Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
قلوه سنگ‌های مسیر سقوط با اینکه خارج از باکس اتوبوس هستند، کاملا بی‌ربط به رفتار مسافرین نیستند. کلپس اجتماعی، بارش تگرگ نیست که ربطی به کاری که مردم دارند روی زمین انجام میدن نداشته باشه. «به حساب خود برسید قبل ازینکه به حساب شما برسند»، یک وجهه متریالیستی…
اینکه مردم عادی نمی‌تونند چریک باشند، حرف غلطی نیست. چریک‌ها همیشه اقلیتی از جامعه هستند، که جایگاهی که در اون قرار گرفته‌اند مدیون دارایی و یا فقدانش بوده‌. چریک، چریک شده چون دارایی نظامی «دارد»، و گاهی چون چیزی برای از دست دادن «ندارد». بیشتر مردم در این چارچوب قرار نمی‌گیرند.
اما این حرف فعلا به عنوان یک مغلطه استفاده میشه. چون ما هنوز به مرحله‌ای که جامعه توان زایش یک اقلیت مبارز که تا تهش برود رو داشته باشه، نرسیدیم. در حال حاضر، به عنوان هدف حداقلی، انتظار میره عموم مردم یک نوت رو بنوازند. و حتی همین هم محقق نشده. در جامعه نسبتا متکثر امروزی، هرکسی ساز خودش رو میزنه. اما اینطور نیست که جامعه متکثر نتونه یک نوت واحد رو بزنه. اینکه تا الان موفق نشده‌ایم، به دلیل متکثر بودن‌مون نیست. به این دلیله که هرکس نوتی که مربوط به الان ایران نیست رو برداشته آورده روی سن و‌ گذاشته جلوی خودش. به عنوان فقط یک نمونه، نوت مبارزه طبقاتی و جنبش کارگری، مربوط به الان ایران نیست.
در فروپاشی یک گرداب ایجاد میشه:
۱- حکومت در غیاب نهادهای مدنی مردمی که زیاده‌خواهیش رو مهار کنند، با خیال راحت بال‌های خودش رو انقدر باز می‌کنه تا سایه‌ش تمام ابعاد زندگی رو بپوشونه.
۲- عدم نیاز به پاسخگویی، رگولاتوری سازمانی رو از پیکر حکومت بیرون میکشه. و سازمانی که نتونه خودش رو رگولیت کنه، به رشد سلولی سرطانی مبتلا میشه.
۳- سلول‌های سرطانی به تمام دستگاه‌ها و نهادها سرایت می‌کنند، و کار روتین‌شون رو مختل می‌کنند.
۴- حکومت با کوهی از کارهای مختل‌شده مواجه میشه.
۵- ازونجایی که نظام بروکراتیک از پس کارهای مختل‌شده برنمیاد، همه‌چیز به نظامیان واگذار میشه.
۶- میلیتاریسم نهادینه‌شده قواعد پادگانی رو به بیرون از پادگان می‌کشونه، و یکی از نتایجش بسط خدمت سربازی به همه اموراته.

این بسط همین الان اتفاق افتاده. سربازان وظیفه که در پادگان‌ها رژه میرن فقط بخشی از نیروی وظیفه هستند. نیروی نظافت شهرداری که با روزی ۵ دلار دستمزد کار می‌کنه، و با تأخیر چهار ماهه و شش ماهه بش میدن، هم، سرباز است.‌ چون حکومت نظامی به اینکه مجانی کار کنه، نیاز داره. دانشجوی پزشکی که با روزی ۷ دلار دستمزد کار می‌کنه، و شش ماه بعد بش میدن، هم، سرباز است. چون حکومت نظامی به اینکه بیماران رو ویزیت کنه، نیاز داره.‌ و البته کم‌ نیستند سربازان غیررسمی در خارج از پادگان، که حقوق‌شون کمتر از سرباز رژه‌رونده باشه.

در چنین فضایی، صحبت از جنبش کارگری و اداره شورایی، یک نوت نامربوطه. چون همه اون مباحث، که از دل تمدن غربی بیرون اومدند، مربوط به فضای نرمال هستند، که اساسا مفهومی به نام کارگر تعریف شده. در ایران الان، باید ابتدا سربازی اجباری رو لغو کرد، سپس به امر کار پرداخت. نوتی که مربوط به الان ایرانه، از بین بردن میلیتاریسمه.
بالاخره «دخل و خرج ما در منطقه» نشون میده که بابت پیمان راهبردی با روسیه، اگه سوخو گیر حضرات نیاد، حداقل دانش شیمیایی باید بیاد.
Anarchonomy
قلوه سنگ‌های مسیر سقوط با اینکه خارج از باکس اتوبوس هستند، کاملا بی‌ربط به رفتار مسافرین نیستند. کلپس اجتماعی، بارش تگرگ نیست که ربطی به کاری که مردم دارند روی زمین انجام میدن نداشته باشه. «به حساب خود برسید قبل ازینکه به حساب شما برسند»، یک وجهه متریالیستی…
فقط یک تفاوت مختصر وجود داره. سگ برای عبور ازون آبراه با مشقت مواجه میشه، اما غریزه‌ش برای هضم اون مشقت برنامه‌ریزی داره.
