Anarchonomy
44.4K subscribers
6.78K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
دوم اینکه کاری که فرد در محیط تولیدی یا خدماتی انجام می‌داد هرچی که جلوتر اومدیم دانش‌محورتر شد. به این معنا که ارزش کارگر دیگه به این نبود که بدنش چه کاری رو می‌تونه انجام بده، بلکه به این بود که در ذهنش چه دانشی داره. وقتی ارزش به ذهن مرتبط شد، رابطه انسان-ماشین در خط تولید هم تغییر کرد. تا قبل ازون انسان صرفا اوپراتور دستگاه بود، اما بعد از دانش‌بنیان شدن، دستگاه (که غالبا کامپیوتر بود) بدون انسانی که باش کار می‌کنه عملا بدردنخور می‌شد. بنابراین نقش‌کلیدی ماشین‌آلات، به خود کارگر منتقل شد. و بی‌ربط به این واقعیت نیست که دیگه به کارگر نمیگن کارگر، میگن «منابع انسانی». (این تحولات انقدر بزرگ بود که حتی روی زبان هم تأثیر گذاشته). ترکیب این دو، یعنی حرکت به سمت هرچه افقی‌تر شدن بنگاه اقتصادی، و کلیدی شدن دانش کارگر، باعث شد یک نوع فردگرایی در جامعه شکل بگیره. کارگر قبل ازین تحولات خودش رو واقعا در حد سرباز صفر می‌دید که اگه حذف بشه آب از آب تکون نمیخوره. دقیقا همون شرایطی که برده‌ها در ساخت اهرام ثلاثه داشتند. اما در دوران جدید هم رأس سیستم هم‌سطحش بود و دیگه خودش رو در قاعده هرم تصور نمی‌کرد (و حتی قید و بندها هم از سر راهش برداشته شد. نمونه کاملش محیط کار فیسبوک و گوگل بودند که رهبر و کارمند مثل دو‌تا همخونه کنار هم کار می‌کردند، و با لباس تو خونه!)، هم می‌دید که اگه نباشه سیستم لنگ میشه، یا اگه هم لنگ نشه لاقل همینکه ارزشش قابل حمله، میتونه یه روز جمع کنه بره و یه جا دیگه استخدام شه! یعنی هم خودش رو مهم میدونه، هم ارزشمند، هم تعیین‌کننده، هم آزاد! (و این آخری خیلی مهمه).

چنین آدمی که در این سازمان‌یافتگی‌های مدرن کار می‌کنه، خارج از سازمان اقتصادی هم سازمان‌های اجتماعی و سیاسی رو مطالبه می‌کنه که همون خصوصیات رو داشته باشن. مثلا نمیاد یه سازمانی رو بپذیره که هنوز هرمی و دستوری و بالا به پایینه.

من بلافاصله یاد رسوایی کارخونه چسب هل افتادم. جایی که تجهیزآلات مدرن و تقریبا به روز موجود هستند، اما سیستم هنوز پادگانیه! این یعنی ما همچنان ازون بیگ‌بنگ اجتماعی که صدسال پیش در جوامع دیگه کلید خورد عقب‌تریم! اینکه وزیر به یک فرد مستضعف توهین می‌کنه، و اون فرد بش برنمیخوره، و بقیه هم‌طبقه‌ای‌هاش حتی میخندن به اون اهانت، دقیقا به این دلیله که هنوز به این درک جمعی نرسیدن که مهم و کلیدی هستند. آدمی که خودش رو مهم بدونه، اجازه نمیده هرجور که مایل بودند باش رفتار کنند.‌ همچنین به این درک هم نرسیدند که حرف‌شنوی مهره‌های سیستم نشانه کارآمدی نیست. این نسبتی که بین افراد برقراره تعیین می‌کنه که می‌تونه کارآمد باشه یا نه.
«سازمان» در جوامعی که یک قرنه ازون بیگ‌بنگ عبور کردن، یک کار تیمیه، که اعضا توش پوزیشن ثابت ندارند (برای همین براشون عجیب نیست که رییس‌جمهور پس از اتمام دوره‌ش بره تو کتابخونه کار کنه). ولی در جامعه ما تیم اجتماعی مفهوم نداره. بعد از ۲۵۰۰ سال حکومت‌داری مدون، همچنان تفکیکی هست بین «ما» یعنی محکومان، و «آن‌ها» یعنی حاکمان.

من نمی‌دونم چطور میشه این عقب‌افتادگی صد و اندی ساله رو جبران کرد (که قطعا این جبران باید شامل تحولی در نحوه فعالیت‌های اقتصادی جامعه هم باشه)، ولی کاملا مشخصه که اولویت اول ما باید این باشه که مردم ذهنیت رعیت بودن یا سرباز صفر بودن رو برای همیشه بذارن کنار.
5
2
Anarchonomy
Photo
حالا که درباره تیم نوشتم بهتره سه نوع اصلی تیم‌های اجتماعی رو اینجا بنویسم که بعدا اگه لازم شد به همین پست ارجاع بدم.
۱- تیم کاتا (اون جاهایی که اینارو خوندم نویسنده غالبا آمریکایی بوده و تنیس دونفره رو مثال زده، ولی تنیس تو ایران جایگاهی نداره، ولی کاراته رو همه میشناسن). تو این تیم، شما جایگاه خودتو داری که کاملا مشابه جایگاه بقیه‌ اعضاست، ولی باید به حداکثر هماهنگی با اون‌ها برسی، بنابراین مجبوری نقاط قوت و ضعف‌شون رو بشناسی، یا کمک‌ کنی درستش کنند، و اگه درست نمی‌شد باش کنار بیای. بعبارتی هر کس باید شش دنگ حواسش به دیگری باشه تا اگه کمبود و خطایی داشت جبران کنه. (من معتقدم ما تو این هم خیلی ضعیفیم).
۲- تیم بیسبالی. تو این سازمان هرکی جایگاه خاصی داره و وظیفه خاصی رو انجام میده که نمیشه با یک نفر دیگه جایگزینش کرد. تو این تیم اگه یکی کم بیاره، بقیه نمیتونن با بهتر کردن خودشون، جبرانش کنند. پس یا باید خود اون فرد جبرانش کنه، یا یکی دیگه که دقیقا اون کارو بلده جایگزینش بشه. تو این سازمان تا همه خوب کار نکنن، سازمان خوب کار نمی‌کنه.
۳- تیم فوتبالی. که هرکی جایگاه خودشو داره ولی این جایگاه به راحتی قابل تعویضه (تا حدی که یک دروازه‌بان میتونه بیاد ضربه آزاد بزنه). تو این تیم تسلط به کاری که بقیه مسئول انجامش هستند (علاوه بر تخصص پست خود فرد) یه مزیت نیست، یه الزامه. (طبق همین الگوعه که این روزها مدیرانی تو شرکت‌های چندملیتی می‌بینیم که هم میتونن مدیر مالی باشند هم مدتی هدایت گروه طراحی رو به عهده بگیرن!).

