Anarchonomy
45.8K subscribers
6.79K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
برای بی‌حجابی کشوندنش دادگاه. میگم اگه نمیرفتی چی می‌شد؟ میگه زندان. میگم چطور یعنی؟ مأمور می‌اومد دم در؟ میگه آره. میگم اینا سرباز فراری‌های خودشون هم نمی‌تونند جمع کنند، میخوان برای تک تک زن‌‌ها مأمور بفرستن خونه؟ میگه زیاد زنگ میزدن، اعصابم بهم ریخته بود،…
یه جوری میگن حرومزاده‌تر از ایرانی نیست که انگار اگه داعش فرانسه رو اشغال می‌کرد، مردان فرانسوی به صف میشدن و دیوار انسانی تشکیل میدادند تا هیچ زنی رو نتونند به کنیزی ببرند! پاسخ مرد فرانسوی به تروریست چاقو به دستی که به نوزاد داخل کالسکه حمله می‌کنه، این بود که در بره‌. تو انگلیس مأمور اومد طرف رو تو خونه‌ و جلوی بچه‌ش دستبند زد و برد، چون تو فیسبوک یه جوک نژادی نوشته بود. یعنی یکی رفته ریپورتش کرده بود، که بیایید اینو ببرید. به خاطر یک جوک!
حتی با دیفالت‌های انسانی آشنا نیستند. دیفالت انسان اینه که رفتارش رو با قدرت تنظیم کنه‌. وقتی قدرت نداره مثل موش عمل کنه، و وقتی قدرت داره، مثل خرس. فارغ ازینکه به نفعش هست یا نیست.
اون فضایی که تو بپر بپر کنی بقیه هم با تو بپر بپر کنند، سالن کنسرته. زمین جنگ خیر و شر نیست.
موتور مهاجرپذیری آمریکا، داره جوری کار می‌کنه که خود کانسپت رقابت رو هم زیر سوال میبره.
در سالی که گذشت ۴۵۷۰ ویزای اُ صادر کردن، که برای نخبه‌هاست. اینارو معمولا به کسانی میدن که اگه بیاد تو یه شرکت، آینده اون شرکت تغییر می‌کنه. و بیش از ۷۰ هزار ویزا به اون‌هایی که تو علوم پایه و مهندسی مدرک دارند، یا یه کاری در اون حوزه دارن انجام میدن.
چطور میشه با این کشور رقابت کرد؟
کسانی که پشت اپلیکیشن‌های داخلی هستند یک مشت عوضی‌اند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت و اطلاعات شخصی رو نمیدن، قطعا عوضی‌اند.
اما مردم هم اطلاعات شخصی رو زیادی جدی می‌گیرند، و تصور می‌کنند کسی که این اطلاعات رو داره، یا دزدیده، روی گنج نشسته. اما این خبرها نیست. در آمریکا حتی قبل ازینکه هک و سرقت اینجور اطلاعات متداول بشه، میشد به صورت رسمی و قانونی و با پرداخت مقداری پول، اسم و آدرس و تلفن افراد رو به دست آورد. مردم آمریکا تصور کردند فیسبوک دنبال همین‌هاست، بدون اینکه پولی بپردازه! در حالی که این اطلاعات هیچ ارزشی برای فیسبوک نداشت. هدف اون‌ها این بود که بفهمن هر کاربر چی میخواد، تا همون چیزی که میخواد رو بش نشون بدن، تا تایم بیشتری رو در سایت بگذرونه، و تبلیغات بیشتری ببینه. اینکه ممد چندتا برادر داره و هر کدومشون کجا کار می‌کنند و چقدر در میارن و چقدر خرج می‌کنند، به دردش نمیخورد. و اگه چنین چیزی لازم داشت می‌تونست خیلی راحت‌تر از دولت‌های محلی و ایالتی بخره.
اگه چیزی که واقعا گنج باشه، بازار هم گنج حسابش می‌کنه. اما بازار داره گنج حسابش نمی‌کنه. کافیه به قیمت‌هایی که در دارک وب روی این اطلاعات میذارن نگاه کنید. بیست هزار دلار. پنجاه هزار دلار. خیلی حجیم باشه و نصف یک مملکت رو شامل بشه، یک میلیون دلار. اگه کسی حاضر بود بیشتر بده، قطعا قیمتش بیشتر می‌شد. که یعنی کسی حاضر نیست بیشتر ازین بده.
