در واکنش به خبر «تلاش روسیه برای کمک گرفتن از چین در تهیه سیستم فیلترینگی که همه ویپیانها را بلااستفاده کند» میگه بازنده کشوریه که تازه دنبال راههایی برای ایزوله کردن خودش میگرده.
این حرف کاملا درسته. در برتری مطلق غرب همین یک قلم کافیه که اونها نیاز ندارند جلوی فرار شهروندان خودشون رو بگیرند، یا چشم و گوششون رو ببندند.
اما این در دوران شوروی موضوعیت داشت. چون اون زمان، یک ایدئولوژی درمیان بود. کمونیسم حرف داشت و ادعا داشت و آرمان داشت. در اون فضا معنادار بود که سنجیده بشه کدوم طرف یک لوزره.
اما الان برای اوباشی که حاکم روسیه، یا چین، یا ایران هستند اهمیتی نداره اگه بازنده دیده بشن. چون اوباش نه حرفی برای ارائه دارند، و نه ادعایی و نه آرمانی. برای خلافکاری که کارمندان و مشتریان بانک رو گروگان گرفته اهمیتی نداره که تو اخبار شبانگاهی به عنوان عنصر ضداجتماع معرفی بشه، و شاید خوشش هم بیاد.
این حرف کاملا درسته. در برتری مطلق غرب همین یک قلم کافیه که اونها نیاز ندارند جلوی فرار شهروندان خودشون رو بگیرند، یا چشم و گوششون رو ببندند.
اما این در دوران شوروی موضوعیت داشت. چون اون زمان، یک ایدئولوژی درمیان بود. کمونیسم حرف داشت و ادعا داشت و آرمان داشت. در اون فضا معنادار بود که سنجیده بشه کدوم طرف یک لوزره.
اما الان برای اوباشی که حاکم روسیه، یا چین، یا ایران هستند اهمیتی نداره اگه بازنده دیده بشن. چون اوباش نه حرفی برای ارائه دارند، و نه ادعایی و نه آرمانی. برای خلافکاری که کارمندان و مشتریان بانک رو گروگان گرفته اهمیتی نداره که تو اخبار شبانگاهی به عنوان عنصر ضداجتماع معرفی بشه، و شاید خوشش هم بیاد.
این «یه عده» نیست. میلیونها نفره. فقط «آقایون» هم نیست، شامل زنان هم میشه. وقتی سایز مشکل رو درست تشخیص ندی، به خودت و دیگران آدرس غلط خواهی داد. مشکلی که چنین ابعادی داره رو دیگه نمیشه به فقط مردسالاری ربطش داد.
ایرانی بیگانهستیزه. هزاران ساله که اینطوره و یک شبه هم درست نخواهد شد. توی این فرهنگ بیگانهستیز، همه ایرانیها باید در داخل یک باکس قرار بگیرند، تا: همه بیگانهها بیرونش قرار بگیرند. هر نوع تنوعطلبی، تکثرطلبی، تقلید، زاویه گرفتن از دیگران، خروج از باکس تلقی میشه، و حکم شرک ورزیدن رو داره.
ایرانی بیگانهستیزه. هزاران ساله که اینطوره و یک شبه هم درست نخواهد شد. توی این فرهنگ بیگانهستیز، همه ایرانیها باید در داخل یک باکس قرار بگیرند، تا: همه بیگانهها بیرونش قرار بگیرند. هر نوع تنوعطلبی، تکثرطلبی، تقلید، زاویه گرفتن از دیگران، خروج از باکس تلقی میشه، و حکم شرک ورزیدن رو داره.
همونطور که به جای مخالفت با اصل اعدام، و اعطای اختیار مجازات مجرم به خانواده قربانی، مراسمات مضحک عفوطلبی راه میندازند، در برابر معضل مسکن هم به جای متمرکز کردن حملات به سمت حکومت، از صاحبان املاک میخوان «جوانمرد» باشند. انگار چون گیر دادن به خود هیولا که همه این مسائل رو بوجود آورده پرهزینهست، باید به هرکسی غیر ازون هیولا گیر داد! که شاید سابقه تاریخی داره و ایرانی همیشه خودش رو به هر در و دیواری زده تا مبادا خدای ناکرده با امپراتور رو در رو بشه.
کمبود مسکن و گرانی اون در ایران ربطی به کمبود مسکن و گرانی اون در هرجای دیگه دنیا نداره. در کشورهای نرمال، دولت و قانونگذار و نهادهای شهری، همه دنبال رفع این مشکل هستند، و اگه خیلی وقتها کار پیش نمیره برای اینه که با وضعیت پیچیدهای در بازار و صنعت و موانع حقوقی مواجهند. در ایران، برای حکومت هیچ اهمیتی نداره که مردم سقفی بالای سرشون دارند یا ندارند. و برعکس تمام وابستگان حکومتی و حتی مقامات اجرایی، جزیی از مافیایی هستند که از بهمریختگی و رهاشدگی این بخش از اقتصاد، سود میبره. فارغ ازینکه پیچیدگیهایی وجود داشته باشد یا نداشته باشد. تشکیلات اوباش برای جریمه بیحجابی در عرض چندماه هم قانون نوشت هم سامانه ساخت. اما بیش از چهار دههست که در محدود کردن ساخت واحدهای لوکس، عاجزه. در ترغیب انبوهسازان به ساخت شهرکهای ارزان عاجزه. در اعطای تسهیلات به پروژههای استیجاری عاجزه. نه که اینها لزوما راه حل باشند. اما سیاستهای رایج دولتهای عرفی در دنیا همینهاست. اوباش حاکم بر ایران حتی ادای اینکه سیاست تنظیم کنند هم در نیاوردند. در این شرایط تنزل دادن موضوع به منش صاحبخانه، نه تنها بیمعنی که خندهداره. وقتی همه عوامل موثر در مسئله بحرانسازند، مثل تورمهای دورقمی مزمن که مسکن رو به سنگر مالی تبدیل میکنه، و مثل بسازبفروش کردن بانکها، و مثل متمرکز کردن یک چهارم جمعیت کشور در محدوده البرز جنوبی، جوانمردی صاحبخانه هم جوابگو نخواهد بود. و همین الان هم جوابگو نیست، چون در وضعیتی قرار گرفتهایم که عملا صاحبخانه یا باید از نرخ بازار تبعیت کنه، یا قید پول رو بزنه و ملکش رو به خیریه بسپاره. چون محدوده بین این دو نقطه، معنای تجاری خودش رو از دست داده. چون برای خیلی از مالکان، مخصوصا اونهایی که تنها درآمدشون اجارهایه که دارند میگیرند، گرفتن مبلغی پایینتر از نرخ بازار، معادل نگرفتنشه! دقیقا مشابه وضعیت رستورانها که نه میتونند غذا رو ارزونتر بدن، و نه مشتریشون توان پرداختش رو داره. این بنبستها رو با عیاری و داشمشتیبازی نمیشه باز کرد.
کمبود مسکن و گرانی اون در ایران ربطی به کمبود مسکن و گرانی اون در هرجای دیگه دنیا نداره. در کشورهای نرمال، دولت و قانونگذار و نهادهای شهری، همه دنبال رفع این مشکل هستند، و اگه خیلی وقتها کار پیش نمیره برای اینه که با وضعیت پیچیدهای در بازار و صنعت و موانع حقوقی مواجهند. در ایران، برای حکومت هیچ اهمیتی نداره که مردم سقفی بالای سرشون دارند یا ندارند. و برعکس تمام وابستگان حکومتی و حتی مقامات اجرایی، جزیی از مافیایی هستند که از بهمریختگی و رهاشدگی این بخش از اقتصاد، سود میبره. فارغ ازینکه پیچیدگیهایی وجود داشته باشد یا نداشته باشد. تشکیلات اوباش برای جریمه بیحجابی در عرض چندماه هم قانون نوشت هم سامانه ساخت. اما بیش از چهار دههست که در محدود کردن ساخت واحدهای لوکس، عاجزه. در ترغیب انبوهسازان به ساخت شهرکهای ارزان عاجزه. در اعطای تسهیلات به پروژههای استیجاری عاجزه. نه که اینها لزوما راه حل باشند. اما سیاستهای رایج دولتهای عرفی در دنیا همینهاست. اوباش حاکم بر ایران حتی ادای اینکه سیاست تنظیم کنند هم در نیاوردند. در این شرایط تنزل دادن موضوع به منش صاحبخانه، نه تنها بیمعنی که خندهداره. وقتی همه عوامل موثر در مسئله بحرانسازند، مثل تورمهای دورقمی مزمن که مسکن رو به سنگر مالی تبدیل میکنه، و مثل بسازبفروش کردن بانکها، و مثل متمرکز کردن یک چهارم جمعیت کشور در محدوده البرز جنوبی، جوانمردی صاحبخانه هم جوابگو نخواهد بود. و همین الان هم جوابگو نیست، چون در وضعیتی قرار گرفتهایم که عملا صاحبخانه یا باید از نرخ بازار تبعیت کنه، یا قید پول رو بزنه و ملکش رو به خیریه بسپاره. چون محدوده بین این دو نقطه، معنای تجاری خودش رو از دست داده. چون برای خیلی از مالکان، مخصوصا اونهایی که تنها درآمدشون اجارهایه که دارند میگیرند، گرفتن مبلغی پایینتر از نرخ بازار، معادل نگرفتنشه! دقیقا مشابه وضعیت رستورانها که نه میتونند غذا رو ارزونتر بدن، و نه مشتریشون توان پرداختش رو داره. این بنبستها رو با عیاری و داشمشتیبازی نمیشه باز کرد.
نمیدونید «لوپ بلژیکی» دانشگاه در ایران چیه؟ من براتون توضیح میدم.
