهروند رندوم ژاپنی، که تمام عمر تحت آموزش و تربیت علمی بوده، در مواجهه با هیولایی از زلزله، که معادلش در جای دیگه آدم‌های اونجا رو به پنیک می‌رسونه، آرامش، خونسردی، و متانتی نشون میده، که حالت پیامبرانه داره؛ در حالی که تمام ترس‌ها و استرس‌های متداول یک انسان مدرن شهری رو با خودش داره، و از قضا مرگ رو پایان زندگی می‌بینه. که این نه تنها اون رو با تصویر یک مومن برابر می‌کنه، بلکه تصویر برتری ازش میسازه. چون شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی میدونه، باید بیشتر از شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی نمیدونه، باشه، تا بتونه تصویر برابری با اون ایجاد کنه‌.
این آدم‌های آموزش‌دیده، لزوما شخصیت‌های عمیقی نیستند. و همین فروریختن این ستون رو مهم‌تر می‌کنه. برای جامعه انسانی، اهداف کوچک و دست‌یافتنی، مفیدتر از اهداف بزرگ و دور از دسترسه. میلیون‌ها شهروند که آدم‌های عمیقی نیستند، اما وحشی‌بازی درنمیارن، کیفیت بالاتری ایجاد می‌کنه، تا جامعه‌ای که هزاران ساله دنبال تربیت آدم‌های ملکوتیه، و چیزی هم گیرش نمیاد.
و این شکست کیفی داره هرروز برجسته‌تر میشه‌.

ما داخل رنسانس دوم هستیم. اما حسش نمی‌کنیم. چون فکر می‌کنیم مثل فیلم‌های سینمایی، حضور در قسمت‌های مهم تاریخ، باید حس و حال ویژه‌ای داشته باشه.
Anarchonomy
مایک پنس، معاون دانلد ترامپ یه مسیحی حزب‌اللهی محسوب میشه و همه اینو میدونن. یعنی تنها چیزی که همه در مورد دولت ترامپ سرش توافق قطعی دارند اینه که جناب معاون یه مسیحی حزب‌اللهیه. ایشون خیلی رک و علنی با همجنسگرایی مخالفت می‌کنه و ازوناییه که احتمال میده این…
اینطوری که اون دسته از افراد مجهز به ایمان که عاقلترند، به جای اینکه در جلو قرار بگیرند، به عقب رانده میشن و پشت جمع قرار می‌گیرند. این خیلی آرام و نامحسوس رخ میده. وقتی به هردلیلی جای عاقل تغییر کنه، پلن هم از دست میره. پلن رو عاقل‌ها میسازند. وقتی پلن برای تربیت نداشته باشی، ممکنه تک ستاره‌هایی بسازی، اما پاسخی برای قطار جامعه نخواهی داشت.
اینکه سیستم سکولار موفق شده پلنی برای تربیت شهروندان معمولی طراحی کنه که حداقل یک جامعه امن بدست بیاد، معنیش این نیست که دیگه نیاز به آدم معنوی نداریم، و معنیش این نیست که دیگه آدم معنوی نخواهیم داشت. معنیش اینه که مذاهب فعلی در تهیه پلن برای تربیت جامعه معنوی عقیمند.
این تصور شماست که آمریکایی می‌خواست جلوی مالیات دادن رو بگیره، ولی نتونست. این تصورتون تحت تأثیر اقلیت دولت‌ستیزیه که سر و صداشون زیاد بوده همیشه. اکثریت آمریکایی، هیچوقت نمی‌خواست. چون حامی تمام برنامه‌های حمایتی دولتی بود، که هزینه‌ها رو بالا برد، که بعد باید با مالیات تأمین می‌شد. اکثریت آمریکایی حتی مالیات هم نمی‌داد، که بعد بخواد سختش باشه که بده. مالیات رو میلیونرها و میلیاردرها میدادند، که اکثریت آمریکایی میخواد بیشتر هم بدهند. بنابراین مردم، حامی آی‌آر‌اس هستند.
