وقتی روسیه یه فروشگاه بزرگ رو با موشک زد، چون اوکراینیها دو تا نفربر تو پارکینگش پارک کرده بودند، میگفتند تو جنگ که حلوا پخش نمیکنند! انتظار داشتید چه اتفاقات دیگهای بیفته؟ حالا همونها در مورد غزه میگن عه چرا جنگ باعث کشته شدن آدمها میشه؟
اینطور نیست که این تناقض رو در گذر زمان پنهان کرده باشند. چون روسیه همین امروز هم در حال هدف قرار دادن همهچیزه، و اینها صحبتی دربارهش ندارند و به نظرشون طبیعت جنگه، و این اوکراینیها هستند که باید برای کاهش تلفاتشون تن به خواستههای طرف قویتر بدن. یعنی این دو نظر کاملا معکوس رو به طور همزمان و در یک شبانهروز حمل میکنند. چون آمریکاستیزی، داره هر نوع از تناقض، هر نوعی از مسخرهبازی، هر نوعی از لمپنیسم، هر نوعی از هوچیگری، هر نوعی از مالهکشی، و هر نوعی از اتحاد و دلسوزی با خلافکارها رو توجیه میکنه.
اینطور نیست که این تناقض رو در گذر زمان پنهان کرده باشند. چون روسیه همین امروز هم در حال هدف قرار دادن همهچیزه، و اینها صحبتی دربارهش ندارند و به نظرشون طبیعت جنگه، و این اوکراینیها هستند که باید برای کاهش تلفاتشون تن به خواستههای طرف قویتر بدن. یعنی این دو نظر کاملا معکوس رو به طور همزمان و در یک شبانهروز حمل میکنند. چون آمریکاستیزی، داره هر نوع از تناقض، هر نوعی از مسخرهبازی، هر نوعی از لمپنیسم، هر نوعی از هوچیگری، هر نوعی از مالهکشی، و هر نوعی از اتحاد و دلسوزی با خلافکارها رو توجیه میکنه.
Anarchonomy
وقتی روسیه یه فروشگاه بزرگ رو با موشک زد، چون اوکراینیها دو تا نفربر تو پارکینگش پارک کرده بودند، میگفتند تو جنگ که حلوا پخش نمیکنند! انتظار داشتید چه اتفاقات دیگهای بیفته؟ حالا همونها در مورد غزه میگن عه چرا جنگ باعث کشته شدن آدمها میشه؟ اینطور نیست…
آمریکاستیزی شدتیافته در دو دهه اخیر، بیشتر ازینکه اطلاعاتی درباره آمریکا داشته باشه، اطلاعاتی درباره بقیه کشورها داره. برخلاف هیاهوی رسانهای که این ستیز رو حاصل تضعیف آمریکا و قوی شدن کشورهای دیگه، و افسانه جهان چندقطبی، معرفی میکنه؛ این ستیز داره درباره شکستهای بقیه کشورها اطلاعات میده.
اگه دنیا رو به دو تیم «آمریکا» و «بقیه دنیا» تقسیم کنیم، در دو دهه اخیر، تیم بقیه دنیا پشت سرهم در حال گل خوردن بوده.
تیم آمریکا بدون مشکل نیست، و اتفاقا با سه مشکل بزرگ مواجه شده:
۱- شبکه بزرگ دانشگاه، که به بنگاههای تجاری دریافتکننده پول از خلافکارهای خارجی (چینی، عربی، روس)، تبدیل شدهاند، و دارند «الیت بیکیفیت» تحویل جامعه میدن. مخصوصا در علوم انسانی. و این الیت بیکیفیت داره فضا رو حتی برای چپهای باسواد و اندیشهساز هم تنگ میکنه (طوری که حتی برنیسندرز رو حامی نسلکشی میدونند!). ترکیب این خروجی بیکیفیت با فرهنگ «روسپیگری توجه» تیکتاکی، اسیدی ساخته که همهچیز رو میتونه دچار زنگزدگی کنه.
۲- سایز متورم شده دولت، قانون، و سازمان بروکراتیک، که همه مسیرهای عمران و توسعه رو مینگذاری کرده و اجازه انجام کارهای بزرگ رو به اقتصادی چنین بزرگ نمیده، تا جایی که مزیتهای رقابتی رو از آمریکا سلب میکنه، و خود دولت مجبور میشه در بازگرداندن این مزیتها دست به دخالت در بازار و صنایع بزنه.
۳- انتقال از جامعه به شدت مصرفکننده سوخت فسیلی، به مصرفکننده سوختهای جایگزین، که اگه انجام نشه به نحوی در آینده دنیا اثرگذاره، و اگه انجام بشه به نحوی دیگه، و محدود به زیرساخت نیست و نیاز به تحول اساسی در فرهنگ و سبک زندگی آمریکایی هم داره.
و هر سه این مشکلها رو باید در عین پایبندی به ارزشهای لیبرال حل کنه، که یعنی مثل مسابقه بوکسیه که یک دستت رو از پشت بسته باشند. بنابراین از کسی نمیتونه راهنمایی بگیره، چون هیچکس دیگهای در چنین مسابقه سطح بالایی از بوکس قرار نداره.
وضع برای تیم «بقیه دنیا» خیلی بدتره. چون مجموعهای از ناکامیها روی هم تلنبار شده، و این داره خودش رو در عصبانیتهایی که بروز میدن نشون میده. مثل بچهای که در مدرسه، همزمان امتحانش رو خراب میکنه، توی دعوا کتک میخوره، و با دوستش قهر میکنه، و میاد خونه و با پرخاشگری جبرانشون میکنه. تقریبا تمام چیزهایی که داریم از تیم بقیه دنیا میبینیم، میتونند در دسته پرخاشگریها قرار بگیرند. و البته نوع پرخاشگری هر کشور متناسب با فرهنگ، موقعیت ژئوپولتیک، و بضاعت ملی که داره، متفاوته.
مهمترین شکستهایی که تیم بقیه دنیا تجربه کرده، اینها هستند:
۱- هیچ آلترناتیوی برای اداره اقتصاد که جواب بده، و مردم رو هم نترسونه ارائه نشد. ستیز با سرمایهداری، به دردسرسازی برای پولدارها خلاصه شده.
۲- چین به امریکای آسیایی تبدیل نشد. به ژاپن خیلی بزرگتر تبدیل شد. با این فرق که توان صادرات فرهنگی هم نداره.
۳- روسیه به شوروی مرفه تبدیل نشد، به مافیاخانهای که مزیتهای سخت شوروی رو هم نداره تبدیل شد.
۴- هیچکس نتونست سیلیکونولی ۲ رو بسازه، با اینکه فارغالتحصیلان مهندسی رو در تیراژ بالا تولید کردند.
۵- هیچکس نتونست دلار رو از تخت سلطنت پایین بکشه. بلکه در یک پروسه طولانی و نسبتا پیچیده، در تلهای به نام «یورودلار» گیر افتادند، و معتادش شدند، که خودشون تارش رو تنیدند، طوری که خروج ازش، با فرض ممکن بودن، نیاز به مقدار زیادی خودزنی مازوخیستی داره.
۶- موتور ایدئولوژیک به کلی از کار افتاده، و کشورها این فقر محتوایی رو دارند با بازگشت به جزوههای قدیمیشون، مثل حکمرانی سلطانی و مغولی و بقیه اقسام اقتدارگرایی پاسخ میدن.
۷- وضع دموگرافیک به نفع هیچکس نیست. اونهایی که امکان استفاده از نیروی جوان رو دارند، زاد و ولد ندارند. و اونهایی که زاد و ولد بالایی دارند، امکان استفاده ازش رو ندارند. و همگی از مهاجر میترسند.
سطح درآمد و رفاه در تیم بقیه دنیا، رشد نجومی داشته و همچنان ادامه داره. اما خیلی از آرزوهای دیگه، با مخ به آسفالت اصابت کردند.
اگه دنیا رو به دو تیم «آمریکا» و «بقیه دنیا» تقسیم کنیم، در دو دهه اخیر، تیم بقیه دنیا پشت سرهم در حال گل خوردن بوده.
