وقتی ازشون میپرسیدی چرا ازدواج فامیلی میکردید وقتی میدونستید بچههاتون ممکنه معیوب از کار دربیان، طوری عیب بچههاشون رو انکار میکردند که انگار پشت سرهم قهرمان المپیک زاییدن. یک مقدار ازین انکار رو با پنهانکاری میشد پشتیبانی کرد. مثلا صحبت درباره عیب بچه یک تابو بود، و هنوزم است، که همین باعث میشد دیر برن سراغ درمان، یا هیچوقت نرن. یک مقدار دیگه ازین انکار رو با پایین آوردن سطح توقع انجام میدادند. مثلا همینکه بچه کور نبود یا سه تا دست نداشت، سالم اعلام میشد! در حالی که کلکسیونی از نواقص پنهان داشت. یه سری از این نواقص فقط خود بچه رو عذاب نمیداد، بلکه به خود خانواده هم منتقل میشد. مثل بچهای که همیشه نفخ داشت، و چون همیشه نفخ داشت همیشه جیغ میزد، و چون همیشه جیغ میزد، میگفتند «این یکی بچه اذیتکنی دراومده!». انگار جزیی از خلق و خوی بچهست. این خلق و خو پنداری در مورد نواقصی که فیزیکی نبودند نقش پررنگتری داشت. چون فکر میکردند نقص مادرزادی یعنی کج بودن گردن، یا صاف بودن پا، نه عصبی بودن، نه اضطراب مزمن داشتن. و همه اینها زندگی خودشون رو خراب میکرد، اما خراب شدنش رو انکار میکردند. و این یکی از مهمترین چیزهاییه که باید در شناخت این مردم درک کنید... که خراب شدنها رو انکار میکنند.
شما نمیتونی با افرادی که خرابیها رو انکار میکنند چیزی بسازی. تمدن، پیشرفت، توسعه، فقط درباره ساختن چیزهای جدید نیست، بلکه درباره مبارزه با خرابیه.
اگه واکنش و حساسیت به خرابی همون واکنشی باشه که خوزستانیها به خرابی استانشون نشون دادند، همه ایران خوزستان خواهد شد. و داره میشه.
شما نمیتونی با افرادی که خرابیها رو انکار میکنند چیزی بسازی. تمدن، پیشرفت، توسعه، فقط درباره ساختن چیزهای جدید نیست، بلکه درباره مبارزه با خرابیه.
اگه واکنش و حساسیت به خرابی همون واکنشی باشه که خوزستانیها به خرابی استانشون نشون دادند، همه ایران خوزستان خواهد شد. و داره میشه.
کسب رتبه اول صادرات خودرو دنیا توسط چین برای اولین بار همزمان شده با درگیری درون حکومتی مافیای خودروسازی در ایران. همونطور که رقابتی پیرامون جانشینی بین قبیلههای مختلف داخل نظام وجود داره، درباره حفرههای مکش پول هم وجود داره، و یکیش صنعت خودروئه. قبیله واردکننده از وضعیت فعلی راضی نیست، و برای همین به میرسلیم به عنوان نماینده قبیله قطعهسازان حمله میکنه. در این فضای غارتگری و اوباشگری، صحبت از راهبردهای صنعتی بیمعناست. اما این باعث نشده که جفنگبافی ادامه پیدا نکنه.
حامیان حمایتهای دولتی از صنعت خودرو تا الان دو تا مثال به قول خودشون «موفق» برای تأیید نظرشون داشتند. یک کرهجنوبی، که برای مدتی واردات خودروی خارجی رو محدود کرده بود تا به زعم خودشون تولیدکننده داخل قوت بگیره، و دو چین، که از روش انتقال دانش فنی از طریق مجبور کردن خودروسازان خارجی به تأسیس شرکتهای مشترک با شرکتهای داخلی با سهم ۴۹ درصد، استفاده کرد.
در مورد کرهجنوبی حرف زیاد زده شده، و اونهایی که اهل خوندن و گوش دادن هستند تا الان فهمیدن که اون دوره ممنوعیت واردات، عامل پیشرفت خودروسازی کره نبود. این دولت کره بود که میخواست موفقیت صنعت رو به نام خودش بزنه. و گرنه از قبل، و همزمان با اون ممنوعیت، یک پرش جدی در دانشگاه و صنعت کره رخ داده بود که داستانش طولانیه.
اما مورد چین عبرتآموزتره. قرار بود خودروسازان سابقهدار دنیا بیان چین و با شرکتهای داخلی همکاری کنند، تا دانش فنی و تجربهشون منتقل بشه، تا در آینده این شرکتهای داخلی بدون نیاز به شریک خارجیشون، به تولید ادامه بدن. در کنارش یک مقدار هم دزدی اطلاعات فنی رخ بده، و تمام!
اما نشد. هیچکدوم از شرکای داخلی شرکتهای خارجی نتونستند مستقلا خودی نشون بدن. حتی بعد از بیست سال همکاری مشترک. و فقط وقتی به طوری جدی وارد بازار شدند که پروژه انتقال از موتور بنزینی به موتور الکتریکی استارت خورد، که نیاز به دانش فنی سنگینی که در طول یک قرن روی هم جمع شده بود، نداشت.
اینکه چین رتبه یک صادرات رو به دست آورد دو نکته در داخل خودش داره: ۱- بیشتر این صادرات، خودروی برقی بودند! ۲- بیشتر این خودروهای برقی، تسلا بودند!
یعنی بعد از همه اون سیاستگذاریهای دولتی، آخرش این یک شرکت خصوصی خارجی بود که اومد از بالا تا پایین زنجیره تأمین رو هماهنگ کرد و ازش یه تیم «برقی» درآورد و لجستیکی ایجاد کرد که تا قبلش وجود نداشت. اگه دولت چین نقشی داشت، نقشی بود که ناخواسته بازی کرد. یعنی سرمایهگذاری در زیرساخت صنعت باتری. ناخواسته بود چون قبل ازینکه خودروی برقی به عنوان وسیله نقلیه مردم عادی مطرح بشه، انجام شد (از منظر طرفداران مکتب اتریشی همینش هم دخالت بیجا بود. و نتیجهش این شده که با قیمتهای نزدیک به مفت فعلی، چین داره باتری لیتیوم رو به خارجیها هدیه میده، همونطور که سعودیها نفت رو به خارجیها هدیه دادند). به عبارتی، دولت چین هزار و یک جور بامبول قانونی و حاکمیتی ایجاد کرد تا انجینساز بشه، و نشد، و آخرش باتریساز شد!
نکته عبرتآموزش در اینه که حتی وقتی بروکراتهای زبر و زرنگ میشینن طرح متفاوتی برای «حمایت» ایجاد میکنند هم، باز جواب نمیده.
حامیان حمایتهای دولتی از صنعت خودرو تا الان دو تا مثال به قول خودشون «موفق» برای تأیید نظرشون داشتند. یک کرهجنوبی، که برای مدتی واردات خودروی خارجی رو محدود کرده بود تا به زعم خودشون تولیدکننده داخل قوت بگیره، و دو چین، که از روش انتقال دانش فنی از طریق مجبور کردن خودروسازان خارجی به تأسیس شرکتهای مشترک با شرکتهای داخلی با سهم ۴۹ درصد، استفاده کرد.
در مورد کرهجنوبی حرف زیاد زده شده، و اونهایی که اهل خوندن و گوش دادن هستند تا الان فهمیدن که اون دوره ممنوعیت واردات، عامل پیشرفت خودروسازی کره نبود. این دولت کره بود که میخواست موفقیت صنعت رو به نام خودش بزنه. و گرنه از قبل، و همزمان با اون ممنوعیت، یک پرش جدی در دانشگاه و صنعت کره رخ داده بود که داستانش طولانیه.
اما مورد چین عبرتآموزتره. قرار بود خودروسازان سابقهدار دنیا بیان چین و با شرکتهای داخلی همکاری کنند، تا دانش فنی و تجربهشون منتقل بشه، تا در آینده این شرکتهای داخلی بدون نیاز به شریک خارجیشون، به تولید ادامه بدن. در کنارش یک مقدار هم دزدی اطلاعات فنی رخ بده، و تمام!
اما نشد. هیچکدوم از شرکای داخلی شرکتهای خارجی نتونستند مستقلا خودی نشون بدن. حتی بعد از بیست سال همکاری مشترک. و فقط وقتی به طوری جدی وارد بازار شدند که پروژه انتقال از موتور بنزینی به موتور الکتریکی استارت خورد، که نیاز به دانش فنی سنگینی که در طول یک قرن روی هم جمع شده بود، نداشت.
اینکه چین رتبه یک صادرات رو به دست آورد دو نکته در داخل خودش داره: ۱- بیشتر این صادرات، خودروی برقی بودند! ۲- بیشتر این خودروهای برقی، تسلا بودند!
