Anarchonomy
46.1K subscribers
6.8K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
تیک‌تاک مدت‌ها بعد از اینستا اومد، چیزی ارائه کرد که اینستا نداشت، رشد انفجاری کرد، اینستا ازش کپی کرد، و حالا ویو ریلزهای اینستا نزدیک دو برابر تیک‌تاکه.
همه زوکربرگ رو خیلی دست‌کم گرفتند.
تا وقتی توسط اشرار احاطه شدی، زندگیت طولانی‌ترین شبه. و دقیقا در طولانی‌ترین شب باید به نور ایمان داشته باشی.
یلداتون مبارک.
دیوانه‌ای که در پراگ دانشجویان رو به رگبار بست در یک پست تلگرامی ادعا کرده بود از آلینا الهام گرفته. این دختر فقط ۱۴ سالش بود که در روسیه به همکلاسی‌هاش تیراندازی کرد، که البته اون قربانیان خیلی کمتری داشت.
پدیده «حالا که همه از من بدشون میاد پس منم قتل‌عام‌شون می‌کنم» که در آمریکا رواج پیدا کرد، و اروپایی‌ها آمریکا رو بابتش شماتت می‌کردند، حالا به خود اروپا رسیده، که سختگیرانه‌ترین قوانین اسلحه رو داره.
انسان گاهی اینجوریه که تا یه چیزی درست بغل گوش خودش منفجر نشه، باور نمیکنه که یه اتفاقی افتاده، و باید درباره‌ش تعمق کرد.‌ البته همچنان وقت خودشون و بقیه رو با بحث درباره سلاح تلف می‌کنند، ولی احتمالا چندنفر هم بفهمند که یه اتفاقی در فلسفه و جهان‌بینی و فرهنگ و تربیت رخ داده و مختص آمریکا نیست.
Anarchonomy
پرونده این بابا که به ۴ سال حبس محکوم شد به خوبی تفاوت غلیظ سیستم غربی با سیستم اوباش رو نمایش میده. ایشون مامور ویژه اف‌بی‌آی بود، که بش سپرده بودن روی الیگارش‌های روس کار کنه. اما یه سری اطلاعات رو به یکی از همون الیگارش‌ها فروخته بود. چه اطلاعاتی؟ اطلاعات…
این بابا که تبعه مالزی بود به تعدادی زیادی از افسران نیروی دریایی آمریکا در آسیای جنوب شرقی رشوه می‌داد که مسیر ناوها رو یه جوری تنظیم کنند که بیشتر به پست شرکت لجستیکی خودش بخورند که آب و غذا و دارو و این چیزها رو برای ارتش تأمین می‌کرد، تا یه جور انحصار برای خودش ایجاد بشه، و بعد با قیمت گرونتر باشون حساب می‌کرد. بعد فهمیدند و گرفتنش و تو سن‌دیگو حبس خانگی بود، چون انگار کلیه‌ش مشکل داره‌. پارسال فرار کرد و تا ونزوئلا رفت‌. حالا دولت آمریکا با دولت ونزوئلا یه معامله و تبادل انجام داد و پسش گرفت.
کل خسارتی که از خلافکاری این آقا به آمریکا تحمیل شد ۳۵ میلیون دلار بود، که پول توجیبی یک روز ملوان‌هاست. اما حاضرند بیش ازین مقدار خرج کنند، تا یه زندانی فراری مریض استرداد بشه. چون اندازه خسارت مهم نیست. میخوان اینکه درباره فساد شوخی ندارند رو نشون بدن.
Anarchonomy
این بابا که تبعه مالزی بود به تعدادی زیادی از افسران نیروی دریایی آمریکا در آسیای جنوب شرقی رشوه می‌داد که مسیر ناوها رو یه جوری تنظیم کنند که بیشتر به پست شرکت لجستیکی خودش بخورند که آب و غذا و دارو و این چیزها رو برای ارتش تأمین می‌کرد، تا یه جور انحصار…
یک لحظه خودتون رو جای این خلافکار بذارید. یعنی آدمی که ملیت و هویت نداره و شرق و غرب حالیش نیست و فقط پول رو به رسمیت میشناسه. با خودتون خطاب به آمریکایی‌ها میگید: «لعنتی‌ها من که کاری نکردم علیه کشور شما، تازه آب و دون سربازان‌تون رو تأمین کردم، باک‌تون رو پر کردم، که اگه من هم نمی‌کردم یکی دیگه می‌کرد، من فقط یکم گرونتر حساب کردم، که اونم واسه جیب عمیق شما که چیزی نبود، خودتون صد برابرش رو هدر میدید، این چه کلیدیه کردید رو من؟».