تیم آمریکا بدون مشکل نیست، و اتفاقا با سه مشکل بزرگ مواجه شده:
۱- شبکه بزرگ دانشگاه، که به بنگاههای تجاری دریافتکننده پول از خلافکارهای خارجی (چینی، عربی، روس)، تبدیل شدهاند، و دارند «الیت بیکیفیت» تحویل جامعه میدن. مخصوصا در علوم انسانی. و این الیت بیکیفیت داره فضا رو حتی برای چپهای باسواد و اندیشهساز هم تنگ میکنه (طوری که حتی برنیسندرز رو حامی نسلکشی میدونند!). ترکیب این خروجی بیکیفیت با فرهنگ «روسپیگری توجه» تیکتاکی، اسیدی ساخته که همهچیز رو میتونه دچار زنگزدگی کنه.
۲- سایز متورم شده دولت، قانون، و سازمان بروکراتیک، که همه مسیرهای عمران و توسعه رو مینگذاری کرده و اجازه انجام کارهای بزرگ رو به اقتصادی چنین بزرگ نمیده، تا جایی که مزیتهای رقابتی رو از آمریکا سلب میکنه، و خود دولت مجبور میشه در بازگرداندن این مزیتها دست به دخالت در بازار و صنایع بزنه.
۳- انتقال از جامعه به شدت مصرفکننده سوخت فسیلی، به مصرفکننده سوختهای جایگزین، که اگه انجام نشه به نحوی در آینده دنیا اثرگذاره، و اگه انجام بشه به نحوی دیگه، و محدود به زیرساخت نیست و نیاز به تحول اساسی در فرهنگ و سبک زندگی آمریکایی هم داره.
و هر سه این مشکلها رو باید در عین پایبندی به ارزشهای لیبرال حل کنه، که یعنی مثل مسابقه بوکسیه که یک دستت رو از پشت بسته باشند. بنابراین از کسی نمیتونه راهنمایی بگیره، چون هیچکس دیگهای در چنین مسابقه سطح بالایی از بوکس قرار نداره.
وضع برای تیم «بقیه دنیا» خیلی بدتره. چون مجموعهای از ناکامیها روی هم تلنبار شده، و این داره خودش رو در عصبانیتهایی که بروز میدن نشون میده. مثل بچهای که در مدرسه، همزمان امتحانش رو خراب میکنه، توی دعوا کتک میخوره، و با دوستش قهر میکنه، و میاد خونه و با پرخاشگری جبرانشون میکنه. تقریبا تمام چیزهایی که داریم از تیم بقیه دنیا میبینیم، میتونند در دسته پرخاشگریها قرار بگیرند. و البته نوع پرخاشگری هر کشور متناسب با فرهنگ، موقعیت ژئوپولتیک، و بضاعت ملی که داره، متفاوته.
مهمترین شکستهایی که تیم بقیه دنیا تجربه کرده، اینها هستند:
۱- هیچ آلترناتیوی برای اداره اقتصاد که جواب بده، و مردم رو هم نترسونه ارائه نشد. ستیز با سرمایهداری، به دردسرسازی برای پولدارها خلاصه شده.
۲- چین به امریکای آسیایی تبدیل نشد. به ژاپن خیلی بزرگتر تبدیل شد. با این فرق که توان صادرات فرهنگی هم نداره.
۳- روسیه به شوروی مرفه تبدیل نشد، به مافیاخانهای که مزیتهای سخت شوروی رو هم نداره تبدیل شد.
۴- هیچکس نتونست سیلیکونولی ۲ رو بسازه، با اینکه فارغالتحصیلان مهندسی رو در تیراژ بالا تولید کردند.
۵- هیچکس نتونست دلار رو از تخت سلطنت پایین بکشه. بلکه در یک پروسه طولانی و نسبتا پیچیده، در تلهای به نام «یورودلار» گیر افتادند، و معتادش شدند، که خودشون تارش رو تنیدند، طوری که خروج ازش، با فرض ممکن بودن، نیاز به مقدار زیادی خودزنی مازوخیستی داره.
۶- موتور ایدئولوژیک به کلی از کار افتاده، و کشورها این فقر محتوایی رو دارند با بازگشت به جزوههای قدیمیشون، مثل حکمرانی سلطانی و مغولی و بقیه اقسام اقتدارگرایی پاسخ میدن.
۷- وضع دموگرافیک به نفع هیچکس نیست. اونهایی که امکان استفاده از نیروی جوان رو دارند، زاد و ولد ندارند. و اونهایی که زاد و ولد بالایی دارند، امکان استفاده ازش رو ندارند. و همگی از مهاجر میترسند.
سطح درآمد و رفاه در تیم بقیه دنیا، رشد نجومی داشته و همچنان ادامه داره. اما خیلی از آرزوهای دیگه، با مخ به آسفالت اصابت کردند.
«مخارجی ایجاد کردهایم که براش درآمد نداریم. بنابراین پول چاپ میکنیم. بنابراین تورم به ۷۰ درصد میرسد. در حالی که بهره بانک ۲۰ درصد است، و هر که وام بگیرد برنده است. پس باید چه کنیم؟ باید مخارج را کاهش بدیم؟ بهیچوجه. باید بهره بانکی را هم به ۷۰ درصد برسانیم!».
این مکالمه یک گاو با خودشه، که گاهی میاد پشت تریبون و با بقیه گاوها هم در میون میذاره.
https://t.me/dw_farsi/86711
این مکالمه یک گاو با خودشه، که گاهی میاد پشت تریبون و با بقیه گاوها هم در میون میذاره.
https://t.me/dw_farsi/86711
Telegram
DW Persian دویچهوله فارسی
🎥 اعتراف تلویحی معاون اقتصادی دادستان به تورم ۷۰ درصدی
پیمان نوری، معاون اقتصادی دادستان کل کشور در انتقاد از روند اعطای تسهیلات بانکی با سود کم به برخی کسب و کارها به طور تلویحی میزان تورم اقتصادی کشور را اعلام کرد.
نوری گفت: «وقتی کسب و کاری در تورم…
پیمان نوری، معاون اقتصادی دادستان کل کشور در انتقاد از روند اعطای تسهیلات بانکی با سود کم به برخی کسب و کارها به طور تلویحی میزان تورم اقتصادی کشور را اعلام کرد.
نوری گفت: «وقتی کسب و کاری در تورم…
مرحله بعد اینه که بشون بفهمونید کراچی از بعضی جهات بهتر از شهر شماست. از یه جایی به بعد «شب میریم داخل خونهمون، که زنمون سعی میکنه دکورش رو مدرن بار بیاره، و بیرون رو فراموش میکنیم» دیگه جواب نمیده. از یه جایی به بعد، مقایسه با هر خرابه دیگهای در دنیا هم دیگه جواب نمیده، چون خرابهها هم در حال پیشرفتند، نه پسرفت.
جاکشها درباره سمت درست تاریخ دکلمه میخونند برای ما. میخوای سمت درست تاریخ رو پیدا کنی کافیه بری خیابون و درست خلاف احساسات مردم شعار بدی. در یک کشور اسلامی برو بیرون و روی پلاکارد بنویس «ستیز با اسراییل را بس کنید» و ببین چه اتفاقی برای مهرههای کمرت و کاسه چشمت میفته. بعد برو تلآویو و روی پلاکاردت بنویس «با فلسطینیها سازش کنید». صدنفر دیگه هم میان کنارت. یکی که نوشته بود «نتانیاهو رو میدیم گروگانها رو پس بدید». لازم نیست از سیمولاتور استفاده کنی، طرف این کار رو کرده آلردی. عین این جمله رو با تعویض اسم تو یه کشور اسلامی بنویس و داغدار شدن مادرت رو ببین. فکر کردن ما از لج اسلام افتادیم بغل یهودیت! انگار نمیدونیم پسرعموی همدیگه هستند، و تازه اون اوریجینالتر هم است. به یهودیت بود که ارتودکسشون هرروز برای کل شهرهای پر از مسجدتون بمب اتم تجویز میکنه. یه سری ارزشهای غربی هست که اون ارتودکس روانی رو مهار کرده، که چون ما نداریم، تو جامعه اسلامی مهار نشدن. ما سمت درست تاریخ رو از مهارکنندهها تشخیص میدیم، نه با تصاویر کودکان آش و لاش شده، نه با اختلافات مرزی. اختلاف مرزی رو ایران و عراق هم داشتن، و دیدیم دو طرف باهمدیگه و با مردم خودشون چه کردند. دو مسلمانی که هیچ مهاری نداشتند.
