Anarchonomy
45.9K subscribers
6.8K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
دلواپسان بین‌المللی غزه، که میگن تا ۴۸ ساعت دیگه همه از گرسنگی می‌میرند، و اون ۴۸ ساعت تا الان ۳ ماه طول کشیده، حاضر نیستند چندنفر نیروی آموزش‌دیده همراه کاروان کمک‌های غذایی بفرستند، که اجازه نده حماس بش دست‌درازی کنه، و در لحظه توزیع، بلوا به پا نشه، و تیراندازی نشه، و در نهایت سرقت نشه. طوری که انگار خوششون میاد این حماس باشه که همه‌چیز رو بالا بکشه.
وقتی اجازه داده میشه خلافکار بر تو مسلط باشه، یعنی بی‌طرف نیستند. طرف خلافکارها هستند.
اما فلسطینی‌ها نمی‌تونند کسی رو ملامت کنند، وقتی خودشون طرفدار صدام بودند. وقتی ترکیب‌بندی عقایدت شکلی داره که تو رو به طرفدار یک خلافکار تبدیل می‌کنه، نمیتونی غر بزنی که چرا دیگران خلافکار دیگه‌ای رو انتخاب کرده‌اند که پشتش باشند. تو به عنوان فلسطینی تو کنج عافیت نشسته بودی و برای صدام هورا می‌کشیدی، در حالی که داشت بچه‌های ما رو سلاخی می‌کرد، الان هم مسلمان خارج‌نشین در کنج عافیت تیک‌تاک نشسته و طرفداری وحوش حماس رو می‌کنه، در حالی که همون وحوش دارند نون رو از دستت می گیرن و میبرن.
سانسور یک مانع خنثی مثل دیوار نیست، حتی اگه اسم نرم‌افزارش رو دیوار بذارن. دیوار فقط جلوی تردد رو می‌گیره. چیزی رو کم و زیاد نمی‌کنه. اما سانسور باعث ترویج عقب‌ماندگی فکری میشه. یعنی یه چیزی رو بیشتر از قبل می‌کنه. و عقب‌ماندگی فکری فقط درباره این نیست که عوام فکر کنند با دعا و ورد میشه درآمد همسرشون رو بیشتر، یا از خیانت منصرفش کرد. عقب‌ماندگی فکری یعنی ناتوانی در تشخیص اینکه پشت هر پدیده‌ای چیست، و هر چیزی که استقرار داره، روی چی قرار گرفته که استقرار پیدا کرده، و اون چیزی که روش قرار گرفته چقدر محکمه‌.
در شبکه‌های اجتماعی داخل چین، که فقط خودشون ازش استفاده می‌کنند، این عقب‌ماندگی رو به وضوح میشه دید. در کنار همه مهملات روزمره، و جفنگیات جنسی، مقدار زیادی خبر و گزارش هم از اوضاع و احوال مملکت وجود داره. اما نه در توضیحات خود گزارش‌کننده، و نه در کامنت‌ها، اثری از کنکاش در چیزی که پشت پدیده وجود داره، نیست. طوری که انگار فعالیت‌های انسان‌ها، یه چیزی مثل پدیده‌های جویه، و همینجوری پیش میاد، یا کلا فقط یک لایه از دلایل، انگیزه‌ها و زمینه‌ها، در پشت خودش وجود داره.
مثلا در ویدئویی که طرف رفته به یکی از شهرک‌های انبوه‌سازی، که ببینه آیا واقعا به خاطر فقدان مشتری به شهر ارواح تبدیل شده، عمده صحبتش درباره اینه که «وای چه واحدهای خوش نقشه و پرنوری» یا «اینا که همشون رو به ساحل هستند و ویوی محشری دارند». که بگذریم ازینکه در همون خوش‌نقشه‌ای که مدنظرشه، لحاف تشک رو وسط هال انداختن، چون بدون اتاقه کلا، و بگذریم ازینکه پیش‌فرضش اینه که مردم «باید» چنان عاشق دریا باشند که دوان دوان بشتابند به سمت خونه‌هایی که رو به ساحله، حتی اگه شهرک شبیه اردوگاه باشه.
هیچ صحبتی درباره اینکه چرا این حجم نجومی از سرمایه جامعه ریخته شده اونجا، و علاوه بر گند زدن به منظره طبیعی، چیزی که جامعه میخواد هم فراهم نکرده (و گرنه رو دست سازنده نمیموند)، و چقدر ازین اتلاف و هدررفت تقصیر دولته، و چقدرش مربوط به ایرادات اساسی در سیستم اندیشه‌ورزی جامعه ماست؟ اینطور نیست که در اون مملکت یک و نیم میلیارد نفری، هیچ کس نباشه که بتونه درباره این سوالات چیزی بگه. این سانسوره که باعث میشه به نظر برسه در کل اون جمعیت، حتی یک نفر هم نیست که درباره این سوالات چیزی بگه. و این باعث ترویج این ذهنیت میشه که پرداختن به این مسائل باید همینجوری باشه، و جور دیگه‌ای نداره.
