Anarchonomy
48.2K subscribers
6.83K photos
548 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
خرس‌های گنده رو می‌بینی، چه خرس از لحاظ سن و سال، و چه خرس از لحاظ تحصیلات و معلومات، که عین کودکان رفتار می‌کنند. از یک طرف خرس گنده‌هایی که دارند ادعا می‌کنند سیستم بانکی فعلی عامل همه بدبختی‌هاست و به زودی همه‌مون غرق میشیم، و از طرف این خرس گنده‌ها که میگن هر چیز خوبی که الان داریم مدیون سیستم بانکی فعلیه، حتی خدمات درمانی!

بخش بزرگی از رفاه امروز مدیون انرژی ارزانه. شما میتونی مجروحت رو با هلی‌کوپتر به بیمارستان بفرستی، چون سوخت فسیلی داریم. نه فقط برای اینکه باکش رو میشه در سه دقیقه پر کرد و با همون باک پونصد کیلومتر پرواز کنه. روی خود شرکت هلی‌کوپترسازی هم تونستیم سرمایه‌گذاری کنیم چون انرژی ارزان و در دسترس داشتیم که خودش از زیر زمین میجوشید بیرون.‌ بانکداری ذخیره کسری، ذاتا محرک ریسک پذیری کارآفرینان نیست‌. میتونه محرک‌شون باشه، و میتونه نباشه. همونطور که بارها و بارها کارآفرین رو ول کرد و رفت سراغ املاک و سهام شرکت‌های کهنه.
بزرگترهامون رو زیادی جدی گرفتیم. اونا خام‌تر ازونی بودند که بتونند بفهمند تمیز کردن توالت در کشور نرمال، آینده‌سازتره.
خریت‌های بزرگ آدم رو متواضع می‌کنه، چون همیشه یه پلاک روی مغزش نصب شده که روش نوشته «این مغز یک روزی چاله‌ای که به بزرگی یه زمین فوتبال بود و جلوش بود رو ندید». و نمیتونی اون پلاک رو بکنی بندازی دور. هربار که میخوای حس کنی باهوشی، چشمت میفته به اون پلاک‌، حتی اگه هیچ‌کس غیر از خودت ازش خبر نداشته باشه.
مثل من، به عنوان یک زره ضد غرور بش نگاه کن.
جامعه بسته که هیچ وقت اجازه خوداصلاحی نداشته، در درازمدت به یک جامعه آزاررسان و آزاردوست تبدیل میشه. جامعه روسیه هم آزاررسانه. دنیای بیرون، نمود فیزیکی و مکانیکیش رو با کشورگشایی و توسعه‌طلبی و تجاوز نظامی و نسل‌کشی می‌بینه، اما واقعیت اینه که تک تک افراد این جامعه در دریایی از آزار شنا می‌کنند. مادر بدون هیچ دلیلی دخترش رو آزار میده، پدر بدون هیچ دلیلی پسرش رو آزار میده. کارفرما بدون هیچ دلیلی کارگر رو آزار میده. پلیس بدون هیچ دلیلی مهاجر فصلی رو آزار میده‌. حتی یک یگان ارتش، یک یگان دیگه همون ارتش رو آزار میده. آزار همجنسگرا، مخالفت با همجنسگرایی نیست. همجنسگرایی یک بهانه برای آزاررساندنه. این‌ها حتی قابلیت این رو دارند که یک فضانورد رو هم تحقیر کنند. چون هیچ چیز نیست که نشه ازش برای آزاردادن استفاده کرد. امکان نداره در جامعه روسیه زنده باشی و در زندگیت چیزی وجود نداشته باشه که بهانه‌ای نشه برای اینکه آزارت بدن. اگه با بعضی رفتارهای استالین مخالف بودند، برای این نبود که با آزار بی‌معنی مخالف بودند. برای این بود که معتقد بودند این آزاررسانی باید به سمت بهتری هدایت می‌شد. سر اینکه اعدام فله‌ای باید گریبان چه گروه‌هایی رو بگیره اختلاف داشتند. در داخل حزب حرف یواشکی خیلی‌ها این بود که چرا این اعدام‌ها رندومه.‌ وقتی این فرهنگ تثبیت میشه، اوباش ادعا می‌کنند اگر غیر ازین باشیم، دیگه روسیه‌ای وجود نخواهد داشت. اگه نزنیم و نکشیم و با خاک یکسان نکنیم و با همه و حتی همدیگه مثل سگ برخورد نکنیم، دیگه روسیه‌ای وجود نخواهد داشت. هربار روشنفکرانی میخواستن لب تر کنند که بگن روسیه میتونه یه جور دیگه باشه، زندگیش رو به آتش کشیدند. هنوز هم همون کارو می‌کنند اگه خدای نکرده پیش بیاد.

