Anarchonomy
44.3K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
در اندونزی شلاق زدن شرعی زن، و گاهی گردن زدنش، به اندازه ایران هفتاد سال پیش طرفدار داره. ولی آخوندزاده این تفاوت رو نشانه سقوط اخلاقی اون‌ها نمیدونه، بلکه توی ایرانی رو به دلیل نریختن در خیابون در حمایت از وحوش حماس، دچار سقوط اخلاقی و مردگی وجدان میدونه.
گفتم که خودتون رو به اینکه همه از دست‌تون عصبانی باشند عادت بدید.
جواب سوال‌های سخت رو تو خیابون میشه پیدا کرد، نه تو عکس‌های تلسکوپ‌ها، و نه از عکس‌های میکروسکوپ‌ها. هرکس در طول تاریخ چیزی دستگیرش شده، از همون خیابان یک چیزهایی فهمیده بوده. موسی چیزی که می‌دونست، که به شدت کافی بود رو، از خیابان‌های مصر بدست آورد. بالای کوه طور فقط مدرکش رو گرفت.
تو خیابون میشه فهمید «چطور خدا وجود نداشت، ولی مجبور شدیم بش اعتقاد پیدا کنیم». هر بحث و فلسفه‌بافی دیگه‌ای درباره‌ش اتلاف وقته. مگر اینکه اون فلسفه هم به جای انتزاع محض، به مشاهدات خیابان ارجاع بده. توی همون زندگی عادی روزانه‌ست که میشه دید که اجتماع انسانی چقدر سریع میتونه شکل اجتماع حیوانی پیدا کنه. میشه دید که به محض اینکه منابع کم میاد، فرزند اضافه انسان تلف میشه. درست مثل لک‌لک که وقتی می‌بینه غذا برای سه جوجه‌ای که داره کافی نیست، یکی‌شون رو از آشیانه میندازه بیرون تا تلف بشه. همه کودکان کار، همه معتادها، همه بزهکارها، همه گداها، همه دله‌دزدها، همه اون‌هایی که خودکشی می‌کنند، همون جوجه‌هایی هستند که از آشیانه پرت شده‌اند بیرون. چون منابع کمتر از زاد و ولد بوده. وقتی پرت میشی بیرون، دیگه اون قصه آفرینش انسان برات بی‌معنی میشه. چون قصه‌ش یه جوری بود که گویی خدایی بوده، و یه سری موجودات خلق کرده، و همشون رو گذاشته کنار و گفته حالا میخوام یه موجود ویژه خلق کنم! وقتی پرت میشی بیرون میفهمی خبری از ویژه بودن در کار نیست. کافیه آب کم باشه، انرژی کم باشه، غذا کم باشه، کار کم باشه، تا دوباره بشیم لک‌لک، تا دوباره بشیم میمون، تا دوباره بشیم عنکبوت.
و همزمان از همون پرت‌شدن‌های مکرر، میفهمی که باید پشتوانه‌ای فکری وجود داشته باشه، که وادارمون کنه زیر آشیانه لک‌لک تور ببافیم، که اگه اون جوجه‌ش رو انداخت، بیفته تو دامن ما. چه در سطح شخص، با انفاق و صدقه؛ و چه به شکل سیستماتیک، با بیمه درمان و بازنشستگی و بیکاری و امداد و همیاری و مشاوره و همه امکاناتی که در تمدن مدرن وجود داره تا کار سپر رو انجام بده. و این پشتوانه نمیتونه بدون اعتقاد به خیر و شر سر پا بمونه، که فرض اصلیش اینه که خدایی هست، که همه خوبی‌ها به اون ربط پیدا می‌کنه. تا وقتی این پشتوانه هست، تیر و تخته رو میشه یه جوری بهم چسبوند و سپر ساخت. و اگه نباشه، هیچ مقدار از ثروت و دارایی هم کارساز نیست.
اینکه افراد عادی به وضع همدیگه بی‌تفاوتند، و تن به هر درآمدی میدن به شرط اینکه باثبات باشه، و اراذل حکومتی آدم‌های مفلوک رو مسخره می‌کنند، و یه روز یکی‌شون میگه خودت زنتو فیزیوتراپی کن، و یه روز دیگه اون یکی درباره معلم معترض میگه این‌ها پرچونه هستند، صرفا درباره شرارت‌های شخصی نیست. درباره از دست رفتن پشتوانه‌ست.
بعضی، که شاید دیگه نشه گفت فقط بعضی هستند چون خیلی زیادند، هنوز در این خیال بسر می‌برند که اگه تعدادی آدم رو در پست‌های مختلف عوض کنیم، مشکل تا حد زیادی برطرف میشه. اما از خودشون نمی‌پرسند آدم تعویضی ما قراره با چه پشتوانه فکری کار انجام بده وقتی داره برای همه فراموش میشه که نباید لک‌لک بود؟ این آدم‌ها دیگه فقط مشکل اداری ندارند، مشکل فلسفی دارند. خود این مفهوم که باید چتر حمایتی سیستماتیک ساخت و به اون چتر رسیدگی کرد، داره به یک مفهوم بیگانه تبدیل میشه. چون هضم نمی‌کنند چه فلسفه‌ای پشت این اقدام پرهزینه قرار داره. اینکه شهروند ایکس، در درگیری بین شهروند ایگرگ و دولت، دخالت کنه، به یک مفهوم بیگانه تبدیل شده، طوری که وقتی میگی دخالت کردم، واکنش‌شون اینه که «به تو چه ربطی داشت؟». به همین دلیله که نمی‌فهمند توی اورژانس بیمارستان، خبرنگار چرا داره برای خودش می‌چرخه اینور اونور. حتی اگه خودشون همونی باشند که ممکنه اون خبرنگار نجات‌شون بده.
