زنان سیاهپوست آمریکایی با مردان سیاهپوستی رابطه برقرار میکنند که درست تربیت نشدهاند، سپس تو خونه رفتار خشونتآمیز ازشون میبینند، سپس ازونجایی که خودشون هم با ذهنیت قربانی بودن تربیت شدهاند و راه کنترل کردن تنش رو بلد نیستند، بلافاصله زنگ میزنند پلیس، سپس افسر پلیس با این ذهنیت که وارد خونه یه خانواده سیاهپوست متلاشی دیگه شده، بیمحابا شلیک میکنه، و یا زن رو میکشه و یا پارتنرش رو، سپس بقیه سیاهپوستها فکر میکنند پلیس با سیاهپوستها پدرکشتگی دارد، سپس دفعه بعد که توی خونه مشاجره رخ داد و پلیس اومد، قهرمانبازی درمیارن، و جلوش میایستند، و یه خونریزی دیگه رخ میده، و سپس افسر قاتل محکوم میشه و همهچیزش رو از دست میده، سپس بقیه افسرها فکر میکنند جامعه با اونها پدرکشتگی داره، و دفعه بعد بیمحاباتر شلیک میکنند، و این چرخه همینطور ادامه پیدا میکنه.
چرخههای تباهی رو با حجیم کردن مقررات نمیشه شکست. گاهی برای شکستنشون نیاز به رهبران اخلاقی است. اما با فرض اینکه چنین شخصیتی وجود داشته باشه، شهروندان مدرن به حرفش گوش نخواهند داد. چون فکر میکنند خودشون میدونند چی درسته و چی غلطه.
چرخههای تباهی رو با حجیم کردن مقررات نمیشه شکست. گاهی برای شکستنشون نیاز به رهبران اخلاقی است. اما با فرض اینکه چنین شخصیتی وجود داشته باشه، شهروندان مدرن به حرفش گوش نخواهند داد. چون فکر میکنند خودشون میدونند چی درسته و چی غلطه.
Anarchonomy
زنان سیاهپوست آمریکایی با مردان سیاهپوستی رابطه برقرار میکنند که درست تربیت نشدهاند، سپس تو خونه رفتار خشونتآمیز ازشون میبینند، سپس ازونجایی که خودشون هم با ذهنیت قربانی بودن تربیت شدهاند و راه کنترل کردن تنش رو بلد نیستند، بلافاصله زنگ میزنند پلیس، سپس…
نظر برخی از دوستان اینه که اگه رهبر اخلاقی رو یک اینفلوئنسر در نظر بگیریم، شهروند مدرن هم مثل اجدادش دنبالهرو این اینفلوئنسرهاست، و گرنه با پروپاگاندای اونها همراهی نمیکرد.
این نظر اشتباهه. از دویست سال گذشته تا الان که پروپاگاندای مدرن تولید شده، هیچوقت پیش نیومده که مردم در مواجه با محتوای تبلیغات بگن «عجب، پس حقیقیت این بوده». همواره مواجههشون اینطور بوده که «آهان.. پس جواب همسایه پفیوزم رو میتونم اینطوری بدم». همونطور که برای پدر و مادر پنجاه و هفتی مهم نیست محتوای حکومتی ربطی به حقیقت داره یا نداره. ازش به عنوان مهمات استفاده میکنه، تا فرزند یاغی خودش رو بزنه. اینکه خودش رو دانا میدونه، یک پدیده مدرنه. سپس ممکنه برای مهمات این داناپنداری، از محتویات باستانی استفاده کنه. مثل استناد به ارزشهای قبیلهای و بدوی.
وقتی داستانهای قدیمی رو میخونید، باید توجه کنید که قصهساز، داشته با قصه خودش به یک وضعیت اجتماعی پاسخ میداده. قصه موسی و فرعون، پاسخی است به جامعهای که یک فرد رو به عنوان رب خودش میپذیرفت، فقط به این دلیل که جیره غذاییشون رو تأمین میکرد. و لو اینکه در قبال اون جیره، همهچیز دیگهشون رو ازشون میگرفت. قصه چینی پیرمردی که نوهش رو سوار الاغ کرده بود، و مردم بش ایراد گرفتند که چرا خودش پیادهست، و سپس خودش سوار شد، و مردم ایراد گرفتند که چرا نوهش پیادهست، و سپس هر دو پیاده شدند، و مردم ایراد گرفتند که چرا الاغ بیکاره، پاسخ به جامعهای بوده که در اون افراد به صورت پیشفرض پذیرفته بودند که شخصا هیچی حالیشون نیست! که بعد دست به دامن مرجع اجتماعی میشدند. که بعد متفکر جامعه از طریق قصه بشون گفته بس کنید احمقها!
بنابراین ممکنه مشابهتهایی در دنبالهروی در بین شهروند مدرن، و انسان قدیم، پیدا کنید؛ ولی دلیلش و ریشهاش کاملا متضاد همدیگهست.
این نظر اشتباهه. از دویست سال گذشته تا الان که پروپاگاندای مدرن تولید شده، هیچوقت پیش نیومده که مردم در مواجه با محتوای تبلیغات بگن «عجب، پس حقیقیت این بوده». همواره مواجههشون اینطور بوده که «آهان.. پس جواب همسایه پفیوزم رو میتونم اینطوری بدم». همونطور که برای پدر و مادر پنجاه و هفتی مهم نیست محتوای حکومتی ربطی به حقیقت داره یا نداره. ازش به عنوان مهمات استفاده میکنه، تا فرزند یاغی خودش رو بزنه. اینکه خودش رو دانا میدونه، یک پدیده مدرنه. سپس ممکنه برای مهمات این داناپنداری، از محتویات باستانی استفاده کنه. مثل استناد به ارزشهای قبیلهای و بدوی.
وقتی داستانهای قدیمی رو میخونید، باید توجه کنید که قصهساز، داشته با قصه خودش به یک وضعیت اجتماعی پاسخ میداده. قصه موسی و فرعون، پاسخی است به جامعهای که یک فرد رو به عنوان رب خودش میپذیرفت، فقط به این دلیل که جیره غذاییشون رو تأمین میکرد. و لو اینکه در قبال اون جیره، همهچیز دیگهشون رو ازشون میگرفت. قصه چینی پیرمردی که نوهش رو سوار الاغ کرده بود، و مردم بش ایراد گرفتند که چرا خودش پیادهست، و سپس خودش سوار شد، و مردم ایراد گرفتند که چرا نوهش پیادهست، و سپس هر دو پیاده شدند، و مردم ایراد گرفتند که چرا الاغ بیکاره، پاسخ به جامعهای بوده که در اون افراد به صورت پیشفرض پذیرفته بودند که شخصا هیچی حالیشون نیست! که بعد دست به دامن مرجع اجتماعی میشدند. که بعد متفکر جامعه از طریق قصه بشون گفته بس کنید احمقها!
بنابراین ممکنه مشابهتهایی در دنبالهروی در بین شهروند مدرن، و انسان قدیم، پیدا کنید؛ ولی دلیلش و ریشهاش کاملا متضاد همدیگهست.
تشکیلات اوباش ازینکه هزینه اینترنت عامل شکاف دیجیتال و محرومیت مردم ازون بشه، خرسند خواهد بود. اما به این معنی نیست که هدفش هم همینه. هدفش این نیست. دقیقا با همون مکانیزمی که مرگ و اتلاف حیات رو پیروزی جلوه میدن، در بنبست گیر کردن رو هم امداد غیبی قلمداد خواهند کرد. اینکه نمیتونند خدمات اینترنتی رو با قیمت قبلی تأمین کنند، همون دلیلی رو داره که بنزین و آرد و دارو رو هم نمیتونند با قیمت قبلی تأمین کنند، که برمیگرده به این واقعیت که «دولتی که بخواهد همهکاره باشد، در درازمدت هیچکاره خواهد شد»، چون زیر حجم تعهدات روزافزون خودش خم میشه، و چون نمیخواد خم بشه تعهدات رو پس میزنه، و پس زدن تعهدات یعنی محرومیت مردم. که مجموعا یک فروپاشیه. اما منطبق با باورهای پوچگرایانه، محرومیت حاصل ازین فروپاشی رو یک برگ برنده حساب میکنند. مثل کسی که روی شیروانی خونهش قندیل یخ بسته باشه، و خونه آتیش بگیره، و ازینکه شعلههای آتیش قندیلها رو آب میکنند لذت ببره. چون افتادن قندیلی که قبل ازون با بیل هم کنده نمیشد، شهوت مغلوبسازیش رو ارضاء میکنه.