جامعه ایران هم در مراتبی ضعیف‌تر، ولی از همون جنس، یک جامعه آزاررسان شده. از آزار بلوچ گرفته تا آزار دستفروش. از آزار کارگر تا آزار مصرف‌کننده. برای همه مسجل شده که باید آزار ببینند، و انتخاب در اینه که کدوم یکی از پکیج‌های آزار رو ترجیح بدن. به اینکه با لاتاری ایران‌خودرو آزار ببینند، یا با قمار ارزی بانک مرکزی. و این به چنان عادت عمیقی تبدیل شده که اگه آزار به دلایلی، از جمله بی‌عرضگی حکومت، موقتا تعطیل بشه، احساس نگرانی می‌کنند: چرا بی‌حجاب آزار نمی‌بیند؟ چرا قاچاقچی تلویزیون آزار نمی‌بیند؟ چرا موبایل فروش آزار نمی‌بیند؟ این به یک اعتقاد تبدیل شده که بدون تداوم آزار، سنگ روی سنگ بند نخواهد شد! در واقع خود آزار، اصالت پیدا کرده. در همین چارچوب، رویاهای آزاررسان شکل پیدا کرده‌اند، که موجودیت ایران بشون سنجاق شده. به این معنی که اگر رویای ایکس محقق نشود، دیگر ایرانی وجود نخواهد داشت. یه عده رویاشون اینه که ایران کشور امام زمان باشه. اون هم فقط امام زمانی که توسط فرقه خودشون تعریف شده، و اگه غیر ازین بشه دیگه ایران بدرد نمیخوره! یه عده رویاشون اینه که ایران دوباره با سلطنت بیعت کنه، و اگه نکنه دیگه ایران بدرد نمیخوره! یه عده رویاشون اینه که همه ایرانی‌ها آتئیست بشن، و اگه نشن دیگه ایران به درد نمیخوره! یه عده رویاشون اینه که مثل چین همه‌چیز از مرکز کنترل بشه، و اگه غیر ازین بشه، دیگه ایران بدرد نمیخوره، یا اصلا دیگه ایرانی وجود نخواهد داشت که بدرد بخوره یا نخوره! و هر کدوم این‌ها برای تحقق این رویا، یک سری از آزاررسانی به دیگران رو مشروع و لازم در نظر می‌گیرند. کلا هیچ آپشنی برای ایران آینده تو ذهن‌شون وجود نداره که در اون آپشن، آزار وجود نداشته باشه.

اینطور نیست که جامعه بسته تکون نخوره. میتونه دنده عوض کنه، یا برگرده دمر بخوابه. از منظر روزنامه‌نگار، اینا تحولاته. ولی در واقع نیست. تحول وقتی استارت میخوره که ملت بتونند خودشون رو از بالا ببینند، تا بفهمند که دارند چه غلطی می‌کنند.
بعد از متوکل، برای خلافت بین پسراش و پسرعموشون دعوا شد. پسرعموئه رفت بغداد و عرب‌ها طرفش رو گرفتن. پسرها تو سامرا بودن و ترک‌ها طرف‌شون بودن. نزدیک یکسال جنگ و درگیری بود تا اینکه سامرا برنده شد. که یعنی ترک‌ها برنده شدن. کلی نکته نظامی سیاسی داره این جنگ، حوصله داشتید برید دنبالش.
اما یه تیکه‌ش خیلی به دوره خلافت اوباش شیعه در دوران ما شباهت داره. وقتی بغداد محاصره شده بود و همه‌چی داشت به باد میرفت، نظامی‌ها ریختن جلوی کاخ خلیفه گفتن حقوق‌ها رو زیاد کن!