انسان‌ها باید خودشون تصمیم بگیرند که ویژه باشند. اگه به هر دلیلی تصمیم‌شون برگشت، زندگی حیوانی هم برمیگرده. نه تخفیفی وجود داره، نه تلطیفی.
هرچی بیشتر طرز کار دنیا رو بفهمی، یک چیز بیشتر از قبل شوکه‌ت می‌کنه: اینکه این طرز کار، هم مأیوس‌کننده و هم هیجان‌انگیزه. مأیوس‌کننده‌ست چون سهم کارهای احمقانه در این طرز کار، خیلی بالاست. و هیجان‌انگیزه چون با وجود سهم بالای کارهای احمقانه، کارهای بزرگ و معجزه‌واری هم انجام میشه.
وضع سرمایه‌گذاری خارجی در چین جوریه که اگه فردا آخوند گفت ما در جذب سرمایه از چین پیشی گرفتیم چون اون‌ها منفی‌اند و ما مثبتیم، تعجب نکنید.
تفسیر نظرسنجی‌های غزه، که بیشترشون قدیمی‌اند، درباره حمایت از حماس، به صحت اون نظرسنجی‌ها بستگی نداره. که البته هیچ دیتایی که از غزه بیرون بیاد صحت نداره، ولی اگه داشت هم کمکی به تفسیرش نمی‌کرد. چون تفسیرکننده اول باید تعیین کنه که به کدوم نظریه درباره جنون جمعی باور داره. مابقی حاشیه‌ست.
در نظریه اول مردم مسئول تمام و کمال جنونی هستند که بش دچارند. در نظریه دوم، قربانی سیستمی هستند که این جنون رو بشون تحمیل کرده. باور به هر یک ازین نظریه‌ها جواب این سوال که «آیا کسی که از پنج سالگی بش گفته‌اند تو فقط وقتی بچه خوبی هستی که کشته بشی، مسئول مرگ‌طلبی و خونخواهی است که الان بش دچاره، یا نیست؟» رو میده.
پدر عجمیان یک نفر نیست. زیادند. و با خیلی‌هاشون نشست و برخاست داشتم، کنارشون نماز خوندم، و از دست‌شون شیرینی و شکلات گرفتم.‌ یک بار جنازه یک شهید رو آوردند. از همین تابوت‌های خالی، برای نمایش‌های خیابانی در سالگرد هشت سال دفاع مقدس! مادرش فوت کرده بود چند وقت قبلش، و پدر هنوز بود. یک پیرمرد مسجدی خوش و خندان که هیچ فرقی با بقیه نداشت. روزهای اول که بش خبر داده بودند قراره بیاد، حالت عادی داشت و حتی با لبخند می‌گفت خدا رو شکر حالا می‌دونیم کجای گلزار شهدا بشینیم و قرآن بخونیم! اما همینطور که گذشت و‌ به اون روز موعود تابوت‌بازی نزدیک‌تر شد، حکومتی‌ها و بسیجی‌ها هیاهو و برو بیایی در اطرافش درست کردند که علائم اختلالات روانی یکی بعد از دیگری ازش دیده می‌شد. طوری که روز آخر نمی‌شد تشخیص داد که این همون آدمه. فقط اینطور نبود که به نظر برسه که همین الان پسرش رو از دست داده. بلکه دچار این توهم شده بود که اتفاق مهمی در کشور افتاده که این قوطی رو آورده‌اند! حتی مداح برای داغ کردن قصه، یک روایت کاملا جعلی از نحوه کشته شدنش رو از جیبش درآورد. چون در واقع دو نفر بودند، و هر دو به یک شکل کشته شده بودند و چند شاهد از سال‌ها پیش به هر دو خانواده گفته بودند که چه شکلی داشته. اما جوری پرت شده بود به داخل دیگ جنون‌‌پز اطرافش، که چیزی که سال‌ها بود می‌دونست رو فراموش کرد و برای قصه اختراعی جدید به سر و صورت خودش میزد. این مانور رو برای خانواده دوم انجام ندادن، چون پدر و مادرش فوت کرده بودند و برادر کوچکترش که الان مرد میانسالی بود خودش رو قاطی نمی‌کرد، چون می‌دونست چیزی توی قوطی نیست.
با باریکه‌ای دو میلیون نفری که هفتاد درصدشون پدر عجمیان باشند، باید چه رفتاری داشته باشی؟ بستگی داره به اینکه باورت این باشه که هیچ چیز دست خودشون نبود و مثل موم شکل پیدا کردند، و یا می‌تونستند توی دیگ نیفتند و مقاومت نکردند.
Anarchonomy
اینکه فیسبوک ۲ میلیارد یوزر داره هنوز، جزء چیزهاییه که باید بت تلنگر بزنه که نمیدونی دنیای فیزیکی چطور کار می‌کنه.
وقتی فکاهیات فیسبوک رو چک می‌کردم از خودم می‌پرسیدم سقف خلاقیت این‌ها همینه؟ من در بدترین روزهای خودم هم نمی‌تونم شوخی‌هایی با این کیفیت بد تولید کنم. نه فقط امروز که از سال‌ها پیش، که حتی شبکه اجتماعی وجود نداشت، شوخی‌های سیاسی اجتماعی فرهنگی میساختیم که سه لایه کنایه و نیش رو در هم ساندویچ کرده بود. و این‌ها با مسخره‌ترین حالت ممکن سوژه میسازند، و وانمود می‌کنند کارشون بامزه‌ست. ما کی بودیم، این‌ها کی‌ان؟ ما احتمالا نابغه نبودیم، ولی این‌ها به نظر میاد که ریتارد هستند.
