وقتی فاجعه مستعان ۱۱۰ مسخره عام و خاص شد، اکثریت ایرانیان شهرنشین چه برآوردی از مابقی ماجرا داشتند؟ یه توقع حداکثری داشتند، و یک توقع حداقلی. توقع حداکثریشون این بود که حکومت این شارلاتان رو دادگاهی کنه. توقع حداقلیشون این بود که مشابه این اتفاق دیگه تکرار نشه. و هیچکدوم انجام نشد. اون شارلاتان هنوز در نظام حضور داره و هیچ اتفاقی براش نیفتاده، و مشابه کلاهبرداریش هم هرروز داره تکرار میشه. مثل رونمایی از یک برد الکترونیکی که در آمازون با پونصد دلار قابل خریداریه، و دست دومش ازینم پایینتره، و معرفیش با کلماتی مثل «کوانتوم».
موش شهری ایرانی مدام دنبال فرار ازین واقعیته که این حکومت چطور کار میکنه، اما حکومت بش میگه «کجا؟ بیا بت نشون بدم!». این مورد آخری اما یه دمپایی جدید به این موشه زد. برآورد مردمی اینه که اگر احیانا گاومیشهایی در نظام وجود داشته باشند، همگی در سپاه جمع شدهاند. اما رونمایی از بورد آمازونی، نه فقط کار ارتش، که کار دانشگاه دریایی بود. یعنی جایی که قرار بوده نخبههای نیروی دریایی رو پرورش بده، و یه زمانی این کارو میکرده. ایرانیها نه تنها در باور کردن اصل پوسیدگی، مقاومت میکنند، بلکه گستردگی پوسیدگی و سرعتش رو هم نادیده میگیرند.
موش شهری ایرانی مدام دنبال فرار ازین واقعیته که این حکومت چطور کار میکنه، اما حکومت بش میگه «کجا؟ بیا بت نشون بدم!». این مورد آخری اما یه دمپایی جدید به این موشه زد. برآورد مردمی اینه که اگر احیانا گاومیشهایی در نظام وجود داشته باشند، همگی در سپاه جمع شدهاند. اما رونمایی از بورد آمازونی، نه فقط کار ارتش، که کار دانشگاه دریایی بود. یعنی جایی که قرار بوده نخبههای نیروی دریایی رو پرورش بده، و یه زمانی این کارو میکرده. ایرانیها نه تنها در باور کردن اصل پوسیدگی، مقاومت میکنند، بلکه گستردگی پوسیدگی و سرعتش رو هم نادیده میگیرند.
یه روز یه پیرمردی اومد نصیحت کنه گفت هرشب خوابیدنی از خدا تشکر کن که اون روز سالم بودی. گفتم آدم دیگه چقدر باید از روی ناچاری توقعش رو از زندگی پایین آورده باشه که همین کافی باشه برای شکرگزاری. اما الان اگه یک روز بگذره و جاییم درد نکرده باشه، شب موقع خوابیدن میگم امروز روز خوبی بود!
این بدنته که توقعت رو میبره بالا، و خودش هم میاردش پایین.
این بدنته که توقعت رو میبره بالا، و خودش هم میاردش پایین.
بیست سال پیش بود که اولین بحث جدی در فضای اینترنت رو انجام دادم. یک انجمن آنلاین آمریکایی بود و موضوع، حمله آمریکا به عراق. اونجا از موضع کسی که مخالف ورود ارتش آمریکا به کشورهای اسلامیه بحث میکردم و به اتاق گفتگو مسلط شدم. اما یکی دعوتم کرد به یک اتاق دیگه، که اعضائش اغلب مسلمان بودند. اونجا خودم رو یک موافق حمله آمریکا جا زدم، و عجیب این بود که اونجا هم به اتاق مسلط شدم. با خودم گفتم پسر این مثل یک قدرته، که میشه موضع رو سوئیچ کرد و باز برنده از هر اتاقی اومد بیرون. اما باید میفهمیدم چجوری کار میکنه. چون چوب هریپاتر که نیست. حتما مکانیزمی داره. در حقیقت امر، اتفاقات خاورمیانه برام اهمیتی نداشت. دوست داشتم بفهمم ذهن آدمها چطور کار میکنه. اخبار بهانهست. و متوجه شدم تو هر اتاقی، اغلب افراد گیجند. اگه بفهمی هر کدومشون تو چی گیجترند، میشه بقیه رو فرو کشید به همونجا. یعنی سقف جمع رو باید به کف گیجترین فرد نزدیک کنی، و سپس سر همهشون رو ببری. به مرور به موتور بحث تبدیل شدم، و دستم رو میگرفتند و میبردند در چترومها تا یار پنجه طلایی به تیمشون اضافه بشه. تا جایی که بعضی وقتها این موتور برای اتاق زیادی اسب بخار داشت، و باید ادای کسی که نمیتونه مسلط بشه رو در میآوردم.
قاعدتا توقع اینه که خیلی از این بردها رو با جزییات یادم مونده باشه. اما نمونده. چون نهایتش اینه که همه حرفاشون رو میزنند، مچشون گرفته میشه، ضدحال میخورند، و بعد میرن به امورات زندگیشون میرسند، طوری که انگار اتفاقی نیفتاده.
تنها بردهایی که یادم مونده، بحثهاییه که به بیرون کشیده شد، و دیگه حتی بحث هم نبود. خود زندگی بود. در برابر کسانی بردم و خیلی چسبید که نتونستند کسی باشند که میخواستن باشند. مثل کسانی که درباره فلسفه و اباطیل عرفانی بحث میکردند، اما رفتند اون بیرون و هر نوع خوشرقصی که لازم داشت انجام دادند تا در یکی از ارگانهای داعش استخدام بشن. مثل کسانی که کتاب سختخوانی نمونده بود که نخونده باشن و با استناد به اونها به من توضیح میدادند که زندگی تهش هیچ است و مقصد خاک است، اما رفتند اون بیرون و برای بیشتر زنده موندن پوتین هر فاشیستی رو واکس زدند. مثل کسانی که فمنیسم رو به من تدریس میکردند، اما وقتی رفتند اون بیرون و به سکسی که دنبالش بودند دسترسی پیدا کردند، زن و مسائلش از دایره دغدغههاشون خارج شد. مثل کسانی که میخواستن به من بگن مرد چیست، و رفتند اون بیرون و به خاطر تصاحب واژنی که به نظرشون مرغوب بود، به هر خفتی تن دادند تا به داماد نمونه تبدیل بشن. مثل کسانی که عمدا از کتب مربوط به اخلاق قطعاتی بیرون میکشیدند تا لو بره که اون کتابها رو نخوندم، و رفتند اون بیرون و سرشون رو در هر حفرهای که ازش رانت بیرون میزد فرو کردند و اسمش رو موفقیت گذاشتند.
قاعدتا توقع اینه که خیلی از این بردها رو با جزییات یادم مونده باشه. اما نمونده. چون نهایتش اینه که همه حرفاشون رو میزنند، مچشون گرفته میشه، ضدحال میخورند، و بعد میرن به امورات زندگیشون میرسند، طوری که انگار اتفاقی نیفتاده.
تنها بردهایی که یادم مونده، بحثهاییه که به بیرون کشیده شد، و دیگه حتی بحث هم نبود. خود زندگی بود. در برابر کسانی بردم و خیلی چسبید که نتونستند کسی باشند که میخواستن باشند. مثل کسانی که درباره فلسفه و اباطیل عرفانی بحث میکردند، اما رفتند اون بیرون و هر نوع خوشرقصی که لازم داشت انجام دادند تا در یکی از ارگانهای داعش استخدام بشن. مثل کسانی که کتاب سختخوانی نمونده بود که نخونده باشن و با استناد به اونها به من توضیح میدادند که زندگی تهش هیچ است و مقصد خاک است، اما رفتند اون بیرون و برای بیشتر زنده موندن پوتین هر فاشیستی رو واکس زدند. مثل کسانی که فمنیسم رو به من تدریس میکردند، اما وقتی رفتند اون بیرون و به سکسی که دنبالش بودند دسترسی پیدا کردند، زن و مسائلش از دایره دغدغههاشون خارج شد. مثل کسانی که میخواستن به من بگن مرد چیست، و رفتند اون بیرون و به خاطر تصاحب واژنی که به نظرشون مرغوب بود، به هر خفتی تن دادند تا به داماد نمونه تبدیل بشن. مثل کسانی که عمدا از کتب مربوط به اخلاق قطعاتی بیرون میکشیدند تا لو بره که اون کتابها رو نخوندم، و رفتند اون بیرون و سرشون رو در هر حفرهای که ازش رانت بیرون میزد فرو کردند و اسمش رو موفقیت گذاشتند.