یک چینی دیگه در یک ویدئو دیگه پارکینگ زیرزمینی یک برج رو نشون میده که از گیت ورودی تا محل پارک ماشین خودت در داخل، باید یک مسیر مارپیچ ۵۰۰ متری رو طی کنی! که انقدر تنگه که اگه در این مسیر اتفاقی بیفته و ماشینت متوقف بشه، تمام پشت‌سری‌ها و جلویی‌ها سرجای خودشون قفل میشن. و این رو به این شکل معرفی می‌کنه که «وای ملت اینو ببینید، خیلی بامزه‌ست». هیچ صحبت و سوالی درباره اینکه «چرا ما داریم اینجوری بتن مصرف می‌کنیم در کشورمان؟» یا «چرا مهندسان ما فکر غیرمهندسی ندارند؟» یا «چرا فکر می‌کنیم در هرچیزی در یک مسابقه‌ایم؟ مسابقه اینکه کی بیشتر میلگرد مصرف می‌کنه و کی تونل عجیب‌تری می‌سازه» و «چقدر دولت ما و سیستم آموزشی ما در شکل گرفتن این دیوانگی نقش دارند؟». اینطور نیست که کسی نباشه که جواب این‌ها رو بده. سانسور کسانی که میتونند جوابش رو بدن، این ذهنیت رو ترویج می‌کنه که باید این مسائل رو دید، لایک زد، و رفت پست بعدی‌.
دنیا انقدر عوض شده که اگه کسی نسخه به‌روز شده این نقشه مربوط به دویست سال پیش رو منتشر کنه، شغلش رو از دست میده و باید چندبار عذرخواهی کنه.
تو این نقشه آمریکایی‌ها دنیا رو به منطقه وحشی‌ها، بربرها، پشت‌کوهی‌ها، نیمه متمدن‌ها، متمدن‌ها، و پیشرفته‌ها تقسیم‌بندی کرده بودند.
قسمت اروپایی روسیه، جزء تیم «روشنگری» و پیشرفته حساب می‌شد. یک سوء تفاهم دویست ساله که هنوز داریم هزینه‌ش رو میدیم.
معلم‌های زیادی اینجا رو می‌خونند.
فردا تو کلاس این تصویر رو به بچه‌هاتون نشون بدید و ازشون بپرسید چه چیزهایی باعث میشه عکس بالایی به عکس پایینی تبدیل بشه. جوابش شانس نیست. جوابش استعداد نیست. جوابش تلاش هم نیست. عدم درک مکانیزمش همون چیزیه که چند نسل از جهان‌سومی‌ها رو در باتلاق نگه داشته.
Anarchonomy
معلم‌های زیادی اینجا رو می‌خونند. فردا تو کلاس این تصویر رو به بچه‌هاتون نشون بدید و ازشون بپرسید چه چیزهایی باعث میشه عکس بالایی به عکس پایینی تبدیل بشه. جوابش شانس نیست. جوابش استعداد نیست. جوابش تلاش هم نیست. عدم درک مکانیزمش همون چیزیه که چند نسل از جهان‌سومی‌ها…
آدم مستعد زیاد هست، خیلی‌هاشون اهل تلاشند، و خیلی‌هاشون در کنار تلاش شانس هم میارن. ولی همه این‌ها هم کافی نیست. یک پلتفرم لازمه که هدفش ساخت پول باشه. نه تولید الگو برای جوانان، نه تولید محبوبیت، نه تولید قهرمان (آدم جهان‌سومی اینو از آخر به اول فهمیده، چون تو کشورش همیشه از آخر به اول انجام شده). پس با دو چیز طرفیم، طرز ساخت پلتفرم، و طرز ساخت پول روی آن پلتفرم. ساخت اون پلتفرم پیش‌نیازهایی داره، که مهم‌ترینش اینه: حداقل مزاحمت برای سرمایه‌گذار. از هر نوعی. هرجا شکوفایی رخ داده، یعنی از بذر رسیده به یک چیز تنومند، پشتش یه سرمایه‌گذار بوده که کسی مزاحمش نشده بوده. و ساخت پول، یک فنه. نه یک ژن، نه یک زرنگی، و نه یک اتفاق. و مثل هر فن دیگه‌ای، باید به اهل اون فن سپرده بشه. مخترعین پولدار نمیشن، مگر اینکه پول ساختن از اختراع‌شون رو به اهلش بسپارن. و این مستلزم اینه که سهم اون‌ها رو بدن. تخصصی شدن و متنوع شدن اقتصاد، یعنی سهیم کردن خیلی‌ها در کار خودت. و روحیه خودکافی‌پنداری جهان‌سومی باش سازگار نیست.
