Anarchonomy
مردم بلاد کفر هم مردمان جالبیاند. باشگاههاشون مختلطه، بعد به مردها میگن به اندام زنانی که با دستگاهها کار میکنن زل نزنید و سرتون به کار خودتون باشه! فِیر اناف.. ولی مگه فعل «سر در کار خود داشتن» برای خود زنان قابل انجام نیست؟ من اگه یک زن خوشاندام باشم…
اتفاقا برام قابل درکه. اما فقط سنسورهای غریزیم نیست که حساسه. سنسورهای خاورمیانهایم هم حساسه. اگه جایی کوچکترین رگهای از منطق خاورمیانهای ببینم، حتی اگه در ناف نیویورک باشه، ذهنم آلارم میزنه. «بم نگاه نکنند چون حس سنگینش آزارم میده»، از دل همون منطقی درمیاد که «لباس تنگ نپوشند چون چشمم میخوره به گناه میفتم!». دیدید این بازماندگان هولوکاست در آمریکا چطور به آمریکاییها هشدار میدن که مواظب باشید در ورطه فاشیسم نیفتید چون ما میدونیم آخرش کجاست و دیدیم آخرش کجاست؟ من از روده سگهای خاورمیانه عبور کرده هم این جایگاه رو دارم که به شهروند غربی هشدار بدم مواظب باش چه قاعدهای وضع میکنی.
Anarchonomy
اتفاقا برام قابل درکه. اما فقط سنسورهای غریزیم نیست که حساسه. سنسورهای خاورمیانهایم هم حساسه. اگه جایی کوچکترین رگهای از منطق خاورمیانهای ببینم، حتی اگه در ناف نیویورک باشه، ذهنم آلارم میزنه. «بم نگاه نکنند چون حس سنگینش آزارم میده»، از دل همون منطقی درمیاد…
اینجا یه محله فقیرنشینی داشت که بعضی خانوادهها به شکل کاملا فیزیکی گرسنه بودند، اما والدین هم لو کوآلیتی. مثلا مادر به پسربچهش میگفت نون نداریم برو بیرون خودت نونتو جور کن. منظورم نون به معنای روزی نیست. منظورم خود نون لواشه! این پسربچهها هم یه ایده به ذهنشون رسیده بود. یه دوچرخه اسقاطی پیدا میکردن و میذاشتن وسط محل تردد. هرکس رد میشد یه نگاهی به دوچرخه مینداخت، چون کنجکاو میشد که چرا ولش کردن اینجا. وقتی یه نفر که نون خریده بود و داشت رد میشد بش نگاه میکرد، دورهش میکردن و میگفتن چندتا نون باید جریمه بدی به ما. و طرف میپرسید چرا؟ و میگفتند چون ما صاحب دوچرخهایم و تو بیاجازه بش نگاه کردی!
خیلی احمقانه به نظر میاد، ولی چیزی که به ذهن پسربچه گرسنه میرسید همین بود.
خیلی احمقانه به نظر میاد، ولی چیزی که به ذهن پسربچه گرسنه میرسید همین بود.
Anarchonomy
اینجا یه محله فقیرنشینی داشت که بعضی خانوادهها به شکل کاملا فیزیکی گرسنه بودند، اما والدین هم لو کوآلیتی. مثلا مادر به پسربچهش میگفت نون نداریم برو بیرون خودت نونتو جور کن. منظورم نون به معنای روزی نیست. منظورم خود نون لواشه! این پسربچهها هم یه ایده به…
از منظر منطقی قابل مقایسه هستند. اون منظر احساسیه که قابل مقایسه نیستند. و منظر احساسیش نباید برای قانون و قاعده اهمیتی داشته باشه. چون احساس شما میتونه این باشه که اگه کسی بت سلام نده، مورد ظلم واقع شدی، درحالی که من آرزومندم هیچکس بم سلام نده. قانون باید حس شما رو ملاک قرار بده یا حس من رو؟
نقش قانون اینه که چیزهایی که طبیعتا مال شماست، ازتون تصاحب نشه. عصب چشم دیگران، مال شما نیست.
نقش قانون اینه که چیزهایی که طبیعتا مال شماست، ازتون تصاحب نشه. عصب چشم دیگران، مال شما نیست.
حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون فکر میکنه رهبری یک جریان، استعداد و بضاعتی میخواد، که نداره. اما این اشتباه بدیه. وقتی آب رودخانه بالا اومده و بچههات انتهای خیابان گیر افتادهاند و فقط با قایق میشه تا اونجا رفت، به خودت نمیگی من تا حالا با پارو کار نکردم پس بذار اونی که بلده بیاد. اگه مردم رو خانواده خودت بدونی، هرچی که لازم باشه یاد بگیری تا بدردشون بخوری رو یاد میگیری، اگه در موقعیتش قرار گرفته باشی. و اسماعیلیون در موقعیتش قرار گرفته.
توصیه من اینه که این روزها به جای داستایوفسکی، زلینسکی رو مطالعه کنه. اون هم کمدینی بود که خیلی از کارهای سیاسی رو بلد نبود، چه برسه هدایت یک جنگ نابرابر رو. اما نترسید. در حالی که معمولا هنرمندان ترسو هستند. اینکه خلاف تیپ قشر خودت عمل کنی، به طور جهشی جایگاهت رو میاره بالا. چون متوجه موقعیت خودش شد. پس به زور هم شده پارو زدن رو یاد گرفت. الان محبوبیتش بیشتر در جوانان سی سال به پایین اوکراینه. یعنی همونایی که برای جنگ لازم داره. چیزی که در اروپای شرقی کم پیش میاد. چون دولتهای اینطرف اروپا معمولا محصول پیرپاتالهای جامعه هستند. درست وسط جنگ، دست از اصلاحات و گوشمالی دادن به دزدها و جاسوسها برنمیداره. شاید اولین باره در یک جامعه اسلاو، جنگ بهانهای برای پشت گوش انداختن مبارزه با فساد نمیشه. ازینکه کاسه کوزه کشیشهای روسگرا رو جمع کنه، ابایی نداره. حتی اگه انگ سانسور و سرکوب بش بزنند. چون میدونه وقتی قراره در هر صورت بت بگن نازی، بهتره کشور رو از دلواپسان دشمن تصفیه کنی و نازی خوانده بشی، تا اینکه عین ماست نگاه کنی و نازی خوانده بشی.
حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون آئین شخصپرستی همه رو دچار فوبیا کرده، و نمیخواد کوچکترین حرکتی نشون بده که شاخکهای این فوبیا رو تیز کنه. ولی درک برتری خودش هم، بخشی از موقعیتشناسیه. باید تا الان این رو میفهمید که چهرههایی که خودشون رو در کنارش قرار میدن، از روی روحیه کار جمعیشون نیست که بش ملحق شدهاند. به این دلیل کنارش قرار گرفتهاند که در پروژههای تکرو خودشون شکست خوردهاند، و حالا از روی ناچاری کنارش دیده میشن. به عنوان مثال بارز، اگه شوی وکالت جناب شازده جواب میداد، دیگه الان تا هزارمتری اسماعیلیون هم رویت نمیشد. حامد اسماعیلیون باید بفهمه یک گوهر عشقی موفق بوده. یعنی قربانی ولنکنی که سواد دارد، بلد است بنویسد و روایت کند، و پل شدنش بین مردم ایران و ایرانیان مقیم خارج و دولتهای غربی با روندی ارگانیک شکل گرفته، نه با تبلیغات و حبابسازی. چون نه عزاداری در یک گوشه ایران افتاده و دست از همهجا کوتاهه، نه یک خارجنشین پرت. درست در میانهترین نقطه ممکن. و آخوندها دوست داشتند این نقطه میانه هیچوقت کشف نشه یا خالی بمونه. کسی که در چنین موقعیتی قرار گرفته نباید تلاش کنه تواضع نشون بده.
حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون فکر میکنه مردم ایران اصلا در موقعیتی نیستند که روی یک چیز متمرکز بشن، اما تمرکز روی هرچیزی ممکنه انقلابشون یا قیامشون رو به انحراف بکشونه. وسواس «نکنه من همهچیز رو خراب کنم» جز فلجشدگی حاصلی نداره. مردم میتونند اشتباه رو ببخشند یا نادیده بگیرند، اما نداشتن تمرکز روی هدفی خاص رو، نه. رییس یک باند مواد مخدر هم میتونه بین مردم معتبر بشه، اگه ببینند که روی هدفش تمرکز کرده. هیچوقت نباید از مردم بپرسی «آیا به من اعتماد میکنید؟». باید نشون بدی میتونی تصمیم بگیری و روی اون تصمیم تمرکز کنی. اونوقت خودشون داوطلبانه بت مراجعه خواهند کرد، یا کاری رو بت خواهند سپرد.
خلاصه اینکه لطفا یکی از طرف من به ایشون بگه: نایس نباش حامدخان. آدم نایس نمیتونه به خانوادهش کمک کنه.
توصیه من اینه که این روزها به جای داستایوفسکی، زلینسکی رو مطالعه کنه. اون هم کمدینی بود که خیلی از کارهای سیاسی رو بلد نبود، چه برسه هدایت یک جنگ نابرابر رو. اما نترسید. در حالی که معمولا هنرمندان ترسو هستند. اینکه خلاف تیپ قشر خودت عمل کنی، به طور جهشی جایگاهت رو میاره بالا. چون متوجه موقعیت خودش شد. پس به زور هم شده پارو زدن رو یاد گرفت. الان محبوبیتش بیشتر در جوانان سی سال به پایین اوکراینه. یعنی همونایی که برای جنگ لازم داره. چیزی که در اروپای شرقی کم پیش میاد. چون دولتهای اینطرف اروپا معمولا محصول پیرپاتالهای جامعه هستند. درست وسط جنگ، دست از اصلاحات و گوشمالی دادن به دزدها و جاسوسها برنمیداره. شاید اولین باره در یک جامعه اسلاو، جنگ بهانهای برای پشت گوش انداختن مبارزه با فساد نمیشه. ازینکه کاسه کوزه کشیشهای روسگرا رو جمع کنه، ابایی نداره. حتی اگه انگ سانسور و سرکوب بش بزنند. چون میدونه وقتی قراره در هر صورت بت بگن نازی، بهتره کشور رو از دلواپسان دشمن تصفیه کنی و نازی خوانده بشی، تا اینکه عین ماست نگاه کنی و نازی خوانده بشی.
حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون آئین شخصپرستی همه رو دچار فوبیا کرده، و نمیخواد کوچکترین حرکتی نشون بده که شاخکهای این فوبیا رو تیز کنه. ولی درک برتری خودش هم، بخشی از موقعیتشناسیه. باید تا الان این رو میفهمید که چهرههایی که خودشون رو در کنارش قرار میدن، از روی روحیه کار جمعیشون نیست که بش ملحق شدهاند. به این دلیل کنارش قرار گرفتهاند که در پروژههای تکرو خودشون شکست خوردهاند، و حالا از روی ناچاری کنارش دیده میشن. به عنوان مثال بارز، اگه شوی وکالت جناب شازده جواب میداد، دیگه الان تا هزارمتری اسماعیلیون هم رویت نمیشد. حامد اسماعیلیون باید بفهمه یک گوهر عشقی موفق بوده. یعنی قربانی ولنکنی که سواد دارد، بلد است بنویسد و روایت کند، و پل شدنش بین مردم ایران و ایرانیان مقیم خارج و دولتهای غربی با روندی ارگانیک شکل گرفته، نه با تبلیغات و حبابسازی. چون نه عزاداری در یک گوشه ایران افتاده و دست از همهجا کوتاهه، نه یک خارجنشین پرت. درست در میانهترین نقطه ممکن. و آخوندها دوست داشتند این نقطه میانه هیچوقت کشف نشه یا خالی بمونه. کسی که در چنین موقعیتی قرار گرفته نباید تلاش کنه تواضع نشون بده.
حامد اسماعیلیون داره میترسه. چون فکر میکنه مردم ایران اصلا در موقعیتی نیستند که روی یک چیز متمرکز بشن، اما تمرکز روی هرچیزی ممکنه انقلابشون یا قیامشون رو به انحراف بکشونه. وسواس «نکنه من همهچیز رو خراب کنم» جز فلجشدگی حاصلی نداره. مردم میتونند اشتباه رو ببخشند یا نادیده بگیرند، اما نداشتن تمرکز روی هدفی خاص رو، نه. رییس یک باند مواد مخدر هم میتونه بین مردم معتبر بشه، اگه ببینند که روی هدفش تمرکز کرده. هیچوقت نباید از مردم بپرسی «آیا به من اعتماد میکنید؟». باید نشون بدی میتونی تصمیم بگیری و روی اون تصمیم تمرکز کنی. اونوقت خودشون داوطلبانه بت مراجعه خواهند کرد، یا کاری رو بت خواهند سپرد.
خلاصه اینکه لطفا یکی از طرف من به ایشون بگه: نایس نباش حامدخان. آدم نایس نمیتونه به خانوادهش کمک کنه.
یکی از بچههای سوری که زیر آوار زلزله مونده بود وقتی امدادگر رو دید که اومده نجاتشون بده بش گفت «من رو ازینجا بیار بیرون هر کاری بخوای برات انجام میدم». یک کودک خردسال، چنان از شفقت انسانی محروم بوده که فکر میکنه برای دریافت حداقلی از کمک هم باید معاملهای انجام بده، چون غیر از اینکه برای هر چیزی باید تن به بردگی داد حالت دیگهای در مغزش کد نشده.