«عا.. اگه اسراییل مهار داشت این وضعیت برای غزه بوجود نمیاومد»... خفه شید، بیوجودهای دروغگو. اگه جای اسراییل، جمهوری اسلامی بود توی لوله آب پنتاکسید آرسنیک میریخت. اگه جای اسراییل روسیه بود الان مردم غزه باید روسی صحبت میکردند و گرنه بازداشت میشدند. اگه جای اسراییل چین بود تا الان باید دینشون رو عوض میکردند و گرنه زنشون دزدیده میشد. اگه جای اسراییل، ترکیه بود، الان مردم قاهره هم باید دنبال آب و دارو میگشتند. فکر کردید با جیغ و داد و هیاهو قدرت تشخیصمون رو از دست میدیم؟ خیلی ساده و شفاف: برید به درک.
«عا.. اگه اسراییل مهار داشت این وضعیت برای غزه بوجود نمیاومد»... خفه شید، بیوجودهای دروغگو. اگه جای اسراییل، جمهوری اسلامی بود توی لوله آب پنتاکسید آرسنیک میریخت. اگه جای اسراییل روسیه بود الان مردم غزه باید روسی صحبت میکردند و گرنه بازداشت میشدند. اگه جای اسراییل چین بود تا الان باید دینشون رو عوض میکردند و گرنه زنشون دزدیده میشد. اگه جای اسراییل، ترکیه بود، الان مردم قاهره هم باید دنبال آب و دارو میگشتند. فکر کردید با جیغ و داد و هیاهو قدرت تشخیصمون رو از دست میدیم؟ خیلی ساده و شفاف: برید به درک.
در اندونزی شلاق زدن شرعی زن، و گاهی گردن زدنش، به اندازه ایران هفتاد سال پیش طرفدار داره. ولی آخوندزاده این تفاوت رو نشانه سقوط اخلاقی اونها نمیدونه، بلکه توی ایرانی رو به دلیل نریختن در خیابون در حمایت از وحوش حماس، دچار سقوط اخلاقی و مردگی وجدان میدونه.
گفتم که خودتون رو به اینکه همه از دستتون عصبانی باشند عادت بدید.
گفتم که خودتون رو به اینکه همه از دستتون عصبانی باشند عادت بدید.
جواب سوالهای سخت رو تو خیابون میشه پیدا کرد، نه تو عکسهای تلسکوپها، و نه از عکسهای میکروسکوپها. هرکس در طول تاریخ چیزی دستگیرش شده، از همون خیابان یک چیزهایی فهمیده بوده. موسی چیزی که میدونست، که به شدت کافی بود رو، از خیابانهای مصر بدست آورد. بالای کوه طور فقط مدرکش رو گرفت.
تو خیابون میشه فهمید «چطور خدا وجود نداشت، ولی مجبور شدیم بش اعتقاد پیدا کنیم». هر بحث و فلسفهبافی دیگهای دربارهش اتلاف وقته. مگر اینکه اون فلسفه هم به جای انتزاع محض، به مشاهدات خیابان ارجاع بده. توی همون زندگی عادی روزانهست که میشه دید که اجتماع انسانی چقدر سریع میتونه شکل اجتماع حیوانی پیدا کنه. میشه دید که به محض اینکه منابع کم میاد، فرزند اضافه انسان تلف میشه. درست مثل لکلک که وقتی میبینه غذا برای سه جوجهای که داره کافی نیست، یکیشون رو از آشیانه میندازه بیرون تا تلف بشه. همه کودکان کار، همه معتادها، همه بزهکارها، همه گداها، همه دلهدزدها، همه اونهایی که خودکشی میکنند، همون جوجههایی هستند که از آشیانه پرت شدهاند بیرون. چون منابع کمتر از زاد و ولد بوده. وقتی پرت میشی بیرون، دیگه اون قصه آفرینش انسان برات بیمعنی میشه. چون قصهش یه جوری بود که گویی خدایی بوده، و یه سری موجودات خلق کرده، و همشون رو گذاشته کنار و گفته حالا میخوام یه موجود ویژه خلق کنم! وقتی پرت میشی بیرون میفهمی خبری از ویژه بودن در کار نیست. کافیه آب کم باشه، انرژی کم باشه، غذا کم باشه، کار کم باشه، تا دوباره بشیم لکلک، تا دوباره بشیم میمون، تا دوباره بشیم عنکبوت.
و همزمان از همون پرتشدنهای مکرر، میفهمی که باید پشتوانهای فکری وجود داشته باشه، که وادارمون کنه زیر آشیانه لکلک تور ببافیم، که اگه اون جوجهش رو انداخت، بیفته تو دامن ما. چه در سطح شخص، با انفاق و صدقه؛ و چه به شکل سیستماتیک، با بیمه درمان و بازنشستگی و بیکاری و امداد و همیاری و مشاوره و همه امکاناتی که در تمدن مدرن وجود داره تا کار سپر رو انجام بده. و این پشتوانه نمیتونه بدون اعتقاد به خیر و شر سر پا بمونه، که فرض اصلیش اینه که خدایی هست، که همه خوبیها به اون ربط پیدا میکنه. تا وقتی این پشتوانه هست، تیر و تخته رو میشه یه جوری بهم چسبوند و سپر ساخت. و اگه نباشه، هیچ مقدار از ثروت و دارایی هم کارساز نیست.
اینکه افراد عادی به وضع همدیگه بیتفاوتند، و تن به هر درآمدی میدن به شرط اینکه باثبات باشه، و اراذل حکومتی آدمهای مفلوک رو مسخره میکنند، و یه روز یکیشون میگه خودت زنتو فیزیوتراپی کن، و یه روز دیگه اون یکی درباره معلم معترض میگه اینها پرچونه هستند، صرفا درباره شرارتهای شخصی نیست. درباره از دست رفتن پشتوانهست.
بعضی، که شاید دیگه نشه گفت فقط بعضی هستند چون خیلی زیادند، هنوز در این خیال بسر میبرند که اگه تعدادی آدم رو در پستهای مختلف عوض کنیم، مشکل تا حد زیادی برطرف میشه. اما از خودشون نمیپرسند آدم تعویضی ما قراره با چه پشتوانه فکری کار انجام بده وقتی داره برای همه فراموش میشه که نباید لکلک بود؟ این آدمها دیگه فقط مشکل اداری ندارند، مشکل فلسفی دارند. خود این مفهوم که باید چتر حمایتی سیستماتیک ساخت و به اون چتر رسیدگی کرد، داره به یک مفهوم بیگانه تبدیل میشه. چون هضم نمیکنند چه فلسفهای پشت این اقدام پرهزینه قرار داره. اینکه شهروند ایکس، در درگیری بین شهروند ایگرگ و دولت، دخالت کنه، به یک مفهوم بیگانه تبدیل شده، طوری که وقتی میگی دخالت کردم، واکنششون اینه که «به تو چه ربطی داشت؟». به همین دلیله که نمیفهمند توی اورژانس بیمارستان، خبرنگار چرا داره برای خودش میچرخه اینور اونور. حتی اگه خودشون همونی باشند که ممکنه اون خبرنگار نجاتشون بده.
انسانها باید خودشون تصمیم بگیرند که ویژه باشند. اگه به هر دلیلی تصمیمشون برگشت، زندگی حیوانی هم برمیگرده. نه تخفیفی وجود داره، نه تلطیفی.
