Anarchonomy
دروغ «اندفعه فرق داره» روی حافظه شما حساب باز کرده. سال ۲۰۰۱ فلسطینیها به یه پیتزافروشی تو اورشلیم حمله انتحاری کردند. شونزده نفر کشته شد، که هفت نفرشون بچه بودند و یکیشون یک زن حامله. اینطور نبود که بگن میخواستیم پاسگاه رو بزنیم کنارش بچه هم بود. دقیقا…
سال هشتاد و یک، فقط ۲۴ سال از انقلاب گذشته بود، و همون موقع هم راهپیمایی متعلق به یک اقلیت بود. من توی اون راهپیماییها بودم، نه شما. و حرف اون موقعم به بقیه بچههای پخمه تدارکاتچی همین بود که «چرا بقیه نیستن؟». با اینکه تصویری که اون زمان از فلسطین ساخته بودند، «مبارزه با سنگ» بود. من داشتم میگفتم چرا بقیه مردم برای حمایت از چیزی که فقط سنگ پرتاب کردنه، نمیان تظاهرات. حکومت، اقلیت حامی خودش رو چلوند و آب کرد، و گرنه اکثریت مردم رو خیلی وقت بود که از دست داده بود.
حالا اونجا، سال دو هزار و یک، ۵۳ سال از ۱۹۴۸ گذشته، و ۳۴ سال از جنگ ۶۷ گذشته بود. اما همچنان فانتزی کشتن بچه یهودی رو داشتند. و این رو هم فراموش نکنید که از زمان اختراع اینترنت و موبایل، همواره فلسطینی پهنای باند بیشتری نسبت به توی ایرانی داشته، و پولش رو هم نمیداده.
حالا اونجا، سال دو هزار و یک، ۵۳ سال از ۱۹۴۸ گذشته، و ۳۴ سال از جنگ ۶۷ گذشته بود. اما همچنان فانتزی کشتن بچه یهودی رو داشتند. و این رو هم فراموش نکنید که از زمان اختراع اینترنت و موبایل، همواره فلسطینی پهنای باند بیشتری نسبت به توی ایرانی داشته، و پولش رو هم نمیداده.
بچه مذهبی، که دیگه بچه نبود، یکبار بم گفت «تو یه جوری مغلطه میسازی که نمیدونم چطور انجامش میدی ولی نمیشه باش کاری کرد». پرسیدم اگه اینطوره چرا شما نمیتونید به این خوبی مغلطه بسازید؟ مگه ژنتیکه که من داشته باشم و شما نداشته باشید؟
مشابه همین حرف رو یک حکومت، و مذهب پشتیبانش، با تمام امکانات و سرمایه هنگفتش، داره درباره رسانه و تبلیغات میزنه: «ما در رسانه ضعیفیم، و اونها قوی هستند». خب چرا ضعیفید؟ مگه مربوط به ژنه که اونها داشته باشند و شما مادرزادی نداشته باشید؟
نصیحت ثابتم به همه کسانی که ازم نصیحت میطلبند فقط در یک جمله خلاصه شده
Challenge Yourself.
اگه نتونی خودت رو به چالش بکشی، امکان نداره بتونی خودت رو نجات بدی. این جای کتاب رو نمیگیره، و جای سواد رو نمیگیره، و جای تجربه رو نمیگیره. بلکه مقدم به همه اونهاست. اگه باشه، اونها هم به درد میخورند. اگه نباشه اونها هیچ افکتی ندارند. مغزت اگه دریایی از خروجی هم تولید کنه، از حس، از فکر، از تخیل، از حرف، از خاطره، همهشون از یه گیت عبور میکنند و میتونی ناظر اون گیت باشی، که چی داره میاد بیرون، که بعد ردیابیش کنی. اگه جوابت به مسئله آ، ایکس بود، باید اول رد ایکس رو تو ذهنت بزنی، بعد بش مجوز خروج بدی.
کسی که خودش رو به چالش کشیده هیچوقت در وضعیتی قرار نمیگیره که یک چالش انتزاعی در بیرون بسازه. «طرف مقابل داره غلط میگه، ولی یه قدرت مرموز داره که به نظر میرسه داره درست میگه» یک چالش انتزاعیه. اون بیرون چنین هیولایی که چنین قدرت مرموزی داشته باشه وجود نداره. چرا هیچوقت در چنین وضعیتی قرار نمیگیره؟ چون کسی که قبلا خودش رو به چالش کشیده، در جواب دادن به سوال «چرا دارم به طرف مقابل میبازم؟» به خودش دروغ نمیگه.
مشابه همین حرف رو یک حکومت، و مذهب پشتیبانش، با تمام امکانات و سرمایه هنگفتش، داره درباره رسانه و تبلیغات میزنه: «ما در رسانه ضعیفیم، و اونها قوی هستند». خب چرا ضعیفید؟ مگه مربوط به ژنه که اونها داشته باشند و شما مادرزادی نداشته باشید؟
نصیحت ثابتم به همه کسانی که ازم نصیحت میطلبند فقط در یک جمله خلاصه شده
Challenge Yourself.
اگه نتونی خودت رو به چالش بکشی، امکان نداره بتونی خودت رو نجات بدی. این جای کتاب رو نمیگیره، و جای سواد رو نمیگیره، و جای تجربه رو نمیگیره. بلکه مقدم به همه اونهاست. اگه باشه، اونها هم به درد میخورند. اگه نباشه اونها هیچ افکتی ندارند. مغزت اگه دریایی از خروجی هم تولید کنه، از حس، از فکر، از تخیل، از حرف، از خاطره، همهشون از یه گیت عبور میکنند و میتونی ناظر اون گیت باشی، که چی داره میاد بیرون، که بعد ردیابیش کنی. اگه جوابت به مسئله آ، ایکس بود، باید اول رد ایکس رو تو ذهنت بزنی، بعد بش مجوز خروج بدی.
کسی که خودش رو به چالش کشیده هیچوقت در وضعیتی قرار نمیگیره که یک چالش انتزاعی در بیرون بسازه. «طرف مقابل داره غلط میگه، ولی یه قدرت مرموز داره که به نظر میرسه داره درست میگه» یک چالش انتزاعیه. اون بیرون چنین هیولایی که چنین قدرت مرموزی داشته باشه وجود نداره. چرا هیچوقت در چنین وضعیتی قرار نمیگیره؟ چون کسی که قبلا خودش رو به چالش کشیده، در جواب دادن به سوال «چرا دارم به طرف مقابل میبازم؟» به خودش دروغ نمیگه.
Anarchonomy
ایلان ماسک به اسم آزادی بیان، توعیتر رو به جندهخانه نژادپرستان تبدیل کرده. ولی اینها دنبال تبادل اندیشه نیستند، که بخوای بشون تریبون بدی. اینها دنبال موجسازیاند. و گرنه اگه گفتگویی در میان بود، یکی باید به همین دلواپسان نژاد سفید میگفت: علت اینکه دادگاه…
این یکی از اعضاء شورای شهر رنتون در ایالت واشنگتن آمریکاست. میگه بیتلحم، شهر تولد عیسی، با خاک یکسان شده!
بیتلحم تو کرانه باختریه، نه غزه.
یکی از دوستان فیسبوکی سلطنتطلبم، که هر هفته با یه سناتور شام میخورد، تا جمهوریخواهها رو متمایل کنه به شاهزاده، ساکن این شهر بود. تو یکی از انتخاباتها که لبمرز برنده شدند بش گفتم اندفعه از باسن شانس آوردید، ولی دفعه بعد نمیارید. عادت داشت به لیچار بار کردن به چپها و دانشگاهیها. ولی کار سیاسی رو فقط در شام خوردن با آدمهای مهم میدونست.
این جانور عضو شورای شهر، استاد دانشکده حقوق جزایی هم است. همونطور که پیداست نه لیچارها روش اثر داشته، نه غیر از سگش، با کسی شام میخوره.
نفهمی محیطت چطور کار میکنه، زیر چرخش له میشی.
بیتلحم تو کرانه باختریه، نه غزه.
یکی از دوستان فیسبوکی سلطنتطلبم، که هر هفته با یه سناتور شام میخورد، تا جمهوریخواهها رو متمایل کنه به شاهزاده، ساکن این شهر بود. تو یکی از انتخاباتها که لبمرز برنده شدند بش گفتم اندفعه از باسن شانس آوردید، ولی دفعه بعد نمیارید. عادت داشت به لیچار بار کردن به چپها و دانشگاهیها. ولی کار سیاسی رو فقط در شام خوردن با آدمهای مهم میدونست.
این جانور عضو شورای شهر، استاد دانشکده حقوق جزایی هم است. همونطور که پیداست نه لیچارها روش اثر داشته، نه غیر از سگش، با کسی شام میخوره.
نفهمی محیطت چطور کار میکنه، زیر چرخش له میشی.
اینجا یک اردوگاه هشتاد میلیون نفریه، که هرچقدر کتاب نوشته بشه درباره کثافاتش، برای آگاه کردن آیندگان کافی نیست. اما در همین اردوگاه آدمهایی که مثل کوهند ظهور کردند.
بازیگر کرهای به خاطر فقط نوزده ساعت بازجویی پلیس ازش، خودکشی کرد. به خاطر مصرف ماریجوانا. که ضدانسانی بودن قوانین ضدمواد مخدر کره رو نشون میده.
اما ما آدمهایی داشتیم و داریم که یک سال تمام انفرادی کشیدند و تکون نخوردند. در زندانها بشون تجاوز شد و تکون نخوردند. تمام خانواده علیهشون شدند و تکون نخوردند. حتی بعد از آزادی، اوباش حکومت هرروز براشون مزاحمت ایجاد کردند، و تکون نخوردند. چه برسه به اینکه خودکشی کنند.