در چارچوب روایتسازی حکومتی، که جشن جانشینی رو وصل میکنند به عزای خلیفه قبلی ( حتی اگه این جشن مصادف باشه با مناسبتی تقویمی که یکی دیگه از روایتهای ساخته حکومته و بدین ترتیب خودشون تولیدات روایی خودشون رو منقضی میکنند) با این هدف که شابلونی بسازند از سنت جانشینی در ائمه شیعه، که اما بیشتر به سنت جانشینی در سلطنت شباهت پیدا میکنه، بنرهایی چاپ کردهاند از عکس خلیفه فعلی و زیرش نوشتن ۶۰ سال مبارزه، از ۴۲ تا ۴۰۲. که از اینکه نامبرده در فاصله ۴۲ تا ۵۷ کار شاقی انجام نداد که حتی بشه اسمش رو فعالیت گذاشت، چه برسه مبارزه، بگذریم؛ معنی تلویحیش اینه که از وقتی به قدرت رسید تا الان هم در حال مبارزه بوده!
من اگه خلیفه بودم این رو یک کارنامه جالب در نظر نمیگرفتم. هرچند مینیونهای بسیج ادارات و سازمانها، این بنرها رو با ابتکار خودشون چاپ میکنند، چون #گله_گاو روابط عمومی ندارد، و منظور این مینیونها از مبارزه هم مبارزه با استکبار و این مفاهیم مبهمه، اما اینکه خلیفه فعلی، به عنوان «رهبر موقت» همواره مجبور بوده خودش رو ثابت کنه، یک واقعیته.
حتی کوچکترین معادلسازی بین این گله و ساختار نظامیافته امپراتوریهای چین، توهین به همه مشاهیر چین حساب میشه، و من این توهین رو بشون نمیکنم، اما درباره قدرت تجربیاتی وجود داره که نمیشه دورشون زد، و قبلا به سینه خیلیها داغ زده. یکی ازین تجربیات این بود که امپراتور، پس از لگد کردن همه رقبا و نشستن روی تختی که به نظر میرسید دستنیافتنی باشه، همون سبکی رو برای حفظ امپراتوری از ترک خوردن و ضعف به کار میگرفت، که برای رسیدن به قدرت به کار گرفته بود! و بدترین اشتباهش همین بود. اما نمیتونست این اشتباه رو مرتکب نشه. چون همین رو بلد بود.
این نکتهایه که باید کمی دقیق بود تا هضم کرد. وقتی یک پزشک موفقی، که وقتی بچه بودی در یک خانواده دوازده نفره در روستایی محروم و دورافتاده درس میخوندی، این پرش از فرش به عرش همواره در پسزمینه ذهنت وجود داره، حتی اگه بش فکر نکنی یا برای دیگران بازگو نکنی. این پسزمینه باعث میشه به طور ناخودآگاه این اعتبار رو به خودت بدی که «من میتونم پرشهای غیرممکن انجام بدم». غافل ازینکه اون پرش، قابل تعمیم به همه چالشها نیست. اما چون تمام تجربه زندگیت، و همچنین اعتباری که برای خودت قائلی، برمبنای همون پرشه، عملا فقط همون رو بلدی. وقتی سبکی که در اون پرش داشتی رو روی چالشهای دیگه اعمال میکنی، جواب نمیده.
و امپراتورها این رو خیلی دیر میفهمیدند، و گاهی قبل ازینکه بفهمند میمردند. و بحرانهای جانشینی رو به ارث میگذاشتند. پرش اینها به سمت قدرت به قدری تحسینبرانگیز بود که هم برای خودشون و هم برای دیگران به نظر میرسید کسی که بلد بوده تا اینجا بیاد، ازینجا به بعدش هم بلد خواهد بود! ولی ازون جا به بعدش رو بلد نبودند، چون فکر میکردند مسیر ازونجا به بعد مشابه مسیر ازونجا به قبله. ولی نبود. مسیر رسیدن به قدرت، مسیری جداست از مسیر حفظ قدرت، و مسیر حفظ قدرت مسیری جداست از مسیر ساخت پلتفرم پایدار. خیلی ازینها هزاران نفر رو کشتند و به کشتن دادند، و به اوج قدرت رسیدند، اما نتونستند پلتفرم پایداری بسازند، و بعد از مدتی هرچیزی که به دست اومده بود از بین رفت.
و مهمترین علامت پلتفرم پایدار، اینه که رقابتی برای جانشینی پیش نیاد. اونی که بلد نبود پلتفرم بسازه، و فقط بلد بود در جبهه جنگ رقبا رو سرکوب کنه، پنهان کردن رقابت رو نشانه تسلط میدید. چون در جبهه نظامی، حفاظت اطلاعات اهمیت داره. اما فضای دربار دیگه فضای جبهه نبود، و ظرافت و خلاقیت و درایت دیگهای میطلبید. که نداشت. بنابراین رقابت، رو نمیشد، اما دربار رو مثل موش انبار، از درون میجوید. چرا مهمه که ابتدا به ساکن رقابت پیش نیاد؟ برای اینکه وقتی پیش اومد، دیگه نمیشه طرفین بازی رو متقاعد کرد که منافع حکومت رو به منافع تیم خودشون ترجیح بدن. به عبارت دیگه، هیچوقت نباید لازم بشه که کسی رو متقاعد کنند که منافع حکومت رو در اولویت قرار بده. به محض اینکه لازم بشه، باید بقچه رو بست و قصر رو ترک کرد.
شکر ایزد منان که با گاوهایی طرفیم که هیچ درکی از تاریخ ندارند.
من اگه خلیفه بودم این رو یک کارنامه جالب در نظر نمیگرفتم. هرچند مینیونهای بسیج ادارات و سازمانها، این بنرها رو با ابتکار خودشون چاپ میکنند، چون #گله_گاو روابط عمومی ندارد، و منظور این مینیونها از مبارزه هم مبارزه با استکبار و این مفاهیم مبهمه، اما اینکه خلیفه فعلی، به عنوان «رهبر موقت» همواره مجبور بوده خودش رو ثابت کنه، یک واقعیته.
حتی کوچکترین معادلسازی بین این گله و ساختار نظامیافته امپراتوریهای چین، توهین به همه مشاهیر چین حساب میشه، و من این توهین رو بشون نمیکنم، اما درباره قدرت تجربیاتی وجود داره که نمیشه دورشون زد، و قبلا به سینه خیلیها داغ زده. یکی ازین تجربیات این بود که امپراتور، پس از لگد کردن همه رقبا و نشستن روی تختی که به نظر میرسید دستنیافتنی باشه، همون سبکی رو برای حفظ امپراتوری از ترک خوردن و ضعف به کار میگرفت، که برای رسیدن به قدرت به کار گرفته بود! و بدترین اشتباهش همین بود. اما نمیتونست این اشتباه رو مرتکب نشه. چون همین رو بلد بود.
این نکتهایه که باید کمی دقیق بود تا هضم کرد. وقتی یک پزشک موفقی، که وقتی بچه بودی در یک خانواده دوازده نفره در روستایی محروم و دورافتاده درس میخوندی، این پرش از فرش به عرش همواره در پسزمینه ذهنت وجود داره، حتی اگه بش فکر نکنی یا برای دیگران بازگو نکنی. این پسزمینه باعث میشه به طور ناخودآگاه این اعتبار رو به خودت بدی که «من میتونم پرشهای غیرممکن انجام بدم». غافل ازینکه اون پرش، قابل تعمیم به همه چالشها نیست. اما چون تمام تجربه زندگیت، و همچنین اعتباری که برای خودت قائلی، برمبنای همون پرشه، عملا فقط همون رو بلدی. وقتی سبکی که در اون پرش داشتی رو روی چالشهای دیگه اعمال میکنی، جواب نمیده.
و امپراتورها این رو خیلی دیر میفهمیدند، و گاهی قبل ازینکه بفهمند میمردند. و بحرانهای جانشینی رو به ارث میگذاشتند. پرش اینها به سمت قدرت به قدری تحسینبرانگیز بود که هم برای خودشون و هم برای دیگران به نظر میرسید کسی که بلد بوده تا اینجا بیاد، ازینجا به بعدش هم بلد خواهد بود! ولی ازون جا به بعدش رو بلد نبودند، چون فکر میکردند مسیر ازونجا به بعد مشابه مسیر ازونجا به قبله. ولی نبود. مسیر رسیدن به قدرت، مسیری جداست از مسیر حفظ قدرت، و مسیر حفظ قدرت مسیری جداست از مسیر ساخت پلتفرم پایدار. خیلی ازینها هزاران نفر رو کشتند و به کشتن دادند، و به اوج قدرت رسیدند، اما نتونستند پلتفرم پایداری بسازند، و بعد از مدتی هرچیزی که به دست اومده بود از بین رفت.