سال هفتاد و هشته. دو سال از دوم خرداد گذشته و دانشجو فکر میکنه پس از دوره خفقان رفسنجانی، نظام با فشار از پایین، که خرجش فقط پیادهروی تا محل اخذ رأی و انداختن یک کاغذ در یک صندوق بقچهپیچ بود؛ ترسید و تن به اصلاح داد! پس عقبنشینی کرده و میشه مثل بلژیک در دانشگاه تحصن و به یک مسئله در مورد آزادی بیان و شفافیت اعتراض کرد. اما نظام عقبنشینی نکرده بود و به خوابگاه حمله کرد تا نشون بده هنوز خلافت اسلام با قدرت پابرجاست. عدهای کشته شدند، و یک نفر جنازهش پیدا نشد. عدهای هم یک چشمشون رو از دست دادند. عدهای دچار تروما شدند، و عدهای دچار افسردگی. اونهایی که پول داشتند یا میتونستند بورس بگیرند، سراسیمه کارهای مهاجرت رو انجام دادند تا هرچه سریعتر ازین «خرابشده هیچ وقت درست نمیشه» خارج بشن. بقیه که یا پول نداشتند یا نمیتونستند بورس بگیرند، باید در خانه با سرکوفت پدر و مادر پنجاه و هفتی ذاتا کوندهشون مواجه میشدند که شاکی بودند چرا خودش رو قاطی سیاست کرده، و چرا کلاه خودش رو سفت نگه نمیداره! اما با همه جنگ اعصاب، چند ترم باقی مونده رو هم گذروندن و زدن بیرون. مجموعا همه با تکیه بر رتوریک ایرونی «اینم شانس ما بود» اتفاقاتی که باید باعث بیداری ملی میشد رو به عنوان «خاطرات بد اون روزهای تاریک» گذاشتن تو کمدشون و به تلاش برای درآوردن یه لقمه نون پرداختند.
ده سال بعد سال هشتاد و هشته. نه انتقال تجربهای صورت گرفته و نه یک جریان بیداری. بنابراین دانشجویان جدید بچههای بیست ساله و کمی بیشتر هستند که همهچیز رو از صفر شروع میکنند. مثلا فکر میکنند مثل بلژیک باید درباره صحت انتخابات تحصن و با طرح سوال «رأی من کو؟» به حکومت فشار وارد کرد. اون هم انتخاباتی که خودشون اجازه نظارت بر اون رو نداشتند و بنابراین ادعای تقلب رو از همون کسانی پذیرفتند که خودشون از وفاداران قدیمی نظام بودند! ازونجایی که در جریان رقابت انتخاباتی بعضی از پردهها دریده شده بود، تصور کردند نظام عقبنشینی کرده. ولی دوباره شیعیان به کوی دانشگاه حمله کردند تا ثابت کنند خلافت اسلام پابرجاست. این دفعه هم تعدادی کشته شدند، تعدادی چشمشون رو از دست دادند، و تعدادی به صورت سیستماتیک شکنجه شدند. در بین بقیه، عدهای سریعا بورس گرفتند و رفتند، و عده بیشتری «خاطرات بد اون روزهای تاریک» رو گذاشتن تو کمد.
عین همین چرخه ده سال بعد در آبان ۹۸ هم تکرار شد، اما با تلفات کمتر. چون شیعیان مشغول کارگران بودند، و بیشتر از حاشیهنشینها ترسیده بودند تا دانشجویان. ادامه لوپ همچنان در جریانه و الان در مرحله اعتراض با پوشیدن تیشرت مشکی هستیم. چون دانشجویان جدیدالورود باز دارند اینجا رو با بلژیک اشتباه میگیرند. تنها دلیل بقای لوپ بلژیکی (غیر از عقبماندگیهای ذهنی) اینه که ایرانیها توانایی روانی پذیرش اینکه نمیتونند زندگی نرمال داشته باشند رو ندارند. درست مثل کسی که بش گفتن قراره به زودی شنواییت رو از دست بدی، به جای اینکه سریعتر یادگیری علائم ارتباطی ناشنوایان رو شروع کنه، میره برای خودش هدفون میخره.
سال هفتاد و هشته. دو سال از دوم خرداد گذشته و دانشجو فکر میکنه پس از دوره خفقان رفسنجانی، نظام با فشار از پایین، که خرجش فقط پیادهروی تا محل اخذ رأی و انداختن یک کاغذ در یک صندوق بقچهپیچ بود؛ ترسید و تن به اصلاح داد! پس عقبنشینی کرده و میشه مثل بلژیک در دانشگاه تحصن و به یک مسئله در مورد آزادی بیان و شفافیت اعتراض کرد. اما نظام عقبنشینی نکرده بود و به خوابگاه حمله کرد تا نشون بده هنوز خلافت اسلام با قدرت پابرجاست. عدهای کشته شدند، و یک نفر جنازهش پیدا نشد. عدهای هم یک چشمشون رو از دست دادند. عدهای دچار تروما شدند، و عدهای دچار افسردگی. اونهایی که پول داشتند یا میتونستند بورس بگیرند، سراسیمه کارهای مهاجرت رو انجام دادند تا هرچه سریعتر ازین «خرابشده هیچ وقت درست نمیشه» خارج بشن. بقیه که یا پول نداشتند یا نمیتونستند بورس بگیرند، باید در خانه با سرکوفت پدر و مادر پنجاه و هفتی ذاتا کوندهشون مواجه میشدند که شاکی بودند چرا خودش رو قاطی سیاست کرده، و چرا کلاه خودش رو سفت نگه نمیداره! اما با همه جنگ اعصاب، چند ترم باقی مونده رو هم گذروندن و زدن بیرون. مجموعا همه با تکیه بر رتوریک ایرونی «اینم شانس ما بود» اتفاقاتی که باید باعث بیداری ملی میشد رو به عنوان «خاطرات بد اون روزهای تاریک» گذاشتن تو کمدشون و به تلاش برای درآوردن یه لقمه نون پرداختند.
ده سال بعد سال هشتاد و هشته. نه انتقال تجربهای صورت گرفته و نه یک جریان بیداری. بنابراین دانشجویان جدید بچههای بیست ساله و کمی بیشتر هستند که همهچیز رو از صفر شروع میکنند. مثلا فکر میکنند مثل بلژیک باید درباره صحت انتخابات تحصن و با طرح سوال «رأی من کو؟» به حکومت فشار وارد کرد. اون هم انتخاباتی که خودشون اجازه نظارت بر اون رو نداشتند و بنابراین ادعای تقلب رو از همون کسانی پذیرفتند که خودشون از وفاداران قدیمی نظام بودند! ازونجایی که در جریان رقابت انتخاباتی بعضی از پردهها دریده شده بود، تصور کردند نظام عقبنشینی کرده. ولی دوباره شیعیان به کوی دانشگاه حمله کردند تا ثابت کنند خلافت اسلام پابرجاست. این دفعه هم تعدادی کشته شدند، تعدادی چشمشون رو از دست دادند، و تعدادی به صورت سیستماتیک شکنجه شدند. در بین بقیه، عدهای سریعا بورس گرفتند و رفتند، و عده بیشتری «خاطرات بد اون روزهای تاریک» رو گذاشتن تو کمد.
عین همین چرخه ده سال بعد در آبان ۹۸ هم تکرار شد، اما با تلفات کمتر. چون شیعیان مشغول کارگران بودند، و بیشتر از حاشیهنشینها ترسیده بودند تا دانشجویان. ادامه لوپ همچنان در جریانه و الان در مرحله اعتراض با پوشیدن تیشرت مشکی هستیم. چون دانشجویان جدیدالورود باز دارند اینجا رو با بلژیک اشتباه میگیرند. تنها دلیل بقای لوپ بلژیکی (غیر از عقبماندگیهای ذهنی) اینه که ایرانیها توانایی روانی پذیرش اینکه نمیتونند زندگی نرمال داشته باشند رو ندارند. درست مثل کسی که بش گفتن قراره به زودی شنواییت رو از دست بدی، به جای اینکه سریعتر یادگیری علائم ارتباطی ناشنوایان رو شروع کنه، میره برای خودش هدفون میخره.
آخوند شیعه کلامی که باید از تراپیست خودش بشنوه رو به عنوان حکمت از بالای منبر به دیگران ارائه میده. کار تراپیست اینه که از لحاظی روحی آمادهت کنه که واقعیت رو به آغوش بکشی، و این کار رو به آرامی انجام میده تا پسش نزنی. تراپیست آخوند هم قاعدتا باید بش بگه «آره.. مردم کلام اهل بیت رو میپذیرند.. معلومه که میپذیرند.. چرا نپذیرند؟ فقط شرایطش باید مهیا بشه». این چیزیه که باید خودشون دو تا بشنوند و از اتاق بیرون نره. ولی آخوند متوجه نیست چطور تراپی کار میکنه و هرچی از تراپیست شنید رو میاد بیرون میگه.
پرستشکنندگان غیرروس تانکهای روسیه (البته نه به معنی آبجکتیوش، چون حتی مدرنترینشون هم در برابر نمونههای غربی، و حتی اخیرا آسیایی، حرفی برای گفتن ندارند، بلکه به معنی شیفتگی نسبت به هر غلطی که روسیه بکند) که در فضای وب به «تانکی» معروفند، گونههای جدیدی نیستند. بلکه به قدری قدمت دارند که جورج اورول در پایان جنگ جهانی دوم یعنی در سال ۱۹۴۵ دربارهشون نوشت. و این رو نه یک نمونه ایزوله، بلکه چیزی مشابه یک بیماری واگیردار معرفی کرد و اسمش رو «ناسیونالیسم منفی» گذاشت، و برای مثال بارزتر عدهای از هموطنان خودش رو ذکر کرد، که با اینکه علاقهای نداشتند آلمان برنده جنگ بشه، ازینکه هواپیماهای انگلستان سقوط کنه هم خوشحال میشدند!