بدون اینکه لازم باشه به پرفرمنس شخصی افراد، نمره داد، میشه این تفاوت واقعی رو به رسمیت شناخت.
هزینه دادن برای آزادی فقط هزینهای برای آزادی نیست. کیفیت نفس رو هم بالا میبره.
بازیگر کرهای به خاطر فقط نوزده ساعت بازجویی پلیس ازش، خودکشی کرد. به خاطر مصرف ماریجوانا. که ضدانسانی بودن قوانین ضدمواد مخدر کره رو نشون میده.
اما ما آدمهایی داشتیم و داریم که یک سال تمام انفرادی کشیدند و تکون نخوردند. در زندانها بشون تجاوز شد و تکون نخوردند. تمام خانواده علیهشون شدند و تکون نخوردند. حتی بعد از آزادی، اوباش حکومت هرروز براشون مزاحمت ایجاد کردند، و تکون نخوردند. چه برسه به اینکه خودکشی کنند.
بدون اینکه لازم باشه به پرفرمنس شخصی افراد، نمره داد، میشه این تفاوت واقعی رو به رسمیت شناخت.
هزینه دادن برای آزادی فقط هزینهای برای آزادی نیست. کیفیت نفس رو هم بالا میبره.
اقلیم ایران، مثل خودش یتیمه. نه فقط ازین جهت که تحت سلطه گروهی از خلافکارهای دیوانهست، که باعث شدهاند مردم چند برابر رفاه رو به کاهشی که دارند، در آلوده کردن جو زمین سهیم باشند؛ و چند برابر چالشی که در تأمین آب دارند، منابع آبیشون رو از دست بدن (همین دو گزاره یک مثنوی پشت خودش داره)، بلکه ازین جهت که در سطح جهانی، چه جامعه رسانهای جهانی، و چه جامعه آکادمیک جهانی، دغدغه هیچکس نیست، و مورد مطالعه هم نیست. نه به اندازهای که پتانسیل تمدنسوزی داره دربارهش صحبت میشه، نه به اندازهای که آخرالزمانیه دربارهش مقاله علمی نوشته میشه. میتونه یک ایده برای سرگرمی آخر هفته باشه، که بررسی کنید به ازای هر یک سانت نشست زمین در کالیفرنیا چند مقاله تولید میشه، و به ازای هر ده سانت در ایران، چندتا.
مشکلات فیزیکی رو مقالات حل نمیکنند، اما تمام مشکلاتی که حل شدهاند، با پشتوانه علمی حل شدهاند که مستندسازی شده. توجهات نخبگان جهانی هم روی افکار عمومی تأثیرگذاره. در جنگ جهانی دوم خیلیها کشته شدند، اما کشته شدن بعضی برجستهتر از کشته شدن بقیه شد، چون بیشتر مستند شد، و بیشتر توجه الیت جوامع رو به خودش جلب کرد. اگه مصیبت مملکتت در حاشیه مسائل جهان قرار بگیره، اگه حالتی از مد مکس هم رخ داد، و همهچیز نابود شد، خواهند گفت «عه شما کی وجود داشتید که از بین هم رفتید؟».
مشکلات فیزیکی رو مقالات حل نمیکنند، اما تمام مشکلاتی که حل شدهاند، با پشتوانه علمی حل شدهاند که مستندسازی شده. توجهات نخبگان جهانی هم روی افکار عمومی تأثیرگذاره. در جنگ جهانی دوم خیلیها کشته شدند، اما کشته شدن بعضی برجستهتر از کشته شدن بقیه شد، چون بیشتر مستند شد، و بیشتر توجه الیت جوامع رو به خودش جلب کرد. اگه مصیبت مملکتت در حاشیه مسائل جهان قرار بگیره، اگه حالتی از مد مکس هم رخ داد، و همهچیز نابود شد، خواهند گفت «عه شما کی وجود داشتید که از بین هم رفتید؟».
هیچوقت پیش نیومده که آدم فرومایه بیاد بگه من احمقم! بلکه برعکس همواره و همواره، فرومایگی رو شرط عقل معرفی کرده. بنابراین خیلی مهمه که اجازه ندی فرومایگان تعریف عقلانیت رو تغییر بدن. چون وقتی بخوان معنیش رو تغییر بدن، به یار پشتیبان نیاز دارند، پس آدم جمع میکنند، تا در قالب یک گنگ اون تعریف جدید رو تحمیل کنند. و وقتی غالب شدند، اونی احمق تعیین میشه، که تن به پستی نمیده. تاریخ پر از قصههای واقعی، و اسطورهای، ازین غالب شدنهاست. مثل همه اونهایی که خیانت کردند، یا اونهایی که چشمشون رو بستن، یا اونهایی که سر حرفشون نموندند، و در حالی همه این کارها رو کردند که میگفتند کار عاقلانه همینه! که فقط این معنی رو به خواننده تاریخ منتقل میکنه که «برای تو هم پیش میاد».
اما آدم فرومایه قبل ازینکه بخواد گنگ تشکیل بده، یا عضو گنگی بشه، اول باید وفاداری خودش به تعریف اصلی عقل رو سرکوب کنه. و میل به این سرکوب انقدر قویه که نه فقط تاریخ، که دلبستگیهای مذهبی خودش رو هم زیر میگیره. مثلا در کتاب مقدسی که بش اعتقاد داره، اومده که اگه بت ستم شد حق داری صدات رو بلند کنی (و اون زمانی که اون کتاب مقدس تهیه و تنظیم شد، بلند کردن صدا فقط یک حرکت بیادبانه نبود. بلکه معادل فحاشی در دوره مدرن بود). اما این کار رو خلاف عقل تعیین میکنه، با جملات ظاهرا منطقی و عقلانی، مثل «وقتی فایده نداره، وقتی چیزی عوض نمیشه، فریاد زدن جز هزینهتراشی چه خاصیتی داره؟». یعنی فرد ابتدا به خدایی باور داره، سپس «استدلال» میکنه که اون خدا، منطق حالیش نیست!
متأسفانه آگاهی ازینکه بسیاری از آدمها بدین شکل عمل میکنند، در چرخه تربیتی وجود نداره. بنابراین هر نسل، ابتدا با تصورات غلط با انسانها برخورد میکنه، و سپس به صورت مستقل و جداگانه کشف میکنه که تصورش کاملا سیندرلایی بوده، سپس شوکه میشه، و سپس دنیا رو دارک میبینه، و سپس خودش رو میبازه. و در این مسیر بخش مهمی از عمرش صرف میشه، در حالی که باید صرف دفاع از عقل میشد.
اما آدم فرومایه قبل ازینکه بخواد گنگ تشکیل بده، یا عضو گنگی بشه، اول باید وفاداری خودش به تعریف اصلی عقل رو سرکوب کنه. و میل به این سرکوب انقدر قویه که نه فقط تاریخ، که دلبستگیهای مذهبی خودش رو هم زیر میگیره. مثلا در کتاب مقدسی که بش اعتقاد داره، اومده که اگه بت ستم شد حق داری صدات رو بلند کنی (و اون زمانی که اون کتاب مقدس تهیه و تنظیم شد، بلند کردن صدا فقط یک حرکت بیادبانه نبود. بلکه معادل فحاشی در دوره مدرن بود). اما این کار رو خلاف عقل تعیین میکنه، با جملات ظاهرا منطقی و عقلانی، مثل «وقتی فایده نداره، وقتی چیزی عوض نمیشه، فریاد زدن جز هزینهتراشی چه خاصیتی داره؟». یعنی فرد ابتدا به خدایی باور داره، سپس «استدلال» میکنه که اون خدا، منطق حالیش نیست!
متأسفانه آگاهی ازینکه بسیاری از آدمها بدین شکل عمل میکنند، در چرخه تربیتی وجود نداره. بنابراین هر نسل، ابتدا با تصورات غلط با انسانها برخورد میکنه، و سپس به صورت مستقل و جداگانه کشف میکنه که تصورش کاملا سیندرلایی بوده، سپس شوکه میشه، و سپس دنیا رو دارک میبینه، و سپس خودش رو میبازه. و در این مسیر بخش مهمی از عمرش صرف میشه، در حالی که باید صرف دفاع از عقل میشد.
بنگاهداری دولت در ایران نه تنها باعث گسترش فقر، و ریشهای شدن اون شده، بلکه روی فرهنگ عمومی هم تأثیر گذاشته، چون قصهها جای واقعیتها رو گرفتهاند. بعضی ازین قصهها عنوان دارند و زیاد شنیده شدهاند، مثل «تنظیم بازار» یا «سهمیه سوخت». در کشورهای دیگه که این عناوین وجود داشته، برمبنای یک ایدئولوژی بوده. اما در ایران برمبنای مالک بودن دولته. مثلا میاد میگه خوراک دام که دست خودمونه، نژاد مرغ هم که در انحصار خودمونه، واکسنش هم که خودمون داریم میدیم، برق و گازش هم خودمون داریم میدیم، پس قیمت باید باشد کیلویی انقدر تومان! که همهش یک قصهست، چون هیچ کدوم اینها اونطور که دولت میگه کار نمیکنند.