حالا قسمت خلافش رو بردارید، و دوباره بخونیدش: «لعنتی‌ها میرید با مادورو جانی و خلافکار گاوبندی می‌کنید تا من رو که تا حالا به خاطرم از دماغ کسی خون نیومده رو بتون تحویل بده؟».

این همون چیزیه که اوائل جنگ اوکراین نوشتم، که دولت‌ها، حتی اگه بدترین حرف‌ها رو علیه همدیگه بزنند، خیلی راحت می‌تونند دوباره با هم دست بدن، و درباره خاک اوکراین هم به نحوی این کار رو خواهند کرد. بنابراین افراد، باید تکلیف خودشون رو جدا از سیاست‌ دولت‌ها طراحی کنند. یعنی فردی که میخواد به اوکراین کمک کنه، باید تا اونجایی که ممکنه و جا داره، از دولت آمریکا بخواد که حمایت کنه، با اینکه میدونه دولت آمریکا ممکنه همین فردا اوکراین رو بفروشه. و ممکنه نفروشه، ولی باید پیش‌فرضش این باشه که این کار رو خواهد کرد.
دولت آمریکا در انتخابات قبلی ونزوئلا تا اونجا پیش رفت که نزدیک بود اپوزیسیون ونزوئلا در آمریکا دولت سایه تشکیل بده! اما امسال به راحتی با دولت فعلی ونزوئلا، که همون اپوزیسیون رو سرکوب کرده، یک معامله نفتی انجام داد، که تلویحا اعلام آتش‌بس و به رسمیت شناختن قدرت مادورو بود (برخلاف وحوش خاورمیانه، ونزوئلایی‌ها علیرغم همه شعارهای آمریکاستیزانه، در هیچ معامله نفتی با آمریکا، نه نمیارن).
اپوزیسیون هر کشوری، باید تا اونجایی که ممکنه از آمریکا کمک بگیره. اما با علم به اینکه آمریکا اون اپوزیسیون رو به چیز ساده‌ای مثل «قیمت بنزین در تنسی» خواهد فروخت.
Anarchonomy
هوبرمان تجسمی ازین واقعیته که صدای خوب و فیزیک خوب، میتونه مخاطب رو دور آدم جمع کنه، که بشه بشون مهمل تحویل داد. این دارایی‌ها اختیاراتی به آدم میده که در سایه اون اختیارات میشه با دست بازتری با ذهن مردم بازی کرد. که یعنی این فرمول هزاران ساله که داره جواب…
اگه هنوز براتون مبهمه، یعنی جزء قربانیان هستید.
تعداد موارد انقدر زیاده که یه نفر باید بشینه یه پادکست مجزا درست کنه و دونه دونه بشون بپردازه. آدم بی‌دقت و ناآشنا ازشون میگذره و متوجه نمیشه. مثلا مهمانش میگه فلان تحقیق این رو میگه. بعد هوبرمن میپرسه رو‌ سلول انسانی انجام شده؟ و مهمان میگه بله. و هوبرمن میگه سبحان‌الله! وقتی میری مقاله‌ای که بش ارجاع داده رو چک می‌کنی، می‌بینی تست رو جنین موش بوده! خیلی جاها میگه «الان این توافق بین دانشمندان وجود دارد که..»، بعد میری می‌بینی ادعاش رو به مقاله‌ای ارجاع داده که فقط یه دونه ازش هست. این کلا تحقیقات بیولوژیک رو در حد اپیزودهای یک سریال تلویزیونی پلیسی عرضه می‌کنه، و عملا زیر شاخه‌ای از صنعت سرگرمی شده، و شنوندگانش هم مثل فن یک سریال هستند.
Anarchonomy
اگه هنوز براتون مبهمه، یعنی جزء قربانیان هستید. تعداد موارد انقدر زیاده که یه نفر باید بشینه یه پادکست مجزا درست کنه و دونه دونه بشون بپردازه. آدم بی‌دقت و ناآشنا ازشون میگذره و متوجه نمیشه. مثلا مهمانش میگه فلان تحقیق این رو میگه. بعد هوبرمن میپرسه رو‌ سلول…
نه فقط در بیولوژی و نورولوژی، که در همه رشته‌ها، پیشرفت و باز شدن مسیرهای جدید به قدری کند و جزیی است که نمیشه باش مردم رو سرگرم کرد یا به هیجان آورد. پس اگه کسانی دارند مردم رو سرگرم می‌کنند و به وجد میارن، دارند سالاد خودشون رو درست می‌کنند.