بعد دیدم اگه شوخی‌های ما صد بیننده و خواننده داره، برای اون‌ها ده‌هزار بیننده و خواننده داره. عدد هر چیزی میتونه باشه ولی نسبت همینه. ممکنه پلتفرم‌ها درباره ویو پست‌ها دروغ بگن تا شرکت‌هایی که بشون تبلیغ میدن رو فریب بدن، که قطعا دروغ میگن، ولی اگه حتی نصفش هم دروغ باشه، باز هم نجومیه. میلیون‌ها نفر مشتری همین مزخرفاتند و خیلی صادقانه از خوندن یا تماشای محتوا لذت می‌برند. اگه اون‌ها ریتاردند، این‌ها چی هستند؟
به تدریج متوجه شدم مخاطب شناسی نیاز به نبوغ نداره. میشه ریتارد بود و مخاطب رو هم شناخت. این‌ها به طرز اشک‌آوری بی‌استعدادند، اما می‌دونستند با کی طرفند. چون باشون زندگی کردن و داخل‌شونند. این محتوا داره توسط یک «خودی» بشون عرضه میشه. از شوخی ما استقبال نمی‌کردند، چون ما براشون بیگانه بودیم؛ فارغ ازینکه نکته‌های شیطنت‌آمیز محتوای ما رو می‌فهمیدند یا نمی‌فهمیدند.
و اما بعد.. درباره اینکه این وضعیت یک پدیده جدید باشه دچار تردید شدم، و سپس مطمئن شدم که جدید نیست و در واقع تا بوده همین بوده، و تعداد اندکی از نخبگان در طول ادوار تاریخی، ما رو درباره گذشتگان‌مون به خطای خوشبینی انداخته بوده‌. و این با این واقعیت که سیصدسال، دویست سال، صد و پنجاه سال، با یک تشکیلات حاکمیتی فاسد و تهی و قلدرمأب زندگی می‌کردند و حس نمی‌کردند که عادی نیست، همخوانی داره‌.
بچه، حتی تا وقتی بزرگ شده، فرض توی سرش اینه که حداقل یک طرفدار دارم و اونم پدرمه، یا مادرمه. بی‌اطلاع ازینکه طرفداری جزء مشخصات غریزه نیست. مادر، یا پدر، میتونند طرفدار بچه‌شون نباشند، همزمانی که براش زحمت می‌کشند.
مردم از آدمی که هستند، تغییر نمی‌کنند، فقط به این دلیل که خانواده‌شون پرجمعیت‌تر شده. و اینکه چجور آدمی هستند، که تغییر نکرده، تعیین می‌کنه طرفدار چه کسی باشند.
Anarchonomy
بچه، حتی تا وقتی بزرگ شده، فرض توی سرش اینه که حداقل یک طرفدار دارم و اونم پدرمه، یا مادرمه. بی‌اطلاع ازینکه طرفداری جزء مشخصات غریزه نیست. مادر، یا پدر، میتونند طرفدار بچه‌شون نباشند، همزمانی که براش زحمت می‌کشند. مردم از آدمی که هستند، تغییر نمی‌کنند، فقط…
به صرف اینکه فرزند و پدرش، یا فرزند و مادرش، با هم کنار نمیان، به این معنی نیست که دو آدم متفاوتند. بیشتر آدم‌‌ها، آدمی مثل خودشون رو تو خونه میسازند، حتی اگه طرفدارش نباشند، حتی اگه سازنده انکار کنه که فرزندش یک‌ کپی از خودشه، و فرزند انکار کنه یک کپی از پدرش یا مادرشه. اثر محیط این‌طور گول‌شون میزنه، یا دوست دارند گولش رو بخورند، که یک آدم متفاوت از آب دراومده. نه پدر یا مادر، حاضره بپذیره که اگه در محیط فرزندش بود، خود فرزندش میشد؛ و نه فرزند حاضره بپذیره اگه در محیط پدر یا مادرش بود، خود پدر یا مادرش می‌شد. چون هر کس میخواد این دروغ رو باور کنه که نقش خودش در شکل‌گیری ذهنش بیشتر از هرچیز دیگه‌ای بوده.
Anarchonomy
به صرف اینکه فرزند و پدرش، یا فرزند و مادرش، با هم کنار نمیان، به این معنی نیست که دو آدم متفاوتند. بیشتر آدم‌‌ها، آدمی مثل خودشون رو تو خونه میسازند، حتی اگه طرفدارش نباشند، حتی اگه سازنده انکار کنه که فرزندش یک‌ کپی از خودشه، و فرزند انکار کنه یک کپی از…
یکی از ترسناک‌ترین کارهایی که آدم میتونه با خودش بکنه، ردیابی واکنش‌های مغزش به محیطه. اگه بتونه خوب دقت کنه، به سرنخ‌هایی میرسه که میتونه خیلی بترسوندش. چون پس از پیدا کردن فرمول تقریبا ثابت واکنش‌ها، اون فرمول رو در محیط‌های مختلف میذاره، و جواب معادله اینطور درمیاد که: دارم مثل ماشین عمل می‌کنم! و آره ماشین‌ها هم می‌تونند انعطاف‌پذیر باشند. حتی تیغ ریش‌تراش امروزی هم به چند جهت حرکت داره، تا با فرم صورت بهتر کنار بیاد. و وقتی فهمید ماشین بوده، از هم‌شکلی با بقیه ماشین‌ها وحشت می‌کنه. میفهمه قاتل‌ها خودشن. ترسوها خودشن. خلبانی که خونه‌ش رو بمباران کرد خودشه. کلاهبرداری که پولش رو برد و دیگه پیداش نشد خودشه. دختر خاله‌ای که از رفتارش متنفره خودشه. کشف هم‌شکلی اذیتش خواهد کرد، چون فرضش همیشه این بود که: من خیلی کارها کردم تا اینی باشم که هستم.