اما یه بخش بزرگتر قصهها عنوان ندارند، و در طول زمان و به شکل خزنده نوع نگاه همه رو شکل میدن. «صنعتی بودن ایران» و «حقوقبگیر بودن مردم ایران» دو تا ازین نوع از ابرقصههاست. چون دولت بنگاهدار بوده، وانمود کرده ایران لنگ بنگاههاییه که در اختیار داره، و چون بنگاهدار بوده و حقوق میداده، وانمود کرده همه حقوقبگیرند. این ابرقصهها مثل بمبهای ترموباریک عمل میکنند. این بمبها ابتدا مقداری ماده انفجاری در فضا پخش میکنند، تا یک ابر ازش تشکیل بشه، و سپس این ابر رو منفجر میکنند. انفجار اون ابر تمام اکسیژن اون محیط رو میبلعه. قصههای دولتی چیزی رو سانسور نمیکنند، اما مثل بمب ترموباریک خلاء ایجاد میکنند. طوری که به نظر برسه غیر از قصه دولت، هیچ واقعیت دیگهای وجود نداره، یا خیلی ناچیزه. و فرقی نداره محتوای فرهنگی رو خود دولت تولید کرده باشه، یا افرادی بیرون از دولت، یا افرادی در ستیز با دولت. حتی ادبیات داستانی فارسی صدسال اخیر، بیشتر درباره کارمندها بوده. ادبیات شورش، انقلاب، مقاومت، درباره کارگر کارخانه بوده.
در ایران خود کلمه اعتصاب، در ذیل شغل دولتی تعریف شده (برای همین برای ایرانی غریبه که در فرانسه کارکنان یک ایرلاین که صد در صد خصوصیه اعتصاب میکنند). اگه به یک نویسنده، که پذیرفته شده بلده بنویسه، بگن کاراکتری بساز که شغلش آزاده، نمیتونه. یا میسازه و خندهددار درمیاد. علتش این نیست که در عمرش کسی که شغلش آزاد باشه رو ندیده. علتش اینه که در محیطی بزرگ نشده که چنین کاراکتری هم دیده بشه، و سوژه باشه.
خارج از ابرقصهها همهچیز یک شکل دیگهست. ایران یک کشور صنعتی نیست. کل صنعتش در جاده مخصوص کرج خلاصه شده، و کل جاده مخصوص کرج به اندازه یکی از پارکهای علم و صنعت کره جنوبی، خروجی واقعی نداره. با وجود متورم شدن اندازه دولت، و استخدامهای فلهای از دامادها و نوه های دختری و تولههای ۲۱ ساله و سهمیههای نظامی و امنیتی، بیشتر مردم کارمند نیستند، و حتی حقوقبگیر هم نیستند. که یعنی کسی سر ماه پول ثابتی رو براشون واریز نمیکنه. بلکه باید از افراد مختلف «بگیرند». و بیشترشون در خدمات مشغولند، و چیزی تولید نمیکنند. اینها تورم رو جور دیگهای حس میکنند، و اعتصاب براشون یک گزینه نیست.
اینکه چیزی که بیشتر وجود داره رو کمتر ببینی، شعبده قصههاست. و خیلیها خبر ندارند که چقدر تحت تاثیرش هستند.
اما یه بخش بزرگتر قصهها عنوان ندارند، و در طول زمان و به شکل خزنده نوع نگاه همه رو شکل میدن. «صنعتی بودن ایران» و «حقوقبگیر بودن مردم ایران» دو تا ازین نوع از ابرقصههاست. چون دولت بنگاهدار بوده، وانمود کرده ایران لنگ بنگاههاییه که در اختیار داره، و چون بنگاهدار بوده و حقوق میداده، وانمود کرده همه حقوقبگیرند. این ابرقصهها مثل بمبهای ترموباریک عمل میکنند. این بمبها ابتدا مقداری ماده انفجاری در فضا پخش میکنند، تا یک ابر ازش تشکیل بشه، و سپس این ابر رو منفجر میکنند. انفجار اون ابر تمام اکسیژن اون محیط رو میبلعه. قصههای دولتی چیزی رو سانسور نمیکنند، اما مثل بمب ترموباریک خلاء ایجاد میکنند. طوری که به نظر برسه غیر از قصه دولت، هیچ واقعیت دیگهای وجود نداره، یا خیلی ناچیزه. و فرقی نداره محتوای فرهنگی رو خود دولت تولید کرده باشه، یا افرادی بیرون از دولت، یا افرادی در ستیز با دولت. حتی ادبیات داستانی فارسی صدسال اخیر، بیشتر درباره کارمندها بوده. ادبیات شورش، انقلاب، مقاومت، درباره کارگر کارخانه بوده.
در ایران خود کلمه اعتصاب، در ذیل شغل دولتی تعریف شده (برای همین برای ایرانی غریبه که در فرانسه کارکنان یک ایرلاین که صد در صد خصوصیه اعتصاب میکنند). اگه به یک نویسنده، که پذیرفته شده بلده بنویسه، بگن کاراکتری بساز که شغلش آزاده، نمیتونه. یا میسازه و خندهددار درمیاد. علتش این نیست که در عمرش کسی که شغلش آزاد باشه رو ندیده. علتش اینه که در محیطی بزرگ نشده که چنین کاراکتری هم دیده بشه، و سوژه باشه.
خارج از ابرقصهها همهچیز یک شکل دیگهست. ایران یک کشور صنعتی نیست. کل صنعتش در جاده مخصوص کرج خلاصه شده، و کل جاده مخصوص کرج به اندازه یکی از پارکهای علم و صنعت کره جنوبی، خروجی واقعی نداره. با وجود متورم شدن اندازه دولت، و استخدامهای فلهای از دامادها و نوه های دختری و تولههای ۲۱ ساله و سهمیههای نظامی و امنیتی، بیشتر مردم کارمند نیستند، و حتی حقوقبگیر هم نیستند. که یعنی کسی سر ماه پول ثابتی رو براشون واریز نمیکنه. بلکه باید از افراد مختلف «بگیرند». و بیشترشون در خدمات مشغولند، و چیزی تولید نمیکنند. اینها تورم رو جور دیگهای حس میکنند، و اعتصاب براشون یک گزینه نیست.
اینکه چیزی که بیشتر وجود داره رو کمتر ببینی، شعبده قصههاست. و خیلیها خبر ندارند که چقدر تحت تاثیرش هستند.
Anarchonomy
بنگاهداری دولت در ایران نه تنها باعث گسترش فقر، و ریشهای شدن اون شده، بلکه روی فرهنگ عمومی هم تأثیر گذاشته، چون قصهها جای واقعیتها رو گرفتهاند. بعضی ازین قصهها عنوان دارند و زیاد شنیده شدهاند، مثل «تنظیم بازار» یا «سهمیه سوخت». در کشورهای دیگه که این…
قصهها یک ابزارند، و ابزار یک کارکرد ثابت داره، و هدفهای متغیر. کارکرد تیغ برش دادنه، ولی میتونه هدفهای متنوع داشته باشه، از برش دادن چرم تا برش دادن موی صورت.
اهداف قصه هم میتونند متنوع باشند. میشه از قصه برای مطیع کردن افراد استفاده کرد، و میشه برای یاغی کردنشون استفاده کرد. اما با هر هدفی، کارکرد ثابت قصه ایجاد فهم مشترکه. یعنی یک برداشت خاص از اطلاعات، به بیش از یک نفر منتقل بشه. چون هیچکس نمیخواد در برداشتی که از اطلاعات داره، تنها باشه. چه اونی که برداشت خودش رو به دیگری میده، و چه اونی که برداشت دیگری رو ازش میگیره. هیچکس در طول تاریخ نیومده به یک اندیشمند بگه «لطفا به من دیتا بدهید». تمام سوالاتی که مردم از کنفوسیوس پرسیدند رو میشه اینطور ترجمه کرد: «ای مرد بزرگ، لطفا به من بگو چیزهایی که میبینم را چطور فهم کنم». و کنفوسیوس هم در قالب یک قصه بش میگفت باید چطور فهمش کنه. پس تعداد کسانی که همون فهم رو داشتند به ۲ افزایش پیدا میکرد. کنفوسیوس، و کسی که ازش سوال پرسیده بود.
وقتی تعداد بیشتر بشه، یک جمع تشکیل میشه که یک ستون هویتی اونها رو کنار هم قرار میده، و بشون قدرت میده: قصهای که همشون با هم باورش دارند. چون ضعف در تنهاییه، و قدرت در جمع.
این فقط درباره مفاهیم کلان و معنوی نیست. حتی شرکتی که کارش اینه که دیتا رو به بقیه شرکتها ارائه بده، باید با یک قصه ارائهش بده. چون همون شرکتهایی که درآمدشون وابسته به اون دیتاست، ازش نمیخوان کوهی از اعداد تحویلشون بده. ازش میخوان بشون بگه باید اون اعداد رو چطور فهم کنند. و حتی حاضرند یک قصه بد رو بشنوند، اما بدون قصه نمونند. برای همینه که مشاوران سرمایهگذاری حتی وقتی مشاوره غلط میدن هم باز میتونند به کارشون ادامه بدن. و برای همینه که این روزها حجم نظریات توطئه و مهملات عوامانه انقدر بالاست. هیچوقت حجم اطلاعات به اندازه امروز نبوده، پس تقاضا برای قصههایی که بگه باید همه اونها رو چطور فهم کرد، به بالاترین حد خودش در تاریخ میرسه. بازدید از صفحه نهاد درمانی دولت انگلیس که آمار تمام پذیرشهای بیمارستانی رو منتشر میکنه، از یک وبلاگ کمتره. اما بازدید از ویدئو کسی که همون آمار رو تفسیر میکنه، چند برابر بازدید یک بنگاه خبری بزرگ مثل بیبیسی و مشابه اونه. و مخاطب این قصهها، مبتنی بر اون فهم مشترک، یک قبیله میسازند، و حس قدرتمندی پیدا میکنند، و سپس متوقع میشن که بقیه به این قدرت احترام بذارن.
بنابراین وقتی با قصههای بد، یا قصههایی که با اهداف خبیثانه ساخته شدهاند، مواجهید، راه مقابله باش اسپری کردن دیتا نیست. راه مقابلهش اینه که شما قصههای بهتری بسازید. وقتی دولت، یا هر قبیلهای، با استفاده از قصههای خودش خلائی ساخته که واقعیتها دیده نمیشن، باید قصههای دیگهای بسازید که خلاء رو تصاحب کنند.
