- دخملا اگه یادتون باشه قانون اساسی بمون اجازه داده اسلحه برداریم که جلوی دولت وایسیم
- پاشید وایسید
- ببخشیدا ولی مردم دوست ندارن مجروح بشن
- پس چرا ژست انقلاب میای وقتی اخرش میخوای بگی اوه خطرناکهها
- اینکه نخوایم بمیریم منطقی نیست؟
خروجیهای دانشگاههای غربی معنی اشیاء رو هم نمیفهمند دیگه. شما توقع دارید مناقشه فلسطین رو بفهمند؟
- پاشید وایسید
- ببخشیدا ولی مردم دوست ندارن مجروح بشن
- پس چرا ژست انقلاب میای وقتی اخرش میخوای بگی اوه خطرناکهها
- اینکه نخوایم بمیریم منطقی نیست؟
خروجیهای دانشگاههای غربی معنی اشیاء رو هم نمیفهمند دیگه. شما توقع دارید مناقشه فلسطین رو بفهمند؟
Anarchonomy
هادی چوپان با اینکه خودش از موقعیتی که بش دست یافته خیلی راضی و خوشحاله، اما کل قضیه حالت ترحمبرانگیزی داره. آدمی که برای رژیم غذاییش هم باید چرتکه بندازه که پولم میرسه آیا، یا نمیرسه، یا حتی بره از دوست و رفیق پول قرض بگیره، که بخوره! در حالی که برای رقبای…
- کلنل، یه ایرانی گوزو رسیده فینال ورزشی که بیننده تلویزیونیش از فوتبال دستی کمتره، ممکنه جنگ غزه و اوکراین رو همزمان ببازیم اینجوری
- تماس میگیرم با دوستانم در دولت و کنگره ببینیم چیکار باید کرد
- تماس میگیرم با دوستانم در دولت و کنگره ببینیم چیکار باید کرد
اوبر گرفته و تا نشسته تو ماشین راننده بش گفته «دنیا رو دارن یهودیها اداره میکنند».. و وقتی دیده این مایل به حرف زدن نیست گفته «البته من که مشکلی ندارم، بالاخره دنیا رو باید یکی اداره کنه».
راننده تاکسیهای همهجای دنیا مثل هم هستند، و اخیرا مثلهمتر شدهاند، چون اروپا و آمریکا رانندههاشون رو دارند از خاورمیانه، توالت جهان، تأمین میکنند. اول یه تیکه میندازه جلوت تا سر و گوشی آب بده از خلقیاتت و چیزهایی که تو کلهت هست. بعد که دید دم به تله نمیدی، عقبنشینی میکنه:
«مهندس شنیدی آدم فضایی پیدا کردن؟.. البته شاید اونا بیان وضع بهتر بشه».
«مهندس میگن این گوجه جدیدا سرطانزان... البته ما که داریم تو این هوا میمیریم خود به خودی».
«مهندس این اینترنت که میگن میشه با گوشی به ماهواره وصل شد دیگه فیلتر این آخوندها رو جمع میکنهها... البته من که وقت نمیکنم استفاده کنم».
«مهندس پسرم از کریپتو خیلی تعریف میکنه، شما هم آشنایی؟.. البته من بش میگم قبلش مطالعه کن».
شناختت از مردم خیلی ناقصه اگه هنوز نمیدونی که خیلی وقتها، کلمات، جملات، سوژهها، براشون اسباببازی هستند. این تویی که فکر میکنی در حال انتقال دانش و فکری. سمت مقابلت داره خوشگذرانی میکنه.
راننده تاکسیهای همهجای دنیا مثل هم هستند، و اخیرا مثلهمتر شدهاند، چون اروپا و آمریکا رانندههاشون رو دارند از خاورمیانه، توالت جهان، تأمین میکنند. اول یه تیکه میندازه جلوت تا سر و گوشی آب بده از خلقیاتت و چیزهایی که تو کلهت هست. بعد که دید دم به تله نمیدی، عقبنشینی میکنه:
«مهندس شنیدی آدم فضایی پیدا کردن؟.. البته شاید اونا بیان وضع بهتر بشه».
«مهندس میگن این گوجه جدیدا سرطانزان... البته ما که داریم تو این هوا میمیریم خود به خودی».
«مهندس این اینترنت که میگن میشه با گوشی به ماهواره وصل شد دیگه فیلتر این آخوندها رو جمع میکنهها... البته من که وقت نمیکنم استفاده کنم».
«مهندس پسرم از کریپتو خیلی تعریف میکنه، شما هم آشنایی؟.. البته من بش میگم قبلش مطالعه کن».
شناختت از مردم خیلی ناقصه اگه هنوز نمیدونی که خیلی وقتها، کلمات، جملات، سوژهها، براشون اسباببازی هستند. این تویی که فکر میکنی در حال انتقال دانش و فکری. سمت مقابلت داره خوشگذرانی میکنه.
ما از آزادی و حقوق شما کسخلها که معنی کلمه آزادی رو نمیدونید هم دفاع میکنیم، و قانونی که موجودیت و هویت شما رو به رسمیت نشناسه، به رسمیت نمیشناسیم. چون دفاع از آزادی و حقوق شما، هم ما رو به آدمهای بهتری تبدیل میکنه، هم کشورمون رو به جای بهتری برای زندگی کردن. ولی این فکر رو از سر بیرون کنید که در ایران آزاد، قراره قربون صدقهتون برن. متمم دوم قانون اساسی ما، باید درباره حق مسخره کردن کسخلها باشه.