متأسفانه اگه ۴۰ سال طول بکشه که به ایرانی بفهمونی اشرار چطور کار میکنند، ۴۰ سال دیگه طول میکشه تا بش بفهمی شرور پوچگرا چطور کار میکنه.
متأسفانه اگه ۴۰ سال طول بکشه که به ایرانی بفهمونی اشرار چطور کار میکنند، ۴۰ سال دیگه طول میکشه تا بش بفهمی شرور پوچگرا چطور کار میکنه.
بلژیکیپنداری مبارزه سیاسی، از دل فضای سیاسی درنیومده، و برای پیدا کردن ریشه باید کمی پایینتر رفت. چون میرسه به اونجایی که ایرانیها در مورد دم و دستگاه اطرافشون هم دچار سوء تفاهم بودند. مثل وقتی که مرکز تصویربرداری محلهشون دستگاه سونوگرافی جدید میآورد که تو اروپا هم ازون استفاده میکنند، فکر میکرد ما هم بهداشت و درمان داریم. در حالی که در یک روستای متورم که در قالب یک شهرک سینمایی شکل گرفته زندگی میکرد، فکر میکرد شهرونده، همونجور که بلژیکیها شهروندند. و باید سر هر قضیه، مثل وقتی که یک مست رو هدایت میکنی که از لبه سکوی مترو نیفته روی ریل، شونههاش رو میگرفتی و میکشیدی کنار و بش میگفتی یابو اینا واقعی نیست، این دانشگاه نیست، این ارتش نیست، این بیمارستان نیست، این صنعت نیست، این ورزش نیست. اینها مقواییاند. اما باور نمیکرد و فقط به مقوای خمینی میخندید. انگار اون تنها چیز فیکی بوده که دیده. هرچند که اون طرفیش هم هست، که آدم غربی فکر میکرد تو شهرک سینمایی دارند یه کارهایی میکنند، اینجا یه چیزی مشابه کشور خودشه، و تو بعضی چیزها عقبتر، و تو بعضی چیزها حتی جلوتر، مثل اون ابلهی که اومده اینجا میگه سطح ریاضیاتی که اینها تو مدرسه یاد میدن خیلی بالاتر از سطح مدارس ماست، که باید یه جوری بزنیش که همه دندوناش ایمپلنتلازم بشن.
یکی از محصولات این ابرتوهم، «خیال کار» بود. غیر ممکنه از ایرانیها این جملات رو نشنیده باشید: «خیلی گرفتارم»، «نمیرسم اصلا»، «یه کوه کار ریخته سرم»، «کاش هفته هشت روز بود»، «کاش هر روز بیست و پنج ساعت بود». همه اینها در حالتی بیان میشه که انگار ترجمه فارسی همین جملات از زبانهای خارجیه. اما تنگنای زمانی اینجا هیچ ربطی به تنگنای زمانی اونها نداره. اینجا وقت کم میاد، چون کار رخ نمیده. و وقتی رخ نمیده معنی نداره که درباره اینکه چقدرش مفیده، بررسی انجام بشه. تو فیلمهای وسترن، همیشه کار یکی نجاری جعبههای تابوت بود. معنی نداره بپرسی اون نجار هرروز چند دقیقه کار مفید انجام میداد.
دبیر شورای هماهنگی معاونت روابط عمومی ستاد بازسازی، کار نیست. ولی فرستادن بار به پاکستان و بردنش به امارات و ازونجا دوباره وارد کردنش، برای دوبار به جیب زدن رانت ارزی، هم کار نیست. در حالی که در طی انجام این چرخه، فعالیتهای زیادی رخ داده، که بعضیهاشون سخت بودهاند، مثل کار همه راننده تریلیهایی که در این مسیر حملش کردند. مثل کار اون کارگرهایی که زیر آفتاب از کامیونها خالیش کردن. میشه شلوغیهای خیلی جدی و حتی طاقتفرسا ایجاد کرد، بدون اینکه کار وجود داشته باشه. و این در همهجا هست. در همه اصناف، در همه تخصصها، در همه رشتهها، در همه بنگاهها، در همه نهادها، در همه شرکتها، در همه ادارات، و در همه امورات جاری، و هرروز، و هر سال، و سالها، و دههها.
به کسی که باور نمیکنه تا الان در محیطی زندگی کرده که در اون کار رخ نمیده، و الان هم داخل یک زندگی واقعی نیست، سخته بقبولونی که اکت سیاسی هم نداره.
یکی از محصولات این ابرتوهم، «خیال کار» بود. غیر ممکنه از ایرانیها این جملات رو نشنیده باشید: «خیلی گرفتارم»، «نمیرسم اصلا»، «یه کوه کار ریخته سرم»، «کاش هفته هشت روز بود»، «کاش هر روز بیست و پنج ساعت بود». همه اینها در حالتی بیان میشه که انگار ترجمه فارسی همین جملات از زبانهای خارجیه. اما تنگنای زمانی اینجا هیچ ربطی به تنگنای زمانی اونها نداره. اینجا وقت کم میاد، چون کار رخ نمیده. و وقتی رخ نمیده معنی نداره که درباره اینکه چقدرش مفیده، بررسی انجام بشه. تو فیلمهای وسترن، همیشه کار یکی نجاری جعبههای تابوت بود. معنی نداره بپرسی اون نجار هرروز چند دقیقه کار مفید انجام میداد.
دبیر شورای هماهنگی معاونت روابط عمومی ستاد بازسازی، کار نیست. ولی فرستادن بار به پاکستان و بردنش به امارات و ازونجا دوباره وارد کردنش، برای دوبار به جیب زدن رانت ارزی، هم کار نیست. در حالی که در طی انجام این چرخه، فعالیتهای زیادی رخ داده، که بعضیهاشون سخت بودهاند، مثل کار همه راننده تریلیهایی که در این مسیر حملش کردند. مثل کار اون کارگرهایی که زیر آفتاب از کامیونها خالیش کردن. میشه شلوغیهای خیلی جدی و حتی طاقتفرسا ایجاد کرد، بدون اینکه کار وجود داشته باشه. و این در همهجا هست. در همه اصناف، در همه تخصصها، در همه رشتهها، در همه بنگاهها، در همه نهادها، در همه شرکتها، در همه ادارات، و در همه امورات جاری، و هرروز، و هر سال، و سالها، و دههها.
به کسی که باور نمیکنه تا الان در محیطی زندگی کرده که در اون کار رخ نمیده، و الان هم داخل یک زندگی واقعی نیست، سخته بقبولونی که اکت سیاسی هم نداره.
با دقت در کایروپراکتیک و چگونگی فریب دادن مردم ازین راه، میشه اینکه مذهب چطور کار میکرد و آخوند چطور مردم رو از راه به در میکرد رو فهمید. کافیه به شباهتها توجه کنید. چندتا ازون شباهتها اینها هستند:
- بنیانگذار این کلاهبرداری یک شارلاتان بود، که مدعی بود یک روح اومده بش گفته این سبک درمانی رو اختراع کنه! درست مثل آخوند که وانمود میکرد اتفاقات کتاب مقدس، نه اخباری یونیک، بلکه یه مهارتند، و کافیه یه مدرسه شائولین راه بندازی و لشکر دریافتکنندگان وحی بسازی! آخوند از یک طرف وحی رو تمامشده معرفی میکرد، و از طرفی مدعی بود از طریق خودش هنوز ادامه داره، ولی به شکلهای دیگه، مثل خواب! مثل رویت عیسی/امام زمان!
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، مراجعهکننده خودش رو ول نمیکنه، و هدفگذاریش اینه که تا آخر عمرش به مراجعه ادامه بده، و در این راستا بش تلقین میکنه بدنش طوری خلقتیافته که لازمه برای سرپا ایستادن دائم به کسی مراجعه کرد. درست مثل آخوند که به عوام تلقین کرد عقلی که خدا برای شما خلق کرد، برای چالشهایی که همون خدا در برابرتون قرار میده کافی نیست، و باید از من هم بپرسید. یعنی این نسبت رو به خدا میزنند که به بشر کاری سپرد، که ابزارش رو بش نداده بود!