این موضوعات فکر آدمو مشغول می‌کنه. مثلا خودم به اطرافم دقت می‌کنم تا ببینم چنین سازمان‌های اجتماعی رو کجا میشه پیدا کرد تو جامعه خودمون، ولی چیزی نمی‌یابم! چون اصلا با «تیم» مواجه نمیشم که بعد چک کنم جزء کدوم یک از انواعشه 😁 اون‌هایی هم که موجوده، به طرز عجیبی همون الگوی نظامی رو دارن. تازه زیادی دقت کردن آدمو حتی مأیوس می‌کنه. مثلا به تعارفات روزمره ما نگاه کنید.. وقتی بزرگی وارد مجلسی میشه، همه پا میشن، و نمیشینن تا زمانی که طرف میگه «بفرمایید بشینید لطفا». آخرین باری که این صحنه رو دیدم خنده‌م گرفت، چون یاد پادگان افتادم که وقتی نظامی می‌نشستیم، مافوق می‌خواست شفقت به خرج بده می‌گفت «راحت بشینن». (بشینید هم نه. بشینن! انقدر سرباز بی‌ارزشه که مستقیما خطاب قرار دادنش کسر شأن مافوقه. تف به ارتش و تمام دیسیپلینش). یا مثلا وقتی یه شیخی ریش‌سفیدی وارد میشه همه باید همه حرفاشون رو قطع کنند و به یمن قدوم مبارکش صلوات بفرستند! دقیقا مشابه موقعیتی که مافوق وارد آسایشگاه میشه، در هرحالتی که هستی باید پا بکوبی و ادای احترام کنی. البته ممکنه بگن این‌ها مربوط به ادب و معاشرته و مهم نیست. بله اصلاح و چکش‌کاری این عادت‌های رفتاری اولویت هزارم ما هم نیست، اما میتونه یه نشانه باشه که الگوی نظامی با چه عمقی نفوذ کرده در همه ما، و چرا انقدر ذهن‌مون مقاومت می‌کنه در برابر سازمان‌یافتگی مدرن. چه در کسب و کار، چه در اجتماع، و چه در سیاست.
5
آه از این عبارت:
Local Self-determination

این روزها از زبان خیلی‌ها می‌شنویم که «ایرانی‌ها نمیدونن چی میخوان». اما نمیگن چرا ایرانی نمی‌دونند که چی میخوان. طوری وانمود می‌کنند که گویی یک مشکل ژنتیکه! خب معمولا کسی نمی‌دونه چی می‌خواد که نمی‌دونه چه چیزهایی رو می‌تونه بخواد، یا نمی‌دونه چیزهایی که میشه خواست دقیقا چه فایده‌ای دارند. تو یک رستوران چینی وقتی به منی که هیچی از زبان چینی نمیدونه منوی غذا رو بدن، فقط می‌تونم رندوم انتخاب کنم، و دعا کنم وقتی غذا رو آوردن با کله یه میمون که آب‌پز شده مواجه نشم.
اون چیزی که نمیذاره مردم بدونند که چی رو باید بخوان عدم آگاهیه. هم عدم آگاهی از حقوق خودشون هم از دنیایی که توش قرار گرفتند، و هم از چیزهایی که توش عقب افتادن. وضعیت بغرنج رو میشد تو توعیتر دید که یکی از کاربران نظرسنجی گذاشته بود درباره نوع حکومت آینده ایران، که مثلا سلطنت باشه یا جمهوری یا مشروطه و ازین حرف‌ها. یه بنده‌خدا زیرش به این مضمون نوشت: بچه‌ها من نمیدونم اینارو، شما کدومو زدید؟.. یعنی بعد از چهل سال، پوزیشن جوان تحصیلکرده با اون پیرزن بیسوادی که سال ۵۸ پاسدارها پای صندوق ازش می‌پرسیدن مادرجان، میخوای آری رأی بدی یا نه؟ و می‌گفت «ننه نمی‌دونم اینارو، خومینی رو علامت بزن.. ایسلام!» چندان توفیر نداره (و اتفاقا به همین دلیله که اون نظرسنجی‌ها بی‌مورده. چون قبل ازینکه مردم ندونن چی می‌خوان، از خود تشکیل حکومت عاجزند. مایی که نمی‌تونیم «سازمان» بسازیم،که دو تا پست قبل درباره‌ش نوشتم، حکومت هم نمیتونیم بسازیم، که بعد صحبت کنیم که اون حکومت چطور باید باشد).

برای اینکه مطمئن باشی برای کشورت چه چیزی میخوای، باید تکلیفت معلوم باشه که برای خودت چی میخوای. عبارتی که اون بالا نوشتم یکی از چیزهاییه که آمریکایی‌ها برای خودشون می‌خواستن. کلمه اول که یعنی محلی. کلمه دوم هم یعنی تعیین سرنوشت. خود حق تعیین سرنوشت که الان یکی از اجزاء مهم حقوق بشره و ظاهرا همه قبولش دارند، اما در نوع محلیش محل زد و خوردهای زیادیه. اون چیزیه که به ذهن همه متبادر میشه حق استقلال‌طلبیه. مثلا این عبارت رو سرچ کنید اخبار کاتالونیا میاد! اما مفهومش خیلی گسترده‌تر ازین حرف‌هاست. و قسمت اعظمی ازین گستردگی رو همین آمریکایی‌ها ایجاد کردند. مثلا در مصداقی جالب، اخیرا این عبارت رو در مورد توسعه شبکه موبایل نسل۵ زیاد به کار می‌برند. چیزی که ربطش به ذهن ملت ایران خطور هم نمی‌کنه. اینجا وقتی یک کرد یا ترک میگه من میخوام به زبان مادریم درس بخونم، علاوه بر حکومت، اساتید دانشگاه هم بش حمله می‌کنند! یعنی نه تنها حق اینکه بخواد در محدوده جغرافیایی خودش، «خودش» باشه، به رسمیت شناخته نمیشه، بلکه مورد حمله هم قرار می‌گیره.