عده‌ای سوء استفاده‌هایی خواهند کرد؟ آو کورس. اما اینجوری نیست که بخرن و باش پول چاپ کنند. حتی ممکنه سود حاصله، پولی که بابتش پرداخت شده رو درنیاره. اینکه می‌بینید خیلی وقت‌ها مجانی منتشر می‌کنند، برای اینه که می‌دونند مشتری نداره، و زشته قیمت بذارن و یکی بگه هزار دلار میدم فقط! وقتی مجانی بذاری، لو نمیره که هزار بیشتر نمیدادن. و از طرفی می‌تونند ژست کسی که برای پول کار نمی‌کنه رو بگیرند.
و این تازه درباره کشورهای نرماله. وگرنه در اردوگاه داعش، دزد بزرگ که قبل از همه همه‌چیز رو برداشته و برده و در حال سوء استفاده‌ست و در حال آزاررسانیه، خود حکومته. و اگه کسی ازینکه اطلاعات شخصیش پابلیک بشه، بیشتر خشمگین میشه، تا اینکه همون اطلاعات دست داعش باشه، مشکلات ذهنی جدی‌تر داره که لو رفتن اطلاعاتش چیزی نیست در برابرش.
Anarchonomy
کسانی که پشت اپلیکیشن‌های داخلی هستند یک مشت عوضی‌اند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت…
یکی از موانعی که جلوی رواج عینک‌های واقعیت مجازی رو می‌گیره و بعدا جدی‌‌تر میشه، مخالفت افکار عمومی با قابلیت اسکن نقشه خونه‌ست، که برای بالا بردن دقت گرافیک لازمه. ملت فکر می‌کنند کسی که این اطلاعات رو داشته باشه خیلی کارهای خطرناک میتونه بکنه، اما توضیح نمیدن چه کاری. همین الان پلیس ممکنه درو بشکنه بیاد تو و ندیده به هرکی جلوشه شلیک کنه، بعد این نگران اینه که متا بفهمه اتاق خوابش سه متر در پنج متره.
انسان موجود مفلوکیست.
نوجوان بودیم. جکی چان برای خیلی‌ها باحال‌ترین قهرمان سینمایی بود. یه روز با همون خودنمایی‌های متواضعانه‌ش موتور کنترل بدنش رو اینطور به رخ طرفدارها کشید که هر دو دستش رو آورد جلو، و با یکیش یک دایره تو هوا رسم کرد، و با اون یکی دست، یک مربع.‌ کاری که در عین سادگی هیچ‌جوری نمی‌تونستیم انجام بدیم. ما خیلی شبیه همیم. و خیلی فرق داریم. بعدها فهمیدم من می‌تونم همزمان به دو چیز فکر کنم، و جکی چان یکیش رو هم نمیتونه، و وقتی یه موضوع جدی در میونه مهمل میبافه. هرچند اون کاری که اون می‌تونست براش پول ساخت، و کاری که من می‌تونم باعث شد نتونم تمرکز کنم، نتونم کار دقیق انجام بدم، و نتونم سرم رو از فکر خالی کنم.
حیات درباره کادو دادن تو به کسی نیست. جهان تو رو بالا میاره. بعدش به عهده خودته که با چیزی که هستی چطور خوش بگذرونی. اگه زوم اوت کنی، بیشتر ازینکه دارک باشه، بامزه‌ست.

سال نو مبارک.
باش جر و بحث طولانی‌مدتی داشتم درباره اینکه دو هزار سال پیش راحت‌تر می‌شد بچه رو فرستاد جنگ، چون پسر دو هزار سال پیش در زندگی، اسیر قبیله بود، ولی در مُردن خیلی آزادتر از امروز. الان سخت‌تر میشه فرستادش جنگ، چون مثل پت والدینشه. می‌گفت عواطف در بازه دو هزارساله تغییر نمی‌کنند. می‌گفتم عواطف وابسته به زمان و نزدیکی هستند، و پسر دو هزار سال پیش زمان کم‌تری ور دل والدینش بود. قصه‌هایی رو مثال میزد که پسر، پدر نابینای خود را می‌برد به کلیسا و بلا بلا. می‌گفتم مسئولیت ربطی به عواطف نداره. قصه‌هایی رو مثال میزد که امپراتور نفر می‌خواست اما دهقانان پسرشون رو نمی‌دادند. می‌گفتم چون مزرعه بدون مرد جوان میموند.