- کلاهبردار کایرو هم درست مثل آخوند روی استیصال مردمی سوار میشد، که دنیای فیزیکی باشون بد تا کرده بود. کسانی که برای مشکل فیزیکی بدنشون راه حلی پیدا نکرده بودن، و درد باعث میشد به هرچیزی چنگ بزنند، و بشون این نوید رو میداد که من همونیام که تا الان دنبالش میگشتید. همونطور که آخوند به گرفتارها و در بنبستافتادگان این امید واهی رو تزریق میکرد که گشایش برای گرفتاریشون و خلاصی از بنبستشون رو در اختیار داره.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، به مستأصلی که به دام میانداخت تلقین میکرد «دانش» باعث بدتر شدن همهچیز شده، چون «ناقص» است، و ازین طریق دانشمندان رو بدخواهانی که یا جاهلند و یا مغرضند، معرفی میکرد. چون اونها کسانی بودند که میتونستند بساطش رو بهم بریزند. همونطور که آخوند به ناکافی بودن دانش تأکید داره، و دانشمندان رو به منحرف کردن مردم متهم میکنه، تا با ایجاد لشکری از عوام علمستیز، یک گارد حائل بین خودش و کسانی که میتونند بساطش رو بهم بریزند ایجاد کنه.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، نتیجه گرفتن رو به نام خودش میزنه، و نتیجه نگرفتن رو به نام مراجعهکنندهش. اگه راضی بود، میگه کایرو بود که جواب داد. اگه ناراضی بود، میگه خودت یکی از کارهایی که گفتم رو انجام ندادی، یا بد انجام دادی، یا به موقع نیومدی، یا بم خیانت کردی و باز رفتی سراغ پزشک. تا جایگاه قدسی مدعیاتش خدشهدار نشه. همونطور که آخوند نمیپذیره که راه حل نداره، یا راه حلش کار نمیکنه، پس جواب ندادن رو میندازه گردن فرد. که «حتما مال حرامی قاطی پولت شده»، یا «حتما خلوص نیت نداشتی» یا «حتما قبل غروب ذکر رو خوندی، نه بعد از غروب».
🔽
- بنیانگذار این کلاهبرداری یک شارلاتان بود، که مدعی بود یک روح اومده بش گفته این سبک درمانی رو اختراع کنه! درست مثل آخوند که وانمود میکرد اتفاقات کتاب مقدس، نه اخباری یونیک، بلکه یه مهارتند، و کافیه یه مدرسه شائولین راه بندازی و لشکر دریافتکنندگان وحی بسازی! آخوند از یک طرف وحی رو تمامشده معرفی میکرد، و از طرفی مدعی بود از طریق خودش هنوز ادامه داره، ولی به شکلهای دیگه، مثل خواب! مثل رویت عیسی/امام زمان!
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، مراجعهکننده خودش رو ول نمیکنه، و هدفگذاریش اینه که تا آخر عمرش به مراجعه ادامه بده، و در این راستا بش تلقین میکنه بدنش طوری خلقتیافته که لازمه برای سرپا ایستادن دائم به کسی مراجعه کرد. درست مثل آخوند که به عوام تلقین کرد عقلی که خدا برای شما خلق کرد، برای چالشهایی که همون خدا در برابرتون قرار میده کافی نیست، و باید از من هم بپرسید. یعنی این نسبت رو به خدا میزنند که به بشر کاری سپرد، که ابزارش رو بش نداده بود!
- کلاهبردار کایرو هم درست مثل آخوند روی استیصال مردمی سوار میشد، که دنیای فیزیکی باشون بد تا کرده بود. کسانی که برای مشکل فیزیکی بدنشون راه حلی پیدا نکرده بودن، و درد باعث میشد به هرچیزی چنگ بزنند، و بشون این نوید رو میداد که من همونیام که تا الان دنبالش میگشتید. همونطور که آخوند به گرفتارها و در بنبستافتادگان این امید واهی رو تزریق میکرد که گشایش برای گرفتاریشون و خلاصی از بنبستشون رو در اختیار داره.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، به مستأصلی که به دام میانداخت تلقین میکرد «دانش» باعث بدتر شدن همهچیز شده، چون «ناقص» است، و ازین طریق دانشمندان رو بدخواهانی که یا جاهلند و یا مغرضند، معرفی میکرد. چون اونها کسانی بودند که میتونستند بساطش رو بهم بریزند. همونطور که آخوند به ناکافی بودن دانش تأکید داره، و دانشمندان رو به منحرف کردن مردم متهم میکنه، تا با ایجاد لشکری از عوام علمستیز، یک گارد حائل بین خودش و کسانی که میتونند بساطش رو بهم بریزند ایجاد کنه.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، نتیجه گرفتن رو به نام خودش میزنه، و نتیجه نگرفتن رو به نام مراجعهکنندهش. اگه راضی بود، میگه کایرو بود که جواب داد. اگه ناراضی بود، میگه خودت یکی از کارهایی که گفتم رو انجام ندادی، یا بد انجام دادی، یا به موقع نیومدی، یا بم خیانت کردی و باز رفتی سراغ پزشک. تا جایگاه قدسی مدعیاتش خدشهدار نشه. همونطور که آخوند نمیپذیره که راه حل نداره، یا راه حلش کار نمیکنه، پس جواب ندادن رو میندازه گردن فرد. که «حتما مال حرامی قاطی پولت شده»، یا «حتما خلوص نیت نداشتی» یا «حتما قبل غروب ذکر رو خوندی، نه بعد از غروب».
🔽
....
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند مسئولیت صنفش رو نمیپذیره، و خودش میگه «آدمهای ناجور زیادی هستند که وارد کار ما شدند، باید دقت کنید و پیش آدم معتبر و تأییدشده برید». همونطور که آخوند میگه «الان هرکسی میتونه لباس ما رو بپوشه و از دین سوء استفاده کنه». با این خودزنی دو کار انجام میدن: ۱- اعتبار رو از مسئلهای آزمودنی و سنجشی، به مسئلهای شخصیتی تبدیل میکنند. چون برخلاف مسائل آزمودنی و سنجشپذیر، شناخت شخصیتها متأثر از احساساته. ۲- با اذعان نمایشی به وجود سیبهای کرمخورده، این تصویر رو ایجاد میکنند که «لابد حقیقتی در کار ما هست که بعد زمینه برای سوء استفاده هم ایجاد میشه».
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند لنگ قصههای شخصیه، که هر کدوم در طی یک بیوگرافی، که بعضیهاشون میتونند در حد یک رمان باشند، «تجربه یونیک» خودشون از موفقیت رو روایت میکنند، تا مثال نقضی باشند برای همه تجربیاتی که میگه «جواب نمیدهد». مثل آخوند که از قبل لشکری پارتیزانی ازین قصهگوها آماده میکنه، که در برابر هر گلوله «رفتم سراغش فایده نداشت»، سه تا گلوله «ولی من رفتم، مشکلم کاملا محو شد» و «ولی من و همسرم بیست سال بچهدار نمیشدیم، این کارو که کردیم، شد!» شلیک کنند. چون خودشون رو در قلعهای میبینند که توسط روایتهای واقعی محاصره شده، و پس از قبل باید آماده بود و تیراندازان رو در بالای دیوار قلعه قرار داد.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند به جاهلان القاء میکنه که خالق دنیا، براش چیت کد هم تعبیه کرده، و برای خیلی چیزها میانبر وجود داره. میشه ژن بد داشت، که زندگی رو سخت کنه، اما اگه یه نقطه رو خوب فشار بدیم، دیگه زندگی سخت نخواهد بود! میشه سالها با بدن بد رفتار کرد و ازش بد کار کشید، که زندگی رو سخت میکنه، اما میشه به یک نقطه با دقت ضربه زد، تا قفلش باز بشه، و بعد حساب خسارتهایی که به بدنت زدی صفر میشه! همونطور که آخوند به آدم بدتربیت شده و سخیف، میگفت برای حسین اشک بریز، تا جزء بزرگواران قرار بگیری، چون همین یک قطره اشک، همه لش بودنت در هفتاد درصد عمری که پشت سر گذاشتی، صفر میکنه.
توجه و دقت به اینکه آدمهای تحصیلکرده مدرن چطور مسحور این آخوندهای بدنی میشن، بتون سرنخهایی میده ازینکه چطور فلسفه و جهانبینیهایی رو هم میپذیرند که خودشون رو نابود میکنه.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند مسئولیت صنفش رو نمیپذیره، و خودش میگه «آدمهای ناجور زیادی هستند که وارد کار ما شدند، باید دقت کنید و پیش آدم معتبر و تأییدشده برید». همونطور که آخوند میگه «الان هرکسی میتونه لباس ما رو بپوشه و از دین سوء استفاده کنه». با این خودزنی دو کار انجام میدن: ۱- اعتبار رو از مسئلهای آزمودنی و سنجشی، به مسئلهای شخصیتی تبدیل میکنند. چون برخلاف مسائل آزمودنی و سنجشپذیر، شناخت شخصیتها متأثر از احساساته. ۲- با اذعان نمایشی به وجود سیبهای کرمخورده، این تصویر رو ایجاد میکنند که «لابد حقیقتی در کار ما هست که بعد زمینه برای سوء استفاده هم ایجاد میشه».