در مورد نسل۵، دولت ترامپ اصرار داره که هرچه سریعتر زیرساخت آماده بشه تا از چین عقب نیفتند، که تو کشور پهناور و متنوعی مثل آمریکا سخت و پرهزینه‌ست. برای همین این ایده در داخل دولت مطرح شد که شبکه جدید رو ملی‌سازی کنیم، یعنی زیرساخت رو دولت بسازه، خدمات رو شرکت‌ها بدن. که کار سریع‌تر و استانداردتر پیش بره. یکی از استدلال‌ها علیه این ایده این بود که این شبکه یکدست و یکپارچه، در تضاد با «تعیین‌سرنوشت محلی» است! یعنی شاید یه منطقه‌ای در آمریکا دلش نخواست ازین سیستم تحمیلی دولت استفاده کنه (مثلا از محدوده فرکانسی متفاوتی استفاده کنه، یا شاید اصلا نخواد شریک شه). نظر یک ایرانی رو بپرسی میگه «دولت رسیدگی نمی‌کنه، چندبار نامه‌نگاری کردیم، نیومدن آنتن نصب کنند». یعنی درست معکوس یک آمریکایی که ممکنه بگه «دولت غلط کرده که بیاد تو شهرک ما آنتن نصب کنه». این حقوق انقدر برامون ناشناخته‌ست که انگار از سیاره‌ای دور اومده.
ریشه‌ش رو می‌تونیم در ۲۵۰۰ سال سلطه تمامیت‌خواهانه حکومت‌های مرکزی پیدا کنیم. سابقه‌دارترین مکتوبات تاریخی ما چیه؟ کتیبه‌های هخامنشی. محتویات اون مکتوبات چیه؟ پز دادن درباره سرکوب شورشیان!.. قرن‌هاست که نه تنها تعیین سرنوشت محلی رو قبول نداریم، بلکه به خفه کردن درخواستش افتخار می‌کنیم!

لوکال سلف دترمینیشن.. آه ازین عبارت.
Anarchonomy
Photo
یه شاخص طراحی کردن برای ارزیابی وضعیت کشورها به عنوان «شاخص پایداری». پایداری به معنی فارسی خودمونی یعنی اینکه این مملکت چقدر میتونه سرپا وایسه.‌ کشوری که مردمش آواره‌ن، آبش آلوده‌ست، و بیکاری بیداد می‌کنه، سرپا نیست، باید بستری بشه. برای رتبه‌بندی یه سری «ریسک» تعریف می‌کنند، بعد بررسی می‌کنند که هر کشور چقدر در معرض اون ریسک‌هاست (دانمارک رتبه اول رو داره).
این نمودار اون ریسک‌ها رو نشون میده. محور عمودی، میزان شدت و اثرگذاریه. محور افقی احتمال وقوع. قسمت راست و بالا یعنی اونایی که هم قریب‌الوقوعند هم زیان سنگینی وارد می‌کنند غالبا درباره محیط‌زیسته. یعنی گرمایش جهانی (مثلا سیل یا بالا اومدن آب)، کمبود آب، حوادث طبیعی. یه مورد غیرطبیعیش، حملات سایبریه.
تو قسمت چپ و پایین، یعنی کمترین احتمال با کمترین شدت، یک مورد تک افتاده: تورم لجام‌گسیخته! همین به تنهایی نشون میده اون چیزی که ملت ما رو بیچاره کرده، چقدر در دنیا یک مسئله حل شده‌ست!
اما به مجموعه این ریسک‌ها نگاه کنید.. تقریبا ما با همشون به نحوی دست به گریبانیم (مخصوصا با «حاکمیت فشل»).‌ تعجبی نداره که دنیا علاقه‌ چندانی به سرمایه‌گذاری در ایران نداشته باشه، چه با برجام، چه بی‌برجام.
3
خوبی اینکه دو هزار و هفتصدنفر آدم کاملا متفاوت مخاطبت باشند اینه از هر کدوم‌شون میتونی چیزی یاد بگیری، و‌ من‌ این خوش‌شانسی رو داشتم. بعضی وقت‌ها این چیز یاددادن در حد آشناکردن من با چیزیه که قبلا درکی ازش نداشتم. مثلا من اصلا علاقه‌ای به گیتار الکتریک و گیتاریست‌هایی که باش کار می‌کنند نداشتم (یعنی نه کارشون، نه شخصیت‌شون)، اما یکی از شما جو ساتریانی رو بم شناسوند.. و شرم بر من که نمیشناختمش. این آدم فوق‌العاده‌ست و باید در برابرش رکوع کرد. کاری به سابقه و شاگردانش که هر کدوم یه غول هستن ندارم، همینکه منِ غیرعلاقمند و حتی فراری از صدای الکتریک رو شیفته این ساز کرد یعنی ساحره!


مرسی که هستید و بم یاد میدید. اصلا نمی‌تونم جبران کنم.

https://youtu.be/d_0khAAItqg
به عنوان کسی که از بچگی یه پامنبری بوده (و الان اونایی که بالای منبرن رو با دوشکا میزنه) دارم تکنیک‌هایی در خطابه‌ها می‌بینم که قبلا یا نبود یا اگه بود تصادفی بود. مثلا وقتی دارند شرایط سیاسی-اجتماعی دوران ابوسفیان یا معاویه یا بنی‌عباس رو تشریح می‌کنند وسطش میگن «این چیزیه که تو این دوره هست». ظاهرا به این معنیه که الان فرضا خودمونو بردیم تو اون زمان، و از موقعیت زمانی که توش هستیم شرایط دوران رو توصیف می‌کنیم. مثل وقتی که شما دارید داستان حج رفتن پدرتون که مربوط به بیست سال قبله تعریف می‌کنید و وسطش میگید «قرار بود سه‌شنبه برگردن، ولی انداختن دوشنبه هفته بعد». منظورتون دوشنبه هفته‌ای که خودمون توش هستیم نیست، منظورتون دوشنبه بیست سال پیشه‌. اما «این چیزیه که تو این دوره هست» یا «این شرایطیه که در این دوره داریم»، به صورت زیرپوستی داره این سیگنال رو به شنونده میده که ما در جمهوری‌اسلامی هم دقیقا گرفتار همون وضعیم!

کاملا قابل درکه که درصدی از واعظان هم که مخالف جریانات موجودند و طرف محکومین هستند (نه حاکمان) بخوان پیامشون رو به شکل «خطبه‌های یواشکی» منتقل کنند. اما سوال مهمی باید پرسیده بشه این جا: آیا مشکل ما گرفتار بودن به کپی نازلی از هارون‌الرشیده؟ نه واقعا. ما دیگه تو موقعیت محمد-ابوسفیان و علی-معاویه و حسین-یزید و رضا-مأمون نیستیم. این عزیزان برای اینکه جاودانگی اسلام رو اثبات کنند، اشتباهکی دعواهای جامعه اسلامی چهارده قرن پیش رو جاودانه می‌کنند! اون جامعه بدوی، دعوایی داشت سر سلطانی و خلیفگی! سر برده بودن و برده‌داری. سر اینکه اموال غارت شده باید چجوری تقسیم بشه! یه فضایی کاملا منطبق با فیلم دزدان دریایی کارائیب!.. ما تو یه دنیای کاملا متفاوت قرار داریم. در طول این چهارده قرن، دنیا و از جمله ما (با اینکه از قافله عقبیم) زیر و رو شده. مفاهیمی وجود داره مثل فردگرایی، جمهوریت، تحزب، گلوبالیسم.. حتی نمیشه همه رو اسم برد. تقریبا کل زندگی من و شما پر شده از مفاهیمی که حتی سیصدسال پیش هم وجود نداشته، چه برسه چهارده قرن پیش. حتی اون جوری که ما به عدالت نگاه می‌کنیم متفاوته با نگاهی که جک‌گنجیشکه‌های قریش داشتند نسبت به عدالت! دعواهای امروز سر اینه که بیمه باید پول درمان سیگاری‌ها رو بده یا نه؟ آیا مردم خوزستان حق دارندپول نفت زیرپاشون رو خودشون بخورن یا باید با ۷۵ میلیون نفر دیگه تقسیم‌ کنند؟ آیا پدر و مادر حق دارند جلوی واکسینه شدن بچه‌شون رو بگیرن؟ آیا قطع اینترنت هنگام ناآرامی‌های خیابانی خلاف منشور حقوق بشره؟ آیا رفراندومی که تعیین می‌کنه که بعد ازون رفراندوم دیگه اجازه هیچ رفراندومی وجود نخواهد داشت، معتبره؟ آیا فدرالیسم در ایران جواب میده؟
هیچ‌کدوم این‌ها در حجاز ۱۴۰۰ سال پیش مفهوم نداشت. نه اون‌ها در موقعیت ما بودند، نه ما در موقعیت اون‌ها هستیم. فرمانده کل قوای ما مثل مروان‌بن‌حکم نیست. چون ربطی بش نداره که شبیهش باشه. ما هم شبیه مردم‌ کوفه یا مدینه نیستیم چون هیچ ربطی بشون نداریم.