اهداف قصه هم میتونند متنوع باشند. میشه از قصه برای مطیع کردن افراد استفاده کرد، و میشه برای یاغی کردنشون استفاده کرد. اما با هر هدفی، کارکرد ثابت قصه ایجاد فهم مشترکه. یعنی یک برداشت خاص از اطلاعات، به بیش از یک نفر منتقل بشه. چون هیچکس نمیخواد در برداشتی که از اطلاعات داره، تنها باشه. چه اونی که برداشت خودش رو به دیگری میده، و چه اونی که برداشت دیگری رو ازش میگیره. هیچکس در طول تاریخ نیومده به یک اندیشمند بگه «لطفا به من دیتا بدهید». تمام سوالاتی که مردم از کنفوسیوس پرسیدند رو میشه اینطور ترجمه کرد: «ای مرد بزرگ، لطفا به من بگو چیزهایی که میبینم را چطور فهم کنم». و کنفوسیوس هم در قالب یک قصه بش میگفت باید چطور فهمش کنه. پس تعداد کسانی که همون فهم رو داشتند به ۲ افزایش پیدا میکرد. کنفوسیوس، و کسی که ازش سوال پرسیده بود.
وقتی تعداد بیشتر بشه، یک جمع تشکیل میشه که یک ستون هویتی اونها رو کنار هم قرار میده، و بشون قدرت میده: قصهای که همشون با هم باورش دارند. چون ضعف در تنهاییه، و قدرت در جمع.
این فقط درباره مفاهیم کلان و معنوی نیست. حتی شرکتی که کارش اینه که دیتا رو به بقیه شرکتها ارائه بده، باید با یک قصه ارائهش بده. چون همون شرکتهایی که درآمدشون وابسته به اون دیتاست، ازش نمیخوان کوهی از اعداد تحویلشون بده. ازش میخوان بشون بگه باید اون اعداد رو چطور فهم کنند. و حتی حاضرند یک قصه بد رو بشنوند، اما بدون قصه نمونند. برای همینه که مشاوران سرمایهگذاری حتی وقتی مشاوره غلط میدن هم باز میتونند به کارشون ادامه بدن. و برای همینه که این روزها حجم نظریات توطئه و مهملات عوامانه انقدر بالاست. هیچوقت حجم اطلاعات به اندازه امروز نبوده، پس تقاضا برای قصههایی که بگه باید همه اونها رو چطور فهم کرد، به بالاترین حد خودش در تاریخ میرسه. بازدید از صفحه نهاد درمانی دولت انگلیس که آمار تمام پذیرشهای بیمارستانی رو منتشر میکنه، از یک وبلاگ کمتره. اما بازدید از ویدئو کسی که همون آمار رو تفسیر میکنه، چند برابر بازدید یک بنگاه خبری بزرگ مثل بیبیسی و مشابه اونه. و مخاطب این قصهها، مبتنی بر اون فهم مشترک، یک قبیله میسازند، و حس قدرتمندی پیدا میکنند، و سپس متوقع میشن که بقیه به این قدرت احترام بذارن.
بنابراین وقتی با قصههای بد، یا قصههایی که با اهداف خبیثانه ساخته شدهاند، مواجهید، راه مقابله باش اسپری کردن دیتا نیست. راه مقابلهش اینه که شما قصههای بهتری بسازید. وقتی دولت، یا هر قبیلهای، با استفاده از قصههای خودش خلائی ساخته که واقعیتها دیده نمیشن، باید قصههای دیگهای بسازید که خلاء رو تصاحب کنند.
بیشتر مخالفتها با هوش مصنوعی، استدلال ندارند، و احساسمحورند. و گرنه از لحاظ منطقی حرف زیادی نمیشه علیهش زد. وقتی یاماها با یک کیبورد میتونه تمام سازهای موسیقی، و تمام ژانرها رو شبیهسازی کنه، طوری که ۹۹ درصد مردم با صرف گوش دادن متوجه نشن که توسط یک دستگاه الکترونیکی تولید شده، چطور میشه با نوعی از آهنگسازی مخالفت کرد که همه این کارها رو نرمافزار انجام بده؟
اگه اینترنتتون جواب میده و علاقمندید این دمو رو ازین غول یاماهایی ببینید، که یکی از کاملترینهاست و ۴۰ دقیقهست.
https://youtu.be/Ahdyb7gNFdo
اگه اینترنتتون جواب میده و علاقمندید این دمو رو ازین غول یاماهایی ببینید، که یکی از کاملترینهاست و ۴۰ دقیقهست.
https://youtu.be/Ahdyb7gNFdo
YouTube
Genos2 Voice and Style Demo
Enjoy Genos2 voice and style demo performed by Martin Harris!
With over 1900 of the highest quality voices and 800 Styles with One Touch Settings covering a vast array of musical genres, you will immediately be inspired to play your favourite songs or even…
With over 1900 of the highest quality voices and 800 Styles with One Touch Settings covering a vast array of musical genres, you will immediately be inspired to play your favourite songs or even…
«تراشیدن مداد بالای سطل آشغال معادل دوران کودکی بیرون رفتن واسه کشیدن یه نخ سیگار بود».
قبلا نوشته بودم که سیستم آموزشی برای فهیم کردن دانشآموز طراحی نشده، برای یکسانسازی جامعه طراحی شده. که یکجور فکر کنند، یکجور مصرف کنند، یکجور رأی بدن، و یکجور عصبانی بشن.
اما این فقط درباره محتوای درسی نبود. درباره ساخت تجربه مشترک هم بود. جمع کردن میلیونها بچه در یک فضای پادگانی، تجربههای روزمرهشون هم یکجور میکرد؛ طوری که خاطرات یکجور داشته باشند، و نوستالژیهای یکجور، و حتی افسردگیهای یکجور.
این روزها دوستداران محیطزیست دلواپس کاهش تنوع زیستی هستند. که دامداری صنعتی به بعضی از گونهها شانس بیشتری داده، و بقیه رو حذف کرده. اما تخریب بزرگتر رو روی جوامع خودمون انجام دادیم، و تنوع انسانی رو از بین بردیم. اگه هرچه آدم در اطرافتون میبینید، چه اطراف فیزیکی و چه اطراف اینترنتی، براتون تکراریاند، به خاطر افراط شما در تنوعطلبی نیست. به خاطر اینه که تنوع، واقعا نیست. و اگه در به در دنبال آدم متفاوت میگردید، به خاطر پیامبرجویی شما نیست. به خاطر اینه که انسان رو هم دارند در دامداری صنعتی پرورش میدن.
قبلا نوشته بودم که سیستم آموزشی برای فهیم کردن دانشآموز طراحی نشده، برای یکسانسازی جامعه طراحی شده. که یکجور فکر کنند، یکجور مصرف کنند، یکجور رأی بدن، و یکجور عصبانی بشن.
اما این فقط درباره محتوای درسی نبود. درباره ساخت تجربه مشترک هم بود. جمع کردن میلیونها بچه در یک فضای پادگانی، تجربههای روزمرهشون هم یکجور میکرد؛ طوری که خاطرات یکجور داشته باشند، و نوستالژیهای یکجور، و حتی افسردگیهای یکجور.
این روزها دوستداران محیطزیست دلواپس کاهش تنوع زیستی هستند. که دامداری صنعتی به بعضی از گونهها شانس بیشتری داده، و بقیه رو حذف کرده. اما تخریب بزرگتر رو روی جوامع خودمون انجام دادیم، و تنوع انسانی رو از بین بردیم. اگه هرچه آدم در اطرافتون میبینید، چه اطراف فیزیکی و چه اطراف اینترنتی، براتون تکراریاند، به خاطر افراط شما در تنوعطلبی نیست. به خاطر اینه که تنوع، واقعا نیست. و اگه در به در دنبال آدم متفاوت میگردید، به خاطر پیامبرجویی شما نیست. به خاطر اینه که انسان رو هم دارند در دامداری صنعتی پرورش میدن.
زنان سیاهپوست آمریکایی با مردان سیاهپوستی رابطه برقرار میکنند که درست تربیت نشدهاند، سپس تو خونه رفتار خشونتآمیز ازشون میبینند، سپس ازونجایی که خودشون هم با ذهنیت قربانی بودن تربیت شدهاند و راه کنترل کردن تنش رو بلد نیستند، بلافاصله زنگ میزنند پلیس، سپس افسر پلیس با این ذهنیت که وارد خونه یه خانواده سیاهپوست متلاشی دیگه شده، بیمحابا شلیک میکنه، و یا زن رو میکشه و یا پارتنرش رو، سپس بقیه سیاهپوستها فکر میکنند پلیس با سیاهپوستها پدرکشتگی دارد، سپس دفعه بعد که توی خونه مشاجره رخ داد و پلیس اومد، قهرمانبازی درمیارن، و جلوش میایستند، و یه خونریزی دیگه رخ میده، و سپس افسر قاتل محکوم میشه و همهچیزش رو از دست میده، سپس بقیه افسرها فکر میکنند جامعه با اونها پدرکشتگی داره، و دفعه بعد بیمحاباتر شلیک میکنند، و این چرخه همینطور ادامه پیدا میکنه.
چرخههای تباهی رو با حجیم کردن مقررات نمیشه شکست. گاهی برای شکستنشون نیاز به رهبران اخلاقی است. اما با فرض اینکه چنین شخصیتی وجود داشته باشه، شهروندان مدرن به حرفش گوش نخواهند داد. چون فکر میکنند خودشون میدونند چی درسته و چی غلطه.