امشب فقط پایان یک سال تقویمی نبود. امشب پایان یک نبرد بود. بازار شلوغ و خیابان‌های تسخیرشده توسط دست‌فروش‌ها، یک موج انسانی ساخته بود که زن‌ها با درجات مختلفی از پوشش در اون حضور داشتند. هوس اوباش حکومتی در این بود که این ازدحام رو رنگ دلخواه بزنند و به جای «مردم اهمیتی به انقلاب نمیدهند» بفروشند، اما خود این ازدحام تابلوی انقلاب شد. همون چیزی که می‌گفتند خطرناکه اتفاق افتاد، و آب از آب تکان نخورد. مرد و زن شل حجاب و بی‌حجاب داخل مغازه‌ها و پاساژها و پیاده‌روها، میلولیدند و آب از آب تکان نخورد. که شاید حتی بعضی‌ از زن‌ها هم فهمیده باشند مرد ایرانی، اونطور که به نظر می‌رسید خاردار نیست. جنگ هنوز ادامه داره، چون از جنبه حقوقی هیچ اتفاقی نیفتاده. تا یک نظام حقوقی نصب نشه که در اون همه برابر باشند و کسی اجازه و جرئت تحمیل عقایدش به دیگران رو نداشته باشه، جنگ ادامه داره. اما از جنبه عقیدتی، نبرد تمام شده. زن چادری که به همراه دختر بی‌حجابش برای خرید اومده، که حتی شال اطمینان هم دور گردنش نیست، علامت زد و خوردهاییه که در خونه جریان داشته، و پنجاه و هفتی باخته (نمونه‌های دیگه‌ای هم هست که چون فقط در شهر من آنلاک شده، فاکتور می‌گیرم. مثل مرد ریشو و پیشونی پینه‌دار و پیرهن روی شلواری، که یقه و سینه همسرش کاملا بازه. کرج تو یه لیگ دیگه‌ست، و به این واقفم). هشتاد درصد مذهب درباره مارکتینگه، و اگه بد بازی کنی، بد میبازی. و پنجاه و هفتی هیچ‌وقت عرضه خوب بازی کردن رو نداشت.
وضعیت خیابان ممکنه نوسان داشته باشه، اما شیب خانه رو دیگه نمیشه برگردوند. شیبی دیگه به نفع مرد سنتی نیست. و مثل هر نبرد تمام شده‌ای، بعضی از جنازه‌ها بعدا از زیر خاک بیرون خواهد زد. همه بچه‌مذهبی‌ها سفر ذهنی‌شون رو مکتوب نمی‌کنند. اون‌هایی که امسال خودشون رو کشیده بودند کنار، سال نود و هشت چیزهایی دیده بودند. و کناره‌گیری بچه‌مذهبی‌هایی که امشب مردم رو دیدند، مدتی بعد بروز خواهد کرد. دستگاه استالینی، برای حفظ حباب خودی‌ها تمام تلاشش رو خواهد کرد، اما جلوی چشم هر طرفداری رو نمیشه گرفت. خیلی‌ها همین امشب فهمیدند که از مردم منفصل بوده‌اند.
شاید در این جشنواره واقعیت، برخی از جانوران آکادمیک هم بفهمند بی‌دلیل به ضریح طبقه متوسط دخیل بسته بودند. طبقه متوسط همونی بود که آزادی‌های یواشکیش رو در پالادیوم خلاصه می‌کرد.
در فقر هیچ برکتی نیست، اما در انفصال توده فقیر از حکومت، هست. وقتی فاصله طبقه حاکم از مردم عادی به مرز غیرقابل برگشت برسه، جریان فرهنگی کف جامعه شکلی به خودش می‌گیره که انگار کاملا از کنترل خارج شده. خلافت آرزو داشت با عصیانگری مشتریان پالادیوم طرف باشه، تا با عصیانگری خانواده‌های کارگرانی که پول ترمیم دندان‌شون هم ندارند. خانواده فقیر از نظر جانور آکادمیک، روی میز انقلاب یک خودکار بی‌جوهر بود. چون به خاطر دغدغه نان نمی‌تونستند حرکات پنجاه و هفتی مدنظرش رو اجرا کنند. غافل ازینکه هیچ کس در اجتماع، بدون نقش باقی نمیمونه. و صحنه بزرگ امشب رو همون‌ها شکل دادند. کسانی که با معیارهای سازمان ملل همگی زیر خط فقرند.

هنوز کار زیاد داریم. راه انقدر طولانیه که انگار هر کدوم از قدم‌ها یک معجزه لازم دارند. اما درستش همینه، که راه طولانی باشه. انتخاب‌های سخت در جولان بزدلی، چسبیدن به ستون عقل زیر گردباد مهملات، و ستیز با شر با امکانات ناکافی، برای وقت دیگه‌ای رزرو نشده‌اند. وقت همه این‌ها همیشه اکنونه. جواب پوچگراها رو باید با سماجت روی زندگی داد. باید انقدر سمج بود که فکر کنند فکر می‌کنیم تا ابد زنده‌ایم. همونطور که طبیعت هر بهار ثابت می‌کنه که ول‌کن حیات نیست. نوروز برای این یک جشنه، که همه میگن «دیدید ول نکرد؟». قرار نیست مرگ‌سالاران محو بشن. قراره خط رو نگه داریم تا پشت دیوار بمونند.