جاهایی که ما بش ربط داریم از لحاظ زمانی، نزدیکی‌های خودمونه. مثلا باید برای مردم شرایط ایتالیا رو تشریح کرد، زمانی که فاشیسم داشت شکوفه میزد. یا باید ساختار اجتماعی ژاپن وقتی که ناگهان به نظرشون رسید باید چین رو اشغال کنند رو برای مردم توضیح داد. باید تاریخ آمریکا رو به بچه‌ها یاد داد تا بفهمن جمهوری یعنی چی. باید بشون گفت چی شد که چیزی به عنوان سیستم الکترال در انتخابات آمریکا بوجود اومد و بدبختی‌ها ما چه ارتباطی پیدا می‌کنه به بدبختی‌های اون‌ها که منجر به ابداع اون سیستم شد.

واعظان جدید یه کار دیگه هم می‌کنند. به جای اینکه برند بالای منبر بشینند، روی همون پله اولش می‌نشینند، که متواضع‌تر به نظر برسند. بزرگواران متوجه نیستند که مشکل‌شون بالا‌تر بودن نبود. مشکل‌شون اینه که دورند. خیلی دورند. چهارده قرن دورند.
8
Anarchonomy
Photo
نمیدونم این نقل قول‌ها واقعا متعلق به گورباچف هستند یا نه. بیشتر شبیه یک فیک نیوز فوتوشاپیه که سلطنت‌طلب‌هایی که همواره میگن «آخوندها رو آمریکایی‌ها آوردن» طراحی کرده باشند.‌ (آخه تو ایران، سفسطه «فقط ما نمیگیم، خودشون هم میگن»، زیاد طرفدار داره. گویی این «خودشون» یک وزنه سنگین استدلالیه! مثل نادر طالب‌زاده که یه سناتور بازنشسته رو پیدا می‌کنه و باش ویدئوچت می‌کنه تا از غرولند طرف علیه حزب مقابل نتیجه بگیره که ببینید اینارو من نمیگم، خودشون هم میگن، پس این عین حقیقته!). اما از کاراکتری چون گورباچف میشه انتظار داشت که چنین قصائدی بسراید. یعنی اگه فکر کنیم حرفای خود گورباچفه اما حرفای خودش نباشه، مقصر ما نیستیم، مقصر خودشه که باعث شده بشه این نسبت رو باور کرد.
اما یه موضوعی هست در بین این جملات که صرفا نظر فرضی این فرد نیست، بلکه تو ذهن خیلی‌ها حک شده. و اون افسانه سود هنگفت آمریکا از فروختن اسلحه‌ست! یه تصور عجیبی رایجه مبنی براینکه آمریکایی‌ها دارند با فروش اسلحه پول چاپ می‌کنند. خب بررسی کردن این موضوع کاری نداره که، گزارش‌های مالی شرکت‌های اسلحه‌سازی آمریکا رو در بیارند و بیینند کلا چقدره این عدد افسانه‌ای که اینقدر مبنای تحلیل‌ها قرار گرفته. من مطمئنم هرکس سرچ‌ کنه و اعداد رو جمع بزنه حتما شوکه خواهد شد که چقدر ناچیزه در برابر کل اقتصاد آمریکا.

حدس می‌زنم علت باورپذیری این افسانه در بین عوام مربوط به گران بودن تسلیحات باشه. تصور می‌کنند چون یک بمب ۳۰۰هزاردلار قیمتشه، پس هربار استفاده ازش کلی سود نصیب آمریکا می‌کنه. اتفاقا سازندگان این‌ها حاشیه سود پایینی دارند نسبت به شرکت‌هایی مثل مایکروسافت و اپل و اینتل، که سودشون به ۶۰ درصد هم میرسه!

تسلیحات گرانند چون ۱- تیراژ فوق‌العاده پایینه، و هر حسابداری میتونه براتون توضیح بده چرا تیراژ پایین قیمت تمام شده رو به طور نجومی بالا میبره. و ۲- به خاطر ماهیت پروژه‌های تسلیحاتی، هزینه تحقیق و توسعه خیلی بالاست، مخصوصا اینکه بسیاری از تکنولوژی‌ها تو خونه میمونن، و مثل صنایع دیگه بده بستان زیادی در زمینه دانش فنی وجود نداره. و ۳- کیفیت و پایداری سیستم‌ها باید به سمت کمال میل کنه، و عیب و ایراد به سمت صفر. تویوتا میتونه خیلی راحت فراخوان بده و صدهاهزار کمری رو از بازار جمع کنه تا یه نقص فنی رو برطرف کنه. اما یه تانک که رفت جبهه نمیتونی بگی جمعشون کنید و برگردونید یه قطعه‌ش ایراد داشت! و ۴- برای برخی کارایی‌های خاص لازمه از متریالی استفاده بشه که نایابه، یا کمیابه، یا آماده‌سازیش زمان میبره یا آماده‌سازیش متریال دیگه‌ای که اون هم گرونه نیاز داره. و برای برخی راه‌حل‌یابی‌ها نیاز به نیروی‌انسانی متخصصی هست که کمیابند، و وقتی یافت شدند حاضر نیستند با دستمزد پایین کارو انجام بدن. مثل ریاضیدان‌ها، فیزیکدان‌ها، شیمیست‌ها (که در مواد منفجره نبوغ خاصی دارند)، و برنامه‌نویس‌ها.
و ۵- هزینه تسلیحات فقط هزینه خود محصول نیست، بلکه شامل زیرساخت پیچیده‌ای هم میشه که استفاده ازون محصول رو ممکن می‌کنه. از زیرساخت نرم‌افزاری گرفته تا نرم‌افزار و پرسنلی که اون سیستم رو پشتیبانی آموزشی و فنی می‌کنند.