چرخههای تباهی رو با حجیم کردن مقررات نمیشه شکست. گاهی برای شکستنشون نیاز به رهبران اخلاقی است. اما با فرض اینکه چنین شخصیتی وجود داشته باشه، شهروندان مدرن به حرفش گوش نخواهند داد. چون فکر میکنند خودشون میدونند چی درسته و چی غلطه.
Anarchonomy
زنان سیاهپوست آمریکایی با مردان سیاهپوستی رابطه برقرار میکنند که درست تربیت نشدهاند، سپس تو خونه رفتار خشونتآمیز ازشون میبینند، سپس ازونجایی که خودشون هم با ذهنیت قربانی بودن تربیت شدهاند و راه کنترل کردن تنش رو بلد نیستند، بلافاصله زنگ میزنند پلیس، سپس…
نظر برخی از دوستان اینه که اگه رهبر اخلاقی رو یک اینفلوئنسر در نظر بگیریم، شهروند مدرن هم مثل اجدادش دنبالهرو این اینفلوئنسرهاست، و گرنه با پروپاگاندای اونها همراهی نمیکرد.
این نظر اشتباهه. از دویست سال گذشته تا الان که پروپاگاندای مدرن تولید شده، هیچوقت پیش نیومده که مردم در مواجه با محتوای تبلیغات بگن «عجب، پس حقیقیت این بوده». همواره مواجههشون اینطور بوده که «آهان.. پس جواب همسایه پفیوزم رو میتونم اینطوری بدم». همونطور که برای پدر و مادر پنجاه و هفتی مهم نیست محتوای حکومتی ربطی به حقیقت داره یا نداره. ازش به عنوان مهمات استفاده میکنه، تا فرزند یاغی خودش رو بزنه. اینکه خودش رو دانا میدونه، یک پدیده مدرنه. سپس ممکنه برای مهمات این داناپنداری، از محتویات باستانی استفاده کنه. مثل استناد به ارزشهای قبیلهای و بدوی.
وقتی داستانهای قدیمی رو میخونید، باید توجه کنید که قصهساز، داشته با قصه خودش به یک وضعیت اجتماعی پاسخ میداده. قصه موسی و فرعون، پاسخی است به جامعهای که یک فرد رو به عنوان رب خودش میپذیرفت، فقط به این دلیل که جیره غذاییشون رو تأمین میکرد. و لو اینکه در قبال اون جیره، همهچیز دیگهشون رو ازشون میگرفت. قصه چینی پیرمردی که نوهش رو سوار الاغ کرده بود، و مردم بش ایراد گرفتند که چرا خودش پیادهست، و سپس خودش سوار شد، و مردم ایراد گرفتند که چرا نوهش پیادهست، و سپس هر دو پیاده شدند، و مردم ایراد گرفتند که چرا الاغ بیکاره، پاسخ به جامعهای بوده که در اون افراد به صورت پیشفرض پذیرفته بودند که شخصا هیچی حالیشون نیست! که بعد دست به دامن مرجع اجتماعی میشدند. که بعد متفکر جامعه از طریق قصه بشون گفته بس کنید احمقها!
بنابراین ممکنه مشابهتهایی در دنبالهروی در بین شهروند مدرن، و انسان قدیم، پیدا کنید؛ ولی دلیلش و ریشهاش کاملا متضاد همدیگهست.
این نظر اشتباهه. از دویست سال گذشته تا الان که پروپاگاندای مدرن تولید شده، هیچوقت پیش نیومده که مردم در مواجه با محتوای تبلیغات بگن «عجب، پس حقیقیت این بوده». همواره مواجههشون اینطور بوده که «آهان.. پس جواب همسایه پفیوزم رو میتونم اینطوری بدم». همونطور که برای پدر و مادر پنجاه و هفتی مهم نیست محتوای حکومتی ربطی به حقیقت داره یا نداره. ازش به عنوان مهمات استفاده میکنه، تا فرزند یاغی خودش رو بزنه. اینکه خودش رو دانا میدونه، یک پدیده مدرنه. سپس ممکنه برای مهمات این داناپنداری، از محتویات باستانی استفاده کنه. مثل استناد به ارزشهای قبیلهای و بدوی.
وقتی داستانهای قدیمی رو میخونید، باید توجه کنید که قصهساز، داشته با قصه خودش به یک وضعیت اجتماعی پاسخ میداده. قصه موسی و فرعون، پاسخی است به جامعهای که یک فرد رو به عنوان رب خودش میپذیرفت، فقط به این دلیل که جیره غذاییشون رو تأمین میکرد. و لو اینکه در قبال اون جیره، همهچیز دیگهشون رو ازشون میگرفت. قصه چینی پیرمردی که نوهش رو سوار الاغ کرده بود، و مردم بش ایراد گرفتند که چرا خودش پیادهست، و سپس خودش سوار شد، و مردم ایراد گرفتند که چرا نوهش پیادهست، و سپس هر دو پیاده شدند، و مردم ایراد گرفتند که چرا الاغ بیکاره، پاسخ به جامعهای بوده که در اون افراد به صورت پیشفرض پذیرفته بودند که شخصا هیچی حالیشون نیست! که بعد دست به دامن مرجع اجتماعی میشدند. که بعد متفکر جامعه از طریق قصه بشون گفته بس کنید احمقها!
بنابراین ممکنه مشابهتهایی در دنبالهروی در بین شهروند مدرن، و انسان قدیم، پیدا کنید؛ ولی دلیلش و ریشهاش کاملا متضاد همدیگهست.
تشکیلات اوباش ازینکه هزینه اینترنت عامل شکاف دیجیتال و محرومیت مردم ازون بشه، خرسند خواهد بود. اما به این معنی نیست که هدفش هم همینه. هدفش این نیست. دقیقا با همون مکانیزمی که مرگ و اتلاف حیات رو پیروزی جلوه میدن، در بنبست گیر کردن رو هم امداد غیبی قلمداد خواهند کرد. اینکه نمیتونند خدمات اینترنتی رو با قیمت قبلی تأمین کنند، همون دلیلی رو داره که بنزین و آرد و دارو رو هم نمیتونند با قیمت قبلی تأمین کنند، که برمیگرده به این واقعیت که «دولتی که بخواهد همهکاره باشد، در درازمدت هیچکاره خواهد شد»، چون زیر حجم تعهدات روزافزون خودش خم میشه، و چون نمیخواد خم بشه تعهدات رو پس میزنه، و پس زدن تعهدات یعنی محرومیت مردم. که مجموعا یک فروپاشیه. اما منطبق با باورهای پوچگرایانه، محرومیت حاصل ازین فروپاشی رو یک برگ برنده حساب میکنند. مثل کسی که روی شیروانی خونهش قندیل یخ بسته باشه، و خونه آتیش بگیره، و ازینکه شعلههای آتیش قندیلها رو آب میکنند لذت ببره. چون افتادن قندیلی که قبل ازون با بیل هم کنده نمیشد، شهوت مغلوبسازیش رو ارضاء میکنه.
متأسفانه اگه ۴۰ سال طول بکشه که به ایرانی بفهمونی اشرار چطور کار میکنند، ۴۰ سال دیگه طول میکشه تا بش بفهمی شرور پوچگرا چطور کار میکنه.
متأسفانه اگه ۴۰ سال طول بکشه که به ایرانی بفهمونی اشرار چطور کار میکنند، ۴۰ سال دیگه طول میکشه تا بش بفهمی شرور پوچگرا چطور کار میکنه.
بلژیکیپنداری مبارزه سیاسی، از دل فضای سیاسی درنیومده، و برای پیدا کردن ریشه باید کمی پایینتر رفت. چون میرسه به اونجایی که ایرانیها در مورد دم و دستگاه اطرافشون هم دچار سوء تفاهم بودند. مثل وقتی که مرکز تصویربرداری محلهشون دستگاه سونوگرافی جدید میآورد که تو اروپا هم ازون استفاده میکنند، فکر میکرد ما هم بهداشت و درمان داریم. در حالی که در یک روستای متورم که در قالب یک شهرک سینمایی شکل گرفته زندگی میکرد، فکر میکرد شهرونده، همونجور که بلژیکیها شهروندند. و باید سر هر قضیه، مثل وقتی که یک مست رو هدایت میکنی که از لبه سکوی مترو نیفته روی ریل، شونههاش رو میگرفتی و میکشیدی کنار و بش میگفتی یابو اینا واقعی نیست، این دانشگاه نیست، این ارتش نیست، این بیمارستان نیست، این صنعت نیست، این ورزش نیست. اینها مقواییاند. اما باور نمیکرد و فقط به مقوای خمینی میخندید. انگار اون تنها چیز فیکی بوده که دیده. هرچند که اون طرفیش هم هست، که آدم غربی فکر میکرد تو شهرک سینمایی دارند یه کارهایی میکنند، اینجا یه چیزی مشابه کشور خودشه، و تو بعضی چیزها عقبتر، و تو بعضی چیزها حتی جلوتر، مثل اون ابلهی که اومده اینجا میگه سطح ریاضیاتی که اینها تو مدرسه یاد میدن خیلی بالاتر از سطح مدارس ماست، که باید یه جوری بزنیش که همه دندوناش ایمپلنتلازم بشن.
یکی از محصولات این ابرتوهم، «خیال کار» بود. غیر ممکنه از ایرانیها این جملات رو نشنیده باشید: «خیلی گرفتارم»، «نمیرسم اصلا»، «یه کوه کار ریخته سرم»، «کاش هفته هشت روز بود»، «کاش هر روز بیست و پنج ساعت بود». همه اینها در حالتی بیان میشه که انگار ترجمه فارسی همین جملات از زبانهای خارجیه. اما تنگنای زمانی اینجا هیچ ربطی به تنگنای زمانی اونها نداره. اینجا وقت کم میاد، چون کار رخ نمیده. و وقتی رخ نمیده معنی نداره که درباره اینکه چقدرش مفیده، بررسی انجام بشه. تو فیلمهای وسترن، همیشه کار یکی نجاری جعبههای تابوت بود. معنی نداره بپرسی اون نجار هرروز چند دقیقه کار مفید انجام میداد.