گذشت و یک سال بعد یکی از دوستانش که از قبل رفته بود ترکیه بش گفت بیا اینجا کارهای اقامت و شغل رو برات ردیف می‌کنم. پدر و مادر گفتند کجا؟ ترکیه چه خبره مگه؟ ما تنها تو این خونه چه کنیم شب دزد بیاد؟ افتادم لگنم شکست چی؟ و نرفت. پیش خودش گفت به تعویق میندازم. دلار سه برابر گرونتر شد، و شرایط ترکیه سه برابر بدتر. تعویق به کنسل تبدیل شد. گفتم جنگ؟ تو رو در زمان صلح هم نمی‌شد جایی فرستاد‌.
Anarchonomy
کسانی که پشت اپلیکیشن‌های داخلی هستند یک مشت عوضی‌اند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت…
بعضی‌ها یکم دیر متوجه شدند که اطلاعات شخصی‌شون ارزش زیادی نداره، و وقتی متوجه شدند دیگه یکم تلخ شده بود.
اما یه چیز دیگه هم هست که هنوز متوجه نشده‌اند، و وقتی میشن که دیگه خیلی تلخ شده. و اون اینه که گیر شاه اشرافی افتادن ضرر خیلی کمتره داره تا گیر راهزن پوچگرا افتادن، و الان گیر دومی افتادن. اون دستگاه تصفیه برای این خریده نشده که بهترین باشه، و خلیفه رو زنده نگه داره. برای این خریده شده که به بهانه زنده نگه داشتن خلیفه، چندنفر، که اصلا آدم‌های مهمی نیستند، پول خیلی بیشتری به جیب بزنند، با اینکه در بین خرج‌های حکومتی عدد زیادی نیست. و گرنه خرج تمیز نگه داشتن دم خلیفه، خیلی کمتر ازین حرف‌هاست (حتی ازون برندی که شهروند عادی میخره هم ارزانتر. چیزی که در لابراتوار ثابت شده). که یعنی نفع دلاری اون چند فرد بی‌اهمیتِ دَله، ارزش بیشتری داشته تا وجهه زهدانه خلیفه. این چیزیه که نمونه‌ش رو تو تاریخ طبری پیدا نمی‌کنی.


https://t.me/AnimalsQuotes/14309
وقتی رییس‌جمهور پا میشه میره خط مقدم، اونم جایی که تا روز قبلش تبادل آتش وجود داشته، وقتی شب سال نو هم برای مردمش حرف میزنه، خانواده‌ها دور میز شام میشینن به حرفاش گوش میدن. نه مثل یه کشور خاص که به محض تحویل سال، تلویزیون رو خاموش می‌کنند.
جنم ارثی نیست. اکتسابیه.
زلزله امروز ژاپن از لحاظ قدرت، تقریبا به اندازه زلزله لیسبون در ۱۷۵۵ بود. اون زلزله یکی از تکون‌های بزرگ عصر روشنگری بود. چون خدا، خانه‌های خودش در لیسبون هم خراب کرد، و ذهنیت مذهبی که «بلایای طبیعی رو خدا میفرسته تا گناهکاران را عذاب بده»، بهم ریخت. در واقع در اون حادثه یکی از ستون‌‌های مذهب فرو ریخت، چون باید برای رنج بشر توضیح جدیدی ارائه می‌شد. توضیحی که دیگه کلیسا، نداشت. مذهب همواره باید چیزی برای فروختن داشته باشه، و توضیح رنج یکی ازون‌ها بود. با از دست دادنش کالاهایی که برای فروش داشت، کم شد. بنابراین متمرکز شد روی بقیه جنس‌هایی که همچنان داشت. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که هنوز داشت، کیفیت نفسانی بود. مخصوصا بعد از عصر روشنگری و در دوره مدرن، کلیسا می‌گفت «باشه، توضیحات من درباره پدیده‌ها قدیمی شده‌اند، اما حداقل من میتونم آدم‌هایی تربیت کنم که باکیفیت‌ترند.. بیرون رو ببینید.. پر شده از آدم‌های غیرقابل اعتماد، خائن، ترسو، منفعت‌طلب، بی‌رحم، بی‌هدف».
