Anarchonomy
44.3K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
از جنگ سوریه ویدئو زیاد دیدم. از انواع و اقسامش. از فکاهی گرفته تا خشن وحشیانه. از سمت معارضان مسلح تا کردها تا دولت مستقر تا نیروهای ائتلاف. اما هیچ‌کدوم عجیب‌تر از ویدئوهایی که سربازان اسد پخش کردند نبود.‌ حکومت بشار اسد با اینکه روی زمین دست به هر جنایتی زد تا خودشو نجات بده، ولی همیشه سعی داشته نشون بده متمدن‌تر و مسئولیت‌پذیرتر و بالغ‌تر از همه مخالفانشه، که ثابت کنه همیشه بهترین گزینه برای اداره سوریه‌ست. اما در رفتاری کاملا متناقض با این سیاست کلی، ویدئوهایی از خودشون پخش کردند که اگه لوگوی گوشه تصویر که منتشرکننده‌ش رو معلوم می‌کنه وجود نداشت یا اگه لباس‌ها و ادواتشون مشخص نبود، نمی‌تونستی بفهمی این‌ها الان سرباز اسد هستند یا داعش؟ سرباز اسد هستند یا جبهة‌النصره؟ (و اتفاقا به خاطر همین نامرئی بودن مرز رفتاری بین این‌ها بود که مخاطب غربی به این نتیجه رسید که اینا همشون دیوانه‌ن! و بهتره ما دخالت نکنیم خودشون همدیگه رو پاره کنن). مثلا یک معارض مسلح رو اسیر می‌گرفتند، حالا یا از داعش یا از ارتش آزاد یا هر جبهه‌ای، بعد با مفتول فولادی کتکش می‌زدند. وقتی از نا می‌افتاد، به سرش سنگ و تکه‌های سیمان پرت می‌کردند. تکه‌های سیمانی و بتونی که تو مخروبه‌ها و آوارهای ساختمانی زیاد پیدا میشه، علاوه بر سنگینی، لبه‌های تیزی هم دارند. در نتیجه با هر پرتاب یک قسمت از صورتش کنده میشد. بعد که دیگه به مرز بیهوشی می‌رسید، چند گلوله به سرش و سینه‌هاش شلیک می‌کردند و می‌خندیدند. نکته مهم این بود که چند نفر همزمان فیلم می‌گرفتند، و بیشترشون منتشر می‌کردند (ازونجایی که چند ویدئو از چند زاویه مختلف موجود بود همیشه). هیچ چیز دزدکی وجود نداشت. کل این نمایش عمدی بود. هیچ موجودی مستحق چنین رفتاری نیست، مخصوصا یک نوجوان، که در هر جبهه‌ای که باشه، تصمیماتی که گرفته واقعا متعلق به خودش نیست (نوجوان امروزی حتی در انتخاب رشته تحصیلی هم عاجزه، چه برسه به این که تشخیص بده در یک جهنم جنگی جای درست تاریخ ایستاده یا نه!). پس چرا بدون هیچ ابایی این قساوت و رذالت عریان رو به همه نشون می‌دادند؟ به زعم خیلی‌ها، به منظور ایجاد رعب! ولی حتی من بچه سوسول شهری هم نمی‌ترسیدم ازین صحنه‌ها. چه برسه جنگجویان سوریه که گرگ تمام عیارند. تنها حسی که ایجاد می‌کرد نفرت بود. و این دقیقا چیزیه که حکومت اسد لازم داره. یعنی بازیگران اصلی میدان، اونایی باشند که از همه کینه‌ای‌تر هستند!.. در واقع یک‌جور شطرنج روانیه. شما رو در یک گوشه گیر میندازن که اگه پر از نفرت نشی، کیش میشی (چون روحت میمیره اگه دیگه حسی نداشته باشی)، و اگه نفرتت رو تبدیل به انتقام کنی، بازم کیش میشی (چون دستت آلوده به خون میشه). علت اینکه خیلی از معارضان مسلح در سوریه، ول‌کن نیستند، دقیقا همینه که داخل لوپ انتقام هستند. براشون مهم نیست نتیجه چیه، فقط میخوان طرف مقابل رو بیشتر بچزونن! همونطور که حکومت بطور سیستماتیک میچزوندشون. وقتی بازیگران اصلی مبتلایان به این لوپ باشند، صداهای دیگه شنیده نخواهد شد.


ادامه: 🔽
10
🔼 این روزها این رفتار سازمان‌یافته رو از جمهوری‌اسلامی، و سربازان خدومش که اصلاح‌طلب‌ها باشند می‌بینید. کل رفتارشون در دو سه سال گذشته رو به صورت یک پکیج ببینید، نه جدا جدا‌. از عمدا تقدیم کردن رانت سکه و واردات خودرو و موبایل به عده‌ای خاص، و عمدا دریغ کردن منابع ارزی به بازار، اونم در اوج بحران اقتصادی و دهن‌کجی به مردمی که برای وضعیت پس‌اندازهای اندک‌شون استرس دارند، تا اظهارات مسئولان از جمله «همینی که هست»، یا «به دلار فکر نکنید»، تا پیام اینستاگرامی آقازاده‌ها از داخل هلی‌کوپتر تفریحی برفراز هالیوود تا پیام‌های رکی مثل «برید بمیرید»، تا برخورد امنیتی با کارگران معترض، و با هر کسی که کوچکترین اقدام اعتراضی علیه وضع موجود کرده باشه، تا همه فعالیت‌های استمرارطلبان فضای مجازی که به طور کاملا هماهنگ به جای افزایش سطح آگاهی، و یا به جای برائت از حاکمیت، به ناراضیان و ساختارشکن‌ها حمله می‌کنند، همه و همه یک هدف کلان داره، و اون عصبانی‌تر کردن کسانیه که قدرت ندارند! حتی فرمانده کل قوا هم در این بازی حضور داره و می‌بینید نذر کرده که هربار پشت تریبون قرار گرفت ذکر کنه که هیچ‌کس هیچ غلطی نمی‌تواند بکند! یعنی پیامی که هیچ مفهومی نداره، جز اینکه به عنوان یک تحریک‌کننده بش نگاه کنید. در واقع با تکرار اینکه «شما ضعیفان در برابر مایی که قدرت رو در اختیار داریم، هیچ کاری نمی‌تونید بکنید» داره ضعیفان رو تحریک می‌کنه تا یه کاری بکنند! یک نفر رو چهل سال بندازید تو قفس و هر روز غذاش رو کمتر کنید و هی از پشت میله‌ها بش بگید «تو نمیتونی بیای بیرون». اتفاقی که میفته اینه که تو ذهن اون فرد محبوس یک هدف مملو از نفرت شکل می‌گیره با این مضمون که «اگه یک روز از عمرم باقی‌مونده باشه، راهی پیدا می‌کنم تا تو همون یک روز نابودت کنم». این دقیقا چیزیه که در سوریه رخ داد و اینجا هم میتونه رخ بده. به هزار و یک دلیل، جنگ سوریه به همون شکل در اینجا رخ نمیده، چون اون عصبیت مذهبی که در جمعیت سوری خارج از دمشق وجود داره، در ایران وجود نداره. اما اینجا هم بستر مناسب برای خشونت‌های نقطه‌ای و مستقل (مثل تیراندازی‌ها و بمبگذاری‌های خیابانی عراق و افغانستان) وجود داره. و حاکمیت مایله که وجود داشته باشه.