دبیر شورای هماهنگی معاونت روابط عمومی ستاد بازسازی، کار نیست. ولی فرستادن بار به پاکستان و بردنش به امارات و ازونجا دوباره وارد کردنش، برای دوبار به جیب زدن رانت ارزی، هم کار نیست. در حالی که در طی انجام این چرخه، فعالیتهای زیادی رخ داده، که بعضیهاشون سخت بودهاند، مثل کار همه راننده تریلیهایی که در این مسیر حملش کردند. مثل کار اون کارگرهایی که زیر آفتاب از کامیونها خالیش کردن. میشه شلوغیهای خیلی جدی و حتی طاقتفرسا ایجاد کرد، بدون اینکه کار وجود داشته باشه. و این در همهجا هست. در همه اصناف، در همه تخصصها، در همه رشتهها، در همه بنگاهها، در همه نهادها، در همه شرکتها، در همه ادارات، و در همه امورات جاری، و هرروز، و هر سال، و سالها، و دههها.
به کسی که باور نمیکنه تا الان در محیطی زندگی کرده که در اون کار رخ نمیده، و الان هم داخل یک زندگی واقعی نیست، سخته بقبولونی که اکت سیاسی هم نداره.
یکی از محصولات این ابرتوهم، «خیال کار» بود. غیر ممکنه از ایرانیها این جملات رو نشنیده باشید: «خیلی گرفتارم»، «نمیرسم اصلا»، «یه کوه کار ریخته سرم»، «کاش هفته هشت روز بود»، «کاش هر روز بیست و پنج ساعت بود». همه اینها در حالتی بیان میشه که انگار ترجمه فارسی همین جملات از زبانهای خارجیه. اما تنگنای زمانی اینجا هیچ ربطی به تنگنای زمانی اونها نداره. اینجا وقت کم میاد، چون کار رخ نمیده. و وقتی رخ نمیده معنی نداره که درباره اینکه چقدرش مفیده، بررسی انجام بشه. تو فیلمهای وسترن، همیشه کار یکی نجاری جعبههای تابوت بود. معنی نداره بپرسی اون نجار هرروز چند دقیقه کار مفید انجام میداد.
دبیر شورای هماهنگی معاونت روابط عمومی ستاد بازسازی، کار نیست. ولی فرستادن بار به پاکستان و بردنش به امارات و ازونجا دوباره وارد کردنش، برای دوبار به جیب زدن رانت ارزی، هم کار نیست. در حالی که در طی انجام این چرخه، فعالیتهای زیادی رخ داده، که بعضیهاشون سخت بودهاند، مثل کار همه راننده تریلیهایی که در این مسیر حملش کردند. مثل کار اون کارگرهایی که زیر آفتاب از کامیونها خالیش کردن. میشه شلوغیهای خیلی جدی و حتی طاقتفرسا ایجاد کرد، بدون اینکه کار وجود داشته باشه. و این در همهجا هست. در همه اصناف، در همه تخصصها، در همه رشتهها، در همه بنگاهها، در همه نهادها، در همه شرکتها، در همه ادارات، و در همه امورات جاری، و هرروز، و هر سال، و سالها، و دههها.
به کسی که باور نمیکنه تا الان در محیطی زندگی کرده که در اون کار رخ نمیده، و الان هم داخل یک زندگی واقعی نیست، سخته بقبولونی که اکت سیاسی هم نداره.
با دقت در کایروپراکتیک و چگونگی فریب دادن مردم ازین راه، میشه اینکه مذهب چطور کار میکرد و آخوند چطور مردم رو از راه به در میکرد رو فهمید. کافیه به شباهتها توجه کنید. چندتا ازون شباهتها اینها هستند:
- بنیانگذار این کلاهبرداری یک شارلاتان بود، که مدعی بود یک روح اومده بش گفته این سبک درمانی رو اختراع کنه! درست مثل آخوند که وانمود میکرد اتفاقات کتاب مقدس، نه اخباری یونیک، بلکه یه مهارتند، و کافیه یه مدرسه شائولین راه بندازی و لشکر دریافتکنندگان وحی بسازی! آخوند از یک طرف وحی رو تمامشده معرفی میکرد، و از طرفی مدعی بود از طریق خودش هنوز ادامه داره، ولی به شکلهای دیگه، مثل خواب! مثل رویت عیسی/امام زمان!
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، مراجعهکننده خودش رو ول نمیکنه، و هدفگذاریش اینه که تا آخر عمرش به مراجعه ادامه بده، و در این راستا بش تلقین میکنه بدنش طوری خلقتیافته که لازمه برای سرپا ایستادن دائم به کسی مراجعه کرد. درست مثل آخوند که به عوام تلقین کرد عقلی که خدا برای شما خلق کرد، برای چالشهایی که همون خدا در برابرتون قرار میده کافی نیست، و باید از من هم بپرسید. یعنی این نسبت رو به خدا میزنند که به بشر کاری سپرد، که ابزارش رو بش نداده بود!
- کلاهبردار کایرو هم درست مثل آخوند روی استیصال مردمی سوار میشد، که دنیای فیزیکی باشون بد تا کرده بود. کسانی که برای مشکل فیزیکی بدنشون راه حلی پیدا نکرده بودن، و درد باعث میشد به هرچیزی چنگ بزنند، و بشون این نوید رو میداد که من همونیام که تا الان دنبالش میگشتید. همونطور که آخوند به گرفتارها و در بنبستافتادگان این امید واهی رو تزریق میکرد که گشایش برای گرفتاریشون و خلاصی از بنبستشون رو در اختیار داره.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، به مستأصلی که به دام میانداخت تلقین میکرد «دانش» باعث بدتر شدن همهچیز شده، چون «ناقص» است، و ازین طریق دانشمندان رو بدخواهانی که یا جاهلند و یا مغرضند، معرفی میکرد. چون اونها کسانی بودند که میتونستند بساطش رو بهم بریزند. همونطور که آخوند به ناکافی بودن دانش تأکید داره، و دانشمندان رو به منحرف کردن مردم متهم میکنه، تا با ایجاد لشکری از عوام علمستیز، یک گارد حائل بین خودش و کسانی که میتونند بساطش رو بهم بریزند ایجاد کنه.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، نتیجه گرفتن رو به نام خودش میزنه، و نتیجه نگرفتن رو به نام مراجعهکنندهش. اگه راضی بود، میگه کایرو بود که جواب داد. اگه ناراضی بود، میگه خودت یکی از کارهایی که گفتم رو انجام ندادی، یا بد انجام دادی، یا به موقع نیومدی، یا بم خیانت کردی و باز رفتی سراغ پزشک. تا جایگاه قدسی مدعیاتش خدشهدار نشه. همونطور که آخوند نمیپذیره که راه حل نداره، یا راه حلش کار نمیکنه، پس جواب ندادن رو میندازه گردن فرد. که «حتما مال حرامی قاطی پولت شده»، یا «حتما خلوص نیت نداشتی» یا «حتما قبل غروب ذکر رو خوندی، نه بعد از غروب».
🔽
- بنیانگذار این کلاهبرداری یک شارلاتان بود، که مدعی بود یک روح اومده بش گفته این سبک درمانی رو اختراع کنه! درست مثل آخوند که وانمود میکرد اتفاقات کتاب مقدس، نه اخباری یونیک، بلکه یه مهارتند، و کافیه یه مدرسه شائولین راه بندازی و لشکر دریافتکنندگان وحی بسازی! آخوند از یک طرف وحی رو تمامشده معرفی میکرد، و از طرفی مدعی بود از طریق خودش هنوز ادامه داره، ولی به شکلهای دیگه، مثل خواب! مثل رویت عیسی/امام زمان!
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، مراجعهکننده خودش رو ول نمیکنه، و هدفگذاریش اینه که تا آخر عمرش به مراجعه ادامه بده، و در این راستا بش تلقین میکنه بدنش طوری خلقتیافته که لازمه برای سرپا ایستادن دائم به کسی مراجعه کرد. درست مثل آخوند که به عوام تلقین کرد عقلی که خدا برای شما خلق کرد، برای چالشهایی که همون خدا در برابرتون قرار میده کافی نیست، و باید از من هم بپرسید. یعنی این نسبت رو به خدا میزنند که به بشر کاری سپرد، که ابزارش رو بش نداده بود!
- کلاهبردار کایرو هم درست مثل آخوند روی استیصال مردمی سوار میشد، که دنیای فیزیکی باشون بد تا کرده بود. کسانی که برای مشکل فیزیکی بدنشون راه حلی پیدا نکرده بودن، و درد باعث میشد به هرچیزی چنگ بزنند، و بشون این نوید رو میداد که من همونیام که تا الان دنبالش میگشتید. همونطور که آخوند به گرفتارها و در بنبستافتادگان این امید واهی رو تزریق میکرد که گشایش برای گرفتاریشون و خلاصی از بنبستشون رو در اختیار داره.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، به مستأصلی که به دام میانداخت تلقین میکرد «دانش» باعث بدتر شدن همهچیز شده، چون «ناقص» است، و ازین طریق دانشمندان رو بدخواهانی که یا جاهلند و یا مغرضند، معرفی میکرد. چون اونها کسانی بودند که میتونستند بساطش رو بهم بریزند. همونطور که آخوند به ناکافی بودن دانش تأکید داره، و دانشمندان رو به منحرف کردن مردم متهم میکنه، تا با ایجاد لشکری از عوام علمستیز، یک گارد حائل بین خودش و کسانی که میتونند بساطش رو بهم بریزند ایجاد کنه.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند، نتیجه گرفتن رو به نام خودش میزنه، و نتیجه نگرفتن رو به نام مراجعهکنندهش. اگه راضی بود، میگه کایرو بود که جواب داد. اگه ناراضی بود، میگه خودت یکی از کارهایی که گفتم رو انجام ندادی، یا بد انجام دادی، یا به موقع نیومدی، یا بم خیانت کردی و باز رفتی سراغ پزشک. تا جایگاه قدسی مدعیاتش خدشهدار نشه. همونطور که آخوند نمیپذیره که راه حل نداره، یا راه حلش کار نمیکنه، پس جواب ندادن رو میندازه گردن فرد. که «حتما مال حرامی قاطی پولت شده»، یا «حتما خلوص نیت نداشتی» یا «حتما قبل غروب ذکر رو خوندی، نه بعد از غروب».