انسان ناآگاهی که نمی‌دونه از چه چیزی قراره عبور کنه، بی‌برنامه‌ست.
پوچگرایی گروگانگیر، داره به گروگان‌ها هم سرایت می‌کنه، و این روندی نیست که قابل پیش‌بینی نبوده باشه.
بضاعت تربیتی کسانی که خودشون توسط سیستم آموزشی داعش، و والدینی ضعیف در همه ابعاد، رشد کرده‌اند، در همین حده که در بهترین حالت به وضعیت آینه دربیان. اگه خشم دریافت می‌کنه، خشم پس بده (که با خشونت مشروع فرق داره)، و اگه پوچی دریافت کرد، پوچی پس بده.
کل آموزه‌های ادیان ابراهیمی، درباره اینه که باید فراتر از یک رفلکت‌دهنده باشی. یونس توسط نهنگ بلعیده شد، فقط به این دلیل که از دهنش پرید «گور بابای همه‌تون».
گفته بودم عطش ایرانی برای زرنگ بودن باعث شده به شدت پخمه باشه.
Anarchonomy
گفته بودم عطش ایرانی برای زرنگ بودن باعث شده به شدت پخمه باشه.
این انزجار توام با یأس شما از چیزهایی که ازین مردم می‌بینید، دقیقا برای روشنفکران بلوک شرق هم پیش آمده بود. بعضی‌هاشون درباره‌ش نوشتند، و بعضی‌هاشون خیلی درباره‌ش ننوشتند. در ادبیات دوران شوروی، نقد عوام خیلی کمرنگ‌تر از نقد قدرت بود. اگه هم کسی میخواست روی رفتار مردم عادی متمرکز بشه، انقدر فردیش میکرد که کار به فلسفه و عرفان می‌کشید. از نقد قدرت تا صحبت درباره ذات انسان، پرش یکباره‌ای اتفاق میفتاد و در فاصله بین این دو خلاء زیادی وجود داشت. و قابل انتظار هم بود‌. عملا در دنیا، کار جسورانه نقد عوام، بیشتر کار غربی‌ها بود. چون در مورد نقد، جامعه امپراتورپرست، بین دو تیرک «امپراتور فعلی بد است»، و «انسان فعلی بد است»، در رفت‌آمده، و فراتر ازون نمیتونه تولید کنه. نقد عوام تا حد زیادی محصول پروتستانیسم اروپای غربی بود که کلیشه مذهبی که برای مردم فقط نقش گناهکاری رو قائل بود، کنار زد و مسئولیت‌های مدنی بیشتری رو متوجه مردم عادی کرد.
اما روشنفکر بلوک شرق به اندازه شما حرص نمیخورد، چون می‌دید که مردمش بویایی خوبی دارند و می‌دونند رئیس چه کسیه و زیر درخت اشتباهی پارس نمی‌کنند. حتی همین الانش هم سرباز روس که از شرایط جنگ شاکیه، به مافوقش شکایت نمی‌کنه. فیلم می‌گیره و مستقیما از شخص پوتین میخواد تا به مشکل رسیدگی کنه. البته در اینکه بفهمند پوتین یک روبل هم برای جون‌شون ارزش قائل نیست، احمقند. اما به شکل تاریخی رئیس رو درست تشخیص میدن. که البته این توسل همه‌کس به شخص رئیس، این فرهنگ جانبی رو هم ایجاد کرده که در سلسله مراتب، هر مسئولی در هر سطحی باشه جواب بقیه رو با «به من چه برو به رئیس بگو» میده. که همین سهم بزرگی در فشل‌ماندگی سیستم داره. اما از منظر روشنفکری که قراره از بیرون به وضعیت نگاه کنه، منظره از چیزی که ما می‌بینیم قابل تحمل‌تر بوده و هست. ما در منظره خودمون، از همین هوش حداقلی هم بی‌بهره‌ایم. نیاز به تحقیقات تاریخی داره که به یک توضیح آکادمیک برسیم که چرا ایرانی در تشخیص اینکه کی به کیه، تا این حد ضعیفه. اگه در نامه‌های سرگشاده‌‌ای که روس‌های حاضر در جبهه خطاب به پوتین می‌‌نویسند، دقت کنید می‌بینید که سربازی که به اجبار اعزام شده و آموزشی ندیده و نمونه کامل عوامه، به زعم خودش به نکاتی درباره متد اعمال قدرت اشاره می‌کنه، که قاعدتا نباید چیزی درباره‌ش بدونه یا دغدغه‌ش باشه. بعبارتی، آدم عادی با حفظ ادب و احترام میخواد به تزار یاد بده که تزار قابل اگر اینجا بود چنین و چنان می‌کرد. برای روس، قدرت یه گیمه که معتقده ملتش اون رو بلدند، و تزار فقط باید بیضه کافی برای اجرا کردنش رو داشته باشه.