و مهمترین علامت پلتفرم پایدار، اینه که رقابتی برای جانشینی پیش نیاد. اونی که بلد نبود پلتفرم بسازه، و فقط بلد بود در جبهه جنگ رقبا رو سرکوب کنه، پنهان کردن رقابت رو نشانه تسلط میدید. چون در جبهه نظامی، حفاظت اطلاعات اهمیت داره. اما فضای دربار دیگه فضای جبهه نبود، و ظرافت و خلاقیت و درایت دیگهای میطلبید. که نداشت. بنابراین رقابت، رو نمیشد، اما دربار رو مثل موش انبار، از درون میجوید. چرا مهمه که ابتدا به ساکن رقابت پیش نیاد؟ برای اینکه وقتی پیش اومد، دیگه نمیشه طرفین بازی رو متقاعد کرد که منافع حکومت رو به منافع تیم خودشون ترجیح بدن. به عبارت دیگه، هیچوقت نباید لازم بشه که کسی رو متقاعد کنند که منافع حکومت رو در اولویت قرار بده. به محض اینکه لازم بشه، باید بقچه رو بست و قصر رو ترک کرد.
شکر ایزد منان که با گاوهایی طرفیم که هیچ درکی از تاریخ ندارند.
انقدر بدم میاد هی بگم «دیدید حق با من بود؟»، انقدر بدم میاد. ولی چه کنم که در موارد زیادی حق با منه. گفتم کمک تسلیحاتی به اوکراین رو کند و سپس متوقف میکنند. اگه شواهدش رو نمیبینید دیگه کمکی از دستم برنمیاد.
هیچوقت دستگاههای اطلاعاتی دانستههاشون رو در اختیار رسانهها قرار نمیدن، مگر اینکه بخوان عمدا افکار عمومی رو دستکاری کنند. مثل این مورد، که مدعیه «دستگاههای اطلاعاتی اروپا قبل از منفجر شدن لوله نورد استریم، خبر داشتند که اوکراین برای از بین بردن این لوله برنامه داره، و سپس این اطلاعات را در اختیار سیا قرار دادند».
یه جوری برنامه داشتن کشوری که مورد تجاوز قرار گرفته، برای از بین بردن زیرساخت کشور متجاوز رو صورتبندی میکنند، که انگار حق این کار رو نداره. مثل اینه که صدام به ایران تجاوز کرده باشه، و به ایران بگن حتی حق نداری برای از بین بردن پالایشگاههای عراق طراحی انجام بدی، انجام دادنش که بماند! حتی اگه فردای روزی باشه که صدام پالایشگاه آبادان رو زده باشه! انگار زیرساخت روسیه جزء مقدساته. اما حتی مدرکی که نشون بده اوکراین انجامش داده هم ارائه نمیده. هدف فقط شکل دادن به افکار عمومیه که از اوکراین یک کشور خرابکار و دردسرساز و تروریست دربیارن. اینکه پچ پچ میکنند که زدن سد هم کار خود اوکراینه، در همین راستاست.
گناه اوکراین اینه که با نژاد برتر سفید در افتاده. اگه روسها مسلمان و کلهسیاه و پابرهنگانی در خاورمیانه بودند، تا الان موشکهای بالستیک هم در اختیارش قرار داده بودند. البته ممکنه بگید اوکراینیهایی که دارند هرروز کشته میشن هم سفیدند. درسته، ولی توی سفیدها هم مراتبی وجود داره. سفید روس برتر از سفید اوکراینیه.
هیچوقت دستگاههای اطلاعاتی دانستههاشون رو در اختیار رسانهها قرار نمیدن، مگر اینکه بخوان عمدا افکار عمومی رو دستکاری کنند. مثل این مورد، که مدعیه «دستگاههای اطلاعاتی اروپا قبل از منفجر شدن لوله نورد استریم، خبر داشتند که اوکراین برای از بین بردن این لوله برنامه داره، و سپس این اطلاعات را در اختیار سیا قرار دادند».
یه جوری برنامه داشتن کشوری که مورد تجاوز قرار گرفته، برای از بین بردن زیرساخت کشور متجاوز رو صورتبندی میکنند، که انگار حق این کار رو نداره. مثل اینه که صدام به ایران تجاوز کرده باشه، و به ایران بگن حتی حق نداری برای از بین بردن پالایشگاههای عراق طراحی انجام بدی، انجام دادنش که بماند! حتی اگه فردای روزی باشه که صدام پالایشگاه آبادان رو زده باشه! انگار زیرساخت روسیه جزء مقدساته. اما حتی مدرکی که نشون بده اوکراین انجامش داده هم ارائه نمیده. هدف فقط شکل دادن به افکار عمومیه که از اوکراین یک کشور خرابکار و دردسرساز و تروریست دربیارن. اینکه پچ پچ میکنند که زدن سد هم کار خود اوکراینه، در همین راستاست.
گناه اوکراین اینه که با نژاد برتر سفید در افتاده. اگه روسها مسلمان و کلهسیاه و پابرهنگانی در خاورمیانه بودند، تا الان موشکهای بالستیک هم در اختیارش قرار داده بودند. البته ممکنه بگید اوکراینیهایی که دارند هرروز کشته میشن هم سفیدند. درسته، ولی توی سفیدها هم مراتبی وجود داره. سفید روس برتر از سفید اوکراینیه.
اوائل وقتی به اهالی تکنولوژیست میگفتی برید یکم یاد بگیرید سیستم چجوری کار میکنه، پیشفرضت این بود که خب اطلاع ندارند، و طبیعی هم است، چون سیستم دولت، سیستم بروکراسی، سیستم بازارهای مالی، همه خیلی پیچیده و بزرگ هستند، و همه ازش سر درنمیارن. ولی الان دیگه باید این پیشفرض رو گذاشت کنار. اینها عمدا نمیخوان بفهمند که سیستم چجوری کار میکنه. مثل این که عمدا نحوه جمعآوری اطلاعات درباره قیمتها برای محاسبه تورم رو مسخره میکنه.
علتش اینه که اگه بفهمی یک تشکیلات پیچیده چطور کار میکنه، سپس باید تحلیل عمیقی ارائه بدی که معایبش رو پیدا کنه، و سپس باید راه حل هوشمندانهای بدی که اون معایب رو برطرف کنه. که از عهده هر دو اینها برنمیان. هدف صرفا لجبازی بچهگانه با دولته. اینها هیچوقت آنارشیست نیستند و نخواهند بود. کودکند و کودک باقی خواهند موند.
علتش اینه که اگه بفهمی یک تشکیلات پیچیده چطور کار میکنه، سپس باید تحلیل عمیقی ارائه بدی که معایبش رو پیدا کنه، و سپس باید راه حل هوشمندانهای بدی که اون معایب رو برطرف کنه. که از عهده هر دو اینها برنمیان. هدف صرفا لجبازی بچهگانه با دولته. اینها هیچوقت آنارشیست نیستند و نخواهند بود. کودکند و کودک باقی خواهند موند.
Anarchonomy
اوائل وقتی به اهالی تکنولوژیست میگفتی برید یکم یاد بگیرید سیستم چجوری کار میکنه، پیشفرضت این بود که خب اطلاع ندارند، و طبیعی هم است، چون سیستم دولت، سیستم بروکراسی، سیستم بازارهای مالی، همه خیلی پیچیده و بزرگ هستند، و همه ازش سر درنمیارن. ولی الان دیگه…
یه شرکت ساختمانی روی داربستی که برای یکی از پروژههاش زده بود یه بنر تبلیغاتی نصب کرد که با فونت خیلی درشت نوشته بود: «چت جیپیتی، این ساختمان رو تکمیل کن!». کنایهای توعیترسوز، به کسانی که از روی هیجانزدگی از پیشرفتهای نرمافزاری، یادشون میره دنیای فیزیکی چطور کار میکنه.
برای جمعآوری دیتا از قیمتها، از روشهای مختلفی استفاده میشه. فرستادن آدم به فروشگاه یکی ازونهاست، نه تنها روشش. اگه دولت هم وجود نداشت و یک موسسه غیرانتفاعی داشتیم که کارش جمعآوری قیمتها بود، باید ازشون میخواستید فضای فیزیکی رو هم رصد کنه.
برای جمعآوری دیتا از قیمتها، از روشهای مختلفی استفاده میشه. فرستادن آدم به فروشگاه یکی ازونهاست، نه تنها روشش. اگه دولت هم وجود نداشت و یک موسسه غیرانتفاعی داشتیم که کارش جمعآوری قیمتها بود، باید ازشون میخواستید فضای فیزیکی رو هم رصد کنه.
میگه از اطرافیانم شگفتزدهام که حرفهای ظریف رو جدی میگیرند و نمیفهمند که داره خیز برمیداره برای ریاستجمهوری!
ببین هموطن عزیز، اگه تاکر کارلسون ایران بود میگفت مهسا عضو کومله بوده! همه چیزهایی که الان داره در آمریکا درباره موضوعات مختلف میگه همینقدر وقیحانه و همینقدر عامدانه دروغه، اما دهها میلیون نفر مخاطب داره که هرچی میگه رو دربست قبول میکنند و حتی به عنوان قهرمان «استقلال اندیشه» حسابش میکنند. بله، کسی که حواسش جمعه که حتما در خط روایی کرملین قرار بگیره رو قهرمان «استقلال اندیشه» حساب میکنند. اما سردار قاسمی از همین جنس حرفها که میزنه، سرجمع دویست سیصدنفر تو مسجدها و امامزادهها میشینن پای صحبتهاش.