یعنی بعد از همه اون سیاستگذاریهای دولتی، آخرش این یک شرکت خصوصی خارجی بود که اومد از بالا تا پایین زنجیره تأمین رو هماهنگ کرد و ازش یه تیم «برقی» درآورد و لجستیکی ایجاد کرد که تا قبلش وجود نداشت. اگه دولت چین نقشی داشت، نقشی بود که ناخواسته بازی کرد. یعنی سرمایهگذاری در زیرساخت صنعت باتری. ناخواسته بود چون قبل ازینکه خودروی برقی به عنوان وسیله نقلیه مردم عادی مطرح بشه، انجام شد (از منظر طرفداران مکتب اتریشی همینش هم دخالت بیجا بود. و نتیجهش این شده که با قیمتهای نزدیک به مفت فعلی، چین داره باتری لیتیوم رو به خارجیها هدیه میده، همونطور که سعودیها نفت رو به خارجیها هدیه دادند). به عبارتی، دولت چین هزار و یک جور بامبول قانونی و حاکمیتی ایجاد کرد تا انجینساز بشه، و نشد، و آخرش باتریساز شد!
نکته عبرتآموزش در اینه که حتی وقتی بروکراتهای زبر و زرنگ میشینن طرح متفاوتی برای «حمایت» ایجاد میکنند هم، باز جواب نمیده.
نوشته این فرم مطلب است که باعث مقبولیت نظریات توطئه میشود. چون عوام فرم را میپسندند، محتوایش را هم میپذیرند.
اما من نظر دیگهای دارم. دقیقا همون افرادی که پیشنهاد میدادند سدی که روی هیرمند زده شده رو با آتش توپخانه! بزنند تا آب آزاد بشه، الان دارن میگن «بعید نیست خود اوکراین سد خودش رو منفجر کرده باشه». معمولا «همونایی که...» برای تعمیمهای نابجا استفاده میشه، ولی برای این میشه صدها اسکرینشات جمعآوری کرد از کسانی که این رو گفتند، و اون رو هم گفته بودند. چرا این اشتراک مهمه؟ چون «ظاهرا» نشون میده طرف شناختی از بتن و خاک و مهمات نداره. اوائل جنگ، اوکراین میخواست یک سد در شمال این کشور رو منفجر کنه تا آب مانع پیشروی روسها بشه. بعد از کلی برنامهریزی و تلاش و برو بیا و مصرف مواد منفجره، فقط یه گوشهش آسیب دید! و این در شرایطی بود که منطقه اون سد هنوز تحت تسلط خودش بود، برخلاف این یکی که حتی کنترلی روش نداشت.
آیا باید انتظار داشت همه بدونند بتن و خاک و مهمات چطور کار میکنند؟ نه. ولی فرق است بین کسانی که در ذهنشون سوال میسازند، و کسانی که نمیسازند. و این چیزیه که باعث میشه نظریات توطئه توسط عدهای پذیرفته بشه، و توسط عدهای پذیرفته نشه.
اینکه ورزیدگی کافی برای سوال پرسیدن چطور بوجود میاد، محل بحث است، و نظر بعضیها اینه که سیستم آموزش و پرورش در اون دخیله. اما یکسانسازی که آموزش دولتی در کشورها بوجود آورده، همه اقشار جامعه رو تا جایی که ممکنه در یک کلاس درس قرار میده. یعنی محتمل است کسی که امروز هر مهملی رو میپذیره، کنار دست کسی مینشسته که امروز هر مهملی رو نمیپذیره.
اگه سوال پرسیدن با سطح سواد ارتباط مستقیم داشت، باید همه سوالها درباره مسائل فنی و تکنیکی میشد. اما محدود به اون مسائل نیست. یک مثال: «اگه کرونا یک ویروس مهندسیشده بود تا عمدا کشنده باشد، چطور میتواند بیماریای ایجاد کند که همان سرماخوردگی است؟». این سوال خوبیه چون تناقض کسانی که هر دو ادعا همزمان در مواضعشون جا گرفته بود رو هدف قرار میده. کسانی کرونا رو سرماخوردگی فرض کرده و با واکسن مخالفت کردند، که میگفتند چین عمدا این ویروس رو مهندسی کرده و نشت داده تا اقتصاد کشورهای دیگه رو فلج کنه!
آیا این سوال نیاز به داشتن سواد درباره ویروسها داشت؟ اصلا. فقط به درک روابط منطقی نیاز داشت. آیا بقیه در درک این روابط عاجزند؟ غیر از درصدی از جمعیت که واقعا عاجزند، بقیه نه. بلکه عمدا خاموشش میکنند، تا قصهای که بش پایبندند خدشهدار نشه. کسی که هر مهملی رو میپذیره، داره از قصه خودش دفاع میکنه، حتی اگه لازم باشه برای دفاع ازش یک عقبمانده ذهنی به نظر بیاد. کسی که مدعی بود فرود انسان روی ماه با کامپیوتر ساخته شده بود، ندیده بود گرافیک کامپیوترهای اون زمان چقدر کارتونی و ابتدایی بودند؟ چرا دیده بود. ولی باید از قصه «آمریکا شیطان فریبکار است» دفاع میکرد.
مردم قصههاشون رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه که باید چه چیزی رو باور کنند.
اما من نظر دیگهای دارم. دقیقا همون افرادی که پیشنهاد میدادند سدی که روی هیرمند زده شده رو با آتش توپخانه! بزنند تا آب آزاد بشه، الان دارن میگن «بعید نیست خود اوکراین سد خودش رو منفجر کرده باشه». معمولا «همونایی که...» برای تعمیمهای نابجا استفاده میشه، ولی برای این میشه صدها اسکرینشات جمعآوری کرد از کسانی که این رو گفتند، و اون رو هم گفته بودند. چرا این اشتراک مهمه؟ چون «ظاهرا» نشون میده طرف شناختی از بتن و خاک و مهمات نداره. اوائل جنگ، اوکراین میخواست یک سد در شمال این کشور رو منفجر کنه تا آب مانع پیشروی روسها بشه. بعد از کلی برنامهریزی و تلاش و برو بیا و مصرف مواد منفجره، فقط یه گوشهش آسیب دید! و این در شرایطی بود که منطقه اون سد هنوز تحت تسلط خودش بود، برخلاف این یکی که حتی کنترلی روش نداشت.
آیا باید انتظار داشت همه بدونند بتن و خاک و مهمات چطور کار میکنند؟ نه. ولی فرق است بین کسانی که در ذهنشون سوال میسازند، و کسانی که نمیسازند. و این چیزیه که باعث میشه نظریات توطئه توسط عدهای پذیرفته بشه، و توسط عدهای پذیرفته نشه.
اینکه ورزیدگی کافی برای سوال پرسیدن چطور بوجود میاد، محل بحث است، و نظر بعضیها اینه که سیستم آموزش و پرورش در اون دخیله. اما یکسانسازی که آموزش دولتی در کشورها بوجود آورده، همه اقشار جامعه رو تا جایی که ممکنه در یک کلاس درس قرار میده. یعنی محتمل است کسی که امروز هر مهملی رو میپذیره، کنار دست کسی مینشسته که امروز هر مهملی رو نمیپذیره.
اگه سوال پرسیدن با سطح سواد ارتباط مستقیم داشت، باید همه سوالها درباره مسائل فنی و تکنیکی میشد. اما محدود به اون مسائل نیست. یک مثال: «اگه کرونا یک ویروس مهندسیشده بود تا عمدا کشنده باشد، چطور میتواند بیماریای ایجاد کند که همان سرماخوردگی است؟». این سوال خوبیه چون تناقض کسانی که هر دو ادعا همزمان در مواضعشون جا گرفته بود رو هدف قرار میده. کسانی کرونا رو سرماخوردگی فرض کرده و با واکسن مخالفت کردند، که میگفتند چین عمدا این ویروس رو مهندسی کرده و نشت داده تا اقتصاد کشورهای دیگه رو فلج کنه!
آیا این سوال نیاز به داشتن سواد درباره ویروسها داشت؟ اصلا. فقط به درک روابط منطقی نیاز داشت. آیا بقیه در درک این روابط عاجزند؟ غیر از درصدی از جمعیت که واقعا عاجزند، بقیه نه. بلکه عمدا خاموشش میکنند، تا قصهای که بش پایبندند خدشهدار نشه. کسی که هر مهملی رو میپذیره، داره از قصه خودش دفاع میکنه، حتی اگه لازم باشه برای دفاع ازش یک عقبمانده ذهنی به نظر بیاد. کسی که مدعی بود فرود انسان روی ماه با کامپیوتر ساخته شده بود، ندیده بود گرافیک کامپیوترهای اون زمان چقدر کارتونی و ابتدایی بودند؟ چرا دیده بود. ولی باید از قصه «آمریکا شیطان فریبکار است» دفاع میکرد.