ایرانی اصلا در این فضا نیست. ایرانی از سلطان توقع داره که به جای ملت بدونه این گیم چیست و چطور باید اجراش کرد. در واقع ایرانی فهم خود گیم رو هم به سلطان تفویض کرده. و در نتیجه خودش در حد آماتوری که هیچ‌وقت حرفه‌ای نمی‌شود باقی مونده. این صحنه‌های آماتوری که در تلویزیون می‌بینید، در بین جوامع مشابه ایران، تقریبا نظیر نداره. حتی در چین که تظاهرات اعتراضی در نود و نه درصد موارد متوجه کاستی‌های بروکراتیکه، اگه اعتراضی در قسمت اون یک درصد باقی‌مانده قرار بگیره، خیلی مستقیم رأس رهبری حزب رو هدف قرار میده، و برای همین با جدیت سرکوب میشه. وقتی شانگهای قرنطینه شد، همه از جمله بیسوادها با یقین می‌دونستند دستور کیه، و اون تعدادی که اعتراض کردند مستقیما همون یک نفر رو خطاب قرار دادند. با اینکه اصلا سیاسی نبودند، و تا دیروزش صرفا تعدادی آپارتمان‌نشین گمنام محسوب می‌شدند.

مردم ایران از قلدرها طوری دفاع می‌کنند که انگار اصل قلدری ناموس‌شونه، اما از مناسباتش هیچ درکی ندارند. ایرانی در مورد قدرت، مثل توریستی رفتار می‌کنه که خودش رو به آب و آتش میزنه تا بلیت تور اهرام مصر رو گیر بیاره، و وقتی گیر آورد و موفق شد به مصر سفر کنه، ازینکه اونجا آفتاب انقدر خشن می‌تابه تعجب می‌کنه، و بعدا معلوم میشه که فکر می‌کرده اهرام یه جایی وسط باغ هستند.
این سپردن همه‌چیز به سلطان انقدر جامع و همه‌جانبه‌ست، که آماتوریسم یک حالت گیجی مضحک رو در اون‌ها بوجود آورده‌. مثل کسی که میخواد خونه بسازه و همه‌چیز رو به آرشیتکت سپرده و چنان از روش کار اون آرشیتکت بی‌خبره که وقتی آخرای کار برای بازدید به ساختمان مراجعه می‌کنه، درها رو اشتباهی باز می‌کنه. در اتاق رو با در توالت اشتباه می‌گیره، و گاراژ رو با کتابخانه. چه وقتی که همه‌چیز رو به رضاخان سپرد اینطور بود، و چه وقتی همه‌چیز رو به خمینی سپرد.
باخموت یک هویت تاریخی درباره مقاومت داره و الانم به خاطر رقابت‌هایی که واگنر با وزارت دفاع داره، بیش از حد بولد شده، وگرنه مزیت استراتژیکش اونقدری که وانمود می‌کنند نیست.‌ در واقع روسیه برای گرفتنش بیش از حد کشته و زخمی داد، که چون همه گوشت جلوی توپ هستند اهمیتی براشون نداره.‌ آمریکایی‌ها هم خیلی وقته که به اوکراینی‌ها گفتن ول کنید این شهر رو. این اراده برای تا الان نگه داشتنش، یک اراده کاملا بومیه و از خارج دیکته نشده.
بنابراین نه، از دست رفتنش اتوماتیک منجر به از دست رفتن اوکراین نمیشه. مخصوصا اینکه روس‌ها در نگه داشتن شهرهایی که قبلا گرفتن ضعیف عمل می‌کنند. این احمق‌ها قرار بود باخموت رو در سالگرد جنگ تصاحب کنند و اونجا جشن بگیرند.‌
همچنان نظرم همونیه که قبلا نوشتم. باید بنا رو بر این گذاشت که جنگ فیزیکی رو نمیشه در برابر این اشرار برنده شد، اما باید حداکثر هزینه ممکن رو بشون وارد کرد، چون هزینه‌دار کردن شرارت یک وظیفه اخلاقیه.
Anarchonomy
این انزجار توام با یأس شما از چیزهایی که ازین مردم می‌بینید، دقیقا برای روشنفکران بلوک شرق هم پیش آمده بود. بعضی‌هاشون درباره‌ش نوشتند، و بعضی‌هاشون خیلی درباره‌ش ننوشتند. در ادبیات دوران شوروی، نقد عوام خیلی کمرنگ‌تر از نقد قدرت بود. اگه هم کسی میخواست روی…
اون دوست مسیحیت که پولدار نیست، در واقع پولداره. اگه از نگاه عوامانه به ثروت که پولداری رو در امکانات لاکشری می‌بینه عبور کنید، و عمیق‌تر بشید، کشف خواهید کرد که زندگی یک آمریکایی میانگین خیلی نعمت‌دارتر از همه بقیه مردم دنیاست. حتی خود آمریکایی‌ها وقتی به اروپا سفر می‌کنند این اختلاف در وفور نعمت رو حس می‌کنند. مثلا تعجب می‌کنند که در شهرهای بزرگ اروپا هم باید ساعت‌ها خیابان‌نوردی کنند تا جایی رو پیدا کنند که یک قرص برای گلودرد بدون نسخه بشون بده. در حالی که داروخانه زنجیره‌ای در شهر نقلی خودش در آمریکا هم، شعبه داره.‌ (اینکه از لحاظ پزشکی این دسترسی خوبه یا نه، یه بحث دیگه‌ست).