وضع مردم ما وخیمه، ولی یکم نسبی نگاه کنید و احساساتی نباشید. اگه در طول تاریخ اشرار طرفداران مردمی نداشتند که کار خیلی ساده و سرراست میبود.
ببین هموطن عزیز، اگه تاکر کارلسون ایران بود میگفت مهسا عضو کومله بوده! همه چیزهایی که الان داره در آمریکا درباره موضوعات مختلف میگه همینقدر وقیحانه و همینقدر عامدانه دروغه، اما دهها میلیون نفر مخاطب داره که هرچی میگه رو دربست قبول میکنند و حتی به عنوان قهرمان «استقلال اندیشه» حسابش میکنند. بله، کسی که حواسش جمعه که حتما در خط روایی کرملین قرار بگیره رو قهرمان «استقلال اندیشه» حساب میکنند. اما سردار قاسمی از همین جنس حرفها که میزنه، سرجمع دویست سیصدنفر تو مسجدها و امامزادهها میشینن پای صحبتهاش.
وضع مردم ما وخیمه، ولی یکم نسبی نگاه کنید و احساساتی نباشید. اگه در طول تاریخ اشرار طرفداران مردمی نداشتند که کار خیلی ساده و سرراست میبود.
اینکه هوش مصنوعی در تولید عکس دست خطاهای فاحش داره برای اینه که دست از لحاظ بصری یک عضو پیچیدهست، چون پنج انگشت آزادی حرکت زیادی دارند، که همه اونها رو باید ضرب کنید در آزادی حرکت مچ، که یعنی تعدادی زیادی ترکیب بوجود میاد که هر کدوم شکل متفاوتی میسازه. برای همینه که میبینید بچههایی که میرن کلاس طراحی با مداد، کاغذ تمرینشون رو یه جوری تو خیابون میزنند زیر بغلشون که حتما ببینید چقدر خوب دست رو کشیدن. چون کسی که بتونه دست رو خوب دربیاره، از پس بقیه بدن هم برمیاد. و این رو باید اضافه کرد که دست برای مدت طولانی در یکی ازین ترکیبها باقی نمیمونه، که بعد توی عکسها هم در یک ترکیب دیده بشه. مجموعهای از همین عکسهای موجود در اینترنت که توشون دست هم وجود داره رو باید بدی بش، تا الگوها رو تشخیص بده. و عکسهای موجود به جای اینکه بش یاد بدن دست واقعی چطور است، منحرفش میکنند. صورت فرق داره چون شما در نود و نه درصد مواقع حالت صورتت از وضعیت متداول خارج نمیشه (مردم مدام شکلک درنمیارن)، بنابراین جمعبندیای که از چهره نرمال داره، به واقعیت نزدیکتره.
وقتی ازشون میپرسیدی چرا ازدواج فامیلی میکردید وقتی میدونستید بچههاتون ممکنه معیوب از کار دربیان، طوری عیب بچههاشون رو انکار میکردند که انگار پشت سرهم قهرمان المپیک زاییدن. یک مقدار ازین انکار رو با پنهانکاری میشد پشتیبانی کرد. مثلا صحبت درباره عیب بچه یک تابو بود، و هنوزم است، که همین باعث میشد دیر برن سراغ درمان، یا هیچوقت نرن. یک مقدار دیگه ازین انکار رو با پایین آوردن سطح توقع انجام میدادند. مثلا همینکه بچه کور نبود یا سه تا دست نداشت، سالم اعلام میشد! در حالی که کلکسیونی از نواقص پنهان داشت. یه سری از این نواقص فقط خود بچه رو عذاب نمیداد، بلکه به خود خانواده هم منتقل میشد. مثل بچهای که همیشه نفخ داشت، و چون همیشه نفخ داشت همیشه جیغ میزد، و چون همیشه جیغ میزد، میگفتند «این یکی بچه اذیتکنی دراومده!». انگار جزیی از خلق و خوی بچهست. این خلق و خو پنداری در مورد نواقصی که فیزیکی نبودند نقش پررنگتری داشت. چون فکر میکردند نقص مادرزادی یعنی کج بودن گردن، یا صاف بودن پا، نه عصبی بودن، نه اضطراب مزمن داشتن. و همه اینها زندگی خودشون رو خراب میکرد، اما خراب شدنش رو انکار میکردند. و این یکی از مهمترین چیزهاییه که باید در شناخت این مردم درک کنید... که خراب شدنها رو انکار میکنند.
شما نمیتونی با افرادی که خرابیها رو انکار میکنند چیزی بسازی. تمدن، پیشرفت، توسعه، فقط درباره ساختن چیزهای جدید نیست، بلکه درباره مبارزه با خرابیه.
اگه واکنش و حساسیت به خرابی همون واکنشی باشه که خوزستانیها به خرابی استانشون نشون دادند، همه ایران خوزستان خواهد شد. و داره میشه.
شما نمیتونی با افرادی که خرابیها رو انکار میکنند چیزی بسازی. تمدن، پیشرفت، توسعه، فقط درباره ساختن چیزهای جدید نیست، بلکه درباره مبارزه با خرابیه.
اگه واکنش و حساسیت به خرابی همون واکنشی باشه که خوزستانیها به خرابی استانشون نشون دادند، همه ایران خوزستان خواهد شد. و داره میشه.
کسب رتبه اول صادرات خودرو دنیا توسط چین برای اولین بار همزمان شده با درگیری درون حکومتی مافیای خودروسازی در ایران. همونطور که رقابتی پیرامون جانشینی بین قبیلههای مختلف داخل نظام وجود داره، درباره حفرههای مکش پول هم وجود داره، و یکیش صنعت خودروئه. قبیله واردکننده از وضعیت فعلی راضی نیست، و برای همین به میرسلیم به عنوان نماینده قبیله قطعهسازان حمله میکنه. در این فضای غارتگری و اوباشگری، صحبت از راهبردهای صنعتی بیمعناست. اما این باعث نشده که جفنگبافی ادامه پیدا نکنه.
حامیان حمایتهای دولتی از صنعت خودرو تا الان دو تا مثال به قول خودشون «موفق» برای تأیید نظرشون داشتند. یک کرهجنوبی، که برای مدتی واردات خودروی خارجی رو محدود کرده بود تا به زعم خودشون تولیدکننده داخل قوت بگیره، و دو چین، که از روش انتقال دانش فنی از طریق مجبور کردن خودروسازان خارجی به تأسیس شرکتهای مشترک با شرکتهای داخلی با سهم ۴۹ درصد، استفاده کرد.
در مورد کرهجنوبی حرف زیاد زده شده، و اونهایی که اهل خوندن و گوش دادن هستند تا الان فهمیدن که اون دوره ممنوعیت واردات، عامل پیشرفت خودروسازی کره نبود. این دولت کره بود که میخواست موفقیت صنعت رو به نام خودش بزنه. و گرنه از قبل، و همزمان با اون ممنوعیت، یک پرش جدی در دانشگاه و صنعت کره رخ داده بود که داستانش طولانیه.
اما مورد چین عبرتآموزتره. قرار بود خودروسازان سابقهدار دنیا بیان چین و با شرکتهای داخلی همکاری کنند، تا دانش فنی و تجربهشون منتقل بشه، تا در آینده این شرکتهای داخلی بدون نیاز به شریک خارجیشون، به تولید ادامه بدن. در کنارش یک مقدار هم دزدی اطلاعات فنی رخ بده، و تمام!
اما نشد. هیچکدوم از شرکای داخلی شرکتهای خارجی نتونستند مستقلا خودی نشون بدن. حتی بعد از بیست سال همکاری مشترک. و فقط وقتی به طوری جدی وارد بازار شدند که پروژه انتقال از موتور بنزینی به موتور الکتریکی استارت خورد، که نیاز به دانش فنی سنگینی که در طول یک قرن روی هم جمع شده بود، نداشت.
اینکه چین رتبه یک صادرات رو به دست آورد دو نکته در داخل خودش داره: ۱- بیشتر این صادرات، خودروی برقی بودند! ۲- بیشتر این خودروهای برقی، تسلا بودند!
یعنی بعد از همه اون سیاستگذاریهای دولتی، آخرش این یک شرکت خصوصی خارجی بود که اومد از بالا تا پایین زنجیره تأمین رو هماهنگ کرد و ازش یه تیم «برقی» درآورد و لجستیکی ایجاد کرد که تا قبلش وجود نداشت. اگه دولت چین نقشی داشت، نقشی بود که ناخواسته بازی کرد. یعنی سرمایهگذاری در زیرساخت صنعت باتری. ناخواسته بود چون قبل ازینکه خودروی برقی به عنوان وسیله نقلیه مردم عادی مطرح بشه، انجام شد (از منظر طرفداران مکتب اتریشی همینش هم دخالت بیجا بود. و نتیجهش این شده که با قیمتهای نزدیک به مفت فعلی، چین داره باتری لیتیوم رو به خارجیها هدیه میده، همونطور که سعودیها نفت رو به خارجیها هدیه دادند). به عبارتی، دولت چین هزار و یک جور بامبول قانونی و حاکمیتی ایجاد کرد تا انجینساز بشه، و نشد، و آخرش باتریساز شد!