نوروز مبارک.
تو کالیفرنیا مالکان محلی خیلی سختگیرند روی پروژه‌هایی که ریخت محله‌شون رو تغییر بده، عجیبه که این مجوز گرفته. هر واحد، ۲ میلیون دلار ناقابل.

#استفراغات_معماران
زاکربزگ بدبخت رو آوردن بودن کنگره می‌گفتن تو در صنعت تبلیغات آنلاین، انحصار پیدا کردی!
قبل ازینکه حتی دوره اون سناتورها تموم بشه، توجه مصرف‌کننده آمریکا رفته به سمت یک محصول دیگه، و فیسبوک داره سقوط آزاد می‌کنه.
قانون‌گذار خودش رو ناطور دشت حساب می‌کنه، اما از پس‌فردای صنعت هم خبر نداره.
Anarchonomy
زاکربزگ بدبخت رو آوردن بودن کنگره می‌گفتن تو در صنعت تبلیغات آنلاین، انحصار پیدا کردی! قبل ازینکه حتی دوره اون سناتورها تموم بشه، توجه مصرف‌کننده آمریکا رفته به سمت یک محصول دیگه، و فیسبوک داره سقوط آزاد می‌کنه. قانون‌گذار خودش رو ناطور دشت حساب می‌کنه، اما…
فیسبوک در ابتدای کارش فقط با دعوتنامه کاربر جدید قبول می‌کرد، و من جزء اون دعوتنامه‌داران بودم. همینقدر قدیمی. در نتیجه هرکس در حلقه خودم داشتم خارجی بودند. و از همون موقع متوجه یک ایراد اساسی در این شبکه شدم که بقیه درک نمی‌کردند. عطش ارتباط‌گیری با دیگران به قدری قوی بود که مسئله حریم خصوصی اصلا مطرح نبود. در حالی که من میخواستم با اسم مستعار و هویت پنهان بنویسم، همه با عکس واقعی و اسم واقعی و حتی شماره تلفن واقعی، می‌نوشتند. و این یک ناهمگونی بوجود می‌آورد. انگار تو یه مهمونی یه نفر با ماسک بتمن بیاد بشینه. تو هالووین ایرادی نداره، چون همه همینطورند. اما تو مهمونی جدی، مشکل ایجاد میشه. در مورد آینده فیسبوک تخمینی نداشتم، هرچند که برای همه مسجل بود که خیلی بزرگ‌تر خواهد شد. اما می‌دونستم این سبک از شبکه به حاشیه خواهد رفت. چون ارتباط‌گیری آنلاین با بستگان و دوستان، یک پرابلمه، و این پرابلم حل خواهد شد، و بعد از حل شدن دیگه در متن صنعت قرار نخواهد داشت. همونطور که کیفیت موسیقی بالا با حجم فایل پایین، یک پرابلم بود که فرمت ام‌پی‌‌تری حلش کرد، و بعد ازینکه حل شد از سبد دغدغه خارج شد و برای همین دیگه کسی دنبال اختراع یک فرمت جایگزین نیست‌.
در بین کسانی که در شبکه‌های اجتماعی همدیگه رو شناختیم، و هویت واقعی همدیگه رو می‌دونستیم، هیچ‌کدوم‌شون امروز دنبالم نمی‌کنند. اما در بین اونایی که نمی‌دونستند واقعا چه کسی هستم، هنوز خیلی‌هاشون دنبالم می‌کنند. حتی اگه فقط عکس گل و میمون پست کنم.
وقتی هویت واقعی در میانه، نمیتونی مناسبات دنیای واقعی رو دور بزنی. جنگیدن باش بیفایده‌ست. یه بنده خدای ساده‌دلی بود که یه روزی یه یخچال دست دوم خارجی رو هدیه کرد به یک خانواده نیازمند. ازون به بعد هر وقت که میرفت خونه‌شون، می‌پرسید «یخچال چطوره، خنکه؟». بعضی از قدیمی‌ها انقدر ساده‌لوح و در عین حال بی‌تربیت بودند که رفتارشون ناخواسته حالت کمدی پیدا می‌کرد. اما این از تبعات طبیعی رابطه در دنیای فیزیکیه و نمیشه قسمت‌های چیپ و زننده‌ش رو قیچی کرد.
