ژست مخالفت با رژیم چنج در کشورها، از حب علی نبود. از بغض معاویه بود. ماسک اخلاق و دلواپسی برای مردم جنگزده جهانسوم به صورتشون میزدند، اما در اصل با اینکه آمریکا چنجکننده رژیمها باشه مشکل داشتند، نه اصل چنج. سندش هم اینکه آمریکا سیاست رژیم چنج رو گذاشت کنار، و اونها هم سر و صداشون علیه رژیم چنج رو گذاشتن کنار و دیگه مخالفتی باش ندارند. یعنی اگر روسیه و چین دست به رژیم چنج بزنند، مخالفتی ندارند. حمله به اوکراین عملا یک عملیات نظامی برای رژیم چنج بود. برای همین «فتح کیف در سه روز» به عنوان هدف تعیین شد. و برای همین برای پوتین مهم نیست استانهای روسنشین با خاک یکسان بشن، چون روسزبانهای اون مناطق از اولش اهمیتی نداشتند. تنها چیزی که اهمیت داشت، تغییر رژیم کیف بود. نه تنها مخالفان دو آتشه رژیم چنج، در برابر این شرارت، ماسک اخلاقیشون افتاد، بلکه وکیل مدافع شیطان هم شدند و به آمریکا ایراد میگیرند که چرا اسلحه ارسال میکنی؟ بذار روسیه کارشو بکنه!
هرچند چین به عنوان قدرتی که غیر از پول برای هیچچیز ارزش قائل نیست، در سیاست خارجی اهل توسعهطلبی نیست و خودش رو قاطی دعواها نمیکنه، رژیم چنج در کشورهای ضعیف رو به روش دیگهای دنبال میکنه. در رژیم چنج چینی، نه گلولهای شلیک میشه نه دیپلماتها کار خاصی انجام میدن. فقط قراردادهای تجاری به نحوی منعقد میشه که در رقابتهای سیاسی، دزدترین و فاسدترین و شارلاتانترین بازیگران اون کشور شانس بقا داشته باشند. در این مدل هرچند پرچم و سرود ملی و قانون اساسی اون کشور تغییر نمیکنه، اما مردم میبینند این حکومت اون حکومتی که بش رأی داده بودند نیست.
رژیم چنج آمریکایی، اغلب به شکل غلط انجام میشد. چون جانوران آکادمیک وزارت خارجه و کاخسفید، همیشه دچار توهم دانایی بودند. که بعدتر و وسط مخمصه مشخص میشد نادان بودهاند. اما در ماهیت این چنج، این خصلت جاسازی شده بود که ملتی که تحت جراحی قرار میگیره، بعدا بتونه پاشه راه بره. در رژیم چنج روسی و چینی، هدف اینه که ملت تحت جراحی، قطعا فلج بشه. به این معنی که مردم اون کشور دیگه نتونند بحرانهای خودشون رو رفع کنند، و مشکلات سیستماتیکشون رو درمان کنند. وابستگی با معلولیت فرق داره. اینکه بتونی راه بری ولی وابسته باشی، یک معامله موقت با ابرقدرته. در کوتاهمدت قید بخشی از استقلالت رو میزنی، اما در دراز مدت که کشورت استحکام پیدا کرد، میتونی اون بخشی از استقلالت رو که داده بودی، پس بگیری. در واقع معامله با آمریکا، گرو گذاشتن استقلال بود. نه دفن کردنش. در رژیم چنج روسی و چینی، خود نخاع قطع میشه. تا اگه یه روز ورزیده هم شدی، روی ویلچر ورزیده باشی.
اونایی که با ماسک اخلاق و انساندوستی و صلحطلبی، با رژیم چنج آمریکایی مخالفت میکردند، ما رو ویلچری میخواستند، و به آرزوشون رسیدند.
هرچند چین به عنوان قدرتی که غیر از پول برای هیچچیز ارزش قائل نیست، در سیاست خارجی اهل توسعهطلبی نیست و خودش رو قاطی دعواها نمیکنه، رژیم چنج در کشورهای ضعیف رو به روش دیگهای دنبال میکنه. در رژیم چنج چینی، نه گلولهای شلیک میشه نه دیپلماتها کار خاصی انجام میدن. فقط قراردادهای تجاری به نحوی منعقد میشه که در رقابتهای سیاسی، دزدترین و فاسدترین و شارلاتانترین بازیگران اون کشور شانس بقا داشته باشند. در این مدل هرچند پرچم و سرود ملی و قانون اساسی اون کشور تغییر نمیکنه، اما مردم میبینند این حکومت اون حکومتی که بش رأی داده بودند نیست.
رژیم چنج آمریکایی، اغلب به شکل غلط انجام میشد. چون جانوران آکادمیک وزارت خارجه و کاخسفید، همیشه دچار توهم دانایی بودند. که بعدتر و وسط مخمصه مشخص میشد نادان بودهاند. اما در ماهیت این چنج، این خصلت جاسازی شده بود که ملتی که تحت جراحی قرار میگیره، بعدا بتونه پاشه راه بره. در رژیم چنج روسی و چینی، هدف اینه که ملت تحت جراحی، قطعا فلج بشه. به این معنی که مردم اون کشور دیگه نتونند بحرانهای خودشون رو رفع کنند، و مشکلات سیستماتیکشون رو درمان کنند. وابستگی با معلولیت فرق داره. اینکه بتونی راه بری ولی وابسته باشی، یک معامله موقت با ابرقدرته. در کوتاهمدت قید بخشی از استقلالت رو میزنی، اما در دراز مدت که کشورت استحکام پیدا کرد، میتونی اون بخشی از استقلالت رو که داده بودی، پس بگیری. در واقع معامله با آمریکا، گرو گذاشتن استقلال بود. نه دفن کردنش. در رژیم چنج روسی و چینی، خود نخاع قطع میشه. تا اگه یه روز ورزیده هم شدی، روی ویلچر ورزیده باشی.
اونایی که با ماسک اخلاق و انساندوستی و صلحطلبی، با رژیم چنج آمریکایی مخالفت میکردند، ما رو ویلچری میخواستند، و به آرزوشون رسیدند.
در اوج اعتراضات خیابانی وقتی مینوشتم تا ۲۰۶۰ اتفاقی در ایران نمیفته، پی در پی پیام میدادند فعلا چیزی ننویس! مردم رو ناامید نکن! انگار وسط تماشای یک سریال هستند، و ازونی که داره اسپویلش میکنه عصبانیاند.
امروز تعدادی ازونها از شدت یأس و خودباختگی، مثل نمد خیسی شدهاند که از دار چوبی آویخته شده و هرکس از کنارش رد بشه نمیتونه تخمین بزنه چقدر طول خواهد کشید تا خشک بشه.
چون به بضاعت خودشون و مردم دقت نمیکردند. سرعت تحولات خیلی بالاست. همین پنج سال پیش انقد دور و کهنه به نظر میرسه که انگار در یک دنیای دیگه بودیم. و همزمان همهچی کنده. این دو واقعیت موازی همدیگه هستند. و کنده چون بضاعت همه همینقدره. برای اینکه سرنخ این فقر بضاعتی رو پیدا کنی، باید ببینی مردم در چه بستری تربیت شدهاند. اونی که امروز سنگ هم از آسمان بباره اصرار داره که دخترش به مدرسه داعش بره، در همون مدارس داعش تربیت شده.
در مورد تربیت، یک سوء تفاهم وجود داره. تصور میکنند چون اون آدمی نشدند که خلافت شیعی مدنظر داشت، پس تربیت خوبی داشتهاند. اما این یک خیاله. بله پدر امروز، بچه که بود در دهه فجر روزنامه دیواری با عکس خمینی میساخت و ذوق میکرد که عنوان بهترین رو کسب کرده. خود من وسائل تزئینی میبردم مدرسه. اینکه امروز یک آدم متفاوته و از حکومت آخوندی خوشش نمیاد، معنیش این نیست که درست تربیت شده. معنیش فقط اینه که آخوند انقدر بیعرضه و بیکفایت بود که حتی با داشتن تمام امکاناتی که یک حکومت توتالیتر میتونست داشته باشه، نتونست پروپاگاندای موفقی داشته باشه. این واقعیت، جداست از یک واقعیت دیگه که دوازده بعلاوه چهار سال از عمر دانشآموز به باد رفت.