🔽
....
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند مسئولیت صنفش رو نمیپذیره، و خودش میگه «آدمهای ناجور زیادی هستند که وارد کار ما شدند، باید دقت کنید و پیش آدم معتبر و تأییدشده برید». همونطور که آخوند میگه «الان هرکسی میتونه لباس ما رو بپوشه و از دین سوء استفاده کنه». با این خودزنی دو کار انجام میدن: ۱- اعتبار رو از مسئلهای آزمودنی و سنجشی، به مسئلهای شخصیتی تبدیل میکنند. چون برخلاف مسائل آزمودنی و سنجشپذیر، شناخت شخصیتها متأثر از احساساته. ۲- با اذعان نمایشی به وجود سیبهای کرمخورده، این تصویر رو ایجاد میکنند که «لابد حقیقتی در کار ما هست که بعد زمینه برای سوء استفاده هم ایجاد میشه».
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند لنگ قصههای شخصیه، که هر کدوم در طی یک بیوگرافی، که بعضیهاشون میتونند در حد یک رمان باشند، «تجربه یونیک» خودشون از موفقیت رو روایت میکنند، تا مثال نقضی باشند برای همه تجربیاتی که میگه «جواب نمیدهد». مثل آخوند که از قبل لشکری پارتیزانی ازین قصهگوها آماده میکنه، که در برابر هر گلوله «رفتم سراغش فایده نداشت»، سه تا گلوله «ولی من رفتم، مشکلم کاملا محو شد» و «ولی من و همسرم بیست سال بچهدار نمیشدیم، این کارو که کردیم، شد!» شلیک کنند. چون خودشون رو در قلعهای میبینند که توسط روایتهای واقعی محاصره شده، و پس از قبل باید آماده بود و تیراندازان رو در بالای دیوار قلعه قرار داد.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند به جاهلان القاء میکنه که خالق دنیا، براش چیت کد هم تعبیه کرده، و برای خیلی چیزها میانبر وجود داره. میشه ژن بد داشت، که زندگی رو سخت کنه، اما اگه یه نقطه رو خوب فشار بدیم، دیگه زندگی سخت نخواهد بود! میشه سالها با بدن بد رفتار کرد و ازش بد کار کشید، که زندگی رو سخت میکنه، اما میشه به یک نقطه با دقت ضربه زد، تا قفلش باز بشه، و بعد حساب خسارتهایی که به بدنت زدی صفر میشه! همونطور که آخوند به آدم بدتربیت شده و سخیف، میگفت برای حسین اشک بریز، تا جزء بزرگواران قرار بگیری، چون همین یک قطره اشک، همه لش بودنت در هفتاد درصد عمری که پشت سر گذاشتی، صفر میکنه.
توجه و دقت به اینکه آدمهای تحصیلکرده مدرن چطور مسحور این آخوندهای بدنی میشن، بتون سرنخهایی میده ازینکه چطور فلسفه و جهانبینیهایی رو هم میپذیرند که خودشون رو نابود میکنه.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند مسئولیت صنفش رو نمیپذیره، و خودش میگه «آدمهای ناجور زیادی هستند که وارد کار ما شدند، باید دقت کنید و پیش آدم معتبر و تأییدشده برید». همونطور که آخوند میگه «الان هرکسی میتونه لباس ما رو بپوشه و از دین سوء استفاده کنه». با این خودزنی دو کار انجام میدن: ۱- اعتبار رو از مسئلهای آزمودنی و سنجشی، به مسئلهای شخصیتی تبدیل میکنند. چون برخلاف مسائل آزمودنی و سنجشپذیر، شناخت شخصیتها متأثر از احساساته. ۲- با اذعان نمایشی به وجود سیبهای کرمخورده، این تصویر رو ایجاد میکنند که «لابد حقیقتی در کار ما هست که بعد زمینه برای سوء استفاده هم ایجاد میشه».
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند لنگ قصههای شخصیه، که هر کدوم در طی یک بیوگرافی، که بعضیهاشون میتونند در حد یک رمان باشند، «تجربه یونیک» خودشون از موفقیت رو روایت میکنند، تا مثال نقضی باشند برای همه تجربیاتی که میگه «جواب نمیدهد». مثل آخوند که از قبل لشکری پارتیزانی ازین قصهگوها آماده میکنه، که در برابر هر گلوله «رفتم سراغش فایده نداشت»، سه تا گلوله «ولی من رفتم، مشکلم کاملا محو شد» و «ولی من و همسرم بیست سال بچهدار نمیشدیم، این کارو که کردیم، شد!» شلیک کنند. چون خودشون رو در قلعهای میبینند که توسط روایتهای واقعی محاصره شده، و پس از قبل باید آماده بود و تیراندازان رو در بالای دیوار قلعه قرار داد.
- کلاهبردار کایرو هم مثل آخوند به جاهلان القاء میکنه که خالق دنیا، براش چیت کد هم تعبیه کرده، و برای خیلی چیزها میانبر وجود داره. میشه ژن بد داشت، که زندگی رو سخت کنه، اما اگه یه نقطه رو خوب فشار بدیم، دیگه زندگی سخت نخواهد بود! میشه سالها با بدن بد رفتار کرد و ازش بد کار کشید، که زندگی رو سخت میکنه، اما میشه به یک نقطه با دقت ضربه زد، تا قفلش باز بشه، و بعد حساب خسارتهایی که به بدنت زدی صفر میشه! همونطور که آخوند به آدم بدتربیت شده و سخیف، میگفت برای حسین اشک بریز، تا جزء بزرگواران قرار بگیری، چون همین یک قطره اشک، همه لش بودنت در هفتاد درصد عمری که پشت سر گذاشتی، صفر میکنه.
توجه و دقت به اینکه آدمهای تحصیلکرده مدرن چطور مسحور این آخوندهای بدنی میشن، بتون سرنخهایی میده ازینکه چطور فلسفه و جهانبینیهایی رو هم میپذیرند که خودشون رو نابود میکنه.
برای بیحجابی کشوندنش دادگاه. میگم اگه نمیرفتی چی میشد؟ میگه زندان. میگم چطور یعنی؟ مأمور میاومد دم در؟ میگه آره. میگم اینا سرباز فراریهای خودشون هم نمیتونند جمع کنند، میخوان برای تک تک زنها مأمور بفرستن خونه؟ میگه زیاد زنگ میزدن، اعصابم بهم ریخته بود، نمیتونستم زبان بخونم! زبان میخونه که سریعتر فرار کنه از ایران.
گفتم شما در حد بیاعتنایی هم نمیتونی جلوشون بایستی. و این جوابشه.
تازگی داره؟ بهیچوجه. پارسال این موقع دانشجو پا میشد میرفت تو یه سوله تا بازجویی بشه. میپرسیدم چرا رفتی؟ میگفت زنگ زدن. گفتم اگه جواب نمیدادی چی میشد؟ میگفت میاومدن به زور میبردن. میگفتم خب میذاشتی به زور ببرن، چرا خودت کرایه بدی تا اونجا بری؟ چنین سوالی به ذهن خودش خطور نکرده بود.
قبلا چندبار درباره این چیزها نوشتم؟ صدبار. همه هم مدعیاند کانال من رو بلعیدهاند! در حالی که اگه یک اردک کانال من رو خونده بود تا الان فهمیده بود چی میگم.
ازین متعجبم؟ خیر. دارم اینکه چطور شر میتونه مسلط باشه رو بتون توضیح میدم.
گفتم شما در حد بیاعتنایی هم نمیتونی جلوشون بایستی. و این جوابشه.
تازگی داره؟ بهیچوجه. پارسال این موقع دانشجو پا میشد میرفت تو یه سوله تا بازجویی بشه. میپرسیدم چرا رفتی؟ میگفت زنگ زدن. گفتم اگه جواب نمیدادی چی میشد؟ میگفت میاومدن به زور میبردن. میگفتم خب میذاشتی به زور ببرن، چرا خودت کرایه بدی تا اونجا بری؟ چنین سوالی به ذهن خودش خطور نکرده بود.
قبلا چندبار درباره این چیزها نوشتم؟ صدبار. همه هم مدعیاند کانال من رو بلعیدهاند! در حالی که اگه یک اردک کانال من رو خونده بود تا الان فهمیده بود چی میگم.
ازین متعجبم؟ خیر. دارم اینکه چطور شر میتونه مسلط باشه رو بتون توضیح میدم.