وقتی در شبکه اجتماعی میان به برانداز یا حتی معترضی که صرفا نفس‌بریده میگن اگه تحریم شدیم به خاطر شماست، اگه جایی تروری رخ داد به خاطر شماست، و شما عامل تفرقه‌اید، و شما فحاشید و شما قراره کوره آدم‌سوزی و جوخه‌های اعدام راه بندازید، تا جای مظلوم و ظالم رو عوض کنند، یعنی دقیقا میخوان اون نفس‌بریده، به یک نفس‌بریده‌ی متنفر تبدیل بشه. هدف فقط انداختن تعداد بیشتری از افراد به لوپ انتقامه. اگه در کل جمعیت ۸۰ میلیونی، فقط نیم درصد! وارد این لوپ بشن، میشه حدود ۴۰۰ هزارنفر! حتی فکر اینکه ۴۰۰هزار بمب متحرک در اقصی نقاط ایران تردد کنند هراسناکه. وقتی تعداد افراد داخل لوپ بیشتر بشه، ولی نه انقدر که مثل سوریه همه‌چیز بهم بریزه، یک وضعیت خشن متزلزل بوجود میاد که مثل جنگ نیست، اما زندگی اصلا هم عادی نیست. در اون شرایط صداهای دیگه که دارند درباره مسائل جدی و پیچیده حرف می‌زنند کاملا خفه میشه. میگم پیچیده چون مثلا بحث درباره اینکه «تکلیف مذهب در آینده کشورداری ما چیست؟» یک موضوع پیچیده‌ست. اما خشونت بی‌نهایت ساده و سرراسته: یا میزنی، یا میخوری!

مثل مردم سوریه، ما هم یک گوشه در صفحه شطرنج گیر انداخته شدیم. نه می‌تونیم پر از تنفر نشیم، نه می‌تونیم اجازه بدیم که تنفرمون به خشونت تبدیل شه. من اصلا در جایگاهی نیستم که بتونم به این مردم تا خرخره گرفتار و نفس‌بریده بگم هرچیزی که ازین‌ها می‌بینید و می‌شنوید، عصبانی نشید! چون همه دلایل لازم برای عصبانی شدن رو براشون فراهم کردن. من فقط می‌تونم بگم، چه بخوایم عصبانی بشیم چه نشیم، باید حواس‌مون باشه که کنترل ذهن و کنترل احساسات‌مون دست اونا نیفته. هیچ فلاکتی بدتر از از دست دادن کنترل نیست. من نمی‌دونم صلاح می‌دونید که چه واکنشی نشون بدید (شاید چندنفر از ازون چهارصدهزارنفر اینجا رو بخونن)، اما لطفا اجازه ندید حکومت و عمله‌هاش رفتار شما رو پروگرام کنند.
8
سم هریس و جردن پترسون مناظره مفصل و جذابی داشتند در ونکور که علاقمندان الهیات بد نیست دنبالش کنند. تو یوتیوب سرچ کنید اسمشون رو کنار هم بعلاوه ونکوور، ویدئوهاش میاد، که البته طولانی‌اند و خودم هم هنوز نتونستم همشو نگاه کنم. این نکته به تنهایی جالبه که بحث‌های پرمخاطب الهیات در زمانه ما داره توسط کسانی انجام میشه که تخصص در الهیات ندارند، مثلا سم هریس بیولوژیسته، و پترسون روانشناس!
ما هر دوشون رو دوست داریم، با اینکه با هم اختلاف نظر دارند، و با اینکه گهگاهی مهمل می‌بافند، هر دو دوست‌داشتنی هستند، و باید خوشحال بود که «غرب» در کنار اِد شیران ها و کاردی بی ها، سلبریتی‌های متفکر هم تولید می‌کنه. ما که تعطیلیم و تماشاگر.

تو یه قسمت از مناظره یه مثال مطرح میشه برای توضیح کارکرد دین. سم هریس میگه ما می‌دونیم که تماشای پورن برای کودکان نادرسته، اما نیازی به مذهب نداریم‌ تا کودکان رو وادار کنیم تماشا نکنند. پترسون میگه پس باید چیکار کنیم که تماشا نکنند؟ هریس میگه باید بشون آموزش بدیم! پترسون میگه آره باید اینکارو بکنیم ولی عملا این آموزش‌های بالا به پایین جواب نمیدن. مخصوصا اینکه درباره خیلی از چیزهایی که آموزش میدیم قطعیت نداریم. ازین لحاظ مذهب خیلی بهتر کار می‌کنه. منظورش اینه که پسربچه اگه بدونه که خدا راضی نیست آلت تناسلی یک زن رو ببینه عملا بازدارنده‌تر ازینه که بش بگن تو به سن قانونی نرسیدی عزیزم، زوده برات!

سم هریس جای درست‌تری ایستاده، اما گاهی خوب از جای خودش دفاع نمی‌کنه. مثلا اینجا اگه تو سالن بودم دلم می‌خواست بطری آب‌معدنی رو پرت کنم طرفش و بگم چرا این نکته رو نمی‌گی چرا اونو نمی‌گی. تازه شما باید بلیت بخرید تا بتونید تو اون سالن بشینید. برای من که حالت مازوخیستی داره، یعنی هم پول بدم هم بشینم و حرص بخورم که حرفای منو نمیزنن.