تو طبیعت، کلاس تدریس بقا نداریم. تربیت با فراهم کردن فرصتهایی برای مواجه شدن با چالش انجام میگیره. توله خرس در معرض چالش پیدا کردن غذا در سرما قرار میگیره، که میفهمه خرس بودن چیست. توله انسان هم اگه در معرض چالشهای فکری نباشه، توله باقی میمونه. اگه مغزت شل مونده باشه، هیچ مقداری از آنلاین بودن و ویکینوردی نجاتت نمیده. و ورزیده کردن مغزت یک دورهای داره. هرچند روز تعطیل نداره، اما وقت خودش رو داره. و وقتش همون دوازده سال بعلاوه چهار بود، که داعش شیعی با بیهودگی و پوچی محض از بچهها گرفت. و همون بچهها امروز پدر و مادر شدن. و نتیجه بضاعتشون رو داریم میبینیم.
این سوء تفاهم در نسل جدید هم وجود داره. پس زدن نظام پدرسالار عظمتطلب گذشتهپرست، توسط نسل نوجوان زندگیسالار لذتطلب آیندهگرا، یک واکنش طبیعی به تضاد لایف استایلهاست. نه نتیجه ذهنهای تربیتیافته. تلف شدن وقتی که باید صرف «در معرض بودن» میشد، همچنان ادامه داره. بازتولید مغزهایی که دارند شل رشد میکنند، همچنان ادامه داره. دخترهایی که دوست پسرشون بدون اینکه سوالی از خودش بپرسه فرم استخدام سپاه رو پر میکرد و بدین مناسبت به آینده مشترکشون امیدوار میشدند و همزمان از گشت ارشاد مینالیدند رو از همین نسل به اصطلاح «آگاه» و «چشم و گوش باز» دیدیم. ازونجایی که یک شناخت نتفلیکسی از محیط زندگیشون دارند، دختر آمریکایی که دوستپسرش تفنگدار دریایی ارتش آمریکاست رو دیدهاند و اون تصاویر اینطور در ذهنشون ترجمه شده که اینجا هم با همون مناسبات طرفیم، فقط کمی همهچیز دهاتیتر است و لباس استتار آمریکاییها قشنگتره. مطلقا درکی ندارند که در چه باکسی قرار گرفتهاند، و چرا این یک باکس خاص است.
تا وقتی بضاعت مسافران اتوبوس دره مرگ پایینه، فقط این قلوه سنگهای مسیر سقوط هستند که میتونند اتوبوس رو متوقف یا منحرف کنند. بنابراین سرنوشت مسافران، به عوارض طبیعی خارج از باکس اتوبوس وابسته خواهد بود.
امروز تعدادی ازونها از شدت یأس و خودباختگی، مثل نمد خیسی شدهاند که از دار چوبی آویخته شده و هرکس از کنارش رد بشه نمیتونه تخمین بزنه چقدر طول خواهد کشید تا خشک بشه.
چون به بضاعت خودشون و مردم دقت نمیکردند. سرعت تحولات خیلی بالاست. همین پنج سال پیش انقد دور و کهنه به نظر میرسه که انگار در یک دنیای دیگه بودیم. و همزمان همهچی کنده. این دو واقعیت موازی همدیگه هستند. و کنده چون بضاعت همه همینقدره. برای اینکه سرنخ این فقر بضاعتی رو پیدا کنی، باید ببینی مردم در چه بستری تربیت شدهاند. اونی که امروز سنگ هم از آسمان بباره اصرار داره که دخترش به مدرسه داعش بره، در همون مدارس داعش تربیت شده.
در مورد تربیت، یک سوء تفاهم وجود داره. تصور میکنند چون اون آدمی نشدند که خلافت شیعی مدنظر داشت، پس تربیت خوبی داشتهاند. اما این یک خیاله. بله پدر امروز، بچه که بود در دهه فجر روزنامه دیواری با عکس خمینی میساخت و ذوق میکرد که عنوان بهترین رو کسب کرده. خود من وسائل تزئینی میبردم مدرسه. اینکه امروز یک آدم متفاوته و از حکومت آخوندی خوشش نمیاد، معنیش این نیست که درست تربیت شده. معنیش فقط اینه که آخوند انقدر بیعرضه و بیکفایت بود که حتی با داشتن تمام امکاناتی که یک حکومت توتالیتر میتونست داشته باشه، نتونست پروپاگاندای موفقی داشته باشه. این واقعیت، جداست از یک واقعیت دیگه که دوازده بعلاوه چهار سال از عمر دانشآموز به باد رفت.
تو طبیعت، کلاس تدریس بقا نداریم. تربیت با فراهم کردن فرصتهایی برای مواجه شدن با چالش انجام میگیره. توله خرس در معرض چالش پیدا کردن غذا در سرما قرار میگیره، که میفهمه خرس بودن چیست. توله انسان هم اگه در معرض چالشهای فکری نباشه، توله باقی میمونه. اگه مغزت شل مونده باشه، هیچ مقداری از آنلاین بودن و ویکینوردی نجاتت نمیده. و ورزیده کردن مغزت یک دورهای داره. هرچند روز تعطیل نداره، اما وقت خودش رو داره. و وقتش همون دوازده سال بعلاوه چهار بود، که داعش شیعی با بیهودگی و پوچی محض از بچهها گرفت. و همون بچهها امروز پدر و مادر شدن. و نتیجه بضاعتشون رو داریم میبینیم.
این سوء تفاهم در نسل جدید هم وجود داره. پس زدن نظام پدرسالار عظمتطلب گذشتهپرست، توسط نسل نوجوان زندگیسالار لذتطلب آیندهگرا، یک واکنش طبیعی به تضاد لایف استایلهاست. نه نتیجه ذهنهای تربیتیافته. تلف شدن وقتی که باید صرف «در معرض بودن» میشد، همچنان ادامه داره. بازتولید مغزهایی که دارند شل رشد میکنند، همچنان ادامه داره. دخترهایی که دوست پسرشون بدون اینکه سوالی از خودش بپرسه فرم استخدام سپاه رو پر میکرد و بدین مناسبت به آینده مشترکشون امیدوار میشدند و همزمان از گشت ارشاد مینالیدند رو از همین نسل به اصطلاح «آگاه» و «چشم و گوش باز» دیدیم. ازونجایی که یک شناخت نتفلیکسی از محیط زندگیشون دارند، دختر آمریکایی که دوستپسرش تفنگدار دریایی ارتش آمریکاست رو دیدهاند و اون تصاویر اینطور در ذهنشون ترجمه شده که اینجا هم با همون مناسبات طرفیم، فقط کمی همهچیز دهاتیتر است و لباس استتار آمریکاییها قشنگتره. مطلقا درکی ندارند که در چه باکسی قرار گرفتهاند، و چرا این یک باکس خاص است.
تا وقتی بضاعت مسافران اتوبوس دره مرگ پایینه، فقط این قلوه سنگهای مسیر سقوط هستند که میتونند اتوبوس رو متوقف یا منحرف کنند. بنابراین سرنوشت مسافران، به عوارض طبیعی خارج از باکس اتوبوس وابسته خواهد بود.