از افسانه سود رویایی اسلحه‌سازان که بگذریم، یه افسانه ژئوپولیتیک هم وجود داره مبنی بر اینکه خریدهای تسلیحاتی رابطه مستقیم با شر جمهوری‌اسلامی دارند!.. یعنی فرض اینه که اگه همین فردا حکومت ایران تغییر کرد و مثلا با تمام همسایگان عرب از در صلح و دوستی وارد شد، دیگه اینا خریدهاشون رو متوقف می‌کنند! در حالی که در واقعیت، هر حکومتی که جایگزین این نظام بشه، به خاطر موقعیت خاص ایران، خود به خود به یک قدرت منطقه‌ای تبدیل میشه و کشورهای منطقه در برابر این قدرت تماشاچی نخواهند بود. مخصوصا و مخصوصا اگه اون حکومت جدید مثل نظام فعلی فشل نباشه و علاوه بر اقتصاد در قوای نظامی هم به سطح بالایی از کیفیت و مدرنیزاسیون برسه. (این‌ها جدا به این وهم دچارند که ترکیه در برابر ایران سکولاری که سیصدتا اف۳۵ داره آرام خواهد بود؟)

بهتره یک‌بار و برای همیشه این افسانه عوامانه «اینکارها رو می‌کنن که اسلحه بفروشن، پس چی فکر کردی؟» رو بایگانی کنیم.
5
اعتراف می‌کنم که با وجود اَمریکوفیل بودنم همواره نسبت به مدل‌های روس بایاس مثبت دارم (هیز هم خودتونید. هدفم فقط تحقیقات علمیه). در این میان خانوم خواننده النا تمنیکووا (لعنت‌الله علی چشمهایش) جایگاه ویژه‌ای دارند، که خیلی وقته دنبالش می‌کنم، که از طریقش متعاقبا با روس‌های سلبریتی دیگه‌ای مواجه شدم که تقریبا در همون استایل بودند.

چیزی که جلب توجه می‌کنه حضور فراگیر کالای غربی در زندگی این‌هاست. از آیفونی که دستشونه تا لکسوس و بی‌ام‌و که سوارند تا شلوار جین و پالتوی برند که می‌پوشند. این‌ها مشخصا دارند جوانان روس رو ترغیب می‌کنند به زندگی غربی، و حکومت کوچکترین ممانعتی براشون ایجاد نمی‌کنه. یعنی دولت روسیه و هیئت حاکمه ازینکه مردم و مخصوصا نسل بعد سرتاپا غربی بشه، باکی نداره، هرچند که در تشکیلات رسانه‌ای به تولیدات داخل هم آب و تاب ملی‌گرایانه میدن، اما مواظبند «روش اندیشه» غربی وارد ذهن جوان روس نشه (مثلا این‌ها مطلقا درباره مسائل سیاسی و حتی اجتماعی حرف نمی‌زنند. حتی در یک جمله مختصر). یعنی سبک زندگی یه جوان آلمانی رو داشته باشه، اما مثل یک جوان آلمانی گستاخ نباشه. گستاخ به معنای بی‌باکی در برابر اهالی قدرت و سیاست! آیفون دستش باشه اما به طرز اداره کشور گیر نده. آزاد باشه هرجوری خواست عکس بندازه و هر پارتی‌ای خواست بره، اما اندازه یه انگلیسی آزاد نباشه که هرچیزی رو زیرسوال ببره. خرپول‌های فاسد روسیه، ملتی میخوان که مثل خودشون آرمانی بزرگتر از کیف لوئی‌ویتون و رولرز رویس و تفریح در سواحل اسپانیا نداشته باشند. و حتی اون قسمت‌هایی که اجازه انتقاد میدن، جاهاییه که منتقد میخواد بگه چرا مسئولین با ندانم‌کاری‌شون باعث شدن مردم به اون سطح از خوشگذرانی که می‌تونستن داشته باشن نرسیدن؟ ازین انتقادها زیاد هست، مثلا مردم محلی تظاهرات می‌کنند که قرار بود سالن پاتیناژ سه سال پیش افتتاح بشه ولی نشده، چون شهردار پول رو بالا کشیده! بعد رسانه‌ها هم بازتاب میدن که ببینید چقدر حق اعتراض هست در کشور ما، بعد به شکلی نمایشی شهرداره رو برمیدارن میفرستن یه شهر دورافتاده، و سه ماه بعد سالن افتتاح میشه.‌ یک فضای کاملا مصرفی، بی‌آرمان، بی‌هدف، و کاملا تهی.
نکته در اینه که فرهنگ مصرفی، که «فرهنگ تولید» و آزادی پشتوانه‌ش نباشه، حتی مادی‌ترین شرایط رو هم درست فراهم نمی‌کنه. و همینه که این‌ها شیفته شهرهای اروپا هستند و تا کمی یورو گیرشون میاد میرن در اون شهرها خونه میخرند و اقامت می‌گیرند.

https://www.instagram.com/p/BoTym-Uh0oy/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1aek72q2kxpy6
4
فوت و معلولیت و دیالیزی شدن چندنفر بر اثر استفاده از مشروبات تقلبی باعث شده دوباره درباره قانون منع خرید و فروش و شرب خمر نظرات اعتراضی فوران کنه. شاخص‌ترین‌شون اینه: «تا کی مردم باید بمیرند و کور بشن تا این ممنوعیت بدوی برداشته بشه؟».

نمی‌دونم چرا فکر می‌کنند این استدلال قانع‌کننده‌ست. خب اگه منطقش اینه منم می‌تونم بگم «تا کی باید به خاطر دزدیدن یک ماشین، چند سال از زندگی سارقان در زندان‌ها تباه بشه؟ وقتش نیست که درباره ممنوعیت سرقت ماشین تجدیدنظری انجام بشه؟». واقعا تصور می‌کنند نمیشه این استدلال رو علیه خودشون استفاده کرد؟

متأسفانه این استدلال مضحک در کشورهای توسعه‌یافته هم به کرات استفاده شده در فرآیند قانونی کردن ماریجوانا. و هموطن من هم متأسفانه فکر می‌کنه مغلطه‌ای که از غرب وارد بشه، مغلطه نیست. اگه میخواید تناقض غرب رو کشف کنید کافیه با کسانی که موافق قانونی شدن ماریجوانا هستند صحبت کنید. ازشون بپرسید آیا به نظر شما خرید و فروش مواد مخدر صنعتی خطرناک باید ممنوع باشه؟ میگن آره. بعد بپرسید پس چرا معتقدید ماری‌جوانا نباید ممنوع باشه؟ میگن «برای این که خطر نداره و اعتیادآور نیست!». در حالی که هر دوش دروغه، هم خطرناکه هم اعتیادآوره. ادعا می‌کنند ملاک‌‌شون برای ممنوعیت خطریه که از نظر علمی ثابت شده باشه، اما عملا به نظرات علم توجهی نشون نمیدن. آخرین مقاله‌ای که خوندم از قول محقق می‌گفت ماده موثره این گیاه میتونه تغییراتی در ژن بوجود بیاره که نه فقط خود فرد بلکه تا چند نسل بعدش رو تحت تأثیر بذاره. اثراتی که هنوز اطلاعات خیلی کمی درباره‌ش وجود داره چون توجه زیادی بشون نشده تا الان. مواد صنعتی مورد مصرف اقلیت کوچکی از جامعه‌ست، برای همین به راحتی با ممنوعیتش موافقند، اما ماریجوانا به بخشی از فرهنگ و سبک زندگی‌شون تبدیل شده، برای همین حاضرن همون علمی که بش قسم می‌خورند رو هم دور بزنند!