سوال پرتکرار فالوعرهای قدیمیام اینه که اگه اینها رو #گله_گاو میدونی، چرا دست به هر کار خطرناکی نمیزنند؟ مثلا چرا ازین فرصت اخیر استفاده نکردند برای جنگیدن با اسراییل؟
اگه فالوعر قدیمی هم نمیدونه منظور از تئوری گله گاو چیه یعنی یا فارسی من خوب نیست، یا فارسی فارسیزبانها. اینکه فهم عدهای یک فهم گاوی باشه، معنیش این نیست که هیچ فهمی نداره. معنیش اینه که اون فهم و منطقی که تو از یک انسان نرمال انتظار داری رو ندارند، و در یک عالم دیگه هستند. باید به اون عالم شناخت پیدا کنی، تا بفهمی چرا ریسک شماره ۱ رو میپذیرند، و شماره ۲ رو نمیپذیرند، و شماره ۳ رو میپذیرند، و ۴ رو نمیپذیرند. مهدی نصیری با بیبیسی مصاحبه میکنه و دو ساعت بحث فنی میکنند که جانشینی مجتبی هنوز مطرح است یا نیست. خود خلیفه در طول عمرش انقدر وقت نذاشته برای این موضوع. تو این عالم فکری، خوابی که یک نفر در یک بعدازظهر پس از خوردن ناهار سنگین دیده، همه محاسبات رو تغییر میده.
اگه فالوعر قدیمی هم نمیدونه منظور از تئوری گله گاو چیه یعنی یا فارسی من خوب نیست، یا فارسی فارسیزبانها. اینکه فهم عدهای یک فهم گاوی باشه، معنیش این نیست که هیچ فهمی نداره. معنیش اینه که اون فهم و منطقی که تو از یک انسان نرمال انتظار داری رو ندارند، و در یک عالم دیگه هستند. باید به اون عالم شناخت پیدا کنی، تا بفهمی چرا ریسک شماره ۱ رو میپذیرند، و شماره ۲ رو نمیپذیرند، و شماره ۳ رو میپذیرند، و ۴ رو نمیپذیرند. مهدی نصیری با بیبیسی مصاحبه میکنه و دو ساعت بحث فنی میکنند که جانشینی مجتبی هنوز مطرح است یا نیست. خود خلیفه در طول عمرش انقدر وقت نذاشته برای این موضوع. تو این عالم فکری، خوابی که یک نفر در یک بعدازظهر پس از خوردن ناهار سنگین دیده، همه محاسبات رو تغییر میده.
اون موقع که برای حمایت از بیالام پستهای مشکی میذاشتن همهشون رو بلاک کردم، و الان دیگه پست آتشبس نمیاد تو فیدم. سوسکهای زمانهات را بشناس، تا لازم نباشه هرروز پیفپاف بزنی.
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
زلنسکی میگه اگه ترامپ قبول کنه بیاد اوکراین در عرض بیست و چهار ساعت بش میفهمونم چرا لازمه روسیه رو شکست بدیم.
خیلی دور از ذهنه که ترامپ در عرض بیست و چهار ساعت نظر خودش رو درباره روسیه و شخص پوتین، که تحسینش میکنه، تغییر بده. ولی حتی اگه فرض کنیم دور از ذهن نبود و شخصا نظرش تغییر میکرد، نمیتونست نظرش رو بیان کنه. چون جذابیت انتخاباتیش برای اون بخشی از جامعه که هنوز طرفدارش هستند، اینه که بایدن نباشه. مصمم شدن در شکست دادن روسیه، همان بایدن بودنه، و حتی سبقت گرفتن ازش. بهرحال این هم یکی از معایب دموکراسیه، که سیاستمدار اسیر رأیدهنده میشه. همونطور که اوباما شده بود و گاهی کنترل توقعات طرفدارانش در چپ، براش به چالش تبدیل شد.
خیلی دور از ذهنه که ترامپ در عرض بیست و چهار ساعت نظر خودش رو درباره روسیه و شخص پوتین، که تحسینش میکنه، تغییر بده. ولی حتی اگه فرض کنیم دور از ذهن نبود و شخصا نظرش تغییر میکرد، نمیتونست نظرش رو بیان کنه. چون جذابیت انتخاباتیش برای اون بخشی از جامعه که هنوز طرفدارش هستند، اینه که بایدن نباشه. مصمم شدن در شکست دادن روسیه، همان بایدن بودنه، و حتی سبقت گرفتن ازش. بهرحال این هم یکی از معایب دموکراسیه، که سیاستمدار اسیر رأیدهنده میشه. همونطور که اوباما شده بود و گاهی کنترل توقعات طرفدارانش در چپ، براش به چالش تبدیل شد.
داستان ترسناک ۲۲ کلمهای: کسی که بلاکت کرده بود چون گفته بودی پسره برای تو مناسب نیست از همون پسره پسری داره که امسال کنکور داره.
یک توصیه به جوانترها: هر چیزی رو آرشیو نکنید. بعدا خاطراتش مغزتون رو خراش میده. اینترنت برای نسل ما پدیده نویی بود، که همزمان با استفاده ازش در حال کشفش هم بودیم. کسی به اینکه در دراز مدت چه شکلی خواهد داشت فکر نمیکرد. ولع داشتیم که همهچیز توش جاودانه باشه. اما نباید اینطور باشه. بعضی چیزها باید فراموش بشن، و فقط درسش باقی بمونه.
یک توصیه به جوانترها: هر چیزی رو آرشیو نکنید. بعدا خاطراتش مغزتون رو خراش میده. اینترنت برای نسل ما پدیده نویی بود، که همزمان با استفاده ازش در حال کشفش هم بودیم. کسی به اینکه در دراز مدت چه شکلی خواهد داشت فکر نمیکرد. ولع داشتیم که همهچیز توش جاودانه باشه. اما نباید اینطور باشه. بعضی چیزها باید فراموش بشن، و فقط درسش باقی بمونه.
یکی با دیدن آرشیو هیولای کانالم بم توصیه کرده بود که وقت تلف نکن، این تویی که فکر میکنی مردم خیلی چیزها رو نمیدونند و دوست داری بشون بگی، ولی در واقع میدونند، که یا قبول نمیکنند، یا صداش رو درنمیارن، پس عملا بیفایدهست، و بعدا مثل من ازینکه مثل ماشین نوشتی و نوشتی، پشیمون میشی.