مردم قصههاشون رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه که باید چه چیزی رو باور کنند.
اینکه باید در برابر دشمنی که هرروز آدمربایی میکنه، برای مدت طولانی زندانی میکنه، در زندان شکنجه میکنه، سپس جنازه رو پرت میکنه بیرون، آرایش جنگی گرفت، هنوز توقع بالاییه. ما همچنان در مرحلهای هستیم که باید این رو جا بندازیم که اینها دشمن هستند، چون هنوز جا نیفتاده. و گرنه ازینکه کارمند دشمن بلد نیست از روی متن انگلیسی روخوانی کنه، دچار شرم نیابتی نمیشدند. قاعدتا آدم باید از تحقیر شدن دشمنش خوشحال بشه.
لی کوآن یو، که یه زمانی نخست وزیر سنگاپور بود، در یک مصاحبه وقتی ازش پرسیده شد آیا مشکلی نمیبینید که کشور شما یکی از بالاترین آمارهای اعدام به ازای جمعیت رو داره؟ گفت به ازای جمعیت کی؟ جمعیت خودمون؟ ما مردم خودمون رو اعدام نمیکنیم، نیجریهایها و هندیها و ترکها که مواد میارن با خودشون رو اعدام میکنیم، و انقدر انگیزه برای این بیزینس بالاست که با اینکه میدونند اعدام میکنیم باز میان!
بعیده تیکه آخرش رو هم جزء همه حرفهایی بوده باشه که میخواست بگه، ولی بهرحال از دهانش پرید. کوآن یو سالهاست که مرده، اما کشورش هنوز داره به بهانه مواد مخدر آدمها رو به قتل میرسونه. که آخریش همین یکی دو ماه پیش بود، که یک مرد ۴۶ ساله رو به خاطر یک کیلو ماریجوانا اعدام کردند (بله، همون کشوری که آمریکاییه میره فرودگاهش و عظمت لجستیک بندرش رو میبینه میگه وای آسیاییها از ما جلو زدن!)، که نه نیجریهای بود و نه پاکستانی، بلکه یک سنگاپوری بود. و اتهامش رو قبول هم نمیکرد و خودش رو بیگناه میدونست. که برای اِنمین بار ثابت میکنه اون جملهای که از دهانش پرید، برای جمع کردن کل این بساط آدمکشی کافیه. اعدام برای مواد مخدر، یعنی یا کسانی رو به قتل میرسونی که کاری با مواد نداشتن، و یا کسانی رو به قتل میرسونی که میدونستند ممکنه به قتل برسند. پس امکان نداره اعدام رو انجام بدی و کارکردی غیر از نمایش درندگی داشته باشه. و فقط بدویها خون آدمها رو خرج این نمایش میکنند.
بعیده تیکه آخرش رو هم جزء همه حرفهایی بوده باشه که میخواست بگه، ولی بهرحال از دهانش پرید. کوآن یو سالهاست که مرده، اما کشورش هنوز داره به بهانه مواد مخدر آدمها رو به قتل میرسونه. که آخریش همین یکی دو ماه پیش بود، که یک مرد ۴۶ ساله رو به خاطر یک کیلو ماریجوانا اعدام کردند (بله، همون کشوری که آمریکاییه میره فرودگاهش و عظمت لجستیک بندرش رو میبینه میگه وای آسیاییها از ما جلو زدن!)، که نه نیجریهای بود و نه پاکستانی، بلکه یک سنگاپوری بود. و اتهامش رو قبول هم نمیکرد و خودش رو بیگناه میدونست. که برای اِنمین بار ثابت میکنه اون جملهای که از دهانش پرید، برای جمع کردن کل این بساط آدمکشی کافیه. اعدام برای مواد مخدر، یعنی یا کسانی رو به قتل میرسونی که کاری با مواد نداشتن، و یا کسانی رو به قتل میرسونی که میدونستند ممکنه به قتل برسند. پس امکان نداره اعدام رو انجام بدی و کارکردی غیر از نمایش درندگی داشته باشه. و فقط بدویها خون آدمها رو خرج این نمایش میکنند.
به مجری میگه بیمطالعه، بعد کامنتش رو حذف میکنند، سپس همگی با هم آبغوره میگیرند که تریبون نداریم!
ابلهان مثال آلمان رو گرفتهاند دستشون و فکر میکنند جای سقراط نشستن، در حالی که حتی نمیدونند فدرالیسم چیست و چطور کار میکند، و احتمالا اگه ازشون بخوای وارد جزییات بشن احتمالا خواهند گفت فدرالیسم یعنی بین یزد و کرمان سیمخاردار نصب میشه و هرکی رد شد باید با تیر بزنیم! کلا در ذهن امپراتوریپرستشون مرز یعنی گلوله! و باز احتمالا اگه نقشه آمریکا رو بذاری جلوشون و شهرهایی رو نشون بدی که نصف شهر داخل یک ایالت افتاده و نصف دیگهش داخل یک ایالت دیگهست، دچار حمله صرع بشن.
ابلهان مثال آلمان رو گرفتهاند دستشون و فکر میکنند جای سقراط نشستن، در حالی که حتی نمیدونند فدرالیسم چیست و چطور کار میکند، و احتمالا اگه ازشون بخوای وارد جزییات بشن احتمالا خواهند گفت فدرالیسم یعنی بین یزد و کرمان سیمخاردار نصب میشه و هرکی رد شد باید با تیر بزنیم! کلا در ذهن امپراتوریپرستشون مرز یعنی گلوله! و باز احتمالا اگه نقشه آمریکا رو بذاری جلوشون و شهرهایی رو نشون بدی که نصف شهر داخل یک ایالت افتاده و نصف دیگهش داخل یک ایالت دیگهست، دچار حمله صرع بشن.
Anarchonomy
انقدر بدم میاد هی بگم «دیدید حق با من بود؟»، انقدر بدم میاد. ولی چه کنم که در موارد زیادی حق با منه. گفتم کمک تسلیحاتی به اوکراین رو کند و سپس متوقف میکنند. اگه شواهدش رو نمیبینید دیگه کمکی از دستم برنمیاد. هیچوقت دستگاههای اطلاعاتی دانستههاشون رو در…
در مورد نقش نژادپرستی در نوع نگاه به جنگ اوکراین، این انتقاد رو به پستم وارد کردند که نمیشه کل دیسکورس رو به نژادپرستی تقلیل داد.
بله نباید تقلیل داد، و من هم ندادم. موضوع افکار عمومی بود، و در افکار عمومی عوام نژادپرستی نقش مهمی داره. افکار عمومی بخشی از جنگه، نه همهش.
همونطور که در مورد پذیرش نظریات توطئه نوشتم، مردم یه سری از قصهها رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه باید چی رو قبول کنند. و نژادپرستی با این قصهها هماهنگه. سیاستمدار ، یا قشر الیت سیاسی یا آکادمیک، این رو میدونه، و میتونه ازش استفاده کنه و مردم رو با خودش همراه کنه، بدون اینکه خودش با عوام موافق باشه، یا عوام با او موافق باشند.
یک مثال میزنم شاید شفافتر بشه. سالهاست که محافل آکادمیک و سیاسی آمریکا یک هدف راهبردی تعریف کردهاند با این عنوان که «باید روسیه را از چین دور کرد». یه سری دلایل هم دارند. که به نظر من غلط هستند، اما بهرحال امثال کسینجر این هدف رو با میخ چسبوندن به محیط دانشگاهی و سیاسی آمریکا. و این منتقل شده به لایههای پایین جامعه، تا جایی که ممکنه در مهمونی جشن شکرگزاری هم بشنوی یکی از مردان فامیل داره تکرارش میکنه. آیا عوام به همه ابعاد و جزییات و دلایل پشت این راهبرد واقفند؟ البته که نه. اینها نه با کسینجر مناظره کردهاند، نه کارهای شاگردانش رو مطالعه کردن. مردم عادی، همین هدف رو میپذیرند، و قصه خودشون رو روش سوار میکنند. و قصه خودشون درونمایه نژادپرستانه داره: «بهتره سفیدها تو یک بلوک باشن، حتی اگه گلوی همو بجوعن!». برای همینه که استراتژی زمین سوخته که همین الان روسیه داره انجام میده رو انکار میکنند، اما همزمان خیلی سفت اصرار دارند که چین عمدا داره مواد مخدر صنعتی میفرسته به آمریکا تا جامعه ما را از درون نابود کنه!