من جای هریس بودم می‌گفتم اتفاقا مذهب هم «کار نمی‌کنه». اینکه مذهب میتونست مانع یک پسر ۱۵ ساله بشه که به زن برهنه نگاه نکنه، به خاطر ساختار فرهنگی و یکدستی خاصی بود که مذهب در جامعه ایجاد کرده بود، نه به خاطر رابطه بین اون نوجوان و خدا! به محض اینکه اون ساختار فرو ریخت، بازدارندگی هم پرید! شاهد میخواد؟ آمار مراجعه کاربران کشورهای مسلمان به سایت‌های پورن! پسره هیچوقت نمی‌دونست برای چی نباید به الت جنسی زن برهنه نگاه کنه، فقط می‌دونست که ممنوعه، و تخطی ازش هزینه‌هایی داره (حالا یا این هزینه‌ها خرافی بود و به صورت روانی خودتنبیهی ایجاد می‌کرد، یا واقعی بود و مثلا از باباش کتک می‌خورد!). خود یکدستی و توافقات جمعی هم نقش مهمی داشت. هزار سال پیش، افراد صاحب‌نظر نبودند، این قبیله بود که نظر داشت. اگه قبیله می‌گفت با زن شوهردار نخوابید، نباید می‌خوابیدند. امروز که مفاهیم مدرنی مثل آزادی فردی و سکولاریسم و این‌ها هست و هر شخص به تنهایی خودش مرجع فکری خودشه و خودش برای خودش فلسفه شخصی داره و خودش برای خودش تکلیف تعیین می‌کنه، اون سیستم اصلا کار نمی‌کنه.

موضع پترسون از سمت طبقه الیت میاد. با این تعبیر که: «ما تشخیص میدیم تماشای پورن برای کودکان، به نفع جامعه نیست. پس عوام باید ازین فتوا تبعیت کنند. چون از علم خیلی حرف‌شنوی ندارند، پس بهتره با همون دستگاه مذهبی خودشون رو کنترل کنند». در واقع پترسون بر این باوره که با مذهب، موقعیت بشر در امنیت بیشتری باقی میمونه‌. چرا چنین نظری داره؟ چون در فضایی پوزیتیویستی که حرف اول و آخر رو فقط علم و منطق و واقع‌گرایی می‌زنند، احتمال زیادی وجود داره که به قهقرا (به زعم خودش) بریم. مثلا اگه بگیم پورن برای پسر ۱۵ ساله بد است، می‌پرسند چرا بد است؟ چرا ۱۵ سال؟ چرا ۱۶ سال نه؟ چرا ۱۶ سال؟ چرا ۱۹ سال نه؟ بعد اگه جواب‌های متنوعی به این‌ها داده بشه، قدرت قطعیت خودش رو از دست میده، و خیلی‌ها الزامی نمی‌بینند که بش متعهد باشند. در واقع پترسون میترسه اگه مذهب نباشه، جامعه شکلی به خودش بگیره که خود نابودگر بشه! (یعنی جوان‌ها معتاد پورن بشن، بعد به خودارضایی متوسل بشن، و بعد دیگه ازدواج رو یک الزام نبینند، بعد متعاقبا تولید مثل نکنند، و بعد همگی منقرض بشیم و به فاک بریم!). اما غافل ازینه که اگه هم جامعه به اون سمت میره (که من قبول ندارم)، مذهب دیگه نمی‌تونه مانعش بشه. اون ساختار کلاسیک از بین رفته کاملا و دیگه قابل احیا نیست.

من جدا دوست دارم پترسون بیاد مدتی در ایران زندگی کنه، و وضعیت اخلاقی یکی از مذهبی‌ترین جوامع جهان رو ببینه. ایران، گاراژ بزرگی از دستگاه‌هاییه که کار نکردند!
👍10
در کمتر از ۲۴ ساعت بعد از اون پستم درباره تلاش حکومت به انداختن شهروندان به لوپ انتقام، حداقل سه مورد ویدئو دیدم که کرم‌ریختن آقایان در جهت عصبانی‌کردن مردم رو نمایش میداد. یکی سخنرانی پناهیان، که از حدیث و روایت این رو استخراج کرد که اونایی که سفر غیرزیارتی میرن استحقاق برخورداری از ثروت رو ندارند! (همه‌جور فاشیسم دیده بودیم ولی فاشیسم مالی ندیده بودیم که حضرات اونو هم بمون معرفی کردند). که حالا اونو میشه تا حدودی ندید گرفت، چون طرز تکلم بنده خدا بالای منبر طوری بود که گویی آسیبی به مغزش وارد شده. یکی هم تحقیر یک فرد مستضعف توسط وزیر بهداشت، که به جای پاسخگویی، فلاکت مردم رو رسما به جوک گرفته! در کشورهای غربی مردم اکثرا مشکل سیاستمدارها رو دروغگویی می‌دونند. تازه سیاستمداران اون‌ها حتی در دروغگویی هم به گرد پای مسئولان ما نمی‌رسند، ولی حاکمیت اسلامی ما رو به جایی رسوند که باید آرزو کنیم کاش مسئولان ما فقط دروغگو بودند. یعنی به دروغگویی اکتفا می‌کردند. مثلا در چنین موقعیتی اسم و مشخصات طرف رو می‌گرفتند و به دروغ می‌گفتند «چشم، میدم پیگیری کنند». اما این‌ها ازون مرحله عبور کردن دیگه و خیلی مصر هستند که حتما مراجعه‌کننده رو تحقیر کنند و بعد برن دنبال کارشون. اگه دقت کنید این عصبانی‌کردن‌های سازمان‌یافته طبقه ضعیف (که نمیتونه پول فیزیوتراپی رو بده) و طبقه متوسط (که دورتر از ترکیه نمی‌تونه بره، که به موهبت دلار ۱۵ هزارتومنی، دیگه همونجا هم نمیتونه بره) رو نشانه گرفته. به طبقات بالاتر حتی یک کنایه هم نمی‌زنند، چه برسه توهین یا بی‌احترامی. چون این طبقه ضعیف و متوسط رو به ضعیف هستند که مستعد افتادن در لوپ انتقام هستند.