بیشتر ایرانی‌ها مستقیم از چادر عشایر به دولت مدرن رسیدند و فرصت نشد زندگی‌ای که هم شهری باشد هم مستقل باشد رو تجربه کنند، برای همین شناخت ذهنی‌شون از دولت یک موجودیه که باید همه کارهای زندگی شهری رو انجام دهد، و در قبالش حق دارد بر اریکه عظمت بنشیند. پدر خودم تو ادارات دولتی مودب‌تر از هرجای دیگه می‌نشست. انگار وارد یک بارگاه ملکوتی شده بود.
تقابل بامزه‌‌ای شده. موش شهری در برابر فرمالیسم اسلامی، که به جای خدا، فرم اوریجینال شریعت رو پرستش می‌کنه، و باورمندانش دارند توبه می‌کنند از مدرنیته، که «کاش از اولش نمیذاشتیم زن انقدر پررو بشه که الان شرع اینطور به امر ناممکن تبدیل بشه»؛ فرمالیسم مدرنیته رو از غلاف درآورده، که نظیر لائیک همونه و به جای خود مدنیت، فرم مدنی رو به مقدسات خودش تبدیل کرده، و مدرسه رفتن هم بخشی از پکیج اون فرم مدنیه؛ و فکر می‌کنه اگه این فرم بشکنه، و دختر به مدرسه نره، برمی‌گردیم به دوران قاجار! همونطور که فرمالیست اسلام‌گرا فکر می‌کنه اگه الان جدیت مذهبی نشون نده، برمی‌گردیم به دوران ستاره‌پرستی!
غیر از مصرف پاپ‌کورن و تماشای دعوای این جهال چه کاری میشه کرد؟
جامعه‌شناسی کار آسونی نیست. ولی خیلی‌ها فکر می‌کنند می‌تونند کارل مارکس دوم بشن. حتی با همه غلط‌انگاری‌هایی که داشت‌. مثل اینه که فکر کنی مهاجم رئال مادرید که نصف فرصت‌هاش رو گل نمی‌کنه بودن، آسونه. اونایی که در جامعه‌شناسی مستعدند، پیش‌بینی‌هایی می‌کنند، همونطور که مارکس کرد، اما هدف‌شون پیش‌گویی نیست. هدف‌شون اینه که توضیح بدن همه‌چیز دارد چطور کار می‌کند و مردم چه مرگ‌شان است. سپس متکی به اون توضیحات، هر تحلیلی که درباره روندهای این طرز کارکرد انجام بدن، خود به خود به یک پیش‌بینی تبدیل میشه. اما هدف کسانی که فکر می‌کنند میشه راحت مهاجم رئالی که نصف فرصت‌هاش رو خراب می‌کند بود، خود پیش‌گوییه. و در نتیجه، در عمل همه فرصت‌هاشون رو خراب می‌کنند. و البته شجاعت اینکه اعتراف کنند جامعه‌شون رو نمی‌شناختند و هنوز نمی‌دونند همه‌چیز چطور کار می‌کنه، ندارند.
یکی دو سال پیش کسانی در آمریکا بودند که پیش‌بینی می‌کردند یکی دو سال بعد، که الان باشه، مردم با فهمیدن اینکه در مورد کرونا دروغ های زیادی تحویل‌شون داده شده، یک شورش و آشوب بزرگ علیه دولت‌ها برپا خواهند کرد.
اما می‌بینیم که نشد، و مردم همون کشورها به زندگی عادی برگشته‌اند و انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
جامعه‌شناسی نیاز به این داره که از حباب خودت بیرون بیایی، همونطور که مارکس بیرون اومد. و همزمان تحقیق کنی که همه‌چیز چطور کار می‌کنه، همونطور که مارکس تحقیق کرد کارخانه نساجی چطور کار می‌کنه. و این دقیقا کارهایی بود که این پیشگوها انجام ندادند. خودشون به صورت شبانه‌روزی پلیدانگاری دولت رو به عنوان سرگرمی فکری تبدیل کرده بودند، و چنان در این حباب اسیرند که فکر می‌کنند بقیه مردم هم چنین درگیری هایی دارند. همزمان درباره موضوعی که ازش صحبت می‌کردند تحقیق نکردند. نرفتند سراغ اینکه بفهمند صنعت دارو چطور کار می‌کند، مطالعه کلینیکی چطور کار می‌کند، و از همه مهم‌تر علم آمار رو یاد نگرفتند. بنابراین کل دریافت‌شون از تمام اتفاقات پیچیده‌ای که در یک پاندمی رخ داد این بود که بمباران فریب رخ داده!