اونی که تو اندیشکدههای واشنگتن.دی.سی هرروز داشت درباره دور کردن روسیه از چین مطلب پرزنت میکرد، نژادپرست نیست (کی میدونه؟)، ولی این به نفعشه که اون بیرون مردم (یا حداقل درصدی ازونها)، به دلایلی کاملا احمقانه، با روایتش همراستا باشند.
بله نباید تقلیل داد، و من هم ندادم. موضوع افکار عمومی بود، و در افکار عمومی عوام نژادپرستی نقش مهمی داره. افکار عمومی بخشی از جنگه، نه همهش.
همونطور که در مورد پذیرش نظریات توطئه نوشتم، مردم یه سری از قصهها رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه باید چی رو قبول کنند. و نژادپرستی با این قصهها هماهنگه. سیاستمدار ، یا قشر الیت سیاسی یا آکادمیک، این رو میدونه، و میتونه ازش استفاده کنه و مردم رو با خودش همراه کنه، بدون اینکه خودش با عوام موافق باشه، یا عوام با او موافق باشند.
یک مثال میزنم شاید شفافتر بشه. سالهاست که محافل آکادمیک و سیاسی آمریکا یک هدف راهبردی تعریف کردهاند با این عنوان که «باید روسیه را از چین دور کرد». یه سری دلایل هم دارند. که به نظر من غلط هستند، اما بهرحال امثال کسینجر این هدف رو با میخ چسبوندن به محیط دانشگاهی و سیاسی آمریکا. و این منتقل شده به لایههای پایین جامعه، تا جایی که ممکنه در مهمونی جشن شکرگزاری هم بشنوی یکی از مردان فامیل داره تکرارش میکنه. آیا عوام به همه ابعاد و جزییات و دلایل پشت این راهبرد واقفند؟ البته که نه. اینها نه با کسینجر مناظره کردهاند، نه کارهای شاگردانش رو مطالعه کردن. مردم عادی، همین هدف رو میپذیرند، و قصه خودشون رو روش سوار میکنند. و قصه خودشون درونمایه نژادپرستانه داره: «بهتره سفیدها تو یک بلوک باشن، حتی اگه گلوی همو بجوعن!». برای همینه که استراتژی زمین سوخته که همین الان روسیه داره انجام میده رو انکار میکنند، اما همزمان خیلی سفت اصرار دارند که چین عمدا داره مواد مخدر صنعتی میفرسته به آمریکا تا جامعه ما را از درون نابود کنه!
اونی که تو اندیشکدههای واشنگتن.دی.سی هرروز داشت درباره دور کردن روسیه از چین مطلب پرزنت میکرد، نژادپرست نیست (کی میدونه؟)، ولی این به نفعشه که اون بیرون مردم (یا حداقل درصدی ازونها)، به دلایلی کاملا احمقانه، با روایتش همراستا باشند.
ورود دانشجویان فنی به حوزه علوم انسانی یکی از بدترین اتفاقاتی بود که در ایران افتاد. یا چیزهایی که خوندن رو درست نمیخونند، یا چیزهایی که باید بخونند رو نمیخونند.
در تمام کشورهای توسعهیافته غربی، به محض اینکه توسعه به دولت محول شد، به اندازهای که در اون دخالت کرد، با افول همون قدرتی مواجه شد که عزیزان مدعیاند برای توسعه لازمه! استارت سراشیبی امپراتوری بریتانیا وقتی زده شد که دولت موظف شد بین نقطه آ و ب در برهوتی در هندوستان جاده احداث کنه! درست وقتی که کمپانی هند شرقی به ورشکستگی کامل رسید، پای نیروی دریایی پادشاهی رو کشیدند وسط تا ناکامی بخش خصوصی رو جبران کنه، و حکومت وارد قضایایی شد که دیگه نتونست خودش رو ازش بیرون بکشه، جز اینکه به زور کنارش زدند. میخوای دولتی رو نابود کنی، مسئولیت توسعه رو بنداز روی دوشش. امروز چین با وخیمترین بحران بدهی یک قرن اخیر مواجه شده، چون با هدایتگری پکن دولت استانها و شهرها وارد پلسازی و قطارسازی و لولهسازی و اتوبانسازی شدند که الان هیچکدوم بازدهی نداره، و الان مجبورن یه جوری ردش کنند بره. درست مثل اینکه یک میلیارد برای ساخت یک آپارتمان خرج کنی، ولی وقتی تموم شد هشتصد میلیون ازت بخرن. حتی در ژاپن، فقط دو لاین از کل پروژه قطار شینکانسن سوددهی داره، بقیهش ضرره!
توسعه همون بتنریزی نیست. توسعه قابلیت پیدا کردن جامعه در تولید ثروت است (یا بهتره بگیم «قابل شدن مردم» در رسیدن به چیزهاییه که ارزشمند تلقیش میکنند). اینکه بعدا با اون ثروت چه کاری انجام بدن به خودشون مربوطه. شاید صرف بتنریزی نکنندش. مثل مردم خیلی از شهرهای اروپایی که نمیخوان آسمانخراش داشته باشند، و بلوارها رو هم تبدیل به پیادهرو میکنند.
آمریکا در فدرالیسم بینقص نیست، ولی اگه قدرت در همین آمریکا توزیع نشده بود، امروز تمام آمریکا رفته بود زیر تسلط مصوبات کالیفرنیایی که دزدها رو رها میکنه و کسی که روی دزد اسلحه کشیده رو میندازه زندان! اینکه مردم آزاد باشند ایدههای مختلف رو امتحان کنند، بخشی از توسعهست. هیچ بخشی از جامعه فرانسه نمیتونه در موضوع دفاع از خود ایده دیگهای رو امتحان کنه، بنابراین باید تو پارک بایستند و دیوانهای رو که به کودکان چاقو میزنه تماشا کنند و جیغ بزنند. چون طول میکشه پلیسی که بلده چشم جلیقه زردها رو کور کنه، از راه برسه.
در تمام کشورهای توسعهیافته غربی، به محض اینکه توسعه به دولت محول شد، به اندازهای که در اون دخالت کرد، با افول همون قدرتی مواجه شد که عزیزان مدعیاند برای توسعه لازمه! استارت سراشیبی امپراتوری بریتانیا وقتی زده شد که دولت موظف شد بین نقطه آ و ب در برهوتی در هندوستان جاده احداث کنه! درست وقتی که کمپانی هند شرقی به ورشکستگی کامل رسید، پای نیروی دریایی پادشاهی رو کشیدند وسط تا ناکامی بخش خصوصی رو جبران کنه، و حکومت وارد قضایایی شد که دیگه نتونست خودش رو ازش بیرون بکشه، جز اینکه به زور کنارش زدند. میخوای دولتی رو نابود کنی، مسئولیت توسعه رو بنداز روی دوشش. امروز چین با وخیمترین بحران بدهی یک قرن اخیر مواجه شده، چون با هدایتگری پکن دولت استانها و شهرها وارد پلسازی و قطارسازی و لولهسازی و اتوبانسازی شدند که الان هیچکدوم بازدهی نداره، و الان مجبورن یه جوری ردش کنند بره. درست مثل اینکه یک میلیارد برای ساخت یک آپارتمان خرج کنی، ولی وقتی تموم شد هشتصد میلیون ازت بخرن. حتی در ژاپن، فقط دو لاین از کل پروژه قطار شینکانسن سوددهی داره، بقیهش ضرره!
توسعه همون بتنریزی نیست. توسعه قابلیت پیدا کردن جامعه در تولید ثروت است (یا بهتره بگیم «قابل شدن مردم» در رسیدن به چیزهاییه که ارزشمند تلقیش میکنند). اینکه بعدا با اون ثروت چه کاری انجام بدن به خودشون مربوطه. شاید صرف بتنریزی نکنندش. مثل مردم خیلی از شهرهای اروپایی که نمیخوان آسمانخراش داشته باشند، و بلوارها رو هم تبدیل به پیادهرو میکنند.
آمریکا در فدرالیسم بینقص نیست، ولی اگه قدرت در همین آمریکا توزیع نشده بود، امروز تمام آمریکا رفته بود زیر تسلط مصوبات کالیفرنیایی که دزدها رو رها میکنه و کسی که روی دزد اسلحه کشیده رو میندازه زندان! اینکه مردم آزاد باشند ایدههای مختلف رو امتحان کنند، بخشی از توسعهست. هیچ بخشی از جامعه فرانسه نمیتونه در موضوع دفاع از خود ایده دیگهای رو امتحان کنه، بنابراین باید تو پارک بایستند و دیوانهای رو که به کودکان چاقو میزنه تماشا کنند و جیغ بزنند. چون طول میکشه پلیسی که بلده چشم جلیقه زردها رو کور کنه، از راه برسه.