Anarchonomy
یکی از ترسناک‌ترین کارهایی که آدم میتونه با خودش بکنه، ردیابی واکنش‌های مغزش به محیطه. اگه بتونه خوب دقت کنه، به سرنخ‌هایی میرسه که میتونه خیلی بترسوندش. چون پس از پیدا کردن فرمول تقریبا ثابت واکنش‌ها، اون فرمول رو در محیط‌های مختلف میذاره، و جواب معادله اینطور…
آدم میانگین خودش رو با تبلیغاتی که خودش برای خودش پخش کرده سرپا نگه میداره. وقتی صبح از خواب پا میشه تا بره سر کار، به خودش میگه دارم این فشار رو تحمل می‌کنم چون برای موفقیتم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. با دوست به گرمی احوالپرسی می‌کنه، و به خودش میگه این آداب رفتاری برای اینکه این دوستی مفید رو حفظ کنم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. هرروز مثل یک بازاریاب، خودش رو به خودش میفروشه، و خودش خودش رو با همه شرایطی که داره، میخره.
اگه غیر ازین باشه، یعنی به تبلیغات توجهی نکنه، باید درباره همه‌چیز سوال بپرسه. و حجم زیاد سوال میتونه مثل پارازیت عمل کنه و سیستم عاملش رو از کار بندازه‌. گاهی ریتم تبلیغات به طور ناگهانی متوقف میشه، و خیلی سریع خودشون رو به لبه پنجره یا پشت‌بام می‌رسونند.
Anarchonomy
آدم میانگین خودش رو با تبلیغاتی که خودش برای خودش پخش کرده سرپا نگه میداره. وقتی صبح از خواب پا میشه تا بره سر کار، به خودش میگه دارم این فشار رو تحمل می‌کنم چون برای موفقیتم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. با دوست به گرمی احوالپرسی می‌کنه، و به خودش میگه این…
اگه گول اخبار روزانه رو نخوریم، دنیا جای بی‌نهایت آرومیه. هرروز همه سر وقت وارد دانشگاه میشن، طوری که انگار بشون نخ وصل بوده و از مرکز ساختمان کشیده میشده. به موقع خرید می‌کنند، و وقتی لازمه به دکتر مراجعه می‌کنند. به محیط واکنش‌های منطبق با فرمول رو ارائه میدن، و به طور هم‌شکل خسته میشن، و استراحت می‌کنند، و فردا همین‌ها رو تکرار می‌کنند. اگه قرار بود برای خودشون تبلیغات نسازند، دنیا جای خیلی شلوغ‌تری می‌شد. جایی پر از آدم‌های یاغی‌، که خیلی سریع همه‌چیز رو تغییر میدن‌. در یکی دو قرن اخیر مهندس‌ها موفق شدند با دستکاری سریع طبیعت و مناظر، این حس رو ایجاد کنند که داریم شلوغ می‌کنیم، ولی این یک حس کاذبه. همون آدمی که خودش رو در هیاهوی شهر کلافه می‌بینه، به اندازه همون سرخپوست چادرنشینی که به خطا فکر می‌کنه آروم‌تره، آرومه. چون هر دو دارند بی‌خطرترین واکنش رو به محیطی که توش هستن نشون میدن‌.
این که از خودت چیزی بسازی، که ماشین زمانه نباشه، نیاز به نترسیدن از سوال‌ها داره. نیاز به نترسیدن از گم شدن داره‌. و نیاز به نترسیدن از سعادتمند نشدن. اگه بترسی که بدترین آدم دنیا بشی، هیچوقت نمیتونی خودت بشی. میتونی یه ماشین خوب بشی.
اگه بش بگی «بلوچستان ما اندازه غزه جمعیت داره، و در بلوچستان ما باید تایم بیشتری رو در صف نان بگذرونند، ازین چه نتیجه‌ای باید گرفت؟»، میگه ما با ستم مخالفیم، هرجا که باشه!
این پاسخ سیاه‌بازهاست. چون نه تنها بلوچستان خودمون به همون اندازه براشون اهمیت نداشته و نداره، بلکه فلاکت اونجا رو از جنس فلاکت اینجا قرار میدن تا اگه هم خواستند احیانا اهمیت برابر قائل باشند، و به صورت نمایشی به هر دو بپردازند، ازش این نتیجه حاصل بشه که اسراییل فرقی با جمهوری آخوندی نداره!
بعضی از شماها برای برخورد با این جانوران زیادی خوش‌قلبید. فکر می‌کنید مارمولکی نمونده که کالبدشکافی نکرده باشید، ولی هنوز کاملا به آناتومی‌شون آشنایی ندارید.
یه چیزی هست که از خیلی وقت پیش اسمش رو گذاشتم تخت کبوتر. این یک موقعیت بالادسته، شبیه همون تخت پادشاهی، که یه کبوتر روش نشسته. این آقا یا خانوم کبوتر، ازون بالا میگه «آره برای اون ده کوره هم ناراحتم»، «آره اونجا رو هم دارم می‌بینم، خیلی دردناکه»، «حواسم به اون بچه‌ها هم بود». اینکه خودشون رو دلواپس همه‌کس نشون میدن رو به این مربوط می‌دونند که کبوترند، و ذات کبوتر اینه که خوبی همه رو بخواد. و چون خوبی همه رو میخواد، تنها کسیه که شایسته‌ست روی اون تخت بشینه. تخت رو برای این میخوان تا بتونند انحصار تعیین اینکه چه کسی آدم خوب است و چه کسی آدم بد است و چه کسی در چه تیمی است رو در اختیار بگیرند.
اگه متوجه مکانیزمش نشدید بذارید اینجوری بگم: باید اول ادای کبوتر دربیاری، تا بتونی کار کلاغ رو بکنی.