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند لنگ قصههای شخصیه، که هر کدوم در طی یک بیوگرافی، که بعضیهاشون میتونند در حد یک رمان باشند، «تجربه یونیک» خودشون از موفقیت رو روایت میکنند، تا مثال نقضی باشند برای همه تجربیاتی که میگه «جواب نمیدهد». مثل آخوند که از قبل لشکری پارتیزانی ازین قصهگوها آماده میکنه، که در برابر هر گلوله «رفتم سراغش فایده نداشت»، سه تا گلوله «ولی من رفتم، مشکلم کاملا محو شد» و «ولی من و همسرم بیست سال بچهدار نمیشدیم، این کارو که کردیم، شد!» شلیک کنند. چون خودشون رو در قلعهای میبینند که توسط روایتهای واقعی محاصره شده، و پس از قبل باید آماده بود و تیراندازان رو در بالای دیوار قلعه قرار داد.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند به جاهلان القاء میکنه که خالق دنیا، براش چیت کد هم تعبیه کرده، و برای خیلی چیزها میانبر وجود داره. میشه ژن بد داشت، که زندگی رو سخت کنه، اما اگه یه نقطه رو خوب فشار بدیم، دیگه زندگی سخت نخواهد بود! میشه سالها با بدن بد رفتار کرد و ازش بد کار کشید، که زندگی رو سخت میکنه، اما میشه به یک نقطه با دقت ضربه زد، تا قفلش باز بشه، و بعد حساب خسارتهایی که به بدنت زدی صفر میشه! همونطور که آخوند به آدم بدتربیت شده و سخیف، میگفت برای حسین اشک بریز، تا جزء بزرگواران قرار بگیری، چون همین یک قطره اشک، همه لش بودنت در هفتاد درصد عمری که پشت سر گذاشتی، صفر میکنه.
توجه و دقت به اینکه آدمهای تحصیلکرده مدرن چطور مسحور این آخوندهای بدنی میشن، بتون سرنخهایی میده ازینکه چطور فلسفه و جهانبینیهایی رو هم میپذیرند که خودشون رو نابود میکنه.
برای بیحجابی کشوندنش دادگاه. میگم اگه نمیرفتی چی میشد؟ میگه زندان. میگم چطور یعنی؟ مأمور میاومد دم در؟ میگه آره. میگم اینا سرباز فراریهای خودشون هم نمیتونند جمع کنند، میخوان برای تک تک زنها مأمور بفرستن خونه؟ میگه زیاد زنگ میزدن، اعصابم بهم ریخته بود، نمیتونستم زبان بخونم! زبان میخونه که سریعتر فرار کنه از ایران.
گفتم شما در حد بیاعتنایی هم نمیتونی جلوشون بایستی. و این جوابشه.
تازگی داره؟ بهیچوجه. پارسال این موقع دانشجو پا میشد میرفت تو یه سوله تا بازجویی بشه. میپرسیدم چرا رفتی؟ میگفت زنگ زدن. گفتم اگه جواب نمیدادی چی میشد؟ میگفت میاومدن به زور میبردن. میگفتم خب میذاشتی به زور ببرن، چرا خودت کرایه بدی تا اونجا بری؟ چنین سوالی به ذهن خودش خطور نکرده بود.
قبلا چندبار درباره این چیزها نوشتم؟ صدبار. همه هم مدعیاند کانال من رو بلعیدهاند! در حالی که اگه یک اردک کانال من رو خونده بود تا الان فهمیده بود چی میگم.
ازین متعجبم؟ خیر. دارم اینکه چطور شر میتونه مسلط باشه رو بتون توضیح میدم.
گفتم شما در حد بیاعتنایی هم نمیتونی جلوشون بایستی. و این جوابشه.
تازگی داره؟ بهیچوجه. پارسال این موقع دانشجو پا میشد میرفت تو یه سوله تا بازجویی بشه. میپرسیدم چرا رفتی؟ میگفت زنگ زدن. گفتم اگه جواب نمیدادی چی میشد؟ میگفت میاومدن به زور میبردن. میگفتم خب میذاشتی به زور ببرن، چرا خودت کرایه بدی تا اونجا بری؟ چنین سوالی به ذهن خودش خطور نکرده بود.
قبلا چندبار درباره این چیزها نوشتم؟ صدبار. همه هم مدعیاند کانال من رو بلعیدهاند! در حالی که اگه یک اردک کانال من رو خونده بود تا الان فهمیده بود چی میگم.
ازین متعجبم؟ خیر. دارم اینکه چطور شر میتونه مسلط باشه رو بتون توضیح میدم.
Anarchonomy
برای بیحجابی کشوندنش دادگاه. میگم اگه نمیرفتی چی میشد؟ میگه زندان. میگم چطور یعنی؟ مأمور میاومد دم در؟ میگه آره. میگم اینا سرباز فراریهای خودشون هم نمیتونند جمع کنند، میخوان برای تک تک زنها مأمور بفرستن خونه؟ میگه زیاد زنگ میزدن، اعصابم بهم ریخته بود،…
یه جوری میگن حرومزادهتر از ایرانی نیست که انگار اگه داعش فرانسه رو اشغال میکرد، مردان فرانسوی به صف میشدن و دیوار انسانی تشکیل میدادند تا هیچ زنی رو نتونند به کنیزی ببرند! پاسخ مرد فرانسوی به تروریست چاقو به دستی که به نوزاد داخل کالسکه حمله میکنه، این بود که در بره. تو انگلیس مأمور اومد طرف رو تو خونه و جلوی بچهش دستبند زد و برد، چون تو فیسبوک یه جوک نژادی نوشته بود. یعنی یکی رفته ریپورتش کرده بود، که بیایید اینو ببرید. به خاطر یک جوک!
حتی با دیفالتهای انسانی آشنا نیستند. دیفالت انسان اینه که رفتارش رو با قدرت تنظیم کنه. وقتی قدرت نداره مثل موش عمل کنه، و وقتی قدرت داره، مثل خرس. فارغ ازینکه به نفعش هست یا نیست.
اون فضایی که تو بپر بپر کنی بقیه هم با تو بپر بپر کنند، سالن کنسرته. زمین جنگ خیر و شر نیست.
حتی با دیفالتهای انسانی آشنا نیستند. دیفالت انسان اینه که رفتارش رو با قدرت تنظیم کنه. وقتی قدرت نداره مثل موش عمل کنه، و وقتی قدرت داره، مثل خرس. فارغ ازینکه به نفعش هست یا نیست.
اون فضایی که تو بپر بپر کنی بقیه هم با تو بپر بپر کنند، سالن کنسرته. زمین جنگ خیر و شر نیست.
موتور مهاجرپذیری آمریکا، داره جوری کار میکنه که خود کانسپت رقابت رو هم زیر سوال میبره.
در سالی که گذشت ۴۵۷۰ ویزای اُ صادر کردن، که برای نخبههاست. اینارو معمولا به کسانی میدن که اگه بیاد تو یه شرکت، آینده اون شرکت تغییر میکنه. و بیش از ۷۰ هزار ویزا به اونهایی که تو علوم پایه و مهندسی مدرک دارند، یا یه کاری در اون حوزه دارن انجام میدن.
چطور میشه با این کشور رقابت کرد؟
در سالی که گذشت ۴۵۷۰ ویزای اُ صادر کردن، که برای نخبههاست. اینارو معمولا به کسانی میدن که اگه بیاد تو یه شرکت، آینده اون شرکت تغییر میکنه. و بیش از ۷۰ هزار ویزا به اونهایی که تو علوم پایه و مهندسی مدرک دارند، یا یه کاری در اون حوزه دارن انجام میدن.
چطور میشه با این کشور رقابت کرد؟
کسانی که پشت اپلیکیشنهای داخلی هستند یک مشت عوضیاند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت و اطلاعات شخصی رو نمیدن، قطعا عوضیاند.