اورول ناسیونالیسم نگاتیو رو در برابر ناسیونالیسم متعارفی قرار میده که نمونه وطنیش در انگلیسیهایی بود که با هیچ حرف حسابی قبول نمیکردند که امپراتوری بریتانیا قدرت سابقش رو از دست داده، و دیگه یه قدرت جهانی نیست. اورول نه تنها هر دو رو نوعی بیعقلی میدونه، بلکه اونها رو ضداخلاق معرفی میکنه. چون ناسیونالیستی که انگلستان رو امپراتوری خوبیها! میبینه، اگه سربازان انگلیسی تو جبهه مرتکب جنایت شدند یا نادیده میگیره یا توجیهش میکنه. و ناسیونالیست نگاتیو، چون کشور خودش رو چشمه بدیها میبینه، برای شکست خوردنش هورا میکشه چون با اشرار برابر قرارش میده، در حالی که برابر نیستند، و بهتره که برنده جنگ اونها باشند. به عقیده اورول اینکه از چرچیل یا ملکه یا اصلا کل انگلوساکسونها خوشت نمیاد، نباید باعث بشه به راحتی اون رو با هیتلر یکی کنی، و برات فرق نکنه که کدومشون برنده بشه. چون از منظر اخلاقی و انسانی مهمه که کدومشون برنده بشه. وقتی این فرق کنار گذاشته میشه، یعنی منظر اخلاقی و انسانی دیگه در محاسبه وجود نداره.
البته اورول یک شعبه دیگه رو هم اضافه میکنه و اون ناسیونالیستهایی هستند که طرف خوب رو طرف قدرتمندتر میدونند، و ضداخلاق بودن این یکی کاملا واضحه؛ و سپس نتیجه میگیره که اگه جزییات رو کنار بگذاریم انواع ناسیونالیسم رو میشه یک قدرتپرستی ضدعقلانی تعریف کرد. یعنی همزمانی که در اون، قدرت به ارزش اصیل تبدیل شده، فقط کسانی که عقلشون درست کار نمیکنه میپذیرنش، چون مستلزم فرو رفتن در توهماته.
اما دیگه فراتر ازین نمیره و توضیح نمیده که چرا میلیونها نفر دچار چنین بیعقلی هستند که یا در توهم «ما خیلی قدرتمندیم، مثل قدیما» غرق میشن، یا گرفتار جنون خاصی میشن که برای دیکتاتورهای آدمکش آرزوی موفقیت و سرافرازی کنند!
🔽
اورول ناسیونالیسم نگاتیو رو در برابر ناسیونالیسم متعارفی قرار میده که نمونه وطنیش در انگلیسیهایی بود که با هیچ حرف حسابی قبول نمیکردند که امپراتوری بریتانیا قدرت سابقش رو از دست داده، و دیگه یه قدرت جهانی نیست. اورول نه تنها هر دو رو نوعی بیعقلی میدونه، بلکه اونها رو ضداخلاق معرفی میکنه. چون ناسیونالیستی که انگلستان رو امپراتوری خوبیها! میبینه، اگه سربازان انگلیسی تو جبهه مرتکب جنایت شدند یا نادیده میگیره یا توجیهش میکنه. و ناسیونالیست نگاتیو، چون کشور خودش رو چشمه بدیها میبینه، برای شکست خوردنش هورا میکشه چون با اشرار برابر قرارش میده، در حالی که برابر نیستند، و بهتره که برنده جنگ اونها باشند. به عقیده اورول اینکه از چرچیل یا ملکه یا اصلا کل انگلوساکسونها خوشت نمیاد، نباید باعث بشه به راحتی اون رو با هیتلر یکی کنی، و برات فرق نکنه که کدومشون برنده بشه. چون از منظر اخلاقی و انسانی مهمه که کدومشون برنده بشه. وقتی این فرق کنار گذاشته میشه، یعنی منظر اخلاقی و انسانی دیگه در محاسبه وجود نداره.
البته اورول یک شعبه دیگه رو هم اضافه میکنه و اون ناسیونالیستهایی هستند که طرف خوب رو طرف قدرتمندتر میدونند، و ضداخلاق بودن این یکی کاملا واضحه؛ و سپس نتیجه میگیره که اگه جزییات رو کنار بگذاریم انواع ناسیونالیسم رو میشه یک قدرتپرستی ضدعقلانی تعریف کرد. یعنی همزمانی که در اون، قدرت به ارزش اصیل تبدیل شده، فقط کسانی که عقلشون درست کار نمیکنه میپذیرنش، چون مستلزم فرو رفتن در توهماته.
اما دیگه فراتر ازین نمیره و توضیح نمیده که چرا میلیونها نفر دچار چنین بیعقلی هستند که یا در توهم «ما خیلی قدرتمندیم، مثل قدیما» غرق میشن، یا گرفتار جنون خاصی میشن که برای دیکتاتورهای آدمکش آرزوی موفقیت و سرافرازی کنند!
🔽
ازونجایی که هیچ چیز جدیدی زیر آفتاب تابان نیست، همه چیزهایی که اورول در جنگ جهانی دوم دید رو ما هم داریم میبینیم. فقط با این فرق که به موهبت اینترنت و شبکههای اجتماعی، حجم نجومی پیدا کرده. و اینطور نیست که اینترنت فقط بازتابدهنده باشه، بلکه خودش به عنوان کارخانه بازتولید رتوریک عمل میکنه و خروجیش روی دنیای واقعی افکت داره. کمااینکه در ترکیه میبینیم رتوریک ناسیونالیستی از داخل توعیتر میاد بیرون و به رفتار انتخاباتی تبدیل میشه (البته همچنان فضای فیزیکی هژمونی خودش رو داره. ۷۵ درصد جیدیپی اقتصاد ترکیه در مناطقیه که به رقیب اردوغان رأی دادند. اما نتونستند برنده بشن).
اورول آدمی نبود که خیلی کتب مقدس رو جدی بگیره، ولی اگه قرار بود درباره بیعقلی فلهای کامنتی اضافه کنم به شکلی که تورات از اجتماع بشری ترسیم میکنه ارجاع میدادم، که به طور کاملا پوشیده و غیرمستقیم این پیام رو میده که مردم دور هم جمع شدند تا سلطهگر باشند! به عبارتی سلطهگری یک بلا نبود، یک هدف بود. پیامبر، به عنوان سلطهستیز یا باید با شهر، به معنی تمدن، جایی که جامعه شکل گرفته، مقابله میکرد، یا اینکه شهر خودش رو میساخت. در قدیم شهر، نتیجه سلطه خودش رو مستقیم دریافت میکرد: امنیت، مالیات، یکدستسازی. بنابراین هرکس با منطق سلطه یک ارتباط نزدیک داشت. ممکن بود درباره بضاعت دشمن دچار اشتباه بشن، اما درباره بضاعت خودشون دچار توهم نمیشدند. اینکه مردم یک کشور قوای خودشون رو یک ببر ببینند، و سپس کشف کنند که کاغذی بوده، یک پدیده مدرنه. چون ارتباط فیزیکی فرد با سلطه قطع شده. چون دولت مدرن واسطهست. انگلیسیای که خوشحال میشد هواپیمای انگلیسی سقوط کنه، از سقوطش متضرر نمیشد، یا لااقل فکر میکرد که متضرر نیست، و کسی که از فرانسه برای موسولینی هورا میکشید، دولت ایتالیا رو منتفع میدید، و کاری به نفع مردم ایتالیا نداشت. بنابراین به نظر من ناسیونالیسم هواداری دولتهاست، نه برداشت کالکتیو یک ملت از خودش یا یک ملت دیگه. الان کسانی که برای ارتش متجاوز روسیه آرزوی موفقیت دارند، هوادار دولت روسیه هستند، و مردم روسیه جایگاهی تو ذهنشون نداره.
اینکه این هواداری چرا شکل میگیره به این مربوطه که دولتها، خدایان دوران جدید هستند. هزاران سال پیش هم هر شهر رو با بتش میشناختند. بت موجودی است که سلطه به او تفویض میشه. یعنی همه سلطهطلبی خود را جمع میکنند میریزند توی یک کاسه، و اون کاسه رو میدن دست بت. اینکه ابراهیم رو در آتش انداختند برای همین بود که کاسه رو از دست بت شهر انداخت.
بنابراین من این طور مسئله رو توضیح نمیدم که ناسیونالیست عقل ندارد. بلکه میگم همون عقلانیتی پشت ناسیونالیسم قرار داره که همیشه پشت بتپرستی قرار داشته.
فکر نکنم لازم باشه یادآوری کنم که هیچ پیامبری موفق نشد ملتی رو علیه بتپرستی «متقاعد» کنه. بلکه شهر، وقتی تسلیم شد که در برابر یک شهر قویتر قرار گرفت. به همون ترتیب ناسیونالیست هم متقاعد نخواهد شد که دست از بتش برداره. مگه اینکه کاری کنی بتش تحقیر بشه. تنها دلیلی که موسی موفق شد مردم رو از سلطه فرعون نجات بده این بود که تونست کاری انجام بده که فرعون نمیتونست. و گرنه کسی اهمیت نمیداد داره چه حرفهای حقی میزنه. خودش هم اون سمت آب فهمید که از اول کسی اهمیت نمیداده.