با اینکه الان سکولارها و آتئیست‌ها روی تصاحب این تخت با هم گلاویزند، بیس این کلک از مسیحیت قرض گرفته شده. البته اون مسیحیتی که آخوند مسیحی شکل و فرمش رو تعیین کرد.‌ مثل وقتی که هم برای سرباز پادشاه دعا میخوند، هم برای کسی که همون سرباز کشته بود. چون کبوتر هم دلش برای سرباز میسوزه، هم برای مقتول سرباز. آخوند مسیحی از الهیات مسیحی که همه انسان‌ها رو در نسبت با خدا، هم‌سطح قرار می‌داد، به عنوان یک کد تقلب استفاده کرد تا خودش رو کبوتر جا بزنه، و تعیین کنه کی در چه تیمی قرار داره.‌ برای قاتل و مقتول دعا می‌کرد، چون تعیین کرده بود که هر دو در یک تیمند، و آدم بدها کسان دیگری هستند.‌ و این یک قدرت وسوسه‌کننده‌ست. رگه‌ای ازین رو در مارکسیسم هم می‌بینید، که به مصرف‌کننده کالا تلقین می‌کرد «تو و کارگر که کالای مصرفی تو رو ساخته در یک تیم هستید، و سرمایه‌دار تو یه تیم دیگه‌ست». در واقع مارکس موفق شد خودش رو‌ کبوتر اقتصاد جا بزنه.

کبوترها سه چیز رو از شما میخوان:

- مقام اجتهادشون رو زیر سوال نبرید
- هر دعوایی رو مستقل از دعواهای دیگه بررسی نکنید
- همه‌چیز رو تیمی ببینید


تا الان اینطور بش نگاه نکرده بودید؟ گفتم که خوش‌قلبید.
از تریلی فیلم گرفته و میگه این کمک‌های صلیب سرخ بود و اسراییل با راکت هدف قرارش داد، بعد یه جا از بدنه رو نشون میده که مثلا راکت خورده بش، و یه دایره‌ست اندازه قطر لیوان، با چهارتا برش در اطرافش که یعنی باله‌های راکت بوده! عین کارتون‌های تام و جری که بعضی وقت‌ها با سرعت از در رد می‌شد و به جای اینکه در بشکنه، فرم بدن تام از توی در جدا می‌شد و بقیه‌ش سر جاش میموند. اینم با قیچی آهن‌بر برداشته یه دایره بریده بعد فیلم گرفته و گذاشته تیک‌تاک، چون میدونه درصد بالایی از نسل جوان، که شناخت‌شون از دنیای فیزیکی در حد همون تام و جریه، باورش می‌کنند.
همین دیروز ویدئو یه ون تو اوکراین منتشر شد که پهپاد انتحاری بش خورده بود ولی عمل نکرده بود. سقف ماشین به اندازه یه سینی شکافته شده بود، صندلی شاگرد رو سوراخ کرده بود، و از زیر پای طرف شاگرد اون طرف بدنه ون رو پاره کرده بود و خورده بود زمین‌! و این پهپادیه که ملخ و باتری داره و تا قبل ازین فقط گوپرو بش می‌بستن! این کساخیل فکر می‌کنند هلفایر با سرعتی که دوربین به سختی ثبتش می‌کنه، و صدای اصابتش همه مردانگیت رو یکجا تخلیه می‌کنه، به چیزی بخوره یه دایره اندازه لیوان درمیاد، همه‌چی هم تر و تمیز میمونه.
من که با آموزش و پرورش دولتی مخالفم، اما اگه جای دولت بودم برای هر سال تحصیلی یک هفته برای اردوی انفجار اختصاص میدادم که بچه‌ها رو ببرن تو بیابون و در نزدیکی‌شون، و البته با رعایت الزامات ایمنی، انواع اصابت‌ها و انفجارها رو انجام بدن. خوب نیست وقتی قانون دوم نیوتون رو هضم نکرده درباره کوانتوم چیزی بخونند.‌
Anarchonomy
از تریلی فیلم گرفته و میگه این کمک‌های صلیب سرخ بود و اسراییل با راکت هدف قرارش داد، بعد یه جا از بدنه رو نشون میده که مثلا راکت خورده بش، و یه دایره‌ست اندازه قطر لیوان، با چهارتا برش در اطرافش که یعنی باله‌های راکت بوده! عین کارتون‌های تام و جری که بعضی…
پروپاگاندیست‌ها علاوه بر جهل در فیزیک اشیاء، روی حافظه ضعیف مخاطب هم حساب می‌کنند. تا چندسال بعد از حمله آمریکا به عراق می‌گفتند اورانیوم ضعیف‌شده بعضی از بمب‌های آمریکا باعث شده در بعضی مناطق عراق همینطور بچه‌ها ناقص به دنیا بیان یا سرطان بگیرند. یادمه همون موقع از یکی‌شون پرسیدم آمار این‌ها رو کی درآورده؟ بازماندگان حزب بعث؟ توله‌های مسلح سلیمانی؟ بیمارستانی که سگ صاحابش رو نمیشناسه؟ جداول غربالگریشون کجاست؟ آمار سالیانه‌شون رو کجا منتشر می‌کنند؟
اون موقع این سوال‌ها رو ماله‌کشی در نظر می‌گرفتند. در حالی که صدبار تکرار می‌کردم من انکار نمی‌کنم آمریکا ازین بمب‌ها استفاده می‌کنه. اتفاقا به دلیل قانون دوم نیوتن هم استفاده می‌کنه. فقط می‌پرسم این دیتای نقص عضو و این‌ها داره از کجا میاد؟
سال‌ها گذشت و تقریبا فراموش شد، تا اینکه کرونا رسید. و عراق که در کل دنیا استثنائا «پاک» به نظر می‌اومد، با اینکه همه در هم میلولیدند. حالا همون‌ها که اون سوال‌ها رو بی‌اهمیت می‌دونستند می‌گفتند عراق توانایی آمارگیری نداره که بخواد آمار مبتلایان رو بده، این‌ها حتی آمار دقیق اموات‌شون رو هم ندارند!