البته اگه جامعه رو بشناسی این رو هم میدونی که این تیپ از افراد، همواره مخاطب خواهند داشت.
پیش میاد برای دفاع از خودت با چاقو کسی که بت حمله کرده رو زخمی کنی. ترس اینکه نکنه شر خیلی بزرگ بشه باعث میشه نیرویی که به چاقو وارد می‌کنی رو مهار کنی تا زخمی که میسازه خیلی عمیق نباشه. یه مدت بین بیمارستان‌ها رفت آمد می‌کنه. اما دوباره میاد سراغت. اگه دفعه قبل تصادفی بت حمله کرده بود اندفعه با برنامه میاد سراغت. مجبور میشی خونه‌ت رو بفروشی و نقل مکان کنی. و شاید به یک شهر دیگه مهاجرت کنی. اونجا به خودت میگی کاش اون روز چاقو رو بیشتر فرو کرده بودی، و تو جایی که گیر کرده بود میچرخوندیش. اما اون روز دیگه دیره.
یه روزی میاد که مردم ایران، یا تعدادی ازون‌ها که اهل فعالیت بودند، به سال ۱۴۰۱ نگاه می‌کنند و با خودشون میگن کاش به جای اسپری و شعار، شاهرگ حکومت رو هدف قرار می‌دادیم، و چاقو رو می‌چرخوندیم. اما اون روز دیگه برای این فکر خیلی دیره.
در دوره کرونا نوشتم اعتماد جماعت ایرانی به دولت در زمینه مهار بیماری، اعتماد به دولت ایران نیست، اعتماد به دولت‌های خارجیه. چون دولت‌های خارجی کارهایی انجام می‌دادند، مثل تعطیلی شهرها، و سپس واکسیناسیون همگانی، نمونه‌های داخلی اون کارها رو جدی گرفتند، حتی اگه کاریکاتوری از آب در می‌اومد. و گرنه این‌ها همون مردمی هستند که دولت بشون گفت از یارانه نقدی انصراف بدید تا جای دیگه جبران کنیم، و یک نفرشون هم انصراف نداد، چون مطمئن بود که جای دیگه جبران نخواهد شد. اینکه به خاطر کرونا که کمترین ریسک رو برای کودکان داشت با طیب خاطر بچه‌شون رو به مدت دو سال از مدرسه بیرون کشیدن، و نگران نشدن که دخترها به دوره قاجار برگردند، اما الان جان می‌دهند که حتما بره مدرسه، حتی اگه هدف داعش قرار بگیره، به همین دلیله که اون موقع تعطیلی مدرسه یک سری مشابهات خارجی داشت، ولی الان نداره و یک مسئله کاملا ایرانیه.
جماعت ایرانی در پذیرفتن اینکه بخشی از جامعه جهانی نیست، مقاومتی نشون میده که شبیه قفل شدن دست یک میت به میله تخت بیمارستانه.
My lord

ببخش که نتوانستم به کلی تو شوم.
جز به کلی تو شدن، هر تلاش دیگری بیهوده بود.
و ما را عادت داده بودند به تلاش‌های بیهوده.
اما گناه فقط بر عهده خودم است.
هیچ‌چیز باشکوه‌تر از تو نیست، و به هیچ‌کس بهتر از تو نمی‌شود امید بست.
پس عاری نشدن از غیر تو، گناه بزرگی بود.
احساس می‌کنم در برابر تو، دهقان مستی بودم در برابر یک لرد نجیب‌زاده. دوست دارم که همیشه تو را لرد خود خطاب کنم، اما چه اهمیتی دارد یک دهقان مست ادب را رعایت کند وقتی می‌تواند عادت زبانی‌اش تلقی شود که حتی الکل از پس شکستنش برنیامده؟
اما کاش عادت زبانی‌ام تلقی نکنی، چون هیچ‌چیز مانع من نیست که هرروز به زبان بیاورم که بهترین اربابی هستی که می‌توانستم داشته باشم. تو تنها دلیلی هستی که شیفتگی‌ام از خودم، به اندازه آن لبه‌ای از جام شراب سرپر که هنوز سرریز نشده، از نفرتم از خودم پیشی گرفته باشد.
با تو زندگی کردن تنها دلیل ترسیدنم برای تمام شدن زندگی‌ام است، ذهن زیبای دوست‌داشتنی‌‌ام.