«بودن تو وزنی دارد که از آن می‌ترسم. که نکند همه‌چیز تکراری فرو بریزد و فقط تو بمانی. که من از قبیله همه‌چیزم، نه از قبیله تو. فکر اینکه دنیای من برود، و دنیای جدیدی بیاید که تو را تماشا کند و من دیگر نه، سرد است».

به کار من که نمیاد. خواستید برای محبوب‌تون بفرستید.
بعد از مدت زیادی دست و پا زدن در مقالات علمی و تحقیقی درباره کمر درد، و امتحان انواع ورزش‌ها و روش‌ها و دیسیپلین‌ها، به این نتیجه رسیدم که کلا در مسیر اشتباهی هستیم.
از مربی تا پزشک، همه یک تصور غلط دارند. که باید شکل بدن کیس‌مون رو برسونیم به شکل بدن مجسمه حضرت داوود، تا دیگه درد سراغش نیاد.‌ البته می‌دونند که هرکس یه شکلی داره، که تغییر نمی‌کنه. اما هدف، قامت کارهای میکل‌آنژه. این تلاش برای قامت‌سازی، خیلی‌ها رو درگیر مشقتی کرده که نسبت نتیجه/زحمت اون خیلی پایینه. و این برای خیلی‌ها نمیصرفه. که یعنی بعضی‌ها باید لاغر بمانند، بعضی‌ها باید چاق بمانند، بعضی‌ها باید قوز داشته باشند، و نباید باش جنگید. بدن همه این‌ها خودش رو با شرایطی که داره وفق داده، و مجبور کردنش به تحمل یک شرایط دیگه، حکم آزار دادنش رو داره. بیشتر دردها به خاطر این نیست که بدن فرمی که میتونه باش کنار بیاد رو پیدا کرده، و فرم داوود نیست. اتفاقا اون فرم رو پیدا کرده تا دیگه لازم نباشه سیگنال درد رو ارسال کنه. پس اگه هنوز داره ارسال می‌کنه، یعنی از چیز دیگه‌ای شکایت داره. بنابراین هرکس رو باید به صورت جدا بررسی کرد، و اینکه یک تمرین، یک روش، یک دیسیپلین، به همه بدیم، بی‌معنیه. و وقتی هرکس رو به صورت جدا بررسی کنیم، خواهیم دید که خیلی‌ها عصبی‌اند، و چون عصبی‌اند درد دارند. خیلی‌ها منتظرند که درد بیاد سراغ شون، و چون منتظرند، میاد سراغ‌شون. خیلی‌ها از چیزی ناراحتند، و درد دارند تا ذهن‌شون ازون چیز منحرف بشه. خیلی‌ها بد غذا میخورند، یا نمیخورند، و برای همین درد دارند. خیلی‌ها دارند کارهای عجیبی از بدن‌شون میکشن، و برای همین درد دارند. خیلی‌ها کار ساده‌ای از بدن‌شون می‌کشن ولی خیلی کشش میدن، و چون تایمش طولانیه درد دارند. خیلی‌ها دارند ورزش می‌کنند تا درد نداشته باشند، و به خاطر اون ورزش درد دارند. خیلی‌ها چون می‌ترسند ورزش کنند، نمی‌کنند، و چون نمی‌کنند درد دارند. و خیلی‌ها درد دارند چون راه نمیرن.

این ادعا شاید عوامانه به نظر برسه، ولی رک‌تر ازینه که از دهان عوام بشنوید: طبیعیه که آدم فقیر کج و کوله باشه. چه فقیر در درآمد، چه فقیر در تغذیه، و چه فقیر در ژن‌‌. و لازم نیست دستش بزنیم.
Anarchonomy
بعد از مدت زیادی دست و پا زدن در مقالات علمی و تحقیقی درباره کمر درد، و امتحان انواع ورزش‌ها و روش‌ها و دیسیپلین‌ها، به این نتیجه رسیدم که کلا در مسیر اشتباهی هستیم. از مربی تا پزشک، همه یک تصور غلط دارند. که باید شکل بدن کیس‌مون رو برسونیم به شکل بدن مجسمه…
چند سال پیش در مورد کنکور هم همین رو گفته بودم، که بچه فقیر نباید خودش رو وارد زمین بازی پولدارها کنه. اون موقع هم واکنش عده‌ای این بود که «پس اینجوری همیشه تو همون وضعیت باقی میمونه». چون تصور می‌کنند تنها حالت تغییر وضعیت، شیفت پیدا کردن به وضعیت اون پولدارهاست. برای کسی که دوچرخه رو به هر وسیله دیگه‌ای ترجیح میده، هرچقدر هم تبلیغات ماشین لوکس پخش کنی، اثری روش نداره. چون یه وضعیت بهتری برای خودش پیدا کرده، که خارج از «بهتر دیفالت» تعریف‌شده‌ست. اون دختر خوش‌استیلی که تو اینستاگرام می‌بینید، لزوما بهترِ شما نیست.