کسانی که خشونتپرهیزی رو سرلوحه موضعگیریهای خودشون قرار میدن، و مراقبند ما هم از مرزش عبور نکنیم یک وقت، بلایی که سر این بچه اومده رو محصول مستقیم و غیرمستقیم خشونت معرفی میکنند. در حالی که سن این بچه حتی انقدری نیست که روزهای خشن این جنگ رو دیده باشه. در یک مقایسه فیزیکی، شاید یک بچه اوکراینی در همون سن تا الان موج انفجار بیشتری رو تجربه کرده و زمان خیلی بیشتری رو در پناهگاه گذرونده. اون چیزی که این بچه سوری تا الان دیده، و نتیجهش در جملهای که به زبان آورده متجلی شده، خشونت نیست. عاملش بد بودن مردمه. همون مردمی که الان سر آب معدنی دارند با هم دست به یقه میشن، چون هیچکس بشون اهمیتی نمیده. اما بد بودن در موقعیتهای استخوانخردکنه که لو میره. در شرایط سیندرلایی، بد بودن رو میشه به خوبی و به مدت طولانی، مخفی نگه داشت. آدمهای بد، غم و درد و خشم و نفرت و حسرت و بازندگی رو به بچهها منتقل میکنند، چون انقدر آدم نیستند که جذبش کنند تا به بچهها نرسه. مردم بد همون میمونی هستند که وقتی کف اتاقک داغ شد، بچه خودشون رو میذارن زمین و روی بدنش مینشینند تا پای خودشون نسوزه. مهم نیست نهایتا خودشون هم میسوزند یا نه. مهم اینه که میذارن بچه بسوزه.
رویابافی جماعت خشونتپرهیز دو لایهست. در لایه اول کارکرد خود خشونت رو انکار میکنند. و در لایه دوم، بد بودن مردم رو. چون پیشفرض این ادعا که «تنها مشکل بین ما، گرایش به خشونت است» اینه که «غیر از گرایش به خشونت، مشکل دیگری با هم نداریم!». دقت کنید که درباره کلیت ملت ایران طوری حرف میزنند که انگار همه خوبند! در حالی که اینطور نیست. ما هم مثل سوریه، با مشکل «مردم بد» مواجهیم، که این مقدم بر خشونته. به این معنی که چه پرهیز کنید از خشونت و چه نکنید، مطلقا تغییری در این واقعیت که عده زیادی از مردم ما مردم بدی هستند، ایجاد نمیشه. و این اصلا خوب نیست که صبر کنی زلزله بیاد یا یه اتفاق ناجور بیفته، تا علائمش رو از دهان پر از خاک یک بچه ببینی.
کسانی که خشونتپرهیزی رو سرلوحه موضعگیریهای خودشون قرار میدن، و مراقبند ما هم از مرزش عبور نکنیم یک وقت، بلایی که سر این بچه اومده رو محصول مستقیم و غیرمستقیم خشونت معرفی میکنند. در حالی که سن این بچه حتی انقدری نیست که روزهای خشن این جنگ رو دیده باشه. در یک مقایسه فیزیکی، شاید یک بچه اوکراینی در همون سن تا الان موج انفجار بیشتری رو تجربه کرده و زمان خیلی بیشتری رو در پناهگاه گذرونده. اون چیزی که این بچه سوری تا الان دیده، و نتیجهش در جملهای که به زبان آورده متجلی شده، خشونت نیست. عاملش بد بودن مردمه. همون مردمی که الان سر آب معدنی دارند با هم دست به یقه میشن، چون هیچکس بشون اهمیتی نمیده. اما بد بودن در موقعیتهای استخوانخردکنه که لو میره. در شرایط سیندرلایی، بد بودن رو میشه به خوبی و به مدت طولانی، مخفی نگه داشت. آدمهای بد، غم و درد و خشم و نفرت و حسرت و بازندگی رو به بچهها منتقل میکنند، چون انقدر آدم نیستند که جذبش کنند تا به بچهها نرسه. مردم بد همون میمونی هستند که وقتی کف اتاقک داغ شد، بچه خودشون رو میذارن زمین و روی بدنش مینشینند تا پای خودشون نسوزه. مهم نیست نهایتا خودشون هم میسوزند یا نه. مهم اینه که میذارن بچه بسوزه.
رویابافی جماعت خشونتپرهیز دو لایهست. در لایه اول کارکرد خود خشونت رو انکار میکنند. و در لایه دوم، بد بودن مردم رو. چون پیشفرض این ادعا که «تنها مشکل بین ما، گرایش به خشونت است» اینه که «غیر از گرایش به خشونت، مشکل دیگری با هم نداریم!». دقت کنید که درباره کلیت ملت ایران طوری حرف میزنند که انگار همه خوبند! در حالی که اینطور نیست. ما هم مثل سوریه، با مشکل «مردم بد» مواجهیم، که این مقدم بر خشونته. به این معنی که چه پرهیز کنید از خشونت و چه نکنید، مطلقا تغییری در این واقعیت که عده زیادی از مردم ما مردم بدی هستند، ایجاد نمیشه. و این اصلا خوب نیست که صبر کنی زلزله بیاد یا یه اتفاق ناجور بیفته، تا علائمش رو از دهان پر از خاک یک بچه ببینی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تونلی که برای احیاء مصدوم زیر آوار مانده حفر شده.
فکر نمیکنم در تهران این شانس نصیب مصدومان ما بشه.
فکر نمیکنم در تهران این شانس نصیب مصدومان ما بشه.
کسی تا الان نگفته حذف مقررات ساخت و ساز در ترکیه که تلفاتی به اندازه یک جنگ بر جا گذاشت نتیجه نئولیبرالیسم است؟ چک نکردم ولی حتما یه عده دارند میگن.
هرچند هنوز از مادر زاده نشده کسی که بتونه یک تعریف علمی از نئولیبرالیسم ارائه بده، اما اگه همون چارچوب متعارف که به عنوان یک انگ استفاده میشه رو در نظر بگیریم، افتضاح زلزله ربطی به نئولیبرالیستها نداره، چون اونها سایکوپت نیستند. درسته که بعضی از نئولیبرالیستها، سایکوپت هم خطاب میشن، ولی معمولا دلیلش اینه که در دو دهه گذشته با اشغال نظامی کشورهای خاورمیانه موافق بودهاند، نه به دلیل موضعی که درباره سیاستهای اقتصادی کشور خودشون دارند.
سایکوپتی مشهود در ترکیه به لیبرتارینیسم نزدیکه، تا نئولیبرالیسم. نه به این معنی که در ترکیه لیبرتارینی وجود دارد. فقط ازین نظر که نتیجه عمل به موهومات لیبرتارینها میشود همین که در ترکیه میبینیم. یعنی عقب راندن جایگاه نظارتی دولت در امور حیاتی مردم، طوری که انگار هدف از خلقت ما قتل دولت بوده، و سپس رها کردن جامعه به امان خدا. در ترکیه انگیزه اصلی از مقرراتزدایی، تابع یک مدل چیپ و جهانسومی و دمدستیه: پر کردن جیب خودیها (حاشیه سود بیشتر برای بساز بفروشهای متصل به حزب حاکم از یک طرف، و افزایش صدور جواز ساخت و دریافت عوارض مربوطه برای شارژ شهرداری محلی که اون هم وصله به حزب حاکم، از طرف دیگه) و همزمان جمعآوری رأی با پوپولیسم (که مشکل مسکن را برای مستضعفان و جوانان حل کردیم). اما مقرراتستیزی سایکوپتها، همین نتیجه رو بروز خواهد داد، چه در بالا اون مدل چیپ جهانسومی در جریان باشه، چه نباشه.