یس، آیم عه فاکینگ ماشین، ولی امکان نداره بدون خجالت و پشیمانی به جای بالاتری رسید. اینکه بعدها از چیزهایی که نوشتم خوشم نیاد، یک احتمال نیست، یک قطعیته. شما هنوز ازینکه بعدا به آرشیو کارهاتون نگاه کنید و عوق بزنید، میترسید، چون از آدم بودن خوشتون نمیاد، و دوست دارید فرعون باشید. یعنی خدایی که روی زمینه. خداها، جلو و پشت سرشون یکیه. به دیروز خدا نگاه کنی خدا میبینی، به فرداش هم نگاه کنی خدا میبینی. برای آدم، این امکان وجود نداره که به پشت سرش نگاه کنه و بالا نیاره. فکر میکنید چه کاری میتونید انجام بدید، چه فعالیتی پیش بگیرید، قید چی رو بزنید، و به جاش چی رو دنبال کنید، که بعدا حس نکنید که عمرتون تلف شده؟ فرض کنیم بچه یه وکیل سوئیسی بودیم و هرروز کارمون اسکی در دامنه آلپ بود و تا الان چندتا کاپ و مدال و ازین خنزر پنزرها هم گرفته بودیم. بعد از سی سال تکرار این سرگرمی، وقتی به پشت سر نگاه میکردیم ممکن بود چه نتیجهای بگیریم؟ که آفرین بر من، چه زندگی غنی و پرباری داشتم؟ کام آن. آدم سطحی، در هر سطحی از بهرهمندی از مواهب حیات، بش خوش میگذره. تا حالا میمونی دیدید که خودکشی کنه؟ میمونها همیشه حس میکنند خوششانسند که زندهاند. آدمی هم که کمی از سطح فراتر رفته، دست به هر کاری بزنه، ناراضی خواهد بود. اینکه کارها نتایجی داشته باشند یا نداشته باشند، بحث دیگهایه، و شاید حق با همونهایی باشه که معتقدند نداره. اما در این واقعیت که دست به هرکاری بزنی، ناراضی خواهی بود تغییری ایجاد نمیکنه. ناراضی بودن داره من رو میکشه، شما رو که دارید کار دیگهای میکنید هم خواهد کشت.
یس، آیم عه فاکینگ ماشین، ولی امکان نداره بدون خجالت و پشیمانی به جای بالاتری رسید. اینکه بعدها از چیزهایی که نوشتم خوشم نیاد، یک احتمال نیست، یک قطعیته. شما هنوز ازینکه بعدا به آرشیو کارهاتون نگاه کنید و عوق بزنید، میترسید، چون از آدم بودن خوشتون نمیاد، و دوست دارید فرعون باشید. یعنی خدایی که روی زمینه. خداها، جلو و پشت سرشون یکیه. به دیروز خدا نگاه کنی خدا میبینی، به فرداش هم نگاه کنی خدا میبینی. برای آدم، این امکان وجود نداره که به پشت سرش نگاه کنه و بالا نیاره. فکر میکنید چه کاری میتونید انجام بدید، چه فعالیتی پیش بگیرید، قید چی رو بزنید، و به جاش چی رو دنبال کنید، که بعدا حس نکنید که عمرتون تلف شده؟ فرض کنیم بچه یه وکیل سوئیسی بودیم و هرروز کارمون اسکی در دامنه آلپ بود و تا الان چندتا کاپ و مدال و ازین خنزر پنزرها هم گرفته بودیم. بعد از سی سال تکرار این سرگرمی، وقتی به پشت سر نگاه میکردیم ممکن بود چه نتیجهای بگیریم؟ که آفرین بر من، چه زندگی غنی و پرباری داشتم؟ کام آن. آدم سطحی، در هر سطحی از بهرهمندی از مواهب حیات، بش خوش میگذره. تا حالا میمونی دیدید که خودکشی کنه؟ میمونها همیشه حس میکنند خوششانسند که زندهاند. آدمی هم که کمی از سطح فراتر رفته، دست به هر کاری بزنه، ناراضی خواهد بود. اینکه کارها نتایجی داشته باشند یا نداشته باشند، بحث دیگهایه، و شاید حق با همونهایی باشه که معتقدند نداره. اما در این واقعیت که دست به هرکاری بزنی، ناراضی خواهی بود تغییری ایجاد نمیکنه. ناراضی بودن داره من رو میکشه، شما رو که دارید کار دیگهای میکنید هم خواهد کشت.
یه جایی یه روزی برای زلزلهزدهها مواد خوراکی برده بودند. صف درست شده بود و بسته به تعداد خانواده تحویلشون میدادند. از یکیشون پرسیدن شما چند نفرید گفت ۳۰ نفر. امدادگره گفت چجوری سی نفرید مگه چندتا زن داری؟ گفت یکی فقط، با چهار تا بچه. پرسید اینکه با خودتون میشه شش نفر، ۲۴ نفر بعدی کیان؟ گفت ننهم هم هست، با خواهرام، با دخترعموهام، با زنداییهام. پرسید دخترعموهات برادر و شوهر ندارن؟ گفت چرا، اونام ۳۰ نفرن!
این عددها رو جدی نگیرید. هم آمار مردههای غزه فیکه، هم آمار زنده هاش. اگه یه روز فهمیدید که بعضی رو هم به عنوان خواهر سرشماری کردن، هم به عنوان همسر تعجب نکنید.
این عددها رو جدی نگیرید. هم آمار مردههای غزه فیکه، هم آمار زنده هاش. اگه یه روز فهمیدید که بعضی رو هم به عنوان خواهر سرشماری کردن، هم به عنوان همسر تعجب نکنید.
Anarchonomy
یه جایی یه روزی برای زلزلهزدهها مواد خوراکی برده بودند. صف درست شده بود و بسته به تعداد خانواده تحویلشون میدادند. از یکیشون پرسیدن شما چند نفرید گفت ۳۰ نفر. امدادگره گفت چجوری سی نفرید مگه چندتا زن داری؟ گفت یکی فقط، با چهار تا بچه. پرسید اینکه با خودتون…
در یک کشور آفریقایی، در زمانی که داشت وضع از دوران استعمار خارج میشد، درآمد سفیدپوست و سیاهپوست یکسان شده بود. اما سفیدپوسته باز بهتر زندگی میکرد. یکیشون کنجکاو شده بود که فلانی داره به اندازه من حقوق میگیره چرا یه کفش نمیتونه برای خودش بخره، و میره یه سر بزنه به خونهش. خونهای باغچهدار و بزرگ که اتاقهای زیادی داشت. میره داخل میبینه هر اتاق رو یه خانواده گرفته، یکی بز آورده، یکی مرغ و خروس. بزها گلهای باغچه رو خراب کردن، بچههای قد و نیمقد دنیا رو گذاشتن رو سرشون، همهچی پرت شده اینطرف و اونطرف. طوری که به زودی اون خونه رو نصف قیمت هم نمیخرن. و بعد میفهمه این بدبخت حقوقی که میگیره و امکاناتی که داره رو باید با پنجاه نفر دیگه تقسیم کنه و اینکه این ماه حقوق گرفتم و مال خودم و این حرفها نداریم! برای همین بودجه برای خرید کفش برای خودش کم میاد.