دنیایی که مادرت تو رو توش به دنیا آورد، جای خیلی ترسناکیه. بخوای یا نخوای راهی پیدا خواهی کرد که حس کنی ازش بیرون اومدی. اونایی که قبل از تو به دنیا اومدن، روش‌هایی براش ابداع کردن. از مواد جامد و مایعی که طرز کار مغزت رو دستکاری می‌کنه، تا هنرهایی که بتونی با وسواس توشون غرق بشی، تا خلسه‌افزارهای مذهبی. کار همه این‌ها پایین آوردن پرفرمنس مغزته، تا کمتر بترسی. چون ترس از حواس جمع میاد.
یه کار دیگه میتونی بکنی. که دست به چیزی نزنی، اما بتونی از دنیا بیرون بیای، برگردی، و باز بیرون بیای. و اونم اینه که به خود مغزت بسپاریش. و اون میتونه این کارو با ساخت رویا بکنه. اگه کنترلش کنی، بدون اینکه زیاد دخالت کنی، خودش ورزیده‌تر میشه. تا جایی که رویاهایی میسازه که مصرف‌کننده زندگیت نباشند، بلکه تغذیه‌ش کنند.
Anarchonomy
تو در ۹۱ سالگی داری هنوز فیلم میسازی، من حوصله حرف زدن با کسی رو هم ندارم. سیم‌کشی مغزها فرق می‌کنه شاید. آدم‌هایی مثل من هیچوقت مثل تو، مرد نمیشیم.
دو سال گذشت و هنوز داره کار می‌کنه.
اگه کسی پرسید هنوز انجیل روی کسی افکتی داره، می‌تونید کلینت‌ ایست‌وود رو مثال بزنید.
جلوی خلیفه رو فقط باید با زور گرفت. نه تبصره‌ای داره نه استثنایی. فرقی نداره حرف غلط بزنه یا درست. حرف متین بزنه یا سخیف. حرف پرمغز بزنه یا پوچ. فقط و فقط زور حلش می‌کنه. اینکه چرا می‌تونه حرف غلط سخیف پوچ بزنه، بدون اینکه هزینه‌ای براش داشته باشه، به قدرت ربط داره، که زور مقابلی در برابرش قرار نگرفته. اما اینکه چرا کارش میرسه به غلط‌بافی و سخیف‌بافی و پوچ‌بافی، به چیزی مربوطه که خارج از مسئله قدرته.

تقریبا هیچوقت پیش نمیاد که اشرار با یک مجموعه از اعتقادات و باورها مواجه بشن، و بعد بگن «عه بچه‌ها بیایید نفوذ کنیم بش خرابش کنیم». انقدر کم پیش میاد که میشه در نظر گرفت پیش نمیاد. چیزی که همیشه پیش میاد اینه: «اشرار با جهان‌بینی و استاندارد رفتاری خودشون وارد یک مجموعه از اعتقادات و باورها میشن، و با همون ذهنیاتی که دارند جذبش می‌کنند، و سپس هدایتش می‌کنند». بنابراین دزدی که ادای تقوا درمیاره، نداریم. دزدی داریم که فکر می‌کنه تقوا هم دارد.‌

جا انداختن این برای ایرانی سخته. چون ترجیح میده درکش نکنه. چون ترجیح میده با حالت اول طرف باشه. اگه فرضت این باشه که با دزدی طرفی که ادای تقوا درمی‌آورد، نتیجه‌گیریت هم این میشه که اگه ادابازی رو حذف کنیم، مجموعه اعتقادات و باورهایی که داشتیم، تصفیه خواهد شد! پس کافیه بشینی تماشا کنی تا ادابازی حذف بشه یه روز. در واقع ورود اشرار به مجموعه باورها رو به مثابه میخ طویله‌ای که گاو اشتباها خورده و وارد معده‌ش شده، در نظر می‌گیره. که باعث میشه گاو اذیت بشه، ولی روزی که از معده‌ش درآوردن، دوباره حالش خوب میشه.