Anarchonomy
ورود دانشجویان فنی به حوزه علوم انسانی یکی از بدترین اتفاقاتی بود که در ایران افتاد. یا چیزهایی که خوندن رو درست نمیخونند، یا چیزهایی که باید بخونند رو نمیخونند. در تمام کشورهای توسعهیافته غربی، به محض اینکه توسعه به دولت محول شد، به اندازهای که در اون…
مرکزگرایان گرگهایی هستند که با لباس میش میان جلو. وقتی قدرت رو در دست ندارند، خطر توزیعش رو مسائل حیاتی جلوه میدن، مثل امنیت، مثل آب. اما وقتی به قدرت رسیدند آب و امنیت میمونه تو هوا و تمرکز میکنند روی اینکه یک برنامه ملی از قبل تعریف شده برای زندگی و ارزشها داریم و شما در هر نقطه نقشه کشور که باشید باید ازین برنامه تبعیت کنید.
حمله توپخانهای به مناطق سیلزده کاریه که طالبان هم انجام نمیده، ولی روسها انجام دادند. نه به این دلیل که طالبان، آدمترند. بلکه به این دلیل که اونی که واقعا قومگراست اونها هستند، و اگه از قوم خودشون تو آب گیر کرده بود، آتشبس میدادند. اما روس چنین دغدغهای نداره، و کاری میکنه امدادرسانی به روستبارها هم ناممکن بشه.
وقتی عملیاتهای تروریستی اسلامی در اروپا زیاد شده بود، یه توقع جمعی از اقلیت مسلمان ایجاد شد که این حرکتها رو محکوم کنند. و اونها هم کردند، تا جایی که به یک سنت تبدیل شد و تا اتفاق مشابهی میفتاد جامعه مسلمانان فلان بیانیه میداد که اسلام واقعی این نیست و محکوم میکنیم. که بعدا بعضیهاشون معترض شدند که به ما چه آخه؟ اما الان توقع مشابهی از روسهای مقیم اروپا ندارند که جنایتهای کشورشون رو محکوم کنند. سرمایهدار روس راحت داره برای خودش میچرخه، سلبریتیهای روس راحت دارند برای خودشون میچرخند، و کلا انگار هیچ خبری نیست و چیزهایی که طالبان هم انجام نمیده رخ نداده. ظاهرا فقط اون دسته از مسلمانان که بیآزار بودند، خار داشتند.
وقتی عملیاتهای تروریستی اسلامی در اروپا زیاد شده بود، یه توقع جمعی از اقلیت مسلمان ایجاد شد که این حرکتها رو محکوم کنند. و اونها هم کردند، تا جایی که به یک سنت تبدیل شد و تا اتفاق مشابهی میفتاد جامعه مسلمانان فلان بیانیه میداد که اسلام واقعی این نیست و محکوم میکنیم. که بعدا بعضیهاشون معترض شدند که به ما چه آخه؟ اما الان توقع مشابهی از روسهای مقیم اروپا ندارند که جنایتهای کشورشون رو محکوم کنند. سرمایهدار روس راحت داره برای خودش میچرخه، سلبریتیهای روس راحت دارند برای خودشون میچرخند، و کلا انگار هیچ خبری نیست و چیزهایی که طالبان هم انجام نمیده رخ نداده. ظاهرا فقط اون دسته از مسلمانان که بیآزار بودند، خار داشتند.
از وقتی من بچه بودم این مقایسهها رو انجام میدادن. انگار به بخشی از رسوم ایرانی تبدیل شده.
اینکه از یک صنعت خاص پول زیادی دربیاد، خیلی هم چیز خوبی نیست (چون ممکنه کشور زیادی بش وابسته بشه). قدرت اقتصاد فرانسه در تنوعشه، نه صرفا ارزش افزوده بالای یکی از محصولاتش. مشکل ایران هم این نیست که خامفروشی درآمد نسبی پایینی داره. مشکلش تنوع نداشتن اقتصاده (که برای کشوری که توسط اوباش دزد اشغال شده، طبیعیه). همون فرانسهای که عطر میفروشه، سیستم ناوبری بدون دخالت انسان هم میفروشه، و تکنولوژی چسبوندن دو ویفر نیمههادی بهمدیگه برای ساخت چیپهای چندلایه رو هم میفروشه، برای تلسکوپهایی که تو شیلی نصب میشن دستگاه کالیبراسیون آینه هم میفروشه، و شیشه عینک هم میفروشه. متنوع کردن اقتصاد خیلی خیلی سختتر و جانفرساتر از پولساز کردن یکی از صنایعه.
اینکه از یک صنعت خاص پول زیادی دربیاد، خیلی هم چیز خوبی نیست (چون ممکنه کشور زیادی بش وابسته بشه). قدرت اقتصاد فرانسه در تنوعشه، نه صرفا ارزش افزوده بالای یکی از محصولاتش. مشکل ایران هم این نیست که خامفروشی درآمد نسبی پایینی داره. مشکلش تنوع نداشتن اقتصاده (که برای کشوری که توسط اوباش دزد اشغال شده، طبیعیه). همون فرانسهای که عطر میفروشه، سیستم ناوبری بدون دخالت انسان هم میفروشه، و تکنولوژی چسبوندن دو ویفر نیمههادی بهمدیگه برای ساخت چیپهای چندلایه رو هم میفروشه، برای تلسکوپهایی که تو شیلی نصب میشن دستگاه کالیبراسیون آینه هم میفروشه، و شیشه عینک هم میفروشه. متنوع کردن اقتصاد خیلی خیلی سختتر و جانفرساتر از پولساز کردن یکی از صنایعه.
تایوانیها یه کارخانه تولید چیپ در آریزونا احداث کردند و هنوز چیزی از شروع کارش نگذشته صدای کارمندان آمریکایی دراومده، از ساعات کار طولانی حتی تا ۱۲ ساعت در روز تا جایی که بعضیها همونجا میخوابند، رفتار خشک مدیران، سختگیری با تازه واردها، فضای پادگانی، و کمبود دورههای آموزشی. مدیر تایوانی به جای اینکه بگه چشم سعی میکنیم درستش کنیم، ژست طلبکار هم میگیره و میگه صنعت نیمههادی خونه خاله نیست! اگه علاقه ندارید نیایید! همون ژانر «معلمی شغل انبیاست» که استفاده میشه تا به معلم بگن تو باید برای عشق کار کنی، نه برای پول.
باید همیشه مراقب بود چپها خیلی دور برندارند، اما کشوری که چپگرا نداشته باشه هم به فاک عظما خواهد رفت. اینکه محیط کار باید یک محیط انسانی باشه، محصول سماجت چپها بود. جامعه آسیایی انقدر بیبهره بوده از چپ فعال اجتماعی (نظامیش رو زیاد داشتن)، که وقتی به محیط کاری که ساخته ایراد میگیری حس میکنه داری به یک زبان بیگانه صحبت میکنی.
باید همیشه مراقب بود چپها خیلی دور برندارند، اما کشوری که چپگرا نداشته باشه هم به فاک عظما خواهد رفت. اینکه محیط کار باید یک محیط انسانی باشه، محصول سماجت چپها بود. جامعه آسیایی انقدر بیبهره بوده از چپ فعال اجتماعی (نظامیش رو زیاد داشتن)، که وقتی به محیط کاری که ساخته ایراد میگیری حس میکنه داری به یک زبان بیگانه صحبت میکنی.
Anarchonomy
تایوانیها یه کارخانه تولید چیپ در آریزونا احداث کردند و هنوز چیزی از شروع کارش نگذشته صدای کارمندان آمریکایی دراومده، از ساعات کار طولانی حتی تا ۱۲ ساعت در روز تا جایی که بعضیها همونجا میخوابند، رفتار خشک مدیران، سختگیری با تازه واردها، فضای پادگانی، و…
این تزی که ارائه میدم نیاز به بررسی بیشتر داره، ولی فعلا برای خودم قانعکنندهست، که: جغرافیا روی انعطافپذیری جامعه درباره تغییر، موثره.
اینکه تصاحب تایوان توسط چین، به اندازه فاجعه اوکراین مهم نیست، به این دلیله که تایوانیها غربیشدن رو یک آپشن میبینند، و خیلی وقتها انتخابش نمیکنند. و این مختص اونها نیست و نگاه خیلی از جوامع شرق آسیاست. چون از لحاظ جغرافیایی به غرب نزدیک نبودند که فیزیکی تحت تأثیرش باشند (و در اکوسیستم مشابه قرار بگیرند). اما اوکراینیها، هم در مجاورت روسها بودند، و نزدیک یک قرن تو همه جنگها و بدبختیها کنار همدیگه قرار گرفتند و با هم کشتند و با هم کشته شدند و با هم ساختند و با هم گند زدند، اما اروپا هم بیخ گوششون بود و لمسش کردند. غربی شدن برای اوکراینیها یک آپشن نبود، یک پشیمانی بود. مشابه چنین ندامتی بود که سی سال قبلتر باعث فرو ریختن دیوار برلین شد. دیوار در برابر موج ندامت دوام نیاورد.