تو خیابون میشه فهمید «چطور خدا وجود نداشت، ولی مجبور شدیم بش اعتقاد پیدا کنیم». هر بحث و فلسفهبافی دیگهای دربارهش اتلاف وقته. مگر اینکه اون فلسفه هم به جای انتزاع محض، به مشاهدات خیابان ارجاع بده. توی همون زندگی عادی روزانهست که میشه دید که اجتماع انسانی چقدر سریع میتونه شکل اجتماع حیوانی پیدا کنه. میشه دید که به محض اینکه منابع کم میاد، فرزند اضافه انسان تلف میشه. درست مثل لکلک که وقتی میبینه غذا برای سه جوجهای که داره کافی نیست، یکیشون رو از آشیانه میندازه بیرون تا تلف بشه. همه کودکان کار، همه معتادها، همه بزهکارها، همه گداها، همه دلهدزدها، همه اونهایی که خودکشی میکنند، همون جوجههایی هستند که از آشیانه پرت شدهاند بیرون. چون منابع کمتر از زاد و ولد بوده. وقتی پرت میشی بیرون، دیگه اون قصه آفرینش انسان برات بیمعنی میشه. چون قصهش یه جوری بود که گویی خدایی بوده، و یه سری موجودات خلق کرده، و همشون رو گذاشته کنار و گفته حالا میخوام یه موجود ویژه خلق کنم! وقتی پرت میشی بیرون میفهمی خبری از ویژه بودن در کار نیست. کافیه آب کم باشه، انرژی کم باشه، غذا کم باشه، کار کم باشه، تا دوباره بشیم لکلک، تا دوباره بشیم میمون، تا دوباره بشیم عنکبوت.
و همزمان از همون پرتشدنهای مکرر، میفهمی که باید پشتوانهای فکری وجود داشته باشه، که وادارمون کنه زیر آشیانه لکلک تور ببافیم، که اگه اون جوجهش رو انداخت، بیفته تو دامن ما. چه در سطح شخص، با انفاق و صدقه؛ و چه به شکل سیستماتیک، با بیمه درمان و بازنشستگی و بیکاری و امداد و همیاری و مشاوره و همه امکاناتی که در تمدن مدرن وجود داره تا کار سپر رو انجام بده. و این پشتوانه نمیتونه بدون اعتقاد به خیر و شر سر پا بمونه، که فرض اصلیش اینه که خدایی هست، که همه خوبیها به اون ربط پیدا میکنه. تا وقتی این پشتوانه هست، تیر و تخته رو میشه یه جوری بهم چسبوند و سپر ساخت. و اگه نباشه، هیچ مقدار از ثروت و دارایی هم کارساز نیست.
اینکه افراد عادی به وضع همدیگه بیتفاوتند، و تن به هر درآمدی میدن به شرط اینکه باثبات باشه، و اراذل حکومتی آدمهای مفلوک رو مسخره میکنند، و یه روز یکیشون میگه خودت زنتو فیزیوتراپی کن، و یه روز دیگه اون یکی درباره معلم معترض میگه اینها پرچونه هستند، صرفا درباره شرارتهای شخصی نیست. درباره از دست رفتن پشتوانهست.
بعضی، که شاید دیگه نشه گفت فقط بعضی هستند چون خیلی زیادند، هنوز در این خیال بسر میبرند که اگه تعدادی آدم رو در پستهای مختلف عوض کنیم، مشکل تا حد زیادی برطرف میشه. اما از خودشون نمیپرسند آدم تعویضی ما قراره با چه پشتوانه فکری کار انجام بده وقتی داره برای همه فراموش میشه که نباید لکلک بود؟ این آدمها دیگه فقط مشکل اداری ندارند، مشکل فلسفی دارند. خود این مفهوم که باید چتر حمایتی سیستماتیک ساخت و به اون چتر رسیدگی کرد، داره به یک مفهوم بیگانه تبدیل میشه. چون هضم نمیکنند چه فلسفهای پشت این اقدام پرهزینه قرار داره. اینکه شهروند ایکس، در درگیری بین شهروند ایگرگ و دولت، دخالت کنه، به یک مفهوم بیگانه تبدیل شده، طوری که وقتی میگی دخالت کردم، واکنششون اینه که «به تو چه ربطی داشت؟». به همین دلیله که نمیفهمند توی اورژانس بیمارستان، خبرنگار چرا داره برای خودش میچرخه اینور اونور. حتی اگه خودشون همونی باشند که ممکنه اون خبرنگار نجاتشون بده.
انسانها باید خودشون تصمیم بگیرند که ویژه باشند. اگه به هر دلیلی تصمیمشون برگشت، زندگی حیوانی هم برمیگرده. نه تخفیفی وجود داره، نه تلطیفی.
هرچی بیشتر طرز کار دنیا رو بفهمی، یک چیز بیشتر از قبل شوکهت میکنه: اینکه این طرز کار، هم مأیوسکننده و هم هیجانانگیزه. مأیوسکنندهست چون سهم کارهای احمقانه در این طرز کار، خیلی بالاست. و هیجانانگیزه چون با وجود سهم بالای کارهای احمقانه، کارهای بزرگ و معجزهواری هم انجام میشه.
تفسیر نظرسنجیهای غزه، که بیشترشون قدیمیاند، درباره حمایت از حماس، به صحت اون نظرسنجیها بستگی نداره. که البته هیچ دیتایی که از غزه بیرون بیاد صحت نداره، ولی اگه داشت هم کمکی به تفسیرش نمیکرد. چون تفسیرکننده اول باید تعیین کنه که به کدوم نظریه درباره جنون جمعی باور داره. مابقی حاشیهست.
در نظریه اول مردم مسئول تمام و کمال جنونی هستند که بش دچارند. در نظریه دوم، قربانی سیستمی هستند که این جنون رو بشون تحمیل کرده. باور به هر یک ازین نظریهها جواب این سوال که «آیا کسی که از پنج سالگی بش گفتهاند تو فقط وقتی بچه خوبی هستی که کشته بشی، مسئول مرگطلبی و خونخواهی است که الان بش دچاره، یا نیست؟» رو میده.
پدر عجمیان یک نفر نیست. زیادند. و با خیلیهاشون نشست و برخاست داشتم، کنارشون نماز خوندم، و از دستشون شیرینی و شکلات گرفتم. یک بار جنازه یک شهید رو آوردند. از همین تابوتهای خالی، برای نمایشهای خیابانی در سالگرد هشت سال دفاع مقدس! مادرش فوت کرده بود چند وقت قبلش، و پدر هنوز بود. یک پیرمرد مسجدی خوش و خندان که هیچ فرقی با بقیه نداشت. روزهای اول که بش خبر داده بودند قراره بیاد، حالت عادی داشت و حتی با لبخند میگفت خدا رو شکر حالا میدونیم کجای گلزار شهدا بشینیم و قرآن بخونیم! اما همینطور که گذشت و به اون روز موعود تابوتبازی نزدیکتر شد، حکومتیها و بسیجیها هیاهو و برو بیایی در اطرافش درست کردند که علائم اختلالات روانی یکی بعد از دیگری ازش دیده میشد. طوری که روز آخر نمیشد تشخیص داد که این همون آدمه. فقط اینطور نبود که به نظر برسه که همین الان پسرش رو از دست داده. بلکه دچار این توهم شده بود که اتفاق مهمی در کشور افتاده که این قوطی رو آوردهاند! حتی مداح برای داغ کردن قصه، یک روایت کاملا جعلی از نحوه کشته شدنش رو از جیبش درآورد. چون در واقع دو نفر بودند، و هر دو به یک شکل کشته شده بودند و چند شاهد از سالها پیش به هر دو خانواده گفته بودند که چه شکلی داشته. اما جوری پرت شده بود به داخل دیگ جنونپز اطرافش، که چیزی که سالها بود میدونست رو فراموش کرد و برای قصه اختراعی جدید به سر و صورت خودش میزد. این مانور رو برای خانواده دوم انجام ندادن، چون پدر و مادرش فوت کرده بودند و برادر کوچکترش که الان مرد میانسالی بود خودش رو قاطی نمیکرد، چون میدونست چیزی توی قوطی نیست.
با باریکهای دو میلیون نفری که هفتاد درصدشون پدر عجمیان باشند، باید چه رفتاری داشته باشی؟ بستگی داره به اینکه باورت این باشه که هیچ چیز دست خودشون نبود و مثل موم شکل پیدا کردند، و یا میتونستند توی دیگ نیفتند و مقاومت نکردند.
در نظریه اول مردم مسئول تمام و کمال جنونی هستند که بش دچارند. در نظریه دوم، قربانی سیستمی هستند که این جنون رو بشون تحمیل کرده. باور به هر یک ازین نظریهها جواب این سوال که «آیا کسی که از پنج سالگی بش گفتهاند تو فقط وقتی بچه خوبی هستی که کشته بشی، مسئول مرگطلبی و خونخواهی است که الان بش دچاره، یا نیست؟» رو میده.