نکته عبرتآموزش در اینه که حتی وقتی بروکراتهای زبر و زرنگ میشینن طرح متفاوتی برای «حمایت» ایجاد میکنند هم، باز جواب نمیده.
حامیان حمایتهای دولتی از صنعت خودرو تا الان دو تا مثال به قول خودشون «موفق» برای تأیید نظرشون داشتند. یک کرهجنوبی، که برای مدتی واردات خودروی خارجی رو محدود کرده بود تا به زعم خودشون تولیدکننده داخل قوت بگیره، و دو چین، که از روش انتقال دانش فنی از طریق مجبور کردن خودروسازان خارجی به تأسیس شرکتهای مشترک با شرکتهای داخلی با سهم ۴۹ درصد، استفاده کرد.
در مورد کرهجنوبی حرف زیاد زده شده، و اونهایی که اهل خوندن و گوش دادن هستند تا الان فهمیدن که اون دوره ممنوعیت واردات، عامل پیشرفت خودروسازی کره نبود. این دولت کره بود که میخواست موفقیت صنعت رو به نام خودش بزنه. و گرنه از قبل، و همزمان با اون ممنوعیت، یک پرش جدی در دانشگاه و صنعت کره رخ داده بود که داستانش طولانیه.
اما مورد چین عبرتآموزتره. قرار بود خودروسازان سابقهدار دنیا بیان چین و با شرکتهای داخلی همکاری کنند، تا دانش فنی و تجربهشون منتقل بشه، تا در آینده این شرکتهای داخلی بدون نیاز به شریک خارجیشون، به تولید ادامه بدن. در کنارش یک مقدار هم دزدی اطلاعات فنی رخ بده، و تمام!
اما نشد. هیچکدوم از شرکای داخلی شرکتهای خارجی نتونستند مستقلا خودی نشون بدن. حتی بعد از بیست سال همکاری مشترک. و فقط وقتی به طوری جدی وارد بازار شدند که پروژه انتقال از موتور بنزینی به موتور الکتریکی استارت خورد، که نیاز به دانش فنی سنگینی که در طول یک قرن روی هم جمع شده بود، نداشت.
اینکه چین رتبه یک صادرات رو به دست آورد دو نکته در داخل خودش داره: ۱- بیشتر این صادرات، خودروی برقی بودند! ۲- بیشتر این خودروهای برقی، تسلا بودند!
یعنی بعد از همه اون سیاستگذاریهای دولتی، آخرش این یک شرکت خصوصی خارجی بود که اومد از بالا تا پایین زنجیره تأمین رو هماهنگ کرد و ازش یه تیم «برقی» درآورد و لجستیکی ایجاد کرد که تا قبلش وجود نداشت. اگه دولت چین نقشی داشت، نقشی بود که ناخواسته بازی کرد. یعنی سرمایهگذاری در زیرساخت صنعت باتری. ناخواسته بود چون قبل ازینکه خودروی برقی به عنوان وسیله نقلیه مردم عادی مطرح بشه، انجام شد (از منظر طرفداران مکتب اتریشی همینش هم دخالت بیجا بود. و نتیجهش این شده که با قیمتهای نزدیک به مفت فعلی، چین داره باتری لیتیوم رو به خارجیها هدیه میده، همونطور که سعودیها نفت رو به خارجیها هدیه دادند). به عبارتی، دولت چین هزار و یک جور بامبول قانونی و حاکمیتی ایجاد کرد تا انجینساز بشه، و نشد، و آخرش باتریساز شد!
نکته عبرتآموزش در اینه که حتی وقتی بروکراتهای زبر و زرنگ میشینن طرح متفاوتی برای «حمایت» ایجاد میکنند هم، باز جواب نمیده.
نوشته این فرم مطلب است که باعث مقبولیت نظریات توطئه میشود. چون عوام فرم را میپسندند، محتوایش را هم میپذیرند.
اما من نظر دیگهای دارم. دقیقا همون افرادی که پیشنهاد میدادند سدی که روی هیرمند زده شده رو با آتش توپخانه! بزنند تا آب آزاد بشه، الان دارن میگن «بعید نیست خود اوکراین سد خودش رو منفجر کرده باشه». معمولا «همونایی که...» برای تعمیمهای نابجا استفاده میشه، ولی برای این میشه صدها اسکرینشات جمعآوری کرد از کسانی که این رو گفتند، و اون رو هم گفته بودند. چرا این اشتراک مهمه؟ چون «ظاهرا» نشون میده طرف شناختی از بتن و خاک و مهمات نداره. اوائل جنگ، اوکراین میخواست یک سد در شمال این کشور رو منفجر کنه تا آب مانع پیشروی روسها بشه. بعد از کلی برنامهریزی و تلاش و برو بیا و مصرف مواد منفجره، فقط یه گوشهش آسیب دید! و این در شرایطی بود که منطقه اون سد هنوز تحت تسلط خودش بود، برخلاف این یکی که حتی کنترلی روش نداشت.
آیا باید انتظار داشت همه بدونند بتن و خاک و مهمات چطور کار میکنند؟ نه. ولی فرق است بین کسانی که در ذهنشون سوال میسازند، و کسانی که نمیسازند. و این چیزیه که باعث میشه نظریات توطئه توسط عدهای پذیرفته بشه، و توسط عدهای پذیرفته نشه.
اینکه ورزیدگی کافی برای سوال پرسیدن چطور بوجود میاد، محل بحث است، و نظر بعضیها اینه که سیستم آموزش و پرورش در اون دخیله. اما یکسانسازی که آموزش دولتی در کشورها بوجود آورده، همه اقشار جامعه رو تا جایی که ممکنه در یک کلاس درس قرار میده. یعنی محتمل است کسی که امروز هر مهملی رو میپذیره، کنار دست کسی مینشسته که امروز هر مهملی رو نمیپذیره.
اگه سوال پرسیدن با سطح سواد ارتباط مستقیم داشت، باید همه سوالها درباره مسائل فنی و تکنیکی میشد. اما محدود به اون مسائل نیست. یک مثال: «اگه کرونا یک ویروس مهندسیشده بود تا عمدا کشنده باشد، چطور میتواند بیماریای ایجاد کند که همان سرماخوردگی است؟». این سوال خوبیه چون تناقض کسانی که هر دو ادعا همزمان در مواضعشون جا گرفته بود رو هدف قرار میده. کسانی کرونا رو سرماخوردگی فرض کرده و با واکسن مخالفت کردند، که میگفتند چین عمدا این ویروس رو مهندسی کرده و نشت داده تا اقتصاد کشورهای دیگه رو فلج کنه!
آیا این سوال نیاز به داشتن سواد درباره ویروسها داشت؟ اصلا. فقط به درک روابط منطقی نیاز داشت. آیا بقیه در درک این روابط عاجزند؟ غیر از درصدی از جمعیت که واقعا عاجزند، بقیه نه. بلکه عمدا خاموشش میکنند، تا قصهای که بش پایبندند خدشهدار نشه. کسی که هر مهملی رو میپذیره، داره از قصه خودش دفاع میکنه، حتی اگه لازم باشه برای دفاع ازش یک عقبمانده ذهنی به نظر بیاد. کسی که مدعی بود فرود انسان روی ماه با کامپیوتر ساخته شده بود، ندیده بود گرافیک کامپیوترهای اون زمان چقدر کارتونی و ابتدایی بودند؟ چرا دیده بود. ولی باید از قصه «آمریکا شیطان فریبکار است» دفاع میکرد.
مردم قصههاشون رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه که باید چه چیزی رو باور کنند.
اما من نظر دیگهای دارم. دقیقا همون افرادی که پیشنهاد میدادند سدی که روی هیرمند زده شده رو با آتش توپخانه! بزنند تا آب آزاد بشه، الان دارن میگن «بعید نیست خود اوکراین سد خودش رو منفجر کرده باشه». معمولا «همونایی که...» برای تعمیمهای نابجا استفاده میشه، ولی برای این میشه صدها اسکرینشات جمعآوری کرد از کسانی که این رو گفتند، و اون رو هم گفته بودند. چرا این اشتراک مهمه؟ چون «ظاهرا» نشون میده طرف شناختی از بتن و خاک و مهمات نداره. اوائل جنگ، اوکراین میخواست یک سد در شمال این کشور رو منفجر کنه تا آب مانع پیشروی روسها بشه. بعد از کلی برنامهریزی و تلاش و برو بیا و مصرف مواد منفجره، فقط یه گوشهش آسیب دید! و این در شرایطی بود که منطقه اون سد هنوز تحت تسلط خودش بود، برخلاف این یکی که حتی کنترلی روش نداشت.