شما لازم نیست و نباید مثل من باشید. اما در کنار روابط فیزیکی‌تون با دیگران، یکی دو رفیق مجازی هم داشته باشید که خودتون از روی عمد نشت اون رابطه به دنیای فیزیکی رو ممنوع کرده باشید. در این روزه فیزیکی برکاتی هست که در روزه خوردن و آشامیدن نیست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با همین ژانر وحشت و استفراغ پول درآورد، و با همون پول بچه‌هاش رو فرستاد آمریکا، و حالا هر سال دم عید میاد یک کاراکتر دیگه به برنامه‌‌ش اضافه می‌کنه تا «تو این اوضاع که حال همه‌مون خوب نیست» دل مردمی که روانی شده‌اند رو شاد کنه‌. تو همون شبکه‌ای که قبلش اعتراف تلویزیونی پخش شده. و موش شهری عقب‌افتاده‌ ایرانی همین رو استوری می‌کنه و بالاش مینویسه «خبر خوب!».

عوضی‌ها در عوضی بودن‌شون هیچ شرمی ندارند. اما تو برای یک قدم برداشتن علیه شر، پنج بار حس خجالت بت دست میده.
آمازون تصمیم گرفت در جریان اخراج هجده هزار نفر از کارمندانش برای کاهش هزینه‌ها، دی‌پی‌ریویو، که بیست و پنج سال تمام یک سایت مرجع برای جامعه جهانی عکاسان بود هم تعطیل کنه‌. ما تو انجمن‌های این سایت چیزهایی از همدیگه یاد گرفتیم که یا تو هیچ کتابی نبود، یا تو کتاب‌هایی بود که بشون دسترسی نداشتیم. و حالا آمازون تصمیم می‌گیره همه رو بریزه دور.
این سایت هم قربانی نرخ بهره صفر و حتی منفی بود. اون موقع که پول، مفت به نظر می‌رسید اداره یک سایت تخصصی که صرفا کاربران رو به سمت فروشگاه‌های آمازون هدایت کنه، یک خرید معقول برای این شرکت به نظر می‌رسید. ولی الان دیگه براشون توجیه نداره. تأثیر نرخ بهره انقدر زیاده که شرکتی که خودش بزرگترین تأمین‌کننده هاست در دنیاست هزینه هاست یکی از سایت‌های خودش رو هم متقبل نمیشه!
از لحاظ حسابداری تصمیم آمازون کاملا منطقی و حتی ضروریه. اما وقتی دارایی‌هایی وجود دارند که در طول زمان ارزش فرهنگی و علمی پیدا کرده‌اند، باید با رفتار متمدنانه‌تری واگذار بشن. آمازون حتی انقدر برای جامعه عکاسان احترام قائل نبود که بپرسه این حیف است، آیا کسی هست این را بخرد؟ شاید چون اصلا حس نمی‌کنند که حیفه.
خلیفه برای وقاحت نیاز به خوراک خارجی نداره. میتونه به دوربین زل بزنه و بگه ماست مشکیه. اما سندروم «خود غربی‌ها میگن» در بین بیسوادها چیزیه که میشه روش سوار شد. اینکه دیگه نمیشه مثل هفتاد سال پیش با حقوق متوسط، هم خونه خرید هم ماشین خرید، هم بچه رو فرستاد دانشگاه. این یک میمه، نه واقعیت. واقعیت اینه که امروز هم میشه با حقوق میانگین همه این‌ها رو تأمین کرد و باز هم نصفش بمونه. ارزیابی‌های شخصی معیار اقتصادی نیستند‌. اگه همون خونه‌ای که بابات خرید، و در همون لوکیشنی که خرید رو، نتونی بخری، معنیش این نیست که زندگی سخت‌تر شده‌. هفتاد سال پیش، پدر آمریکایی خونه هشتاد متری میخرید، که در برابر زلزله و باد و آتش هیچ مقاومتی نداشت. موقعیت زمینش هم ارزش امروز رو نداشت.
وقیح، فکر می‌کنه با میم می‌تونه جواب مردم فلک‌زده ایران رو بده.
هیچ‌کدوم از چیزهایی که هانکه در دانشگاه خونده، و هیچ‌کدوم از کتاب‌هایی که تو کتابخونه شخصیش هست، تسلط اوباش پوچگرا به یک کشور نود میلیون نفری رو توضیح نداده‌‌. توقع ازین‌ها که راه حل غیرخنده‌دار به ما ارائه کنند، خنده‌داره.