اما هیچ‌کدوم به پای این ویدئو نمی‌رسند. صحنه انقدر تناسب داره با پست من که انگار یکی میخواسته یه لطفی به من کرده باشه و خودش این ماجرا رو کارگردانی کرده. آخونده میاد با قلدری میکروفون رو از مداح دسته می‌گیره و میگه وقت اذانه، بریزید تو مسجد نماز بخونیم! خود واعظین محترم خوششون میاد من وسط صحبت‌شون برم میکروفون رو بگیرم حرف خودمو بزنم؟ تازه ملت نه کورند نه کر، هم صدای اذان رو‌ میشنوند هم خود مسجد رو می‌بینند، اگه مایل بودند بساط رو تعطیل کنند و برن نماز، خودشون اینکارو می‌کردند نیازی به دخالت نبود. به طرزی عریان قصد عصبانی کردن جماعت رو داره. و متأسفانه، مردم هم به راحتی در این تله میفتند و عصبی میشن و شیخ رو عین توپ کاموا که افتاده باشه دست چندتا گربه پاس میدن بهم تا قل بخوره بره بیفته تو مسجدش، و اگه پلیس و چندنفر دیگه نبودن معلوم نبود چه اتفاق دیگه‌ای براش بیفته.
سرنوشت روحانیت هیچ اهمیتی برام نداره (البته حفظ امنیت و حقوق انسانی‌شون سرجاشه). دغدغه من صرفا اینه که نباید بذاریم ما رو تو این تله بندازن.

https://t.me/sepehrazadi/38056
5
مقاله‌ای جالب از واشنگتن‌پست، که میگه روسیه با اشغال کریمه و بخش‌هایی از شرق اوکراین می‌خواست این کشور رو به خاطر اروپایی‌شدنش تنبیه کنه، اما نه تنها مانع اروپایی‌شدنش نشد، بلکه این جنگ باعث شده اوکراینی‌ها بیشتر گرایش پیدا کنند به اروپا. این جنگ رابطه فرهنگی و تجاری بین اوکراین و روسیه که قدمتش به چندقرن میرسه رو در عرض چند سال نابود کرد، و اوکراینی‌ها مصمم شدن که از روسیه فاصله بگیرن. حتی کلیسای ارتودکس‌شون هم از زیر سایه کلیسای روسیه خارج شده. اقتصادش هم با وجود هزینه‌های جنگ، رشد خیلی خوبی داره (بیشتر از رشد روسیه)، و دارند یاد می‌گیرند بدون تجارت با روسیه رشد کنند. این کشور هنوز مشکل زیاد داره، اما ظاهرا در مورد ملی‌گرایی، هویت‌یابی، تجدد و توسعه، عدو سبب خیر شده.
وقتی اداره کشور رو بسپاری به یک مشت جاسوس و بازجو و مامور امنیتی که تصورشون از قدرت، فقط قدرت سخته، نباید عجیب باشه که انقدر کوته‌نظر باشند در تصمیمات استراتژیک. تا ابد پز تانک‌ها و سوخوها و موشک‌ها رو بده، وقتی درکی از رفتار انسانی نداری، همسایه دیوار به دیوارت هم از دست میدی.

از اوکراین خاطره تلخ‌تر از زهری دارم. عزیزترین کسم اونجا بود که از دنیا رفت. اما به عنوان یک ساکن مستعمره روسیه که می‌دونم چی کشیدن، براشون از صمیم قلب آرزوی موفقیت می‌کنم.


https://www.washingtonpost.com/amphtml/opinions/global-opinions/putins-war-is-transforming-ukraine/2018/09/23/d56d5a10-bdd7-11e8-8792-78719177250f_story.html
4
‍ ‍‍ پیرس مورگان تو توعیتر با خیلی‌ها دهن به دهن میشه (از یه آدم فوتبالی اونم از نوع انگلیسی مگه انتظار دیگه‌ای میره؟)، اما این جدلش با گری لینکر درباره سیستم آموزشی واقعا موضوع مهمیه، هرچند که طرفین به روش‌های جاهلانه درباره‌ش صحبت می‌کنند. لینکر معتقده باید تکلیف خونه از روی دوش بچه‌ها برداشته باشه، کاری که تو ایران هم تا مقطع سوم انجام دادن، و میگه من فوتبالیست شدم چون بعد از مدرسه میرفتم بیرون فوتبال بازی می‌کردم! که این استدلال فقط بدرد دوئل‌های کلامی کافه‌ها، و البته توعیتر (که یه کافه چندمیلیون‌نفریه میخوره)، نه یه بحث اصولی. مورگان میگه انقدر شل گرفتیم که تو معیارهای تحصیلی، بچه‌هامون از بچه‌های چینی به طرز خجالت‌آوری عقب افتادن. نقطه خیلی مهم این جدل این‌جاست. دیگرانی هستند که بش تذکر دادند چرا با چین مقایسه می‌کنی؟ باید با اسکاندیناوی مقایسه کنی که هم تکلیف خونه ندارن هم بچه‌هاشون آمار قبولی و نمرات بالاتری دارند، و تازه خوشحال‌تر و سرحال‌تر هم هستند.

از قضا چند روز پیش مقاله‌ای خوندم که تصویر کاملا متفاوتی از وضعیت مدارس سوئد ترسیم می‌کرد، و خلاصه‌ش این بود که اوضاع درسی بچه‌هامون زیاد جالب نیست! و به طرز جالبی اون نویسنده هم وضع خودشون رو با چین مقایسه می‌کرد و نتیجه می‌گرفت که باید نگران بود.
من علت این مسئله رو در چیزی میدونم که میشه بش گفت «ویروس اینفوگرافی»، که این روزها خیلی‌ها رو مبتلا کرده. اونایی که به مورگان میگن باید اسکاندیناوی رو ملاک قرار بدیم، برای حرف‌شون سند دارن، ولی اون سند در یکی دو تا نمودار خلاصه شده! در زمانه‌ای که کسی حوصله دریافت حجم بالای اطلاعات رو نداره، این تقاضا بوجود اومد که چکیده‌ای از اطلاعات در یک پوستر گرافیکی قرار داده بشه که در عرض چند ثانیه بشه مطالعه‌ش کرد. سوئد تو اون نمودارها و پوسترها، وضعیت خیلی خوبی داره. نه اینکه نادرست باشه، اما تمام واقعیت نیست، بلکه می‌تونه گمراه‌کننده هم باشه. خیلی از موضوعات انقدر پیچیدگی دارند که نمیشه تو نمودارها و جداول تشریح‌شون کرد. و اگه هم بشه انقدر حجمش زیاده که نمیشه تو یه پوستر و یه فایل پی‌دی‌اف جا داد. وقتی یک معلم یا کارشناس سوئدی میاد وارد جزییات میشه و نگاه جامع‌تر خودش رو عرضه می‌کنه، تازه می‌فهمی چقدر همه‌چی پیچیده‌تر ازونیه که فکر می‌کردی. اما ویروس اینفوگرافی باعث میشه افراد با مطالعه‌های چندثانیه‌ای احساس کنند نیاز به مطالعه بیشتر ندارند، و میتونن با یک توعیت نتیجه‌گیری قطعی رو اعلام کنند!