اما اگه حالت دوم باشه، که یعنی دزدها فکر کنند که واقعا تقوا دارند، اونوقت دیگه حکم میخ در معده گاو رو نداره. اونوقت حکم ویروسی رو داره که سگ رو هار می‌کنه. و سگ هار سگ قبل از مبتلا شدنش نیست. بنابراین در برابر این خطر، باید گارد گرفت. و برای اینکه گارد بگیری و دفاع کنی، باید مرز مشخصی داشته باشی. دفاع درباره مرز مبهم و نامعلوم، مفهومی نداره. و اگه مرز مشخصی داشته باشی، چاره‌ای نداری جز اینکه به فرمالیسم تن بدی‌. که یعنی به بزرگ و کوچک عبور از خط، حساس باشی، نه فقط به بزرگش. چون اگه کوچکش رو نادیده بگیری، فردا بزرگترش رد میشه.

برای این میشه فلش‌بکی زد به صدر اسلام. در زمان پیامبر چیزی به نام توهین به مقدسات نداشتیم. این اختراع سلاطین بود. فقط توهین به خدا وجود داشت. و برای اون هم آیه اومد که اگه اون‌ها فحش دادند به خدای شما، شما فحش ندید، چون بعدش اون‌ها یه بدترش رو میگن. که یعنی تو زمینی که نمیشه برنده شد بازی نکنید. ولی این معنیش این نبود که اصلا بازی نکنید. مثلا اگه کسی حرف از جانب خدا زد، مجبورش کنید پای حرفش بایسته. که مسیحیان این کار رو کردند. که سپس پیامبر گفتند شما با خانواده‌تون بیایید، من هم با خانواده‌م میام. خدا با هرکس بود، اون طرف مقابل نابود بشه. این داستان مباهله‌ست، که مهم نیست یک واقعه تاریخیه یا نیست. مهم اینه که مایندست اون آدم‌ها رو نشون میده، که از مرز باید دفاع کرد. و مرز اینه که آدم‌ها باید حد خودشون در مسائل ماورایی رو بدونند. اگه کسی حدی بالاتر از حد انسانی مطرح کرد، باید بایسته و ازش دفاع کنه.

و این دفاع در این مملکت رخ نداد. بنابراین خیلی‌ها ازش رد شدند. که خیلی‌هاش کوچک بودند. وقتی پیرمردی گفت پدرم رو خواب دیدم که چهره‌اش نورانی بود و فلان حرف رو زد، کسی بش نگفت «مگه تو کی هستی که با مردگان در ارتباط باشی؟». همه اطرافیانش گفتند «خوش به حال شما که دل پاکی دارید، ما که اصلا نمی‌تونیم خواب ایشون رو ببینیم». تجاوزهای کوچک، از همین‌جاها شروع میشه، و میتونه خیلی خیلی ظریف‌تر ازین باشه.
«خدا از دهان من حرف زد»، دقیقا از چنین نقطه‌ای شروع شده، و چون مدافعی در برابرش وجود نداشته همینطور پیش رفته و پیش رفته و بزرگتر شده‌.‌ و تازه این نقطه ماکزیممش نیست. چون جامعه ایرانی با مکانیزم این شر آشنا نیست، یا نمیخواد هضمش کنه، این حرف رو نقطه ماکزیممش می‌بینه. در خدا از دهان من حرف زد، خود رو هیچ می‌پنداره که نقشی نداره. نقطه ماکزیممش اونجاست که وقتی برای کفن فرمانده نظامیش عباش رو خواستند، نداد، تا در عوض عبایی رو بده که باش عبادت می‌کرده. در اونجا دیگه خودش رو بی‌اختیار نمی‌پنداره. بلکه در تبدیل اون عبا به مخزن ذخایر عباداتش، یک نقش فاعلی قائله.
اینکه نقطه ماکزیمم انقدر تنده، تعجبی نداره، برای کسی که می‌دونسته سر اون کوچه، تهش کجاست.