اورول آدمی نبود که خیلی کتب مقدس رو جدی بگیره، ولی اگه قرار بود درباره بیعقلی فلهای کامنتی اضافه کنم به شکلی که تورات از اجتماع بشری ترسیم میکنه ارجاع میدادم، که به طور کاملا پوشیده و غیرمستقیم این پیام رو میده که مردم دور هم جمع شدند تا سلطهگر باشند! به عبارتی سلطهگری یک بلا نبود، یک هدف بود. پیامبر، به عنوان سلطهستیز یا باید با شهر، به معنی تمدن، جایی که جامعه شکل گرفته، مقابله میکرد، یا اینکه شهر خودش رو میساخت. در قدیم شهر، نتیجه سلطه خودش رو مستقیم دریافت میکرد: امنیت، مالیات، یکدستسازی. بنابراین هرکس با منطق سلطه یک ارتباط نزدیک داشت. ممکن بود درباره بضاعت دشمن دچار اشتباه بشن، اما درباره بضاعت خودشون دچار توهم نمیشدند. اینکه مردم یک کشور قوای خودشون رو یک ببر ببینند، و سپس کشف کنند که کاغذی بوده، یک پدیده مدرنه. چون ارتباط فیزیکی فرد با سلطه قطع شده. چون دولت مدرن واسطهست. انگلیسیای که خوشحال میشد هواپیمای انگلیسی سقوط کنه، از سقوطش متضرر نمیشد، یا لااقل فکر میکرد که متضرر نیست، و کسی که از فرانسه برای موسولینی هورا میکشید، دولت ایتالیا رو منتفع میدید، و کاری به نفع مردم ایتالیا نداشت. بنابراین به نظر من ناسیونالیسم هواداری دولتهاست، نه برداشت کالکتیو یک ملت از خودش یا یک ملت دیگه. الان کسانی که برای ارتش متجاوز روسیه آرزوی موفقیت دارند، هوادار دولت روسیه هستند، و مردم روسیه جایگاهی تو ذهنشون نداره.
اینکه این هواداری چرا شکل میگیره به این مربوطه که دولتها، خدایان دوران جدید هستند. هزاران سال پیش هم هر شهر رو با بتش میشناختند. بت موجودی است که سلطه به او تفویض میشه. یعنی همه سلطهطلبی خود را جمع میکنند میریزند توی یک کاسه، و اون کاسه رو میدن دست بت. اینکه ابراهیم رو در آتش انداختند برای همین بود که کاسه رو از دست بت شهر انداخت.
بنابراین من این طور مسئله رو توضیح نمیدم که ناسیونالیست عقل ندارد. بلکه میگم همون عقلانیتی پشت ناسیونالیسم قرار داره که همیشه پشت بتپرستی قرار داشته.
فکر نکنم لازم باشه یادآوری کنم که هیچ پیامبری موفق نشد ملتی رو علیه بتپرستی «متقاعد» کنه. بلکه شهر، وقتی تسلیم شد که در برابر یک شهر قویتر قرار گرفت. به همون ترتیب ناسیونالیست هم متقاعد نخواهد شد که دست از بتش برداره. مگه اینکه کاری کنی بتش تحقیر بشه. تنها دلیلی که موسی موفق شد مردم رو از سلطه فرعون نجات بده این بود که تونست کاری انجام بده که فرعون نمیتونست. و گرنه کسی اهمیت نمیداد داره چه حرفهای حقی میزنه. خودش هم اون سمت آب فهمید که از اول کسی اهمیت نمیداده.
عهد عتیق که خیلی سنگینه.. بذار فقط از یک قصه ساده استفاده کنم. به امام شیعه، همونی که نمیدونست کبد چطور کار میکنه ولی به همه رژیم غذایی میداد، گفتن یه کاری برای خلیفه انجام بده. گفت من یه ب براش روی کاغذ نمینویسم! نمیخوام حتی به اندازه استفاده از جوهری که برای نوشتن حرف ب لازمه، از من بش خیر برسه!
فکر میکنی اگه مردم ایران این منش رو به عنوان کد رفتاری میپذیرفتند، الان کشورت هنوز دست گروگانگیرها بود؟ تو به همین یکی فکر کن، برجکها با من.
فکر میکنی اگه مردم ایران این منش رو به عنوان کد رفتاری میپذیرفتند، الان کشورت هنوز دست گروگانگیرها بود؟ تو به همین یکی فکر کن، برجکها با من.
بدون اینکه بخوام کردیتی به دولت اوکراین بدم (که به هیچ دولتی نمیدم) و بدون اینکه بخوام پدرسوختگی روسها رو دست کم بگیرم (که پدرسوختگی هیچ گروهی از اوباش رو دست کم نمیگیرم)، فکر میکنم اتفاقاتی که با پهپادهای خیلی سبک داره در روسیه میفته شامل قضیه «کار خودشونه» نمیشه، بلکه کاملا حساب شدهست. روسها انگیزه برای ایجاد فالسفلگ دارند، ولی نه دیگه تا الان (اوائل جنگ میتونست معنا داشته باشه)، و نه با این تعداد (فالسفلگ یکبار میشه).
به نظر میرسه تاکتیک سالامی که در زمان جنگ سرد این واهمه وجود داشت که شوروی ازش استفاده کنه، حالا داره علیه خودش استفاده میشه. پهپادهای کوچک کار نظامی خاصی تو خاک روسیه نمیتونند انجام بدن، اما «حادثه» رو نرمالایز میکنند. ازونجایی که طبق تاکتیک سالامی برای هر حادثه کوچکی نمیشه واکنش شدید نشون داد، حادثههای کوچک تکرار میشن، تا اینکه عادی میشن، و وقتی عادی شدن به تدریج بزرگ میشن. پارسال عبور از مرز تابو بود، ولی الان نیست (یه مصاحبه تلویزیونی مربوط به چند سال پیش هست که شهروند سالمند شهر مرزی بلگورود روسیه به مجریان جوان برنامه میگه قرار بود اینجا پناهگاه زیرزمینی بزنند، اما هیچ خبری نشد. و مجری میخنده و به تمسخر میپرسه تو این دوره زمونه کی پناهگاه زیرزمینی میزنه آخه؟! و تلویحا به بیننده میگه خاطرات این پیرمرد باعث شده دچار فوبیا بشه! اون پیرمرد یه ناسیونالیست تزارپرسته، اما از موش شهری مسکونشین بهتر میدونه جنگ چقدر سریع میتونه خیلی جدی بشه. مغز اون جوان مسکونشین با محتویات پروپاگاندای پایتخت، مثل گیمهایی که توش روسیه نیویورک رو میگیره، اشباع شده و فکر میکرد کشورش از جنگ کلاسیک خیلی فاصله گرفته). پارسال «حادثه» در مسکو تابو بود، ولی الان نیست.
من نمیدونم ادامه این حوادث چه شکلی پیدا میکنه، و اصلا ادامه پیدا میکنه یا نه، و بدرد اوکراین خواهد خورد یا نه. فقط میدونم تحلیلگرانی که به هرچیزی میگن فالسفلگ، نمیدونند دارند چی رو تحلیل میکنند. درباره تحلیلشون از بقیه چیزها هم باید تردید کرد.
به نظر میرسه تاکتیک سالامی که در زمان جنگ سرد این واهمه وجود داشت که شوروی ازش استفاده کنه، حالا داره علیه خودش استفاده میشه. پهپادهای کوچک کار نظامی خاصی تو خاک روسیه نمیتونند انجام بدن، اما «حادثه» رو نرمالایز میکنند. ازونجایی که طبق تاکتیک سالامی برای هر حادثه کوچکی نمیشه واکنش شدید نشون داد، حادثههای کوچک تکرار میشن، تا اینکه عادی میشن، و وقتی عادی شدن به تدریج بزرگ میشن. پارسال عبور از مرز تابو بود، ولی الان نیست (یه مصاحبه تلویزیونی مربوط به چند سال پیش هست که شهروند سالمند شهر مرزی بلگورود روسیه به مجریان جوان برنامه میگه قرار بود اینجا پناهگاه زیرزمینی بزنند، اما هیچ خبری نشد. و مجری میخنده و به تمسخر میپرسه تو این دوره زمونه کی پناهگاه زیرزمینی میزنه آخه؟! و تلویحا به بیننده میگه خاطرات این پیرمرد باعث شده دچار فوبیا بشه! اون پیرمرد یه ناسیونالیست تزارپرسته، اما از موش شهری مسکونشین بهتر میدونه جنگ چقدر سریع میتونه خیلی جدی بشه. مغز اون جوان مسکونشین با محتویات پروپاگاندای پایتخت، مثل گیمهایی که توش روسیه نیویورک رو میگیره، اشباع شده و فکر میکرد کشورش از جنگ کلاسیک خیلی فاصله گرفته). پارسال «حادثه» در مسکو تابو بود، ولی الان نیست.
من نمیدونم ادامه این حوادث چه شکلی پیدا میکنه، و اصلا ادامه پیدا میکنه یا نه، و بدرد اوکراین خواهد خورد یا نه. فقط میدونم تحلیلگرانی که به هرچیزی میگن فالسفلگ، نمیدونند دارند چی رو تحلیل میکنند. درباره تحلیلشون از بقیه چیزها هم باید تردید کرد.
Anarchonomy
ازونجایی که هیچ چیز جدیدی زیر آفتاب تابان نیست، همه چیزهایی که اورول در جنگ جهانی دوم دید رو ما هم داریم میبینیم. فقط با این فرق که به موهبت اینترنت و شبکههای اجتماعی، حجم نجومی پیدا کرده. و اینطور نیست که اینترنت فقط بازتابدهنده باشه، بلکه خودش به عنوان…
فیلم تیرخلاص به یک سرباز رو فرستاد و نوشت میگن اینا اون مرزبانها بودن که کشته شدن. گفتم نمیدونم ولی اینا ازین پوتینها به مرزبانشون نمیدن. این هیکلش هم بزرگتر ازون پسرهست. گفت شاید خود طرف خریده. گفتم بهرحال چک کن. رفت چک کرد فهمید ویدئو برای دو سال پیشه، برای یه جای دیگه هم است. حالا بقیه همین رو دست به دست کردن و تا الان توی صدها کانال و گروه چرخیده و زیرشون کپشنهایی با مضامین افسوس و فحش به «باعث و بانی» درج شده.