لیبرتارینیسم، آنارشیسم یواش نیست. آنارشیسم سایکوپتهاست. و این مهمه که فقط در دالان تنگ نظریه بش پرداخته نشه، چون نقش وضع روانی افراد در مهملاتی که تبلیغ میکنند، پررنگه. کسی که حاضره مردم اوکراین سلاخی بشن ولی «دولت» به عنوان شر مطلق! سلاحی براشون ارسال نکنه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره. کسی که آزادی رو اینطور تعریف میکنه که فرد مبتلا به بیماری واگیردار هرجا دلش خواست بره و تو صورت هرکس خواست سرفه کنه و واکسن هم نزنه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره. کسی که به نظرش میارزه مردم روی ایمنی آپارتمانی که میخرند قمار کنند، چون از کارتنخوابی بهتره، و عوضش دولت هیچ نقشی نداشته باشه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره.
اگه ترکیه دست نئولیبرالیستها بود، همه این برجهای مسکونی به شکل واحدهای لوکس ساخته میشدند که کسی ساکنشون نیست، در حالی که مردم عادی تو محوطه پارکینگ یا فضای سبزش تو چادر یا کاروان زندگی میکردند. واسه فوتوژورنالیستها هم سوژه عکاسی خوبی میشد برای «وای اختلاف طبقاتی رو ببین. واحدهای خالی اون بالا، مردم بدبخت ولو تو خیابون». ولی مزیت چادرخوابی اینه که زیر بتن دفن نمیشی.
هرچند هنوز از مادر زاده نشده کسی که بتونه یک تعریف علمی از نئولیبرالیسم ارائه بده، اما اگه همون چارچوب متعارف که به عنوان یک انگ استفاده میشه رو در نظر بگیریم، افتضاح زلزله ربطی به نئولیبرالیستها نداره، چون اونها سایکوپت نیستند. درسته که بعضی از نئولیبرالیستها، سایکوپت هم خطاب میشن، ولی معمولا دلیلش اینه که در دو دهه گذشته با اشغال نظامی کشورهای خاورمیانه موافق بودهاند، نه به دلیل موضعی که درباره سیاستهای اقتصادی کشور خودشون دارند.
سایکوپتی مشهود در ترکیه به لیبرتارینیسم نزدیکه، تا نئولیبرالیسم. نه به این معنی که در ترکیه لیبرتارینی وجود دارد. فقط ازین نظر که نتیجه عمل به موهومات لیبرتارینها میشود همین که در ترکیه میبینیم. یعنی عقب راندن جایگاه نظارتی دولت در امور حیاتی مردم، طوری که انگار هدف از خلقت ما قتل دولت بوده، و سپس رها کردن جامعه به امان خدا. در ترکیه انگیزه اصلی از مقرراتزدایی، تابع یک مدل چیپ و جهانسومی و دمدستیه: پر کردن جیب خودیها (حاشیه سود بیشتر برای بساز بفروشهای متصل به حزب حاکم از یک طرف، و افزایش صدور جواز ساخت و دریافت عوارض مربوطه برای شارژ شهرداری محلی که اون هم وصله به حزب حاکم، از طرف دیگه) و همزمان جمعآوری رأی با پوپولیسم (که مشکل مسکن را برای مستضعفان و جوانان حل کردیم). اما مقرراتستیزی سایکوپتها، همین نتیجه رو بروز خواهد داد، چه در بالا اون مدل چیپ جهانسومی در جریان باشه، چه نباشه.
لیبرتارینیسم، آنارشیسم یواش نیست. آنارشیسم سایکوپتهاست. و این مهمه که فقط در دالان تنگ نظریه بش پرداخته نشه، چون نقش وضع روانی افراد در مهملاتی که تبلیغ میکنند، پررنگه. کسی که حاضره مردم اوکراین سلاخی بشن ولی «دولت» به عنوان شر مطلق! سلاحی براشون ارسال نکنه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره. کسی که آزادی رو اینطور تعریف میکنه که فرد مبتلا به بیماری واگیردار هرجا دلش خواست بره و تو صورت هرکس خواست سرفه کنه و واکسن هم نزنه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره. کسی که به نظرش میارزه مردم روی ایمنی آپارتمانی که میخرند قمار کنند، چون از کارتنخوابی بهتره، و عوضش دولت هیچ نقشی نداشته باشه، صرفا پیرو یک مکتب نظری نیست. مشکل روانی داره.
اگه ترکیه دست نئولیبرالیستها بود، همه این برجهای مسکونی به شکل واحدهای لوکس ساخته میشدند که کسی ساکنشون نیست، در حالی که مردم عادی تو محوطه پارکینگ یا فضای سبزش تو چادر یا کاروان زندگی میکردند. واسه فوتوژورنالیستها هم سوژه عکاسی خوبی میشد برای «وای اختلاف طبقاتی رو ببین. واحدهای خالی اون بالا، مردم بدبخت ولو تو خیابون». ولی مزیت چادرخوابی اینه که زیر بتن دفن نمیشی.
حالا تو قانون اساسی داعش یه چرتی نوشتن، شما باید کنفرانس بذاری دربارهش؟ اگه خرید و فروش کنیز هم یک حق معرفی میکرد باید میاومدی تئوریزهش میکردی؟
حق یک فرد نمیتونه چیزی باشه که دیگران براش تأمین کنند. حق هر فرد تنها میتونه چیزی باشه که متکی به وجود خودشه. حقی که اگه دیگران حاضر نباشند برات مفت کار کنند، از دستش میدی، حق نیست. و تازه این برای کشوریه که مسکن رو مجانی تقدیم مردم میکنه، نه کشوری که بشون میفروشه! یعنی نمیتونی پنج دقیقه بری تو تراس بشینی با خودت فکر کنی چجوری میشه یه چیزی حق باشه اما باید برای دریافتش مبلغی رو به عنوان پیش پرداخت واریز کرد به یه حسابی؟ برو پنج دقیقه وایسا یه سیگار بکش فکر کن به این موضوع.
حق یک فرد نمیتونه چیزی باشه که دیگران براش تأمین کنند. حق هر فرد تنها میتونه چیزی باشه که متکی به وجود خودشه. حقی که اگه دیگران حاضر نباشند برات مفت کار کنند، از دستش میدی، حق نیست. و تازه این برای کشوریه که مسکن رو مجانی تقدیم مردم میکنه، نه کشوری که بشون میفروشه! یعنی نمیتونی پنج دقیقه بری تو تراس بشینی با خودت فکر کنی چجوری میشه یه چیزی حق باشه اما باید برای دریافتش مبلغی رو به عنوان پیش پرداخت واریز کرد به یه حسابی؟ برو پنج دقیقه وایسا یه سیگار بکش فکر کن به این موضوع.