و البته این به این معنی نیست که اتفاقات هیجان‌انگیزی رخ نمیده، که اتفاقا داره رخ میده. ولی عمق پیدا کردن تخصص‌ها، باعث شده فقط در صورتی بشه دیگران رو درباره‌ش به وجد آورد، که مقدماتش براشون تشریح شده باشه، و هرچه عمق بیشتر میشه، حجم مقدمات هم بیشتر میشه. و گرنه هر سه حالت اتفاقات هیجان‌انگیز وجود داره، و زیاد هم وجود داره‌. اون سه حالت این‌ها هستند: تصادف، که وقتی دنبال کار ایکس هستیم، ولی اتفاق ایگرگ رخ میدهد. همکاری‌های وسیع، که در تاریخ با این ابعاد و کیفیت و تنوع هیچوقت رخ نداده، و شانس موفقیت‌هایی رو بالا میبره که بدون اون همکاری اصلا ممکن نمی‌شد. و راه‌حل‌سازی توسط نوابغ، که یک فرد به تنهایی راه رو برای تیم‌های خیلی بزرگ باز می‌کنه.‌
در هر رشته‌ای هر سه این‌ها در حال رخ دادنه، ولی اگه بخوای به مردم توضیح بدی که این تصادف چرا مهم بود، و نتیجه این همکاری چرا مهم بود، و راه حل این نابغه چرا مهم بود، لازمه برگردی عقب و خیلی چیزهای دیگه‌ای رو هم بش توضیح بدی، که حوصله‌بر هستند.
اینجا لابراتوار ویروس شناسی نیست. یه ویلاست.

#استفراغات_معماران
انسان برای انجام کارهایی که میتونه انجام بده، کردیت زیادی به خودش میده، تا کارهایی که نمیتونه انجام بده. اگه به زن مردم نگاه هم نکنه، که یعنی تونسته اینکارو بکنه، نگاه نکردن به زن مردم رو برای خودش بزرگ جلوه میده، و متناسب با اون بزرگی، به خودش کردیت میده. اگه به کسی پول قرض نده، که یعنی نمیتونه اینکارو بکنه، پول قرض دادن به دیگران رو برای خودش یک کار فراانسانی جلوه میده، و به انبیاء و اولیاء‌الله نسبتش میده، که یعنی «ما که در حد اون شخصیت‌های بزرگ نیستیم که بتونیم کار ایکس رو بکنیم». جای ایکس میشه هر کاری رو گذاشت که انجام نمی‌دهد!
وقتی در یک اجتماع، بیشتر افراد نتونند کارهای سخت انجام بدن، صرفا با قحطی کار سخت انجام شده مواجه نمیشیم. بلکه با گنده پنداشتن کارهای سبک مواجه میشیم. چون هرکس داره به خودش بابت کار سبکی که میتونه انجام بده، کردیت زیاد میده. تا جایی که به دشواری میشه به کسی که فکر می‌کنه دلیلی نداره که نره بهشت، یادآوری کنی که «مجموعا کار خاصی نکردی در زندگیت».
می‌تونید حتی خودتون رو هم چک کنید. آخر شب این سوال رو بپرسید، که: «امروز چه کار سنگینی انجام دادم که انجام دادنش نیاز به ایمان محکم و تصمیمات سخت داشت؟». و خواهید دید که زیاد نیست، و بیشتر روزهای سال صفحه جواب خالیه. ولی این باعث نمیشه که اعتباری که هرروز به خودتون میدید رو صفر در نظر بگیرید. که یعنی دارید یه سری کارهای دیگه رو دوبله و سوبله حساب می‌کنید.
اگه این چک رو انجام ندی، عادت می‌کنی به کارهایی که کار خاصی نیستند. و خیلی زود تمام عمرت رو در بر می‌گیره. خیلی ساده‌تر، و راحت‌تر و سریع‌تر ازونی که تصور کنی میشه به نقطه‌ای رسید که بشه گفت «کلا در زندگی کار خاصی نکردم». و این البته فقط درباره یک امتیاز معنوی نیست. حیاتی که فاقد کارهای سنگین بوده، غنای ماتریالیستی خیلی کمی هم داره. این رو پولدارها زودتر از بقیه می‌فهمند، و برای همین با پرداختن به فعالیت‌های تفریحی پرریسک سعی می‌کنند جبرانش کنند.