تمام مخالفت‌ها با ممنوعیت الکل، ازین ناشی میشه که نوشیدنی حسابش می‌کنند. در حالی که این ماده یک سم مهلکه. اگه به شکل سم مهلک بش نگاه کنند دیگه براشون راحت نخواهد بود که بپذیرند راحت خرید و فروش و مصرف بشه.‌ تا قبل ازین دانشمندان شراب قرمز رو به خاطر درصد پایینش، مجاز حساب می‌کردند و جمع‌بندی‌شون این بود که اگه مقدار مصرف در حد کمش باقی بمونه مشکلی نخواهد بود. دقت کنید: فقط شراب قرمز، و فقط مقدار کمش. اما در تحقیقات جدید صراحتا اعلام کردند نتایج قبلی نادرست بوده، حتی شراب قرمز هم خطرناکه، و حتی مقدار کمش هم خطرناکه، نخورید جماعت! باید کامنت‌های خوانندگان غربی رو پای تیترهایی که ایجاد کرد می‌خوندید. خلاصه‌ی همه‌شون این بود: دانشمندان غلط کردن با خودشون!

اگه به من باشه، فروشنده و توزیع‌کننده مشروبات الکلی، تقلبی یا اوریجینال، رو معادل اسیدپاش قرار میدم. ولی دست من نیست. نمی‌تونم فتوا هم بدم که جامعه باید چیکار کنه. اما این جامعه باید فکری برای تناقضات خودش بکنه. آیا قبول داره یه سری چیزها رو باید به خاطر خطرشون دور نگه داشت از دسترس عموم، یا قبول نداره؟ اگه قبول داره نباید برای یه ماده خاص پارتی‌بازی کنه و براش مصونیت قائل شه.

ممکنه بگن «مردم شاید دلشون خواست خودشون رو نابود کنند، باید این حق رو داشته باشند». حتی در این هم تناقض هست. وقتی دارن اون سم مهلک رو سر می‌کشند فردگرا هستند، و وقتی استفراغ کردند و چشماشون سیاهی رفت زنگ میزنند به آمبولانس تا «جامعه» به دادشون برسه!

ما انسان‌ها جمع شدیم دور هم که مواظب همدیگه باشیم. و گرنه غارنشینی مشکل خاصی نداشت.‌
5
Anarchonomy
Photo
ایشون از تکرار پرسابقه یک رفتار در طول تاریخ نتیجه می‌گیرند که «انسان نیاز دارد ذهن خودش را تعطیل کند!». به قول خارجی‌ها:
Wait, what?
اگه اینجوریه منم این نتیجه‌گیری رو از خودم درمیارم: از روزی که بشر روی دو پای خودش ایستاده دزدی شروع شده! قبول ندارید؟ تاریخ رو بخونید. این کار انقدر قدمت داره که در کتب مقدس هم بارها بش اشاره شده. مثل داستان یوسف که نسبت دزدی یک جام طلا رو به برادرانش زد. اصلا قابیل هابیل رو کشت که زنش رو بدزده! دیگه ازین قدیمی‌تر؟ بیشمار حکومت مختلف هم اومدن و رفتن، انواع و اقسام قوانین رو هم وضع کردند، اما هیچوقت انسان دست ازین کار نکشید، حتی وقتی که نیازمند نبود! پس میل به دزدی یک میل فطری است، انسان نیاز دارد بعضی وقت‌ها یه چیزی را دودر کند!

چطوره؟

مصاحبه یکی از مصرف‌کنندگان ماریجوانا رو می‌خوندم. می‌گفت وقتی مصرف می‌کنم، آرومم. اما وقتی مصرف نمی‌کنم از آدم عادی خیلی عصبی‌ترم! این اسمش تعطیل کردن ذهنه؟ خیر. این شکنجه ذهنه. به این عادت کهنه بشری که از جهلش ناشی میشه نباید مشروعیت علمی و بعد مشروعیت قضایی داد. اون چیزی که در تاریخ تکرار شد، یک تلاش ناکامه. هزاران سال سعی کردیم ذهن رو تعطیل کنیم، اما نتونستیم. چون این دستگاه پیچیده یا فول‌تایم کار می‌کنه، یا نابود میشه. حالت سومی نداره. هربار و به هر وسیله‌ای سعی شده به اون تعطیلی مدنظر برسیم، با یک نابودی همراه شده. حالا که تاریخ رو می‌خونید تاریخ سرخپوستان آمریکا رو هم بخونید که الکل چه بلایی سرشون آورد. و وقتی گذاشتنش کنار، تمام و کمال گذاشتنش کنار و با چیزی هم جایگزینش نکردند، آسمون هم به زمین نیومد.

برید آمار سرانه مرگ و میر ناشی از الکل رو بررسی کنید. وضعیت کشورهای اروپای شرقی در حد فاجعه‌ست. در حالی که بعضی‌هاشون از لحاظ رفاهی وضعیت بهتری از بعضی از ایالت‌های آمریکا دارند. اون فرهنگ خودنابودگر رو خود قانون‌شون داره بازتولید می‌کنه. جوان هجده ساله میره تو کلوب، و همه تشویقش می‌کنند اولین شات رو بره بالا! یه نوجوان چه مقاومتی میتونه داشته باشه در برابر این جو؟ قانون کشور به این جو مسموم اجازه میده به حیات خودش ادامه بده. به عنوان مصداق ناکارآمدی همواره ممنوعیت الکل در آمریکا رو مثال میزنند که یه دوره کوتاه برقرار بود و موفق نبود و دوباره آزاد شد. گمونم در مورد تعریف ناکارآمدی هم باید بحث بشه. همین الان سالانه ۴۰هزارنفر در آمریکا در حوادث رانندگی کشته میشن که حداقل یک چهارم این تعداد مستقیما به الکل مربوطه! یعنی تلفاتی که هرسال ازین طریق میدن از اندازه تلفاتشون در مجموع جنگ عراق و افغانستان در طول نزدیک به دو دهه بیشتره! حالا به این اضافه کنید تمام اوردوزها، تداخلات دارویی، و خشونت‌های خانگی منجر به قتل و جراحت رو. اینهمه فجایع روی میز هست، بعد تا میگی ممنوعیت میگن ۱۹۳۰ تست شد جواب نداد! بابا چه جوابی نداد؟ ضرر اون ممنوعیت بیشتر ازین تلفات باورنکردنی بود؟

من باز هم تأکید می‌کنم تا این ماده رو به شکل یک سم مهلک نبینند، چیزی تغییر نمی‌کنه. آدم برای سم مهلک توجیه تاریخی نمیاره.
4
Anarchonomy
Photo
فرماندار نیویورک اخیرا گفت «من سوسیالیست نیستم. ۲۵ ساله که نیستم». جمله خیلی زیباست، میخوام ازین به بعد زیاد ازش استفاده کنم. مثلا این اولیش: من ازینکه به خاطر نظرم بم حمله بشه نمیترسم، ۲۵ ساله که نیستم.