حیات متنوعه، و شما بخشی ازون تنوعید. به جای اینکه ذهن‌تون رو مشغول کنید به این که وای فلان قسمتش بم تحمیل شد و انتخاب خودم نبود، اکسپلور کنید، تا بهترهای دیگه رو پیدا کنید‌.
ایلان ماسک به اسم آزادی بیان، توعیتر رو به جنده‌خانه نژادپرستان تبدیل کرده. ولی این‌ها دنبال تبادل اندیشه نیستند، که بخوای بشون تریبون بدی. این‌ها دنبال موج‌سازی‌اند. و گرنه اگه گفتگویی در میان بود، یکی باید به همین دلواپسان نژاد سفید می‌گفت: علت اینکه دادگاه چنین احکامی صادر می‌کنه، مثل آزاد کردن مهاجرانی که به دختر پانزده ساله تجاوز کرده‌اند، اینه که چپ بچه‌ش رو میفرسته دانشگاه، و شما نمی‌فرستید، بلکه یه گوشه میشینید غر می‌زنید، یا نفرت‌پراکنی می‌کنید. اونی که رفت دانشگاه، حقوق خوند، و الان قاضیه، و داره برای تو و بقیه حکم صادر می‌کنه.
من نباید به یک آلمانی بگم کشورش چطور کار می‌کنه، ولی متاسفانه وضع یه جوریه که باید بگم: کشورت با هیاهو کار نمی‌کنه. یه قاعده بازی داره، و تو فکر کردی اگه قاعده‌ش رو پس بزنی میتونی برنده بشی. ولی صرفا به یک لوزر پرسروصدا تبدیل شدی. راه برنده شدنت این بود که تو هم وارد دانشگاه میشدی، یا یک دانشگاه بهتر میساختی. که لازمه هردو تولید فکر بود، که حوصله‌‌ش رو نداشتی.
Anarchonomy
ایلان ماسک به اسم آزادی بیان، توعیتر رو به جنده‌خانه نژادپرستان تبدیل کرده. ولی این‌ها دنبال تبادل اندیشه نیستند، که بخوای بشون تریبون بدی. این‌ها دنبال موج‌سازی‌اند. و گرنه اگه گفتگویی در میان بود، یکی باید به همین دلواپسان نژاد سفید می‌گفت: علت اینکه دادگاه…
تو بعضی باشگاه‌ها کیسه سیمان رو با کش می‌بندن به کمرشون و باش راه میرن. تو بعضی اردوگاه‌ها هم این کار رو با اسرا می‌کنند. چون هر دو کار مشابه هستند، یعنی این دو نفر در موقعیت مشابهند؟ تو با خوندن کتابی که یه دانشجوی آلمانی میخونه در موقعیت دانشجوی آلمانی قرار نمی‌گیری. تو در یک اردوگاهی، که ماکت چیزهای غربی در اون ساخته شده. مثل پارلمان، مثل دانشگاه، مثل دادگاه. اینجا سریال وست‌ورلد نیست. بازیگران داخل شهرک سینمایی، نمی‌تونند از داخل شهرک، مدیریت رو کن‌فیکون کنند. اون یه قصه‌ست. مقابله با اشرار، منطق و مسیر فیزیکی خودش رو داره.
اون یارو هم که اون حرف رو میزنه، یک کاسه‌لیسه، که نقش بچه‌زرنگ رو بازی می‌کنه. که هم منتفع باشه از سیستم، هم وانمود کنه موثره.
گاهی فکر می‌کنم اینکه چطور باید تو توالت خودتون رو بشورید هم باید براتون توضیح بدم.
پرزنت یک جوان ایرانی در یک کنفرانس مربوط به الکترونیک که در آمریکا برگزار شده بود رو می‌دیدم. قبلش یکی میاد معرفی می‌کنه که فلانی قراره برامون درباره موضوع فلان صحبت کنه. خیلی با انرژی تعریف می‌کرد که این از کانادا رفته اونجا بعد اومده اینجا بعد پروپوزالش این بوده فلان کرده بهمان کرده.‌ و این جناب که اومد شروع کرد حرف زدن، یه لباس شل و ولی پوشیده بود، و یه صدای شل و ولی داشت، که انگار چند سال بعد از مهاجرت از ایران هنوز خستگی و افسردگی ایران رو دوششه! حتی به حضار هم نگاه نمی‌کرد و هی چشمش رو به سمت پرده پروژکتور فراری میداد.
میدونم حرف زدن جلوی جمع سخته، ولی یک مهارته. و اون بیرون دارن آموزشش میدن‌. حتی طرز لباس پوشیدن و راه رفتن رو. برید یاد بگیرید لطفا. چیزی از کثافت اینجا رو سوغات نبرید اونجا.