اما مردم هم اطلاعات شخصی رو زیادی جدی میگیرند، و تصور میکنند کسی که این اطلاعات رو داره، یا دزدیده، روی گنج نشسته. اما این خبرها نیست. در آمریکا حتی قبل ازینکه هک و سرقت اینجور اطلاعات متداول بشه، میشد به صورت رسمی و قانونی و با پرداخت مقداری پول، اسم و آدرس و تلفن افراد رو به دست آورد. مردم آمریکا تصور کردند فیسبوک دنبال همینهاست، بدون اینکه پولی بپردازه! در حالی که این اطلاعات هیچ ارزشی برای فیسبوک نداشت. هدف اونها این بود که بفهمن هر کاربر چی میخواد، تا همون چیزی که میخواد رو بش نشون بدن، تا تایم بیشتری رو در سایت بگذرونه، و تبلیغات بیشتری ببینه. اینکه ممد چندتا برادر داره و هر کدومشون کجا کار میکنند و چقدر در میارن و چقدر خرج میکنند، به دردش نمیخورد. و اگه چنین چیزی لازم داشت میتونست خیلی راحتتر از دولتهای محلی و ایالتی بخره.
اگه چیزی که واقعا گنج باشه، بازار هم گنج حسابش میکنه. اما بازار داره گنج حسابش نمیکنه. کافیه به قیمتهایی که در دارک وب روی این اطلاعات میذارن نگاه کنید. بیست هزار دلار. پنجاه هزار دلار. خیلی حجیم باشه و نصف یک مملکت رو شامل بشه، یک میلیون دلار. اگه کسی حاضر بود بیشتر بده، قطعا قیمتش بیشتر میشد. که یعنی کسی حاضر نیست بیشتر ازین بده.
عدهای سوء استفادههایی خواهند کرد؟ آو کورس. اما اینجوری نیست که بخرن و باش پول چاپ کنند. حتی ممکنه سود حاصله، پولی که بابتش پرداخت شده رو درنیاره. اینکه میبینید خیلی وقتها مجانی منتشر میکنند، برای اینه که میدونند مشتری نداره، و زشته قیمت بذارن و یکی بگه هزار دلار میدم فقط! وقتی مجانی بذاری، لو نمیره که هزار بیشتر نمیدادن. و از طرفی میتونند ژست کسی که برای پول کار نمیکنه رو بگیرند.
و این تازه درباره کشورهای نرماله. وگرنه در اردوگاه داعش، دزد بزرگ که قبل از همه همهچیز رو برداشته و برده و در حال سوء استفادهست و در حال آزاررسانیه، خود حکومته. و اگه کسی ازینکه اطلاعات شخصیش پابلیک بشه، بیشتر خشمگین میشه، تا اینکه همون اطلاعات دست داعش باشه، مشکلات ذهنی جدیتر داره که لو رفتن اطلاعاتش چیزی نیست در برابرش.
اما مردم هم اطلاعات شخصی رو زیادی جدی میگیرند، و تصور میکنند کسی که این اطلاعات رو داره، یا دزدیده، روی گنج نشسته. اما این خبرها نیست. در آمریکا حتی قبل ازینکه هک و سرقت اینجور اطلاعات متداول بشه، میشد به صورت رسمی و قانونی و با پرداخت مقداری پول، اسم و آدرس و تلفن افراد رو به دست آورد. مردم آمریکا تصور کردند فیسبوک دنبال همینهاست، بدون اینکه پولی بپردازه! در حالی که این اطلاعات هیچ ارزشی برای فیسبوک نداشت. هدف اونها این بود که بفهمن هر کاربر چی میخواد، تا همون چیزی که میخواد رو بش نشون بدن، تا تایم بیشتری رو در سایت بگذرونه، و تبلیغات بیشتری ببینه. اینکه ممد چندتا برادر داره و هر کدومشون کجا کار میکنند و چقدر در میارن و چقدر خرج میکنند، به دردش نمیخورد. و اگه چنین چیزی لازم داشت میتونست خیلی راحتتر از دولتهای محلی و ایالتی بخره.
اگه چیزی که واقعا گنج باشه، بازار هم گنج حسابش میکنه. اما بازار داره گنج حسابش نمیکنه. کافیه به قیمتهایی که در دارک وب روی این اطلاعات میذارن نگاه کنید. بیست هزار دلار. پنجاه هزار دلار. خیلی حجیم باشه و نصف یک مملکت رو شامل بشه، یک میلیون دلار. اگه کسی حاضر بود بیشتر بده، قطعا قیمتش بیشتر میشد. که یعنی کسی حاضر نیست بیشتر ازین بده.
عدهای سوء استفادههایی خواهند کرد؟ آو کورس. اما اینجوری نیست که بخرن و باش پول چاپ کنند. حتی ممکنه سود حاصله، پولی که بابتش پرداخت شده رو درنیاره. اینکه میبینید خیلی وقتها مجانی منتشر میکنند، برای اینه که میدونند مشتری نداره، و زشته قیمت بذارن و یکی بگه هزار دلار میدم فقط! وقتی مجانی بذاری، لو نمیره که هزار بیشتر نمیدادن. و از طرفی میتونند ژست کسی که برای پول کار نمیکنه رو بگیرند.
و این تازه درباره کشورهای نرماله. وگرنه در اردوگاه داعش، دزد بزرگ که قبل از همه همهچیز رو برداشته و برده و در حال سوء استفادهست و در حال آزاررسانیه، خود حکومته. و اگه کسی ازینکه اطلاعات شخصیش پابلیک بشه، بیشتر خشمگین میشه، تا اینکه همون اطلاعات دست داعش باشه، مشکلات ذهنی جدیتر داره که لو رفتن اطلاعاتش چیزی نیست در برابرش.
Anarchonomy
کسانی که پشت اپلیکیشنهای داخلی هستند یک مشت عوضیاند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت…
یکی از موانعی که جلوی رواج عینکهای واقعیت مجازی رو میگیره و بعدا جدیتر میشه، مخالفت افکار عمومی با قابلیت اسکن نقشه خونهست، که برای بالا بردن دقت گرافیک لازمه. ملت فکر میکنند کسی که این اطلاعات رو داشته باشه خیلی کارهای خطرناک میتونه بکنه، اما توضیح نمیدن چه کاری. همین الان پلیس ممکنه درو بشکنه بیاد تو و ندیده به هرکی جلوشه شلیک کنه، بعد این نگران اینه که متا بفهمه اتاق خوابش سه متر در پنج متره.
انسان موجود مفلوکیست.
انسان موجود مفلوکیست.
نوجوان بودیم. جکی چان برای خیلیها باحالترین قهرمان سینمایی بود. یه روز با همون خودنماییهای متواضعانهش موتور کنترل بدنش رو اینطور به رخ طرفدارها کشید که هر دو دستش رو آورد جلو، و با یکیش یک دایره تو هوا رسم کرد، و با اون یکی دست، یک مربع. کاری که در عین سادگی هیچجوری نمیتونستیم انجام بدیم. ما خیلی شبیه همیم. و خیلی فرق داریم. بعدها فهمیدم من میتونم همزمان به دو چیز فکر کنم، و جکی چان یکیش رو هم نمیتونه، و وقتی یه موضوع جدی در میونه مهمل میبافه. هرچند اون کاری که اون میتونست براش پول ساخت، و کاری که من میتونم باعث شد نتونم تمرکز کنم، نتونم کار دقیق انجام بدم، و نتونم سرم رو از فکر خالی کنم.
حیات درباره کادو دادن تو به کسی نیست. جهان تو رو بالا میاره. بعدش به عهده خودته که با چیزی که هستی چطور خوش بگذرونی. اگه زوم اوت کنی، بیشتر ازینکه دارک باشه، بامزهست.
سال نو مبارک.
حیات درباره کادو دادن تو به کسی نیست. جهان تو رو بالا میاره. بعدش به عهده خودته که با چیزی که هستی چطور خوش بگذرونی. اگه زوم اوت کنی، بیشتر ازینکه دارک باشه، بامزهست.
سال نو مبارک.
باش جر و بحث طولانیمدتی داشتم درباره اینکه دو هزار سال پیش راحتتر میشد بچه رو فرستاد جنگ، چون پسر دو هزار سال پیش در زندگی، اسیر قبیله بود، ولی در مُردن خیلی آزادتر از امروز. الان سختتر میشه فرستادش جنگ، چون مثل پت والدینشه. میگفت عواطف در بازه دو هزارساله تغییر نمیکنند. میگفتم عواطف وابسته به زمان و نزدیکی هستند، و پسر دو هزار سال پیش زمان کمتری ور دل والدینش بود. قصههایی رو مثال میزد که پسر، پدر نابینای خود را میبرد به کلیسا و بلا بلا. میگفتم مسئولیت ربطی به عواطف نداره. قصههایی رو مثال میزد که امپراتور نفر میخواست اما دهقانان پسرشون رو نمیدادند. میگفتم چون مزرعه بدون مرد جوان میموند.