Anarchonomy
در اوج اعتراضات خیابانی وقتی مینوشتم تا ۲۰۶۰ اتفاقی در ایران نمیفته، پی در پی پیام میدادند فعلا چیزی ننویس! مردم رو ناامید نکن! انگار وسط تماشای یک سریال هستند، و ازونی که داره اسپویلش میکنه عصبانیاند. امروز تعدادی ازونها از شدت یأس و خودباختگی، مثل نمد…
قلوه سنگهای مسیر سقوط با اینکه خارج از باکس اتوبوس هستند، کاملا بیربط به رفتار مسافرین نیستند. کلپس اجتماعی، بارش تگرگ نیست که ربطی به کاری که مردم دارند روی زمین انجام میدن نداشته باشه. «به حساب خود برسید قبل ازینکه به حساب شما برسند»، یک وجهه متریالیستی هم داره: اگه از پنجره زمانی که در اون میشه از کنترل محدودی که روی وقایع داری برای تغییر مسیر استفاده کرد، استفاده نکنی، و پنجره بسته بشه، وارد مرحلهای میشی که دیگه کنترل حداقلی هم نخواهید داشت. به حساب خود برسید، یعنی ازون پنجره استفاده کنید. عوارض طبیعی مسیر سقوط، خارج از کنترل مسافران هستند، و میتونند رندوم باشند. اما این به این معنی نیست که از بازیگران منفصلند. که یعنی تگرگ نیستند. پنجره خاصی که در ایران استفاده نشه، در اینجا با عواقبی همراهه، و در جامعهای دیگه با عواقبی متفاوت. وقتکشی با فحاشی به غرب در آفریقای جنوبی، نتایجی مشابه با وقتکشی با فحاشی به غرب، در خود غرب، نداره.
نتیجه این وقتکشی در آفریقای جنوبی این بود که امروز این کشور در آستانه فروپاشی تمدنیه. دزدی از ریل راهآهن ابعادی پیدا کرده که بعضی از خطوط غیرقابل استفاده شده، و روی خط، حلبیآباد شکل گرفته! هیچکس به وضع جادهها نگاه نمیکنه، و قطعی برق عادی شده. زمانی رو که باید صرف عیبیابی فرهنگ خودشون میکردند، صرف روضهخوانی علیه استعمار کردند. هنوز وقتی سناتورشون تو فضای پابلیک مقامات غربی رو مورد نیش و کنایه قرار بده، موهای ملیگراییشون سیخ میشه. و آفریقای جنوبی جزء سرحال ترین کشورهای این قارهست. در کامرون، کافیه یک بچه پانزده ساله جواب سوال یک سرباز رو درست نده، تا تیر خلاص دریافت کنه. و این قربانیان روستایی و دورافتاده، حتی در آمارهای سازمان ملل هم نمیان. و اگه میاومدن هم فرقی نداشت، چون تهیه «نقشه خشونت» هیچ کارایی نداره وقتی یک ملت توان و عرضه حاکم کردن قانون رو نداره.
عدم آگاهی ازین واقعیت که درهای که ما در اون افتادیم، درهای مختص به ماست، باعث دستکم گرفتن چالههای عمیق پیش رو شده. ازونجایی که تصور میکنند همه عوارض کلپس، باید کپی همدیگه باشند، از شابلون مقایسه برای رتبهبندی وضعیت استفاده میکنند: تیراندازی در ریودوژانیرو خیلی بیشتر از کرج است، پس ما با فروپاشی خیلی فاصله داریم! در آفریقای جنوبی ریلدزدی متداول است ولی اینجا انجام نشده، پس با فروپاشی خیلی فاصله داریم، یا «ازین پیچ هم عبور خواهیم کرد». غافل ازینکه به گای داگ خواهند رفت و عبور خواهند کرد. عبور، چیزیه که باید زوماوت کنی تا تمامیت تصویرش رو ببینی. اوکراین هم از دوره استالین عبور کرد، اما دیگه هیچوقت کشور قبل از استالین نشد.
نتیجه این وقتکشی در آفریقای جنوبی این بود که امروز این کشور در آستانه فروپاشی تمدنیه. دزدی از ریل راهآهن ابعادی پیدا کرده که بعضی از خطوط غیرقابل استفاده شده، و روی خط، حلبیآباد شکل گرفته! هیچکس به وضع جادهها نگاه نمیکنه، و قطعی برق عادی شده. زمانی رو که باید صرف عیبیابی فرهنگ خودشون میکردند، صرف روضهخوانی علیه استعمار کردند. هنوز وقتی سناتورشون تو فضای پابلیک مقامات غربی رو مورد نیش و کنایه قرار بده، موهای ملیگراییشون سیخ میشه. و آفریقای جنوبی جزء سرحال ترین کشورهای این قارهست. در کامرون، کافیه یک بچه پانزده ساله جواب سوال یک سرباز رو درست نده، تا تیر خلاص دریافت کنه. و این قربانیان روستایی و دورافتاده، حتی در آمارهای سازمان ملل هم نمیان. و اگه میاومدن هم فرقی نداشت، چون تهیه «نقشه خشونت» هیچ کارایی نداره وقتی یک ملت توان و عرضه حاکم کردن قانون رو نداره.
عدم آگاهی ازین واقعیت که درهای که ما در اون افتادیم، درهای مختص به ماست، باعث دستکم گرفتن چالههای عمیق پیش رو شده. ازونجایی که تصور میکنند همه عوارض کلپس، باید کپی همدیگه باشند، از شابلون مقایسه برای رتبهبندی وضعیت استفاده میکنند: تیراندازی در ریودوژانیرو خیلی بیشتر از کرج است، پس ما با فروپاشی خیلی فاصله داریم! در آفریقای جنوبی ریلدزدی متداول است ولی اینجا انجام نشده، پس با فروپاشی خیلی فاصله داریم، یا «ازین پیچ هم عبور خواهیم کرد». غافل ازینکه به گای داگ خواهند رفت و عبور خواهند کرد. عبور، چیزیه که باید زوماوت کنی تا تمامیت تصویرش رو ببینی. اوکراین هم از دوره استالین عبور کرد، اما دیگه هیچوقت کشور قبل از استالین نشد.
Anarchonomy
قلوه سنگهای مسیر سقوط با اینکه خارج از باکس اتوبوس هستند، کاملا بیربط به رفتار مسافرین نیستند. کلپس اجتماعی، بارش تگرگ نیست که ربطی به کاری که مردم دارند روی زمین انجام میدن نداشته باشه. «به حساب خود برسید قبل ازینکه به حساب شما برسند»، یک وجهه متریالیستی…
اینکه مردم عادی نمیتونند چریک باشند، حرف غلطی نیست. چریکها همیشه اقلیتی از جامعه هستند، که جایگاهی که در اون قرار گرفتهاند مدیون دارایی و یا فقدانش بوده. چریک، چریک شده چون دارایی نظامی «دارد»، و گاهی چون چیزی برای از دست دادن «ندارد». بیشتر مردم در این چارچوب قرار نمیگیرند.
اما این حرف فعلا به عنوان یک مغلطه استفاده میشه. چون ما هنوز به مرحلهای که جامعه توان زایش یک اقلیت مبارز که تا تهش برود رو داشته باشه، نرسیدیم. در حال حاضر، به عنوان هدف حداقلی، انتظار میره عموم مردم یک نوت رو بنوازند. و حتی همین هم محقق نشده. در جامعه نسبتا متکثر امروزی، هرکسی ساز خودش رو میزنه. اما اینطور نیست که جامعه متکثر نتونه یک نوت واحد رو بزنه. اینکه تا الان موفق نشدهایم، به دلیل متکثر بودنمون نیست. به این دلیله که هرکس نوتی که مربوط به الان ایران نیست رو برداشته آورده روی سن و گذاشته جلوی خودش. به عنوان فقط یک نمونه، نوت مبارزه طبقاتی و جنبش کارگری، مربوط به الان ایران نیست.
در فروپاشی یک گرداب ایجاد میشه:
۱- حکومت در غیاب نهادهای مدنی مردمی که زیادهخواهیش رو مهار کنند، با خیال راحت بالهای خودش رو انقدر باز میکنه تا سایهش تمام ابعاد زندگی رو بپوشونه.
۲- عدم نیاز به پاسخگویی، رگولاتوری سازمانی رو از پیکر حکومت بیرون میکشه. و سازمانی که نتونه خودش رو رگولیت کنه، به رشد سلولی سرطانی مبتلا میشه.
۳- سلولهای سرطانی به تمام دستگاهها و نهادها سرایت میکنند، و کار روتینشون رو مختل میکنند.
۴- حکومت با کوهی از کارهای مختلشده مواجه میشه.
۵- ازونجایی که نظام بروکراتیک از پس کارهای مختلشده برنمیاد، همهچیز به نظامیان واگذار میشه.