بوقچی تلویزیونی کرملین گفت «دست‌های زیادی وجود دارند که میخوان من رو ساکت کنند، اما خوشبختانه کرملین نظر دیگه‌ای داره، و برنامه من به همین دلیل همچنان روی آنتنه». بله جملات اشرار در همه‌جا کپی همدیگه‌ست، چه ایران باشه چه روسیه. مخصوصا وقتی میخوان پز بدن که دارن حمایت میشن. اما یه چیزی هست که می‌بینم بش دقت نمی‌کنند. تقریبا همه اون‌هایی که برنامه رو ترجمه کرده بودند، به عنوان کامنت اضافه کرده بودند که «داره علنا میگه که داره موضع کرملین رو منتشر می‌کنه». اما رابطه اشرار با همدیگه همیشه اینطوری نیست. مثلا وقتی لازم می‌بینه که پز بده، ممکنه این معنی رو بده که خیلی به ادامه پیدا کردن حمایت کرملین، مطمئن نیست. یا وقتی پز میده، احتمال داره که داره یک پیشدستی انجام میده، به این شکل که با تکرار ادعای اینکه تحت حمایته، هزینه قطع حمایت رو بالا ببره. چون وجهه خوبی نداره که بگن کرملین منصرف شد، یا فهمید اشتباه کرده. یعنی شرور به کله‌شقی سیستم آشناست، و ازش به نفع خودش استفاده می‌کنه.
دروغ «اندفعه فرق داره» روی حافظه شما حساب باز کرده‌.
سال ۲۰۰۱ فلسطینی‌ها به یه پیتزافروشی تو اورشلیم حمله انتحاری کردند. شونزده نفر کشته شد، که هفت نفرشون بچه بودند و یکیشون یک زن حامله. اینطور نبود که بگن میخواستیم پاسگاه رو بزنیم کنارش بچه هم بود. دقیقا میخواستن بچه‌ها رو بکشن. یک سال بعد، و در سالگردش یه نمایشگاه تو کرانه باختری برپا کردن، و یه غرفه داشت که اون عملیات شهادت‌طلبانه رو بازسازی کرده بود، و خون همه جا پاشیده بودند و مانکنی از تکه‌های بدن بچه‌ها رو پخش و پلا کرده بودند. که یعنی این صحنه انعکاسی از آن شاهکارمون است. نمایشگاه با استقبال پرشور فلسطینی‌های «مظلوم» مواجه شد. دولت‌های عربی که دیدند داره لو میره از چه جامعه متوحشی حمایت می‌کنند، اعتراض کردند. عرفات دید این اعتراض ممکنه بیشتر ازونی که لازمه گنده بشه، دستور داد نمایشگاه رو جمع کردند.
الان فلسطینی چاقو میزنه به آدم حماس؟ آره، چون نون نداره. وقتی نون بود، بش می‌گفت کجا میشه به دختر اسراییلی تجاوز کرد منم ببرید.
Anarchonomy
دروغ «اندفعه فرق داره» روی حافظه شما حساب باز کرده‌. سال ۲۰۰۱ فلسطینی‌ها به یه پیتزافروشی تو اورشلیم حمله انتحاری کردند. شونزده نفر کشته شد، که هفت نفرشون بچه بودند و یکیشون یک زن حامله. اینطور نبود که بگن میخواستیم پاسگاه رو بزنیم کنارش بچه هم بود. دقیقا…
سال هشتاد و یک، فقط ۲۴ سال از انقلاب گذشته بود، و همون موقع هم راهپیمایی متعلق به یک اقلیت بود. من توی اون راهپیمایی‌ها بودم، نه شما. و حرف اون موقعم به بقیه بچه‌های پخمه تدارکاتچی همین بود که «چرا بقیه نیستن؟». با اینکه تصویری که اون زمان از فلسطین ساخته بودند، «مبارزه با سنگ» بود. من داشتم می‌گفتم چرا بقیه مردم برای حمایت از چیزی که فقط سنگ پرتاب کردنه، نمیان تظاهرات. حکومت، اقلیت حامی خودش رو چلوند و آب کرد، و گرنه اکثریت مردم رو خیلی وقت بود که از دست داده بود.
حالا اونجا، سال دو هزار و یک، ۵۳ سال از ۱۹۴۸ گذشته، و ۳۴ سال از جنگ ۶۷ گذشته بود. اما همچنان فانتزی کشتن بچه یهودی رو داشتند. و این رو هم فراموش نکنید که از زمان اختراع اینترنت و موبایل، همواره فلسطینی پهنای باند بیشتری نسبت به توی ایرانی داشته، و پولش رو هم نمیداده.