علاوه بر خود اطلاعات و حجمش، نحوه تفسیرشون هم هست که اصلا قابل نمایش نیست. باید روشون بحث‌های مفصل و عمیق انجام بشه که ممکنه حتی کار به فلسفه بکشه! مثلا این واقعیت داره که دانش‌آموز سوئدی مجموعا شادتر از دانش‌آموز چینیه، ولی این هم واقعیت داره که دانش‌آموز چینی انقدر تمرکز کرده رو ریاضیات که بورس دانشگاه‌های برتر رو از آن خودش می‌کنه و فردا وضعیت مالی خوبی خواهد داشت. من همین الان می‌تونم چندتا استارت‌آپ یا شرکت موفق چینی نام ببرم که خودشونو در دنیا مطرح کردن و داره توسط همون بچه‌های چینی که جز خرخونی کاری بلد نبودن اداره میشن، اما هیچ معادل سوئدی به ذهنم نمیاد. نمیشه این رو هم انکار کرد.
یا مثلا خود شادی میتونه تعریف متفاوتی داشته باشه. دختر ۱۶ ساله‌ای رو میشناختم که تو یکی از مدرسه‌های فنلاند درس میخوند. یک‌بار در درد و دلی دوستانه بم گفت همه همکلاسی‌هام سکس دهانی رو تجربه کردن غیر ازمن!.. خب این چیزیه که تو چین یا ژاپن نمی‌بینید. بعبارتی سیستم ژاپن و چین، و ازون طرف فنلاند، دارند موجودات کاملا متفاوتی رو تولید و تحویل جامعه میدن، که متناسب با فرهنگ همونجاست. نمیشه با قطعیت گفت کدوم مترقی‌تر و پربازده‌تره، چون بستگی خیلی زیادی داره به این که طبق تعریف اون جامعه و اون فرهنگ، «انسان تربیت‌یافته» باید چه مشخصات و احوالاتی داشته باشه.

به شخصه اصلا خوشم نمیاد دختر فرضیم جایی درس بخونه که از شونزده سالگی سرشون تو شورت همدیگه‌ست، و همزمان دلم هم نمیخواد یک ربات درسخوان درونگرا باشه که سخت‌ترین سوالات فیزیک رو تو هوا حل می‌کنه اما بلد نیست یک پسر رو دعوت کنه به یک قرار ملاقات! اما چطور میشه سیستمی رو طراحی کرد که دختر تربیت‌یافته مطلوب من ازش بیرون بیاد؟ برای همینه که این موضوعات پیچیده به نظر میرسند، چون واقعا هستند. استناد به چندتا عدد و چندتا نمودار، نه تنها به دیگران، بلکه به خودمون هم آدرس غلط میده. وقتی گرفتار آدرس‌های غلط شدیم، مثل مورگان و لنکر سر چیزهایی دعوا می‌کنیم که تعیین‌کننده نیستند. و فکر می‌کنیم داریم برای معضلات جهان چاره‌اندیشی می‌کنیم!!
اینو دیگه هر ایرانی‌ کارشناس و غیرکارشناسی میدونه اقتصاد ما تحت تأثیر مستقیم سیاست‌های حکومته. اگه آقایان دنبال ایجاد هلال شیعی و احیای امپراطوری صفوی و سیاست شرآفرینی و موشک‌بازی و به زعم خودشون «مقاومت در برابر امپریالیسم» که در واقع چیزی بیشتر از «ایجاد مزاحمت برای نظم جهانی» نیست، نبودند الان قدرت‌های بزرگ و همسایگان و کشورهای خاورمیانه با ما سر ستیز نداشتند، و اگه ستیز نداشتند نه تحریمی بود نه خطر جنگی نه فشاری نه هیچ‌گونه جداافتادگی، و اگه همه این‌ها نبود الان وضعیت نرمال‌تری می‌داشتیم، که میشد توش کسب و کار راه انداخت.
اما خود فعالیت اقتصادی هم می‌تونه روی سیاست‌ها اثرگذار باشه، هرچند که ممکنه برای بعضی‌ها عجیب به نظر بیاد. داشتم مقاله‌ای می‌خوندم درباره سیر تحول بنگاه‌های اقتصادی در تاریخ معاصر. نویسنده در جایی ازون مقاله اشاره می‌کرد به اینکه ما، یعنی نوع بشر، از زمانی که تو غار زندگی می‌کردیم تا همین اواخر قرن نوزدهم (این بازه زمانی اغراق نیست، برای همین موضوع رو بقدری شگرف میکنه که مو به تن آدم سیخ میشه) تنها الگوی سازمانی که در جوامع تعریف شده بود، ارتش بود! سازمان به این معنا که عده‌ای از مردم در قالب یک نهاد دور هم جمع بشن، و برای رسیدن به هدفی خاص هر کدوم وظیفه‌ای مختص به خود رو انجام بدن، که حاصل تجمیع کارشون بشه یک کار واحد. در واقع ارتش قدیمی‌ترین سازمان‌یافتگی بشر بود و لذا هر سازمان‌یافتگی که بعدش شکل گرفت از ارتش الگو گرفت. چون الکوی دیگه‌ای وجود نداشت. یا اگه وجود نداشت، درست کار نمی‌کرد. این سلطه مدل نظامی چنان قوی بود که وقتی شرکت‌های تولیدی شکل گرفتند، ساختارشون کپی ساختار ارتشی بود! یعنی مدیرعاملی در جایگاه فرمانده، بعلاوه معاونینی در جایگاه درجه‌داران، و همینطور پایین‌تر تا کارگر ساده که معادل همون سرباز صفر بود! یک تشکیلات کاملا هرمی، عمودی و بالا به پایین. تا اینکه اوائل قرن بیستم روس‌ها (با اینکه خودشون یک کشور کاملا میلیتاریستی بودن)، این نظم تثبیت‌شده رو تغییر دادند و برای اولین بار سبک «تولید سلولی» رو بوجود آوردن، که بعدا ژاپنی‌ها (که از قضا اون‌ها هم یک کشور میلیتاریستی بودند) به صورت گسترده استفاده و به جهان صادر کردند. در این سبک هر کس محصول رو از نفر قبلی می‌گرفت، یه کاری روش انجام می‌داد و تحویل نفر بعد میداد. اونایی که رشته‌شون مرتبطه حتما اطلاعات فنی زیادی درباره‌ش دارند، ولی من با اون جزییاتش کار ندارم، مسئله افکت اجتماعی‌ای بود که ایجاد کرد. در این روش، تا حد زیادی از ساختار عمودی کاسته شد و شرکت‌ها افقی‌تر شدند. در طول زمان دو‌ پیشرفت خیلی مهم رخ داد. اولا اینکه سلول‌ها مستقل‌تر شدند. یعنی به جای اینکه کارگر چیز ناقصی رو تحویل بگیره، کمی تکمیلش کنه و به نفر بعدی بده، خودش به تنهایی یک محصول رو از ابتدا تا انتها تکمیل می‌کنه، یعنی خود اون فرد مستقلا یک تولیدکننده‌ست! البته اینکه کارگر رو مثال میزنم برای اینه که ملموس‌تره، وگرنه عین همین تحولات در سطوح بالاتر هم رخ داد. هرچند که حتی نمیشه از عبارت سطوح بالاتر هم استفاده کرد.. چون عملا در یک سطح قرار گرفته بودند. مثلا کسی که در پایین‌ترین رده بود می‌اومد مستقیما نظرش رو به مدیرعامل منتقل می‌کرد، گویی هیچ سلسله مراتبی وجود نداره (همین هم‌سطحی بود که الان بعضی شرکت‌ها پز میدن که حقوق مدیرانشون اختلاف چندانی با حقوق کارمندشون نداره. یا مثلا در ژاپن وقتی شرکت به مشکل برمیخوره، اولین نفر خود مدیرعامل حقوق خودش رو می‌بخشه، و اساسا به همین خاطره که وقتی شرکت خطایی مرتکب میشه، مدیرش میاد تا کمر خم میشه جلو مردم).