که طبیعتا این سوال بوجود می‌اومد که: کشوری که حتی نمیدونه چندتا جنازه تو سردخونه‌هاشه، و کی رو کجا دفن کردن، چجوری بیست سال پیش می‌دونست دقیقا آمار نوزاد ناقص چند درصد افزایش داشته؟ چرا باید یادمون رفته باشه که چه تصویری از صحت و دقت اعداد عراق ترسیم کرده بودید؟
پروپاگاندیست امید داره که حافظه نداشته باشی و فقط پالس عاطفی بدی‌. چون این پالس‌ها روی هم جمع میشن، و وقتی به اندازه یک کوه شد، میشه ازش بهره‌برداری کرد. اگه هرروز که میری سر کار درباره یکی از همکارانت بگن که فلانی هرشب با یکی میخوابه، حتی اگه هیچ نیتی برای شناخت اون همکار داشته باشی، به مرور تصویر کسی که به هیچکس پایبند نیست در ذهنت شکل می‌گیره، که فقط یک تصویره و هیچ دیتایی پشتش نیست. این تصاویر قصه‌ها رو شکل میدن، و قصه‌ها رفتارها رو میسازند. پروپاگاندیست میخواست قصه «آمریکا خونخوار است» رو بسازه. یه بچه ده ساله فلسطینی روی جنازه گروگان یهودی، که ساکن اسراییل هم نبوده حتی، تف میندازه، چون توی دریایی از قصه‌ها بزرگ شده. و بله یکی دیگه از قصه‌ها هم اینه که «تو تف میندازی چون به آگاهی رسیدی!».
پروپاگاندیست باهوش قصه‌سازی رو ابزاری می‌بینه که مثل هر ابزار دیگه‌ای، پتانسیل‌ها و محدودیت‌هایی داره. اما پروپاگاندیست گاو، به عنوان وِرد سحرآمیز حسابش می‌کنه، که به وسیله اون می‌تونیم غول رو از چراغ دربیاریم و هر چیزی که میل‌مون بود رو ازش بطلبیم و اون هم برامون تأمین کنه. بنابراین در استفاده ازش افراط می‌کنه، چون جادو قاعدتا نباید محدودیت داشته باشه. اُوِریوز کردن قصه‌ها باعث میشه خیلی از بندها پاره بشه و‌ نتایج معکوس بدست بیاد. تا جایی که ممکنه قصه‌های آنتی‌قصه ساخته بشن. مثل قصه‌های متداولی که در عمدی بودن هر اتفاقی که حکومت به دیگران نسبتش میده، ساخته میشن.
پنج جبهه در برابر نظم غربی وجود داشت که هر کدوم یک موجودیت فرهنگی بزرگ هستند: چینی‌ها، آمریکای لاتین، روس‌ها، عرب‌ها، و آفریقایی‌ها.

حساب چین رو باید از همه بقیه جدا کرد چون یک قضیه کاملا متقاوته. در حالی که روی در و دیوار تبلیغ می‌کنند که آمریکا بد است، فرمانده کل قوا میخواد به کالیفرنیا سفر کنه تا شرکت‌ها رو قانع کنه از چین فرار نکنند. در شرایطی که با فرار سرمایه مواجه شده، و برای اولین بار در بیست سال گذشته مکزیک در صادرات به آمریکا ازشون سبقت گرفته.

و معلوم شد آمریکای لاتین هم یک سرخپوست کاغذی بوده. دردسرها و شلوغ‌کاری‌هایی که چپ‌ها و کمونیست‌ها در دوران جنگ سرد در اون منطقه انجام دادند، تصویر نیرویی که در آینده خیلی چیزها رو به چالش خواهد کشید، ساخت. اما در نهایت به مجموعه‌ای از کشورهای گرفتار تبدیل شده‌اند. یکی گرفتار مواد مخدر، یکی گرفتار تورم، یکی گرفتار فساد سیستماتیک، یکی گرفتار اقتصاد تک‌محصولی. اما مهم‌تر اینکه مردم اون منطقه، پول درآوردن رو به هر نوع ایدئولوژی ترجیح دادند، و وقتی فرار می‌کنند تا به آمریکا برسند، فقط همین هدف رو دنبال می‌کنند.

پس باقی میماند روس‌ها، عرب‌ها، و آفریقایی‌ها. که این سه نسبت جالبی با هم دارند.
روس‌ها امپریالیست هستند. در روسیه حتی کودکان دبستانی هم امپریالیستند (این رو آنجلینا جولی نخواهد گفت، چون اینجور کبوترها، وانمود می‌کنند همه کودکان مثل هم هستند. که خلاف واقعیته). اما امپریالیسم روس، فرهنگ قبیله‌ای نداره. شوونیسم «اینجا مال منه و اونجا مال منه و همه‌ش مال ماست» خلافکارانه و شیزوفرنیک، در داخلش تعبیه شده، ولی قبیله‌ای نیست. آفریقایی‌ها به غلظت زیاد قبیله‌پرست هستند و حتی درک‌شون از سیاست هم از پنجره تنگ قبیله‌ست. اما امپریالیسم توش نداره. حتی وقتی همدیگه رو قتل عام می‌کنند، دقت دارند قبیله هدف رو قتل عام کنند، برخلاف سیستم امپریالیستی که براش فرق نداره مخالفش از کدوم قبیله‌ست. این حتی در انتخابات‌شون هم دیده میشه، و وقتی یک نفر سه دوره رییس‌جمهور میمونه، قبیله مقابل حس می‌کنه بش ظلم شده که سه دوره‌ست از ریاست‌جمهوری بی‌بهره مونده، و گرنه با سه دوره شدن یک فرد مشکل ندارند.