۶- میلیتاریسم نهادینهشده قواعد پادگانی رو به بیرون از پادگان میکشونه، و یکی از نتایجش بسط خدمت سربازی به همه اموراته.
این بسط همین الان اتفاق افتاده. سربازان وظیفه که در پادگانها رژه میرن فقط بخشی از نیروی وظیفه هستند. نیروی نظافت شهرداری که با روزی ۵ دلار دستمزد کار میکنه، و با تأخیر چهار ماهه و شش ماهه بش میدن، هم، سرباز است. چون حکومت نظامی به اینکه مجانی کار کنه، نیاز داره. دانشجوی پزشکی که با روزی ۷ دلار دستمزد کار میکنه، و شش ماه بعد بش میدن، هم، سرباز است. چون حکومت نظامی به اینکه بیماران رو ویزیت کنه، نیاز داره. و البته کم نیستند سربازان غیررسمی در خارج از پادگان، که حقوقشون کمتر از سرباز رژهرونده باشه.
در چنین فضایی، صحبت از جنبش کارگری و اداره شورایی، یک نوت نامربوطه. چون همه اون مباحث، که از دل تمدن غربی بیرون اومدند، مربوط به فضای نرمال هستند، که اساسا مفهومی به نام کارگر تعریف شده. در ایران الان، باید ابتدا سربازی اجباری رو لغو کرد، سپس به امر کار پرداخت. نوتی که مربوط به الان ایرانه، از بین بردن میلیتاریسمه.
اما این حرف فعلا به عنوان یک مغلطه استفاده میشه. چون ما هنوز به مرحلهای که جامعه توان زایش یک اقلیت مبارز که تا تهش برود رو داشته باشه، نرسیدیم. در حال حاضر، به عنوان هدف حداقلی، انتظار میره عموم مردم یک نوت رو بنوازند. و حتی همین هم محقق نشده. در جامعه نسبتا متکثر امروزی، هرکسی ساز خودش رو میزنه. اما اینطور نیست که جامعه متکثر نتونه یک نوت واحد رو بزنه. اینکه تا الان موفق نشدهایم، به دلیل متکثر بودنمون نیست. به این دلیله که هرکس نوتی که مربوط به الان ایران نیست رو برداشته آورده روی سن و گذاشته جلوی خودش. به عنوان فقط یک نمونه، نوت مبارزه طبقاتی و جنبش کارگری، مربوط به الان ایران نیست.
در فروپاشی یک گرداب ایجاد میشه:
۱- حکومت در غیاب نهادهای مدنی مردمی که زیادهخواهیش رو مهار کنند، با خیال راحت بالهای خودش رو انقدر باز میکنه تا سایهش تمام ابعاد زندگی رو بپوشونه.
۲- عدم نیاز به پاسخگویی، رگولاتوری سازمانی رو از پیکر حکومت بیرون میکشه. و سازمانی که نتونه خودش رو رگولیت کنه، به رشد سلولی سرطانی مبتلا میشه.
۳- سلولهای سرطانی به تمام دستگاهها و نهادها سرایت میکنند، و کار روتینشون رو مختل میکنند.
۴- حکومت با کوهی از کارهای مختلشده مواجه میشه.
۵- ازونجایی که نظام بروکراتیک از پس کارهای مختلشده برنمیاد، همهچیز به نظامیان واگذار میشه.
۶- میلیتاریسم نهادینهشده قواعد پادگانی رو به بیرون از پادگان میکشونه، و یکی از نتایجش بسط خدمت سربازی به همه اموراته.
این بسط همین الان اتفاق افتاده. سربازان وظیفه که در پادگانها رژه میرن فقط بخشی از نیروی وظیفه هستند. نیروی نظافت شهرداری که با روزی ۵ دلار دستمزد کار میکنه، و با تأخیر چهار ماهه و شش ماهه بش میدن، هم، سرباز است. چون حکومت نظامی به اینکه مجانی کار کنه، نیاز داره. دانشجوی پزشکی که با روزی ۷ دلار دستمزد کار میکنه، و شش ماه بعد بش میدن، هم، سرباز است. چون حکومت نظامی به اینکه بیماران رو ویزیت کنه، نیاز داره. و البته کم نیستند سربازان غیررسمی در خارج از پادگان، که حقوقشون کمتر از سرباز رژهرونده باشه.
در چنین فضایی، صحبت از جنبش کارگری و اداره شورایی، یک نوت نامربوطه. چون همه اون مباحث، که از دل تمدن غربی بیرون اومدند، مربوط به فضای نرمال هستند، که اساسا مفهومی به نام کارگر تعریف شده. در ایران الان، باید ابتدا سربازی اجباری رو لغو کرد، سپس به امر کار پرداخت. نوتی که مربوط به الان ایرانه، از بین بردن میلیتاریسمه.
بالاخره «دخل و خرج ما در منطقه» نشون میده که بابت پیمان راهبردی با روسیه، اگه سوخو گیر حضرات نیاد، حداقل دانش شیمیایی باید بیاد.
Anarchonomy
قلوه سنگهای مسیر سقوط با اینکه خارج از باکس اتوبوس هستند، کاملا بیربط به رفتار مسافرین نیستند. کلپس اجتماعی، بارش تگرگ نیست که ربطی به کاری که مردم دارند روی زمین انجام میدن نداشته باشه. «به حساب خود برسید قبل ازینکه به حساب شما برسند»، یک وجهه متریالیستی…
فقط یک تفاوت مختصر وجود داره. سگ برای عبور ازون آبراه با مشقت مواجه میشه، اما غریزهش برای هضم اون مشقت برنامهریزی داره.
انسان ناآگاهی که نمیدونه از چه چیزی قراره عبور کنه، بیبرنامهست.
انسان ناآگاهی که نمیدونه از چه چیزی قراره عبور کنه، بیبرنامهست.
پوچگرایی گروگانگیر، داره به گروگانها هم سرایت میکنه، و این روندی نیست که قابل پیشبینی نبوده باشه.
بضاعت تربیتی کسانی که خودشون توسط سیستم آموزشی داعش، و والدینی ضعیف در همه ابعاد، رشد کردهاند، در همین حده که در بهترین حالت به وضعیت آینه دربیان. اگه خشم دریافت میکنه، خشم پس بده (که با خشونت مشروع فرق داره)، و اگه پوچی دریافت کرد، پوچی پس بده.
کل آموزههای ادیان ابراهیمی، درباره اینه که باید فراتر از یک رفلکتدهنده باشی. یونس توسط نهنگ بلعیده شد، فقط به این دلیل که از دهنش پرید «گور بابای همهتون».
بضاعت تربیتی کسانی که خودشون توسط سیستم آموزشی داعش، و والدینی ضعیف در همه ابعاد، رشد کردهاند، در همین حده که در بهترین حالت به وضعیت آینه دربیان. اگه خشم دریافت میکنه، خشم پس بده (که با خشونت مشروع فرق داره)، و اگه پوچی دریافت کرد، پوچی پس بده.
کل آموزههای ادیان ابراهیمی، درباره اینه که باید فراتر از یک رفلکتدهنده باشی. یونس توسط نهنگ بلعیده شد، فقط به این دلیل که از دهنش پرید «گور بابای همهتون».
Anarchonomy
گفته بودم عطش ایرانی برای زرنگ بودن باعث شده به شدت پخمه باشه.
این انزجار توام با یأس شما از چیزهایی که ازین مردم میبینید، دقیقا برای روشنفکران بلوک شرق هم پیش آمده بود. بعضیهاشون دربارهش نوشتند، و بعضیهاشون خیلی دربارهش ننوشتند. در ادبیات دوران شوروی، نقد عوام خیلی کمرنگتر از نقد قدرت بود. اگه هم کسی میخواست روی رفتار مردم عادی متمرکز بشه، انقدر فردیش میکرد که کار به فلسفه و عرفان میکشید. از نقد قدرت تا صحبت درباره ذات انسان، پرش یکبارهای اتفاق میفتاد و در فاصله بین این دو خلاء زیادی وجود داشت. و قابل انتظار هم بود. عملا در دنیا، کار جسورانه نقد عوام، بیشتر کار غربیها بود. چون در مورد نقد، جامعه امپراتورپرست، بین دو تیرک «امپراتور فعلی بد است»، و «انسان فعلی بد است»، در رفتآمده، و فراتر ازون نمیتونه تولید کنه. نقد عوام تا حد زیادی محصول پروتستانیسم اروپای غربی بود که کلیشه مذهبی که برای مردم فقط نقش گناهکاری رو قائل بود، کنار زد و مسئولیتهای مدنی بیشتری رو متوجه مردم عادی کرد.