در دوران ما، این ستون هم داره فرو میریزه. اگه کنتراستی بوجود اومده بود بین «انسان بی‌ایمانی که از مرگ وحشت دارد و در مهلکه خطر وحشی‌بازی در می‌آورد» و «انسان مومنی که مثل کوه با خطر مواجه می‌شود چون مرگ را پایان زندگی نمی‌بیند»، آموزش و تربیت علمی، کنتراستش رو از بین برد. شهروند رندوم ژاپنی، که تمام عمر تحت آموزش و تربیت علمی بوده، در مواجهه با هیولایی از زلزله، که معادلش در جای دیگه آدم‌های اونجا رو به پنیک می‌رسونه، آرامش، خونسردی، و متانتی نشون میده، که حالت پیامبرانه داره؛ در حالی که تمام ترس‌ها و استرس‌های متداول یک انسان مدرن شهری رو با خودش داره، و از قضا مرگ رو پایان زندگی می‌بینه. که این نه تنها اون رو با تصویر یک مومن برابر می‌کنه، بلکه تصویر برتری ازش میسازه. چون شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی میدونه، باید بیشتر از شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی نمیدونه، باشه، تا بتونه تصویر برابری با اون ایجاد کنه‌.
این آدم‌های آموزش‌دیده، لزوما شخصیت‌های عمیقی نیستند. و همین فروریختن این ستون رو مهم‌تر می‌کنه. برای جامعه انسانی، اهداف کوچک و دست‌یافتنی، مفیدتر از اهداف بزرگ و دور از دسترسه. میلیون‌ها شهروند که آدم‌های عمیقی نیستند، اما وحشی‌بازی درنمیارن، کیفیت بالاتری ایجاد می‌کنه، تا جامعه‌ای که هزاران ساله دنبال تربیت آدم‌های ملکوتیه، و چیزی هم گیرش نمیاد.
و این شکست کیفی داره هرروز برجسته‌تر میشه‌.

ما داخل رنسانس دوم هستیم. اما حسش نمی‌کنیم. چون فکر می‌کنیم مثل فیلم‌های سینمایی، حضور در قسمت‌های مهم تاریخ، باید حس و حال ویژه‌ای داشته باشه.
Anarchonomy
مایک پنس، معاون دانلد ترامپ یه مسیحی حزب‌اللهی محسوب میشه و همه اینو میدونن. یعنی تنها چیزی که همه در مورد دولت ترامپ سرش توافق قطعی دارند اینه که جناب معاون یه مسیحی حزب‌اللهیه. ایشون خیلی رک و علنی با همجنسگرایی مخالفت می‌کنه و ازوناییه که احتمال میده این…
اینطوری که اون دسته از افراد مجهز به ایمان که عاقلترند، به جای اینکه در جلو قرار بگیرند، به عقب رانده میشن و پشت جمع قرار می‌گیرند. این خیلی آرام و نامحسوس رخ میده. وقتی به هردلیلی جای عاقل تغییر کنه، پلن هم از دست میره. پلن رو عاقل‌ها میسازند. وقتی پلن برای تربیت نداشته باشی، ممکنه تک ستاره‌هایی بسازی، اما پاسخی برای قطار جامعه نخواهی داشت.
اینکه سیستم سکولار موفق شده پلنی برای تربیت شهروندان معمولی طراحی کنه که حداقل یک جامعه امن بدست بیاد، معنیش این نیست که دیگه نیاز به آدم معنوی نداریم، و معنیش این نیست که دیگه آدم معنوی نخواهیم داشت. معنیش اینه که مذاهب فعلی در تهیه پلن برای تربیت جامعه معنوی عقیمند.