شما اگر یک بت رو این وسط نمیبینی نمیدونم باید دیگه چی ببینی. ناسیونالیسم ایرانی یعنی همین که از تحقیر شدن دولتی که خودشون رو بارها تحقیر کرده، افسوس میخورند! و پرستش این دولت به شکلیه که میتونند تا جایی ازش منفصل باشند که ندونند این دولت چی پای سربازش میکنه!
شما اگر یک بت رو این وسط نمیبینی نمیدونم باید دیگه چی ببینی. ناسیونالیسم ایرانی یعنی همین که از تحقیر شدن دولتی که خودشون رو بارها تحقیر کرده، افسوس میخورند! و پرستش این دولت به شکلیه که میتونند تا جایی ازش منفصل باشند که ندونند این دولت چی پای سربازش میکنه!
Anarchonomy
عهد عتیق که خیلی سنگینه.. بذار فقط از یک قصه ساده استفاده کنم. به امام شیعه، همونی که نمیدونست کبد چطور کار میکنه ولی به همه رژیم غذایی میداد، گفتن یه کاری برای خلیفه انجام بده. گفت من یه ب براش روی کاغذ نمینویسم! نمیخوام حتی به اندازه استفاده از جوهری…
امام چهارم بیعت نکرد، طبق تنها روایت موجود با تهدید به قتل گفت در اختیار شما هستم. اگه بیعت اتفاق افتاده بود یزید در کل امپراتوری در بوق و کرنا میکرد، نه اینکه بعدها بگن ته یه کوچه بنبستی یواشکی اینو گفت و فقط سه نفر شنیدن.
«ولو با تهدید» یعنی چی؟ تهدید مگه پودر دارچینه که بود و نبودش فرقی نکنه؟ تیغ بذارن رو گلوت و بگن فلان کار رو بکن صد و هشتاد درجه فرق داره با اینکه داوطلبانه انجام بشه. ولیعهدی که سرباز بریزن خونهش بگن جمع کن بریم، ولیعهد نیست، اسیره.
اینا اگه میخواستن یه ب برای خلیفه بنویسن شیعه به اقلیتی کوچک و حاشیهای تبدیل نمیشد. حتی وقتی به عنوان ولیعهد پشت سرش نماز میخوندن بیشترشون سنی بودند.
کلا اینکه فکر میکنید اون امپراتوری پروپاگاندا نداشته و آفکام بر گردش آزاد اطلاعات نظارت داشته، کیوته. الان که اینترنت هست مرزبان مسلح داعش شیعه رو به عنوان «پسر مظلوم وطن» جا زدن و میلیونها نفر پذیرفتن. بعد میگی چرا دعا برای مرزبانان امویان رو به اسم سجاد زدند؟ واضح نیست؟
جهت مخالفت، به جای ارجاع به پروپاگاندای امپراتوری عربی، بهتره سوال کاربردیتری بپرسید: «آیا یک ب هم برای خلیفه ننوشتن در جامعه مدرنی که همهچیز به حکومت مربوط میشود، عملی است؟».
اوه پسر حتی مخالفت کردن هم باید بتون یاد بدم.
«ولو با تهدید» یعنی چی؟ تهدید مگه پودر دارچینه که بود و نبودش فرقی نکنه؟ تیغ بذارن رو گلوت و بگن فلان کار رو بکن صد و هشتاد درجه فرق داره با اینکه داوطلبانه انجام بشه. ولیعهدی که سرباز بریزن خونهش بگن جمع کن بریم، ولیعهد نیست، اسیره.
اینا اگه میخواستن یه ب برای خلیفه بنویسن شیعه به اقلیتی کوچک و حاشیهای تبدیل نمیشد. حتی وقتی به عنوان ولیعهد پشت سرش نماز میخوندن بیشترشون سنی بودند.
کلا اینکه فکر میکنید اون امپراتوری پروپاگاندا نداشته و آفکام بر گردش آزاد اطلاعات نظارت داشته، کیوته. الان که اینترنت هست مرزبان مسلح داعش شیعه رو به عنوان «پسر مظلوم وطن» جا زدن و میلیونها نفر پذیرفتن. بعد میگی چرا دعا برای مرزبانان امویان رو به اسم سجاد زدند؟ واضح نیست؟
جهت مخالفت، به جای ارجاع به پروپاگاندای امپراتوری عربی، بهتره سوال کاربردیتری بپرسید: «آیا یک ب هم برای خلیفه ننوشتن در جامعه مدرنی که همهچیز به حکومت مربوط میشود، عملی است؟».
اوه پسر حتی مخالفت کردن هم باید بتون یاد بدم.
Anarchonomy
تعدادی سوال تکراری وجود دارند که زیاد پرسیده میشن و جوابم به همهشون نه است. همه رو اینجا جمع میکنم چون حوصله هزاربار تایپ کردن نه رو ندارم. کمکهای تسلیحاتی به اوکراین ادامه پیدا میکنه؟ نه. اوکراین میتونه مناطق اشغالی رو پس بگیره و به مرزهای قبلی خودش…
اگه خواستید این رو هم میتونید به سوالاتی که جوابش نه است اضافه کنید.
وقتی سیاست «آقای چین، بفرما خودت تأمینکنندگان نفتت رو مدیریت کن» داره به خوبی کار میکنه، دلیلی نداره به عقب برگردند.
رویکرد تیم فعلی آمریکا درباره غر زدن کشورهایی که از سیاست آمریکا راضی نیستند در جمله
What the fuck can they do?
خلاصه شده. اگه جایی غری شنیدید، این جمله رو بذارید جلوش تا تخمین بزنید بعدش چی میشه.
وقتی سیاست «آقای چین، بفرما خودت تأمینکنندگان نفتت رو مدیریت کن» داره به خوبی کار میکنه، دلیلی نداره به عقب برگردند.
رویکرد تیم فعلی آمریکا درباره غر زدن کشورهایی که از سیاست آمریکا راضی نیستند در جمله
What the fuck can they do?
خلاصه شده. اگه جایی غری شنیدید، این جمله رو بذارید جلوش تا تخمین بزنید بعدش چی میشه.
تبختر آدم کارآفرین و بیزینسمن رو نسبت به جوونی که افتاده کنار خیابون و داره مواد میکشه، میشه درک کرد. اینکه هم گردش مالی بالایی داشته باشی و هم باعث شده باشی به عده زیر دستت نون بخورند، یه قلعه هویتی برای آدم میسازه که ممکنه بره روی برجش و ازون بالا همه رو تنپرور و لش و بیعار ببینه. درسته که نگاهش درست نیست، و اگه دنیا رو بیشتر میگشت و فقط با آدمهای مثل خودش دمخور نبود چیزهای بیشتری میفهمید، ولی قابل درکه. اونی قابل درک نیست که بیست سی سال پشت یک میز اداری نشسته که برای بدست آوردنش لازم نبوده مهارت خاصی داشته باشه و خودش هم میدونه اگه اون میز رو کاملا رندوم از ساختار اداره یا شرکت حذف میکردند، نه تنها هیچ اتفاق سوئی رخ نمیداد، بلکه کار ارباب رجوع سریعتر انجام میشد و هزینه سازمان هم پایین میاومد، و با وجود این خودش رو جزء اعضای فعال جامعه میبینه، و همون نگاهی رو به جوون افتاده کنار خیابان داره که اون کارآفرین بیزینسمن داره. چون فاصله خودش با افتادن کنار خیابون و مواد کشیدن انقدر کم بوده که فقط یک سازمان پرریخت و پاش کمبازده، بعلاوه تعدادی آشنا و رانت، میتونست نجاتش بده.
اما آخوندی که فکر میکنه شغل داره و مفیده، از مرحله غیرقابل درک هم گذشته و به مسخرگی تام رسیده. مخصوصا وقتی که به بقیه جوانها توصیه میکنه کار و فعالیت رو جدی بگیرند! مسئله آخوند این نیست که بیجهت خودش رو بالاتر و مفیدتر از جوانی که افتاده کنار خیابون میبینه. مسئله اینه که اون جوان معتاد مجموعا مفیدتره. چون در طول روزها خیابونها و کوچهها رو پیاده طی میکنه و گاهی از غذای خودش به سگهای ولگرد و گربههایی که پاشون رفته زیر ماشین، میده.
https://t.me/AnimalsQuotes/12957
اما آخوندی که فکر میکنه شغل داره و مفیده، از مرحله غیرقابل درک هم گذشته و به مسخرگی تام رسیده. مخصوصا وقتی که به بقیه جوانها توصیه میکنه کار و فعالیت رو جدی بگیرند! مسئله آخوند این نیست که بیجهت خودش رو بالاتر و مفیدتر از جوانی که افتاده کنار خیابون میبینه. مسئله اینه که اون جوان معتاد مجموعا مفیدتره. چون در طول روزها خیابونها و کوچهها رو پیاده طی میکنه و گاهی از غذای خودش به سگهای ولگرد و گربههایی که پاشون رفته زیر ماشین، میده.
https://t.me/AnimalsQuotes/12957
Telegram
اقوال الانعام
- شغلتون چیه حاجآقا؟
- میشینم پشت میز لباس آخوندی رو به طلبهها تحویل میدم بپوشن
- یعنی تو همین شغل انقدر پیر شدید که ابروهاتون اومد رو چشماتون؟
- بله، تو آسیاب سفید نشدن
- میشینم پشت میز لباس آخوندی رو به طلبهها تحویل میدم بپوشن
- یعنی تو همین شغل انقدر پیر شدید که ابروهاتون اومد رو چشماتون؟
- بله، تو آسیاب سفید نشدن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینکه جوابهای فوکو ربطی به وسطبازان داخلی نداره یک بحث مستقله. عافیتطلب به این دلیل نمیتونه راهکار بده که مجبوره از لاین مجاز حکومتی خارج نشه. اینکه یک مجازسوار در کشوری که توسط اوباش اداره میشه از جواب فوکو به عنوان گارد استفاده کنه مثل اینه که یک دعانویس این جمله پزشکان که «باید همه داروهایی که تجویز کردم رو با هم میخوردی تا اثر کنه» رو ازشون بدزده و به مشتریش بگه «همه دعاهایی که برات نوشتم رو باید با هم میخوندی تا به حاجتت برسی!».