پدر عجمیان یک نفر نیست. زیادند. و با خیلیهاشون نشست و برخاست داشتم، کنارشون نماز خوندم، و از دستشون شیرینی و شکلات گرفتم. یک بار جنازه یک شهید رو آوردند. از همین تابوتهای خالی، برای نمایشهای خیابانی در سالگرد هشت سال دفاع مقدس! مادرش فوت کرده بود چند وقت قبلش، و پدر هنوز بود. یک پیرمرد مسجدی خوش و خندان که هیچ فرقی با بقیه نداشت. روزهای اول که بش خبر داده بودند قراره بیاد، حالت عادی داشت و حتی با لبخند میگفت خدا رو شکر حالا میدونیم کجای گلزار شهدا بشینیم و قرآن بخونیم! اما همینطور که گذشت و به اون روز موعود تابوتبازی نزدیکتر شد، حکومتیها و بسیجیها هیاهو و برو بیایی در اطرافش درست کردند که علائم اختلالات روانی یکی بعد از دیگری ازش دیده میشد. طوری که روز آخر نمیشد تشخیص داد که این همون آدمه. فقط اینطور نبود که به نظر برسه که همین الان پسرش رو از دست داده. بلکه دچار این توهم شده بود که اتفاق مهمی در کشور افتاده که این قوطی رو آوردهاند! حتی مداح برای داغ کردن قصه، یک روایت کاملا جعلی از نحوه کشته شدنش رو از جیبش درآورد. چون در واقع دو نفر بودند، و هر دو به یک شکل کشته شده بودند و چند شاهد از سالها پیش به هر دو خانواده گفته بودند که چه شکلی داشته. اما جوری پرت شده بود به داخل دیگ جنونپز اطرافش، که چیزی که سالها بود میدونست رو فراموش کرد و برای قصه اختراعی جدید به سر و صورت خودش میزد. این مانور رو برای خانواده دوم انجام ندادن، چون پدر و مادرش فوت کرده بودند و برادر کوچکترش که الان مرد میانسالی بود خودش رو قاطی نمیکرد، چون میدونست چیزی توی قوطی نیست.
با باریکهای دو میلیون نفری که هفتاد درصدشون پدر عجمیان باشند، باید چه رفتاری داشته باشی؟ بستگی داره به اینکه باورت این باشه که هیچ چیز دست خودشون نبود و مثل موم شکل پیدا کردند، و یا میتونستند توی دیگ نیفتند و مقاومت نکردند.
Anarchonomy
اینکه فیسبوک ۲ میلیارد یوزر داره هنوز، جزء چیزهاییه که باید بت تلنگر بزنه که نمیدونی دنیای فیزیکی چطور کار میکنه.
وقتی فکاهیات فیسبوک رو چک میکردم از خودم میپرسیدم سقف خلاقیت اینها همینه؟ من در بدترین روزهای خودم هم نمیتونم شوخیهایی با این کیفیت بد تولید کنم. نه فقط امروز که از سالها پیش، که حتی شبکه اجتماعی وجود نداشت، شوخیهای سیاسی اجتماعی فرهنگی میساختیم که سه لایه کنایه و نیش رو در هم ساندویچ کرده بود. و اینها با مسخرهترین حالت ممکن سوژه میسازند، و وانمود میکنند کارشون بامزهست. ما کی بودیم، اینها کیان؟ ما احتمالا نابغه نبودیم، ولی اینها به نظر میاد که ریتارد هستند.
بعد دیدم اگه شوخیهای ما صد بیننده و خواننده داره، برای اونها دههزار بیننده و خواننده داره. عدد هر چیزی میتونه باشه ولی نسبت همینه. ممکنه پلتفرمها درباره ویو پستها دروغ بگن تا شرکتهایی که بشون تبلیغ میدن رو فریب بدن، که قطعا دروغ میگن، ولی اگه حتی نصفش هم دروغ باشه، باز هم نجومیه. میلیونها نفر مشتری همین مزخرفاتند و خیلی صادقانه از خوندن یا تماشای محتوا لذت میبرند. اگه اونها ریتاردند، اینها چی هستند؟
به تدریج متوجه شدم مخاطب شناسی نیاز به نبوغ نداره. میشه ریتارد بود و مخاطب رو هم شناخت. اینها به طرز اشکآوری بیاستعدادند، اما میدونستند با کی طرفند. چون باشون زندگی کردن و داخلشونند. این محتوا داره توسط یک «خودی» بشون عرضه میشه. از شوخی ما استقبال نمیکردند، چون ما براشون بیگانه بودیم؛ فارغ ازینکه نکتههای شیطنتآمیز محتوای ما رو میفهمیدند یا نمیفهمیدند.
و اما بعد.. درباره اینکه این وضعیت یک پدیده جدید باشه دچار تردید شدم، و سپس مطمئن شدم که جدید نیست و در واقع تا بوده همین بوده، و تعداد اندکی از نخبگان در طول ادوار تاریخی، ما رو درباره گذشتگانمون به خطای خوشبینی انداخته بوده. و این با این واقعیت که سیصدسال، دویست سال، صد و پنجاه سال، با یک تشکیلات حاکمیتی فاسد و تهی و قلدرمأب زندگی میکردند و حس نمیکردند که عادی نیست، همخوانی داره.
بعد دیدم اگه شوخیهای ما صد بیننده و خواننده داره، برای اونها دههزار بیننده و خواننده داره. عدد هر چیزی میتونه باشه ولی نسبت همینه. ممکنه پلتفرمها درباره ویو پستها دروغ بگن تا شرکتهایی که بشون تبلیغ میدن رو فریب بدن، که قطعا دروغ میگن، ولی اگه حتی نصفش هم دروغ باشه، باز هم نجومیه. میلیونها نفر مشتری همین مزخرفاتند و خیلی صادقانه از خوندن یا تماشای محتوا لذت میبرند. اگه اونها ریتاردند، اینها چی هستند؟
به تدریج متوجه شدم مخاطب شناسی نیاز به نبوغ نداره. میشه ریتارد بود و مخاطب رو هم شناخت. اینها به طرز اشکآوری بیاستعدادند، اما میدونستند با کی طرفند. چون باشون زندگی کردن و داخلشونند. این محتوا داره توسط یک «خودی» بشون عرضه میشه. از شوخی ما استقبال نمیکردند، چون ما براشون بیگانه بودیم؛ فارغ ازینکه نکتههای شیطنتآمیز محتوای ما رو میفهمیدند یا نمیفهمیدند.
و اما بعد.. درباره اینکه این وضعیت یک پدیده جدید باشه دچار تردید شدم، و سپس مطمئن شدم که جدید نیست و در واقع تا بوده همین بوده، و تعداد اندکی از نخبگان در طول ادوار تاریخی، ما رو درباره گذشتگانمون به خطای خوشبینی انداخته بوده. و این با این واقعیت که سیصدسال، دویست سال، صد و پنجاه سال، با یک تشکیلات حاکمیتی فاسد و تهی و قلدرمأب زندگی میکردند و حس نمیکردند که عادی نیست، همخوانی داره.
بچه، حتی تا وقتی بزرگ شده، فرض توی سرش اینه که حداقل یک طرفدار دارم و اونم پدرمه، یا مادرمه. بیاطلاع ازینکه طرفداری جزء مشخصات غریزه نیست. مادر، یا پدر، میتونند طرفدار بچهشون نباشند، همزمانی که براش زحمت میکشند.
مردم از آدمی که هستند، تغییر نمیکنند، فقط به این دلیل که خانوادهشون پرجمعیتتر شده. و اینکه چجور آدمی هستند، که تغییر نکرده، تعیین میکنه طرفدار چه کسی باشند.
مردم از آدمی که هستند، تغییر نمیکنند، فقط به این دلیل که خانوادهشون پرجمعیتتر شده. و اینکه چجور آدمی هستند، که تغییر نکرده، تعیین میکنه طرفدار چه کسی باشند.