ادامه 🔽
4
دوم اینکه کاری که فرد در محیط تولیدی یا خدماتی انجام می‌داد هرچی که جلوتر اومدیم دانش‌محورتر شد. به این معنا که ارزش کارگر دیگه به این نبود که بدنش چه کاری رو می‌تونه انجام بده، بلکه به این بود که در ذهنش چه دانشی داره. وقتی ارزش به ذهن مرتبط شد، رابطه انسان-ماشین در خط تولید هم تغییر کرد. تا قبل ازون انسان صرفا اوپراتور دستگاه بود، اما بعد از دانش‌بنیان شدن، دستگاه (که غالبا کامپیوتر بود) بدون انسانی که باش کار می‌کنه عملا بدردنخور می‌شد. بنابراین نقش‌کلیدی ماشین‌آلات، به خود کارگر منتقل شد. و بی‌ربط به این واقعیت نیست که دیگه به کارگر نمیگن کارگر، میگن «منابع انسانی». (این تحولات انقدر بزرگ بود که حتی روی زبان هم تأثیر گذاشته). ترکیب این دو، یعنی حرکت به سمت هرچه افقی‌تر شدن بنگاه اقتصادی، و کلیدی شدن دانش کارگر، باعث شد یک نوع فردگرایی در جامعه شکل بگیره. کارگر قبل ازین تحولات خودش رو واقعا در حد سرباز صفر می‌دید که اگه حذف بشه آب از آب تکون نمیخوره. دقیقا همون شرایطی که برده‌ها در ساخت اهرام ثلاثه داشتند. اما در دوران جدید هم رأس سیستم هم‌سطحش بود و دیگه خودش رو در قاعده هرم تصور نمی‌کرد (و حتی قید و بندها هم از سر راهش برداشته شد. نمونه کاملش محیط کار فیسبوک و گوگل بودند که رهبر و کارمند مثل دو‌تا همخونه کنار هم کار می‌کردند، و با لباس تو خونه!)، هم می‌دید که اگه نباشه سیستم لنگ میشه، یا اگه هم لنگ نشه لاقل همینکه ارزشش قابل حمله، میتونه یه روز جمع کنه بره و یه جا دیگه استخدام شه! یعنی هم خودش رو مهم میدونه، هم ارزشمند، هم تعیین‌کننده، هم آزاد! (و این آخری خیلی مهمه).

چنین آدمی که در این سازمان‌یافتگی‌های مدرن کار می‌کنه، خارج از سازمان اقتصادی هم سازمان‌های اجتماعی و سیاسی رو مطالبه می‌کنه که همون خصوصیات رو داشته باشن. مثلا نمیاد یه سازمانی رو بپذیره که هنوز هرمی و دستوری و بالا به پایینه.

من بلافاصله یاد رسوایی کارخونه چسب هل افتادم. جایی که تجهیزآلات مدرن و تقریبا به روز موجود هستند، اما سیستم هنوز پادگانیه! این یعنی ما همچنان ازون بیگ‌بنگ اجتماعی که صدسال پیش در جوامع دیگه کلید خورد عقب‌تریم! اینکه وزیر به یک فرد مستضعف توهین می‌کنه، و اون فرد بش برنمیخوره، و بقیه هم‌طبقه‌ای‌هاش حتی میخندن به اون اهانت، دقیقا به این دلیله که هنوز به این درک جمعی نرسیدن که مهم و کلیدی هستند. آدمی که خودش رو مهم بدونه، اجازه نمیده هرجور که مایل بودند باش رفتار کنند.‌ همچنین به این درک هم نرسیدند که حرف‌شنوی مهره‌های سیستم نشانه کارآمدی نیست. این نسبتی که بین افراد برقراره تعیین می‌کنه که می‌تونه کارآمد باشه یا نه.
«سازمان» در جوامعی که یک قرنه ازون بیگ‌بنگ عبور کردن، یک کار تیمیه، که اعضا توش پوزیشن ثابت ندارند (برای همین براشون عجیب نیست که رییس‌جمهور پس از اتمام دوره‌ش بره تو کتابخونه کار کنه). ولی در جامعه ما تیم اجتماعی مفهوم نداره. بعد از ۲۵۰۰ سال حکومت‌داری مدون، همچنان تفکیکی هست بین «ما» یعنی محکومان، و «آن‌ها» یعنی حاکمان.