این عکس تو مقاله‌ای که مهندسان اپل درباره مدل جدیدشون نوشتن آدم رو یاد اون صحنه از فیلم پلیس آهنی میندازه که داشتن برای اولین بار تستش می‌کردند و وقتی از زاویه دیدش فضا رو نشون می‌داد، دور هر آبجکت یه مستطیل کشیده بود که اجسام رو شناسایی کنه. و حالا اون صحنه داره واقعی میشه. و ظاهرا دقتش انقدری بالا هست که وقتی می‌پرسی در این اتاق تلویزیون کجا قرار گرفته، میگه در سمت چپ انعکاس تلویزیون بر روی آینه رو داریم، نه خودش رو!
معلوم نیست کی اپل ازین مدل برای ارتقای سیری استفاده بکنه، ولی مشخصه که دنبال این هستند که کاربر بیشتر باش حرف بزنه.
ایرانی جماعت فکر می‌کنه منافع کشور رو ساکنانش تعیین می‌کنند، یا باید تعیین کنند. اما اینطور نیست. توریست هم موقتا ساکن کشوره، ولی دخالتی در اموراتش نداره. منافع کشور رو صاحبان کشور تعیین می‌کنند. اگه شهروندانش صاحبش باشند، شهروندانش تعیین می‌کنند. در حالی که ایرانی، صاحب ایران نیست. بلکه نقشش حتی از توریست هم پایین‌تره، چون اسیره، در حالی که توریست اسیر نیست. و برای اسیر اولویت اینه که خودش رو آزاد کنه.
بنابراین به عنوان یک ایرانی اصلا فرقی نداره که چه نظری درباره مالکیت دریای خزر یا مالکیت جزیره ابوموسی داری، و فرقی نداره که نظرت درسته یا غلطه. چون اساسا ربطی به تو نداره، و بی‌معنیه که درباره‌ش دغدغه داشته باشی.
منطق عده‌ای اینه که «درست، ما صاحب ایران نیستیم پس به ما ربطی نداره. ولی الان صاحبش نیستیم. شاید فردا شدیم. و اگه الان منافع دراز مدت از دست بره، دیگه اون موقع نمیشه بدست آورد»، و فروش تکه‌های یک باغ رو مثال می‌زنند، که وقتی صغیری به فروش رفت، وقتی که بالغ شدی دیگه بت پس نمیدن. که یعنی «پس تکلیف خسارت‌های دائمی چی میشه؟».
این سوال اساسا اشتباهه. ما به دنیا نیومدیم که به موجودی به نام ایران خدمت کنیم. از بنیان، مفهوم «خدمت به وطن» به صورت مطلق، یک کلاهبرداریه. چون در حالت مطلق، کاملا تهی از معناست. چیزی به اسم وطن وجود نداره اگه معامله‌ای بین گروهی از افراد وجود نداشته باشه. و این معامله اینجوریه: «ما اشتراکاتی با هم داریم، پس من کارهایی برای شما انجام می‌دهم، و شما کارهایی برای من». هدف ازین معامله هم کم کردن هزینه‌های زندگی اجتماعی، با اتکا به اشتراکاتیه که وجود داره. من میرم جبهه و روی جون خودم ریسک می‌کنم، تا لازم نباشه تو ریسک کنی. و تو کار می‌کنی و مالیات میدی، و خرج زن و بچه من رو میدی‌. اگه این معامله وجود نداشته باشه، یا بهم خورده باشه، دیگه معنی نداره کارهایی انجام بدی. ایران، حاصل چنین معاملاتیه، نه نوشته‌ای در آسمان‌ها! اگه معامله‌ای نیست، یعنی ایرانی وجود نداره، که بعد بخوای محاسبه کنی که فردای روزگاری اگه یه تیکه‌ش کنده شده بود چجوری پس بگیریم! وقتی در گوشه گوشه این سرزمین همون آدم‌هایی که بشون میگی هموطن رو تفریحی می‌کشن، و مطلقا کاری درباره‌ش انجام نمیدی، و یا نمیتونی انجام بدی، یعنی از بیخ ایرانی وجود نداره.
اگه در هر راه حلی، نجات ایران مقدم بود به نجات ایرانی، یعنی ایران وجود نداره.
سال‌ها پیش اقتصادخوانده‌ای گفت «بنزین رو میشه به قیمت جهانی رسوند، بدون اینکه مملکت شلوغ بشه، ولی حکومتی میتونه این کار رو بکنه که منتخب مردم باشه». این حرف از شانزده زاویه مختلف غلط بود. یکیش اینکه اتفاقا اشرار، تا وقتی نیروی متناظری جلوشون وجود نداره، می‌تونند قیمت‌ها را به سطح جهانی، و حتی بالاتر ازون برسونند. مگه همین الان خیلی چیزها را گرون‌تر از متوسط جهانی نمیخرید؟ اینکه اشرار مثل گاو عمل کنند، و برای خودشون بحران امنیتی ایجاد کنند، پتانسیل‌شون برای شرارت رو کنسل نمی‌کنه! متأسفانه فهم همین رابطه منطقی ساده از عهده تحصیلکرده‌های این مملکت برنمیاد.