اما آسیاییها این نگاه رو ندارند و فکر میکنند وارد یک بقالی شدن و سیستم مدیریت بالا به پایین شرقی، تو قفسهست، کنارش هم سیستم شفاف و لیبرال غربی قرار داره، و باید بر حسب «سلیقه» یکیش رو بردارند. برای همین ژانر مضحکی با عنوان «ما قسمتهای خوب غرب رو برمیداریم فقط» رایج شده.
برای همین فکر نمیکنم اگه چین تایوان رو تصاحب کنه، تایوانیها خیلی عزا بگیرند. چون حتی رویدادی در این حد تاریخی هم کافی نیست تا تغییر کنند.
و اما مثالهای نقضی که میتونید بزنید: ترکیه بغل گوش اروپاست ولی هنوز رویای احیای خلافت رو در سر داره، و از کوبا با قایق چهار ساعت راهه تا آمریکا.
کوبا مثل زندان اداره میشه و نظامیها اجازه اینکه مردم تجربه دیگهای داشته باشند رو به مردم نمیدن. مهاجری که با قایق فرار میکنه، از سگدو زدن برای غذا فرار میکنه. اینکه وقتی پاش به آمریکا رسید میفهمه تفاوت خیلی عمیقتر از فقط غذاست، یک اشانتیونه. همین مهاجران کوبایی الان از سفیدهای آمریکایی تعصب بیشتری دارند روی قانون اساسی آمریکا.
ترکیه با اینکه از لحاظ جغرافیایی مجاور اروپا بوده، اما اسلام امپریال باعث شد تمام محاسبات جامعهش متفاوت باشه. ترکها خودشون رو گیر افتاده بین دو سیستم نمیدیدند، که از یکی پشیمان شده و به دیگری روی بیارن. بلکه خودشون رو مدعی سیستم برتر میدونستند که از اسلام امپریالیستی بدست اومده.
اینکه تصاحب تایوان توسط چین، به اندازه فاجعه اوکراین مهم نیست، به این دلیله که تایوانیها غربیشدن رو یک آپشن میبینند، و خیلی وقتها انتخابش نمیکنند. و این مختص اونها نیست و نگاه خیلی از جوامع شرق آسیاست. چون از لحاظ جغرافیایی به غرب نزدیک نبودند که فیزیکی تحت تأثیرش باشند (و در اکوسیستم مشابه قرار بگیرند). اما اوکراینیها، هم در مجاورت روسها بودند، و نزدیک یک قرن تو همه جنگها و بدبختیها کنار همدیگه قرار گرفتند و با هم کشتند و با هم کشته شدند و با هم ساختند و با هم گند زدند، اما اروپا هم بیخ گوششون بود و لمسش کردند. غربی شدن برای اوکراینیها یک آپشن نبود، یک پشیمانی بود. مشابه چنین ندامتی بود که سی سال قبلتر باعث فرو ریختن دیوار برلین شد. دیوار در برابر موج ندامت دوام نیاورد.
اما آسیاییها این نگاه رو ندارند و فکر میکنند وارد یک بقالی شدن و سیستم مدیریت بالا به پایین شرقی، تو قفسهست، کنارش هم سیستم شفاف و لیبرال غربی قرار داره، و باید بر حسب «سلیقه» یکیش رو بردارند. برای همین ژانر مضحکی با عنوان «ما قسمتهای خوب غرب رو برمیداریم فقط» رایج شده.
برای همین فکر نمیکنم اگه چین تایوان رو تصاحب کنه، تایوانیها خیلی عزا بگیرند. چون حتی رویدادی در این حد تاریخی هم کافی نیست تا تغییر کنند.
و اما مثالهای نقضی که میتونید بزنید: ترکیه بغل گوش اروپاست ولی هنوز رویای احیای خلافت رو در سر داره، و از کوبا با قایق چهار ساعت راهه تا آمریکا.
کوبا مثل زندان اداره میشه و نظامیها اجازه اینکه مردم تجربه دیگهای داشته باشند رو به مردم نمیدن. مهاجری که با قایق فرار میکنه، از سگدو زدن برای غذا فرار میکنه. اینکه وقتی پاش به آمریکا رسید میفهمه تفاوت خیلی عمیقتر از فقط غذاست، یک اشانتیونه. همین مهاجران کوبایی الان از سفیدهای آمریکایی تعصب بیشتری دارند روی قانون اساسی آمریکا.
ترکیه با اینکه از لحاظ جغرافیایی مجاور اروپا بوده، اما اسلام امپریال باعث شد تمام محاسبات جامعهش متفاوت باشه. ترکها خودشون رو گیر افتاده بین دو سیستم نمیدیدند، که از یکی پشیمان شده و به دیگری روی بیارن. بلکه خودشون رو مدعی سیستم برتر میدونستند که از اسلام امپریالیستی بدست اومده.
دو تا برج ۲۳ طبقه ساختن در کرج، که عملا ۱۹ طبقهش مسکونیه، و در هر برج دویست واحد گنجانده شده. این مجموعا ۴۰۰ واحد حدود ۲۰ هزار مترمربع رو اشغال کرده. تو این مساحت میشد ۴۰ آپارتمان ۵ طبقه ۱۰ واحدی ساخت، و باز فضا برای یک محوطه سبز داخلی باقی میموند. با هزینه ساختی به مراتب کمتر، که برای مردم عادی قابل دسترستر باشه. از ریسکهایی که در روز زلزله رو خواهد شد، بگذریم.
افزایش تراکم شهری با برج، افسانهای بود که انبوهسازان به خورد شهرداریها دادند، و این سازمان فاسد هم از خدا خواسته پول رو گرفت و افسانهشون رو پذیرفت. اما این افسانه بوقچیهایی هم در بین مهندسان داشت، که برای ارضای شهوت کار روی پروژههای عظیم، به خورد مردم دادنش. آدمهایی که میخواستن کوچکی خودشون رو با بزرگی ابعاد بتنریزیها جبران کنند.
افزایش تراکم شهری با برج، افسانهای بود که انبوهسازان به خورد شهرداریها دادند، و این سازمان فاسد هم از خدا خواسته پول رو گرفت و افسانهشون رو پذیرفت. اما این افسانه بوقچیهایی هم در بین مهندسان داشت، که برای ارضای شهوت کار روی پروژههای عظیم، به خورد مردم دادنش. آدمهایی که میخواستن کوچکی خودشون رو با بزرگی ابعاد بتنریزیها جبران کنند.
وقتی دوربینهای 4k اومد، جامعه فیلمبرداران و فیلمسازان مستقل ننربازی درآوردند. که چه خبره این همه پیکسل؟ کی میره میشینه تو فاصله نیم متری تلویزیون؟ الان تصویری که دوربین الکسا که ۲ مگاپیکسله میده چشه؟ میخوای از هالیوود جلو بزنی؟
کوتهفکری از همه این جملات میبارید. شرکت آری با ۲ مگاپیکسل شروع کرد چون ساختاری که برای سنسور استفاده کرده بود (ترکیب دو خروجی جدا، یکی با سیگنال آمپلیفای شده آنالوگ، و یکی بدون اون، برای دستیابی به حداکثر دینامیک رنج) پیچیدگی زیادی داشت که با تکنولوژی اون روز برای رزولوشن بالاتر به مشکل برمیخورد، نه چون ۲ مگاپیکسل کافی بود. تلویزیون هم مدیومی بود که جای رشد نداره و از یه حدی بیشتر جلو نمیره و باید مدیومهای دیگه رو پیشبینی کرد، مثل پروژکتورها و عینکهای سهبعدی. مخصوصا وقتی مصرف محتوا روز به روز شخصیتر میشه و ایده تماشای دورهمی به حاشیه میره. و معنی نداره هالیوود رو قبله قرار داد. حالا بگذریم که هالیوود هم مجبور شده دست به دامن رزولوشن بالاتر بشه تا بتونه موضوعیت خودش رو حفظ کنه، و برای همین نولان داره از فیلم ۷۰ میلیمتری و آیمکس استفاده میکنه.
حالا که عینک اپل برای هر چشم، برای فاکینگ هر چشم، یه نمایشگر 4k قرار داده، خریت این عزیزان بیشتر مشخص میشه. و این تازه نسل اول عینک اپله. تحقیق و توسعه در نمایشگرها داره به سمتی میره که هر سه پیکسل آبی، سبز و قرمز رو روی همدیگه قرار بدن، و در اون صورت میشه حداقل سه برابر پیکسل بیشتر در همون مساحت قبلی قرار داد، و با روشنایی بیشتر. 8k برای هر چشم خیلی نزدیکتر ازونیه که به نظر میاد.