اما پرت بودن جواب فوکو (اگه اینی بوده که در این ویدئو نقل میشه) هم یک بحث دیگهست. هیچ مقدار از دسترسی به دیتا درباره مناقشه فلسطین، کمکی به پیدا کردن راه حل نکرده. ضمنا دیپلماتهایی که در این هفتاد سال درگیر این مناقشه بودهاند، خنگ نبودهاند. هیچ مقدار از دسترسی به دیتا درباره صورتهای مالی شهرداریها و دولتهای محلی در چین، کمکی به پیدا کردن راه حلی برای بدهیهاشون نکرد. ضمنا حسابرسهای چینی که تا الان درگیر این معضل بودهاند، خنگ نبودهاند.
برای دستهای از مشکلات راهکار وجود نداره، چون خود مطالبه راهکار، افتادن در دامن نامعقولاته. چون سوال نامعقول بوده. مثلا راهکار فلانی برای تأمین پروتئین بدون گوشت، خوردن ملخه! شما حاضری ملخ بخوری؟ سوال باید زمینی باشه تا پاسخ هم زمینی باشه. من نمیتونم بگم برای اینکه نارنگی بدون پوست روی درخت رشد کنه راهکار بده، و وقتی ندادی بگم چرا نمیتونی؟
برای دسته دیگهای از مشکلات راهکار وجود نداره چون فقط با قدرت حل میشه. چون جنس مشکل اینه که فقط با قدرت حل بشه. معضل زمینهای وقفی در فرانسه وقتی حل شد که کلیسا قدرتش رو از دست داد. شما نمیتونی برای چیزی که با چربیدن یک نیرو به نیروی دیگه حل میشه، راهکاری بدی که ربطی به غلبه قدرت نداشته باشه.
در دسته دیگهای از مشکلات، راهکار پیدا میشه، اما پسندیده نمیشه. نمیتونی چون پسندت نیست بگی راهکار وجود نداره یا ارائه نمیشه. مگه راهکار حل همیشگی مشکل ترافیک شهرهای متراکم دوچرخه نیست؟ پس چرا انجام نمیشه؟ چون با اینکه معقوله نمیپسندند. در واقع عمدی وجود داره تا به نظر برسه راهکاری وجود نداره. معمولا ازین تاکتیک استفاده میکنند تا وانمود میکنند بنبست شکل گرفته، و چون شکل گرفته «مجبوریم» وضع موجود رو ادامه بدیم.
مهمه که کی داره میپرسه چرا راهکار نمیدید.
اما پرت بودن جواب فوکو (اگه اینی بوده که در این ویدئو نقل میشه) هم یک بحث دیگهست. هیچ مقدار از دسترسی به دیتا درباره مناقشه فلسطین، کمکی به پیدا کردن راه حل نکرده. ضمنا دیپلماتهایی که در این هفتاد سال درگیر این مناقشه بودهاند، خنگ نبودهاند. هیچ مقدار از دسترسی به دیتا درباره صورتهای مالی شهرداریها و دولتهای محلی در چین، کمکی به پیدا کردن راه حلی برای بدهیهاشون نکرد. ضمنا حسابرسهای چینی که تا الان درگیر این معضل بودهاند، خنگ نبودهاند.
برای دستهای از مشکلات راهکار وجود نداره، چون خود مطالبه راهکار، افتادن در دامن نامعقولاته. چون سوال نامعقول بوده. مثلا راهکار فلانی برای تأمین پروتئین بدون گوشت، خوردن ملخه! شما حاضری ملخ بخوری؟ سوال باید زمینی باشه تا پاسخ هم زمینی باشه. من نمیتونم بگم برای اینکه نارنگی بدون پوست روی درخت رشد کنه راهکار بده، و وقتی ندادی بگم چرا نمیتونی؟
برای دسته دیگهای از مشکلات راهکار وجود نداره چون فقط با قدرت حل میشه. چون جنس مشکل اینه که فقط با قدرت حل بشه. معضل زمینهای وقفی در فرانسه وقتی حل شد که کلیسا قدرتش رو از دست داد. شما نمیتونی برای چیزی که با چربیدن یک نیرو به نیروی دیگه حل میشه، راهکاری بدی که ربطی به غلبه قدرت نداشته باشه.
در دسته دیگهای از مشکلات، راهکار پیدا میشه، اما پسندیده نمیشه. نمیتونی چون پسندت نیست بگی راهکار وجود نداره یا ارائه نمیشه. مگه راهکار حل همیشگی مشکل ترافیک شهرهای متراکم دوچرخه نیست؟ پس چرا انجام نمیشه؟ چون با اینکه معقوله نمیپسندند. در واقع عمدی وجود داره تا به نظر برسه راهکاری وجود نداره. معمولا ازین تاکتیک استفاده میکنند تا وانمود میکنند بنبست شکل گرفته، و چون شکل گرفته «مجبوریم» وضع موجود رو ادامه بدیم.
مهمه که کی داره میپرسه چرا راهکار نمیدید.
Anarchonomy
نتیجه یک نظرسنجی در چین خیلی داره دست به دست میشه، که از مردم نظرشون رو درباره کشورهای دیگه پرسیده، و تنها کشوری که چینیها بش نظر مثبتی دارند (اونم تقریبا پنجاه پنجاه) روسیهست، که طبیعیه، اما چیزی که طبیعی نیست اینه که انزجارشون از هند از آمریکا هم بیشتره!…
خودم بارها درباره اینکه نظرسنجیها اطلاعاتی به آدم نمیدن، یا اطلاعات گمراهکنندهای میدن، نوشتم. اما همیشه دلیلش این نیست که نظرسنجی بد طراحی شده، یا مردم حس میکنند که باید فیلم بازی کنند. در بسیاری از موارد دلیل اینه که خود مردم گیجند.
اگه یه اسم مندرآوردی بسازید، مثلا اردکهای قرمز، بعد برید به ملت بگید گروه اردکهای قرمز یک سردار سپاه را با تیر زدهاند و فرار کردهاند، و ازشون بپرسید به نظرتون این گروه یک گروه تروریستی است؟ خیلیها میگن اطلاعاتی دربارهش ندارم چون تا حالا اسمشون رو نشنیدم (فرض اینه که با اسم مستعار جواب میدن و نیازی نمیبینند فیلم بازی کنند)، و خیلیها هم میگن هرکی هستن خوب کردن، دمشون گرم، تخم رو اینا دارن.
اما اگه یه بار دیگه این نظرسنجی رو انجام بدید، با یک مجموعه رندوم دیگه از مردم، و اندفعه بگید گروه اردکهای قرمز یک سرباز صفر که در سپاه خدمت میکرده را با چاقو زدهاند و فرار کردهاند، اندفعه میگن بله اینها تروریستند، بیشرفهای بزدل!
چون علاوه بر اینکه هنوز قبول نکردن که با داعش طرفند، با سرباز همذاتپنداری میکنند، چون قبلا خودشون سرباز بودن، اما با سردار هیچ همذاتپنداری ندارن، بلکه از سرداران در پادگان و بیرون پادگان چیزهایی دیدن که باعث میشه خودشون رو خیلی ازونها دور ببینند. همیشه ترحم نصیب نزدیکترها میشه.
داشتن بایاس برمبنای همذاتپنداریها در زندگی همه جاریه، اما مهمه که آدم ازش خبر داشته باشه. چون اگه خبر نداشته باشه یه جا غافلگیرانه دچار تناقض میشه. مثل همین مورد که از گروه مسلح در وضعیت جنگی انتظار دارند طرف مقابلشون رو چک کنند که قتلش مورد پسند شهرنشینان است یا نیست، بعد شلیک کنند! (تصور کنید در جبهه چنین پروتکلی اجرا بشه چه وضعیت طنزی پیش میاد). البته این انتظار رو ندارند، ولی تناقضشون این معنی رو داره که چنین انتظاری دارند. و این یعنی در حالت گیجی بسر میبرند.
مثالهای بیشتر در حوزه برنامههای اقتصادیه. وقتی که میشه طوری ازشون سوال پرسید که اعتراف کنند مایلند دولت کارمندان بیشتری استخدام کنه، و سوال دیگهای پرسید که بگن نباید دولت انقدر خرج حقوق کارمندهاش بکنه.
اگه یه اسم مندرآوردی بسازید، مثلا اردکهای قرمز، بعد برید به ملت بگید گروه اردکهای قرمز یک سردار سپاه را با تیر زدهاند و فرار کردهاند، و ازشون بپرسید به نظرتون این گروه یک گروه تروریستی است؟ خیلیها میگن اطلاعاتی دربارهش ندارم چون تا حالا اسمشون رو نشنیدم (فرض اینه که با اسم مستعار جواب میدن و نیازی نمیبینند فیلم بازی کنند)، و خیلیها هم میگن هرکی هستن خوب کردن، دمشون گرم، تخم رو اینا دارن.
اما اگه یه بار دیگه این نظرسنجی رو انجام بدید، با یک مجموعه رندوم دیگه از مردم، و اندفعه بگید گروه اردکهای قرمز یک سرباز صفر که در سپاه خدمت میکرده را با چاقو زدهاند و فرار کردهاند، اندفعه میگن بله اینها تروریستند، بیشرفهای بزدل!
چون علاوه بر اینکه هنوز قبول نکردن که با داعش طرفند، با سرباز همذاتپنداری میکنند، چون قبلا خودشون سرباز بودن، اما با سردار هیچ همذاتپنداری ندارن، بلکه از سرداران در پادگان و بیرون پادگان چیزهایی دیدن که باعث میشه خودشون رو خیلی ازونها دور ببینند. همیشه ترحم نصیب نزدیکترها میشه.