آیا باید انتظار داشت همه بدونند بتن و خاک و مهمات چطور کار میکنند؟ نه. ولی فرق است بین کسانی که در ذهنشون سوال میسازند، و کسانی که نمیسازند. و این چیزیه که باعث میشه نظریات توطئه توسط عدهای پذیرفته بشه، و توسط عدهای پذیرفته نشه.
اینکه ورزیدگی کافی برای سوال پرسیدن چطور بوجود میاد، محل بحث است، و نظر بعضیها اینه که سیستم آموزش و پرورش در اون دخیله. اما یکسانسازی که آموزش دولتی در کشورها بوجود آورده، همه اقشار جامعه رو تا جایی که ممکنه در یک کلاس درس قرار میده. یعنی محتمل است کسی که امروز هر مهملی رو میپذیره، کنار دست کسی مینشسته که امروز هر مهملی رو نمیپذیره.
اگه سوال پرسیدن با سطح سواد ارتباط مستقیم داشت، باید همه سوالها درباره مسائل فنی و تکنیکی میشد. اما محدود به اون مسائل نیست. یک مثال: «اگه کرونا یک ویروس مهندسیشده بود تا عمدا کشنده باشد، چطور میتواند بیماریای ایجاد کند که همان سرماخوردگی است؟». این سوال خوبیه چون تناقض کسانی که هر دو ادعا همزمان در مواضعشون جا گرفته بود رو هدف قرار میده. کسانی کرونا رو سرماخوردگی فرض کرده و با واکسن مخالفت کردند، که میگفتند چین عمدا این ویروس رو مهندسی کرده و نشت داده تا اقتصاد کشورهای دیگه رو فلج کنه!
آیا این سوال نیاز به داشتن سواد درباره ویروسها داشت؟ اصلا. فقط به درک روابط منطقی نیاز داشت. آیا بقیه در درک این روابط عاجزند؟ غیر از درصدی از جمعیت که واقعا عاجزند، بقیه نه. بلکه عمدا خاموشش میکنند، تا قصهای که بش پایبندند خدشهدار نشه. کسی که هر مهملی رو میپذیره، داره از قصه خودش دفاع میکنه، حتی اگه لازم باشه برای دفاع ازش یک عقبمانده ذهنی به نظر بیاد. کسی که مدعی بود فرود انسان روی ماه با کامپیوتر ساخته شده بود، ندیده بود گرافیک کامپیوترهای اون زمان چقدر کارتونی و ابتدایی بودند؟ چرا دیده بود. ولی باید از قصه «آمریکا شیطان فریبکار است» دفاع میکرد.
مردم قصههاشون رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه که باید چه چیزی رو باور کنند.
اینکه باید در برابر دشمنی که هرروز آدمربایی میکنه، برای مدت طولانی زندانی میکنه، در زندان شکنجه میکنه، سپس جنازه رو پرت میکنه بیرون، آرایش جنگی گرفت، هنوز توقع بالاییه. ما همچنان در مرحلهای هستیم که باید این رو جا بندازیم که اینها دشمن هستند، چون هنوز جا نیفتاده. و گرنه ازینکه کارمند دشمن بلد نیست از روی متن انگلیسی روخوانی کنه، دچار شرم نیابتی نمیشدند. قاعدتا آدم باید از تحقیر شدن دشمنش خوشحال بشه.
لی کوآن یو، که یه زمانی نخست وزیر سنگاپور بود، در یک مصاحبه وقتی ازش پرسیده شد آیا مشکلی نمیبینید که کشور شما یکی از بالاترین آمارهای اعدام به ازای جمعیت رو داره؟ گفت به ازای جمعیت کی؟ جمعیت خودمون؟ ما مردم خودمون رو اعدام نمیکنیم، نیجریهایها و هندیها و ترکها که مواد میارن با خودشون رو اعدام میکنیم، و انقدر انگیزه برای این بیزینس بالاست که با اینکه میدونند اعدام میکنیم باز میان!
بعیده تیکه آخرش رو هم جزء همه حرفهایی بوده باشه که میخواست بگه، ولی بهرحال از دهانش پرید. کوآن یو سالهاست که مرده، اما کشورش هنوز داره به بهانه مواد مخدر آدمها رو به قتل میرسونه. که آخریش همین یکی دو ماه پیش بود، که یک مرد ۴۶ ساله رو به خاطر یک کیلو ماریجوانا اعدام کردند (بله، همون کشوری که آمریکاییه میره فرودگاهش و عظمت لجستیک بندرش رو میبینه میگه وای آسیاییها از ما جلو زدن!)، که نه نیجریهای بود و نه پاکستانی، بلکه یک سنگاپوری بود. و اتهامش رو قبول هم نمیکرد و خودش رو بیگناه میدونست. که برای اِنمین بار ثابت میکنه اون جملهای که از دهانش پرید، برای جمع کردن کل این بساط آدمکشی کافیه. اعدام برای مواد مخدر، یعنی یا کسانی رو به قتل میرسونی که کاری با مواد نداشتن، و یا کسانی رو به قتل میرسونی که میدونستند ممکنه به قتل برسند. پس امکان نداره اعدام رو انجام بدی و کارکردی غیر از نمایش درندگی داشته باشه. و فقط بدویها خون آدمها رو خرج این نمایش میکنند.
بعیده تیکه آخرش رو هم جزء همه حرفهایی بوده باشه که میخواست بگه، ولی بهرحال از دهانش پرید. کوآن یو سالهاست که مرده، اما کشورش هنوز داره به بهانه مواد مخدر آدمها رو به قتل میرسونه. که آخریش همین یکی دو ماه پیش بود، که یک مرد ۴۶ ساله رو به خاطر یک کیلو ماریجوانا اعدام کردند (بله، همون کشوری که آمریکاییه میره فرودگاهش و عظمت لجستیک بندرش رو میبینه میگه وای آسیاییها از ما جلو زدن!)، که نه نیجریهای بود و نه پاکستانی، بلکه یک سنگاپوری بود. و اتهامش رو قبول هم نمیکرد و خودش رو بیگناه میدونست. که برای اِنمین بار ثابت میکنه اون جملهای که از دهانش پرید، برای جمع کردن کل این بساط آدمکشی کافیه. اعدام برای مواد مخدر، یعنی یا کسانی رو به قتل میرسونی که کاری با مواد نداشتن، و یا کسانی رو به قتل میرسونی که میدونستند ممکنه به قتل برسند. پس امکان نداره اعدام رو انجام بدی و کارکردی غیر از نمایش درندگی داشته باشه. و فقط بدویها خون آدمها رو خرج این نمایش میکنند.
به مجری میگه بیمطالعه، بعد کامنتش رو حذف میکنند، سپس همگی با هم آبغوره میگیرند که تریبون نداریم!
ابلهان مثال آلمان رو گرفتهاند دستشون و فکر میکنند جای سقراط نشستن، در حالی که حتی نمیدونند فدرالیسم چیست و چطور کار میکند، و احتمالا اگه ازشون بخوای وارد جزییات بشن احتمالا خواهند گفت فدرالیسم یعنی بین یزد و کرمان سیمخاردار نصب میشه و هرکی رد شد باید با تیر بزنیم! کلا در ذهن امپراتوریپرستشون مرز یعنی گلوله! و باز احتمالا اگه نقشه آمریکا رو بذاری جلوشون و شهرهایی رو نشون بدی که نصف شهر داخل یک ایالت افتاده و نصف دیگهش داخل یک ایالت دیگهست، دچار حمله صرع بشن.
ابلهان مثال آلمان رو گرفتهاند دستشون و فکر میکنند جای سقراط نشستن، در حالی که حتی نمیدونند فدرالیسم چیست و چطور کار میکند، و احتمالا اگه ازشون بخوای وارد جزییات بشن احتمالا خواهند گفت فدرالیسم یعنی بین یزد و کرمان سیمخاردار نصب میشه و هرکی رد شد باید با تیر بزنیم! کلا در ذهن امپراتوریپرستشون مرز یعنی گلوله! و باز احتمالا اگه نقشه آمریکا رو بذاری جلوشون و شهرهایی رو نشون بدی که نصف شهر داخل یک ایالت افتاده و نصف دیگهش داخل یک ایالت دیگهست، دچار حمله صرع بشن.
Anarchonomy
انقدر بدم میاد هی بگم «دیدید حق با من بود؟»، انقدر بدم میاد. ولی چه کنم که در موارد زیادی حق با منه. گفتم کمک تسلیحاتی به اوکراین رو کند و سپس متوقف میکنند. اگه شواهدش رو نمیبینید دیگه کمکی از دستم برنمیاد. هیچوقت دستگاههای اطلاعاتی دانستههاشون رو در…
در مورد نقش نژادپرستی در نوع نگاه به جنگ اوکراین، این انتقاد رو به پستم وارد کردند که نمیشه کل دیسکورس رو به نژادپرستی تقلیل داد.
بله نباید تقلیل داد، و من هم ندادم. موضوع افکار عمومی بود، و در افکار عمومی عوام نژادپرستی نقش مهمی داره. افکار عمومی بخشی از جنگه، نه همهش.