تو اون عینک، با چنین رزولوشنی، ویدئوت رو در ابعاد ۱۰۰ اینچ میبینند. اونوقت نسل جوان کار ۲ مگاپیکسلی تو رو مثل چیزی که از آرشیو جنگ جهانی دراومده حساب میکنند. حالا هی بشون بگو «عوضش رنگها سینمایی و رویاییه!».
در تکنولوژی هیچوقت نباید علیه «بیشتر» شرط ببندی.
کوتهفکری از همه این جملات میبارید. شرکت آری با ۲ مگاپیکسل شروع کرد چون ساختاری که برای سنسور استفاده کرده بود (ترکیب دو خروجی جدا، یکی با سیگنال آمپلیفای شده آنالوگ، و یکی بدون اون، برای دستیابی به حداکثر دینامیک رنج) پیچیدگی زیادی داشت که با تکنولوژی اون روز برای رزولوشن بالاتر به مشکل برمیخورد، نه چون ۲ مگاپیکسل کافی بود. تلویزیون هم مدیومی بود که جای رشد نداره و از یه حدی بیشتر جلو نمیره و باید مدیومهای دیگه رو پیشبینی کرد، مثل پروژکتورها و عینکهای سهبعدی. مخصوصا وقتی مصرف محتوا روز به روز شخصیتر میشه و ایده تماشای دورهمی به حاشیه میره. و معنی نداره هالیوود رو قبله قرار داد. حالا بگذریم که هالیوود هم مجبور شده دست به دامن رزولوشن بالاتر بشه تا بتونه موضوعیت خودش رو حفظ کنه، و برای همین نولان داره از فیلم ۷۰ میلیمتری و آیمکس استفاده میکنه.
حالا که عینک اپل برای هر چشم، برای فاکینگ هر چشم، یه نمایشگر 4k قرار داده، خریت این عزیزان بیشتر مشخص میشه. و این تازه نسل اول عینک اپله. تحقیق و توسعه در نمایشگرها داره به سمتی میره که هر سه پیکسل آبی، سبز و قرمز رو روی همدیگه قرار بدن، و در اون صورت میشه حداقل سه برابر پیکسل بیشتر در همون مساحت قبلی قرار داد، و با روشنایی بیشتر. 8k برای هر چشم خیلی نزدیکتر ازونیه که به نظر میاد.
تو اون عینک، با چنین رزولوشنی، ویدئوت رو در ابعاد ۱۰۰ اینچ میبینند. اونوقت نسل جوان کار ۲ مگاپیکسلی تو رو مثل چیزی که از آرشیو جنگ جهانی دراومده حساب میکنند. حالا هی بشون بگو «عوضش رنگها سینمایی و رویاییه!».
در تکنولوژی هیچوقت نباید علیه «بیشتر» شرط ببندی.
در پاسخ به سوال دوستی که پرسید «یعنی انقدر استانداردها پایین اومده که وقتی همزمان با چندنفر رابطه داشتن رو تحمل نمیکنی میگن حالا چی شده مگه شلوغش میکنی؟» باید برگشت به اصل اینکه چه کسی شایستگی صمیمت رو داره و چه کسی نداره، تا اینکه برسه به مرحله رابطه عاطفی. چون به هرکسی نباید نزدیک شد. کسی شایستگی صمیمیت رو داره که سه چیز رو نسبت به طرف مقابلش نشون بده، که قبلا اونها رو از خودش دریغ نکرده:
Affection
Protection
Compassion
باید به خودش محبت کرده باشه، از خودش مراقبت کرده باشه، و به خودش ترحم داشته باشه. کسی که از خودش بدش میاد، نمیتونه به غریبه محبت بورزه، حتی اگه شیفتهش شده باشه. کسی که بلد نیست از خودش مراقبت کنه و هیچوقت نکرده، نمیتونه از غریبه مراقبت کنه. و کسی که نمیتونه خودش رو ببخشه غریبه رو هم نخواهد بخشید. همه اینها رو کسانی میتونند به دیگری تقدیم کنند که قبلا روی خودشون تمرین کرده باشند.
Affection
Protection
Compassion
باید به خودش محبت کرده باشه، از خودش مراقبت کرده باشه، و به خودش ترحم داشته باشه. کسی که از خودش بدش میاد، نمیتونه به غریبه محبت بورزه، حتی اگه شیفتهش شده باشه. کسی که بلد نیست از خودش مراقبت کنه و هیچوقت نکرده، نمیتونه از غریبه مراقبت کنه. و کسی که نمیتونه خودش رو ببخشه غریبه رو هم نخواهد بخشید. همه اینها رو کسانی میتونند به دیگری تقدیم کنند که قبلا روی خودشون تمرین کرده باشند.
مجری شبکه تلویزیونی استانی از مسئول شهری میپرسه «مردم شهرک فلان از نبود مسجد در منطقهشون گله داشتند، چه اقداماتی انجام دادید؟».
من در عمرم ندیدم مردم شهرکی تقاضای مسجد داشته باشند. وقتی مساجد محلههای اصیل و پیر پاتال پنجاه و هفتی نشین خالی موندن، چه تقاضایی؟ ما از انقلاب به اینطرف مسجد مردمنهاد نداشتیم. جایی دیدید روی کاشی مسجدی که مردم جمع شدن و ساختنش نوشته باشه سال احداث ۱۳۷۴؟ البته اگه بخوایم دقیقتر باشیم باید بگیم از زمان مصدق به اینطرف پرونده مسجد مردمی بسته شد، و اگه احیانا حاشیهنشینها پول جمع میکردن، حسینیه میساختند، نه مسجد؛ طوری که شریعتی هم روندش رو متوجه شده بود. حاشیهنشینان الان اگه مایل به احداث حسینیه باشن، برای اینه که مراسم ختم مردههاشون رو توش برگزار کنند و پول به مسجد ندن و یه سرویس بهداشتی هم داشته باشن، و در نتیجه از احداث مسجد ضرر هم میکنند، چون زمین خالی که ممکن بود بشه برای حسینیه استفاده کرد، از دست میره. اصلا چنین چیزی که مردم بگن «چرا اینجا مسجد نیست؟» وجود خارجی نداره. اما آدمی وجود داره که صبح با زنش خداحافظی میکنه تا بره سر کار و اونجا بگه مردم تقاضای مسجد دارند، چون لابد ماهی پونصد دلار قراره بش بدن. اون آدم اون بیرون وجود داره.
من در عمرم ندیدم مردم شهرکی تقاضای مسجد داشته باشند. وقتی مساجد محلههای اصیل و پیر پاتال پنجاه و هفتی نشین خالی موندن، چه تقاضایی؟ ما از انقلاب به اینطرف مسجد مردمنهاد نداشتیم. جایی دیدید روی کاشی مسجدی که مردم جمع شدن و ساختنش نوشته باشه سال احداث ۱۳۷۴؟ البته اگه بخوایم دقیقتر باشیم باید بگیم از زمان مصدق به اینطرف پرونده مسجد مردمی بسته شد، و اگه احیانا حاشیهنشینها پول جمع میکردن، حسینیه میساختند، نه مسجد؛ طوری که شریعتی هم روندش رو متوجه شده بود. حاشیهنشینان الان اگه مایل به احداث حسینیه باشن، برای اینه که مراسم ختم مردههاشون رو توش برگزار کنند و پول به مسجد ندن و یه سرویس بهداشتی هم داشته باشن، و در نتیجه از احداث مسجد ضرر هم میکنند، چون زمین خالی که ممکن بود بشه برای حسینیه استفاده کرد، از دست میره. اصلا چنین چیزی که مردم بگن «چرا اینجا مسجد نیست؟» وجود خارجی نداره. اما آدمی وجود داره که صبح با زنش خداحافظی میکنه تا بره سر کار و اونجا بگه مردم تقاضای مسجد دارند، چون لابد ماهی پونصد دلار قراره بش بدن. اون آدم اون بیرون وجود داره.
نوشتهاند که علی برای آدم باسوادی که کافر بود و فوت کرده بود، فاتحه خوند. یعنی رفت بالای سر قبرش فاتحه خوند. همون فاتحهای که برای اینکه دربارهش اغراق کنند، قصه ساختند که دست بریده شده رو پیوند میزد!
حمله به مردگان کافر توسط این پوچگرایان، حمله به کفر نیست. حمله به زندگیه. میخوان بگن «دیدید زندگی بیارزش بود؟».
حمله به مردگان کافر توسط این پوچگرایان، حمله به کفر نیست. حمله به زندگیه. میخوان بگن «دیدید زندگی بیارزش بود؟».