Anarchonomy
بچه، حتی تا وقتی بزرگ شده، فرض توی سرش اینه که حداقل یک طرفدار دارم و اونم پدرمه، یا مادرمه. بیاطلاع ازینکه طرفداری جزء مشخصات غریزه نیست. مادر، یا پدر، میتونند طرفدار بچهشون نباشند، همزمانی که براش زحمت میکشند. مردم از آدمی که هستند، تغییر نمیکنند، فقط…
به صرف اینکه فرزند و پدرش، یا فرزند و مادرش، با هم کنار نمیان، به این معنی نیست که دو آدم متفاوتند. بیشتر آدمها، آدمی مثل خودشون رو تو خونه میسازند، حتی اگه طرفدارش نباشند، حتی اگه سازنده انکار کنه که فرزندش یک کپی از خودشه، و فرزند انکار کنه یک کپی از پدرش یا مادرشه. اثر محیط اینطور گولشون میزنه، یا دوست دارند گولش رو بخورند، که یک آدم متفاوت از آب دراومده. نه پدر یا مادر، حاضره بپذیره که اگه در محیط فرزندش بود، خود فرزندش میشد؛ و نه فرزند حاضره بپذیره اگه در محیط پدر یا مادرش بود، خود پدر یا مادرش میشد. چون هر کس میخواد این دروغ رو باور کنه که نقش خودش در شکلگیری ذهنش بیشتر از هرچیز دیگهای بوده.
Anarchonomy
به صرف اینکه فرزند و پدرش، یا فرزند و مادرش، با هم کنار نمیان، به این معنی نیست که دو آدم متفاوتند. بیشتر آدمها، آدمی مثل خودشون رو تو خونه میسازند، حتی اگه طرفدارش نباشند، حتی اگه سازنده انکار کنه که فرزندش یک کپی از خودشه، و فرزند انکار کنه یک کپی از…
یکی از ترسناکترین کارهایی که آدم میتونه با خودش بکنه، ردیابی واکنشهای مغزش به محیطه. اگه بتونه خوب دقت کنه، به سرنخهایی میرسه که میتونه خیلی بترسوندش. چون پس از پیدا کردن فرمول تقریبا ثابت واکنشها، اون فرمول رو در محیطهای مختلف میذاره، و جواب معادله اینطور درمیاد که: دارم مثل ماشین عمل میکنم! و آره ماشینها هم میتونند انعطافپذیر باشند. حتی تیغ ریشتراش امروزی هم به چند جهت حرکت داره، تا با فرم صورت بهتر کنار بیاد. و وقتی فهمید ماشین بوده، از همشکلی با بقیه ماشینها وحشت میکنه. میفهمه قاتلها خودشن. ترسوها خودشن. خلبانی که خونهش رو بمباران کرد خودشه. کلاهبرداری که پولش رو برد و دیگه پیداش نشد خودشه. دختر خالهای که از رفتارش متنفره خودشه. کشف همشکلی اذیتش خواهد کرد، چون فرضش همیشه این بود که: من خیلی کارها کردم تا اینی باشم که هستم.
Anarchonomy
یکی از ترسناکترین کارهایی که آدم میتونه با خودش بکنه، ردیابی واکنشهای مغزش به محیطه. اگه بتونه خوب دقت کنه، به سرنخهایی میرسه که میتونه خیلی بترسوندش. چون پس از پیدا کردن فرمول تقریبا ثابت واکنشها، اون فرمول رو در محیطهای مختلف میذاره، و جواب معادله اینطور…
آدم میانگین خودش رو با تبلیغاتی که خودش برای خودش پخش کرده سرپا نگه میداره. وقتی صبح از خواب پا میشه تا بره سر کار، به خودش میگه دارم این فشار رو تحمل میکنم چون برای موفقیتم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. با دوست به گرمی احوالپرسی میکنه، و به خودش میگه این آداب رفتاری برای اینکه این دوستی مفید رو حفظ کنم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. هرروز مثل یک بازاریاب، خودش رو به خودش میفروشه، و خودش خودش رو با همه شرایطی که داره، میخره.
اگه غیر ازین باشه، یعنی به تبلیغات توجهی نکنه، باید درباره همهچیز سوال بپرسه. و حجم زیاد سوال میتونه مثل پارازیت عمل کنه و سیستم عاملش رو از کار بندازه. گاهی ریتم تبلیغات به طور ناگهانی متوقف میشه، و خیلی سریع خودشون رو به لبه پنجره یا پشتبام میرسونند.
اگه غیر ازین باشه، یعنی به تبلیغات توجهی نکنه، باید درباره همهچیز سوال بپرسه. و حجم زیاد سوال میتونه مثل پارازیت عمل کنه و سیستم عاملش رو از کار بندازه. گاهی ریتم تبلیغات به طور ناگهانی متوقف میشه، و خیلی سریع خودشون رو به لبه پنجره یا پشتبام میرسونند.
Anarchonomy
آدم میانگین خودش رو با تبلیغاتی که خودش برای خودش پخش کرده سرپا نگه میداره. وقتی صبح از خواب پا میشه تا بره سر کار، به خودش میگه دارم این فشار رو تحمل میکنم چون برای موفقیتم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. با دوست به گرمی احوالپرسی میکنه، و به خودش میگه این…
اگه گول اخبار روزانه رو نخوریم، دنیا جای بینهایت آرومیه. هرروز همه سر وقت وارد دانشگاه میشن، طوری که انگار بشون نخ وصل بوده و از مرکز ساختمان کشیده میشده. به موقع خرید میکنند، و وقتی لازمه به دکتر مراجعه میکنند. به محیط واکنشهای منطبق با فرمول رو ارائه میدن، و به طور همشکل خسته میشن، و استراحت میکنند، و فردا همینها رو تکرار میکنند. اگه قرار بود برای خودشون تبلیغات نسازند، دنیا جای خیلی شلوغتری میشد. جایی پر از آدمهای یاغی، که خیلی سریع همهچیز رو تغییر میدن. در یکی دو قرن اخیر مهندسها موفق شدند با دستکاری سریع طبیعت و مناظر، این حس رو ایجاد کنند که داریم شلوغ میکنیم، ولی این یک حس کاذبه. همون آدمی که خودش رو در هیاهوی شهر کلافه میبینه، به اندازه همون سرخپوست چادرنشینی که به خطا فکر میکنه آرومتره، آرومه. چون هر دو دارند بیخطرترین واکنش رو به محیطی که توش هستن نشون میدن.
این که از خودت چیزی بسازی، که ماشین زمانه نباشه، نیاز به نترسیدن از سوالها داره. نیاز به نترسیدن از گم شدن داره. و نیاز به نترسیدن از سعادتمند نشدن. اگه بترسی که بدترین آدم دنیا بشی، هیچوقت نمیتونی خودت بشی. میتونی یه ماشین خوب بشی.
این که از خودت چیزی بسازی، که ماشین زمانه نباشه، نیاز به نترسیدن از سوالها داره. نیاز به نترسیدن از گم شدن داره. و نیاز به نترسیدن از سعادتمند نشدن. اگه بترسی که بدترین آدم دنیا بشی، هیچوقت نمیتونی خودت بشی. میتونی یه ماشین خوب بشی.
اگه بش بگی «بلوچستان ما اندازه غزه جمعیت داره، و در بلوچستان ما باید تایم بیشتری رو در صف نان بگذرونند، ازین چه نتیجهای باید گرفت؟»، میگه ما با ستم مخالفیم، هرجا که باشه!
این پاسخ سیاهبازهاست. چون نه تنها بلوچستان خودمون به همون اندازه براشون اهمیت نداشته و نداره، بلکه فلاکت اونجا رو از جنس فلاکت اینجا قرار میدن تا اگه هم خواستند احیانا اهمیت برابر قائل باشند، و به صورت نمایشی به هر دو بپردازند، ازش این نتیجه حاصل بشه که اسراییل فرقی با جمهوری آخوندی نداره!
بعضی از شماها برای برخورد با این جانوران زیادی خوشقلبید. فکر میکنید مارمولکی نمونده که کالبدشکافی نکرده باشید، ولی هنوز کاملا به آناتومیشون آشنایی ندارید.
یه چیزی هست که از خیلی وقت پیش اسمش رو گذاشتم تخت کبوتر. این یک موقعیت بالادسته، شبیه همون تخت پادشاهی، که یه کبوتر روش نشسته. این آقا یا خانوم کبوتر، ازون بالا میگه «آره برای اون ده کوره هم ناراحتم»، «آره اونجا رو هم دارم میبینم، خیلی دردناکه»، «حواسم به اون بچهها هم بود». اینکه خودشون رو دلواپس همهکس نشون میدن رو به این مربوط میدونند که کبوترند، و ذات کبوتر اینه که خوبی همه رو بخواد. و چون خوبی همه رو میخواد، تنها کسیه که شایستهست روی اون تخت بشینه. تخت رو برای این میخوان تا بتونند انحصار تعیین اینکه چه کسی آدم خوب است و چه کسی آدم بد است و چه کسی در چه تیمی است رو در اختیار بگیرند.