همونطور که در مورد پذیرش نظریات توطئه نوشتم، مردم یه سری از قصهها رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه باید چی رو قبول کنند. و نژادپرستی با این قصهها هماهنگه. سیاستمدار ، یا قشر الیت سیاسی یا آکادمیک، این رو میدونه، و میتونه ازش استفاده کنه و مردم رو با خودش همراه کنه، بدون اینکه خودش با عوام موافق باشه، یا عوام با او موافق باشند.
یک مثال میزنم شاید شفافتر بشه. سالهاست که محافل آکادمیک و سیاسی آمریکا یک هدف راهبردی تعریف کردهاند با این عنوان که «باید روسیه را از چین دور کرد». یه سری دلایل هم دارند. که به نظر من غلط هستند، اما بهرحال امثال کسینجر این هدف رو با میخ چسبوندن به محیط دانشگاهی و سیاسی آمریکا. و این منتقل شده به لایههای پایین جامعه، تا جایی که ممکنه در مهمونی جشن شکرگزاری هم بشنوی یکی از مردان فامیل داره تکرارش میکنه. آیا عوام به همه ابعاد و جزییات و دلایل پشت این راهبرد واقفند؟ البته که نه. اینها نه با کسینجر مناظره کردهاند، نه کارهای شاگردانش رو مطالعه کردن. مردم عادی، همین هدف رو میپذیرند، و قصه خودشون رو روش سوار میکنند. و قصه خودشون درونمایه نژادپرستانه داره: «بهتره سفیدها تو یک بلوک باشن، حتی اگه گلوی همو بجوعن!». برای همینه که استراتژی زمین سوخته که همین الان روسیه داره انجام میده رو انکار میکنند، اما همزمان خیلی سفت اصرار دارند که چین عمدا داره مواد مخدر صنعتی میفرسته به آمریکا تا جامعه ما را از درون نابود کنه!
اونی که تو اندیشکدههای واشنگتن.دی.سی هرروز داشت درباره دور کردن روسیه از چین مطلب پرزنت میکرد، نژادپرست نیست (کی میدونه؟)، ولی این به نفعشه که اون بیرون مردم (یا حداقل درصدی ازونها)، به دلایلی کاملا احمقانه، با روایتش همراستا باشند.
بله نباید تقلیل داد، و من هم ندادم. موضوع افکار عمومی بود، و در افکار عمومی عوام نژادپرستی نقش مهمی داره. افکار عمومی بخشی از جنگه، نه همهش.
همونطور که در مورد پذیرش نظریات توطئه نوشتم، مردم یه سری از قصهها رو انتخاب میکنند، سپس اون قصه تعیین میکنه باید چی رو قبول کنند. و نژادپرستی با این قصهها هماهنگه. سیاستمدار ، یا قشر الیت سیاسی یا آکادمیک، این رو میدونه، و میتونه ازش استفاده کنه و مردم رو با خودش همراه کنه، بدون اینکه خودش با عوام موافق باشه، یا عوام با او موافق باشند.
یک مثال میزنم شاید شفافتر بشه. سالهاست که محافل آکادمیک و سیاسی آمریکا یک هدف راهبردی تعریف کردهاند با این عنوان که «باید روسیه را از چین دور کرد». یه سری دلایل هم دارند. که به نظر من غلط هستند، اما بهرحال امثال کسینجر این هدف رو با میخ چسبوندن به محیط دانشگاهی و سیاسی آمریکا. و این منتقل شده به لایههای پایین جامعه، تا جایی که ممکنه در مهمونی جشن شکرگزاری هم بشنوی یکی از مردان فامیل داره تکرارش میکنه. آیا عوام به همه ابعاد و جزییات و دلایل پشت این راهبرد واقفند؟ البته که نه. اینها نه با کسینجر مناظره کردهاند، نه کارهای شاگردانش رو مطالعه کردن. مردم عادی، همین هدف رو میپذیرند، و قصه خودشون رو روش سوار میکنند. و قصه خودشون درونمایه نژادپرستانه داره: «بهتره سفیدها تو یک بلوک باشن، حتی اگه گلوی همو بجوعن!». برای همینه که استراتژی زمین سوخته که همین الان روسیه داره انجام میده رو انکار میکنند، اما همزمان خیلی سفت اصرار دارند که چین عمدا داره مواد مخدر صنعتی میفرسته به آمریکا تا جامعه ما را از درون نابود کنه!
اونی که تو اندیشکدههای واشنگتن.دی.سی هرروز داشت درباره دور کردن روسیه از چین مطلب پرزنت میکرد، نژادپرست نیست (کی میدونه؟)، ولی این به نفعشه که اون بیرون مردم (یا حداقل درصدی ازونها)، به دلایلی کاملا احمقانه، با روایتش همراستا باشند.
ورود دانشجویان فنی به حوزه علوم انسانی یکی از بدترین اتفاقاتی بود که در ایران افتاد. یا چیزهایی که خوندن رو درست نمیخونند، یا چیزهایی که باید بخونند رو نمیخونند.
در تمام کشورهای توسعهیافته غربی، به محض اینکه توسعه به دولت محول شد، به اندازهای که در اون دخالت کرد، با افول همون قدرتی مواجه شد که عزیزان مدعیاند برای توسعه لازمه! استارت سراشیبی امپراتوری بریتانیا وقتی زده شد که دولت موظف شد بین نقطه آ و ب در برهوتی در هندوستان جاده احداث کنه! درست وقتی که کمپانی هند شرقی به ورشکستگی کامل رسید، پای نیروی دریایی پادشاهی رو کشیدند وسط تا ناکامی بخش خصوصی رو جبران کنه، و حکومت وارد قضایایی شد که دیگه نتونست خودش رو ازش بیرون بکشه، جز اینکه به زور کنارش زدند. میخوای دولتی رو نابود کنی، مسئولیت توسعه رو بنداز روی دوشش. امروز چین با وخیمترین بحران بدهی یک قرن اخیر مواجه شده، چون با هدایتگری پکن دولت استانها و شهرها وارد پلسازی و قطارسازی و لولهسازی و اتوبانسازی شدند که الان هیچکدوم بازدهی نداره، و الان مجبورن یه جوری ردش کنند بره. درست مثل اینکه یک میلیارد برای ساخت یک آپارتمان خرج کنی، ولی وقتی تموم شد هشتصد میلیون ازت بخرن. حتی در ژاپن، فقط دو لاین از کل پروژه قطار شینکانسن سوددهی داره، بقیهش ضرره!
توسعه همون بتنریزی نیست. توسعه قابلیت پیدا کردن جامعه در تولید ثروت است (یا بهتره بگیم «قابل شدن مردم» در رسیدن به چیزهاییه که ارزشمند تلقیش میکنند). اینکه بعدا با اون ثروت چه کاری انجام بدن به خودشون مربوطه. شاید صرف بتنریزی نکنندش. مثل مردم خیلی از شهرهای اروپایی که نمیخوان آسمانخراش داشته باشند، و بلوارها رو هم تبدیل به پیادهرو میکنند.
آمریکا در فدرالیسم بینقص نیست، ولی اگه قدرت در همین آمریکا توزیع نشده بود، امروز تمام آمریکا رفته بود زیر تسلط مصوبات کالیفرنیایی که دزدها رو رها میکنه و کسی که روی دزد اسلحه کشیده رو میندازه زندان! اینکه مردم آزاد باشند ایدههای مختلف رو امتحان کنند، بخشی از توسعهست. هیچ بخشی از جامعه فرانسه نمیتونه در موضوع دفاع از خود ایده دیگهای رو امتحان کنه، بنابراین باید تو پارک بایستند و دیوانهای رو که به کودکان چاقو میزنه تماشا کنند و جیغ بزنند. چون طول میکشه پلیسی که بلده چشم جلیقه زردها رو کور کنه، از راه برسه.
در تمام کشورهای توسعهیافته غربی، به محض اینکه توسعه به دولت محول شد، به اندازهای که در اون دخالت کرد، با افول همون قدرتی مواجه شد که عزیزان مدعیاند برای توسعه لازمه! استارت سراشیبی امپراتوری بریتانیا وقتی زده شد که دولت موظف شد بین نقطه آ و ب در برهوتی در هندوستان جاده احداث کنه! درست وقتی که کمپانی هند شرقی به ورشکستگی کامل رسید، پای نیروی دریایی پادشاهی رو کشیدند وسط تا ناکامی بخش خصوصی رو جبران کنه، و حکومت وارد قضایایی شد که دیگه نتونست خودش رو ازش بیرون بکشه، جز اینکه به زور کنارش زدند. میخوای دولتی رو نابود کنی، مسئولیت توسعه رو بنداز روی دوشش. امروز چین با وخیمترین بحران بدهی یک قرن اخیر مواجه شده، چون با هدایتگری پکن دولت استانها و شهرها وارد پلسازی و قطارسازی و لولهسازی و اتوبانسازی شدند که الان هیچکدوم بازدهی نداره، و الان مجبورن یه جوری ردش کنند بره. درست مثل اینکه یک میلیارد برای ساخت یک آپارتمان خرج کنی، ولی وقتی تموم شد هشتصد میلیون ازت بخرن. حتی در ژاپن، فقط دو لاین از کل پروژه قطار شینکانسن سوددهی داره، بقیهش ضرره!