Anarchonomy
برای بیحجابی کشوندنش دادگاه. میگم اگه نمیرفتی چی میشد؟ میگه زندان. میگم چطور یعنی؟ مأمور میاومد دم در؟ میگه آره. میگم اینا سرباز فراریهای خودشون هم نمیتونند جمع کنند، میخوان برای تک تک زنها مأمور بفرستن خونه؟ میگه زیاد زنگ میزدن، اعصابم بهم ریخته بود،…
یه جوری میگن حرومزادهتر از ایرانی نیست که انگار اگه داعش فرانسه رو اشغال میکرد، مردان فرانسوی به صف میشدن و دیوار انسانی تشکیل میدادند تا هیچ زنی رو نتونند به کنیزی ببرند! پاسخ مرد فرانسوی به تروریست چاقو به دستی که به نوزاد داخل کالسکه حمله میکنه، این بود که در بره. تو انگلیس مأمور اومد طرف رو تو خونه و جلوی بچهش دستبند زد و برد، چون تو فیسبوک یه جوک نژادی نوشته بود. یعنی یکی رفته ریپورتش کرده بود، که بیایید اینو ببرید. به خاطر یک جوک!
حتی با دیفالتهای انسانی آشنا نیستند. دیفالت انسان اینه که رفتارش رو با قدرت تنظیم کنه. وقتی قدرت نداره مثل موش عمل کنه، و وقتی قدرت داره، مثل خرس. فارغ ازینکه به نفعش هست یا نیست.
اون فضایی که تو بپر بپر کنی بقیه هم با تو بپر بپر کنند، سالن کنسرته. زمین جنگ خیر و شر نیست.
حتی با دیفالتهای انسانی آشنا نیستند. دیفالت انسان اینه که رفتارش رو با قدرت تنظیم کنه. وقتی قدرت نداره مثل موش عمل کنه، و وقتی قدرت داره، مثل خرس. فارغ ازینکه به نفعش هست یا نیست.
اون فضایی که تو بپر بپر کنی بقیه هم با تو بپر بپر کنند، سالن کنسرته. زمین جنگ خیر و شر نیست.
موتور مهاجرپذیری آمریکا، داره جوری کار میکنه که خود کانسپت رقابت رو هم زیر سوال میبره.
در سالی که گذشت ۴۵۷۰ ویزای اُ صادر کردن، که برای نخبههاست. اینارو معمولا به کسانی میدن که اگه بیاد تو یه شرکت، آینده اون شرکت تغییر میکنه. و بیش از ۷۰ هزار ویزا به اونهایی که تو علوم پایه و مهندسی مدرک دارند، یا یه کاری در اون حوزه دارن انجام میدن.
چطور میشه با این کشور رقابت کرد؟
در سالی که گذشت ۴۵۷۰ ویزای اُ صادر کردن، که برای نخبههاست. اینارو معمولا به کسانی میدن که اگه بیاد تو یه شرکت، آینده اون شرکت تغییر میکنه. و بیش از ۷۰ هزار ویزا به اونهایی که تو علوم پایه و مهندسی مدرک دارند، یا یه کاری در اون حوزه دارن انجام میدن.
چطور میشه با این کشور رقابت کرد؟
کسانی که پشت اپلیکیشنهای داخلی هستند یک مشت عوضیاند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت و اطلاعات شخصی رو نمیدن، قطعا عوضیاند.
اما مردم هم اطلاعات شخصی رو زیادی جدی میگیرند، و تصور میکنند کسی که این اطلاعات رو داره، یا دزدیده، روی گنج نشسته. اما این خبرها نیست. در آمریکا حتی قبل ازینکه هک و سرقت اینجور اطلاعات متداول بشه، میشد به صورت رسمی و قانونی و با پرداخت مقداری پول، اسم و آدرس و تلفن افراد رو به دست آورد. مردم آمریکا تصور کردند فیسبوک دنبال همینهاست، بدون اینکه پولی بپردازه! در حالی که این اطلاعات هیچ ارزشی برای فیسبوک نداشت. هدف اونها این بود که بفهمن هر کاربر چی میخواد، تا همون چیزی که میخواد رو بش نشون بدن، تا تایم بیشتری رو در سایت بگذرونه، و تبلیغات بیشتری ببینه. اینکه ممد چندتا برادر داره و هر کدومشون کجا کار میکنند و چقدر در میارن و چقدر خرج میکنند، به دردش نمیخورد. و اگه چنین چیزی لازم داشت میتونست خیلی راحتتر از دولتهای محلی و ایالتی بخره.
اگه چیزی که واقعا گنج باشه، بازار هم گنج حسابش میکنه. اما بازار داره گنج حسابش نمیکنه. کافیه به قیمتهایی که در دارک وب روی این اطلاعات میذارن نگاه کنید. بیست هزار دلار. پنجاه هزار دلار. خیلی حجیم باشه و نصف یک مملکت رو شامل بشه، یک میلیون دلار. اگه کسی حاضر بود بیشتر بده، قطعا قیمتش بیشتر میشد. که یعنی کسی حاضر نیست بیشتر ازین بده.
عدهای سوء استفادههایی خواهند کرد؟ آو کورس. اما اینجوری نیست که بخرن و باش پول چاپ کنند. حتی ممکنه سود حاصله، پولی که بابتش پرداخت شده رو درنیاره. اینکه میبینید خیلی وقتها مجانی منتشر میکنند، برای اینه که میدونند مشتری نداره، و زشته قیمت بذارن و یکی بگه هزار دلار میدم فقط! وقتی مجانی بذاری، لو نمیره که هزار بیشتر نمیدادن. و از طرفی میتونند ژست کسی که برای پول کار نمیکنه رو بگیرند.
و این تازه درباره کشورهای نرماله. وگرنه در اردوگاه داعش، دزد بزرگ که قبل از همه همهچیز رو برداشته و برده و در حال سوء استفادهست و در حال آزاررسانیه، خود حکومته. و اگه کسی ازینکه اطلاعات شخصیش پابلیک بشه، بیشتر خشمگین میشه، تا اینکه همون اطلاعات دست داعش باشه، مشکلات ذهنی جدیتر داره که لو رفتن اطلاعاتش چیزی نیست در برابرش.
اما مردم هم اطلاعات شخصی رو زیادی جدی میگیرند، و تصور میکنند کسی که این اطلاعات رو داره، یا دزدیده، روی گنج نشسته. اما این خبرها نیست. در آمریکا حتی قبل ازینکه هک و سرقت اینجور اطلاعات متداول بشه، میشد به صورت رسمی و قانونی و با پرداخت مقداری پول، اسم و آدرس و تلفن افراد رو به دست آورد. مردم آمریکا تصور کردند فیسبوک دنبال همینهاست، بدون اینکه پولی بپردازه! در حالی که این اطلاعات هیچ ارزشی برای فیسبوک نداشت. هدف اونها این بود که بفهمن هر کاربر چی میخواد، تا همون چیزی که میخواد رو بش نشون بدن، تا تایم بیشتری رو در سایت بگذرونه، و تبلیغات بیشتری ببینه. اینکه ممد چندتا برادر داره و هر کدومشون کجا کار میکنند و چقدر در میارن و چقدر خرج میکنند، به دردش نمیخورد. و اگه چنین چیزی لازم داشت میتونست خیلی راحتتر از دولتهای محلی و ایالتی بخره.
اگه چیزی که واقعا گنج باشه، بازار هم گنج حسابش میکنه. اما بازار داره گنج حسابش نمیکنه. کافیه به قیمتهایی که در دارک وب روی این اطلاعات میذارن نگاه کنید. بیست هزار دلار. پنجاه هزار دلار. خیلی حجیم باشه و نصف یک مملکت رو شامل بشه، یک میلیون دلار. اگه کسی حاضر بود بیشتر بده، قطعا قیمتش بیشتر میشد. که یعنی کسی حاضر نیست بیشتر ازین بده.
عدهای سوء استفادههایی خواهند کرد؟ آو کورس. اما اینجوری نیست که بخرن و باش پول چاپ کنند. حتی ممکنه سود حاصله، پولی که بابتش پرداخت شده رو درنیاره. اینکه میبینید خیلی وقتها مجانی منتشر میکنند، برای اینه که میدونند مشتری نداره، و زشته قیمت بذارن و یکی بگه هزار دلار میدم فقط! وقتی مجانی بذاری، لو نمیره که هزار بیشتر نمیدادن. و از طرفی میتونند ژست کسی که برای پول کار نمیکنه رو بگیرند.
و این تازه درباره کشورهای نرماله. وگرنه در اردوگاه داعش، دزد بزرگ که قبل از همه همهچیز رو برداشته و برده و در حال سوء استفادهست و در حال آزاررسانیه، خود حکومته. و اگه کسی ازینکه اطلاعات شخصیش پابلیک بشه، بیشتر خشمگین میشه، تا اینکه همون اطلاعات دست داعش باشه، مشکلات ذهنی جدیتر داره که لو رفتن اطلاعاتش چیزی نیست در برابرش.
Anarchonomy
کسانی که پشت اپلیکیشنهای داخلی هستند یک مشت عوضیاند. اگه همکاری اطلاعاتی با حکومت هم نبود، و اگه برخورداری از انحصار حکومتی هم نبود، تنها به خاطر قلدرمأبی در برابر کاربر هم شایسته این بودند که عوضی خطاب بشن. کسانی که حتی به مشتری اجازه پشیمان شدن و حذف اکانت…
یکی از موانعی که جلوی رواج عینکهای واقعیت مجازی رو میگیره و بعدا جدیتر میشه، مخالفت افکار عمومی با قابلیت اسکن نقشه خونهست، که برای بالا بردن دقت گرافیک لازمه. ملت فکر میکنند کسی که این اطلاعات رو داشته باشه خیلی کارهای خطرناک میتونه بکنه، اما توضیح نمیدن چه کاری. همین الان پلیس ممکنه درو بشکنه بیاد تو و ندیده به هرکی جلوشه شلیک کنه، بعد این نگران اینه که متا بفهمه اتاق خوابش سه متر در پنج متره.
انسان موجود مفلوکیست.
انسان موجود مفلوکیست.