مادرم در عمرش مناجات شعبانیه رو از مجتهدها بیشتر خونده. همونطور که از مجتهدها بیشتر روزه گرفته، چون برای اون‌ها قرص دایمتیکون که براشون تجویز شده هم کافیه تا «به تشخیص پزشک» روزه نگیرند، اما این به آنتی‌بیوتیک می‌گفت روزه دارم، به روزه نمی‌گفت آنتی‌بیوتیک دارم. شیعه همیشه همینقدر بدبخت بود که از مرجع خودش سبقت می‌گرفت. فکر می‌کنم زیارت حضرت امیر در روز غدیر هم خیلی بیشتر از مراجع خونده باشه. و خیلی جاهای دیگه از مفاتیح. با اینکه هیچوقت معنی‌شون رو نمی‌دونست. اینکه انسان میتونه قسمت بزرگی از عمرش رو صرف کاری کنه که چیزی ازش نمیفهمه حیرت‌انگیزه. و البته ترحم‌برانگیز. فکر کردن بش باعث میشه مثل پاندول بین حیرت و ترحم در حرکت قرار بگیری. یک بار بش گفتم اگه فقط ده درصد از اون قسمت از عمرت رو که صرف مفاتیحی که نمی‌فهمیش کردی، در اختیار من میذاشتی تا سواد فارسی و عربیت رو بیشتر کنم، امروز علاوه بر مفاتیح می‌تونستی هر کتابی که دلت خواست بخونی، اما همیشه گفتی حوصلم نمیاد، اعصابم نمی‌کشه. اما خیلی سریع یادم افتاد که همین رو یکی دیگه میتونه به خودم هم بگه، و همینقدر بین حیرت و ترحم رفت‌آمد کنه. اگه از وقتی هفده سالم بود هرروز فقط پانزده دقیقه صرف زبان انگلیسی، و پانزده دقیقه صرف زبان چینی، و پانزده دقیقه صرف زبان اسپانیایی کرده بودم، امروز می‌تونستم با نیمی از جمعیت جهان صحبت کنم بدون اینکه متوجه بشن یک خارجی هستم. اما همیشه حوصله‌م نیومد، و اعصابم نکشید. البته دلیل سومی هم داشت. برخلاف نسل پنجاه و هفتی که خودشون رو سلیمان نبی می‌‌دیدند، در هفده سالگی فکر می‌کردم عاقبت کارم به خوابیدن در پارک ختم میشه، که البته هنوزم احتمالش هست، و در بیست سالگی برای اینکه کار به اونجا نکشه اقدام به متوقف کردن ضربان قلبم کردم که موفقیت‌آمیز نبود‌.
اگه آدم‌های هفده هجده ساله‌ای هستند که اینجارو میخونند باید این رو بدونند که به نصیحتم نیاز دارند و این نصیحت از یک کانتینر شمش طلا باارزش‌تر خواهد بود براشون اگه بش عمل کنند: به خودتون رحم نکنید. بهتره خودتون به خودتون رحم نکنید، تا بعدا شرایط زمان بتون رحم نکنه. هرجا حوصله کاری رو نداشتید که حوصله لازم داشت، دارید از خودتون میخواید که به خودتون رحم کنید. ولی نکنید. هرجا خودتون به خودتون گفت اعصاب ندارید، بش توجه نکنید. حتی اگه التماس‌تون کرد بش رحم نکنید. و اصلا فکر نکنید که ممکنه زود بمیرید، با اینکه ممکنه زود بمیرید. اینجا دنیاییه که قهرمان المپیک تو سی سالگی سکته می‌کنه، و بیماری که دریچه قلبش مصنوعیه، دیابت داره، و یه کلیه‌ش از کار افتاده کیک هشتاد و پنج سالگیش رو فوت می‌کنه. فرشته مرگ ترسناک نیست، سادیسته. همه می‌تونند این رو تأیید کنند، اما همه نمی‌تونند عمیقا هضمش کرده باشند. با فرض اینکه وقت زیاده، به خودتون رحم نکنید.
1
تو پروپاگاندای شوروی هم کت‌شلواری مسکونشین به عنوان «شادوماد مرکز» وسط قرار می‌گرفت، و قومیت‌های دیگه در مقام ساقدوشش می‌ایستادند. در فاشیسم روسی هم قومیت‌ها فقط اجازه داشتند در طرز لباس پوشیدن با مرکز تفاوت داشته باشند، اگه قرار بود به تفاوت عقیدتی و سیاسی هم برسه، با تانک زیر گرفته می‌شدند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفته بودم فورد رو دارن یه عده آدم آلفا اداره می‌کنند. هنوز نشانه‌هاش دیده میشه. حتی به مناسبت هشت مارس، یه نگاه آبجکتیو به نقش زنان در صنعت خودروسازی ارائه می‌کنند: اگه نبودن به اینجا نمی‌رسیدیم.
اعدام زندانیان در دهه شصت گسترده نبود؟ الان میدونی تعدادشون چندنفر بوده دقیقا؟ غیر از دروغی که رویترز ساخت و یه عددی رو انداخت دهن مردم، میدونی در سال ۹۸ چندنفر کشته شدند؟

اخیرا عبارت گله گاو و معادلاتش رو زیاد می‌بینم. نمی‌دونم چقدرش تأثیر این کانال بوده. اما کاملا مشخصه فکر می‌کنند یه جور فحشه و درک سیستماتیک ازش ندارند. هر عدم شفافیتی لزوما از روی پنهانکاری نیست. خیلی وقت‌ها خلیفه همونقدری میدونه که شما می‌دونید. ولی نمی‌تونید اینو باور کنید. چون ذهن ایرانی‌تون فقط قالب امپراتور رو هضم می‌کنه، و امپراتورها همه‌چی رو تحت کنترل دارند، و بیشتر از مردم عادی می‌دونند.