این تصور شماست که آمریکایی می‌خواست جلوی مالیات دادن رو بگیره، ولی نتونست. این تصورتون تحت تأثیر اقلیت دولت‌ستیزیه که سر و صداشون زیاد بوده همیشه. اکثریت آمریکایی، هیچوقت نمی‌خواست. چون حامی تمام برنامه‌های حمایتی دولتی بود، که هزینه‌ها رو بالا برد، که بعد باید با مالیات تأمین می‌شد. اکثریت آمریکایی حتی مالیات هم نمی‌داد، که بعد بخواد سختش باشه که بده. مالیات رو میلیونرها و میلیاردرها میدادند، که اکثریت آمریکایی میخواد بیشتر هم بدهند. بنابراین مردم، حامی آی‌آر‌اس هستند.
دنیایی که مادرت تو رو توش به دنیا آورد، جای خیلی ترسناکیه. بخوای یا نخوای راهی پیدا خواهی کرد که حس کنی ازش بیرون اومدی. اونایی که قبل از تو به دنیا اومدن، روش‌هایی براش ابداع کردن. از مواد جامد و مایعی که طرز کار مغزت رو دستکاری می‌کنه، تا هنرهایی که بتونی با وسواس توشون غرق بشی، تا خلسه‌افزارهای مذهبی. کار همه این‌ها پایین آوردن پرفرمنس مغزته، تا کمتر بترسی. چون ترس از حواس جمع میاد.
یه کار دیگه میتونی بکنی. که دست به چیزی نزنی، اما بتونی از دنیا بیرون بیای، برگردی، و باز بیرون بیای. و اونم اینه که به خود مغزت بسپاریش. و اون میتونه این کارو با ساخت رویا بکنه. اگه کنترلش کنی، بدون اینکه زیاد دخالت کنی، خودش ورزیده‌تر میشه. تا جایی که رویاهایی میسازه که مصرف‌کننده زندگیت نباشند، بلکه تغذیه‌ش کنند.
Anarchonomy
تو در ۹۱ سالگی داری هنوز فیلم میسازی، من حوصله حرف زدن با کسی رو هم ندارم. سیم‌کشی مغزها فرق می‌کنه شاید. آدم‌هایی مثل من هیچوقت مثل تو، مرد نمیشیم.
دو سال گذشت و هنوز داره کار می‌کنه.
اگه کسی پرسید هنوز انجیل روی کسی افکتی داره، می‌تونید کلینت‌ ایست‌وود رو مثال بزنید.
جلوی خلیفه رو فقط باید با زور گرفت. نه تبصره‌ای داره نه استثنایی. فرقی نداره حرف غلط بزنه یا درست. حرف متین بزنه یا سخیف. حرف پرمغز بزنه یا پوچ. فقط و فقط زور حلش می‌کنه. اینکه چرا می‌تونه حرف غلط سخیف پوچ بزنه، بدون اینکه هزینه‌ای براش داشته باشه، به قدرت ربط داره، که زور مقابلی در برابرش قرار نگرفته. اما اینکه چرا کارش میرسه به غلط‌بافی و سخیف‌بافی و پوچ‌بافی، به چیزی مربوطه که خارج از مسئله قدرته.

تقریبا هیچوقت پیش نمیاد که اشرار با یک مجموعه از اعتقادات و باورها مواجه بشن، و بعد بگن «عه بچه‌ها بیایید نفوذ کنیم بش خرابش کنیم». انقدر کم پیش میاد که میشه در نظر گرفت پیش نمیاد. چیزی که همیشه پیش میاد اینه: «اشرار با جهان‌بینی و استاندارد رفتاری خودشون وارد یک مجموعه از اعتقادات و باورها میشن، و با همون ذهنیاتی که دارند جذبش می‌کنند، و سپس هدایتش می‌کنند». بنابراین دزدی که ادای تقوا درمیاره، نداریم. دزدی داریم که فکر می‌کنه تقوا هم دارد.‌

جا انداختن این برای ایرانی سخته. چون ترجیح میده درکش نکنه. چون ترجیح میده با حالت اول طرف باشه. اگه فرضت این باشه که با دزدی طرفی که ادای تقوا درمی‌آورد، نتیجه‌گیریت هم این میشه که اگه ادابازی رو حذف کنیم، مجموعه اعتقادات و باورهایی که داشتیم، تصفیه خواهد شد! پس کافیه بشینی تماشا کنی تا ادابازی حذف بشه یه روز. در واقع ورود اشرار به مجموعه باورها رو به مثابه میخ طویله‌ای که گاو اشتباها خورده و وارد معده‌ش شده، در نظر می‌گیره. که باعث میشه گاو اذیت بشه، ولی روزی که از معده‌ش درآوردن، دوباره حالش خوب میشه.