تهش «باید» همینجا می‌بود، چون طبیعت تجاوز و حد ندانستن، اینه که به اینجا ختم بشه. و تا وقتی گارد وجود نداره، همینطور ادامه خواهد داشت.
کانالم رو برای باکره‌ها نفرستید. من دنبال جذب حداکثری نیستم، شما هم نباشید. ریسمان الهی رو باید سفت چسبید، و هرچی آدمای بیشتری بش چسبیده باشن، بهتر. اما اگه نچسبیدن هم نباید ولش کرد. وقتی حضرت می‌گفت اگه تمام دنیا هم جلوم قرار بگیره خیالم نیست، از رو سایکوپتی نبود. اتفاقا مردم رو دوست داشت. از رو سفت چسبیدن به نخ بود.
روح اون دوستت هم شاد.
فقر خاصی دارند که باش همه‌چیز رو توجیه می‌کنند. فقر خاصی دارند که باید همواره بش باج بدیم. فقر خاصی دارند که باش تا دل جهنم میرن، اما بهشت رو پاداش خودشون می‌دونند.
وقتی به جلادها رأی میدن، و میگیم ندید، میگن این‌ها فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به کباب نماینده نگاه می‌کنه.
وقتی با ساچمه رفقامون رو کور می‌کنند، و میگیم این‌ها خود اشرارند، میگن فقیرند، و آدم فقر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به شبی پونصدتومن بسیج نگاه می‌‌کنه.
وقتی گله‌وار خودشون رو داخل حامیان یک تروریست قرار میدن، و میگیم نرید، میگن فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به ایستگاه نذری نگاه می‌کنه.

جواب «نه» است. گاهی به فقیر هم باید گفت نه. و نه گفتن به شر، شامل این نه هم میشه. ما برای مصیبت کسانی که درست و غلط براشون مهم نیست، هیچ اشکی نداریم. هرچقدر که مایلند سر و صدا کنند.
Melancholia
TrucitatE
«مرد محترمی بود» داستانی نیست که بخوای براش درگیر مشقت‌های زندگی باشی‌. فکر دیگه‌ای برای خودت بکن.. و سریع باش.
تو ادبیات از واژه نقاب زیاد استفاده می‌کنند. تو کاریکاتور، هزاران اثر با محوریت این واژه طراحی شده. تو سینما، به شکل‌های مختلف روی داستان‌هایی کار می‌کنند که قهرمان یا ضدقهرمان، چیزی غیر ازونی که هست رو به دیگران نشون میده.
اما حالت دیگه‌ای هست که کمتر بش پرداخته شده، چون لایه‌برداری ازش خیلی سخت‌تره. و اون دفن شدن زیر پلاک‌هاست. مثل اون پلاک ان‌یکادی که وقتی نوزاد بودی به لباست سنجاق کردند. ولی اون نماد فیزیکیش بود. داستان خیلی مفصل‌تر بود. اینکه از چی باید ناراحت بشی، یه پلاکه، که بت سنجاق شده. و اینکه چی باید بت حس موفقیت بده، و چی باید بت حس شکست بده، و چی باید ناراحتت کنه، و چی باید خوشحالت کنه، و چی باید بترسوندت، و چی باید آرومت کنه، و چی باید برات احترام بخره، و چی باید برات جذابیت بخره. تا جایی که یه روز مثل کجاوه‌ای میشی که صدها پلاک بش سنجاق شده و دیگه توش دیده نمیشه، که خودت هم نمیدونی داری کجا میری. فقط می‌دونی که رو دوش جامعه‌ای‌. این دیگه نقاب نیست. وزن پلاک‌ها وزنت رو تشکیل داده‌.. و ممکنه اگه ازت جدا بشه، هیچی ازت باقی نمونه.
شاید اینکه عادتی داشتی و سال‌ها سعی کردی ترکش کنی، به عنوان دوران سختی که عمرت رو مصرف کرد ببینی. اما بدترین مصرف‌شدگی رو وقتی کشف می‌کنی که ببینی رنجی رو برای انجام یا عدم انجام چیزی تحمل کرده بودی که کل مسابقه‌ش یک پلاک بوده. طوری که انگار داشتی برای تماشاچیان نامرئی، شوی یک مبارزه رو اجرا می‌کردی.