اما روشنفکر بلوک شرق به اندازه شما حرص نمیخورد، چون میدید که مردمش بویایی خوبی دارند و میدونند رئیس چه کسیه و زیر درخت اشتباهی پارس نمیکنند. حتی همین الانش هم سرباز روس که از شرایط جنگ شاکیه، به مافوقش شکایت نمیکنه. فیلم میگیره و مستقیما از شخص پوتین میخواد تا به مشکل رسیدگی کنه. البته در اینکه بفهمند پوتین یک روبل هم برای جونشون ارزش قائل نیست، احمقند. اما به شکل تاریخی رئیس رو درست تشخیص میدن. که البته این توسل همهکس به شخص رئیس، این فرهنگ جانبی رو هم ایجاد کرده که در سلسله مراتب، هر مسئولی در هر سطحی باشه جواب بقیه رو با «به من چه برو به رئیس بگو» میده. که همین سهم بزرگی در فشلماندگی سیستم داره. اما از منظر روشنفکری که قراره از بیرون به وضعیت نگاه کنه، منظره از چیزی که ما میبینیم قابل تحملتر بوده و هست. ما در منظره خودمون، از همین هوش حداقلی هم بیبهرهایم. نیاز به تحقیقات تاریخی داره که به یک توضیح آکادمیک برسیم که چرا ایرانی در تشخیص اینکه کی به کیه، تا این حد ضعیفه. اگه در نامههای سرگشادهای که روسهای حاضر در جبهه خطاب به پوتین مینویسند، دقت کنید میبینید که سربازی که به اجبار اعزام شده و آموزشی ندیده و نمونه کامل عوامه، به زعم خودش به نکاتی درباره متد اعمال قدرت اشاره میکنه، که قاعدتا نباید چیزی دربارهش بدونه یا دغدغهش باشه. بعبارتی، آدم عادی با حفظ ادب و احترام میخواد به تزار یاد بده که تزار قابل اگر اینجا بود چنین و چنان میکرد. برای روس، قدرت یه گیمه که معتقده ملتش اون رو بلدند، و تزار فقط باید بیضه کافی برای اجرا کردنش رو داشته باشه.
ایرانی اصلا در این فضا نیست. ایرانی از سلطان توقع داره که به جای ملت بدونه این گیم چیست و چطور باید اجراش کرد. در واقع ایرانی فهم خود گیم رو هم به سلطان تفویض کرده. و در نتیجه خودش در حد آماتوری که هیچوقت حرفهای نمیشود باقی مونده. این صحنههای آماتوری که در تلویزیون میبینید، در بین جوامع مشابه ایران، تقریبا نظیر نداره. حتی در چین که تظاهرات اعتراضی در نود و نه درصد موارد متوجه کاستیهای بروکراتیکه، اگه اعتراضی در قسمت اون یک درصد باقیمانده قرار بگیره، خیلی مستقیم رأس رهبری حزب رو هدف قرار میده، و برای همین با جدیت سرکوب میشه. وقتی شانگهای قرنطینه شد، همه از جمله بیسوادها با یقین میدونستند دستور کیه، و اون تعدادی که اعتراض کردند مستقیما همون یک نفر رو خطاب قرار دادند. با اینکه اصلا سیاسی نبودند، و تا دیروزش صرفا تعدادی آپارتماننشین گمنام محسوب میشدند.
مردم ایران از قلدرها طوری دفاع میکنند که انگار اصل قلدری ناموسشونه، اما از مناسباتش هیچ درکی ندارند. ایرانی در مورد قدرت، مثل توریستی رفتار میکنه که خودش رو به آب و آتش میزنه تا بلیت تور اهرام مصر رو گیر بیاره، و وقتی گیر آورد و موفق شد به مصر سفر کنه، ازینکه اونجا آفتاب انقدر خشن میتابه تعجب میکنه، و بعدا معلوم میشه که فکر میکرده اهرام یه جایی وسط باغ هستند.
این سپردن همهچیز به سلطان انقدر جامع و همهجانبهست، که آماتوریسم یک حالت گیجی مضحک رو در اونها بوجود آورده. مثل کسی که میخواد خونه بسازه و همهچیز رو به آرشیتکت سپرده و چنان از روش کار اون آرشیتکت بیخبره که وقتی آخرای کار برای بازدید به ساختمان مراجعه میکنه، درها رو اشتباهی باز میکنه. در اتاق رو با در توالت اشتباه میگیره، و گاراژ رو با کتابخانه. چه وقتی که همهچیز رو به رضاخان سپرد اینطور بود، و چه وقتی همهچیز رو به خمینی سپرد.
اما روشنفکر بلوک شرق به اندازه شما حرص نمیخورد، چون میدید که مردمش بویایی خوبی دارند و میدونند رئیس چه کسیه و زیر درخت اشتباهی پارس نمیکنند. حتی همین الانش هم سرباز روس که از شرایط جنگ شاکیه، به مافوقش شکایت نمیکنه. فیلم میگیره و مستقیما از شخص پوتین میخواد تا به مشکل رسیدگی کنه. البته در اینکه بفهمند پوتین یک روبل هم برای جونشون ارزش قائل نیست، احمقند. اما به شکل تاریخی رئیس رو درست تشخیص میدن. که البته این توسل همهکس به شخص رئیس، این فرهنگ جانبی رو هم ایجاد کرده که در سلسله مراتب، هر مسئولی در هر سطحی باشه جواب بقیه رو با «به من چه برو به رئیس بگو» میده. که همین سهم بزرگی در فشلماندگی سیستم داره. اما از منظر روشنفکری که قراره از بیرون به وضعیت نگاه کنه، منظره از چیزی که ما میبینیم قابل تحملتر بوده و هست. ما در منظره خودمون، از همین هوش حداقلی هم بیبهرهایم. نیاز به تحقیقات تاریخی داره که به یک توضیح آکادمیک برسیم که چرا ایرانی در تشخیص اینکه کی به کیه، تا این حد ضعیفه. اگه در نامههای سرگشادهای که روسهای حاضر در جبهه خطاب به پوتین مینویسند، دقت کنید میبینید که سربازی که به اجبار اعزام شده و آموزشی ندیده و نمونه کامل عوامه، به زعم خودش به نکاتی درباره متد اعمال قدرت اشاره میکنه، که قاعدتا نباید چیزی دربارهش بدونه یا دغدغهش باشه. بعبارتی، آدم عادی با حفظ ادب و احترام میخواد به تزار یاد بده که تزار قابل اگر اینجا بود چنین و چنان میکرد. برای روس، قدرت یه گیمه که معتقده ملتش اون رو بلدند، و تزار فقط باید بیضه کافی برای اجرا کردنش رو داشته باشه.
ایرانی اصلا در این فضا نیست. ایرانی از سلطان توقع داره که به جای ملت بدونه این گیم چیست و چطور باید اجراش کرد. در واقع ایرانی فهم خود گیم رو هم به سلطان تفویض کرده. و در نتیجه خودش در حد آماتوری که هیچوقت حرفهای نمیشود باقی مونده. این صحنههای آماتوری که در تلویزیون میبینید، در بین جوامع مشابه ایران، تقریبا نظیر نداره. حتی در چین که تظاهرات اعتراضی در نود و نه درصد موارد متوجه کاستیهای بروکراتیکه، اگه اعتراضی در قسمت اون یک درصد باقیمانده قرار بگیره، خیلی مستقیم رأس رهبری حزب رو هدف قرار میده، و برای همین با جدیت سرکوب میشه. وقتی شانگهای قرنطینه شد، همه از جمله بیسوادها با یقین میدونستند دستور کیه، و اون تعدادی که اعتراض کردند مستقیما همون یک نفر رو خطاب قرار دادند. با اینکه اصلا سیاسی نبودند، و تا دیروزش صرفا تعدادی آپارتماننشین گمنام محسوب میشدند.