و البته این حرف جناب اقتصادخوانده تناقضی با مواضع سیاسی‌اش داشت، چون اون زمان معتقد به انتخاب بین بد و بدتر در انتخابات بود. یعنی در بنزین، که نماینده‌ای از همه معضلات اقتصادیه، مردم حق دارند بازی بد و بدتر رو به رسمیت نشناسند، اما در سیاست بهتره این کار رو نکنند! وقتی مدعی هستی بدون حکومتی که منتخب مردم است، شوک‌های قیمتی با شورش مواجه میشه، یعنی داری میگی مردم این گزاره سوالی «بنزین گران را ترجیح می‌دهید، یا بنزین ارزان که بعدا هزینه‌اش با کاهش ارزش پول جبران بشه؟» رو از دیکتاتورها و اقتدارگرایان نمی‌پذیرند. که به خودی خود درست بود، و نمی‌پذیرند. اما دقیقا به همین ترتیب بد و بدتر رو در سیاست هم نمی‌پذیرند. حالا یه عده زودتر، و یه عده دیرتر.
اما یک مسئله دیگه رو هم درک نمی‌کرد. که هرچه زمان بگذره، بیشتر باش مواجه خواهید شد: پس زدن انتخاب بد و بدتر، تایم داره، و تایمش تا ابد نیست. یعنی دوبار پس میزنه، پنج بار پس میزنه. دفعه هشتم باش کنار میاد. و این کنار اومدن دو حالت داره. یا نادیده‌ش می‌گیره، یا گزینه غلط رو انتخاب می‌کنه. در مسائل سیاسی، حالت اول متداول‌تره، و در مسائل اقتصادی، حالت دوم.
چرا گزینه غلط، یا بدتر رو انتخاب می‌کنه؟ چون میخواد توش شریک بشه. این هم جزء چیزهاییه که تحصیلکرده این مملکت از فهمش عاجزه.
اگه میخوای یک فرد متأهل رو به خیانت به همسرش ترغیب کنی، نباید شدت اغواگری رو هرروز بیشتر کنی. باید مدتش رو بیشتر کنی. چون بیشتر افراد با شدت چالش‌ها مشکل ندارند، با مدتش مشکل دارند. می‌تونند یک پدر کاملا فلج رو سه ماه ببرن حموم، اما نمی‌تونند سه سال غذا رو بذارن دهن پدری که هنوز فلج نشده و فقط دستش میلرزه.
وقتی قرار گرفتن در برابر گزاره «بنزین گرون میخوای، یا بنزینی ارزونی که تورم ایجاد کنه؟»، زیادی طول بکشه، انتخاب گزینه «بنزین ارزون» چنان چسبندگی پیدا می‌کنه در جامعه که اگه فردا حکومت منتخبی هم به قدرت رسید، نمیشه ازش خلاص شد. چون در این مدت طولانی، محاسباتی در ذهن افراد تثبیت شده که در اون محاسبات، نفع کوتاه‌مدت و ملموس، تحت هر شرایطی ارجحیت داره.
دلواپسان بین‌المللی غزه، که میگن تا ۴۸ ساعت دیگه همه از گرسنگی می‌میرند، و اون ۴۸ ساعت تا الان ۳ ماه طول کشیده، حاضر نیستند چندنفر نیروی آموزش‌دیده همراه کاروان کمک‌های غذایی بفرستند، که اجازه نده حماس بش دست‌درازی کنه، و در لحظه توزیع، بلوا به پا نشه، و تیراندازی نشه، و در نهایت سرقت نشه. طوری که انگار خوششون میاد این حماس باشه که همه‌چیز رو بالا بکشه.
وقتی اجازه داده میشه خلافکار بر تو مسلط باشه، یعنی بی‌طرف نیستند. طرف خلافکارها هستند.
اما فلسطینی‌ها نمی‌تونند کسی رو ملامت کنند، وقتی خودشون طرفدار صدام بودند. وقتی ترکیب‌بندی عقایدت شکلی داره که تو رو به طرفدار یک خلافکار تبدیل می‌کنه، نمیتونی غر بزنی که چرا دیگران خلافکار دیگه‌ای رو انتخاب کرده‌اند که پشتش باشند. تو به عنوان فلسطینی تو کنج عافیت نشسته بودی و برای صدام هورا می‌کشیدی، در حالی که داشت بچه‌های ما رو سلاخی می‌کرد، الان هم مسلمان خارج‌نشین در کنج عافیت تیک‌تاک نشسته و طرفداری وحوش حماس رو می‌کنه، در حالی که همون وحوش دارند نون رو از دستت می گیرن و میبرن.