عمده ادعای جریان مذهب‌ستیز مدرن اینه که مذهب انسان رو به کارهای بد وادار می‌کند.
اما بیشتر مذهبی‌ها کارهای بدی که همه می‌دونند مختص تحریکات مذهبیه، انجام نمیدن. خیلی از مذهبی‌ها در تمام عمرشون صرفا یک جوجه بی‌آزار باقی میمونند. اون افکتی که مذهب داره خیلی گسترده‌تر از صرفا شرور کردن آدم‌های معمولیه. برخلاف ایمان توحیدی، مذهب که همیشه محصول آخوند بوده، انسان‌ها رو کسشر بار میاره. متأسفم ولی این شامل نزدیکان و عزیزان خودتون هم میشه. آدم کسشر ممکنه کار خشن خاصی انجام نده، و شاید اصلا کاری انجام نده، اما کسشر بودنش دیر یا زود مشخص خواهد شد. کافیه بش بگی فلانی سگ خریده و ماهی ایکس دلار خرج غذا و دوا درمانش می‌کنه. بلافاصله خواهد گفت بعضی‌ها لنگ یک دوم ایکس هستند تا بچه‌شون رو ببرند دکتر، بعضی‌ها هم میدن سگ بخوره. و فردا بش بگی فلانی ایکس دلار داده و با هواپیما رفته به زیارت فلان معصوم. بلافاصله خواهد گفت: عه چه خوب، خدا قسمت شما هم بکنه! کل این کنتراست یعنی این یک آدم کسشر است، و هیچ تبصره و زیرنویس و توضیح اضافه‌ای نداره. و تحت تعلیمات مذهبی چنین کسشر بار اومده. این آدم‌های کسشر قصص انبیاء رو از حفظند، اما هیچوقت نمی‌فهمند که درباره توضیح کسشر بودن اون‌هاست. در داستان‌های موسی، خدا این پیامبر را بابت اینکه یک جا احتمال داد به یک حیوان برتری داره توبیخ میکنه‌‌. چون موسی قراره آدم‌هایی رو تربیت کنه، که با آدم‌هایی که آخوند تربیت می‌کنه زمین تا آسمان فرق دارند. پس باید توبیخ بشه.

در قید و بند عناوین نباشید. به خدا اعتقاد داری یا نداری، یک سوال عنوانیه. شما یا آدم کسشری هستید یا نیستید. یا دنبال آدم‌های کسشر هستید یا نیستید. یا سعی میکنید از آدم‌های کسشر دوری کنید، یا سعی نمی‌کنید. این سوال عنوانی نیست، کلیدیه.
پنجره شکسته یک اثر ثابت ایجاد می‌کنه که دائم جلوی چشم بقیه‌ست. اینکه مشتری یه بسته قهوه آماده بذاره جیبش و بره، چیزی نیست که ثابت باشه و همه ببینند. یک لحظه‌ست، و عده کمی می‌بینند.
اینکه دائم در فضای جامعه القاء بشه که «پولدارهامون که این شرکت‌های بزرگ رو اداره می‌کنند انقدر پولدارن که هرچقدر بتیغیم ازشون انگار از خرس یه مو کندیم» خیلی در ریختن قبح دله‌دزدی موثرتره، تا اثرپذیری یک شهروند عادی از بقیه دله‌دزدها.‌ یعنی جرئتی که برای دزدی به فرد داده شده، بیرون فروشگاه بش داده شده، نه داخل فروشگاه که دیده باشه یه نفر راحت برداشت برد پس منم بردارم.
در سیستم‌های باز هیچ‌چیز ثابت نمی‌مونه‌. کارهای غلط، سیاست‌های غلط، قوانین غلط، سیستم رو مجبور می‌کنه تغییر رویه بده. دموکرات‌های آمریکا نسبت به جرم بی‌تفاوت بودند، و حالا دارند می‌بینند که آسیایی‌تبارهای نیویورک چپ رو رها کرده و متمایل به راست شده‌اند. مشابهش در سانفرانسیسکو هم داره رخ میده. اگر این شکل یک موج به خودش بگیره، خود همین دموکرات‌ها سر هر خیابون یه ماشین گشت خواهند گذاشت.
احادیثی که درباره قیام مهدی از پیامبر نقل شده جنسی داره که انگار از یک پیامبر دیگه نقل شده‌اند. محمدی که درباره سیاست و هدایت جامعه، زمینی و واقع‌گراست، ناگهان درباره قیام مهدی وارد تخیلات و آرمان‌گرایی امپریال میشه. محمدی که دنبال فرار از خود کانسپت حکومته، ناگهان در مورد مهدی شیفته حکمرانی میشه. دلیلش خیلی ساده‌ست: تمام اون احادیث مهدوی رو دستگاه‌های حکومتی ساختند، نه محمد.