گذشت و یک سال بعد یکی از دوستانش که از قبل رفته بود ترکیه بش گفت بیا اینجا کارهای اقامت و شغل رو برات ردیف میکنم. پدر و مادر گفتند کجا؟ ترکیه چه خبره مگه؟ ما تنها تو این خونه چه کنیم شب دزد بیاد؟ افتادم لگنم شکست چی؟ و نرفت. پیش خودش گفت به تعویق میندازم. دلار سه برابر گرونتر شد، و شرایط ترکیه سه برابر بدتر. تعویق به کنسل تبدیل شد. گفتم جنگ؟ تو رو در زمان صلح هم نمیشد جایی فرستاد.
گذشت و یک سال بعد یکی از دوستانش که از قبل رفته بود ترکیه بش گفت بیا اینجا کارهای اقامت و شغل رو برات ردیف میکنم. پدر و مادر گفتند کجا؟ ترکیه چه خبره مگه؟ ما تنها تو این خونه چه کنیم شب دزد بیاد؟ افتادم لگنم شکست چی؟ و نرفت. پیش خودش گفت به تعویق میندازم. دلار سه برابر گرونتر شد، و شرایط ترکیه سه برابر بدتر. تعویق به کنسل تبدیل شد. گفتم جنگ؟ تو رو در زمان صلح هم نمیشد جایی فرستاد.
Anarchonomy
کسانی که پشت اپلیکیشنهای داخلی هستند یک مشت عوضیاند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت…
بعضیها یکم دیر متوجه شدند که اطلاعات شخصیشون ارزش زیادی نداره، و وقتی متوجه شدند دیگه یکم تلخ شده بود.
اما یه چیز دیگه هم هست که هنوز متوجه نشدهاند، و وقتی میشن که دیگه خیلی تلخ شده. و اون اینه که گیر شاه اشرافی افتادن ضرر خیلی کمتره داره تا گیر راهزن پوچگرا افتادن، و الان گیر دومی افتادن. اون دستگاه تصفیه برای این خریده نشده که بهترین باشه، و خلیفه رو زنده نگه داره. برای این خریده شده که به بهانه زنده نگه داشتن خلیفه، چندنفر، که اصلا آدمهای مهمی نیستند، پول خیلی بیشتری به جیب بزنند، با اینکه در بین خرجهای حکومتی عدد زیادی نیست. و گرنه خرج تمیز نگه داشتن دم خلیفه، خیلی کمتر ازین حرفهاست (حتی ازون برندی که شهروند عادی میخره هم ارزانتر. چیزی که در لابراتوار ثابت شده). که یعنی نفع دلاری اون چند فرد بیاهمیتِ دَله، ارزش بیشتری داشته تا وجهه زهدانه خلیفه. این چیزیه که نمونهش رو تو تاریخ طبری پیدا نمیکنی.
https://t.me/AnimalsQuotes/14309
اما یه چیز دیگه هم هست که هنوز متوجه نشدهاند، و وقتی میشن که دیگه خیلی تلخ شده. و اون اینه که گیر شاه اشرافی افتادن ضرر خیلی کمتره داره تا گیر راهزن پوچگرا افتادن، و الان گیر دومی افتادن. اون دستگاه تصفیه برای این خریده نشده که بهترین باشه، و خلیفه رو زنده نگه داره. برای این خریده شده که به بهانه زنده نگه داشتن خلیفه، چندنفر، که اصلا آدمهای مهمی نیستند، پول خیلی بیشتری به جیب بزنند، با اینکه در بین خرجهای حکومتی عدد زیادی نیست. و گرنه خرج تمیز نگه داشتن دم خلیفه، خیلی کمتر ازین حرفهاست (حتی ازون برندی که شهروند عادی میخره هم ارزانتر. چیزی که در لابراتوار ثابت شده). که یعنی نفع دلاری اون چند فرد بیاهمیتِ دَله، ارزش بیشتری داشته تا وجهه زهدانه خلیفه. این چیزیه که نمونهش رو تو تاریخ طبری پیدا نمیکنی.
https://t.me/AnimalsQuotes/14309
Telegram
اقوال الانعام
قوم بنیاوب
زلزله امروز ژاپن از لحاظ قدرت، تقریبا به اندازه زلزله لیسبون در ۱۷۵۵ بود. اون زلزله یکی از تکونهای بزرگ عصر روشنگری بود. چون خدا، خانههای خودش در لیسبون هم خراب کرد، و ذهنیت مذهبی که «بلایای طبیعی رو خدا میفرسته تا گناهکاران را عذاب بده»، بهم ریخت. در واقع در اون حادثه یکی از ستونهای مذهب فرو ریخت، چون باید برای رنج بشر توضیح جدیدی ارائه میشد. توضیحی که دیگه کلیسا، نداشت. مذهب همواره باید چیزی برای فروختن داشته باشه، و توضیح رنج یکی ازونها بود. با از دست دادنش کالاهایی که برای فروش داشت، کم شد. بنابراین متمرکز شد روی بقیه جنسهایی که همچنان داشت. یکی از مهمترین چیزهایی که هنوز داشت، کیفیت نفسانی بود. مخصوصا بعد از عصر روشنگری و در دوره مدرن، کلیسا میگفت «باشه، توضیحات من درباره پدیدهها قدیمی شدهاند، اما حداقل من میتونم آدمهایی تربیت کنم که باکیفیتترند.. بیرون رو ببینید.. پر شده از آدمهای غیرقابل اعتماد، خائن، ترسو، منفعتطلب، بیرحم، بیهدف».
در دوران ما، این ستون هم داره فرو میریزه. اگه کنتراستی بوجود اومده بود بین «انسان بیایمانی که از مرگ وحشت دارد و در مهلکه خطر وحشیبازی در میآورد» و «انسان مومنی که مثل کوه با خطر مواجه میشود چون مرگ را پایان زندگی نمیبیند»، آموزش و تربیت علمی، کنتراستش رو از بین برد. شهروند رندوم ژاپنی، که تمام عمر تحت آموزش و تربیت علمی بوده، در مواجهه با هیولایی از زلزله، که معادلش در جای دیگه آدمهای اونجا رو به پنیک میرسونه، آرامش، خونسردی، و متانتی نشون میده، که حالت پیامبرانه داره؛ در حالی که تمام ترسها و استرسهای متداول یک انسان مدرن شهری رو با خودش داره، و از قضا مرگ رو پایان زندگی میبینه. که این نه تنها اون رو با تصویر یک مومن برابر میکنه، بلکه تصویر برتری ازش میسازه. چون شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی میدونه، باید بیشتر از شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی نمیدونه، باشه، تا بتونه تصویر برابری با اون ایجاد کنه.
این آدمهای آموزشدیده، لزوما شخصیتهای عمیقی نیستند. و همین فروریختن این ستون رو مهمتر میکنه. برای جامعه انسانی، اهداف کوچک و دستیافتنی، مفیدتر از اهداف بزرگ و دور از دسترسه. میلیونها شهروند که آدمهای عمیقی نیستند، اما وحشیبازی درنمیارن، کیفیت بالاتری ایجاد میکنه، تا جامعهای که هزاران ساله دنبال تربیت آدمهای ملکوتیه، و چیزی هم گیرش نمیاد.
و این شکست کیفی داره هرروز برجستهتر میشه.
ما داخل رنسانس دوم هستیم. اما حسش نمیکنیم. چون فکر میکنیم مثل فیلمهای سینمایی، حضور در قسمتهای مهم تاریخ، باید حس و حال ویژهای داشته باشه.
در دوران ما، این ستون هم داره فرو میریزه. اگه کنتراستی بوجود اومده بود بین «انسان بیایمانی که از مرگ وحشت دارد و در مهلکه خطر وحشیبازی در میآورد» و «انسان مومنی که مثل کوه با خطر مواجه میشود چون مرگ را پایان زندگی نمیبیند»، آموزش و تربیت علمی، کنتراستش رو از بین برد. شهروند رندوم ژاپنی، که تمام عمر تحت آموزش و تربیت علمی بوده، در مواجهه با هیولایی از زلزله، که معادلش در جای دیگه آدمهای اونجا رو به پنیک میرسونه، آرامش، خونسردی، و متانتی نشون میده، که حالت پیامبرانه داره؛ در حالی که تمام ترسها و استرسهای متداول یک انسان مدرن شهری رو با خودش داره، و از قضا مرگ رو پایان زندگی میبینه. که این نه تنها اون رو با تصویر یک مومن برابر میکنه، بلکه تصویر برتری ازش میسازه. چون شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی میدونه، باید بیشتر از شجاعت کسی که مرگ رو پایان زندگی نمیدونه، باشه، تا بتونه تصویر برابری با اون ایجاد کنه.