سانسور یک مانع خنثی مثل دیوار نیست، حتی اگه اسم نرم‌افزارش رو دیوار بذارن. دیوار فقط جلوی تردد رو می‌گیره. چیزی رو کم و زیاد نمی‌کنه. اما سانسور باعث ترویج عقب‌ماندگی فکری میشه. یعنی یه چیزی رو بیشتر از قبل می‌کنه. و عقب‌ماندگی فکری فقط درباره این نیست که عوام فکر کنند با دعا و ورد میشه درآمد همسرشون رو بیشتر، یا از خیانت منصرفش کرد. عقب‌ماندگی فکری یعنی ناتوانی در تشخیص اینکه پشت هر پدیده‌ای چیست، و هر چیزی که استقرار داره، روی چی قرار گرفته که استقرار پیدا کرده، و اون چیزی که روش قرار گرفته چقدر محکمه‌.
در شبکه‌های اجتماعی داخل چین، که فقط خودشون ازش استفاده می‌کنند، این عقب‌ماندگی رو به وضوح میشه دید. در کنار همه مهملات روزمره، و جفنگیات جنسی، مقدار زیادی خبر و گزارش هم از اوضاع و احوال مملکت وجود داره. اما نه در توضیحات خود گزارش‌کننده، و نه در کامنت‌ها، اثری از کنکاش در چیزی که پشت پدیده وجود داره، نیست. طوری که انگار فعالیت‌های انسان‌ها، یه چیزی مثل پدیده‌های جویه، و همینجوری پیش میاد، یا کلا فقط یک لایه از دلایل، انگیزه‌ها و زمینه‌ها، در پشت خودش وجود داره.
مثلا در ویدئویی که طرف رفته به یکی از شهرک‌های انبوه‌سازی، که ببینه آیا واقعا به خاطر فقدان مشتری به شهر ارواح تبدیل شده، عمده صحبتش درباره اینه که «وای چه واحدهای خوش نقشه و پرنوری» یا «اینا که همشون رو به ساحل هستند و ویوی محشری دارند». که بگذریم ازینکه در همون خوش‌نقشه‌ای که مدنظرشه، لحاف تشک رو وسط هال انداختن، چون بدون اتاقه کلا، و بگذریم ازینکه پیش‌فرضش اینه که مردم «باید» چنان عاشق دریا باشند که دوان دوان بشتابند به سمت خونه‌هایی که رو به ساحله، حتی اگه شهرک شبیه اردوگاه باشه.
هیچ صحبتی درباره اینکه چرا این حجم نجومی از سرمایه جامعه ریخته شده اونجا، و علاوه بر گند زدن به منظره طبیعی، چیزی که جامعه میخواد هم فراهم نکرده (و گرنه رو دست سازنده نمیموند)، و چقدر ازین اتلاف و هدررفت تقصیر دولته، و چقدرش مربوط به ایرادات اساسی در سیستم اندیشه‌ورزی جامعه ماست؟ اینطور نیست که در اون مملکت یک و نیم میلیارد نفری، هیچ کس نباشه که بتونه درباره این سوالات چیزی بگه. این سانسوره که باعث میشه به نظر برسه در کل اون جمعیت، حتی یک نفر هم نیست که درباره این سوالات چیزی بگه. و این باعث ترویج این ذهنیت میشه که پرداختن به این مسائل باید همینجوری باشه، و جور دیگه‌ای نداره.
یک چینی دیگه در یک ویدئو دیگه پارکینگ زیرزمینی یک برج رو نشون میده که از گیت ورودی تا محل پارک ماشین خودت در داخل، باید یک مسیر مارپیچ ۵۰۰ متری رو طی کنی! که انقدر تنگه که اگه در این مسیر اتفاقی بیفته و ماشینت متوقف بشه، تمام پشت‌سری‌ها و جلویی‌ها سرجای خودشون قفل میشن. و این رو به این شکل معرفی می‌کنه که «وای ملت اینو ببینید، خیلی بامزه‌ست». هیچ صحبت و سوالی درباره اینکه «چرا ما داریم اینجوری بتن مصرف می‌کنیم در کشورمان؟» یا «چرا مهندسان ما فکر غیرمهندسی ندارند؟» یا «چرا فکر می‌کنیم در هرچیزی در یک مسابقه‌ایم؟ مسابقه اینکه کی بیشتر میلگرد مصرف می‌کنه و کی تونل عجیب‌تری می‌سازه» و «چقدر دولت ما و سیستم آموزشی ما در شکل گرفتن این دیوانگی نقش دارند؟». اینطور نیست که کسی نباشه که جواب این‌ها رو بده. سانسور کسانی که میتونند جوابش رو بدن، این ذهنیت رو ترویج می‌کنه که باید این مسائل رو دید، لایک زد، و رفت پست بعدی‌.