من نمی‌دونم چطور میشه این عقب‌افتادگی صد و اندی ساله رو جبران کرد (که قطعا این جبران باید شامل تحولی در نحوه فعالیت‌های اقتصادی جامعه هم باشه)، ولی کاملا مشخصه که اولویت اول ما باید این باشه که مردم ذهنیت رعیت بودن یا سرباز صفر بودن رو برای همیشه بذارن کنار.
5
2
Anarchonomy
Photo
حالا که درباره تیم نوشتم بهتره سه نوع اصلی تیم‌های اجتماعی رو اینجا بنویسم که بعدا اگه لازم شد به همین پست ارجاع بدم.
۱- تیم کاتا (اون جاهایی که اینارو خوندم نویسنده غالبا آمریکایی بوده و تنیس دونفره رو مثال زده، ولی تنیس تو ایران جایگاهی نداره، ولی کاراته رو همه میشناسن). تو این تیم، شما جایگاه خودتو داری که کاملا مشابه جایگاه بقیه‌ اعضاست، ولی باید به حداکثر هماهنگی با اون‌ها برسی، بنابراین مجبوری نقاط قوت و ضعف‌شون رو بشناسی، یا کمک‌ کنی درستش کنند، و اگه درست نمی‌شد باش کنار بیای. بعبارتی هر کس باید شش دنگ حواسش به دیگری باشه تا اگه کمبود و خطایی داشت جبران کنه. (من معتقدم ما تو این هم خیلی ضعیفیم).
۲- تیم بیسبالی. تو این سازمان هرکی جایگاه خاصی داره و وظیفه خاصی رو انجام میده که نمیشه با یک نفر دیگه جایگزینش کرد. تو این تیم اگه یکی کم بیاره، بقیه نمیتونن با بهتر کردن خودشون، جبرانش کنند. پس یا باید خود اون فرد جبرانش کنه، یا یکی دیگه که دقیقا اون کارو بلده جایگزینش بشه. تو این سازمان تا همه خوب کار نکنن، سازمان خوب کار نمی‌کنه.
۳- تیم فوتبالی. که هرکی جایگاه خودشو داره ولی این جایگاه به راحتی قابل تعویضه (تا حدی که یک دروازه‌بان میتونه بیاد ضربه آزاد بزنه). تو این تیم تسلط به کاری که بقیه مسئول انجامش هستند (علاوه بر تخصص پست خود فرد) یه مزیت نیست، یه الزامه. (طبق همین الگوعه که این روزها مدیرانی تو شرکت‌های چندملیتی می‌بینیم که هم میتونن مدیر مالی باشند هم مدتی هدایت گروه طراحی رو به عهده بگیرن!).

این موضوعات فکر آدمو مشغول می‌کنه. مثلا خودم به اطرافم دقت می‌کنم تا ببینم چنین سازمان‌های اجتماعی رو کجا میشه پیدا کرد تو جامعه خودمون، ولی چیزی نمی‌یابم! چون اصلا با «تیم» مواجه نمیشم که بعد چک کنم جزء کدوم یک از انواعشه 😁 اون‌هایی هم که موجوده، به طرز عجیبی همون الگوی نظامی رو دارن. تازه زیادی دقت کردن آدمو حتی مأیوس می‌کنه. مثلا به تعارفات روزمره ما نگاه کنید.. وقتی بزرگی وارد مجلسی میشه، همه پا میشن، و نمیشینن تا زمانی که طرف میگه «بفرمایید بشینید لطفا». آخرین باری که این صحنه رو دیدم خنده‌م گرفت، چون یاد پادگان افتادم که وقتی نظامی می‌نشستیم، مافوق می‌خواست شفقت به خرج بده می‌گفت «راحت بشینن». (بشینید هم نه. بشینن! انقدر سرباز بی‌ارزشه که مستقیما خطاب قرار دادنش کسر شأن مافوقه. تف به ارتش و تمام دیسیپلینش). یا مثلا وقتی یه شیخی ریش‌سفیدی وارد میشه همه باید همه حرفاشون رو قطع کنند و به یمن قدوم مبارکش صلوات بفرستند! دقیقا مشابه موقعیتی که مافوق وارد آسایشگاه میشه، در هرحالتی که هستی باید پا بکوبی و ادای احترام کنی. البته ممکنه بگن این‌ها مربوط به ادب و معاشرته و مهم نیست. بله اصلاح و چکش‌کاری این عادت‌های رفتاری اولویت هزارم ما هم نیست، اما میتونه یه نشانه باشه که الگوی نظامی با چه عمقی نفوذ کرده در همه ما، و چرا انقدر ذهن‌مون مقاومت می‌کنه در برابر سازمان‌یافتگی مدرن. چه در کسب و کار، چه در اجتماع، و چه در سیاست.
5
آه از این عبارت:
Local Self-determination

این روزها از زبان خیلی‌ها می‌شنویم که «ایرانی‌ها نمیدونن چی میخوان». اما نمیگن چرا ایرانی نمی‌دونند که چی میخوان. طوری وانمود می‌کنند که گویی یک مشکل ژنتیکه! خب معمولا کسی نمی‌دونه چی می‌خواد که نمی‌دونه چه چیزهایی رو می‌تونه بخواد، یا نمی‌دونه چیزهایی که میشه خواست دقیقا چه فایده‌ای دارند. تو یک رستوران چینی وقتی به منی که هیچی از زبان چینی نمیدونه منوی غذا رو بدن، فقط می‌تونم رندوم انتخاب کنم، و دعا کنم وقتی غذا رو آوردن با کله یه میمون که آب‌پز شده مواجه نشم.
اون چیزی که نمیذاره مردم بدونند که چی رو باید بخوان عدم آگاهیه. هم عدم آگاهی از حقوق خودشون هم از دنیایی که توش قرار گرفتند، و هم از چیزهایی که توش عقب افتادن. وضعیت بغرنج رو میشد تو توعیتر دید که یکی از کاربران نظرسنجی گذاشته بود درباره نوع حکومت آینده ایران، که مثلا سلطنت باشه یا جمهوری یا مشروطه و ازین حرف‌ها. یه بنده‌خدا زیرش به این مضمون نوشت: بچه‌ها من نمیدونم اینارو، شما کدومو زدید؟.. یعنی بعد از چهل سال، پوزیشن جوان تحصیلکرده با اون پیرزن بیسوادی که سال ۵۸ پاسدارها پای صندوق ازش می‌پرسیدن مادرجان، میخوای آری رأی بدی یا نه؟ و می‌گفت «ننه نمی‌دونم اینارو، خومینی رو علامت بزن.. ایسلام!» چندان توفیر نداره (و اتفاقا به همین دلیله که اون نظرسنجی‌ها بی‌مورده. چون قبل ازینکه مردم ندونن چی می‌خوان، از خود تشکیل حکومت عاجزند. مایی که نمی‌تونیم «سازمان» بسازیم،که دو تا پست قبل درباره‌ش نوشتم، حکومت هم نمیتونیم بسازیم، که بعد صحبت کنیم که اون حکومت چطور باید باشد).