این آدمهای آموزشدیده، لزوما شخصیتهای عمیقی نیستند. و همین فروریختن این ستون رو مهمتر میکنه. برای جامعه انسانی، اهداف کوچک و دستیافتنی، مفیدتر از اهداف بزرگ و دور از دسترسه. میلیونها شهروند که آدمهای عمیقی نیستند، اما وحشیبازی درنمیارن، کیفیت بالاتری ایجاد میکنه، تا جامعهای که هزاران ساله دنبال تربیت آدمهای ملکوتیه، و چیزی هم گیرش نمیاد.
و این شکست کیفی داره هرروز برجستهتر میشه.
ما داخل رنسانس دوم هستیم. اما حسش نمیکنیم. چون فکر میکنیم مثل فیلمهای سینمایی، حضور در قسمتهای مهم تاریخ، باید حس و حال ویژهای داشته باشه.
Anarchonomy
مایک پنس، معاون دانلد ترامپ یه مسیحی حزباللهی محسوب میشه و همه اینو میدونن. یعنی تنها چیزی که همه در مورد دولت ترامپ سرش توافق قطعی دارند اینه که جناب معاون یه مسیحی حزباللهیه. ایشون خیلی رک و علنی با همجنسگرایی مخالفت میکنه و ازوناییه که احتمال میده این…
اینطوری که اون دسته از افراد مجهز به ایمان که عاقلترند، به جای اینکه در جلو قرار بگیرند، به عقب رانده میشن و پشت جمع قرار میگیرند. این خیلی آرام و نامحسوس رخ میده. وقتی به هردلیلی جای عاقل تغییر کنه، پلن هم از دست میره. پلن رو عاقلها میسازند. وقتی پلن برای تربیت نداشته باشی، ممکنه تک ستارههایی بسازی، اما پاسخی برای قطار جامعه نخواهی داشت.
اینکه سیستم سکولار موفق شده پلنی برای تربیت شهروندان معمولی طراحی کنه که حداقل یک جامعه امن بدست بیاد، معنیش این نیست که دیگه نیاز به آدم معنوی نداریم، و معنیش این نیست که دیگه آدم معنوی نخواهیم داشت. معنیش اینه که مذاهب فعلی در تهیه پلن برای تربیت جامعه معنوی عقیمند.
اینکه سیستم سکولار موفق شده پلنی برای تربیت شهروندان معمولی طراحی کنه که حداقل یک جامعه امن بدست بیاد، معنیش این نیست که دیگه نیاز به آدم معنوی نداریم، و معنیش این نیست که دیگه آدم معنوی نخواهیم داشت. معنیش اینه که مذاهب فعلی در تهیه پلن برای تربیت جامعه معنوی عقیمند.
این تصور شماست که آمریکایی میخواست جلوی مالیات دادن رو بگیره، ولی نتونست. این تصورتون تحت تأثیر اقلیت دولتستیزیه که سر و صداشون زیاد بوده همیشه. اکثریت آمریکایی، هیچوقت نمیخواست. چون حامی تمام برنامههای حمایتی دولتی بود، که هزینهها رو بالا برد، که بعد باید با مالیات تأمین میشد. اکثریت آمریکایی حتی مالیات هم نمیداد، که بعد بخواد سختش باشه که بده. مالیات رو میلیونرها و میلیاردرها میدادند، که اکثریت آمریکایی میخواد بیشتر هم بدهند. بنابراین مردم، حامی آیآراس هستند.
دنیایی که مادرت تو رو توش به دنیا آورد، جای خیلی ترسناکیه. بخوای یا نخوای راهی پیدا خواهی کرد که حس کنی ازش بیرون اومدی. اونایی که قبل از تو به دنیا اومدن، روشهایی براش ابداع کردن. از مواد جامد و مایعی که طرز کار مغزت رو دستکاری میکنه، تا هنرهایی که بتونی با وسواس توشون غرق بشی، تا خلسهافزارهای مذهبی. کار همه اینها پایین آوردن پرفرمنس مغزته، تا کمتر بترسی. چون ترس از حواس جمع میاد.
یه کار دیگه میتونی بکنی. که دست به چیزی نزنی، اما بتونی از دنیا بیرون بیای، برگردی، و باز بیرون بیای. و اونم اینه که به خود مغزت بسپاریش. و اون میتونه این کارو با ساخت رویا بکنه. اگه کنترلش کنی، بدون اینکه زیاد دخالت کنی، خودش ورزیدهتر میشه. تا جایی که رویاهایی میسازه که مصرفکننده زندگیت نباشند، بلکه تغذیهش کنند.
یه کار دیگه میتونی بکنی. که دست به چیزی نزنی، اما بتونی از دنیا بیرون بیای، برگردی، و باز بیرون بیای. و اونم اینه که به خود مغزت بسپاریش. و اون میتونه این کارو با ساخت رویا بکنه. اگه کنترلش کنی، بدون اینکه زیاد دخالت کنی، خودش ورزیدهتر میشه. تا جایی که رویاهایی میسازه که مصرفکننده زندگیت نباشند، بلکه تغذیهش کنند.
Anarchonomy
تو در ۹۱ سالگی داری هنوز فیلم میسازی، من حوصله حرف زدن با کسی رو هم ندارم. سیمکشی مغزها فرق میکنه شاید. آدمهایی مثل من هیچوقت مثل تو، مرد نمیشیم.
دو سال گذشت و هنوز داره کار میکنه.
اگه کسی پرسید هنوز انجیل روی کسی افکتی داره، میتونید کلینت ایستوود رو مثال بزنید.
اگه کسی پرسید هنوز انجیل روی کسی افکتی داره، میتونید کلینت ایستوود رو مثال بزنید.
جلوی خلیفه رو فقط باید با زور گرفت. نه تبصرهای داره نه استثنایی. فرقی نداره حرف غلط بزنه یا درست. حرف متین بزنه یا سخیف. حرف پرمغز بزنه یا پوچ. فقط و فقط زور حلش میکنه. اینکه چرا میتونه حرف غلط سخیف پوچ بزنه، بدون اینکه هزینهای براش داشته باشه، به قدرت ربط داره، که زور مقابلی در برابرش قرار نگرفته. اما اینکه چرا کارش میرسه به غلطبافی و سخیفبافی و پوچبافی، به چیزی مربوطه که خارج از مسئله قدرته.
تقریبا هیچوقت پیش نمیاد که اشرار با یک مجموعه از اعتقادات و باورها مواجه بشن، و بعد بگن «عه بچهها بیایید نفوذ کنیم بش خرابش کنیم». انقدر کم پیش میاد که میشه در نظر گرفت پیش نمیاد. چیزی که همیشه پیش میاد اینه: «اشرار با جهانبینی و استاندارد رفتاری خودشون وارد یک مجموعه از اعتقادات و باورها میشن، و با همون ذهنیاتی که دارند جذبش میکنند، و سپس هدایتش میکنند». بنابراین دزدی که ادای تقوا درمیاره، نداریم. دزدی داریم که فکر میکنه تقوا هم دارد.
جا انداختن این برای ایرانی سخته. چون ترجیح میده درکش نکنه. چون ترجیح میده با حالت اول طرف باشه. اگه فرضت این باشه که با دزدی طرفی که ادای تقوا درمیآورد، نتیجهگیریت هم این میشه که اگه ادابازی رو حذف کنیم، مجموعه اعتقادات و باورهایی که داشتیم، تصفیه خواهد شد! پس کافیه بشینی تماشا کنی تا ادابازی حذف بشه یه روز. در واقع ورود اشرار به مجموعه باورها رو به مثابه میخ طویلهای که گاو اشتباها خورده و وارد معدهش شده، در نظر میگیره. که باعث میشه گاو اذیت بشه، ولی روزی که از معدهش درآوردن، دوباره حالش خوب میشه.
اما اگه حالت دوم باشه، که یعنی دزدها فکر کنند که واقعا تقوا دارند، اونوقت دیگه حکم میخ در معده گاو رو نداره. اونوقت حکم ویروسی رو داره که سگ رو هار میکنه. و سگ هار سگ قبل از مبتلا شدنش نیست. بنابراین در برابر این خطر، باید گارد گرفت. و برای اینکه گارد بگیری و دفاع کنی، باید مرز مشخصی داشته باشی. دفاع درباره مرز مبهم و نامعلوم، مفهومی نداره. و اگه مرز مشخصی داشته باشی، چارهای نداری جز اینکه به فرمالیسم تن بدی. که یعنی به بزرگ و کوچک عبور از خط، حساس باشی، نه فقط به بزرگش. چون اگه کوچکش رو نادیده بگیری، فردا بزرگترش رد میشه.