بچه مذهبی، که دیگه بچه نبود، یک‌بار بم گفت «تو یه جوری مغلطه میسازی که نمی‌دونم چطور انجامش میدی ولی نمیشه باش کاری کرد». پرسیدم اگه اینطوره چرا شما نمی‌تونید به این خوبی مغلطه بسازید؟ مگه ژنتیکه که من داشته باشم و شما نداشته باشید؟
مشابه همین حرف رو یک حکومت، و مذهب پشتیبانش، با تمام امکانات و سرمایه‌ هنگفتش، داره درباره رسانه و تبلیغات میزنه: «ما در رسانه ضعیفیم، و اون‌ها قوی هستند». خب چرا ضعیفید؟ مگه مربوط به ژنه که اون‌ها داشته باشند و شما مادرزادی نداشته باشید؟

نصیحت ثابتم به همه کسانی که ازم نصیحت می‌طلبند فقط در یک جمله خلاصه شده
Challenge Yourself.
اگه نتونی خودت رو به چالش بکشی، امکان نداره بتونی خودت رو نجات بدی. این جای کتاب رو نمی‌گیره، و جای سواد رو نمی‌گیره، و جای تجربه رو نمی‌گیره. بلکه مقدم به همه اون‌هاست. اگه باشه، اون‌ها هم به درد می‌خورند. اگه نباشه اون‌ها هیچ افکتی ندارند. مغزت اگه دریایی از خروجی هم تولید کنه، از حس، از فکر، از تخیل، از حرف، از خاطره، همه‌شون از یه گیت عبور می‌کنند و میتونی ناظر اون گیت باشی، که چی داره میاد بیرون، که بعد ردیابیش کنی. اگه جوابت به مسئله آ، ایکس بود، باید اول رد ایکس رو تو ذهنت بزنی، بعد بش مجوز خروج بدی‌.
کسی که خودش رو به چالش کشیده هیچوقت در وضعیتی قرار نمی‌گیره که یک چالش انتزاعی در بیرون بسازه. «طرف مقابل داره غلط میگه، ولی یه قدرت مرموز داره که به نظر میرسه داره درست میگه» یک چالش انتزاعیه‌. اون بیرون چنین هیولایی که چنین قدرت مرموزی داشته باشه وجود نداره. چرا هیچوقت در چنین وضعیتی قرار نمی‌گیره؟ چون کسی که قبلا خودش رو به چالش کشیده، در جواب دادن به سوال «چرا دارم به طرف مقابل میبازم؟» به خودش دروغ نمیگه.
Anarchonomy
ایلان ماسک به اسم آزادی بیان، توعیتر رو به جنده‌خانه نژادپرستان تبدیل کرده. ولی این‌ها دنبال تبادل اندیشه نیستند، که بخوای بشون تریبون بدی. این‌ها دنبال موج‌سازی‌اند. و گرنه اگه گفتگویی در میان بود، یکی باید به همین دلواپسان نژاد سفید می‌گفت: علت اینکه دادگاه…
این یکی از اعضاء شورای شهر رنتون در ایالت واشنگتن آمریکاست. میگه بیت‌لحم، شهر تولد عیسی، با خاک یکسان شده!
بیت‌لحم تو کرانه باختریه، نه غزه.
یکی از دوستان فیسبوکی سلطنت‌طلبم، که هر هفته با یه سناتور شام میخورد، تا جمهوریخواه‌ها رو متمایل کنه به شاهزاده، ساکن این شهر بود. تو یکی از انتخابات‌ها که لب‌مرز برنده شدند بش گفتم اندفعه از باسن شانس آوردید، ولی دفعه بعد نمیارید. عادت داشت به لیچار بار کردن به چپ‌ها و دانشگاهی‌ها. ولی کار سیاسی رو فقط در شام خوردن با آدم‌های مهم می‌دونست.
این جانور عضو شورای شهر، استاد دانشکده حقوق جزایی هم است. همونطور که پیداست نه لیچارها روش اثر داشته، نه غیر از سگش، با کسی شام میخوره.
نفهمی محیطت چطور کار می‌کنه، زیر چرخش له میشی.
اینجا یک اردوگاه هشتاد میلیون نفریه، که هرچقدر کتاب نوشته بشه درباره کثافاتش، برای آگاه کردن آیندگان کافی نیست. اما در همین اردوگاه آدم‌هایی که مثل کوهند ظهور کردند.
بازیگر کره‌ای به خاطر فقط نوزده ساعت بازجویی پلیس ازش، خودکشی کرد. به خاطر مصرف ماری‌جوانا. که ضدانسانی بودن قوانین ضدمواد مخدر کره رو نشون میده.
اما ما آدم‌هایی داشتیم و داریم که یک سال تمام انفرادی کشیدند و تکون نخوردند. در زندان‌ها بشون تجاوز شد و تکون نخوردند. تمام خانواده علیه‌شون شدند و تکون نخوردند. حتی بعد از آزادی، اوباش حکومت هرروز براشون مزاحمت ایجاد کردند، و تکون نخوردند. چه برسه به اینکه خودکشی کنند.