عرب‌ها، ترکیب این دو هستند. عرب هم امپریالیسته هم گرایشات قبیله‌ای خودش رو داره. این ترکیب سمی، خاصیت ویژه‌ای ایجاد کرده که مختص عرب‌هاست. قبیله‌گرایی آفریقایی لوکاله. هرچقدر چپ سعی کرد به آفریقایی‌ها القاء کنه که خودتون رو یک «ما» واحد در نظر بگیرید، جواب نداد.‌ اما عرب، از هر ناحیه عرب‌نشینی باشه، خودش رو متعلق به ابرقبیله عرب میدونه. چه تو صنعا زندگی کنه چه تو ملبورن. امپریالیسم، در ذیل چتر هویتی این ابرقبیله تعریف میشه. بنابراین اون قلدربازی «اونجا مال ماست و اینجا ماست و همه‌ش مال ماست» روس‌ها وجود داره ولی در کانال منافع اون ابرقبیله‌. برای همینه که یک بچه روس امپریالیسم کشورش رو بهتر هضم می‌کنه، تا یک بچه عرب. چون در دنیای مدرن منطق ناسیونالیستی رو میشه فهمید، اما منطق قبیله رو نمیشه. خلائی که نامفهوم بودن منطق قبیله ایجاد می‌کنه رو، اسلام پر می‌کنه. در واقع اسلام داربستیه که ساختمونی که باید تا الان صدبار ریخته بود رو سرپا نگه داشته. برای همینه که مسجد، دیگه خانه خدا نیست. پایگاه اون ابرقبیله‌ست. اذان دیگه ندای عبادت نیست، بوق اون ابرقبیله‌ست.

در بین اون پنج جبهه، عرب صداش از همه بیشتر و توانش از همه کمتره‌‌. عرب‌ها برخلاف چین، بضاعت صنعتی ندارند. برخلاف آمریکای لاتین، چپ سیاسی ندارند. برخلاف آفریقا مزیت دموگرافیک ندارند. و برخلاف روسیه بنیه نظامی ندارند. در مورد هر کدوم ازین‌ها میشه یک کتاب یا حداقل یک تز دکترا نوشت.‌
منطق آمار کرونا تحصیلکرده‌ها رو هم گیج می‌کرد، چون اون چیزی که به اسم «تحصیل علم» میشناسیم، خیلی درباره اینکه دنیا چطور کار می‌کنه نیست.
حالا که سونی اولین دوربین عکاسی گلوبال شاتر (که همه پیکسل‌ها به طور همزمان نوردهی میشن) رو معرفی کرد، که میتونه تا ۱۲۰ فریم در ثانیه رو پشتیبانی کنه، دوباره حرف و حدیث درباره اینکه با این سرعت‌ها دیگه چه نیازی به عکاس است؟ راه افتاده. و فرض‌شون اینه که وقتی تعداد فریم‌ها بیشتر باشه، بالاخره لحظه کلیدی ثبت میشه.

شغل عکاس‌ها داره تهدید میشه، اما نه با سرعت و پهنای باند. به زودی ربات‌ها و هوش مصنوعی، حداقل برای پوشش رویدادهای ورزشی، توانایی بیشتر از انتظار مخاطب همون رویدادها، از خودشون نشون خواهند داد. سرعت، فعلا نیاز به انسان رو از بین نمیبره.

برای ثبت دقیق لحظه‌ای که یک شاهین، طعمه رو از چنگال یک شاهین دیگه میدزده، به سرعت شاتر بالایی نیازه، و اگه این درگیری در مجاورت آب باشه و قطرات به هوا پرت بشن، برای فریز کردن همه اون قطرات حداقل به سرعت یک ده هزارم ثانیه نیاز داریم. حتی اگه بشه ۱۲۰ فریم در ثانیه ثبت کرد، به این معنیه که ۱۲۰ تا یک ده هزارم ثانیه داریم. که یعنی کل نوردهی ما یک هشتادمِ یک ثانیه رو پوشش داده. که یعنی ۷۹ هشتادم اون ثانیه، دوربین ما در کوری مطلق بوده. این مثل اینه که در یک شبانه روز فقط هجده دقیقه بیدار باشیم! آیا کسی که در بیست و چهار ساعت هجده دقیقه بیداره میتونه بگه که کل وقایع اون روز رو دیده؟ همچنان لازمه «انسان» عکاس بدونه کی باید دکمه شاتر رو فشار بده، که نیاز به تجربه داره. ۱۱۹ فریم بعدی، صرفا اون لحظه رو ساپورت می‌کنند.

سمپل‌گیری زیاد از قسمت کوچکی از یک محدوده، اونقدری که به نظر میرسه شانس فهمیدن اینکه در اون محدوده چه خبره رو بیشتر نمی‌کنه. اگه این رو در مورد عکاسی نفهمند خیالی نیست. فوقش دوربین گرونی میخرند که کمک زیادی بشون نمی‌کنه. مشکل وقتیه که در پزشکی هم این رو نفهمند.
چپ هنوز هم پشتیبان ولی فقیه است. در مورد اسراییل، می‌گردند ببینند چه روایتی، چه قصه‌ای، چه تحلیلی، چه متنی، با سخنان آیت‌الله خامنه‌ای هماهنگه، و همون رو تبلیغ می‌کنند.
فکر کردید بعد از ۵۷ آدم شدند؟ خب اشتباه می‌کردید.

https://t.me/SarKhatism/43525
وقتی وبلاگ‌‌های شخصی، عمده تولید محتوای کاربران ایرانی رو به عهده داشتند، حوزه علمیه دچار پنیک شد. چون ناگهان انبوهی از صداها وارد فضا شده بودند که هر کدوم به شکلی در حال تخطئه روایت‌های رسمی از دین و یا اصل دین با هر روایتی بودند. پاسخ حوزه چی بود؟ ساخت نرم‌افزارهای قرآن و حدیث! و فروش اون‌ها به قیمت گزاف. چون تفسیرشون از واقعه این بود که کفار مجهز شده‌اند، پس ما هم باید مجهز شویم! اون‌ها آیات شیطانی رو میتونند از روی مانیتور بخونند، ما هم باید آیات قرآنی رو بتونیم از روی مانیتور بخونیم.