این فرهنگ مفتخوری نیست. این فرهنگ قبیلهایه، اما چون دیگه ساختار قبیلهای وجود نداره، وقتی در فضای دنیای مدرن قرار میگیره، خود به خود به مفتخوری تبدیل میشه. توی اون فرهنگ قبیلهای، «موفقیت شخصی» تعریف نشدهست. هرکی هرچی گیر بیاره برای قبیله گیر آورده. اون چیزی که اون مرد سیاهپوست اون بیرون گیرآورده رو مثل شکار میبینند. وقتی موفق میشده یک پست کارمندی در یک اداره رو بگیره، مثل این بوده که یک آهو گرفته. پس حالا باید همه فامیل اون آهو رو بخورن.
این فرهنگ مفتخوری نیست. این فرهنگ قبیلهایه، اما چون دیگه ساختار قبیلهای وجود نداره، وقتی در فضای دنیای مدرن قرار میگیره، خود به خود به مفتخوری تبدیل میشه. توی اون فرهنگ قبیلهای، «موفقیت شخصی» تعریف نشدهست. هرکی هرچی گیر بیاره برای قبیله گیر آورده. اون چیزی که اون مرد سیاهپوست اون بیرون گیرآورده رو مثل شکار میبینند. وقتی موفق میشده یک پست کارمندی در یک اداره رو بگیره، مثل این بوده که یک آهو گرفته. پس حالا باید همه فامیل اون آهو رو بخورن.
وقتی روسیه یه فروشگاه بزرگ رو با موشک زد، چون اوکراینیها دو تا نفربر تو پارکینگش پارک کرده بودند، میگفتند تو جنگ که حلوا پخش نمیکنند! انتظار داشتید چه اتفاقات دیگهای بیفته؟ حالا همونها در مورد غزه میگن عه چرا جنگ باعث کشته شدن آدمها میشه؟
اینطور نیست که این تناقض رو در گذر زمان پنهان کرده باشند. چون روسیه همین امروز هم در حال هدف قرار دادن همهچیزه، و اینها صحبتی دربارهش ندارند و به نظرشون طبیعت جنگه، و این اوکراینیها هستند که باید برای کاهش تلفاتشون تن به خواستههای طرف قویتر بدن. یعنی این دو نظر کاملا معکوس رو به طور همزمان و در یک شبانهروز حمل میکنند. چون آمریکاستیزی، داره هر نوع از تناقض، هر نوعی از مسخرهبازی، هر نوعی از لمپنیسم، هر نوعی از هوچیگری، هر نوعی از مالهکشی، و هر نوعی از اتحاد و دلسوزی با خلافکارها رو توجیه میکنه.
اینطور نیست که این تناقض رو در گذر زمان پنهان کرده باشند. چون روسیه همین امروز هم در حال هدف قرار دادن همهچیزه، و اینها صحبتی دربارهش ندارند و به نظرشون طبیعت جنگه، و این اوکراینیها هستند که باید برای کاهش تلفاتشون تن به خواستههای طرف قویتر بدن. یعنی این دو نظر کاملا معکوس رو به طور همزمان و در یک شبانهروز حمل میکنند. چون آمریکاستیزی، داره هر نوع از تناقض، هر نوعی از مسخرهبازی، هر نوعی از لمپنیسم، هر نوعی از هوچیگری، هر نوعی از مالهکشی، و هر نوعی از اتحاد و دلسوزی با خلافکارها رو توجیه میکنه.
Anarchonomy
وقتی روسیه یه فروشگاه بزرگ رو با موشک زد، چون اوکراینیها دو تا نفربر تو پارکینگش پارک کرده بودند، میگفتند تو جنگ که حلوا پخش نمیکنند! انتظار داشتید چه اتفاقات دیگهای بیفته؟ حالا همونها در مورد غزه میگن عه چرا جنگ باعث کشته شدن آدمها میشه؟ اینطور نیست…
آمریکاستیزی شدتیافته در دو دهه اخیر، بیشتر ازینکه اطلاعاتی درباره آمریکا داشته باشه، اطلاعاتی درباره بقیه کشورها داره. برخلاف هیاهوی رسانهای که این ستیز رو حاصل تضعیف آمریکا و قوی شدن کشورهای دیگه، و افسانه جهان چندقطبی، معرفی میکنه؛ این ستیز داره درباره شکستهای بقیه کشورها اطلاعات میده.
اگه دنیا رو به دو تیم «آمریکا» و «بقیه دنیا» تقسیم کنیم، در دو دهه اخیر، تیم بقیه دنیا پشت سرهم در حال گل خوردن بوده.
تیم آمریکا بدون مشکل نیست، و اتفاقا با سه مشکل بزرگ مواجه شده:
۱- شبکه بزرگ دانشگاه، که به بنگاههای تجاری دریافتکننده پول از خلافکارهای خارجی (چینی، عربی، روس)، تبدیل شدهاند، و دارند «الیت بیکیفیت» تحویل جامعه میدن. مخصوصا در علوم انسانی. و این الیت بیکیفیت داره فضا رو حتی برای چپهای باسواد و اندیشهساز هم تنگ میکنه (طوری که حتی برنیسندرز رو حامی نسلکشی میدونند!). ترکیب این خروجی بیکیفیت با فرهنگ «روسپیگری توجه» تیکتاکی، اسیدی ساخته که همهچیز رو میتونه دچار زنگزدگی کنه.