بدون اینکه لازم باشه به پرفرمنس شخصی افراد، نمره داد، میشه این تفاوت واقعی رو به رسمیت شناخت.
هزینه دادن برای آزادی فقط هزینه‌ای برای آزادی نیست. کیفیت نفس رو هم بالا میبره.
اقلیم ایران، مثل خودش یتیمه. نه فقط ازین جهت که تحت سلطه گروهی از خلافکارهای دیوانه‌ست، که باعث شده‌اند مردم چند برابر رفاه رو به کاهشی که دارند، در آلوده کردن جو زمین سهیم باشند؛ و چند برابر چالشی که در تأمین آب دارند، منابع‌ آبی‌شون رو از دست بدن (همین دو گزاره یک مثنوی پشت خودش داره)، بلکه ازین جهت که در سطح جهانی، چه جامعه رسانه‌ای جهانی، و چه جامعه آکادمیک جهانی، دغدغه هیچ‌کس نیست، و مورد مطالعه هم نیست. نه به اندازه‌ای که پتانسیل تمدن‌سوزی داره درباره‌ش صحبت میشه، نه به اندازه‌ای که آخرالزمانیه درباره‌ش مقاله علمی نوشته میشه. میتونه یک ایده برای سرگرمی آخر هفته باشه، که بررسی کنید به ازای هر یک سانت نشست زمین در کالیفرنیا چند مقاله تولید میشه، و به ازای هر ده سانت در ایران، چندتا.
مشکلات فیزیکی رو مقالات حل نمی‌کنند، اما تمام مشکلاتی که حل شده‌اند، با پشتوانه علمی حل شده‌اند که مستندسازی شده. توجهات نخبگان جهانی هم روی افکار عمومی تأثیرگذاره. در جنگ جهانی دوم خیلی‌ها کشته شدند، اما کشته شدن بعضی برجسته‌تر از کشته شدن بقیه شد، چون بیشتر مستند شد، و بیشتر توجه الیت جوامع رو به خودش جلب کرد. اگه مصیبت مملکتت در حاشیه مسائل جهان قرار بگیره، اگه حالتی از مد مکس هم رخ داد، و همه‌چیز نابود شد، خواهند گفت «عه شما کی وجود داشتید که از بین هم رفتید؟».
هیچوقت پیش نیومده که آدم فرومایه بیاد بگه من احمقم! بلکه برعکس همواره و همواره، فرومایگی رو شرط عقل معرفی کرده. بنابراین خیلی مهمه که اجازه ندی فرومایگان تعریف عقلانیت رو تغییر بدن. چون وقتی بخوان معنیش رو تغییر بدن، به یار پشتیبان نیاز دارند، پس آدم جمع می‌کنند، تا در قالب یک گنگ اون تعریف جدید رو تحمیل کنند. و وقتی غالب شدند، اونی احمق تعیین میشه، که تن به پستی نمیده. تاریخ پر از قصه‌های واقعی، و اسطوره‌ای، ازین غالب شدن‌هاست. مثل همه اون‌هایی که خیانت کردند، یا اون‌هایی که چشم‌شون رو بستن، یا اون‌هایی که سر حرف‌شون نموندند، و در حالی همه این کارها رو کردند که می‌گفتند کار عاقلانه همینه! که فقط این معنی رو به خواننده تاریخ منتقل می‌کنه که «برای تو هم پیش میاد».
اما آدم فرومایه قبل ازینکه بخواد گنگ تشکیل بده، یا عضو گنگی بشه، اول باید وفاداری خودش به تعریف اصلی عقل رو سرکوب کنه‌. و میل به این سرکوب انقدر قویه که نه فقط تاریخ، که دلبستگی‌های مذهبی خودش رو هم زیر می‌گیره. مثلا در کتاب مقدسی که بش اعتقاد داره، اومده که اگه بت ستم شد حق داری صدات رو بلند کنی (و اون زمانی که اون کتاب مقدس تهیه و تنظیم شد، بلند کردن صدا فقط یک حرکت بی‌ادبانه نبود. بلکه معادل فحاشی در دوره مدرن بود). اما این کار رو خلاف عقل تعیین می‌کنه، با جملات ظاهرا منطقی و عقلانی، مثل «وقتی فایده نداره، وقتی چیزی عوض نمیشه، فریاد زدن جز هزینه‌تراشی چه خاصیتی داره؟». یعنی فرد ابتدا به خدایی باور داره، سپس «استدلال» می‌کنه که اون خدا، منطق حالیش نیست!