مردم ایران از قلدرها طوری دفاع میکنند که انگار اصل قلدری ناموسشونه، اما از مناسباتش هیچ درکی ندارند. ایرانی در مورد قدرت، مثل توریستی رفتار میکنه که خودش رو به آب و آتش میزنه تا بلیت تور اهرام مصر رو گیر بیاره، و وقتی گیر آورد و موفق شد به مصر سفر کنه، ازینکه اونجا آفتاب انقدر خشن میتابه تعجب میکنه، و بعدا معلوم میشه که فکر میکرده اهرام یه جایی وسط باغ هستند.
این سپردن همهچیز به سلطان انقدر جامع و همهجانبهست، که آماتوریسم یک حالت گیجی مضحک رو در اونها بوجود آورده. مثل کسی که میخواد خونه بسازه و همهچیز رو به آرشیتکت سپرده و چنان از روش کار اون آرشیتکت بیخبره که وقتی آخرای کار برای بازدید به ساختمان مراجعه میکنه، درها رو اشتباهی باز میکنه. در اتاق رو با در توالت اشتباه میگیره، و گاراژ رو با کتابخانه. چه وقتی که همهچیز رو به رضاخان سپرد اینطور بود، و چه وقتی همهچیز رو به خمینی سپرد.
باخموت یک هویت تاریخی درباره مقاومت داره و الانم به خاطر رقابتهایی که واگنر با وزارت دفاع داره، بیش از حد بولد شده، وگرنه مزیت استراتژیکش اونقدری که وانمود میکنند نیست. در واقع روسیه برای گرفتنش بیش از حد کشته و زخمی داد، که چون همه گوشت جلوی توپ هستند اهمیتی براشون نداره. آمریکاییها هم خیلی وقته که به اوکراینیها گفتن ول کنید این شهر رو. این اراده برای تا الان نگه داشتنش، یک اراده کاملا بومیه و از خارج دیکته نشده.
بنابراین نه، از دست رفتنش اتوماتیک منجر به از دست رفتن اوکراین نمیشه. مخصوصا اینکه روسها در نگه داشتن شهرهایی که قبلا گرفتن ضعیف عمل میکنند. این احمقها قرار بود باخموت رو در سالگرد جنگ تصاحب کنند و اونجا جشن بگیرند.
همچنان نظرم همونیه که قبلا نوشتم. باید بنا رو بر این گذاشت که جنگ فیزیکی رو نمیشه در برابر این اشرار برنده شد، اما باید حداکثر هزینه ممکن رو بشون وارد کرد، چون هزینهدار کردن شرارت یک وظیفه اخلاقیه.
بنابراین نه، از دست رفتنش اتوماتیک منجر به از دست رفتن اوکراین نمیشه. مخصوصا اینکه روسها در نگه داشتن شهرهایی که قبلا گرفتن ضعیف عمل میکنند. این احمقها قرار بود باخموت رو در سالگرد جنگ تصاحب کنند و اونجا جشن بگیرند.
همچنان نظرم همونیه که قبلا نوشتم. باید بنا رو بر این گذاشت که جنگ فیزیکی رو نمیشه در برابر این اشرار برنده شد، اما باید حداکثر هزینه ممکن رو بشون وارد کرد، چون هزینهدار کردن شرارت یک وظیفه اخلاقیه.
Anarchonomy
این انزجار توام با یأس شما از چیزهایی که ازین مردم میبینید، دقیقا برای روشنفکران بلوک شرق هم پیش آمده بود. بعضیهاشون دربارهش نوشتند، و بعضیهاشون خیلی دربارهش ننوشتند. در ادبیات دوران شوروی، نقد عوام خیلی کمرنگتر از نقد قدرت بود. اگه هم کسی میخواست روی…
اون دوست مسیحیت که پولدار نیست، در واقع پولداره. اگه از نگاه عوامانه به ثروت که پولداری رو در امکانات لاکشری میبینه عبور کنید، و عمیقتر بشید، کشف خواهید کرد که زندگی یک آمریکایی میانگین خیلی نعمتدارتر از همه بقیه مردم دنیاست. حتی خود آمریکاییها وقتی به اروپا سفر میکنند این اختلاف در وفور نعمت رو حس میکنند. مثلا تعجب میکنند که در شهرهای بزرگ اروپا هم باید ساعتها خیاباننوردی کنند تا جایی رو پیدا کنند که یک قرص برای گلودرد بدون نسخه بشون بده. در حالی که داروخانه زنجیرهای در شهر نقلی خودش در آمریکا هم، شعبه داره. (اینکه از لحاظ پزشکی این دسترسی خوبه یا نه، یه بحث دیگهست).
بیشتر ایرانیها مستقیم از چادر عشایر به دولت مدرن رسیدند و فرصت نشد زندگیای که هم شهری باشد هم مستقل باشد رو تجربه کنند، برای همین شناخت ذهنیشون از دولت یک موجودیه که باید همه کارهای زندگی شهری رو انجام دهد، و در قبالش حق دارد بر اریکه عظمت بنشیند. پدر خودم تو ادارات دولتی مودبتر از هرجای دیگه مینشست. انگار وارد یک بارگاه ملکوتی شده بود.
بیشتر ایرانیها مستقیم از چادر عشایر به دولت مدرن رسیدند و فرصت نشد زندگیای که هم شهری باشد هم مستقل باشد رو تجربه کنند، برای همین شناخت ذهنیشون از دولت یک موجودیه که باید همه کارهای زندگی شهری رو انجام دهد، و در قبالش حق دارد بر اریکه عظمت بنشیند. پدر خودم تو ادارات دولتی مودبتر از هرجای دیگه مینشست. انگار وارد یک بارگاه ملکوتی شده بود.
تقابل بامزهای شده. موش شهری در برابر فرمالیسم اسلامی، که به جای خدا، فرم اوریجینال شریعت رو پرستش میکنه، و باورمندانش دارند توبه میکنند از مدرنیته، که «کاش از اولش نمیذاشتیم زن انقدر پررو بشه که الان شرع اینطور به امر ناممکن تبدیل بشه»؛ فرمالیسم مدرنیته رو از غلاف درآورده، که نظیر لائیک همونه و به جای خود مدنیت، فرم مدنی رو به مقدسات خودش تبدیل کرده، و مدرسه رفتن هم بخشی از پکیج اون فرم مدنیه؛ و فکر میکنه اگه این فرم بشکنه، و دختر به مدرسه نره، برمیگردیم به دوران قاجار! همونطور که فرمالیست اسلامگرا فکر میکنه اگه الان جدیت مذهبی نشون نده، برمیگردیم به دوران ستارهپرستی!
غیر از مصرف پاپکورن و تماشای دعوای این جهال چه کاری میشه کرد؟
غیر از مصرف پاپکورن و تماشای دعوای این جهال چه کاری میشه کرد؟
جامعهشناسی کار آسونی نیست. ولی خیلیها فکر میکنند میتونند کارل مارکس دوم بشن. حتی با همه غلطانگاریهایی که داشت. مثل اینه که فکر کنی مهاجم رئال مادرید که نصف فرصتهاش رو گل نمیکنه بودن، آسونه. اونایی که در جامعهشناسی مستعدند، پیشبینیهایی میکنند، همونطور که مارکس کرد، اما هدفشون پیشگویی نیست. هدفشون اینه که توضیح بدن همهچیز دارد چطور کار میکند و مردم چه مرگشان است. سپس متکی به اون توضیحات، هر تحلیلی که درباره روندهای این طرز کارکرد انجام بدن، خود به خود به یک پیشبینی تبدیل میشه. اما هدف کسانی که فکر میکنند میشه راحت مهاجم رئالی که نصف فرصتهاش رو خراب میکند بود، خود پیشگوییه. و در نتیجه، در عمل همه فرصتهاشون رو خراب میکنند. و البته شجاعت اینکه اعتراف کنند جامعهشون رو نمیشناختند و هنوز نمیدونند همهچیز چطور کار میکنه، ندارند.