۲- سایز متورم شده دولت، قانون، و سازمان بروکراتیک، که همه مسیرهای عمران و توسعه رو مینگذاری کرده و اجازه انجام کارهای بزرگ رو به اقتصادی چنین بزرگ نمیده، تا جایی که مزیتهای رقابتی رو از آمریکا سلب میکنه، و خود دولت مجبور میشه در بازگرداندن این مزیتها دست به دخالت در بازار و صنایع بزنه.
۳- انتقال از جامعه به شدت مصرفکننده سوخت فسیلی، به مصرفکننده سوختهای جایگزین، که اگه انجام نشه به نحوی در آینده دنیا اثرگذاره، و اگه انجام بشه به نحوی دیگه، و محدود به زیرساخت نیست و نیاز به تحول اساسی در فرهنگ و سبک زندگی آمریکایی هم داره.
و هر سه این مشکلها رو باید در عین پایبندی به ارزشهای لیبرال حل کنه، که یعنی مثل مسابقه بوکسیه که یک دستت رو از پشت بسته باشند. بنابراین از کسی نمیتونه راهنمایی بگیره، چون هیچکس دیگهای در چنین مسابقه سطح بالایی از بوکس قرار نداره.
وضع برای تیم «بقیه دنیا» خیلی بدتره. چون مجموعهای از ناکامیها روی هم تلنبار شده، و این داره خودش رو در عصبانیتهایی که بروز میدن نشون میده. مثل بچهای که در مدرسه، همزمان امتحانش رو خراب میکنه، توی دعوا کتک میخوره، و با دوستش قهر میکنه، و میاد خونه و با پرخاشگری جبرانشون میکنه. تقریبا تمام چیزهایی که داریم از تیم بقیه دنیا میبینیم، میتونند در دسته پرخاشگریها قرار بگیرند. و البته نوع پرخاشگری هر کشور متناسب با فرهنگ، موقعیت ژئوپولتیک، و بضاعت ملی که داره، متفاوته.
مهمترین شکستهایی که تیم بقیه دنیا تجربه کرده، اینها هستند:
۱- هیچ آلترناتیوی برای اداره اقتصاد که جواب بده، و مردم رو هم نترسونه ارائه نشد. ستیز با سرمایهداری، به دردسرسازی برای پولدارها خلاصه شده.
۲- چین به امریکای آسیایی تبدیل نشد. به ژاپن خیلی بزرگتر تبدیل شد. با این فرق که توان صادرات فرهنگی هم نداره.
۳- روسیه به شوروی مرفه تبدیل نشد، به مافیاخانهای که مزیتهای سخت شوروی رو هم نداره تبدیل شد.
۴- هیچکس نتونست سیلیکونولی ۲ رو بسازه، با اینکه فارغالتحصیلان مهندسی رو در تیراژ بالا تولید کردند.
۵- هیچکس نتونست دلار رو از تخت سلطنت پایین بکشه. بلکه در یک پروسه طولانی و نسبتا پیچیده، در تلهای به نام «یورودلار» گیر افتادند، و معتادش شدند، که خودشون تارش رو تنیدند، طوری که خروج ازش، با فرض ممکن بودن، نیاز به مقدار زیادی خودزنی مازوخیستی داره.
۶- موتور ایدئولوژیک به کلی از کار افتاده، و کشورها این فقر محتوایی رو دارند با بازگشت به جزوههای قدیمیشون، مثل حکمرانی سلطانی و مغولی و بقیه اقسام اقتدارگرایی پاسخ میدن.
۷- وضع دموگرافیک به نفع هیچکس نیست. اونهایی که امکان استفاده از نیروی جوان رو دارند، زاد و ولد ندارند. و اونهایی که زاد و ولد بالایی دارند، امکان استفاده ازش رو ندارند. و همگی از مهاجر میترسند.
سطح درآمد و رفاه در تیم بقیه دنیا، رشد نجومی داشته و همچنان ادامه داره. اما خیلی از آرزوهای دیگه، با مخ به آسفالت اصابت کردند.
اگه دنیا رو به دو تیم «آمریکا» و «بقیه دنیا» تقسیم کنیم، در دو دهه اخیر، تیم بقیه دنیا پشت سرهم در حال گل خوردن بوده.
تیم آمریکا بدون مشکل نیست، و اتفاقا با سه مشکل بزرگ مواجه شده:
۱- شبکه بزرگ دانشگاه، که به بنگاههای تجاری دریافتکننده پول از خلافکارهای خارجی (چینی، عربی، روس)، تبدیل شدهاند، و دارند «الیت بیکیفیت» تحویل جامعه میدن. مخصوصا در علوم انسانی. و این الیت بیکیفیت داره فضا رو حتی برای چپهای باسواد و اندیشهساز هم تنگ میکنه (طوری که حتی برنیسندرز رو حامی نسلکشی میدونند!). ترکیب این خروجی بیکیفیت با فرهنگ «روسپیگری توجه» تیکتاکی، اسیدی ساخته که همهچیز رو میتونه دچار زنگزدگی کنه.
۲- سایز متورم شده دولت، قانون، و سازمان بروکراتیک، که همه مسیرهای عمران و توسعه رو مینگذاری کرده و اجازه انجام کارهای بزرگ رو به اقتصادی چنین بزرگ نمیده، تا جایی که مزیتهای رقابتی رو از آمریکا سلب میکنه، و خود دولت مجبور میشه در بازگرداندن این مزیتها دست به دخالت در بازار و صنایع بزنه.
۳- انتقال از جامعه به شدت مصرفکننده سوخت فسیلی، به مصرفکننده سوختهای جایگزین، که اگه انجام نشه به نحوی در آینده دنیا اثرگذاره، و اگه انجام بشه به نحوی دیگه، و محدود به زیرساخت نیست و نیاز به تحول اساسی در فرهنگ و سبک زندگی آمریکایی هم داره.
و هر سه این مشکلها رو باید در عین پایبندی به ارزشهای لیبرال حل کنه، که یعنی مثل مسابقه بوکسیه که یک دستت رو از پشت بسته باشند. بنابراین از کسی نمیتونه راهنمایی بگیره، چون هیچکس دیگهای در چنین مسابقه سطح بالایی از بوکس قرار نداره.