اگه متوجه مکانیزمش نشدید بذارید اینجوری بگم: باید اول ادای کبوتر دربیاری، تا بتونی کار کلاغ رو بکنی.
با اینکه الان سکولارها و آتئیستها روی تصاحب این تخت با هم گلاویزند، بیس این کلک از مسیحیت قرض گرفته شده. البته اون مسیحیتی که آخوند مسیحی شکل و فرمش رو تعیین کرد. مثل وقتی که هم برای سرباز پادشاه دعا میخوند، هم برای کسی که همون سرباز کشته بود. چون کبوتر هم دلش برای سرباز میسوزه، هم برای مقتول سرباز. آخوند مسیحی از الهیات مسیحی که همه انسانها رو در نسبت با خدا، همسطح قرار میداد، به عنوان یک کد تقلب استفاده کرد تا خودش رو کبوتر جا بزنه، و تعیین کنه کی در چه تیمی قرار داره. برای قاتل و مقتول دعا میکرد، چون تعیین کرده بود که هر دو در یک تیمند، و آدم بدها کسان دیگری هستند. و این یک قدرت وسوسهکنندهست. رگهای ازین رو در مارکسیسم هم میبینید، که به مصرفکننده کالا تلقین میکرد «تو و کارگر که کالای مصرفی تو رو ساخته در یک تیم هستید، و سرمایهدار تو یه تیم دیگهست». در واقع مارکس موفق شد خودش رو کبوتر اقتصاد جا بزنه.
کبوترها سه چیز رو از شما میخوان:
- مقام اجتهادشون رو زیر سوال نبرید
- هر دعوایی رو مستقل از دعواهای دیگه بررسی نکنید
- همهچیز رو تیمی ببینید
تا الان اینطور بش نگاه نکرده بودید؟ گفتم که خوشقلبید.
این پاسخ سیاهبازهاست. چون نه تنها بلوچستان خودمون به همون اندازه براشون اهمیت نداشته و نداره، بلکه فلاکت اونجا رو از جنس فلاکت اینجا قرار میدن تا اگه هم خواستند احیانا اهمیت برابر قائل باشند، و به صورت نمایشی به هر دو بپردازند، ازش این نتیجه حاصل بشه که اسراییل فرقی با جمهوری آخوندی نداره!
بعضی از شماها برای برخورد با این جانوران زیادی خوشقلبید. فکر میکنید مارمولکی نمونده که کالبدشکافی نکرده باشید، ولی هنوز کاملا به آناتومیشون آشنایی ندارید.
یه چیزی هست که از خیلی وقت پیش اسمش رو گذاشتم تخت کبوتر. این یک موقعیت بالادسته، شبیه همون تخت پادشاهی، که یه کبوتر روش نشسته. این آقا یا خانوم کبوتر، ازون بالا میگه «آره برای اون ده کوره هم ناراحتم»، «آره اونجا رو هم دارم میبینم، خیلی دردناکه»، «حواسم به اون بچهها هم بود». اینکه خودشون رو دلواپس همهکس نشون میدن رو به این مربوط میدونند که کبوترند، و ذات کبوتر اینه که خوبی همه رو بخواد. و چون خوبی همه رو میخواد، تنها کسیه که شایستهست روی اون تخت بشینه. تخت رو برای این میخوان تا بتونند انحصار تعیین اینکه چه کسی آدم خوب است و چه کسی آدم بد است و چه کسی در چه تیمی است رو در اختیار بگیرند.
اگه متوجه مکانیزمش نشدید بذارید اینجوری بگم: باید اول ادای کبوتر دربیاری، تا بتونی کار کلاغ رو بکنی.
با اینکه الان سکولارها و آتئیستها روی تصاحب این تخت با هم گلاویزند، بیس این کلک از مسیحیت قرض گرفته شده. البته اون مسیحیتی که آخوند مسیحی شکل و فرمش رو تعیین کرد. مثل وقتی که هم برای سرباز پادشاه دعا میخوند، هم برای کسی که همون سرباز کشته بود. چون کبوتر هم دلش برای سرباز میسوزه، هم برای مقتول سرباز. آخوند مسیحی از الهیات مسیحی که همه انسانها رو در نسبت با خدا، همسطح قرار میداد، به عنوان یک کد تقلب استفاده کرد تا خودش رو کبوتر جا بزنه، و تعیین کنه کی در چه تیمی قرار داره. برای قاتل و مقتول دعا میکرد، چون تعیین کرده بود که هر دو در یک تیمند، و آدم بدها کسان دیگری هستند. و این یک قدرت وسوسهکنندهست. رگهای ازین رو در مارکسیسم هم میبینید، که به مصرفکننده کالا تلقین میکرد «تو و کارگر که کالای مصرفی تو رو ساخته در یک تیم هستید، و سرمایهدار تو یه تیم دیگهست». در واقع مارکس موفق شد خودش رو کبوتر اقتصاد جا بزنه.
کبوترها سه چیز رو از شما میخوان:
- مقام اجتهادشون رو زیر سوال نبرید
- هر دعوایی رو مستقل از دعواهای دیگه بررسی نکنید
- همهچیز رو تیمی ببینید
تا الان اینطور بش نگاه نکرده بودید؟ گفتم که خوشقلبید.
از تریلی فیلم گرفته و میگه این کمکهای صلیب سرخ بود و اسراییل با راکت هدف قرارش داد، بعد یه جا از بدنه رو نشون میده که مثلا راکت خورده بش، و یه دایرهست اندازه قطر لیوان، با چهارتا برش در اطرافش که یعنی بالههای راکت بوده! عین کارتونهای تام و جری که بعضی وقتها با سرعت از در رد میشد و به جای اینکه در بشکنه، فرم بدن تام از توی در جدا میشد و بقیهش سر جاش میموند. اینم با قیچی آهنبر برداشته یه دایره بریده بعد فیلم گرفته و گذاشته تیکتاک، چون میدونه درصد بالایی از نسل جوان، که شناختشون از دنیای فیزیکی در حد همون تام و جریه، باورش میکنند.
همین دیروز ویدئو یه ون تو اوکراین منتشر شد که پهپاد انتحاری بش خورده بود ولی عمل نکرده بود. سقف ماشین به اندازه یه سینی شکافته شده بود، صندلی شاگرد رو سوراخ کرده بود، و از زیر پای طرف شاگرد اون طرف بدنه ون رو پاره کرده بود و خورده بود زمین! و این پهپادیه که ملخ و باتری داره و تا قبل ازین فقط گوپرو بش میبستن! این کساخیل فکر میکنند هلفایر با سرعتی که دوربین به سختی ثبتش میکنه، و صدای اصابتش همه مردانگیت رو یکجا تخلیه میکنه، به چیزی بخوره یه دایره اندازه لیوان درمیاد، همهچی هم تر و تمیز میمونه.
من که با آموزش و پرورش دولتی مخالفم، اما اگه جای دولت بودم برای هر سال تحصیلی یک هفته برای اردوی انفجار اختصاص میدادم که بچهها رو ببرن تو بیابون و در نزدیکیشون، و البته با رعایت الزامات ایمنی، انواع اصابتها و انفجارها رو انجام بدن. خوب نیست وقتی قانون دوم نیوتون رو هضم نکرده درباره کوانتوم چیزی بخونند.
همین دیروز ویدئو یه ون تو اوکراین منتشر شد که پهپاد انتحاری بش خورده بود ولی عمل نکرده بود. سقف ماشین به اندازه یه سینی شکافته شده بود، صندلی شاگرد رو سوراخ کرده بود، و از زیر پای طرف شاگرد اون طرف بدنه ون رو پاره کرده بود و خورده بود زمین! و این پهپادیه که ملخ و باتری داره و تا قبل ازین فقط گوپرو بش میبستن! این کساخیل فکر میکنند هلفایر با سرعتی که دوربین به سختی ثبتش میکنه، و صدای اصابتش همه مردانگیت رو یکجا تخلیه میکنه، به چیزی بخوره یه دایره اندازه لیوان درمیاد، همهچی هم تر و تمیز میمونه.