برید سرچ کنید ببینید چه تعداد از مراجعات اورژانس کشورهای مصرف‌کننده مشروبات الکلی، مربوط به سوء مصرف الکل میشه. خیلی بیشتر ازونی که فکر می‌کنید این فرد مصرف‌کننده به دست و پای جامعه میفته تا کمکش کنند. اونایی هم که همون موقع پاشون به بیمارستان باز نمیشه، با کمی تأخیر پاشون بش باز میشه. مثلا وقتی که فهمیدن یه ژن خاص جهش کرده و یکی از اعضاء بدن به فاک رفته.

توجیه آلودگی هم بغایت مسخره‌ست حقیقتا. چون در معرض سم مهلک ایکس هستیم، باید بیخیال سم مهلک ایگرگ شویم؟ مثل اینه که یه دختر که تو خونه پدرش بش تجاوز می‌کنه، تو خیابون وقتی خواستن بش تعرض کنند نه فرار کنه نه مقاومت، استدلالش هم این باشه که، معذرت میخوام رک میگم، حالا که تو خونه دارن ترتیبم رو میدن، بذا تو کوچه هم بدن!
ممکنه یک بدن در برابر آلودگی خوش‌شانس باشه، اما در برابر الکل نباشه‌. وقتی تعداد عوامل پرریسک رو بیشتر می‌کنی، فقط شانس خودت رو کم می‌کنی.

فست‌فود هم مشابه‌سازی بیربطیه. شما این امکان رو داری که یک فست‌فود با کیفیت بسازی که هیچ‌کدوم از مضرات یک مثلا ساندویچ متداول رو نداشته باشه. اما نمیشه مشروب الکلی‌ای ساخت که الکل نداشته باشه!
2
صبح پا شدم و با پیام‌هایی مواجه شدم که نمیشه به همشون پاسخ داد. این بحث الکل و ماری‌جوانا رو با یک توضیح دیگه جمع می‌کنم و ان‌شاءالله این آخرین پست در این باره باشه.

یکی از نقدهای مطرح شده اینه: «بله، شما درست میفرمایید، باید ممنوع باشه اما عملا نمیشه این ممنوعیت رو اجرا کرد». و «شلاق زدن مردم جلوی چیزی رو نمی‌گیره».

من درباره تئوری ممنوعیت صحبت کردم. اول باید جامعه تکلیفش رو از لحاظ تئوریک مشخص کنه که آیا موافق است که باید سموم مهلک رو از دسترس عموم دور کرد یا موافق نیست. حالا در اجرا ناموفق است یا مثل جمهوری‌اسلامی به روش قبایل آدمخوار با مجرمین رفتار می‌کند، ربطی به اصل اون تئوری نداره.

اما اینکه در اجرا موفق نبوده رو باید به دو بخش تقسیم کرد: اولا باید دید منظور از موفقیت چیست. آیا نتوانسته همه مردم رو از سموم مهلک دور نگه داره، یا فقط مثلا نیمی از جامعه رو؟ نظر من اینه: نیمی از جامعه که خیلی عالیه، حتی اگه یک نفر به واسطه این ممنوعیت از بلای خانمان‌سوز در امان قرار بگیره، ارزشش رو داره. اگه قانون رو به شکل ابزار نجات ببینیم، نجات هر یک نفر رو هم موفقیت حساب می‌کنیم. اتفاقا واقع‌گرایی یعنی همین که نمیشه همه رو نجات داد. دوم اینکه مبنای این ناموفقیت‌ها معمولا سیستم‌هایی هستند که فشلند. مثال واضحش ممنوعیت ماهواره در ایران بود. ازینکه این وسیله ممنوع بود در ایران ولی هفتاد درصد جامعه ازش استفاده می‌کنند به عنوان مصداقی یاد می‌کنند که ممنوعیت جواب نمیده. بذارید در مورد ماهواره روراست باشیم، اگه این حاکمیت کارآمد بود، و واقعا قصد داشت مانع ماهواره بشه، می‌تونست بشه. من و شما یه قوطی خلال دندان نمی‌تونیم از مرز وارد کنیم، چه از گمرک چه از بیابان. چطور میلیون‌ها دستگاه ریسیور تونست برسه به دست مصرف‌کننده؟ یک بهایی در یک گوشه پرت کشور تو یک زیرپله داره پفک میفروشه، پیداش می‌کنند و میرن همون زیرپله رو پلمپ می‌کنند، چطور نتونستند کارگاه‌های تولیدکننده دیش که بغل گوش پایتخت هستند رو جمع کنند؟ کشوری که در و پیکر داره، فساد در حداقل ممکن قرار داره، و از همه مهم‌تر یک اراده جدی داره، میتونه هر نوع ممنوعیتی رو با ضریب موفقیت خیلی بالایی اعمال کنه. ملاک قرار دادن سیستم‌های فشل برای قضاوت درباره عملی بودن یا نبودن یک قانون مثل اینه که داروی ضداسید معده به بیمار بدن تا زخم معده‌ش خوب بشه، اما طرف علاوه بر خوردن دارو، سرکه خالی هم سر بکشه، بعد بگن دارو جواب نداد! خب خودش نخواست جواب بده.

مورد دیگه اینه که میگن آدمی که بخواد مصرف کنه، حتی اگه مجازاتش اعدام باشه هم مصرف می‌کنه، پس بهتره قانونی باشه تا از بازارسیاه تهیه نکنه. حالا بگذریم ازینکه خود بازارسیاه هم نتیجه فساد سیستماتیکه (یعنی خود سیستم با تأمین‌کنندگان بازارسیاه یه شراکت‌هایی داره)، ولی بله یه عده خیلی جدی اصرار دارند خودشون رو نابود کنند، اما چرا برای راحتی و امنیت اون یه عده، سم مهلک رو در دسترس کل جامعه قرار بدیم؟ قانونی که فرهنگ مصرف سم رو بازتولید می‌کنه، اون‌هایی رو که قصد نابود کردن خودشون رو نداشتن هم گرفتار می‌کنه.