وضع برای تیم «بقیه دنیا» خیلی بدتره. چون مجموعهای از ناکامیها روی هم تلنبار شده، و این داره خودش رو در عصبانیتهایی که بروز میدن نشون میده. مثل بچهای که در مدرسه، همزمان امتحانش رو خراب میکنه، توی دعوا کتک میخوره، و با دوستش قهر میکنه، و میاد خونه و با پرخاشگری جبرانشون میکنه. تقریبا تمام چیزهایی که داریم از تیم بقیه دنیا میبینیم، میتونند در دسته پرخاشگریها قرار بگیرند. و البته نوع پرخاشگری هر کشور متناسب با فرهنگ، موقعیت ژئوپولتیک، و بضاعت ملی که داره، متفاوته.
مهمترین شکستهایی که تیم بقیه دنیا تجربه کرده، اینها هستند:
۱- هیچ آلترناتیوی برای اداره اقتصاد که جواب بده، و مردم رو هم نترسونه ارائه نشد. ستیز با سرمایهداری، به دردسرسازی برای پولدارها خلاصه شده.
۲- چین به امریکای آسیایی تبدیل نشد. به ژاپن خیلی بزرگتر تبدیل شد. با این فرق که توان صادرات فرهنگی هم نداره.
۳- روسیه به شوروی مرفه تبدیل نشد، به مافیاخانهای که مزیتهای سخت شوروی رو هم نداره تبدیل شد.
۴- هیچکس نتونست سیلیکونولی ۲ رو بسازه، با اینکه فارغالتحصیلان مهندسی رو در تیراژ بالا تولید کردند.
۵- هیچکس نتونست دلار رو از تخت سلطنت پایین بکشه. بلکه در یک پروسه طولانی و نسبتا پیچیده، در تلهای به نام «یورودلار» گیر افتادند، و معتادش شدند، که خودشون تارش رو تنیدند، طوری که خروج ازش، با فرض ممکن بودن، نیاز به مقدار زیادی خودزنی مازوخیستی داره.
۶- موتور ایدئولوژیک به کلی از کار افتاده، و کشورها این فقر محتوایی رو دارند با بازگشت به جزوههای قدیمیشون، مثل حکمرانی سلطانی و مغولی و بقیه اقسام اقتدارگرایی پاسخ میدن.
۷- وضع دموگرافیک به نفع هیچکس نیست. اونهایی که امکان استفاده از نیروی جوان رو دارند، زاد و ولد ندارند. و اونهایی که زاد و ولد بالایی دارند، امکان استفاده ازش رو ندارند. و همگی از مهاجر میترسند.
سطح درآمد و رفاه در تیم بقیه دنیا، رشد نجومی داشته و همچنان ادامه داره. اما خیلی از آرزوهای دیگه، با مخ به آسفالت اصابت کردند.
«مخارجی ایجاد کردهایم که براش درآمد نداریم. بنابراین پول چاپ میکنیم. بنابراین تورم به ۷۰ درصد میرسد. در حالی که بهره بانک ۲۰ درصد است، و هر که وام بگیرد برنده است. پس باید چه کنیم؟ باید مخارج را کاهش بدیم؟ بهیچوجه. باید بهره بانکی را هم به ۷۰ درصد برسانیم!».
این مکالمه یک گاو با خودشه، که گاهی میاد پشت تریبون و با بقیه گاوها هم در میون میذاره.
https://t.me/dw_farsi/86711
این مکالمه یک گاو با خودشه، که گاهی میاد پشت تریبون و با بقیه گاوها هم در میون میذاره.
https://t.me/dw_farsi/86711
Telegram
DW Persian دویچهوله فارسی
🎥 اعتراف تلویحی معاون اقتصادی دادستان به تورم ۷۰ درصدی
پیمان نوری، معاون اقتصادی دادستان کل کشور در انتقاد از روند اعطای تسهیلات بانکی با سود کم به برخی کسب و کارها به طور تلویحی میزان تورم اقتصادی کشور را اعلام کرد.
نوری گفت: «وقتی کسب و کاری در تورم…
پیمان نوری، معاون اقتصادی دادستان کل کشور در انتقاد از روند اعطای تسهیلات بانکی با سود کم به برخی کسب و کارها به طور تلویحی میزان تورم اقتصادی کشور را اعلام کرد.
نوری گفت: «وقتی کسب و کاری در تورم…
مرحله بعد اینه که بشون بفهمونید کراچی از بعضی جهات بهتر از شهر شماست. از یه جایی به بعد «شب میریم داخل خونهمون، که زنمون سعی میکنه دکورش رو مدرن بار بیاره، و بیرون رو فراموش میکنیم» دیگه جواب نمیده. از یه جایی به بعد، مقایسه با هر خرابه دیگهای در دنیا هم دیگه جواب نمیده، چون خرابهها هم در حال پیشرفتند، نه پسرفت.
جاکشها درباره سمت درست تاریخ دکلمه میخونند برای ما. میخوای سمت درست تاریخ رو پیدا کنی کافیه بری خیابون و درست خلاف احساسات مردم شعار بدی. در یک کشور اسلامی برو بیرون و روی پلاکارد بنویس «ستیز با اسراییل را بس کنید» و ببین چه اتفاقی برای مهرههای کمرت و کاسه چشمت میفته. بعد برو تلآویو و روی پلاکاردت بنویس «با فلسطینیها سازش کنید». صدنفر دیگه هم میان کنارت. یکی که نوشته بود «نتانیاهو رو میدیم گروگانها رو پس بدید». لازم نیست از سیمولاتور استفاده کنی، طرف این کار رو کرده آلردی. عین این جمله رو با تعویض اسم تو یه کشور اسلامی بنویس و داغدار شدن مادرت رو ببین. فکر کردن ما از لج اسلام افتادیم بغل یهودیت! انگار نمیدونیم پسرعموی همدیگه هستند، و تازه اون اوریجینالتر هم است. به یهودیت بود که ارتودکسشون هرروز برای کل شهرهای پر از مسجدتون بمب اتم تجویز میکنه. یه سری ارزشهای غربی هست که اون ارتودکس روانی رو مهار کرده، که چون ما نداریم، تو جامعه اسلامی مهار نشدن. ما سمت درست تاریخ رو از مهارکنندهها تشخیص میدیم، نه با تصاویر کودکان آش و لاش شده، نه با اختلافات مرزی. اختلاف مرزی رو ایران و عراق هم داشتن، و دیدیم دو طرف باهمدیگه و با مردم خودشون چه کردند. دو مسلمانی که هیچ مهاری نداشتند.