یکی دو سال پیش کسانی در آمریکا بودند که پیشبینی میکردند یکی دو سال بعد، که الان باشه، مردم با فهمیدن اینکه در مورد کرونا دروغ های زیادی تحویلشون داده شده، یک شورش و آشوب بزرگ علیه دولتها برپا خواهند کرد.
اما میبینیم که نشد، و مردم همون کشورها به زندگی عادی برگشتهاند و انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
جامعهشناسی نیاز به این داره که از حباب خودت بیرون بیایی، همونطور که مارکس بیرون اومد. و همزمان تحقیق کنی که همهچیز چطور کار میکنه، همونطور که مارکس تحقیق کرد کارخانه نساجی چطور کار میکنه. و این دقیقا کارهایی بود که این پیشگوها انجام ندادند. خودشون به صورت شبانهروزی پلیدانگاری دولت رو به عنوان سرگرمی فکری تبدیل کرده بودند، و چنان در این حباب اسیرند که فکر میکنند بقیه مردم هم چنین درگیری هایی دارند. همزمان درباره موضوعی که ازش صحبت میکردند تحقیق نکردند. نرفتند سراغ اینکه بفهمند صنعت دارو چطور کار میکند، مطالعه کلینیکی چطور کار میکند، و از همه مهمتر علم آمار رو یاد نگرفتند. بنابراین کل دریافتشون از تمام اتفاقات پیچیدهای که در یک پاندمی رخ داد این بود که بمباران فریب رخ داده!
البته اگه جامعه رو بشناسی این رو هم میدونی که این تیپ از افراد، همواره مخاطب خواهند داشت.
یکی دو سال پیش کسانی در آمریکا بودند که پیشبینی میکردند یکی دو سال بعد، که الان باشه، مردم با فهمیدن اینکه در مورد کرونا دروغ های زیادی تحویلشون داده شده، یک شورش و آشوب بزرگ علیه دولتها برپا خواهند کرد.
اما میبینیم که نشد، و مردم همون کشورها به زندگی عادی برگشتهاند و انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
جامعهشناسی نیاز به این داره که از حباب خودت بیرون بیایی، همونطور که مارکس بیرون اومد. و همزمان تحقیق کنی که همهچیز چطور کار میکنه، همونطور که مارکس تحقیق کرد کارخانه نساجی چطور کار میکنه. و این دقیقا کارهایی بود که این پیشگوها انجام ندادند. خودشون به صورت شبانهروزی پلیدانگاری دولت رو به عنوان سرگرمی فکری تبدیل کرده بودند، و چنان در این حباب اسیرند که فکر میکنند بقیه مردم هم چنین درگیری هایی دارند. همزمان درباره موضوعی که ازش صحبت میکردند تحقیق نکردند. نرفتند سراغ اینکه بفهمند صنعت دارو چطور کار میکند، مطالعه کلینیکی چطور کار میکند، و از همه مهمتر علم آمار رو یاد نگرفتند. بنابراین کل دریافتشون از تمام اتفاقات پیچیدهای که در یک پاندمی رخ داد این بود که بمباران فریب رخ داده!
البته اگه جامعه رو بشناسی این رو هم میدونی که این تیپ از افراد، همواره مخاطب خواهند داشت.
پیش میاد برای دفاع از خودت با چاقو کسی که بت حمله کرده رو زخمی کنی. ترس اینکه نکنه شر خیلی بزرگ بشه باعث میشه نیرویی که به چاقو وارد میکنی رو مهار کنی تا زخمی که میسازه خیلی عمیق نباشه. یه مدت بین بیمارستانها رفت آمد میکنه. اما دوباره میاد سراغت. اگه دفعه قبل تصادفی بت حمله کرده بود اندفعه با برنامه میاد سراغت. مجبور میشی خونهت رو بفروشی و نقل مکان کنی. و شاید به یک شهر دیگه مهاجرت کنی. اونجا به خودت میگی کاش اون روز چاقو رو بیشتر فرو کرده بودی، و تو جایی که گیر کرده بود میچرخوندیش. اما اون روز دیگه دیره.
یه روزی میاد که مردم ایران، یا تعدادی ازونها که اهل فعالیت بودند، به سال ۱۴۰۱ نگاه میکنند و با خودشون میگن کاش به جای اسپری و شعار، شاهرگ حکومت رو هدف قرار میدادیم، و چاقو رو میچرخوندیم. اما اون روز دیگه برای این فکر خیلی دیره.
یه روزی میاد که مردم ایران، یا تعدادی ازونها که اهل فعالیت بودند، به سال ۱۴۰۱ نگاه میکنند و با خودشون میگن کاش به جای اسپری و شعار، شاهرگ حکومت رو هدف قرار میدادیم، و چاقو رو میچرخوندیم. اما اون روز دیگه برای این فکر خیلی دیره.
در دوره کرونا نوشتم اعتماد جماعت ایرانی به دولت در زمینه مهار بیماری، اعتماد به دولت ایران نیست، اعتماد به دولتهای خارجیه. چون دولتهای خارجی کارهایی انجام میدادند، مثل تعطیلی شهرها، و سپس واکسیناسیون همگانی، نمونههای داخلی اون کارها رو جدی گرفتند، حتی اگه کاریکاتوری از آب در میاومد. و گرنه اینها همون مردمی هستند که دولت بشون گفت از یارانه نقدی انصراف بدید تا جای دیگه جبران کنیم، و یک نفرشون هم انصراف نداد، چون مطمئن بود که جای دیگه جبران نخواهد شد. اینکه به خاطر کرونا که کمترین ریسک رو برای کودکان داشت با طیب خاطر بچهشون رو به مدت دو سال از مدرسه بیرون کشیدن، و نگران نشدن که دخترها به دوره قاجار برگردند، اما الان جان میدهند که حتما بره مدرسه، حتی اگه هدف داعش قرار بگیره، به همین دلیله که اون موقع تعطیلی مدرسه یک سری مشابهات خارجی داشت، ولی الان نداره و یک مسئله کاملا ایرانیه.
جماعت ایرانی در پذیرفتن اینکه بخشی از جامعه جهانی نیست، مقاومتی نشون میده که شبیه قفل شدن دست یک میت به میله تخت بیمارستانه.
جماعت ایرانی در پذیرفتن اینکه بخشی از جامعه جهانی نیست، مقاومتی نشون میده که شبیه قفل شدن دست یک میت به میله تخت بیمارستانه.
My lord
ببخش که نتوانستم به کلی تو شوم.
جز به کلی تو شدن، هر تلاش دیگری بیهوده بود.
و ما را عادت داده بودند به تلاشهای بیهوده.
اما گناه فقط بر عهده خودم است.
هیچچیز باشکوهتر از تو نیست، و به هیچکس بهتر از تو نمیشود امید بست.
پس عاری نشدن از غیر تو، گناه بزرگی بود.
احساس میکنم در برابر تو، دهقان مستی بودم در برابر یک لرد نجیبزاده. دوست دارم که همیشه تو را لرد خود خطاب کنم، اما چه اهمیتی دارد یک دهقان مست ادب را رعایت کند وقتی میتواند عادت زبانیاش تلقی شود که حتی الکل از پس شکستنش برنیامده؟
اما کاش عادت زبانیام تلقی نکنی، چون هیچچیز مانع من نیست که هرروز به زبان بیاورم که بهترین اربابی هستی که میتوانستم داشته باشم. تو تنها دلیلی هستی که شیفتگیام از خودم، به اندازه آن لبهای از جام شراب سرپر که هنوز سرریز نشده، از نفرتم از خودم پیشی گرفته باشد.
با تو زندگی کردن تنها دلیل ترسیدنم برای تمام شدن زندگیام است، ذهن زیبای دوستداشتنیام.
ببخش که نتوانستم به کلی تو شوم.
جز به کلی تو شدن، هر تلاش دیگری بیهوده بود.
و ما را عادت داده بودند به تلاشهای بیهوده.
اما گناه فقط بر عهده خودم است.