اما چیزی که اینجا گفته، یک سوراخ در منطق داره که حتی فراتر از بی‌اطلاعیش از پدیده شیعه‌ست. اگه یک فضای سیاسی داشتیم که اجازه میداد سیاست از جریان نظام پولی خارج شود، دیگه چه احتیاجی به پشتوانه طلا بود؟ اگه سیاست از جریان خارج بشه، و اگه واقعا بشه، پول فیات هم ثبات خواهد داشت، و ارزشش رو حفظ می‌کنه. طلا نمیتونه اون فضای سیاسی رو برای ما بسازه. ایجاد شدن اون فضا، مقدم است بر ایجاد شدن پشتوانه طلا. و اگر اون فضا ایجاد شدنی بود، دیگه به ایجاد شدن پشتوانه طلا نیازی نبود.
Anarchonomy
هیچ‌کدوم از چیزهایی که هانکه در دانشگاه خونده، و هیچ‌کدوم از کتاب‌هایی که تو کتابخونه شخصیش هست، تسلط اوباش پوچگرا به یک کشور نود میلیون نفری رو توضیح نداده‌‌. توقع ازین‌ها که راه حل غیرخنده‌دار به ما ارائه کنند، خنده‌داره. اما چیزی که اینجا گفته، یک سوراخ…
با «اگر من بودم..» جملات زیادی میشه ساخت، و انشاهای زیبایی. اگر من بودم بیت‌کوین رو به عنوان ارز رزرو استفاده می‌کردم و اجازه میدادم هر بانک خصوصی رمزارز خودش رو با پشتوانه اون رزرو منتشر کنه.
اما همه این‌ها، فارغ ازینکه چقدر مورد قبول اکثریت جامعه قرار بگیره یا نگیره، در حد انشاء باقی خواهند ماند تا وقتی که سیستم سیاسی رو تغییر ندادیم. طرف ابتدا و انتهای پاراگراف خودش رو هم نمیتونه بهم وصل کنه. حکومتی که «به دلیل مسائل سیاسی» نمیخواهد با دلار کار کند، و نمیذاره مردم با دلار کار کنند، یعنی گروگانگیره. چطور آخر پاراگرافت همین گروگانگیر میاد یه نظام پولی ایجاد کنه که دست و بال خودش رو ببنده؟ مثل اینه که بگی همسر ابوسفیان دم ظهر به دلایل سیاسی جگر عموی پیامبر را به دندان کشید، و بعدازظهر به یاد حمزه سیدالشهدا نذری پخش کرد!
وقتی بنی‌اسراییل به سمت گوساله‌پرستی رفتند موسی طوری آشفته شد که نزدیک بود فکر کنه همه کارهایی که انجام دادند بیهوده بوده.
اگه کسی داستان‌نویسی رو به شما تدریس کرده باشه حتما این رو هم گفته که ستون هر داستانی یک نقطه ضعفه. اگر جزییات هر داستانی رو بتراشیم، می‌رسیم به یک جمله: «روزی روزگاری شخصی که نقطه ضعف ایکس را داشت..». چند هزار سال پیش که این داستان رو ساختند این اصل رو توش رعایت کردند.
اما چرا لازمه بدونیم که پیامبر نقطه ضعف داره؟ چون کاراکتر پیامبران طوری طراحی شده که در ابتدا فکر می‌کنند در زمین بازی، دو طرف وجود داره. یک طرف خداست و یک طرف مردم. و اون‌ها در تیم خدا هستند. طی اتفاقاتی بشون اثبات میشه که خدا، تک بازی می‌کنه، و اون‌ها هم تو زمین مردم هستند.‌ بنابراین ماجرا فقط درباره این نیست که چیزهایی به مردم ثابت بشه. بلکه قراره چیزهایی به پیامبر هم ثابت بشه. و خواننده باید هر دو رو ببینه.
قرار بود به بنی‌اسراییل ثابت بشه که معجزه بی‌فایده‌ست. که سوپرمن شاید بتونه میلیون‌ها مترمکعب آب رو جابجا کنه، اما سطح عمومی فهم رو نمیتونه خیلی جابجا کنه. که دفع شرور، فقط دفع شروره؛ نه دفع شر. جامعه‌ای که شرور بالاسرش رو حذف کردی، بدون اینکه به رشد رسیده باشه، فقط برای مدتی راحتش کردی.