دنیا انقدر عوض شده که اگه کسی نسخه به‌روز شده این نقشه مربوط به دویست سال پیش رو منتشر کنه، شغلش رو از دست میده و باید چندبار عذرخواهی کنه.
تو این نقشه آمریکایی‌ها دنیا رو به منطقه وحشی‌ها، بربرها، پشت‌کوهی‌ها، نیمه متمدن‌ها، متمدن‌ها، و پیشرفته‌ها تقسیم‌بندی کرده بودند.
قسمت اروپایی روسیه، جزء تیم «روشنگری» و پیشرفته حساب می‌شد. یک سوء تفاهم دویست ساله که هنوز داریم هزینه‌ش رو میدیم.
معلم‌های زیادی اینجا رو می‌خونند.
فردا تو کلاس این تصویر رو به بچه‌هاتون نشون بدید و ازشون بپرسید چه چیزهایی باعث میشه عکس بالایی به عکس پایینی تبدیل بشه. جوابش شانس نیست. جوابش استعداد نیست. جوابش تلاش هم نیست. عدم درک مکانیزمش همون چیزیه که چند نسل از جهان‌سومی‌ها رو در باتلاق نگه داشته.
Anarchonomy
معلم‌های زیادی اینجا رو می‌خونند. فردا تو کلاس این تصویر رو به بچه‌هاتون نشون بدید و ازشون بپرسید چه چیزهایی باعث میشه عکس بالایی به عکس پایینی تبدیل بشه. جوابش شانس نیست. جوابش استعداد نیست. جوابش تلاش هم نیست. عدم درک مکانیزمش همون چیزیه که چند نسل از جهان‌سومی‌ها…
آدم مستعد زیاد هست، خیلی‌هاشون اهل تلاشند، و خیلی‌هاشون در کنار تلاش شانس هم میارن. ولی همه این‌ها هم کافی نیست. یک پلتفرم لازمه که هدفش ساخت پول باشه. نه تولید الگو برای جوانان، نه تولید محبوبیت، نه تولید قهرمان (آدم جهان‌سومی اینو از آخر به اول فهمیده، چون تو کشورش همیشه از آخر به اول انجام شده). پس با دو چیز طرفیم، طرز ساخت پلتفرم، و طرز ساخت پول روی آن پلتفرم. ساخت اون پلتفرم پیش‌نیازهایی داره، که مهم‌ترینش اینه: حداقل مزاحمت برای سرمایه‌گذار. از هر نوعی. هرجا شکوفایی رخ داده، یعنی از بذر رسیده به یک چیز تنومند، پشتش یه سرمایه‌گذار بوده که کسی مزاحمش نشده بوده. و ساخت پول، یک فنه. نه یک ژن، نه یک زرنگی، و نه یک اتفاق. و مثل هر فن دیگه‌ای، باید به اهل اون فن سپرده بشه. مخترعین پولدار نمیشن، مگر اینکه پول ساختن از اختراع‌شون رو به اهلش بسپارن. و این مستلزم اینه که سهم اون‌ها رو بدن. تخصصی شدن و متنوع شدن اقتصاد، یعنی سهیم کردن خیلی‌ها در کار خودت. و روحیه خودکافی‌پنداری جهان‌سومی باش سازگار نیست.
«بودن تو وزنی دارد که از آن می‌ترسم. که نکند همه‌چیز تکراری فرو بریزد و فقط تو بمانی. که من از قبیله همه‌چیزم، نه از قبیله تو. فکر اینکه دنیای من برود، و دنیای جدیدی بیاید که تو را تماشا کند و من دیگر نه، سرد است».

به کار من که نمیاد. خواستید برای محبوب‌تون بفرستید.
بعد از مدت زیادی دست و پا زدن در مقالات علمی و تحقیقی درباره کمر درد، و امتحان انواع ورزش‌ها و روش‌ها و دیسیپلین‌ها، به این نتیجه رسیدم که کلا در مسیر اشتباهی هستیم.