داشتن بایاس برمبنای همذاتپنداریها در زندگی همه جاریه، اما مهمه که آدم ازش خبر داشته باشه. چون اگه خبر نداشته باشه یه جا غافلگیرانه دچار تناقض میشه. مثل همین مورد که از گروه مسلح در وضعیت جنگی انتظار دارند طرف مقابلشون رو چک کنند که قتلش مورد پسند شهرنشینان است یا نیست، بعد شلیک کنند! (تصور کنید در جبهه چنین پروتکلی اجرا بشه چه وضعیت طنزی پیش میاد). البته این انتظار رو ندارند، ولی تناقضشون این معنی رو داره که چنین انتظاری دارند. و این یعنی در حالت گیجی بسر میبرند.
مثالهای بیشتر در حوزه برنامههای اقتصادیه. وقتی که میشه طوری ازشون سوال پرسید که اعتراف کنند مایلند دولت کارمندان بیشتری استخدام کنه، و سوال دیگهای پرسید که بگن نباید دولت انقدر خرج حقوق کارمندهاش بکنه.
از چندسال پیش کانال مردی رو تو یوتیوب دنبال کردم که ماشینها رو بررسی میکرد و دنبالکنندگان خیلی کمی داشت، و شاید هر ویدئو پنج شش نفر ویو میگرفت، که یکیش هم من بودم. چون سبک خاصی داشت که خوشم اومد. مثلا هر ماشین رو از روی سرعتگیرهایی که نزدیک محل کارش بود رد میکرد تا نرمی یا سفتی ماشین مشخص بشه، و چون اون سرعتگیرها ثابت بودند یک بنچمارک برای همه ماشینهایی که تست میکرد به دست میاومد. یا نور لامپهای جلو رو در تاریکی شب امتحان میکرد، که بقیه کانالها انجام نمیدن. اما سنش بالاست، و چندان با دم و دستگاههای تکنولوژیک امروزی میانه خوبی نداره. هنوز کج فیلم میگیره، دوربین رو زیادی به اجسام نزدیک میکنه، میکروفونش با مالیده شدن به اینطرف و اونطرف خشخش میکنه، گاهی تصویر میلرزه، گاهی حواسش نیست دوربین داره چی رو میگیره، و جاهایی که باید اسکرینشات بگیره از مانیتور فیلم میگیره. یعنی دقیقا چیزهایی که باعث میشه در یوتیوب موفق نشی. اما با اینکه سنش اصلا نمیخوره که هرروز محتوا تولید کنه، داره هرروز تولید میکنه، و فرمول ثابت خودش رو حفظ کرده. انگار اصلا براش مهم نیست که چندنفر توجه میکنند. اما الان کانالش به یک آرشیو بزرگ تبدیل شده که هر مدل ماشین رو میشه توش سرچ کرد، و گاهی الگوریتم یوتیوب هم براش تاس میندازه و شش میاد و چندتا از ویدئوها ویوی چندهزارتایی پیدا میکنند.
اینکه روسها میگفتند کمیت، کیفیت خودش رو ایجاد میکند، نیاز به آپدیت داره. چون دورانش گذشته. الان در دورانی هستیم که
Consistency
کیفیت خودش رو ایجاد میکنه. حتی اگه خیلی از کارهای پیچیده رو بلد نیستی، حتی اگه امکانات زیادی در اختیار نداری، باز چیزی که تعیینکنندهست اینه که در همون کاری که داری انجام میدی ثابتقدم هستی یا نه. چیزی که میتونه بدون اینکه خاص باشی، در بین انبوه رقبا خاصت کنه، اینه که چقدر در ادامه دادن سمجی.
اینکه روسها میگفتند کمیت، کیفیت خودش رو ایجاد میکند، نیاز به آپدیت داره. چون دورانش گذشته. الان در دورانی هستیم که
Consistency
کیفیت خودش رو ایجاد میکنه. حتی اگه خیلی از کارهای پیچیده رو بلد نیستی، حتی اگه امکانات زیادی در اختیار نداری، باز چیزی که تعیینکنندهست اینه که در همون کاری که داری انجام میدی ثابتقدم هستی یا نه. چیزی که میتونه بدون اینکه خاص باشی، در بین انبوه رقبا خاصت کنه، اینه که چقدر در ادامه دادن سمجی.
اگه صفحه ویکیپدیا هنری کسینجر رو چک کنید هیچجاش ننوشته که یه زمانی رییسجمهور بوده. اما هر اتفاق بدی که تو جنگ ویتنام رخ داده رو به کسینجر وصل میکنند! انگار در اون زمان آمریکا به صورت پادشاهی اداره میشده و کسینجر تاجگذاری کرده بوده و همه دستورات رو صادر میکرده. البته خودش و دوستانش خیلی ازین تصویری که ازش ساختند خوششون میاد. کی بدش میاد؟ شما بدت میاد همه فکر کنند کینگ هستی؟
حالا اون اتفاق بد چی بود؟ بمباران جنگلها برای فلج کردن خمرهای سرخ! همونایی که جمجمه بچهها رو با تبر خرد میکردند. که در کنار اونها، تعداد زیادی روستایی هم کشته شدند. آدم انتظار داره بازماندگان اون قربانیان بعد از جنگ دادگاه تشکیل بدن و دولت آمریکا رو بازخواست کنند، ولی خب چیزی تشکیل نشد. تو عراق حداقل یه لنگه کفش به سمت بوش پرت کردند، در ویتنام و کامبوج همونش هم رخ نداد. «پولیتیکال ساینتیست»ها میتونند دلایل زیادی براش بیارن، ولی دلیل خودمونیش اینه که دادگاه مدعی میخواد، و مدعی بیاد چی بگه؟ بیاد بگه چرا نیروهایی رو بمباران کردید که اگه میتونستند پیشروی کنند میاومدن پسرامون رو میدزدیدن و به دخترانمون تجاوز میکردند؟ همه میدونند وضع جنگ چه شکل بدی داشت، اما وقتی همهچی تموم میشه و آرامش برمیگرده، به آدم میچسبه یه ذره ژست اخلاقی بگیره.
چرتکه اندازان جنایات آمریکا روی دو چیز خیلی حساسند: بمب، و اموات خارجی! اگه نیکسون دستور میداد تو یه کشوری چاههای آب رو خشک کنند و در نتیجه اون هزاران نفر جانشون رو از دست میدادند انقدر حساسیت و واکنش ایجاد نمیکرد که روی همونها بمب بندازه. علتش برمیگرده به اینکه بمباران هرجایی در دنیا که رییسجمهور آمریکا بخواد و در هر زمانی که رییسجمهور آمریکا بخواد، نماد قدرت آمریکا بود. و این نماد، بلوک شرق و طرفدارانش رو عصبانی میکرد. اموات خارجی هم این خاصیت رو دارند که حرف نمیزنند، و میشه وکیل وصی اونها شد. مثل قربانیان حملات اتمی در ژاپن، که روضهخوانهای غیرژاپنی اونها، خیلی بیشتر از روضهخوانهای ژاپنی اونهاست! تا جایی که ترجمهش اینطور در میاد که انگار دارند به ژاپنیها میگن «شما حالیتون نیست چقدر قربانی آمریکایید، بذارید ما براتون تشریح کنیم».
به نظر من کسینجر رو باید از خیلی وقت پیش میبستند به درخت. نه برای اینکه با چوب بزنندش. بلکه برای اینکه از فضای سیاسی آمریکا خارجش کنند. بزرگترین خیانت این شخص به آدمها، اکشنهایی که طراحی یا توجیه کرد نبود. بلکه ساخت پلتفرمی بود برای نداشتن اکشن! طراح این ایده که «نباید سر به سر چین گذاشت» کسینجر بود، و در نتیجه اون سلاخی اقلیتها در چین مجاز شد. طراح این ایده که «روسیه رو نباید تحریک کرد» کسینجر بود. و در نتیجه اون تجاوز و کشورگشایی و فساد اوباش روس مجاز شد. اینکه امروز چین جرئت پیدا کرده خود رو خدای همسایگانش تصور کنه، به خاطر کسینجره. اینکه امروز روسیه جرئت پیدا کرده همسایگانش رو قتل عام کنه و شهرهاشون رو با خاک یکسان کنه، به خاطر کسینجره. اینکه روسیه اجازه پیدا کرد مردم سوریه رو به خاک و خون بکشه، به خاطر کسینجره. و چه اهمیتی داشت اگه خیلی زودتر میمرد، وقتی تفکر خودش رو مثل ویروس در ساختار آکادمیک و دولت آمریکا پخش کرد، و الان اونجا هزاران نفر داریم که تحت تأثیرش هستند و حالا حالاها بازنشسته نخواهند شد؟ این فکر مزخرف و ضدانسانی که قاتل رو نباید تحریک کرد، فکر بسیاری از دیپلماتها، جاسوسها، قضات، وکلا، مشاوران، سناتورها، نظامیان، و خبرنگارانه. حتی همون خبرنگارانی که اسم کسینجر رو به عنوان فحش استفاده میکنند.
کسی که به مردم بیدفاع در برابر قاتلان کمکی نمیکنه، صرفا یک ترسوعه. اما کسی که تماشا کردن رو تئوریزه میکنه و اسمش رو «واقعگرایی» میذاره، یه خائنه.