شما از خالی بودن می‌ترسید. حتی فکر اینکه اگه همه پلاک‌های سنجاق شده رو ازم جدا کنند چی ازم باقی میمونه، بتون استرس میده. این مثل نقاب نیست که بترسید چهره پشتش رو ببینند. این ترس وجود نداشتنه. خیلی بیشتر ازون که فکر کنید ازینکه هیچ‌چیز نباشید، می‌ترسید. و این ترس چیزی در کنار زندگی‌تون نیست. بخشی از بافت زندگی شماست.
اگه می‌بینید خیلی اصرار دارند که به هرچیزی واکنشی نشون بدن، حتی اگه اون واکنش هیچ سوزنی رو در عالم جابجا نکنه، برای این نیست که نقاب این واکنش رو الزامی کرده. برای اینه که میترسن اگه واکنشی نداشته باشند، هیچ‌چیز نباشند‌.
اگه تحمل جنگ رو نداشته باشی، جنگ میاد سراغت.
این مهم‌ترین و ترسناک‌ترین چیزیه که ممکنه بشنوی، و مدت‌هاست که دارم بت میگم، اما به جای گرفتن حرف، حواست به نویسنده‌ست، که کیه، کجاست، چشه.
یکی می‌گفت باید دو نفر از اون‌ها رو کشت، تا اگه اعدام هم بشی، یک جلو باشی. و اگه هر کس این کار رو می‌کرد، کشور هیچوقت اشغال نمی‌شد. ذهن اینجوری از کار گنده حرف میزنه، ولی به زمانی در فرداها موکولش می‌کنه. «یه روز مونده باشه به عمرم این کارو می‌کنم». که یعنی تحمل جنگی که حرفش رو میزنه، نداره. و چون تحملش رو نداره، تسلیم رو تحمل می‌کنه. و چون تسلیمه، اشرار جلوتر میان، و وقتی جلوتر میان یه جنگ دیگه بش تحمیل میشه، که توش هیچ‌جوری نمیتونه یک جلو باشه.

در نهایت همه‌چیز به ذهن آدم‌ها برمیگرده. نه جغرافیا، نه زمان، نه شانس. ذهنی که میگه «اگه قراره سم خورانده شوم، چه فرقی داره خودم سر بکشم، یا به زور بریزند در گلویم؟»، میشینه ببینه بمب بعدی کجا میفته. مثلا صبح پا میشه می‌بینه اشرار میگن باید طلایی که قبلا خریدید، و پولش رو دادید، و مالیاتش رو پرداخت کردید، پس بدید! و بعد با خودش میگه «عه، پس بمب اینجا هم میتونست بیفته». و مثل گربه‌ای که از هفت دولت آزاده، شب راحت میخوابه، در حالی که برای صبح فرداش هم یه بمب دیگه دارند‌. چون فکر می‌کنه آماده بودن، یعنی تعجب نکردن. با شوک بعدی میفهمه که اشتباه فکر می‌کرده.
جذابیت قدرت، در روابط عاطفی هم وجود داره. درسته که همه دنبال کسی هستند که نیازشون رو برطرف کنه، اما اگه کسی قدرت نشون بده، حتی اگه خیلی تأمین‌کننده نباشه، در لیست برنده‌ها بالاتر قرار می‌گیره. و قدرت همیشه درباره غلبه بر دیگران نیست. قدرت میتونه درباره واقعی کردن ایده‌ها باشه.
اونی که میگه یه روز از کوه و کمر و تو شب و تو سرما هم شده ازین جا فرار می‌کنم، و بعدا عکسش رو برات میفرسته که نشون میده واقعا اینکارو تو کوه و تو شب و تو سرما کرده، جذابیتی برای خودش میخره که نه با پول بدست میاد، نه با باشگاه، نه با لباس ایتالیایی.