متأسفانه آگاهی ازینکه بسیاری از آدم‌ها بدین شکل عمل می‌کنند، در چرخه تربیتی وجود نداره. بنابراین هر نسل، ابتدا با تصورات غلط با انسان‌ها برخورد می‌کنه، و سپس به صورت مستقل و جداگانه کشف می‌کنه که تصورش کاملا سیندرلایی بوده، سپس شوکه میشه، و سپس دنیا رو دارک می‌بینه، و سپس خودش رو میبازه. و در این مسیر بخش مهمی از عمرش صرف می‌شه، در حالی که باید صرف دفاع از عقل می‌شد.
بنگاه‌داری دولت در ایران نه تنها باعث گسترش فقر، و ریشه‌ای شدن اون شده، بلکه روی فرهنگ عمومی هم تأثیر گذاشته، چون قصه‌ها جای واقعیت‌ها رو گرفته‌اند. بعضی ازین قصه‌ها عنوان دارند و زیاد شنیده شده‌اند، مثل «تنظیم بازار» یا «سهمیه سوخت». در کشورهای دیگه که این عناوین وجود داشته، برمبنای یک ایدئولوژی بوده. اما در ایران برمبنای مالک بودن دولته. مثلا میاد میگه خوراک دام که دست خودمونه، نژاد مرغ هم که در انحصار خودمونه، واکسنش هم که خودمون داریم میدیم، برق و گازش هم خودمون داریم میدیم، پس قیمت باید باشد کیلویی انقدر تومان! که همه‌ش یک قصه‌ست، چون هیچ کدوم این‌ها اونطور که دولت میگه کار نمی‌کنند.
اما یه بخش بزرگ‌تر قصه‌ها عنوان ندارند، و در طول زمان و به شکل خزنده نوع نگاه همه رو شکل میدن. «صنعتی بودن ایران» و «حقوق‌بگیر بودن مردم ایران» دو تا ازین نوع از ابرقصه‌هاست. چون دولت بنگاه‌دار بوده، وانمود کرده ایران لنگ بنگاه‌هاییه که در اختیار داره، و چون بنگاه‌دار بوده و حقوق میداده، وانمود کرده همه حقوق‌بگیرند. این ابرقصه‌ها مثل بمب‌های ترموباریک عمل می‌کنند. این بمب‌ها ابتدا مقداری ماده انفجاری در فضا پخش می‌کنند، تا یک ابر ازش تشکیل بشه، و سپس این ابر رو منفجر می‌کنند. انفجار اون ابر تمام اکسیژن اون محیط رو میبلعه. قصه‌های دولتی چیزی رو سانسور نمی‌کنند، اما مثل بمب ترموباریک خلاء ایجاد می‌کنند. طوری که به نظر برسه غیر از قصه دولت، هیچ واقعیت دیگه‌ای وجود نداره، یا خیلی ناچیزه. و فرقی نداره محتوای فرهنگی رو خود دولت تولید کرده باشه، یا افرادی بیرون از دولت، یا افرادی در ستیز با دولت. حتی ادبیات داستانی فارسی صدسال اخیر، بیشتر درباره کارمندها بوده‌. ادبیات شورش، انقلاب، مقاومت، درباره کارگر کارخانه بوده.‌
در ایران خود کلمه اعتصاب، در ذیل شغل دولتی تعریف شده (برای همین برای ایرانی غریبه که در فرانسه کارکنان یک ایرلاین که صد در صد خصوصیه اعتصاب می‌کنند). اگه به یک نویسنده، که پذیرفته شده بلده بنویسه، بگن کاراکتری بساز که شغلش آزاده، نمیتونه. یا میسازه و خنده‌ددار درمیاد. علتش این نیست که در عمرش کسی که شغلش آزاد باشه رو ندیده. علتش اینه که در محیطی بزرگ نشده که چنین کاراکتری هم دیده بشه، و سوژه باشه.
خارج از ابرقصه‌ها همه‌چیز یک شکل دیگه‌ست. ایران یک کشور صنعتی نیست. کل صنعتش در جاده مخصوص کرج خلاصه شده، و کل جاده مخصوص کرج به اندازه یکی از پارک‌های علم و صنعت کره جنوبی، خروجی واقعی نداره. با وجود متورم شدن اندازه دولت، و استخدام‌های فله‌ای از دامادها و نوه های دختری و توله‌های ۲۱ ساله و سهمیه‌های نظامی و امنیتی، بیشتر مردم کارمند نیستند، و حتی حقوق‌بگیر هم نیستند. که یعنی کسی سر ماه پول ثابتی رو براشون واریز نمی‌کنه. بلکه باید از افراد مختلف «بگیرند». و بیشترشون در خدمات مشغولند، و چیزی تولید نمی‌کنند. این‌ها تورم رو جور دیگه‌ای حس می‌کنند، و اعتصاب براشون یک گزینه نیست.

اینکه چیزی که بیشتر وجود داره رو کمتر ببینی، شعبده قصه‌هاست. و خیلی‌ها خبر ندارند که چقدر تحت تاثیرش هستند.