مورد دیگه اینه که میگن وایتکس هم سم مهلکه اما تو همه فروشگاه‌ها فروخته میشه و تو کابینت هر خونه‌ای هست. اتفاقا این تأیید موضع منه. نگاه مردم به وایتکس، یک نگاه درسته، همه توافق دارند که یک سم مهلکه. برای همین نمیارنش بذارن وسط سفره! اگه در مورد الکل هم به این درک می‌رسیدند که یک کاربردش استفاده در صنایع رنگ‌سازیه مثلا، نه اینکه به درون معده ریخته بشه، دیگه شاید هیچ نیازی نبود که درباره ممنوعیت یا عدم ممنوعیتش بحث بشه. لذا این مهمه که در کنار ممنوعیت، به آموزش هم پرداخته بشه. کسی نگفته اگه ممنوعیت اعمال شد دیگه احتیاج به آموزش نیست. نبستن کمربند حین رانندگی هم ممنوعه، و همزمان به بچه‌ها یاد میدن که چه دلیلی داشته که ممنوع شده. نمیگن حالا بشون یاد دادیم دیگه، بستن بستن، نبستن هم نبستن، از ما گفتن بود!

اجازه بدید یک پیوست کاملا غیرعلمی هم به این قضیه اضافه کنم: در بسیاری از شهرهای دنیا، ایجاد آلودگی صوتی یک جرمه. در معرض صداهای شدید قرار گرفتن، در دراز مدت پرده گوش افراد رو دچار پیری زودرس می‌کنه. در بیشتر شهرهای دنیا آلوده کردن بیش از حد استاندارد هوا هم ممنوعه، چون ذرات معلق زیر ۲.۵ میکرون میتونن باعث گرفتگی عروق بشن. این عجیبه که حاضرند برای محافظت از گوش و ریه و رگ‌ها قانون وضع کنند و با جدیت اعمالش کنند، اما برای محافظت از مغز هزار و یک بهانه میارن که نمیشه و فایده نداره و عملی نیست!

والسلام.
4
Anarchonomy
Photo
این یکی از داروهای ضدسرطان و جدیده که شرکت‌های بیمه آمریکا هزینه‌ش رو متقبل میشن. چقدره هزینه‌ش؟ سالی ۱۵۰هزار دلار! به پول ما میشه ۲ میلیارد و ششصد میلیون!
جمهوری‌اسلامی اگه نمیتونه به روش اقتصاد اسلامی ارزش حیات شهروندانش رو محترم بشماره، بهتره این کار خطیر رو به نظام سرمایه‌داری بسپاره‌. آقایان برای مردم عادی، کمونیسم رو می‌پسندند و برای خودشون سرمایه‌داری رو. در اون کمونیسمی که برای مردم تدارک دیدند، خب یک صندوق بیت‌المال وجود داره که منابعش محدوده و مجبورند موقع تقسیم یه عده رو نادیده بگیرند، و در اون سرمایه‌داری بومی که برای خودشون تدارک دیدند، دستشون انقدر بازه که در هشتاد سالگی هم میرن آلمان برای عمل جراحی و نقد حساب می‌کنند!

ما را به خیر نظام اسلامی امیدی نیست، همینکه شر نرساند کافیه. برای اینکه شر نرساند هم باید اجازه بده سرمایه‌داری برای «همه مردم» باشه. ما هم اگه غیرعادی‌ترین کشور دنیا نبودیم و با همه سر جنگ نداشتیم و سرمایه‌های جهانی به کشور سرازیر می‌شد، هم انواع شرکت‌های بیمه وارد ایران می‌شدند و با هم رقابت می‌کردند، هم شهروندان شغل پردرآمدتری داشتند که بتونند حق بیمه بیشتری پرداخت کنند. باید از حضرات پرسید در این چهل سال دست روی چه گذاشتید و ورشکست نشد؟
1
طلبه جوان داشت دیشب صحبت می‌کرد بالای منبر، یه داستانی رو تعریف کرد که من به شخصه شصت بار شنیدم.. شیخی بود در فلان شهر که روزی ازش پرسیدند شنیدیم اشک ریختن در عزای حسین گناهان رو پاک می‌کنه، آیا این حقیقت داره؟ شیخ دستی به ریش می‌کشه و میگه بعید می‌دونم! میگذره و فرداش دوباره میاد بالای منبر و میگه مردم گریه کنید که اشک برای حسین گناهان رو می‌بخشه! بعد میاد پایین. میگن حاجی دیروز چیز دیگه‌ای می‌گفتی که! میگه رفتم خونه شب در خواب دیدم در کنار حوض کوثرم و شیعیان دارن به نوبت سیراب میشن ولی به من چیزی نمیدن، علتش رو از دختر پیامبر پرسیدم و ایشون هم گفت تو که عزاداری برای پسر منو قبول نداشتی!.. و بعد اینجوری متنبه میشه و الی‌آخر.

آدم فکر می‌کنه مرحوم کافی هنوز زنده‌ست و هنوز محمدرضا پهلوی شهنشاه ایرانه! انگار نه انگار انقلابی رخ داده، یه تقاضا و عطشی بوجود اومده برای اصلاح تفکر دینی. هنوز محتویات همون محتویاته، تازه در طرز بیان پسرفت هم داشته، چون همینارو آقای کافی با هیجان خیلی بهتری می‌گفت! تا کی بنیان ارزش‌های شیعه قراره روی تعدادی خواب شبانه باشه؟ که بعد به طور مستمر ذهن هموطنان مذهبی ما رو باش شستشو بدن؟

پدر من هم مبتلا به این خوابگرایی‌هاست. یک‌بار داشت خواب کسی رو که قبلا ده‌بار خوابش رو دیده بود تعریف می‌کرد، که بش گفته فلانی فلان کن! بش گفتم این بنده خدا چرا ده بار میاد به خواب تو اما یک‌بار هم نمیاد به خواب من؟ مگه نمیگی روحشه؟ خب روح آزاده دیگه یه بار هم جهت زدن پوز من هم شده بیاد به خواب من، چی میشه؟ گفت خب تو نمیشناسیش! گفتم عزیز من دلیلش دقیقا همینه دیگه، پنجاه سال پیش طرف مرده! من نه میدونم قیافه‌ش چه شکلی بوده نه حرکات و سکناتش چجوری بوده نه چطور حرف میزده.. معلومه که مغز من از هوا نمیتونه کاراکترش رو بسازه، پس من خوابش رو نمی‌بینم. این خواب‌ها محصول افکارته. بعد گفت شماها این چیزا رو نمی‌فهمید 😁

ازون طلبه دوس دارم بپرسم واقعا دلت میخواد فقط برای قشر ۷۵ سال به بالا قانع‌کننده باشی؟
3
شاید برای خیلی‌ها مهم نباشه، ولی به هرحال..!