Anarchonomy
میان شهر رو با خاک یکسان میکنند. عین مغولها همهچیز رو آتش میزنند. مردم رو فراری میدن. بچهها رو میدزدن. و آخرش ایستگاه اتوبوس رو به رنگ پرچم خودشون درمیارن. و آخوند شیعه با افتخار ازشون حمایت میکنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینها نیروی الیتشون هستند. همونایی که تو تبلیغاتشون بلوک سیمانی میذاشتن رو پشتشون و شنا میرفتن، که یعنی ما خیلی آلفاییم! و کساخیل هورمونی آمریکایی که در کنار غر زدن به دولت ناتوان! آمریکا، نصف وقتشون با اینکه چه رژیمی بهتر عمل میکنه میگذره، اون تبلیغاتها رو میدیدند و میگفتن کارمون تمومه براو! یه جنگی با روسیه پیش بیاد هیچ شانسی نداریم براو! این همون نیروی الیت روسیهست، که گلولهها رو به آسمان میفرسته. که اگه زن بودند، دقیقا همین طرز تیراندازی تا یک ماه سوژه جوک و میم مردانی از شرق و غرب عالم میشد.
دانشجویان چینی یه مبلغی معادل۱۸۰۰ دلار میدن و یه عده که کارشون اینه جواز طبابت و مطب و این چیزها رو براشون ردیف میکنند. و انقدر زیاد شده که رسانههای رسمی خود چین هم مجبورند پوشش بدن.
اوضاع پزشکی در خیلی از کشورهای در حال توسعه اصلا روند جالبی نداره، ولی مورد چین یک سوال هم بوجود میاره: تو کشوری که مخوفترین سیستمهای کنترل شهروندان ایجاد شده که جورج اورول در خواب هم نمیدید، چطور یه عده شغلشون شده قاچاق جواز پزشکی؟
اوضاع پزشکی در خیلی از کشورهای در حال توسعه اصلا روند جالبی نداره، ولی مورد چین یک سوال هم بوجود میاره: تو کشوری که مخوفترین سیستمهای کنترل شهروندان ایجاد شده که جورج اورول در خواب هم نمیدید، چطور یه عده شغلشون شده قاچاق جواز پزشکی؟
Anarchonomy
خودش با رتبه صد نشست سر کلاس اما کسی رو نشوندن کنارش که رتبه بیست و پنج هزار بود، و خندید، و گفت به من چه، من اومدم درسم رو بخونم و بعدش برم خارج. اما همونی که کنارش بود لوش داد و حالا باید ببینه براش پنج سال حبس میبرند، یا ده سال. بدون حجاب رفت مسابقه داد،…
اخیرا در پاکستان دو اتفاق تقریبا همزمان رخ داد. مردم ریختن یک نفر رو که مدعی بودند به قرآن توهین کرده زنده سوزاندند. ازون طرف اعلام شد قبر یک دختر معلول نبش شده و به جنازهش تجاوز شده.
البته در «توالتی به نام پاکستان» این اتفاقات دیگه روتینه. ولی باید پرسید چرا مردان غیوری که بلدند آدمسوزی کنند، با همین ابزار خشونت، کاری نمیکنند برای تجاوز بازدارندگی ایجاد بشه؟
جوابش خیلی سادهست: بزدلند. اونی که برای گوشمالی دادنش انگ توهین به قرآن بش میزنند، یه آدم ضعیف و بیدفاعه. ولی متجاوزین معمولا مسلحند، یا بلدند شر به پا کنند.
والدین تو فقط برای قلدرها احترام و اعتبار قائلند. خلافت، قلدره، ولی تو نیستی. پس حرف خلافت معتبره، نه تو.
البته در «توالتی به نام پاکستان» این اتفاقات دیگه روتینه. ولی باید پرسید چرا مردان غیوری که بلدند آدمسوزی کنند، با همین ابزار خشونت، کاری نمیکنند برای تجاوز بازدارندگی ایجاد بشه؟
جوابش خیلی سادهست: بزدلند. اونی که برای گوشمالی دادنش انگ توهین به قرآن بش میزنند، یه آدم ضعیف و بیدفاعه. ولی متجاوزین معمولا مسلحند، یا بلدند شر به پا کنند.
والدین تو فقط برای قلدرها احترام و اعتبار قائلند. خلافت، قلدره، ولی تو نیستی. پس حرف خلافت معتبره، نه تو.
در جنگ جهانی دوم آمریکا بیشتر از هر کشور دیگهای که در مقابل آلمان و ژاپن قرار داشت، اسلحه و مهمات تولید میکرد. اما همچنان پنجاه درصد صنایع داشتند برای مصرفکنندگان آمریکایی محصول تولید میکردند. و این شبیه یک معجزه بود که همزمان یک ماشین جنگی غول پیکر تغذیه بشه، و هم زندگی مردم بهم نریزه. تا قبل از ورود آمریکا به جنگ، دموکراتها برنامههای زیادی برای سرکوب و کنترل بخش خصوصی داشتند. چون بحران اقتصادی بستر لازم برای بیزینسستیزی رو فراهم کرده بود. اما وقتی وارد جنگ شدند و این معجزه توسط شرکتها و کارآفرینها رخ داد، مجبور شدند عقبنشینی کنند. نه به عنوان یک عقبنشینی تاکتیکی. بلکه یک عقبنشینی عقیدتی. این معجزه به طور مشترک عقاید مردم و سیاستمدارها رو تغییر داد. این افکت انقدر قوی بود که حتی امروز و با وجود همه چپزنیها سیاستمدار جرئت نمیکنه علیه بیزینس اقدامی انجام بده، و اگه بخواد کرم بریزه به شرکتهای چندملیتی و بزرگ گیر میده.
اما اون معجزه جنبه دیگهای هم داشت. این دولت بود که به عنوان سفارشدهنده، مسیر بخش خصوصی رو تعیین کرد. اگه دولت و فرمان عمومی برای تولید ویژه نبود، صد در صد صنعت مشغول کالاهای مصرف عموم میشد، نه پنجاه درصدش. و احتمالا هیتلر جنگ رو میبرد. اگه هیتلر جنگ رو میبرد شاید دیگه شوروی هم نمیداشتیم. سیبری جدا میشد و مسکو و سنتپترزبورگ به اروپا الصاق میشدند. اما در مقابل دیگه اروپای آزاد هم نمیداشتیم. اروپای فاشیست برای مدتی رشد میکرد، و سپس مثل شوروی دچار فروپاشی میشد. شاید فرانسه به چیزی مثل رومانی فعلی تبدیل میشد.