توسعه همون بتنریزی نیست. توسعه قابلیت پیدا کردن جامعه در تولید ثروت است (یا بهتره بگیم «قابل شدن مردم» در رسیدن به چیزهاییه که ارزشمند تلقیش میکنند). اینکه بعدا با اون ثروت چه کاری انجام بدن به خودشون مربوطه. شاید صرف بتنریزی نکنندش. مثل مردم خیلی از شهرهای اروپایی که نمیخوان آسمانخراش داشته باشند، و بلوارها رو هم تبدیل به پیادهرو میکنند.
آمریکا در فدرالیسم بینقص نیست، ولی اگه قدرت در همین آمریکا توزیع نشده بود، امروز تمام آمریکا رفته بود زیر تسلط مصوبات کالیفرنیایی که دزدها رو رها میکنه و کسی که روی دزد اسلحه کشیده رو میندازه زندان! اینکه مردم آزاد باشند ایدههای مختلف رو امتحان کنند، بخشی از توسعهست. هیچ بخشی از جامعه فرانسه نمیتونه در موضوع دفاع از خود ایده دیگهای رو امتحان کنه، بنابراین باید تو پارک بایستند و دیوانهای رو که به کودکان چاقو میزنه تماشا کنند و جیغ بزنند. چون طول میکشه پلیسی که بلده چشم جلیقه زردها رو کور کنه، از راه برسه.
Anarchonomy
ورود دانشجویان فنی به حوزه علوم انسانی یکی از بدترین اتفاقاتی بود که در ایران افتاد. یا چیزهایی که خوندن رو درست نمیخونند، یا چیزهایی که باید بخونند رو نمیخونند. در تمام کشورهای توسعهیافته غربی، به محض اینکه توسعه به دولت محول شد، به اندازهای که در اون…
مرکزگرایان گرگهایی هستند که با لباس میش میان جلو. وقتی قدرت رو در دست ندارند، خطر توزیعش رو مسائل حیاتی جلوه میدن، مثل امنیت، مثل آب. اما وقتی به قدرت رسیدند آب و امنیت میمونه تو هوا و تمرکز میکنند روی اینکه یک برنامه ملی از قبل تعریف شده برای زندگی و ارزشها داریم و شما در هر نقطه نقشه کشور که باشید باید ازین برنامه تبعیت کنید.
حمله توپخانهای به مناطق سیلزده کاریه که طالبان هم انجام نمیده، ولی روسها انجام دادند. نه به این دلیل که طالبان، آدمترند. بلکه به این دلیل که اونی که واقعا قومگراست اونها هستند، و اگه از قوم خودشون تو آب گیر کرده بود، آتشبس میدادند. اما روس چنین دغدغهای نداره، و کاری میکنه امدادرسانی به روستبارها هم ناممکن بشه.
وقتی عملیاتهای تروریستی اسلامی در اروپا زیاد شده بود، یه توقع جمعی از اقلیت مسلمان ایجاد شد که این حرکتها رو محکوم کنند. و اونها هم کردند، تا جایی که به یک سنت تبدیل شد و تا اتفاق مشابهی میفتاد جامعه مسلمانان فلان بیانیه میداد که اسلام واقعی این نیست و محکوم میکنیم. که بعدا بعضیهاشون معترض شدند که به ما چه آخه؟ اما الان توقع مشابهی از روسهای مقیم اروپا ندارند که جنایتهای کشورشون رو محکوم کنند. سرمایهدار روس راحت داره برای خودش میچرخه، سلبریتیهای روس راحت دارند برای خودشون میچرخند، و کلا انگار هیچ خبری نیست و چیزهایی که طالبان هم انجام نمیده رخ نداده. ظاهرا فقط اون دسته از مسلمانان که بیآزار بودند، خار داشتند.
وقتی عملیاتهای تروریستی اسلامی در اروپا زیاد شده بود، یه توقع جمعی از اقلیت مسلمان ایجاد شد که این حرکتها رو محکوم کنند. و اونها هم کردند، تا جایی که به یک سنت تبدیل شد و تا اتفاق مشابهی میفتاد جامعه مسلمانان فلان بیانیه میداد که اسلام واقعی این نیست و محکوم میکنیم. که بعدا بعضیهاشون معترض شدند که به ما چه آخه؟ اما الان توقع مشابهی از روسهای مقیم اروپا ندارند که جنایتهای کشورشون رو محکوم کنند. سرمایهدار روس راحت داره برای خودش میچرخه، سلبریتیهای روس راحت دارند برای خودشون میچرخند، و کلا انگار هیچ خبری نیست و چیزهایی که طالبان هم انجام نمیده رخ نداده. ظاهرا فقط اون دسته از مسلمانان که بیآزار بودند، خار داشتند.
از وقتی من بچه بودم این مقایسهها رو انجام میدادن. انگار به بخشی از رسوم ایرانی تبدیل شده.
اینکه از یک صنعت خاص پول زیادی دربیاد، خیلی هم چیز خوبی نیست (چون ممکنه کشور زیادی بش وابسته بشه). قدرت اقتصاد فرانسه در تنوعشه، نه صرفا ارزش افزوده بالای یکی از محصولاتش. مشکل ایران هم این نیست که خامفروشی درآمد نسبی پایینی داره. مشکلش تنوع نداشتن اقتصاده (که برای کشوری که توسط اوباش دزد اشغال شده، طبیعیه). همون فرانسهای که عطر میفروشه، سیستم ناوبری بدون دخالت انسان هم میفروشه، و تکنولوژی چسبوندن دو ویفر نیمههادی بهمدیگه برای ساخت چیپهای چندلایه رو هم میفروشه، برای تلسکوپهایی که تو شیلی نصب میشن دستگاه کالیبراسیون آینه هم میفروشه، و شیشه عینک هم میفروشه. متنوع کردن اقتصاد خیلی خیلی سختتر و جانفرساتر از پولساز کردن یکی از صنایعه.
اینکه از یک صنعت خاص پول زیادی دربیاد، خیلی هم چیز خوبی نیست (چون ممکنه کشور زیادی بش وابسته بشه). قدرت اقتصاد فرانسه در تنوعشه، نه صرفا ارزش افزوده بالای یکی از محصولاتش. مشکل ایران هم این نیست که خامفروشی درآمد نسبی پایینی داره. مشکلش تنوع نداشتن اقتصاده (که برای کشوری که توسط اوباش دزد اشغال شده، طبیعیه). همون فرانسهای که عطر میفروشه، سیستم ناوبری بدون دخالت انسان هم میفروشه، و تکنولوژی چسبوندن دو ویفر نیمههادی بهمدیگه برای ساخت چیپهای چندلایه رو هم میفروشه، برای تلسکوپهایی که تو شیلی نصب میشن دستگاه کالیبراسیون آینه هم میفروشه، و شیشه عینک هم میفروشه. متنوع کردن اقتصاد خیلی خیلی سختتر و جانفرساتر از پولساز کردن یکی از صنایعه.
تایوانیها یه کارخانه تولید چیپ در آریزونا احداث کردند و هنوز چیزی از شروع کارش نگذشته صدای کارمندان آمریکایی دراومده، از ساعات کار طولانی حتی تا ۱۲ ساعت در روز تا جایی که بعضیها همونجا میخوابند، رفتار خشک مدیران، سختگیری با تازه واردها، فضای پادگانی، و کمبود دورههای آموزشی. مدیر تایوانی به جای اینکه بگه چشم سعی میکنیم درستش کنیم، ژست طلبکار هم میگیره و میگه صنعت نیمههادی خونه خاله نیست! اگه علاقه ندارید نیایید! همون ژانر «معلمی شغل انبیاست» که استفاده میشه تا به معلم بگن تو باید برای عشق کار کنی، نه برای پول.
باید همیشه مراقب بود چپها خیلی دور برندارند، اما کشوری که چپگرا نداشته باشه هم به فاک عظما خواهد رفت. اینکه محیط کار باید یک محیط انسانی باشه، محصول سماجت چپها بود. جامعه آسیایی انقدر بیبهره بوده از چپ فعال اجتماعی (نظامیش رو زیاد داشتن)، که وقتی به محیط کاری که ساخته ایراد میگیری حس میکنه داری به یک زبان بیگانه صحبت میکنی.
باید همیشه مراقب بود چپها خیلی دور برندارند، اما کشوری که چپگرا نداشته باشه هم به فاک عظما خواهد رفت. اینکه محیط کار باید یک محیط انسانی باشه، محصول سماجت چپها بود. جامعه آسیایی انقدر بیبهره بوده از چپ فعال اجتماعی (نظامیش رو زیاد داشتن)، که وقتی به محیط کاری که ساخته ایراد میگیری حس میکنه داری به یک زبان بیگانه صحبت میکنی.