از مربی تا پزشک، همه یک تصور غلط دارند. که باید شکل بدن کیس‌مون رو برسونیم به شکل بدن مجسمه حضرت داوود، تا دیگه درد سراغش نیاد.‌ البته می‌دونند که هرکس یه شکلی داره، که تغییر نمی‌کنه. اما هدف، قامت کارهای میکل‌آنژه. این تلاش برای قامت‌سازی، خیلی‌ها رو درگیر مشقتی کرده که نسبت نتیجه/زحمت اون خیلی پایینه. و این برای خیلی‌ها نمیصرفه. که یعنی بعضی‌ها باید لاغر بمانند، بعضی‌ها باید چاق بمانند، بعضی‌ها باید قوز داشته باشند، و نباید باش جنگید. بدن همه این‌ها خودش رو با شرایطی که داره وفق داده، و مجبور کردنش به تحمل یک شرایط دیگه، حکم آزار دادنش رو داره. بیشتر دردها به خاطر این نیست که بدن فرمی که میتونه باش کنار بیاد رو پیدا کرده، و فرم داوود نیست. اتفاقا اون فرم رو پیدا کرده تا دیگه لازم نباشه سیگنال درد رو ارسال کنه. پس اگه هنوز داره ارسال می‌کنه، یعنی از چیز دیگه‌ای شکایت داره. بنابراین هرکس رو باید به صورت جدا بررسی کرد، و اینکه یک تمرین، یک روش، یک دیسیپلین، به همه بدیم، بی‌معنیه. و وقتی هرکس رو به صورت جدا بررسی کنیم، خواهیم دید که خیلی‌ها عصبی‌اند، و چون عصبی‌اند درد دارند. خیلی‌ها منتظرند که درد بیاد سراغ شون، و چون منتظرند، میاد سراغ‌شون. خیلی‌ها از چیزی ناراحتند، و درد دارند تا ذهن‌شون ازون چیز منحرف بشه. خیلی‌ها بد غذا میخورند، یا نمیخورند، و برای همین درد دارند. خیلی‌ها دارند کارهای عجیبی از بدن‌شون میکشن، و برای همین درد دارند. خیلی‌ها کار ساده‌ای از بدن‌شون می‌کشن ولی خیلی کشش میدن، و چون تایمش طولانیه درد دارند. خیلی‌ها دارند ورزش می‌کنند تا درد نداشته باشند، و به خاطر اون ورزش درد دارند. خیلی‌ها چون می‌ترسند ورزش کنند، نمی‌کنند، و چون نمی‌کنند درد دارند. و خیلی‌ها درد دارند چون راه نمیرن.

این ادعا شاید عوامانه به نظر برسه، ولی رک‌تر ازینه که از دهان عوام بشنوید: طبیعیه که آدم فقیر کج و کوله باشه. چه فقیر در درآمد، چه فقیر در تغذیه، و چه فقیر در ژن‌‌. و لازم نیست دستش بزنیم.
Anarchonomy
بعد از مدت زیادی دست و پا زدن در مقالات علمی و تحقیقی درباره کمر درد، و امتحان انواع ورزش‌ها و روش‌ها و دیسیپلین‌ها، به این نتیجه رسیدم که کلا در مسیر اشتباهی هستیم. از مربی تا پزشک، همه یک تصور غلط دارند. که باید شکل بدن کیس‌مون رو برسونیم به شکل بدن مجسمه…
چند سال پیش در مورد کنکور هم همین رو گفته بودم، که بچه فقیر نباید خودش رو وارد زمین بازی پولدارها کنه. اون موقع هم واکنش عده‌ای این بود که «پس اینجوری همیشه تو همون وضعیت باقی میمونه». چون تصور می‌کنند تنها حالت تغییر وضعیت، شیفت پیدا کردن به وضعیت اون پولدارهاست. برای کسی که دوچرخه رو به هر وسیله دیگه‌ای ترجیح میده، هرچقدر هم تبلیغات ماشین لوکس پخش کنی، اثری روش نداره. چون یه وضعیت بهتری برای خودش پیدا کرده، که خارج از «بهتر دیفالت» تعریف‌شده‌ست. اون دختر خوش‌استیلی که تو اینستاگرام می‌بینید، لزوما بهترِ شما نیست.
حیات متنوعه، و شما بخشی ازون تنوعید. به جای اینکه ذهن‌تون رو مشغول کنید به این که وای فلان قسمتش بم تحمیل شد و انتخاب خودم نبود، اکسپلور کنید، تا بهترهای دیگه رو پیدا کنید‌.