من که با آموزش و پرورش دولتی مخالفم، اما اگه جای دولت بودم برای هر سال تحصیلی یک هفته برای اردوی انفجار اختصاص میدادم که بچهها رو ببرن تو بیابون و در نزدیکیشون، و البته با رعایت الزامات ایمنی، انواع اصابتها و انفجارها رو انجام بدن. خوب نیست وقتی قانون دوم نیوتون رو هضم نکرده درباره کوانتوم چیزی بخونند.
Anarchonomy
از تریلی فیلم گرفته و میگه این کمکهای صلیب سرخ بود و اسراییل با راکت هدف قرارش داد، بعد یه جا از بدنه رو نشون میده که مثلا راکت خورده بش، و یه دایرهست اندازه قطر لیوان، با چهارتا برش در اطرافش که یعنی بالههای راکت بوده! عین کارتونهای تام و جری که بعضی…
پروپاگاندیستها علاوه بر جهل در فیزیک اشیاء، روی حافظه ضعیف مخاطب هم حساب میکنند. تا چندسال بعد از حمله آمریکا به عراق میگفتند اورانیوم ضعیفشده بعضی از بمبهای آمریکا باعث شده در بعضی مناطق عراق همینطور بچهها ناقص به دنیا بیان یا سرطان بگیرند. یادمه همون موقع از یکیشون پرسیدم آمار اینها رو کی درآورده؟ بازماندگان حزب بعث؟ تولههای مسلح سلیمانی؟ بیمارستانی که سگ صاحابش رو نمیشناسه؟ جداول غربالگریشون کجاست؟ آمار سالیانهشون رو کجا منتشر میکنند؟
اون موقع این سوالها رو مالهکشی در نظر میگرفتند. در حالی که صدبار تکرار میکردم من انکار نمیکنم آمریکا ازین بمبها استفاده میکنه. اتفاقا به دلیل قانون دوم نیوتن هم استفاده میکنه. فقط میپرسم این دیتای نقص عضو و اینها داره از کجا میاد؟
سالها گذشت و تقریبا فراموش شد، تا اینکه کرونا رسید. و عراق که در کل دنیا استثنائا «پاک» به نظر میاومد، با اینکه همه در هم میلولیدند. حالا همونها که اون سوالها رو بیاهمیت میدونستند میگفتند عراق توانایی آمارگیری نداره که بخواد آمار مبتلایان رو بده، اینها حتی آمار دقیق امواتشون رو هم ندارند!
که طبیعتا این سوال بوجود میاومد که: کشوری که حتی نمیدونه چندتا جنازه تو سردخونههاشه، و کی رو کجا دفن کردن، چجوری بیست سال پیش میدونست دقیقا آمار نوزاد ناقص چند درصد افزایش داشته؟ چرا باید یادمون رفته باشه که چه تصویری از صحت و دقت اعداد عراق ترسیم کرده بودید؟
پروپاگاندیست امید داره که حافظه نداشته باشی و فقط پالس عاطفی بدی. چون این پالسها روی هم جمع میشن، و وقتی به اندازه یک کوه شد، میشه ازش بهرهبرداری کرد. اگه هرروز که میری سر کار درباره یکی از همکارانت بگن که فلانی هرشب با یکی میخوابه، حتی اگه هیچ نیتی برای شناخت اون همکار داشته باشی، به مرور تصویر کسی که به هیچکس پایبند نیست در ذهنت شکل میگیره، که فقط یک تصویره و هیچ دیتایی پشتش نیست. این تصاویر قصهها رو شکل میدن، و قصهها رفتارها رو میسازند. پروپاگاندیست میخواست قصه «آمریکا خونخوار است» رو بسازه. یه بچه ده ساله فلسطینی روی جنازه گروگان یهودی، که ساکن اسراییل هم نبوده حتی، تف میندازه، چون توی دریایی از قصهها بزرگ شده. و بله یکی دیگه از قصهها هم اینه که «تو تف میندازی چون به آگاهی رسیدی!».
پروپاگاندیست باهوش قصهسازی رو ابزاری میبینه که مثل هر ابزار دیگهای، پتانسیلها و محدودیتهایی داره. اما پروپاگاندیست گاو، به عنوان وِرد سحرآمیز حسابش میکنه، که به وسیله اون میتونیم غول رو از چراغ دربیاریم و هر چیزی که میلمون بود رو ازش بطلبیم و اون هم برامون تأمین کنه. بنابراین در استفاده ازش افراط میکنه، چون جادو قاعدتا نباید محدودیت داشته باشه. اُوِریوز کردن قصهها باعث میشه خیلی از بندها پاره بشه و نتایج معکوس بدست بیاد. تا جایی که ممکنه قصههای آنتیقصه ساخته بشن. مثل قصههای متداولی که در عمدی بودن هر اتفاقی که حکومت به دیگران نسبتش میده، ساخته میشن.
اون موقع این سوالها رو مالهکشی در نظر میگرفتند. در حالی که صدبار تکرار میکردم من انکار نمیکنم آمریکا ازین بمبها استفاده میکنه. اتفاقا به دلیل قانون دوم نیوتن هم استفاده میکنه. فقط میپرسم این دیتای نقص عضو و اینها داره از کجا میاد؟
سالها گذشت و تقریبا فراموش شد، تا اینکه کرونا رسید. و عراق که در کل دنیا استثنائا «پاک» به نظر میاومد، با اینکه همه در هم میلولیدند. حالا همونها که اون سوالها رو بیاهمیت میدونستند میگفتند عراق توانایی آمارگیری نداره که بخواد آمار مبتلایان رو بده، اینها حتی آمار دقیق امواتشون رو هم ندارند!
که طبیعتا این سوال بوجود میاومد که: کشوری که حتی نمیدونه چندتا جنازه تو سردخونههاشه، و کی رو کجا دفن کردن، چجوری بیست سال پیش میدونست دقیقا آمار نوزاد ناقص چند درصد افزایش داشته؟ چرا باید یادمون رفته باشه که چه تصویری از صحت و دقت اعداد عراق ترسیم کرده بودید؟
پروپاگاندیست امید داره که حافظه نداشته باشی و فقط پالس عاطفی بدی. چون این پالسها روی هم جمع میشن، و وقتی به اندازه یک کوه شد، میشه ازش بهرهبرداری کرد. اگه هرروز که میری سر کار درباره یکی از همکارانت بگن که فلانی هرشب با یکی میخوابه، حتی اگه هیچ نیتی برای شناخت اون همکار داشته باشی، به مرور تصویر کسی که به هیچکس پایبند نیست در ذهنت شکل میگیره، که فقط یک تصویره و هیچ دیتایی پشتش نیست. این تصاویر قصهها رو شکل میدن، و قصهها رفتارها رو میسازند. پروپاگاندیست میخواست قصه «آمریکا خونخوار است» رو بسازه. یه بچه ده ساله فلسطینی روی جنازه گروگان یهودی، که ساکن اسراییل هم نبوده حتی، تف میندازه، چون توی دریایی از قصهها بزرگ شده. و بله یکی دیگه از قصهها هم اینه که «تو تف میندازی چون به آگاهی رسیدی!».
پروپاگاندیست باهوش قصهسازی رو ابزاری میبینه که مثل هر ابزار دیگهای، پتانسیلها و محدودیتهایی داره. اما پروپاگاندیست گاو، به عنوان وِرد سحرآمیز حسابش میکنه، که به وسیله اون میتونیم غول رو از چراغ دربیاریم و هر چیزی که میلمون بود رو ازش بطلبیم و اون هم برامون تأمین کنه. بنابراین در استفاده ازش افراط میکنه، چون جادو قاعدتا نباید محدودیت داشته باشه. اُوِریوز کردن قصهها باعث میشه خیلی از بندها پاره بشه و نتایج معکوس بدست بیاد. تا جایی که ممکنه قصههای آنتیقصه ساخته بشن. مثل قصههای متداولی که در عمدی بودن هر اتفاقی که حکومت به دیگران نسبتش میده، ساخته میشن.