و قرار بود به موسی هم ثابت بشه که حتی اگه از کف دستش نور بتابه، ازش کنترل نخواهد تابید. که جامعه خمیر بازیش نیست، و راه خودش رو خواهد رفت. که حتی اگه موسی باشی، کنترلی روی مسیرش نخواهی داشت.
چرا لازمه خواننده هر دو رو بدونه؟ چون موسی و بنی‌اسراییل توی یک تیمند. که یعنی تو میتونی جای هر دو قرار بگیری. تو میتونی همون قومی باشی که دنبال بهانه بود که هرروز یک شرور جدید بازتولید کنه، و میتونی همون کسی باشی که فکر می‌کنه اگه سکان دست خودش نباشه کشتی جامعه به صخره خواهد خورد.
کدوم یکی از آدم‌های مومن که می‌شناختید، از جمله خودتون، فهمیده بودند که این داستان درباره چیه؟
کی به این فهم رسیده بود که سکان رو برای اون قرار ندادن؟ بچه رو ببری تو اتاق کنترل فکر می‌کنه همه اون کلیدها و اهرم‌ها رو برای خودش طراحی کردن، و فقط لازم بوده وارد اتاق بشه و لیبل‌های بالای هر کلید رو بخونه. کدوم مومنی رو دیدید که همینقدر بچه نبوده باشه؟
اطراف شما پر از بچه بوده. بچه‌های نمازخوان، بچه‌های ریشو، بچه‌های زائر، بچه‌های نیکوکار، بچه‌های مودب، بچه‌های غیرتی، بچه‌های باتقوا، بچه‌های روی مین رفته، بچه‌های عاقبت به خیر.. که همه فکر می‌کردند مشکل فرعون این بود که خدای اشتباهی رو انتخاب کرده بود.
در فیلم‌های هوایی که از توکیو می‌گیرند، یک چیز همیشه مشهوده. اتوبان‌ها خلوتند! اگه هم جایی ترافیک هست، سرعت پایینه، نه اینکه متوقف باشند. در خیابان‌های کم‌عرض‌تر، فاصله هر ماشین با ماشین بعدی، زیاده. کوچه‌های ما شلوغ‌تر از خیابان‌های توکیو هستند. و این شهر نزدیک ۴۰ میلیون نفر رو داره ساپورت می‌کنه.
تو ایران هی تکرار کرده‌اند که «جمعیت زیادی ریخته تو شهر». انگار مشکل خود وجود داشتن مردمه. در حالی که جمعیت فعلی، زیاد نیست. هر کاری که انجام شده، بیمارگونه و بیماری‌زا بوده.
بی‌ام‌و برای شاسی‌بلند لاکشری خودش که ۱۶۰ هزار دلار قیمت داره، یه آپشن ۲۵۰۰ دلاری هم گذاشته که حداکثر سرعت رو از ۲۵۰ کیلومتر در ساعت میرسونه به ۲۷۰ کیلومتر در ساعت. که یک تیغ‌زنی آشکاره. ولی اینکه هیچ شرمی ازش ندارند، قشنگش می‌کنه. خیلی بابت این آپشن‌های بی‌معنی انگ «سرمایه‌داری افسارگسیخته» و «زالوهای طمع‌کار» بشون زدند، اما هیچ تأثیری در سیاست شرکت نداشته. اگه مشتریت انقدر خرپول هست که برای پول‌پاشی دنبال بهانه باشه، نباید به فحش و ناسزای دیگران اهمیت بدی. فحشت رو بخور، پولت هم بگیر.
جامعه مذهبی تقلب‌هایی که امثال من ممکنه بشون بدن رو درک نمی‌کنند. انگار تو جلسه امتحان جواب سوال رو به بغل‌دستی برسونی، ولی زبانت رو متوجه نشه، بعد با علامت‌های ناشنوایان بش برسونی، اما اون علامت‌ها رو هم نشناسه.
وقتی میگی برای بقا نیاز به انعطاف است، کلا نمی‌گیره چی میگی. چون بقای میراث مذهبی رو مسئولیت خدا فرض گرفته، چون صاحبش خودشه! این اعتقاد در مراجع قبل از انقلاب که با پروژه خمینی همراهی نمی‌کردند، با غلظت دیده شده بود: «دین صاحب داره، ما چکاره‌ایم که با تشکیل حکومت حفظش کنیم؟». اوباشی مثل خمینی در این حد درک داشتند که اینطوری کار نمی‌کنه، مذهب رو باید آدم‌ها حفظ کنند و برای نسل‌های بعد به ارث بذارن‌. اما چون زیر سایه فرهنگ قلدرسالار پرورش پیدا کرده بودند، تنها چیزی که به ذهن‌شون می‌رسید این بود که «رضاخانی نیاز داریم که هدفش زنده نگه داشتن اسلام باشد». و به چیزی که میخواستن رسیدن.