اما اگه حالت دوم باشه، که یعنی دزدها فکر کنند که واقعا تقوا دارند، اونوقت دیگه حکم میخ در معده گاو رو نداره. اونوقت حکم ویروسی رو داره که سگ رو هار می‌کنه. و سگ هار سگ قبل از مبتلا شدنش نیست. بنابراین در برابر این خطر، باید گارد گرفت. و برای اینکه گارد بگیری و دفاع کنی، باید مرز مشخصی داشته باشی. دفاع درباره مرز مبهم و نامعلوم، مفهومی نداره. و اگه مرز مشخصی داشته باشی، چاره‌ای نداری جز اینکه به فرمالیسم تن بدی‌. که یعنی به بزرگ و کوچک عبور از خط، حساس باشی، نه فقط به بزرگش. چون اگه کوچکش رو نادیده بگیری، فردا بزرگترش رد میشه.

برای این میشه فلش‌بکی زد به صدر اسلام. در زمان پیامبر چیزی به نام توهین به مقدسات نداشتیم. این اختراع سلاطین بود. فقط توهین به خدا وجود داشت. و برای اون هم آیه اومد که اگه اون‌ها فحش دادند به خدای شما، شما فحش ندید، چون بعدش اون‌ها یه بدترش رو میگن. که یعنی تو زمینی که نمیشه برنده شد بازی نکنید. ولی این معنیش این نبود که اصلا بازی نکنید. مثلا اگه کسی حرف از جانب خدا زد، مجبورش کنید پای حرفش بایسته. که مسیحیان این کار رو کردند. که سپس پیامبر گفتند شما با خانواده‌تون بیایید، من هم با خانواده‌م میام. خدا با هرکس بود، اون طرف مقابل نابود بشه. این داستان مباهله‌ست، که مهم نیست یک واقعه تاریخیه یا نیست. مهم اینه که مایندست اون آدم‌ها رو نشون میده، که از مرز باید دفاع کرد. و مرز اینه که آدم‌ها باید حد خودشون در مسائل ماورایی رو بدونند. اگه کسی حدی بالاتر از حد انسانی مطرح کرد، باید بایسته و ازش دفاع کنه.

و این دفاع در این مملکت رخ نداد. بنابراین خیلی‌ها ازش رد شدند. که خیلی‌هاش کوچک بودند. وقتی پیرمردی گفت پدرم رو خواب دیدم که چهره‌اش نورانی بود و فلان حرف رو زد، کسی بش نگفت «مگه تو کی هستی که با مردگان در ارتباط باشی؟». همه اطرافیانش گفتند «خوش به حال شما که دل پاکی دارید، ما که اصلا نمی‌تونیم خواب ایشون رو ببینیم». تجاوزهای کوچک، از همین‌جاها شروع میشه، و میتونه خیلی خیلی ظریف‌تر ازین باشه.
«خدا از دهان من حرف زد»، دقیقا از چنین نقطه‌ای شروع شده، و چون مدافعی در برابرش وجود نداشته همینطور پیش رفته و پیش رفته و بزرگتر شده‌.‌ و تازه این نقطه ماکزیممش نیست. چون جامعه ایرانی با مکانیزم این شر آشنا نیست، یا نمیخواد هضمش کنه، این حرف رو نقطه ماکزیممش می‌بینه. در خدا از دهان من حرف زد، خود رو هیچ می‌پنداره که نقشی نداره. نقطه ماکزیممش اونجاست که وقتی برای کفن فرمانده نظامیش عباش رو خواستند، نداد، تا در عوض عبایی رو بده که باش عبادت می‌کرده. در اونجا دیگه خودش رو بی‌اختیار نمی‌پنداره. بلکه در تبدیل اون عبا به مخزن ذخایر عباداتش، یک نقش فاعلی قائله.