بازار نه قطبنما داره نه وجدان. باید هدف رو براش تعیین کنی. بهتره این تعیین هدف کاملا دموکراتیک و محلی باشه. ولی فعلا نیست. فعلا داره توسط دولت تعیین میشه. پس مهمه که دولت چطور اداره بشه. متأسفانه طرز نگرش اروپاییها به واقعیت، باگهای متعددی داشت، و از معجزه آمریکایی درس نگرفتند. و نتیجه این شد که دولت اتحادیه اروپا برای کابل یواسبی آیفون چندین جلسه و بررسی و رأیگیری گذاشت، اما یک سال از جنگ اوکراین گذشته هنوز هیچ اقدامی برای افزایش تولید گلوله توپ و خمپاره انجام نداده. روسیه روزی پنج هزارتا تولید میکنه که از تولید کل ناتو بیشتره. و البته بیشتر تولید ناتو رو هم داره آمریکا انجام میده. و خب طبیعیه برای کابل آیفون سیاستگذاری کنی اما برای مهمات وقت نداشته باشی، اشرار شهرها رو دونه دونه میگیرن و تا لب مرزت میان جلو و با همون کابل دارت میزنند.
و این عجیبه که هنوز عدهای تصور میکنند ناتو دست به هر کاری خواهد زد تا اجازه نده آخوند شیعه به بمب اتمی مسلح بشه! نمیدونم دارند کجا رو نگاه میکنند که چنین چیزی میبینند.
اما اون معجزه جنبه دیگهای هم داشت. این دولت بود که به عنوان سفارشدهنده، مسیر بخش خصوصی رو تعیین کرد. اگه دولت و فرمان عمومی برای تولید ویژه نبود، صد در صد صنعت مشغول کالاهای مصرف عموم میشد، نه پنجاه درصدش. و احتمالا هیتلر جنگ رو میبرد. اگه هیتلر جنگ رو میبرد شاید دیگه شوروی هم نمیداشتیم. سیبری جدا میشد و مسکو و سنتپترزبورگ به اروپا الصاق میشدند. اما در مقابل دیگه اروپای آزاد هم نمیداشتیم. اروپای فاشیست برای مدتی رشد میکرد، و سپس مثل شوروی دچار فروپاشی میشد. شاید فرانسه به چیزی مثل رومانی فعلی تبدیل میشد.
بازار نه قطبنما داره نه وجدان. باید هدف رو براش تعیین کنی. بهتره این تعیین هدف کاملا دموکراتیک و محلی باشه. ولی فعلا نیست. فعلا داره توسط دولت تعیین میشه. پس مهمه که دولت چطور اداره بشه. متأسفانه طرز نگرش اروپاییها به واقعیت، باگهای متعددی داشت، و از معجزه آمریکایی درس نگرفتند. و نتیجه این شد که دولت اتحادیه اروپا برای کابل یواسبی آیفون چندین جلسه و بررسی و رأیگیری گذاشت، اما یک سال از جنگ اوکراین گذشته هنوز هیچ اقدامی برای افزایش تولید گلوله توپ و خمپاره انجام نداده. روسیه روزی پنج هزارتا تولید میکنه که از تولید کل ناتو بیشتره. و البته بیشتر تولید ناتو رو هم داره آمریکا انجام میده. و خب طبیعیه برای کابل آیفون سیاستگذاری کنی اما برای مهمات وقت نداشته باشی، اشرار شهرها رو دونه دونه میگیرن و تا لب مرزت میان جلو و با همون کابل دارت میزنند.
و این عجیبه که هنوز عدهای تصور میکنند ناتو دست به هر کاری خواهد زد تا اجازه نده آخوند شیعه به بمب اتمی مسلح بشه! نمیدونم دارند کجا رو نگاه میکنند که چنین چیزی میبینند.
Anarchonomy
در جنگ جهانی دوم آمریکا بیشتر از هر کشور دیگهای که در مقابل آلمان و ژاپن قرار داشت، اسلحه و مهمات تولید میکرد. اما همچنان پنجاه درصد صنایع داشتند برای مصرفکنندگان آمریکایی محصول تولید میکردند. و این شبیه یک معجزه بود که همزمان یک ماشین جنگی غول پیکر تغذیه…
اسراییل نمیتونه به تنهایی طوری حمله کنه که وضعیت بدتر نشه.
اتمی شدن آخوند شیعه یک فاجعه برای ایران و دنیاست، ولی یک مزیت برای مردم داخل ایران داره. و اونم اینه که در فرآیند تخلیه کامل امید، که داریم گام به گام طی میکنیم، امید به نجات توسط حمله نظامی یک کشور خارجی هم تخلیه خواهد شد.
اتمی شدن آخوند شیعه یک فاجعه برای ایران و دنیاست، ولی یک مزیت برای مردم داخل ایران داره. و اونم اینه که در فرآیند تخلیه کامل امید، که داریم گام به گام طی میکنیم، امید به نجات توسط حمله نظامی یک کشور خارجی هم تخلیه خواهد شد.
با اینکه واژه ابرتورم رو برای آرژانتین به کار میبرند، و برای ایران به کار نمیبرند، سقوط نرخ ارز هر دو کشور در برابر دلار تقریبا مشابه بوده. امروز ارزش پزو در برابر دلار، یک شصت و پنجم ارزشش در درست بیست سال پیشه. و ارزش امروز ریال یک پنجاه و هفتم ارزشش در بیست سال پیش. کافی بود الان دلار ۵۳ هزار تومن میبود تا بشه گفت شیب سقوط ریال و پزو کپی هم بودهاند.
اما اون چیزی که مردم ایران تجربه کردهاند کپی تجربه آرژانتینیها نیست. درست بیست سال پیش سرانه تولید ناخالص داخلی آرژانتین با دقیقا نصف جمعیت ایران، پنجاه درصد بیشتر از ایران بود. امروز تقریبا دو و نیم برابر ایرانه. اونها کار خاصی نکردهاند. این ایران بوده که به مدت بیست سال درجا زده.
بنابراین اگه بگن تحریم عامل تورم سنگینه، دیساینفورمیشنه. چون آرژانتین در آزادی کامل تجاری با دنیا قرار داشته، و باز این سقوط نجومی رو تجربه کرده. همچنین اگه صرفا با استناد به تورم بگن بدترین سقوط در دنیا متعلق به آرژانتینه، میساینفورمیشنه. اگه اینفورمیشن خالص رو بخواهید، هیچ کشوری مثل ایران سقوط نکرده.
اما اون چیزی که مردم ایران تجربه کردهاند کپی تجربه آرژانتینیها نیست. درست بیست سال پیش سرانه تولید ناخالص داخلی آرژانتین با دقیقا نصف جمعیت ایران، پنجاه درصد بیشتر از ایران بود. امروز تقریبا دو و نیم برابر ایرانه. اونها کار خاصی نکردهاند. این ایران بوده که به مدت بیست سال درجا زده.