«عا.. اگه اسراییل مهار داشت این وضعیت برای غزه بوجود نمیاومد»... خفه شید، بیوجودهای دروغگو. اگه جای اسراییل، جمهوری اسلامی بود توی لوله آب پنتاکسید آرسنیک میریخت. اگه جای اسراییل روسیه بود الان مردم غزه باید روسی صحبت میکردند و گرنه بازداشت میشدند. اگه جای اسراییل چین بود تا الان باید دینشون رو عوض میکردند و گرنه زنشون دزدیده میشد. اگه جای اسراییل، ترکیه بود، الان مردم قاهره هم باید دنبال آب و دارو میگشتند. فکر کردید با جیغ و داد و هیاهو قدرت تشخیصمون رو از دست میدیم؟ خیلی ساده و شفاف: برید به درک.
«عا.. اگه اسراییل مهار داشت این وضعیت برای غزه بوجود نمیاومد»... خفه شید، بیوجودهای دروغگو. اگه جای اسراییل، جمهوری اسلامی بود توی لوله آب پنتاکسید آرسنیک میریخت. اگه جای اسراییل روسیه بود الان مردم غزه باید روسی صحبت میکردند و گرنه بازداشت میشدند. اگه جای اسراییل چین بود تا الان باید دینشون رو عوض میکردند و گرنه زنشون دزدیده میشد. اگه جای اسراییل، ترکیه بود، الان مردم قاهره هم باید دنبال آب و دارو میگشتند. فکر کردید با جیغ و داد و هیاهو قدرت تشخیصمون رو از دست میدیم؟ خیلی ساده و شفاف: برید به درک.
در اندونزی شلاق زدن شرعی زن، و گاهی گردن زدنش، به اندازه ایران هفتاد سال پیش طرفدار داره. ولی آخوندزاده این تفاوت رو نشانه سقوط اخلاقی اونها نمیدونه، بلکه توی ایرانی رو به دلیل نریختن در خیابون در حمایت از وحوش حماس، دچار سقوط اخلاقی و مردگی وجدان میدونه.
گفتم که خودتون رو به اینکه همه از دستتون عصبانی باشند عادت بدید.
گفتم که خودتون رو به اینکه همه از دستتون عصبانی باشند عادت بدید.
جواب سوالهای سخت رو تو خیابون میشه پیدا کرد، نه تو عکسهای تلسکوپها، و نه از عکسهای میکروسکوپها. هرکس در طول تاریخ چیزی دستگیرش شده، از همون خیابان یک چیزهایی فهمیده بوده. موسی چیزی که میدونست، که به شدت کافی بود رو، از خیابانهای مصر بدست آورد. بالای کوه طور فقط مدرکش رو گرفت.
تو خیابون میشه فهمید «چطور خدا وجود نداشت، ولی مجبور شدیم بش اعتقاد پیدا کنیم». هر بحث و فلسفهبافی دیگهای دربارهش اتلاف وقته. مگر اینکه اون فلسفه هم به جای انتزاع محض، به مشاهدات خیابان ارجاع بده. توی همون زندگی عادی روزانهست که میشه دید که اجتماع انسانی چقدر سریع میتونه شکل اجتماع حیوانی پیدا کنه. میشه دید که به محض اینکه منابع کم میاد، فرزند اضافه انسان تلف میشه. درست مثل لکلک که وقتی میبینه غذا برای سه جوجهای که داره کافی نیست، یکیشون رو از آشیانه میندازه بیرون تا تلف بشه. همه کودکان کار، همه معتادها، همه بزهکارها، همه گداها، همه دلهدزدها، همه اونهایی که خودکشی میکنند، همون جوجههایی هستند که از آشیانه پرت شدهاند بیرون. چون منابع کمتر از زاد و ولد بوده. وقتی پرت میشی بیرون، دیگه اون قصه آفرینش انسان برات بیمعنی میشه. چون قصهش یه جوری بود که گویی خدایی بوده، و یه سری موجودات خلق کرده، و همشون رو گذاشته کنار و گفته حالا میخوام یه موجود ویژه خلق کنم! وقتی پرت میشی بیرون میفهمی خبری از ویژه بودن در کار نیست. کافیه آب کم باشه، انرژی کم باشه، غذا کم باشه، کار کم باشه، تا دوباره بشیم لکلک، تا دوباره بشیم میمون، تا دوباره بشیم عنکبوت.
و همزمان از همون پرتشدنهای مکرر، میفهمی که باید پشتوانهای فکری وجود داشته باشه، که وادارمون کنه زیر آشیانه لکلک تور ببافیم، که اگه اون جوجهش رو انداخت، بیفته تو دامن ما. چه در سطح شخص، با انفاق و صدقه؛ و چه به شکل سیستماتیک، با بیمه درمان و بازنشستگی و بیکاری و امداد و همیاری و مشاوره و همه امکاناتی که در تمدن مدرن وجود داره تا کار سپر رو انجام بده. و این پشتوانه نمیتونه بدون اعتقاد به خیر و شر سر پا بمونه، که فرض اصلیش اینه که خدایی هست، که همه خوبیها به اون ربط پیدا میکنه. تا وقتی این پشتوانه هست، تیر و تخته رو میشه یه جوری بهم چسبوند و سپر ساخت. و اگه نباشه، هیچ مقدار از ثروت و دارایی هم کارساز نیست.
اینکه افراد عادی به وضع همدیگه بیتفاوتند، و تن به هر درآمدی میدن به شرط اینکه باثبات باشه، و اراذل حکومتی آدمهای مفلوک رو مسخره میکنند، و یه روز یکیشون میگه خودت زنتو فیزیوتراپی کن، و یه روز دیگه اون یکی درباره معلم معترض میگه اینها پرچونه هستند، صرفا درباره شرارتهای شخصی نیست. درباره از دست رفتن پشتوانهست.