هیچچیز باشکوهتر از تو نیست، و به هیچکس بهتر از تو نمیشود امید بست.
پس عاری نشدن از غیر تو، گناه بزرگی بود.
احساس میکنم در برابر تو، دهقان مستی بودم در برابر یک لرد نجیبزاده. دوست دارم که همیشه تو را لرد خود خطاب کنم، اما چه اهمیتی دارد یک دهقان مست ادب را رعایت کند وقتی میتواند عادت زبانیاش تلقی شود که حتی الکل از پس شکستنش برنیامده؟
اما کاش عادت زبانیام تلقی نکنی، چون هیچچیز مانع من نیست که هرروز به زبان بیاورم که بهترین اربابی هستی که میتوانستم داشته باشم. تو تنها دلیلی هستی که شیفتگیام از خودم، به اندازه آن لبهای از جام شراب سرپر که هنوز سرریز نشده، از نفرتم از خودم پیشی گرفته باشد.
با تو زندگی کردن تنها دلیل ترسیدنم برای تمام شدن زندگیام است، ذهن زیبای دوستداشتنیام.
مادرم در عمرش مناجات شعبانیه رو از مجتهدها بیشتر خونده. همونطور که از مجتهدها بیشتر روزه گرفته، چون برای اونها قرص دایمتیکون که براشون تجویز شده هم کافیه تا «به تشخیص پزشک» روزه نگیرند، اما این به آنتیبیوتیک میگفت روزه دارم، به روزه نمیگفت آنتیبیوتیک دارم. شیعه همیشه همینقدر بدبخت بود که از مرجع خودش سبقت میگرفت. فکر میکنم زیارت حضرت امیر در روز غدیر هم خیلی بیشتر از مراجع خونده باشه. و خیلی جاهای دیگه از مفاتیح. با اینکه هیچوقت معنیشون رو نمیدونست. اینکه انسان میتونه قسمت بزرگی از عمرش رو صرف کاری کنه که چیزی ازش نمیفهمه حیرتانگیزه. و البته ترحمبرانگیز. فکر کردن بش باعث میشه مثل پاندول بین حیرت و ترحم در حرکت قرار بگیری. یک بار بش گفتم اگه فقط ده درصد از اون قسمت از عمرت رو که صرف مفاتیحی که نمیفهمیش کردی، در اختیار من میذاشتی تا سواد فارسی و عربیت رو بیشتر کنم، امروز علاوه بر مفاتیح میتونستی هر کتابی که دلت خواست بخونی، اما همیشه گفتی حوصلم نمیاد، اعصابم نمیکشه. اما خیلی سریع یادم افتاد که همین رو یکی دیگه میتونه به خودم هم بگه، و همینقدر بین حیرت و ترحم رفتآمد کنه. اگه از وقتی هفده سالم بود هرروز فقط پانزده دقیقه صرف زبان انگلیسی، و پانزده دقیقه صرف زبان چینی، و پانزده دقیقه صرف زبان اسپانیایی کرده بودم، امروز میتونستم با نیمی از جمعیت جهان صحبت کنم بدون اینکه متوجه بشن یک خارجی هستم. اما همیشه حوصلهم نیومد، و اعصابم نکشید. البته دلیل سومی هم داشت. برخلاف نسل پنجاه و هفتی که خودشون رو سلیمان نبی میدیدند، در هفده سالگی فکر میکردم عاقبت کارم به خوابیدن در پارک ختم میشه، که البته هنوزم احتمالش هست، و در بیست سالگی برای اینکه کار به اونجا نکشه اقدام به متوقف کردن ضربان قلبم کردم که موفقیتآمیز نبود.
اگه آدمهای هفده هجده سالهای هستند که اینجارو میخونند باید این رو بدونند که به نصیحتم نیاز دارند و این نصیحت از یک کانتینر شمش طلا باارزشتر خواهد بود براشون اگه بش عمل کنند: به خودتون رحم نکنید. بهتره خودتون به خودتون رحم نکنید، تا بعدا شرایط زمان بتون رحم نکنه. هرجا حوصله کاری رو نداشتید که حوصله لازم داشت، دارید از خودتون میخواید که به خودتون رحم کنید. ولی نکنید. هرجا خودتون به خودتون گفت اعصاب ندارید، بش توجه نکنید. حتی اگه التماستون کرد بش رحم نکنید. و اصلا فکر نکنید که ممکنه زود بمیرید، با اینکه ممکنه زود بمیرید. اینجا دنیاییه که قهرمان المپیک تو سی سالگی سکته میکنه، و بیماری که دریچه قلبش مصنوعیه، دیابت داره، و یه کلیهش از کار افتاده کیک هشتاد و پنج سالگیش رو فوت میکنه. فرشته مرگ ترسناک نیست، سادیسته. همه میتونند این رو تأیید کنند، اما همه نمیتونند عمیقا هضمش کرده باشند. با فرض اینکه وقت زیاده، به خودتون رحم نکنید.
اگه آدمهای هفده هجده سالهای هستند که اینجارو میخونند باید این رو بدونند که به نصیحتم نیاز دارند و این نصیحت از یک کانتینر شمش طلا باارزشتر خواهد بود براشون اگه بش عمل کنند: به خودتون رحم نکنید. بهتره خودتون به خودتون رحم نکنید، تا بعدا شرایط زمان بتون رحم نکنه. هرجا حوصله کاری رو نداشتید که حوصله لازم داشت، دارید از خودتون میخواید که به خودتون رحم کنید. ولی نکنید. هرجا خودتون به خودتون گفت اعصاب ندارید، بش توجه نکنید. حتی اگه التماستون کرد بش رحم نکنید. و اصلا فکر نکنید که ممکنه زود بمیرید، با اینکه ممکنه زود بمیرید. اینجا دنیاییه که قهرمان المپیک تو سی سالگی سکته میکنه، و بیماری که دریچه قلبش مصنوعیه، دیابت داره، و یه کلیهش از کار افتاده کیک هشتاد و پنج سالگیش رو فوت میکنه. فرشته مرگ ترسناک نیست، سادیسته. همه میتونند این رو تأیید کنند، اما همه نمیتونند عمیقا هضمش کرده باشند. با فرض اینکه وقت زیاده، به خودتون رحم نکنید.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفته بودم فورد رو دارن یه عده آدم آلفا اداره میکنند. هنوز نشانههاش دیده میشه. حتی به مناسبت هشت مارس، یه نگاه آبجکتیو به نقش زنان در صنعت خودروسازی ارائه میکنند: اگه نبودن به اینجا نمیرسیدیم.
اعدام زندانیان در دهه شصت گسترده نبود؟ الان میدونی تعدادشون چندنفر بوده دقیقا؟ غیر از دروغی که رویترز ساخت و یه عددی رو انداخت دهن مردم، میدونی در سال ۹۸ چندنفر کشته شدند؟
اخیرا عبارت گله گاو و معادلاتش رو زیاد میبینم. نمیدونم چقدرش تأثیر این کانال بوده. اما کاملا مشخصه فکر میکنند یه جور فحشه و درک سیستماتیک ازش ندارند. هر عدم شفافیتی لزوما از روی پنهانکاری نیست. خیلی وقتها خلیفه همونقدری میدونه که شما میدونید. ولی نمیتونید اینو باور کنید. چون ذهن ایرانیتون فقط قالب امپراتور رو هضم میکنه، و امپراتورها همهچی رو تحت کنترل دارند، و بیشتر از مردم عادی میدونند.
اخیرا عبارت گله گاو و معادلاتش رو زیاد میبینم. نمیدونم چقدرش تأثیر این کانال بوده. اما کاملا مشخصه فکر میکنند یه جور فحشه و درک سیستماتیک ازش ندارند. هر عدم شفافیتی لزوما از روی پنهانکاری نیست. خیلی وقتها خلیفه همونقدری میدونه که شما میدونید. ولی نمیتونید اینو باور کنید. چون ذهن ایرانیتون فقط قالب امپراتور رو هضم میکنه، و امپراتورها همهچی رو تحت کنترل دارند، و بیشتر از مردم عادی میدونند.