زمان مشخص کرد که سیستم رضاخانی درست عکس عمل می‌کنه و مذهب رو دچار دیابتی کرده که هر دفعه یک قسمت از پاش رو باید برید و انداخت دور، و گرنه همه‌جاش سیاه میشه.
مدافع مذهب باید مثل ساعت رولکس باش برخورد می‌کرد. یه میم اینترنتی وجود داره، که دنباله میمی مشابه در فیلم پالپ‌‌فیکشنه، که سرباز جنگ ویتنام به رفیقش میگه ساعتم رو تو ماتحتت مخفی کن و بعدا بده به پسرم! که یعنی نباید برات مهم باشه که رولکس گوهی بشه، اگه اولویت اینه که سالم بمونه. چون ساعت سالم رو میشه شست، اما ساعت خرد و شکسته رو نمیشه نجات داد. مدافع مذهب اگه واقعا مذهبی بود و براش مهم بود، باید شرایط زمانه رو دائم رصد می‌کرد، تا محاسبه کنه که چه گوهی باید بش بماله، تا سالم بمونه.
نسل امروزی، نگاه تعبدی نداره. اگه بگی حجاب درباره عفافه، میره ته توش رو درمیاره، و میفهمه درباره عفاف نبوده، چون در صدر اسلام زنان برده نیمه برهنه بودند. که یعنی مومنین تو خیابون چیزهایی می‌دیدند که الان باید کارت شناسایی نشون بدی تا بتونی از نزدیک ببینی. اگه بگی پانزده ساعت تشنگی برای کلیه مفیده چون بش استراحت میده، و اگه ضرر داشت خدا حکم به روزه نمی‌داد، اثر معکوس داره، چون میدونه که کلیه فیلتر خونه، و تایم استراحت نداره، و تا وقتی قلبت داره میزنه، کار فیلتر رو انجام میده. پس اگه دلت میسوزه، دقیقا باید دلت نسوزه، یعنی بپذیری که شرع یه مقدار گوهی بشه. یعنی با روزه‌های نصفه نیمه، با روزه‌های منهای آب، با روزه‌های منهای گوشت، و هر مدل دیگه‌ای که ممکنه ظهور کنه، کنار بیای و همه رو به آغوش بگیری. اینجوری اوضاع اونجوری که دلت میخواد پیش نمیره، اما مذهبت از خطر مرگ حتمی نجات پیدا می‌کنه.
این رو نمی‌تونند هضم کنند که خدا ککش هم نمیگزه اگه ساعته بره زیر شنی تانک. و بارها اجازه داده که بره.
بعضی وقت‌ها دلم برای جورج سلجین میسوزه. وقتی فالوش می‌کردم هیچ‌کس تو توعیتر نمیشناختش، و می‌نشست یه گوشه با اشاره به تاریخ بانکداری جواب مهملات اقتصادخوانده‌ها و مخصوصا روسای بانک‌های مرکزی رو میداد. هیچ‌کس هم توعیتاشو نمیخوند. هنوز هم داره به همین رسالتش ادامه میده. الان افراد بیشتری دارند حرفاش رو میخونند، و تو پادکست‌ها بش گوش میدن، ولی اونایی که تصمیم‌گیر هستند هنوز بش گوش نمیدن. که نشون میده یک میل خودتخریب‌گر در بی‌اعتنایی به تاریخ وجود داره. سلجین نمیتونه راه بهشت رو معرفی کنه، اما میتونه بگه راه جهنم کدوم طرفه، چون هم تاریخ رو خوب خونده، هم سیستم پولی و بانکی دنیا رو بلده (اینکه نسیم طالب به هرکسی یه لگدی میزنه اما با سلجین کاری نداره برای اینه که میدونه با دم آدمی که خیلی پره، نباید بازی کرد). اگه به حرف چنین کسی گوش نکنی، یعنی مایلی اشتباهات گذشتگان رو تکرار کنی. شاید سیاست‌مدار منافعی در تکرار اشتباهات داشته باشه، و شاید واقعا عقلش نرسه. در هر دو حالت این شهروندان هستند که باید مانعش بشن، و برای اینکه مانعش بشن لازمه بدونند که تکراریه، و برای اینکه بدونند تکراریه باید تاریخ خونده باشند.