اینکه نقطه ماکزیمم انقدر تنده، تعجبی نداره، برای کسی که می‌دونسته سر اون کوچه، تهش کجاست.

تهش «باید» همینجا می‌بود، چون طبیعت تجاوز و حد ندانستن، اینه که به اینجا ختم بشه. و تا وقتی گارد وجود نداره، همینطور ادامه خواهد داشت.
کانالم رو برای باکره‌ها نفرستید. من دنبال جذب حداکثری نیستم، شما هم نباشید. ریسمان الهی رو باید سفت چسبید، و هرچی آدمای بیشتری بش چسبیده باشن، بهتر. اما اگه نچسبیدن هم نباید ولش کرد. وقتی حضرت می‌گفت اگه تمام دنیا هم جلوم قرار بگیره خیالم نیست، از رو سایکوپتی نبود. اتفاقا مردم رو دوست داشت. از رو سفت چسبیدن به نخ بود.
روح اون دوستت هم شاد.
فقر خاصی دارند که باش همه‌چیز رو توجیه می‌کنند. فقر خاصی دارند که باید همواره بش باج بدیم. فقر خاصی دارند که باش تا دل جهنم میرن، اما بهشت رو پاداش خودشون می‌دونند.
وقتی به جلادها رأی میدن، و میگیم ندید، میگن این‌ها فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به کباب نماینده نگاه می‌کنه.
وقتی با ساچمه رفقامون رو کور می‌کنند، و میگیم این‌ها خود اشرارند، میگن فقیرند، و آدم فقر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به شبی پونصدتومن بسیج نگاه می‌‌کنه.
وقتی گله‌وار خودشون رو داخل حامیان یک تروریست قرار میدن، و میگیم نرید، میگن فقیرند، و آدم فقیر به درست و غلط نگاه نمی‌کنه، به ایستگاه نذری نگاه می‌کنه.

جواب «نه» است. گاهی به فقیر هم باید گفت نه. و نه گفتن به شر، شامل این نه هم میشه. ما برای مصیبت کسانی که درست و غلط براشون مهم نیست، هیچ اشکی نداریم. هرچقدر که مایلند سر و صدا کنند.
Melancholia
TrucitatE
«مرد محترمی بود» داستانی نیست که بخوای براش درگیر مشقت‌های زندگی باشی‌. فکر دیگه‌ای برای خودت بکن.. و سریع باش.
تو ادبیات از واژه نقاب زیاد استفاده می‌کنند. تو کاریکاتور، هزاران اثر با محوریت این واژه طراحی شده. تو سینما، به شکل‌های مختلف روی داستان‌هایی کار می‌کنند که قهرمان یا ضدقهرمان، چیزی غیر ازونی که هست رو به دیگران نشون میده.
اما حالت دیگه‌ای هست که کمتر بش پرداخته شده، چون لایه‌برداری ازش خیلی سخت‌تره. و اون دفن شدن زیر پلاک‌هاست. مثل اون پلاک ان‌یکادی که وقتی نوزاد بودی به لباست سنجاق کردند. ولی اون نماد فیزیکیش بود. داستان خیلی مفصل‌تر بود. اینکه از چی باید ناراحت بشی، یه پلاکه، که بت سنجاق شده. و اینکه چی باید بت حس موفقیت بده، و چی باید بت حس شکست بده، و چی باید ناراحتت کنه، و چی باید خوشحالت کنه، و چی باید بترسوندت، و چی باید آرومت کنه، و چی باید برات احترام بخره، و چی باید برات جذابیت بخره. تا جایی که یه روز مثل کجاوه‌ای میشی که صدها پلاک بش سنجاق شده و دیگه توش دیده نمیشه، که خودت هم نمیدونی داری کجا میری. فقط می‌دونی که رو دوش جامعه‌ای‌. این دیگه نقاب نیست. وزن پلاک‌ها وزنت رو تشکیل داده‌.. و ممکنه اگه ازت جدا بشه، هیچی ازت باقی نمونه.