اگه از کنار سنگی بیرونزده از خاک بگذری، ممکنه حتی متوجه نشی که یک نفر اونجا دفن شده و اون سنگ علامتشه، اما اگه همونجا بت بگن این محل دفن کسیه که بچهها رو از دست بلشویکها نجات میداده و خودش در بین راه دچار سرمازدگی شده و اینجا فوت کرده و همینجا دفن شده، ممکنه بری برای چند دقیقه کنار همون سنگی بشینی که حتی بش توجه نداشتی، و شاید یک عکس سلفی با اون سنگ هم بگیری تا بعدا به دوستانت ثابت کنی که در جای مهمی از مسیر توقف کرده بودی.
کل تفاوت این دو حالت، مدیون قصههاست. نجات بچهها از دست بلشویکها یک قصهست، و همینه که همهچیز رو عوض میکنه. سر نخ تمام انگیزهها، احساسات، برنامهریزیها، رنج کشیدنها، به قصهها میرسه. پل کالج برای کسی که جنایت ماشین سرکوب رو اونجا دیده یه قصه داره، و این قصه هروقت که ازونجا رد بشه گلوش رو فشار میده. مسجد مکی قصه خودش رو پیدا کرده، و ایذه قصه خودش رو.
هرجوری که هرکس شکل گرفته، با قصهها شکل گرفته. حتی فکری که درباره خودش داره، محصول قصههاست. «من کسی رو نداشتم ازش کمک بگیرم، برای همین روی پای خودم وایسادم» یه قصهست، و به این قصه خو میگیره، و باش زندگی میکنه. حتی اگه واقعی نباشه. «لیاقت مردم ما همین آخوندان» یه قصهست، که بش خو میگیرند و باش زندگی میکنند.
برای اینکه آدم رو عوض کنی باید قصههاش رو عوض کنی. همون کاری که شمس با مولوی کرد. و اگه بخوای یه جامعه رو عوض کنی باید قصههایی که بش خو گرفتن رو عوض کنی. هیچ کس با شنیدن «شجاع باش» شجاع نشده، و هیچکس با شنیدن «به زندگی اهمیت بده» به اهمیتی که قبلا میداد اضافه نکرده. این قصه که قدرت چیز خوبی نیست، باید عوض بشه، چون قصه همون سنگیه که همه از کنارش رد میشن و کسی نمیفهمه زیرش چی بود. مردم ایران دارن طوری زندگی میکنند که انگار مهم نیست زیر پیادهرو دفن بشن. عزیزانشون رو به خاطر فقر، سلطه، هرج و مرج، از دست دادند و فرصتهای بیشمار برای شکوفایی رو هیچوقت تجربه نکردند؟ هیچکس براشون سوگواری نخواهد کرد. هیچکس بعدها دلش برای مردمی که پولشون ازشون غارت میشد تا هزینه تحصیل تروریستها تأمین بشه در حالی که خودشون پول دارو رو هم نداشتند، دلسوزی نخواهد کرد. جوری فراموش خواهند شد که انگار وجود نداشتهاند و رنجی در کار نبوده. فقط سنگ کسی دیده خواهد شد که دنبال قدرت بوده.
با قدرت میشه بچهها رو نجات داد، با قدرت میشه مراتع رو از فرسایش خاک نجات داد، با قدرت میشه از حقوق بشر صیانت کرد، با قدرت میشه ریزگردها رو به حداقل رسوند، با قدرت میشه جلوی کودکهمسری رو گرفت، با قدرت میشه سرانه مصرف پروتئین رو بالا برد، و با قدرت میشه متوسط امید به زندگی رو بیشتر کرد. باید دنبال قدرت بود، تا اونایی که نمیذارن همه اینها رخ بده، سرکوب بشن.
کل تفاوت این دو حالت، مدیون قصههاست. نجات بچهها از دست بلشویکها یک قصهست، و همینه که همهچیز رو عوض میکنه. سر نخ تمام انگیزهها، احساسات، برنامهریزیها، رنج کشیدنها، به قصهها میرسه. پل کالج برای کسی که جنایت ماشین سرکوب رو اونجا دیده یه قصه داره، و این قصه هروقت که ازونجا رد بشه گلوش رو فشار میده. مسجد مکی قصه خودش رو پیدا کرده، و ایذه قصه خودش رو.
هرجوری که هرکس شکل گرفته، با قصهها شکل گرفته. حتی فکری که درباره خودش داره، محصول قصههاست. «من کسی رو نداشتم ازش کمک بگیرم، برای همین روی پای خودم وایسادم» یه قصهست، و به این قصه خو میگیره، و باش زندگی میکنه. حتی اگه واقعی نباشه. «لیاقت مردم ما همین آخوندان» یه قصهست، که بش خو میگیرند و باش زندگی میکنند.
برای اینکه آدم رو عوض کنی باید قصههاش رو عوض کنی. همون کاری که شمس با مولوی کرد. و اگه بخوای یه جامعه رو عوض کنی باید قصههایی که بش خو گرفتن رو عوض کنی. هیچ کس با شنیدن «شجاع باش» شجاع نشده، و هیچکس با شنیدن «به زندگی اهمیت بده» به اهمیتی که قبلا میداد اضافه نکرده. این قصه که قدرت چیز خوبی نیست، باید عوض بشه، چون قصه همون سنگیه که همه از کنارش رد میشن و کسی نمیفهمه زیرش چی بود. مردم ایران دارن طوری زندگی میکنند که انگار مهم نیست زیر پیادهرو دفن بشن. عزیزانشون رو به خاطر فقر، سلطه، هرج و مرج، از دست دادند و فرصتهای بیشمار برای شکوفایی رو هیچوقت تجربه نکردند؟ هیچکس براشون سوگواری نخواهد کرد. هیچکس بعدها دلش برای مردمی که پولشون ازشون غارت میشد تا هزینه تحصیل تروریستها تأمین بشه در حالی که خودشون پول دارو رو هم نداشتند، دلسوزی نخواهد کرد. جوری فراموش خواهند شد که انگار وجود نداشتهاند و رنجی در کار نبوده. فقط سنگ کسی دیده خواهد شد که دنبال قدرت بوده.
با قدرت میشه بچهها رو نجات داد، با قدرت میشه مراتع رو از فرسایش خاک نجات داد، با قدرت میشه از حقوق بشر صیانت کرد، با قدرت میشه ریزگردها رو به حداقل رسوند، با قدرت میشه جلوی کودکهمسری رو گرفت، با قدرت میشه سرانه مصرف پروتئین رو بالا برد، و با قدرت میشه متوسط امید به زندگی رو بیشتر کرد. باید دنبال قدرت بود، تا اونایی که نمیذارن همه اینها رخ بده، سرکوب بشن.
موشکهایی که به فضا پرتاب میشن معمولا دوتا موشک بوستر در کنارشون دارن که گاهی سوختش متفاوته و کارشون اینه که موشک اصلی رو تا یه ارتفاعی بکشن بالا و بعد ازش جدا بشن.
عقل خیلیها اینجوری کار میکنه و نیاز به بوستر داره تا بتونه بفهمه درست چیه و غلط کدومه. باید عقل یکی دو نفر دیگه حتما تا یه جایی همراهیشون کنه، تا بعد ازونش رو بتونند ادامه بدن.
نیاز به مشورت با نیاز به بوستر فرق داره. مشورت وقتیه که عقل خودش تا یه جایی اومده، و به نقطهای رسیده که نیاز به تجربه دیگران داره. اما اونایی که بوستر لازم دارند بدون اون حتی لانچ هم نمیشن.
به اینها باید جلوی پاشون رو نشون بدی، که حتی اگه بفهمند که نقش بوستر رو بازی کردی و بخوان تشکر کنند، اینجوری تشکر میکنند که «یه زاویه متفاوت رو بم نشون دادی!».
نه گیج مادرزاد.. هنوز زاویه متفاوت رو نشونت ندادم، زاویه خودت رو بت نشون دادم.
عقل خیلیها اینجوری کار میکنه و نیاز به بوستر داره تا بتونه بفهمه درست چیه و غلط کدومه. باید عقل یکی دو نفر دیگه حتما تا یه جایی همراهیشون کنه، تا بعد ازونش رو بتونند ادامه بدن.
نیاز به مشورت با نیاز به بوستر فرق داره. مشورت وقتیه که عقل خودش تا یه جایی اومده، و به نقطهای رسیده که نیاز به تجربه دیگران داره. اما اونایی که بوستر لازم دارند بدون اون حتی لانچ هم نمیشن.
به اینها باید جلوی پاشون رو نشون بدی، که حتی اگه بفهمند که نقش بوستر رو بازی کردی و بخوان تشکر کنند، اینجوری تشکر میکنند که «یه زاویه متفاوت رو بم نشون دادی!».
نه گیج مادرزاد.. هنوز زاویه متفاوت رو نشونت ندادم، زاویه خودت رو بت نشون دادم.