حالا اون اتفاق بد چی بود؟ بمباران جنگلها برای فلج کردن خمرهای سرخ! همونایی که جمجمه بچهها رو با تبر خرد میکردند. که در کنار اونها، تعداد زیادی روستایی هم کشته شدند. آدم انتظار داره بازماندگان اون قربانیان بعد از جنگ دادگاه تشکیل بدن و دولت آمریکا رو بازخواست کنند، ولی خب چیزی تشکیل نشد. تو عراق حداقل یه لنگه کفش به سمت بوش پرت کردند، در ویتنام و کامبوج همونش هم رخ نداد. «پولیتیکال ساینتیست»ها میتونند دلایل زیادی براش بیارن، ولی دلیل خودمونیش اینه که دادگاه مدعی میخواد، و مدعی بیاد چی بگه؟ بیاد بگه چرا نیروهایی رو بمباران کردید که اگه میتونستند پیشروی کنند میاومدن پسرامون رو میدزدیدن و به دخترانمون تجاوز میکردند؟ همه میدونند وضع جنگ چه شکل بدی داشت، اما وقتی همهچی تموم میشه و آرامش برمیگرده، به آدم میچسبه یه ذره ژست اخلاقی بگیره.
چرتکه اندازان جنایات آمریکا روی دو چیز خیلی حساسند: بمب، و اموات خارجی! اگه نیکسون دستور میداد تو یه کشوری چاههای آب رو خشک کنند و در نتیجه اون هزاران نفر جانشون رو از دست میدادند انقدر حساسیت و واکنش ایجاد نمیکرد که روی همونها بمب بندازه. علتش برمیگرده به اینکه بمباران هرجایی در دنیا که رییسجمهور آمریکا بخواد و در هر زمانی که رییسجمهور آمریکا بخواد، نماد قدرت آمریکا بود. و این نماد، بلوک شرق و طرفدارانش رو عصبانی میکرد. اموات خارجی هم این خاصیت رو دارند که حرف نمیزنند، و میشه وکیل وصی اونها شد. مثل قربانیان حملات اتمی در ژاپن، که روضهخوانهای غیرژاپنی اونها، خیلی بیشتر از روضهخوانهای ژاپنی اونهاست! تا جایی که ترجمهش اینطور در میاد که انگار دارند به ژاپنیها میگن «شما حالیتون نیست چقدر قربانی آمریکایید، بذارید ما براتون تشریح کنیم».
به نظر من کسینجر رو باید از خیلی وقت پیش میبستند به درخت. نه برای اینکه با چوب بزنندش. بلکه برای اینکه از فضای سیاسی آمریکا خارجش کنند. بزرگترین خیانت این شخص به آدمها، اکشنهایی که طراحی یا توجیه کرد نبود. بلکه ساخت پلتفرمی بود برای نداشتن اکشن! طراح این ایده که «نباید سر به سر چین گذاشت» کسینجر بود، و در نتیجه اون سلاخی اقلیتها در چین مجاز شد. طراح این ایده که «روسیه رو نباید تحریک کرد» کسینجر بود. و در نتیجه اون تجاوز و کشورگشایی و فساد اوباش روس مجاز شد. اینکه امروز چین جرئت پیدا کرده خود رو خدای همسایگانش تصور کنه، به خاطر کسینجره. اینکه امروز روسیه جرئت پیدا کرده همسایگانش رو قتل عام کنه و شهرهاشون رو با خاک یکسان کنه، به خاطر کسینجره. اینکه روسیه اجازه پیدا کرد مردم سوریه رو به خاک و خون بکشه، به خاطر کسینجره. و چه اهمیتی داشت اگه خیلی زودتر میمرد، وقتی تفکر خودش رو مثل ویروس در ساختار آکادمیک و دولت آمریکا پخش کرد، و الان اونجا هزاران نفر داریم که تحت تأثیرش هستند و حالا حالاها بازنشسته نخواهند شد؟ این فکر مزخرف و ضدانسانی که قاتل رو نباید تحریک کرد، فکر بسیاری از دیپلماتها، جاسوسها، قضات، وکلا، مشاوران، سناتورها، نظامیان، و خبرنگارانه. حتی همون خبرنگارانی که اسم کسینجر رو به عنوان فحش استفاده میکنند.
کسی که به مردم بیدفاع در برابر قاتلان کمکی نمیکنه، صرفا یک ترسوعه. اما کسی که تماشا کردن رو تئوریزه میکنه و اسمش رو «واقعگرایی» میذاره، یه خائنه.
عملههای توعیتری امارات و عربستان که بشون ابلاغ شده کمی در برابر غرب زبون دربیارن، وقتی یه خبری درباره مصوبه جدیدی در پارلمان اروپا منتشر میشه، روش کامنت میذارن که «آخ آخ.. این خیلی بد میشه برای اروپا». اما وقتی یه چیزی تو کشور خودشون تصویب میشه یا دستور داده میشه که از فردا اجرا میشه، فقط خود خبر رو میذارن! انگار خبر زایمان یه پانداست! خب لاشی این الان کامنت نداره؟ این مصوبه هیچ عواقبی نداره؟ هیچ تحلیلی نداره؟ بگیم نوزاد سالمه الحمدلله؟
یه مقدار سهام توعیتر رو خریدن فکر میکنند «میدان جهانی اندیشه رو تو دستمون گرفتیم دیگه یالا یالا!». اسگل میدان دست کسیه که فکرش نقطه کور نداره.
یه مقدار سهام توعیتر رو خریدن فکر میکنند «میدان جهانی اندیشه رو تو دستمون گرفتیم دیگه یالا یالا!». اسگل میدان دست کسیه که فکرش نقطه کور نداره.
هموطن من آمریکاییها رو میبینه که دارن به شوخی و جدی بهمدیگه میگن «برید چینی یاد بگیرید که خربزه آبه» و فکر میکنه این مربوط به خودش هم میشه و واجبه که بره چینی بخونه (یا لاقل برای مدتی که انرژی داره در یاد گرفتنش دست و پا بزنه). بیخبر ازینکه این پیک نوروزی آمریکاییهاست. پیک رو نظام بیمار و سادیست آموزشی به بچه میداد که تا به اسم «از درس خیلی دور نیفتن»، توی تعطیلات هم بش استرس وارد کنه. چون مدرسه هم زیر مجموعه پادگان بود و در منطق ارتش «خوب نیست سرباز برای خودش بچرخه». تو پیک نوروزی آمریکاییها هم خوب نیست مردم آماده یک قدرت نوظهور جدید نباشن! تو دوره شوروی جو انداخته بودن که باید روسی یاد بگیریم، لازم میشه! که لازمشون نشد. یه عده رو انقدر جو گرفته بود که رفتن دانشگاه تاریخ روسیه رو خوندن فقط! بعد ازون صنعت ژاپن خیز برداشت و محصولاتش همه جا رو گرفت، گفتن «دَدم وای.. باید سریع ژاپنی یاد بگیریم!». یه عده رو انقدر جو گرفت که میرفتی تو خونهشون تا خود سقف عکسهای سامورایی چسبونده شده بود. تو پیک نوروزی اندفعه هم تمرین دادن که چینی یاد بگیرید! و یه عده رو انقدر جو گرفته که متخصص سلسلههای چینی شدن و یه شهروند چینی یه نظری درباره تاریخ مملکت خودش میده میرن بش میگن «داداش داری اشتباه میزنی، ژو یوئانژانگ هیچوقت این حرفو نزد!».
زبانهای مختلف بلد بودن خیلی خوبه. ولی نباید زیاد پیک رو جدی گرفت. آخرش چهارده فروردین معلمه یه خط میزنه صفحه آخرش و میندازیش کنار. به درس اصلی برس. انگلیسی رو ببلع.
زبانهای مختلف بلد بودن خیلی خوبه. ولی نباید زیاد پیک رو جدی گرفت. آخرش چهارده فروردین معلمه یه خط میزنه صفحه آخرش و میندازیش کنار. به درس اصلی برس. انگلیسی رو ببلع.
Anarchonomy
«این یک شرایط واقعا خطرناک است، لطفا کسی قهرمانبازی درنیاورد». این ازون کلیشههاست که همونقدری که در هالیوود تکرار شده، در دنیای واقعی هم شنیده میشه. طوری که معلوم نیست از دنیای واقعی به دنیای داستانی راه پیدا کرده یا از دنیای داستانی به دنیای واقعی. اما…
دید #گله_گاو به اندازه دید حاشیهایترین گاو گلهست، و دید اون گاو با دید بقیه گاوها فرق نداره، که یعنی به اندازه چند متر جلوتر از سُم خودشه.
دید گاوی که مسئول ادب کردن مخالفان نظامه، انقدری نیست که به خودش بگه نکنه دارم برای مخالفان ستاره میسازم؟ و گرنه افتخار هزار روز انفرادی رو به کسی تقدیم نمیکرد.
کسی برای مثال شدن برنامهریزی نمیکنه. کافیه دستفرمونت خوب باشه، تا فرصت رو بت تقدیم کنند.
دید گاوی که مسئول ادب کردن مخالفان نظامه، انقدری نیست که به خودش بگه نکنه دارم برای مخالفان ستاره میسازم؟ و گرنه افتخار هزار روز انفرادی رو به کسی تقدیم نمیکرد.
کسی برای مثال شدن برنامهریزی نمیکنه. کافیه دستفرمونت خوب باشه، تا فرصت رو بت تقدیم کنند.
سرمایهدار آمریکایی هرروز از کشور آزادی که توش زندگی کرده غر میزنه، اما هرروز به کارخانهش در چین مدال افتخار میده. همون چینی که هرروز داره بستهتر، اقتدارگراتر، ضد بازار آزاد تر، میشه. همون چینی که کارآفرینانی که راب استارک بودهاند رو میگیره و به تئون گرجوی تبدیلشون میکنه.
لنین میگفت روزی که وقتش بشه سرمایهدارها رو دار بزنیم، سر برنده شدن مناقصه طنابش با هم گلاویز میشن.
لنین میگفت روزی که وقتش بشه سرمایهدارها رو دار بزنیم، سر برنده شدن مناقصه طنابش با هم گلاویز میشن.