شاید اینکه عادتی داشتی و سال‌ها سعی کردی ترکش کنی، به عنوان دوران سختی که عمرت رو مصرف کرد ببینی. اما بدترین مصرف‌شدگی رو وقتی کشف می‌کنی که ببینی رنجی رو برای انجام یا عدم انجام چیزی تحمل کرده بودی که کل مسابقه‌ش یک پلاک بوده. طوری که انگار داشتی برای تماشاچیان نامرئی، شوی یک مبارزه رو اجرا می‌کردی.
شما از خالی بودن می‌ترسید. حتی فکر اینکه اگه همه پلاک‌های سنجاق شده رو ازم جدا کنند چی ازم باقی میمونه، بتون استرس میده. این مثل نقاب نیست که بترسید چهره پشتش رو ببینند. این ترس وجود نداشتنه. خیلی بیشتر ازون که فکر کنید ازینکه هیچ‌چیز نباشید، می‌ترسید. و این ترس چیزی در کنار زندگی‌تون نیست. بخشی از بافت زندگی شماست.
اگه می‌بینید خیلی اصرار دارند که به هرچیزی واکنشی نشون بدن، حتی اگه اون واکنش هیچ سوزنی رو در عالم جابجا نکنه، برای این نیست که نقاب این واکنش رو الزامی کرده. برای اینه که میترسن اگه واکنشی نداشته باشند، هیچ‌چیز نباشند‌.
اگه تحمل جنگ رو نداشته باشی، جنگ میاد سراغت.
این مهم‌ترین و ترسناک‌ترین چیزیه که ممکنه بشنوی، و مدت‌هاست که دارم بت میگم، اما به جای گرفتن حرف، حواست به نویسنده‌ست، که کیه، کجاست، چشه.
یکی می‌گفت باید دو نفر از اون‌ها رو کشت، تا اگه اعدام هم بشی، یک جلو باشی. و اگه هر کس این کار رو می‌کرد، کشور هیچوقت اشغال نمی‌شد. ذهن اینجوری از کار گنده حرف میزنه، ولی به زمانی در فرداها موکولش می‌کنه. «یه روز مونده باشه به عمرم این کارو می‌کنم». که یعنی تحمل جنگی که حرفش رو میزنه، نداره. و چون تحملش رو نداره، تسلیم رو تحمل می‌کنه. و چون تسلیمه، اشرار جلوتر میان، و وقتی جلوتر میان یه جنگ دیگه بش تحمیل میشه، که توش هیچ‌جوری نمیتونه یک جلو باشه.

در نهایت همه‌چیز به ذهن آدم‌ها برمیگرده. نه جغرافیا، نه زمان، نه شانس. ذهنی که میگه «اگه قراره سم خورانده شوم، چه فرقی داره خودم سر بکشم، یا به زور بریزند در گلویم؟»، میشینه ببینه بمب بعدی کجا میفته. مثلا صبح پا میشه می‌بینه اشرار میگن باید طلایی که قبلا خریدید، و پولش رو دادید، و مالیاتش رو پرداخت کردید، پس بدید! و بعد با خودش میگه «عه، پس بمب اینجا هم میتونست بیفته». و مثل گربه‌ای که از هفت دولت آزاده، شب راحت میخوابه، در حالی که برای صبح فرداش هم یه بمب دیگه دارند‌. چون فکر می‌کنه آماده بودن، یعنی تعجب نکردن. با شوک بعدی میفهمه که اشتباه فکر می‌کرده.
جذابیت قدرت، در روابط عاطفی هم وجود داره. درسته که همه دنبال کسی هستند که نیازشون رو برطرف کنه، اما اگه کسی قدرت نشون بده، حتی اگه خیلی تأمین‌کننده نباشه، در لیست برنده‌ها بالاتر قرار می‌گیره. و قدرت همیشه درباره غلبه بر دیگران نیست. قدرت میتونه درباره واقعی کردن ایده‌ها باشه.
اونی که میگه یه روز از کوه و کمر و تو شب و تو سرما هم شده ازین جا فرار می‌کنم، و بعدا عکسش رو برات میفرسته که نشون میده واقعا اینکارو تو کوه و تو شب و تو سرما کرده، جذابیتی برای خودش میخره که نه با پول بدست میاد، نه با باشگاه، نه با لباس ایتالیایی.