Anarchonomy
فقر خاصی دارند که باش همه‌چیز رو توجیه می‌کنند. فقر خاصی دارند که باید همواره بش باج بدیم. فقر خاصی دارند که باش تا دل جهنم میرن، اما بهشت رو پاداش خودشون می‌دونند. وقتی به جلادها رأی میدن، و میگیم ندید، میگن این‌ها فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه،…
اونایی که برای مرگ قربانیان انفجار تسلیت می‌گفتند، و دلواپس اهانت به اون‌ها بودند، در برابر این دهن‌کجی به خون اون افراد هم حرفی، اقدامی، هشتگی ابراز می‌کنند؟ یا انسانیت‌شون فقط در برابر کاربران گمنام که دست‌شون به جایی بند نیست، گل می‌کنه؟ جلوی قدرتمندان هم بلدند غیرتی بشن؟
در دوران شوروی آدم مخالف رندوم رو می‌گرفتند و در پرونده می‌نوشتند تخریب ریل راه آهن در شهر فلان، که اون آدم در تمام عمرش ازون شهر رد هم نشده بود. بعد اعدامش می‌کردند. چند وقت بعد یک مخالف دیگه رو می‌گرفتند و اعدام می‌کردند، به جرم قتل با چاقو همون کسی که خودشون بابت ریل راه آهن با طناب اعدام کرده بودند.
حالا به بچه نوزده ساله گوشزد می‌کنی که اطلاعات شخصیت رو پابلیک نکن، نصیحت کاملا درستیه. به این نصیحت ادامه بده. ولی اینم تو ذهنت داشته باش که اشرار نیازی به اینکه کسی بی‌احتیاطی کنه، ندارند. نیازی به اینکه مخالف به چیزی یا کسی اهانت کنه هم ندارند. نیازی به اینکه مخالف بی‌پروا باشه هم ندارند. حتی نیازی به اینکه مخالف طرحی در سر داشته باشه هم ندارند.
Anarchonomy
در دوران شوروی آدم مخالف رندوم رو می‌گرفتند و در پرونده می‌نوشتند تخریب ریل راه آهن در شهر فلان، که اون آدم در تمام عمرش ازون شهر رد هم نشده بود. بعد اعدامش می‌کردند. چند وقت بعد یک مخالف دیگه رو می‌گرفتند و اعدام می‌کردند، به جرم قتل با چاقو همون کسی که خودشون…
اشرار حتی اهمیت نمیدن به عنوان یک خودی چند نفر رو به خاطرشون کشته باشی، یا زندگی چند جوان رو به خاطرشون نابود کرده باشی، یا چند نفر رو انقدر در انفرادی نگه داشتی که دچار اختلالات روانی شدند، تا فقط احساس قدرتمندی کنند، یا چند جا رو که نباید امضاء می‌کردی، به خاطرشون امضاء کردی. در برابر اشرار، حتی به عنوان وزیر اطلاعات هم نمیتونی به اندازه کافی «احتیاط» کنی.
تو کشوری که مثل اردوگاه اداره میشه، بخشی از رونق بازار وابسته به وابستگان حکومته. چون سهم اون‌ها از اون بخش خوب خرج‌کن اقتصاد، هرروز بیشتر میشده. بنابراین لوازم خانگی فروش می‌رود، چون وابسته حکومت برای زنش خرید می‌کند. خودکار و دفتر طراحی فروش می‌رود، چون وابسته حکومت برای دخترش خرید می‌کند. پس وقتی پنجاه درصد بار میوه شب یلدا فروش نمی‌رود، و قنادی‌های در روز مادر به جای کیلویی، دانه‌ای، شیرینی می‌فروشند، یعنی وابسته حکومت هم دیگر نمی‌تواند بخرد، و یا اینکه: این وابسته امروزی، وابسته دیروزی نیست!