در مسیحیت، که محمد قصد احیاء و پس گرفتنش از آخوندها رو داشت، حکومت حق و حکومت باطل نداریم. حکومت عدل و حکومت ظلم نداریم. بلکه خود حکومت باطل است، و خود حکومت، ظلم است. پروژه‌ای که محمد شروع کرد و علی قول داد ادامه‌ش بده، شکست خورد. و این امپراتوری بود که تعیین کرد اسلام چیست. و امپراتوری نمیاد بگه خود حکومت، باطل است. اومد گفت یه سری حکومت‌های باطل داریم، و یه سری حکومت‌های حق. که مهدی میاد یه پرفکتش رو ایجاد می‌کنه.
پدرسوختگی هوشمندانه‌ای بود. اگه اینطور جا بندازی که محمد حکومت نواده خودش در آخرالزمان رو حکومت حق می‌پنداشت، داری اینطور جا میندازی که محمد به حق بودن حکومت قائل بود، فقط با این مسئله مشکل زمانی داشت. برای امپراتوری قسمت اولش کافی بود. همینکه محمد قبول داشته که حکومت می‌تواند حق باشد، برای طراحی اسلامی که باش حکومت کنند کافی بود.
برای همینه که از هر ده روایت ظهور، نه تاش درباره شکل حکومته. در حالی که باید برعکس می‌بود. مردمی که از حکومت‌ها زخم خورده‌اند، از منجی انتظار دارند از خود حکومت نجات‌شون بده. بنابراین دنیایی که در اون مهدی، سروری می‌کنه باید دنیای عاری از حکومت‌ باشه، نه دنیایی با یک حکومت شکست‌ناپذیر! اگه یک آدم گشنه درباره کاخی که مملو از غذاست فانتزی بسازه، در اون فانتزی خودش رو در حالتی مجسم می‌کنه که هیچ کس بالاسرش نیست تا لقمه‌ش رو بشماره، نه در حالتی که یک دستگاه عریض و طویل تعیین کنه باید چقدر بخوره.
در گذشته وقتی اسم مهدی می‌اومد، مذهبی‌ها کف دستشون رو میذاشتن روی سرشون. امروز با احترام نظامی به مهدی احترام میذارن. حتی از کودکان هم میخوان همینکارو بکنند. به مهدی که اباصالح خطاب می‌شد هم میگن فرمانده! همه این‌ها در این جهته که القاء بشه شما در ظهور قرار است نسخه گنده‌تر همین جمهوری اسلامی رو داشته باشید. نه اینکه از شر حکومت خلاص بشید.
این فقط امپراتوریه که یک فانتزی رو میتونه به عکس خودش تبدیل کنه. چون توتالیتر میخواد صاحب حتی فانتزی‌های مردم باشه. و فانتزی‌ای که توسط حکومت تصاحب شد، توسط حکومت بازسازی میشه. و معماری حکومت برای بازسازی چه خواهد بود غیر از بازتولید هیکل خودش؟

ضدحمله تو به فانتزی حکومتی نباید تدریس فیزیک باشه، که هزار و دویست سال زنده ماندن یک مرد ممکن نیست و فلان و بهمان‌. ضدحمله تو باید آنارشیسم باشه.
Anarchonomy
احادیثی که درباره قیام مهدی از پیامبر نقل شده جنسی داره که انگار از یک پیامبر دیگه نقل شده‌اند. محمدی که درباره سیاست و هدایت جامعه، زمینی و واقع‌گراست، ناگهان درباره قیام مهدی وارد تخیلات و آرمان‌گرایی امپریال میشه. محمدی که دنبال فرار از خود کانسپت حکومته،…
خیر، من بچه آخوند نیستم.
مردم چهارده قرن پیش نمی‌دونستند آنارشیسم چیه، چون حکومت مدرن رو ندیده بودند. همونطور که نمی‌دونستند آتئیسم چیه، چون زندگی مدرن رو ندیده بودند. اون‌ها مردان قبیله بودند، و ازینکه آقابالاسر داشته باشند خوششون نمی‌اومد. برخلاف دروغی که پناهیان میگه مردم به علی نمی‌گفتند تو سیاست بلدی نیستی. بش می‌گفتن تو قصد حکومت کردن نداری.
وزن فرهنگی امپراتوری ایران بقدری بالا بود که قبیله‌گرای بدوی در برابرش هیچ شانسی نداشت، و خیلی زود سیستم حکمرانی اون‌ امپراتوری قالب اسلامی پیدا کرد. اسلامی که الان در برابر شماست، اسلام محمد نیست‌. ایران اسلام محمد رو ذبح کرد و خودش رو به جاش گذاشت. شما با محصول ایران طرفید.