برای این میشه فلشبکی زد به صدر اسلام. در زمان پیامبر چیزی به نام توهین به مقدسات نداشتیم. این اختراع سلاطین بود. فقط توهین به خدا وجود داشت. و برای اون هم آیه اومد که اگه اونها فحش دادند به خدای شما، شما فحش ندید، چون بعدش اونها یه بدترش رو میگن. که یعنی تو زمینی که نمیشه برنده شد بازی نکنید. ولی این معنیش این نبود که اصلا بازی نکنید. مثلا اگه کسی حرف از جانب خدا زد، مجبورش کنید پای حرفش بایسته. که مسیحیان این کار رو کردند. که سپس پیامبر گفتند شما با خانوادهتون بیایید، من هم با خانوادهم میام. خدا با هرکس بود، اون طرف مقابل نابود بشه. این داستان مباهلهست، که مهم نیست یک واقعه تاریخیه یا نیست. مهم اینه که مایندست اون آدمها رو نشون میده، که از مرز باید دفاع کرد. و مرز اینه که آدمها باید حد خودشون در مسائل ماورایی رو بدونند. اگه کسی حدی بالاتر از حد انسانی مطرح کرد، باید بایسته و ازش دفاع کنه.
و این دفاع در این مملکت رخ نداد. بنابراین خیلیها ازش رد شدند. که خیلیهاش کوچک بودند. وقتی پیرمردی گفت پدرم رو خواب دیدم که چهرهاش نورانی بود و فلان حرف رو زد، کسی بش نگفت «مگه تو کی هستی که با مردگان در ارتباط باشی؟». همه اطرافیانش گفتند «خوش به حال شما که دل پاکی دارید، ما که اصلا نمیتونیم خواب ایشون رو ببینیم». تجاوزهای کوچک، از همینجاها شروع میشه، و میتونه خیلی خیلی ظریفتر ازین باشه.
«خدا از دهان من حرف زد»، دقیقا از چنین نقطهای شروع شده، و چون مدافعی در برابرش وجود نداشته همینطور پیش رفته و پیش رفته و بزرگتر شده. و تازه این نقطه ماکزیممش نیست. چون جامعه ایرانی با مکانیزم این شر آشنا نیست، یا نمیخواد هضمش کنه، این حرف رو نقطه ماکزیممش میبینه. در خدا از دهان من حرف زد، خود رو هیچ میپنداره که نقشی نداره. نقطه ماکزیممش اونجاست که وقتی برای کفن فرمانده نظامیش عباش رو خواستند، نداد، تا در عوض عبایی رو بده که باش عبادت میکرده. در اونجا دیگه خودش رو بیاختیار نمیپنداره. بلکه در تبدیل اون عبا به مخزن ذخایر عباداتش، یک نقش فاعلی قائله.
اینکه نقطه ماکزیمم انقدر تنده، تعجبی نداره، برای کسی که میدونسته سر اون کوچه، تهش کجاست.
تهش «باید» همینجا میبود، چون طبیعت تجاوز و حد ندانستن، اینه که به اینجا ختم بشه. و تا وقتی گارد وجود نداره، همینطور ادامه خواهد داشت.
تقریبا هیچوقت پیش نمیاد که اشرار با یک مجموعه از اعتقادات و باورها مواجه بشن، و بعد بگن «عه بچهها بیایید نفوذ کنیم بش خرابش کنیم». انقدر کم پیش میاد که میشه در نظر گرفت پیش نمیاد. چیزی که همیشه پیش میاد اینه: «اشرار با جهانبینی و استاندارد رفتاری خودشون وارد یک مجموعه از اعتقادات و باورها میشن، و با همون ذهنیاتی که دارند جذبش میکنند، و سپس هدایتش میکنند». بنابراین دزدی که ادای تقوا درمیاره، نداریم. دزدی داریم که فکر میکنه تقوا هم دارد.
جا انداختن این برای ایرانی سخته. چون ترجیح میده درکش نکنه. چون ترجیح میده با حالت اول طرف باشه. اگه فرضت این باشه که با دزدی طرفی که ادای تقوا درمیآورد، نتیجهگیریت هم این میشه که اگه ادابازی رو حذف کنیم، مجموعه اعتقادات و باورهایی که داشتیم، تصفیه خواهد شد! پس کافیه بشینی تماشا کنی تا ادابازی حذف بشه یه روز. در واقع ورود اشرار به مجموعه باورها رو به مثابه میخ طویلهای که گاو اشتباها خورده و وارد معدهش شده، در نظر میگیره. که باعث میشه گاو اذیت بشه، ولی روزی که از معدهش درآوردن، دوباره حالش خوب میشه.
اما اگه حالت دوم باشه، که یعنی دزدها فکر کنند که واقعا تقوا دارند، اونوقت دیگه حکم میخ در معده گاو رو نداره. اونوقت حکم ویروسی رو داره که سگ رو هار میکنه. و سگ هار سگ قبل از مبتلا شدنش نیست. بنابراین در برابر این خطر، باید گارد گرفت. و برای اینکه گارد بگیری و دفاع کنی، باید مرز مشخصی داشته باشی. دفاع درباره مرز مبهم و نامعلوم، مفهومی نداره. و اگه مرز مشخصی داشته باشی، چارهای نداری جز اینکه به فرمالیسم تن بدی. که یعنی به بزرگ و کوچک عبور از خط، حساس باشی، نه فقط به بزرگش. چون اگه کوچکش رو نادیده بگیری، فردا بزرگترش رد میشه.
برای این میشه فلشبکی زد به صدر اسلام. در زمان پیامبر چیزی به نام توهین به مقدسات نداشتیم. این اختراع سلاطین بود. فقط توهین به خدا وجود داشت. و برای اون هم آیه اومد که اگه اونها فحش دادند به خدای شما، شما فحش ندید، چون بعدش اونها یه بدترش رو میگن. که یعنی تو زمینی که نمیشه برنده شد بازی نکنید. ولی این معنیش این نبود که اصلا بازی نکنید. مثلا اگه کسی حرف از جانب خدا زد، مجبورش کنید پای حرفش بایسته. که مسیحیان این کار رو کردند. که سپس پیامبر گفتند شما با خانوادهتون بیایید، من هم با خانوادهم میام. خدا با هرکس بود، اون طرف مقابل نابود بشه. این داستان مباهلهست، که مهم نیست یک واقعه تاریخیه یا نیست. مهم اینه که مایندست اون آدمها رو نشون میده، که از مرز باید دفاع کرد. و مرز اینه که آدمها باید حد خودشون در مسائل ماورایی رو بدونند. اگه کسی حدی بالاتر از حد انسانی مطرح کرد، باید بایسته و ازش دفاع کنه.
و این دفاع در این مملکت رخ نداد. بنابراین خیلیها ازش رد شدند. که خیلیهاش کوچک بودند. وقتی پیرمردی گفت پدرم رو خواب دیدم که چهرهاش نورانی بود و فلان حرف رو زد، کسی بش نگفت «مگه تو کی هستی که با مردگان در ارتباط باشی؟». همه اطرافیانش گفتند «خوش به حال شما که دل پاکی دارید، ما که اصلا نمیتونیم خواب ایشون رو ببینیم». تجاوزهای کوچک، از همینجاها شروع میشه، و میتونه خیلی خیلی ظریفتر ازین باشه.
«خدا از دهان من حرف زد»، دقیقا از چنین نقطهای شروع شده، و چون مدافعی در برابرش وجود نداشته همینطور پیش رفته و پیش رفته و بزرگتر شده. و تازه این نقطه ماکزیممش نیست. چون جامعه ایرانی با مکانیزم این شر آشنا نیست، یا نمیخواد هضمش کنه، این حرف رو نقطه ماکزیممش میبینه. در خدا از دهان من حرف زد، خود رو هیچ میپنداره که نقشی نداره. نقطه ماکزیممش اونجاست که وقتی برای کفن فرمانده نظامیش عباش رو خواستند، نداد، تا در عوض عبایی رو بده که باش عبادت میکرده. در اونجا دیگه خودش رو بیاختیار نمیپنداره. بلکه در تبدیل اون عبا به مخزن ذخایر عباداتش، یک نقش فاعلی قائله.
اینکه نقطه ماکزیمم انقدر تنده، تعجبی نداره، برای کسی که میدونسته سر اون کوچه، تهش کجاست.
تهش «باید» همینجا میبود، چون طبیعت تجاوز و حد ندانستن، اینه که به اینجا ختم بشه. و تا وقتی گارد وجود نداره، همینطور ادامه خواهد داشت.