وابستگان حکومتی دو نوعند. عده‌ای ازون‌ها سهم‌شون از سفره انقلاب رو نقدی می‌گیرند، و عده بیشتر دیگه‌‌ای، غیرنقدی و رانتی هستند. که یعنی مجوز دزدی دارند، اما انجام دزدی به عهده خودشونه. و ازونجایی که هر دزدی‌ای نیاز به این داره که چیزی وجود داشته باشه برای دزدیدن، حتی با وجود دست باز و اجازه‌هایی که دارند، تحت تأثیر وضعیت بازارند. تا جایی که داریم با پدیده‌ عجیب «ورشکستگی رانت‌خوار» مواجه میشیم.
هرچند مصطلحه که میگن چندسال است که اقتصاد درجا می‌زند، ولی درجا زدن وجود نداره. نقطه مقابل رشد اقتصادی، معمولا توقف نیست، پسرفته. هم به این دلیل که در تایمی که رشد وجود نداشته، بقیه رقبای جهانی جلوتر افتاده‌اند. اونی که ازت نفت میخرید داره از یکی دیگه میخره، و اونی که ازت انار وارد می‌کرد حالا داره خودش انار تولید می‌کنه. و هم به این دلیل که عدم حرکت به سمت متنوع شدن اقتصاد، منجر میشه به کمتر شدن تنوع اقتصاد‌؛ چون علاوه بر اینکه روی بخش‌های جدید که ارزش افزوده دارند سرمایه‌گذاری نمیشه، بخش‌هایی که از قبل وجود داشتند و ارزش افزوده می‌دادند هم با فقر منابع مواجه شده، و از رده خارج میشن. و پس یک دزد نسل جدید میاد، و صرفا زمینش رو صاحب میشه (زمین فقط شامل زمین کارخانه نیست. شامل دفتر شرکت استارت‌آپ که در خیابان گران‌قیمتی بود، هم است).

دزدهای نسل قبلی تا حد زیادی بارشون رو بسته و از ایران رفته‌اند. بنابراین با اینکه عددهای فساد و اختلاس بزرگتر از قبل هستند، چیزهای خردتری برای دزدی باقی مونده (خود بزرگی عددها، نشانه اینه که برای کارهای اصلی حاکمیتی هم نیازمند بده بستان‌ زیرمیزی شده‌اند).
تا حالا از خودتون نپرسیدید چرا رئیس یک باند مواد مخدر، انقدر پیشروی می‌کنه که دولت‌ها با هم همکاری می‌کنند تا نابودش کنند؟ چرا قبل از اینکه کار به اونجا برسه، عقب نمی‌کشه تا هم خودش و هم باندش رو نجات بده؟
علتش اینه که در سیستم‌هایی که برمبنای خلافکاری شکل گرفته‌اند، در دراز مدت نسل ریزه‌خوار، از پایین، سیستم رو هایجک می‌کنند. خلافکار نسل ۲ انگیزه داره تا خلافکار نسل ۱ رو در مخمصه‌ای بندازه که نتونه ازش عقب بیاد، تا خودش بتونه جاش رو بگیره. در حماس، این انگیزه وجود داشت که رهبران نسل قبل خریت ۷ اکتبر رو انجام بدن، تا حذف بشن، و خودشون جای اون‌ها رو بگیرن. به همین ترتیب دله‌دزد انگیزه داره دزدهای نسل قبل رو بکشونه به سمتی، که کارهایی بکنند، که دیگه نشه دزدی‌های سبک قبلی رو انجام داد، و فقط بشه به سبک جدیدی انجام داد که دله‌دزدها می‌تونند انجامش بدن.
دختر نوجوان توسط ناپدریش مورد تجاوز قرار گرفته و باردار شده. حالا باید سقط کنه، اما چون زیر سن قانونیه باید از همون ناپدری اجازه سقط رو بگیرند.

این کجا اتفاق افتاده؟ زابل؟ نه. فلوریدا.

وقتی قانون‌گذار خودش رو ناطور دشت می‌بینه که فکر همه‌جا رو کرده، وضعیتی رو بوجود میاره که انگار قانون رو کسی نوشته که فکر هیچ‌جا رو نکرده بوده.