دقیقا اون دوره زمانی بود که با این نفهمی، بند رو آب دادند. مسئله تجهیز نبود. مسئله تغییر پارادایم بود. در طول هزاران سال، مومنین به کفرگویان دسترسی فیزیکی داشتند، و می‌تونستند حسابش رو برسند. بنابراین فقط کسی جرئت کفرگویی داشت، از جمله خود پیامبران، که یا از جونش سیر شده بود، یا توان درگیری فیزیکی داشت. وبلاگ‌نویسی، مخصوصا با هویت‌های جعلی این دسترسی فیزیکی رو حذف کرد. و ناگهان سد شکست. عدم درک این شیفت بزرگ، فقط از روی جهل آخوند نبود. بلکه بخشی ازون محصول توهمی جمعی و تاریخی بود که اسلام، و هر دین رسمی، برای بقا نیاز به ارعاب نداشته. وقتی سیم خاردار فیزیکی ارعاب حذف شد، و سونامی کفر رسید، تازه معلوم شد نقش اون سیم خاردار تا الان چقدر کلیدی بوده.
ازونجایی که ده سال از همه‌ رویدادها عقبند، و ده سال در اینترنت یعنی یک عمر، دوباره در حال دریافت یک مشت دیگه هستند، بدون اینکه بفهمند. و اون سلطه تیک‌تاک بر فضاست. جایی که دیگه متن محلی از اعراب نداره. وبلاگ‌نویس، و پس ازون مینیمال‌نویس، و پس ازون توعیترنویس، با متن سر و کار داشتند، و متن‌نویس با منطق کلاسیک بحث کنار میاد، حتی اگه مرغش یک پا داشته باشه. اما در دوران تیک‌تاک، هیچ کسی رو نمیشه آروم کرد، و بش چیزی رو با جزییات توضیح داد. این فضای جدید، فضای برانگیختگی‌های کوتاه مدته. هرچند که با استخدام عده‌ای مزدور و بات، میشه الگوریتم‌ها رو موقتا منحرف کرد، اما منطق جدید نهایتا خودش رو تحمیل می‌کنه. و در این منطق جدید، بعضی قصه‌ها از قبل بازنده‌اند.
یک مثال ازین منطق جدید: خبر انتشار تریلر نسخه ششم بازی جی‌تی‌ای، که شبیه‌ساز خلافکاری در میامی آمریکاست، قدرت بیشتری در جمع کردن جوانان دنیا از ملیت‌های مختلف و مذاهب مختلف و فرهنگ‌های مختلف دور هم رو داره، تا هر پیغام مذهبی و عرفانی و انقلابی.
«رئیس بیمارستان شفاء غزه از پذیرفتن سوخت از اسراییل خودداری کرد، چون این کار باعث میشد برای اسراییل اعتبار ایجاد شود».

این رو هاآرتص ننوشته، نیویورک‌تایمز نوشته. مشترکان این روزنامه همون‌هایی هستن که خونه‌های دو میلیون دلار به بالا دارند. بچه‌های همین‌ها در دانشگاه چفیه می‌بندند تا از «آرمان» فلسطین حمایت کنند، و انقدر زیادند که اگه حتی دانشجویان یهودی رو تو یه سالن محبوس کنند، مدیریت نمیتونه اخراج‌شون کنه، چون اخراج بچه‌های خانواده‌های پولدار، بودجه دانشگاه رو دچار ریزش میکنه. دقیقا این مشترکان، دارند این رو می‌خونند و باز هم از کلمه «نسل‌کشی» استفاده می‌کنند. دقیقا می‌دونند دارن چیکار می‌کنند.
طرفداران نظریات «بدل» هیچوقت توضیح نمیدن که بدل یک شخصیت سیاسی در دنیای مدرن قراره دقیقا چه کاربردی داشته باشه. مثلا بدل پوتین قراره به چه دردی بخوره که انقدر تأکید دارند این بدل وجود داره؟ فرض کنیم بدل پوتین رو فرستادیم به مراسم افتتاح یک مثلا هتل ساحلی. بعد اونجا تیراندازی کردند و کشته شد. خب فردا میخوای چه کنی؟ میخوای در تلویزیون اعلام کنی بحمدالله خود حضرت آسیب ندیدند، چون اونجا نبودند؟
بدل در قدیم شاید معنی داشت، که فرمانده قوا خودش لباس رزم می‌پوشید و در صف اول قرار می‌گرفت و به سرباز روحیه می‌داد. بدیهیه که زنده موندن یا نموندنش در اون موقعیت خاص، روی روحیه سرباز اثر داشت. در دوره مدرن که صاحب قدرت هزاران کیلومتر دورتر از جبهه‌ست، این کارها معنی نداره. همچنین اعتبار صاحب قدرت در دوره مدرن، متمرکز روی سخنانشه، نه رزمندگیش. این یک پدیده مدرنه که برای صاحب قدرت «منظومه بیانات» درست می‌کنند، و دانشجو رو مجبور می‌کنند حفظش کنه. وقتی بیای اعلام کنی اونی که دیروز کشتن یه آدم قلابی بود، کل اعتبار اون شخصیت اصلی رو نابود می‌کنی. چون معنیش اینه که احتمالا سخنان رسمی که تا الان پخش میشده هم حرف‌های اون آدم قلابی بوده. در موقعیت رزمندگی، کشته شدن بدل مشکلی ایجاد نمی‌کرد. چون کافی بود بدل به خوبی شخصیت اصلی بجنگه. اگه کشته می‌شد، و سریع با شخصیت اصلی جایگزین می‌شد، کسی متوجه افت قابلیت جنگی نمی‌شد، و تاکتیک‌های قبلی هم زیر سوال نمی‌رفت.

بله پیشرفت‌های پزشکی این امکان رو ایجاد کرده که جنازه‌های عمودی هم برای مدت طولانی زنده بمونند. اما حرومزادگی واقعیت همچنان سرجاشه: بدن انسان خائنه، و هرکس دیر یا زود خیانتش رو خواهد دید.