بنابراین اگه بگن تحریم عامل تورم سنگینه، دیساینفورمیشنه. چون آرژانتین در آزادی کامل تجاری با دنیا قرار داشته، و باز این سقوط نجومی رو تجربه کرده. همچنین اگه صرفا با استناد به تورم بگن بدترین سقوط در دنیا متعلق به آرژانتینه، میساینفورمیشنه. اگه اینفورمیشن خالص رو بخواهید، هیچ کشوری مثل ایران سقوط نکرده.
Anarchonomy
با اینکه واژه ابرتورم رو برای آرژانتین به کار میبرند، و برای ایران به کار نمیبرند، سقوط نرخ ارز هر دو کشور در برابر دلار تقریبا مشابه بوده. امروز ارزش پزو در برابر دلار، یک شصت و پنجم ارزشش در درست بیست سال پیشه. و ارزش امروز ریال یک پنجاه و هفتم ارزشش در…
یک وهم رایج دیگه میگه «اگر مشکل تورم را حل کنیم، بقیه مشکلات رو خدا کریمه». که منظور صادقانهترشون اینه که بدون تورم، شاید خوش نگذره، ولی بد هم نمیگذره.
ازونجایی که تورم سنگین و مزمن خانمانبراندازه، و حتی میتونه افکتهای اجتماعی بنیادی ایجاد کنه، مثل فروریختن نظام ارزشی و اخلاقی (که بادیگاردهای سنت اسلامی خبر ندارند که باختشون به نسل جدید تا حد زیادی زیر سر این بیثباتی بوده)؛ نمیشه خیلی درباره بعد از حل تورم صحبت کرد.
اما واقعیت اینه که میشه تورم خیلی پائینی داشت، و باز هم بد بگذره! و البته این مهمه که بد رو چطور تعریف کنیم. در چین قرن هجدهم، تورم قرن به ۳۰۰ درصد رسید. یعنی در طول یکصدسال، قیمت کالاها حداکثر چهار برابر شد. تورم این یکصدسال ثابت و یکنواخت نبود، و در خیلی از سالها بیشتر از ۱ و نیم درصد نشد. بعبارتی رعیت چین در طول عمر خودشون متوجه افزایش قیمت نمیشدند. امپراتوری زیرساختهایی فراهم کرده بود که حتی در زمان خشکسالی هم برنج کم نیاد و قیمتش به صورت نجومی بالا نره.
قرن هجدهم در چین دوره انفجار جمعیت هم بود. تا جایی که مشاوران امپراتور شاید برای اولین بار در تاریخ چین پرسیدند «یعنی این رشد جمعیت مشکلساز نمیشه برامون؟». هرچند راهکاری براش نداشتند، اما بش فکر میکردند. اما کلیت حکومت به عنوان یک مشکل بش نگاه نکرد. چون از یک طرف کسی ایدهای نداشت که باید چطور مهارش کرد، و از طرف دیگه جمعیت بیشتر، برای ارتش امپراتوری سرباز مفت بیشتری تأمین میکرد و از منظر حکومتی مفید هم بود. اما این مردم داشتند با حداقل غذای لازم برای زنده ماندن، زندگی میکردند. درست دویست و پنجاه سال پیش، جمعیت چین تقریبا یک پنجم جمعیت فعلی این کشور بود، اما مساحت زمین زیر کشت، یک بیستم مساحت فعلی. و این یکبیستم رو باید ضرب کرد در حجم محصول برداشت شده به ازای هر هکتار، که به طرز ناجوری پایین بود. اگه چینی میانگین دویست و پنجاه سال پیش رو مقابل چینی امروز بذاریم، میشه گفت چینی دویست و پنجاه سال پیش تمام عمرش رو روزه گرفته بوده! اما ازونجایی که برنج بود همیشه، و قیمتش خیلی تغییر نمیکرد، کسی نمیگفت داره بد میگذره.
سقوط اقتصادی ایران هم میتونه مردم رو در همین کانال قرار بده. اگه قرار باشه نون خالی بخوری و یک دست لباس داشته باشی، اگه تورم ۱ درصد هم باشه، باز هم بدبختی. با این تفاوت که در زمانه ما، تجربه گذشته از وضع بهتر بعلاوه ارتباطات، باعث میشه قشنگ شیرفهم بشی که بدبختی.
ازونجایی که تورم سنگین و مزمن خانمانبراندازه، و حتی میتونه افکتهای اجتماعی بنیادی ایجاد کنه، مثل فروریختن نظام ارزشی و اخلاقی (که بادیگاردهای سنت اسلامی خبر ندارند که باختشون به نسل جدید تا حد زیادی زیر سر این بیثباتی بوده)؛ نمیشه خیلی درباره بعد از حل تورم صحبت کرد.
اما واقعیت اینه که میشه تورم خیلی پائینی داشت، و باز هم بد بگذره! و البته این مهمه که بد رو چطور تعریف کنیم. در چین قرن هجدهم، تورم قرن به ۳۰۰ درصد رسید. یعنی در طول یکصدسال، قیمت کالاها حداکثر چهار برابر شد. تورم این یکصدسال ثابت و یکنواخت نبود، و در خیلی از سالها بیشتر از ۱ و نیم درصد نشد. بعبارتی رعیت چین در طول عمر خودشون متوجه افزایش قیمت نمیشدند. امپراتوری زیرساختهایی فراهم کرده بود که حتی در زمان خشکسالی هم برنج کم نیاد و قیمتش به صورت نجومی بالا نره.
قرن هجدهم در چین دوره انفجار جمعیت هم بود. تا جایی که مشاوران امپراتور شاید برای اولین بار در تاریخ چین پرسیدند «یعنی این رشد جمعیت مشکلساز نمیشه برامون؟». هرچند راهکاری براش نداشتند، اما بش فکر میکردند. اما کلیت حکومت به عنوان یک مشکل بش نگاه نکرد. چون از یک طرف کسی ایدهای نداشت که باید چطور مهارش کرد، و از طرف دیگه جمعیت بیشتر، برای ارتش امپراتوری سرباز مفت بیشتری تأمین میکرد و از منظر حکومتی مفید هم بود. اما این مردم داشتند با حداقل غذای لازم برای زنده ماندن، زندگی میکردند. درست دویست و پنجاه سال پیش، جمعیت چین تقریبا یک پنجم جمعیت فعلی این کشور بود، اما مساحت زمین زیر کشت، یک بیستم مساحت فعلی. و این یکبیستم رو باید ضرب کرد در حجم محصول برداشت شده به ازای هر هکتار، که به طرز ناجوری پایین بود. اگه چینی میانگین دویست و پنجاه سال پیش رو مقابل چینی امروز بذاریم، میشه گفت چینی دویست و پنجاه سال پیش تمام عمرش رو روزه گرفته بوده! اما ازونجایی که برنج بود همیشه، و قیمتش خیلی تغییر نمیکرد، کسی نمیگفت داره بد میگذره.