این رو مقایسه کنید با اون حدیث از فاطمه که میگه برای زن بهتر اینه که نه مردی را ببیند، نه مردی او را ببیند! که یعنی یا دو فاطمه وجود داشته، یا هر کس داشته از یک فاطمه واحد قصه خودش رو میساخته، که قصه‌ش متناسب با اهدافی که داشته، متفاوت دراومده.
آخوند برای این معضل از متد سمباده استفاده می‌کنه. که اینجوری کار میکنه که وقتی رنگ خش برمیداره، روش رو سمباده می‌زنند تا خط برطرف بشه، و اگه در ادامه دید زیر رنگ داره پیدا میشه، سابیدن رو متوقف می‌کنه. قضیه سخنرانی فاطمه در مسجد رو اینجوری میسابند که «اگه بحث دفاع از ولایت باشه عیب نداره مرد صداش رو بشنوه». اما برای لباس رنگی و آرایش، دیگه باید خیلی بسابه و ممکنه زیرش دربیاد، بنابراین استاپ میزنه و میگه حدیث معتبر نیست. چون با اون قصه‌گوی قدیمی که زن رو محبوس می‌خواسته، هم‌کاروانه.
طرز کار خیلی چیزها رو باید مثل پرونده‌های قتل کشف کرد: دنبال انگیزه بگردید.
ضمن احترام، شما دچار سوء تفاهم جاهلانه‌ای هستید. از مقایسه دو فرد رندوم، از زنجان و ریاض، درباره مسیر دو جامعه تحلیل انجام میدید. و بله زنجانیه ممکنه آدم باحال‌تری باشه. نمیشه با زوم کردن روی یک ماهی، مسیر حرکت دسته‌شون رو تحلیل کرد. یه سری اتفاقات در تاریخ مربوط به جغرافیاست، یه سری دیگه مربوط به شانس. ولی نهایتا انباشت خریت‌ خود آدم‌هاست که مسیر رو به کلی عوض می‌کنه. مملکت شما پونصد ساله که غرب‌ستیزه. و نزدیک هزارساله که راه حل همه‌چیز رو دولت قلدر متمرکز می‌بینه. طوری که حتی مذهب خودش رو هم غرب‌ستیز و قلدرمأب کرده. تشیع انقدر آلوده این مسیر ایرانی شده، که دیگه نمیشه تصفیه‌ش کرد. و دلیل ادامه‌دار بودنش هم دقیقا همین بوده که نجار و دهقان، همواره گفتن ما که کاری از دست‌مون برنمیاد، یا بلد نیستیم.
Anarchonomy
ضمن احترام، شما دچار سوء تفاهم جاهلانه‌ای هستید. از مقایسه دو فرد رندوم، از زنجان و ریاض، درباره مسیر دو جامعه تحلیل انجام میدید. و بله زنجانیه ممکنه آدم باحال‌تری باشه. نمیشه با زوم کردن روی یک ماهی، مسیر حرکت دسته‌شون رو تحلیل کرد. یه سری اتفاقات در تاریخ…
وقتی آدم‌رباها انداختنت تو صندوق عقب ماشین، با کوبیدن به در صندوق نمیتونی بازش کنی. اما احتمال کوچکی وجود داره که سر و صدا، توجه کسی رو جلب کنه. این یک واکنش طبیعی خیلی ساده‌ست. چون ناتوانی باینری نداریم. اینطور نیست که یا بلدی نجار باشی، یا اسکندر مقدونی! اگه نمیتونی چیزی بیشتر از یک نجار باشی، میتونی نجاری باشی که به پیروزی اسکندر به رقیبش کمک کنه. اگه نمیتونی قلدر وقت رو ساقط کنی، میتونی کمک کنی تا یک قلدر دیگه، ساقطش کنه.
اما حتی این کنش هم از ایرانی‌ها دیده نمیشه. ترجیح میده داخل صندوق و تو تاریکی، با سیم‌کشی ماشین ور بره، اما به در نکوبه. به دلیل همون تفاوت‌هایی که با جوامع دیگه داره.