بعضی، که شاید دیگه نشه گفت فقط بعضی هستند چون خیلی زیادند، هنوز در این خیال بسر میبرند که اگه تعدادی آدم رو در پستهای مختلف عوض کنیم، مشکل تا حد زیادی برطرف میشه. اما از خودشون نمیپرسند آدم تعویضی ما قراره با چه پشتوانه فکری کار انجام بده وقتی داره برای همه فراموش میشه که نباید لکلک بود؟ این آدمها دیگه فقط مشکل اداری ندارند، مشکل فلسفی دارند. خود این مفهوم که باید چتر حمایتی سیستماتیک ساخت و به اون چتر رسیدگی کرد، داره به یک مفهوم بیگانه تبدیل میشه. چون هضم نمیکنند چه فلسفهای پشت این اقدام پرهزینه قرار داره. اینکه شهروند ایکس، در درگیری بین شهروند ایگرگ و دولت، دخالت کنه، به یک مفهوم بیگانه تبدیل شده، طوری که وقتی میگی دخالت کردم، واکنششون اینه که «به تو چه ربطی داشت؟». به همین دلیله که نمیفهمند توی اورژانس بیمارستان، خبرنگار چرا داره برای خودش میچرخه اینور اونور. حتی اگه خودشون همونی باشند که ممکنه اون خبرنگار نجاتشون بده.
انسانها باید خودشون تصمیم بگیرند که ویژه باشند. اگه به هر دلیلی تصمیمشون برگشت، زندگی حیوانی هم برمیگرده. نه تخفیفی وجود داره، نه تلطیفی.
تو خیابون میشه فهمید «چطور خدا وجود نداشت، ولی مجبور شدیم بش اعتقاد پیدا کنیم». هر بحث و فلسفهبافی دیگهای دربارهش اتلاف وقته. مگر اینکه اون فلسفه هم به جای انتزاع محض، به مشاهدات خیابان ارجاع بده. توی همون زندگی عادی روزانهست که میشه دید که اجتماع انسانی چقدر سریع میتونه شکل اجتماع حیوانی پیدا کنه. میشه دید که به محض اینکه منابع کم میاد، فرزند اضافه انسان تلف میشه. درست مثل لکلک که وقتی میبینه غذا برای سه جوجهای که داره کافی نیست، یکیشون رو از آشیانه میندازه بیرون تا تلف بشه. همه کودکان کار، همه معتادها، همه بزهکارها، همه گداها، همه دلهدزدها، همه اونهایی که خودکشی میکنند، همون جوجههایی هستند که از آشیانه پرت شدهاند بیرون. چون منابع کمتر از زاد و ولد بوده. وقتی پرت میشی بیرون، دیگه اون قصه آفرینش انسان برات بیمعنی میشه. چون قصهش یه جوری بود که گویی خدایی بوده، و یه سری موجودات خلق کرده، و همشون رو گذاشته کنار و گفته حالا میخوام یه موجود ویژه خلق کنم! وقتی پرت میشی بیرون میفهمی خبری از ویژه بودن در کار نیست. کافیه آب کم باشه، انرژی کم باشه، غذا کم باشه، کار کم باشه، تا دوباره بشیم لکلک، تا دوباره بشیم میمون، تا دوباره بشیم عنکبوت.
و همزمان از همون پرتشدنهای مکرر، میفهمی که باید پشتوانهای فکری وجود داشته باشه، که وادارمون کنه زیر آشیانه لکلک تور ببافیم، که اگه اون جوجهش رو انداخت، بیفته تو دامن ما. چه در سطح شخص، با انفاق و صدقه؛ و چه به شکل سیستماتیک، با بیمه درمان و بازنشستگی و بیکاری و امداد و همیاری و مشاوره و همه امکاناتی که در تمدن مدرن وجود داره تا کار سپر رو انجام بده. و این پشتوانه نمیتونه بدون اعتقاد به خیر و شر سر پا بمونه، که فرض اصلیش اینه که خدایی هست، که همه خوبیها به اون ربط پیدا میکنه. تا وقتی این پشتوانه هست، تیر و تخته رو میشه یه جوری بهم چسبوند و سپر ساخت. و اگه نباشه، هیچ مقدار از ثروت و دارایی هم کارساز نیست.
اینکه افراد عادی به وضع همدیگه بیتفاوتند، و تن به هر درآمدی میدن به شرط اینکه باثبات باشه، و اراذل حکومتی آدمهای مفلوک رو مسخره میکنند، و یه روز یکیشون میگه خودت زنتو فیزیوتراپی کن، و یه روز دیگه اون یکی درباره معلم معترض میگه اینها پرچونه هستند، صرفا درباره شرارتهای شخصی نیست. درباره از دست رفتن پشتوانهست.
بعضی، که شاید دیگه نشه گفت فقط بعضی هستند چون خیلی زیادند، هنوز در این خیال بسر میبرند که اگه تعدادی آدم رو در پستهای مختلف عوض کنیم، مشکل تا حد زیادی برطرف میشه. اما از خودشون نمیپرسند آدم تعویضی ما قراره با چه پشتوانه فکری کار انجام بده وقتی داره برای همه فراموش میشه که نباید لکلک بود؟ این آدمها دیگه فقط مشکل اداری ندارند، مشکل فلسفی دارند. خود این مفهوم که باید چتر حمایتی سیستماتیک ساخت و به اون چتر رسیدگی کرد، داره به یک مفهوم بیگانه تبدیل میشه. چون هضم نمیکنند چه فلسفهای پشت این اقدام پرهزینه قرار داره. اینکه شهروند ایکس، در درگیری بین شهروند ایگرگ و دولت، دخالت کنه، به یک مفهوم بیگانه تبدیل شده، طوری که وقتی میگی دخالت کردم، واکنششون اینه که «به تو چه ربطی داشت؟». به همین دلیله که نمیفهمند توی اورژانس بیمارستان، خبرنگار چرا داره برای خودش میچرخه اینور اونور. حتی اگه خودشون همونی باشند که ممکنه اون خبرنگار نجاتشون بده.
انسانها باید خودشون تصمیم بگیرند که ویژه باشند. اگه به هر دلیلی تصمیمشون برگشت، زندگی حیوانی هم برمیگرده. نه تخفیفی وجود داره، نه تلطیفی.