سقوط اقتصادی ایران هم میتونه مردم رو در همین کانال قرار بده. اگه قرار باشه نون خالی بخوری و یک دست لباس داشته باشی، اگه تورم ۱ درصد هم باشه، باز هم بدبختی. با این تفاوت که در زمانه ما، تجربه گذشته از وضع بهتر بعلاوه ارتباطات، باعث میشه قشنگ شیرفهم بشی که بدبختی.
اوباش واگنر دوستان خائنشون رو همچنان با روش ترکاندن جمجمه با پتک اعدام میکنند.
تنها واکنش من به عنوان نماینده فرضی خاورمیانه اینه که:
ول کنید. جدی میگم. این تلاش بیخود رو ول کنید. شما سفیدها، یا هر قومی متعلق به هرجایی از دنیا، نمیتونید از خاورمیانه تقلید کنید. ما انقدر کهن و پیریم که این پتکبازیها رو پنج هزار سال پیش انجام میدادیم. و برای همین گذاشتیمش کنار. میبینید حتی نره غولی که پتک رو به دستش میدید نمیتونه با یک ضربه کار رو تمام کنه و باید دو بار بزنه؟ ما این رو وقتی مصریها داشتند اهرام مصر رو میساختند فهمیدیم. فکر کردید برش دقیق گردن با شمشیر رو از روی بیکاری ابداع کردیم؟ نه. ما انقدر پیریم که همه راههای خشونت رو قبلا رفتیم، و دیگه دنبال هیجانش نبودیم. فقط میخواستیم زود تمومش کنیم و بریم سراغ کارهای بعدی. و برای همین زدن گردن انقدر از لحاظ فیزیکی منطقیه. چون مجبور شدیم بش فکر کنیم، که سریعترین و تمیزترین راه چیه. میدونی ما کی فهمیدیم گردن بیشترین آسیبپذیری در برابر برش، با کمترین مانع استخوانی رو داره؟ ما حتی به اینکه چقدر انرژی لازم داره، و چقدر شمشیر رو کند میکنه هم فکر کردیم. نره غول شما به نفس میفته تا کار رو تمام کنه! موضوعی که ما چندهزار ساله که حلش کردیم. برید همون روشهای مدرن رو یاد بگیرید و خودتون رو مسخره نکنید. لباس دوران نوجوانی ما واسه شما گشاده. یا اینکه کلا برید خونههاتون. اینم یه گزینهست.
تنها واکنش من به عنوان نماینده فرضی خاورمیانه اینه که:
ول کنید. جدی میگم. این تلاش بیخود رو ول کنید. شما سفیدها، یا هر قومی متعلق به هرجایی از دنیا، نمیتونید از خاورمیانه تقلید کنید. ما انقدر کهن و پیریم که این پتکبازیها رو پنج هزار سال پیش انجام میدادیم. و برای همین گذاشتیمش کنار. میبینید حتی نره غولی که پتک رو به دستش میدید نمیتونه با یک ضربه کار رو تمام کنه و باید دو بار بزنه؟ ما این رو وقتی مصریها داشتند اهرام مصر رو میساختند فهمیدیم. فکر کردید برش دقیق گردن با شمشیر رو از روی بیکاری ابداع کردیم؟ نه. ما انقدر پیریم که همه راههای خشونت رو قبلا رفتیم، و دیگه دنبال هیجانش نبودیم. فقط میخواستیم زود تمومش کنیم و بریم سراغ کارهای بعدی. و برای همین زدن گردن انقدر از لحاظ فیزیکی منطقیه. چون مجبور شدیم بش فکر کنیم، که سریعترین و تمیزترین راه چیه. میدونی ما کی فهمیدیم گردن بیشترین آسیبپذیری در برابر برش، با کمترین مانع استخوانی رو داره؟ ما حتی به اینکه چقدر انرژی لازم داره، و چقدر شمشیر رو کند میکنه هم فکر کردیم. نره غول شما به نفس میفته تا کار رو تمام کنه! موضوعی که ما چندهزار ساله که حلش کردیم. برید همون روشهای مدرن رو یاد بگیرید و خودتون رو مسخره نکنید. لباس دوران نوجوانی ما واسه شما گشاده. یا اینکه کلا برید خونههاتون. اینم یه گزینهست.
کسی رفیقش رو خودش انتخاب نمیکنه. دیگران رفیقش رو انتخاب میکنند. میره خوابگاه و دو نفر دیگه رو میبینه که دانشگاه تعیین کرده بوده تو اون اتاق باشن، و اون دو نفر میشن رفیقش. میفته زندان و کسی همسلولیش میشه که زندان تعیین کرده تو اون سلول با هم باشند، و میشه رفیقش. در یک شرکت استخدام میشه و میزی رو بش میدن که کنار کسی قرار میگیره که شرکت تعیین کرده بوده میزش اونجا باشه، و میشه رفیقش. همه از رفیق به عنوان چادر صلیب سرخ استفاده میکنند تا از محیط خشن بیرون بش پناه ببرند. و این صلیب سرخه که تعیین میکنه تو کدوم چادر بخوابند. اون چیزی که خودشون تعیین میکنند اینه که ادامهش بدن یا نه. برای همین سوپرمدلهایی داریم که رفیقهایی دارند که تو هیچعکسی خوشگل نمیفتند، و بچه پولدارهایی داریم که رفیقهایی دارند که دائم ازشون پول قرض بخوان، طوری که باعث خجالت بشه. چون انتخاب خودشون نبود و دیگران این افراد رو در مجاورتشون قرار دادند، و اینها فقط انتخاب کردند که ادامهش بدن.
تنها رفیقی که هرکس از نقطه صفر میتونه انتخابش کنه یا نکنه، خودشه. رابطه با خود، حالتی معکوس با بقیه رفاقتها داره. اینجا ادامه دادنه که انتخابی براش وجود نداره. چه رفیق خودت باشی چه نباشی، باید با خودت ادامه بدی. انتخابت اینه که به عنوان یک رفیق با خودت ادامه بدی، یا به عنوان یک نارفیق با خودت ادامه بدی. اگه خودت رو به عنوان رفیق بپذیری، میتونی از خودت مثل چادر صلیب سرخ استفاده کنی و بش پناه ببری. اما هزینهش اینه که بپذیری تو خیلی از عکسها خوشگل نمیفته، و خیلی جاها شرمندهت میکنه.
تنها رفیقی که هرکس از نقطه صفر میتونه انتخابش کنه یا نکنه، خودشه. رابطه با خود، حالتی معکوس با بقیه رفاقتها داره. اینجا ادامه دادنه که انتخابی براش وجود نداره. چه رفیق خودت باشی چه نباشی، باید با خودت ادامه بدی. انتخابت اینه که به عنوان یک رفیق با خودت ادامه بدی، یا به عنوان یک نارفیق با خودت ادامه بدی. اگه خودت رو به عنوان رفیق بپذیری، میتونی از خودت مثل چادر صلیب سرخ استفاده کنی و بش پناه ببری. اما هزینهش اینه که بپذیری تو خیلی از عکسها خوشگل نمیفته، و خیلی جاها شرمندهت میکنه.