برای اینکه مطمئن باشی برای کشورت چه چیزی میخوای، باید تکلیفت معلوم باشه که برای خودت چی میخوای. عبارتی که اون بالا نوشتم یکی از چیزهاییه که آمریکایی‌ها برای خودشون می‌خواستن. کلمه اول که یعنی محلی. کلمه دوم هم یعنی تعیین سرنوشت. خود حق تعیین سرنوشت که الان یکی از اجزاء مهم حقوق بشره و ظاهرا همه قبولش دارند، اما در نوع محلیش محل زد و خوردهای زیادیه. اون چیزیه که به ذهن همه متبادر میشه حق استقلال‌طلبیه. مثلا این عبارت رو سرچ کنید اخبار کاتالونیا میاد! اما مفهومش خیلی گسترده‌تر ازین حرف‌هاست. و قسمت اعظمی ازین گستردگی رو همین آمریکایی‌ها ایجاد کردند. مثلا در مصداقی جالب، اخیرا این عبارت رو در مورد توسعه شبکه موبایل نسل۵ زیاد به کار می‌برند. چیزی که ربطش به ذهن ملت ایران خطور هم نمی‌کنه. اینجا وقتی یک کرد یا ترک میگه من میخوام به زبان مادریم درس بخونم، علاوه بر حکومت، اساتید دانشگاه هم بش حمله می‌کنند! یعنی نه تنها حق اینکه بخواد در محدوده جغرافیایی خودش، «خودش» باشه، به رسمیت شناخته نمیشه، بلکه مورد حمله هم قرار می‌گیره.

در مورد نسل۵، دولت ترامپ اصرار داره که هرچه سریعتر زیرساخت آماده بشه تا از چین عقب نیفتند، که تو کشور پهناور و متنوعی مثل آمریکا سخت و پرهزینه‌ست. برای همین این ایده در داخل دولت مطرح شد که شبکه جدید رو ملی‌سازی کنیم، یعنی زیرساخت رو دولت بسازه، خدمات رو شرکت‌ها بدن. که کار سریع‌تر و استانداردتر پیش بره. یکی از استدلال‌ها علیه این ایده این بود که این شبکه یکدست و یکپارچه، در تضاد با «تعیین‌سرنوشت محلی» است! یعنی شاید یه منطقه‌ای در آمریکا دلش نخواست ازین سیستم تحمیلی دولت استفاده کنه (مثلا از محدوده فرکانسی متفاوتی استفاده کنه، یا شاید اصلا نخواد شریک شه). نظر یک ایرانی رو بپرسی میگه «دولت رسیدگی نمی‌کنه، چندبار نامه‌نگاری کردیم، نیومدن آنتن نصب کنند». یعنی درست معکوس یک آمریکایی که ممکنه بگه «دولت غلط کرده که بیاد تو شهرک ما آنتن نصب کنه». این حقوق انقدر برامون ناشناخته‌ست که انگار از سیاره‌ای دور اومده.
ریشه‌ش رو می‌تونیم در ۲۵۰۰ سال سلطه تمامیت‌خواهانه حکومت‌های مرکزی پیدا کنیم. سابقه‌دارترین مکتوبات تاریخی ما چیه؟ کتیبه‌های هخامنشی. محتویات اون مکتوبات چیه؟ پز دادن درباره سرکوب شورشیان!.. قرن‌هاست که نه تنها تعیین سرنوشت محلی رو قبول نداریم، بلکه به خفه کردن درخواستش افتخار می‌کنیم!

لوکال سلف دترمینیشن.. آه ازین عبارت.
Anarchonomy
Photo
یه شاخص طراحی کردن برای ارزیابی وضعیت کشورها به عنوان «شاخص پایداری». پایداری به معنی فارسی خودمونی یعنی اینکه این مملکت چقدر میتونه سرپا وایسه.‌ کشوری که مردمش آواره‌ن، آبش آلوده‌ست، و بیکاری بیداد می‌کنه، سرپا نیست، باید بستری بشه. برای رتبه‌بندی یه سری «ریسک» تعریف می‌کنند، بعد بررسی می‌کنند که هر کشور چقدر در معرض اون ریسک‌هاست (دانمارک رتبه اول رو داره).
این نمودار اون ریسک‌ها رو نشون میده. محور عمودی، میزان شدت و اثرگذاریه. محور افقی احتمال وقوع. قسمت راست و بالا یعنی اونایی که هم قریب‌الوقوعند هم زیان سنگینی وارد می‌کنند غالبا درباره محیط‌زیسته. یعنی گرمایش جهانی (مثلا سیل یا بالا اومدن آب)، کمبود آب، حوادث طبیعی. یه مورد غیرطبیعیش، حملات سایبریه.
تو قسمت چپ و پایین، یعنی کمترین احتمال با کمترین شدت، یک مورد تک افتاده: تورم لجام‌گسیخته! همین به تنهایی نشون میده اون چیزی که ملت ما رو بیچاره کرده، چقدر در دنیا یک مسئله حل شده‌ست!
اما به مجموعه این ریسک‌ها نگاه کنید.. تقریبا ما با همشون به نحوی دست به گریبانیم (مخصوصا با «حاکمیت فشل»).‌ تعجبی نداره که دنیا علاقه‌ چندانی به سرمایه‌گذاری در ایران نداشته باشه، چه با برجام، چه بی‌برجام.
3
خوبی اینکه دو هزار و هفتصدنفر آدم کاملا متفاوت مخاطبت باشند اینه از هر کدوم‌شون میتونی چیزی یاد بگیری، و‌ من‌ این خوش‌شانسی رو داشتم. بعضی وقت‌ها این چیز یاددادن در حد آشناکردن من با چیزیه که قبلا درکی ازش نداشتم. مثلا من اصلا علاقه‌ای به گیتار الکتریک و گیتاریست‌هایی که باش کار می‌کنند نداشتم (یعنی نه کارشون، نه شخصیت‌شون)، اما یکی از شما جو ساتریانی رو بم شناسوند.. و شرم بر من که نمیشناختمش. این آدم فوق‌العاده‌ست و باید در برابرش رکوع کرد. کاری به سابقه و شاگردانش که هر کدوم یه غول هستن ندارم، همینکه منِ غیرعلاقمند و حتی فراری از صدای الکتریک رو شیفته این ساز کرد یعنی ساحره!


مرسی که هستید و بم یاد میدید. اصلا نمی‌تونم جبران کنم.

https://youtu.be/d_0khAAItqg
به عنوان کسی که از بچگی یه پامنبری بوده (و الان اونایی که بالای منبرن رو با دوشکا میزنه) دارم تکنیک‌هایی در خطابه‌ها می‌بینم که قبلا یا نبود یا اگه بود تصادفی بود. مثلا وقتی دارند شرایط سیاسی-اجتماعی دوران ابوسفیان یا معاویه یا بنی‌عباس رو تشریح می‌کنند وسطش میگن «این چیزیه که تو این دوره هست». ظاهرا به این معنیه که الان فرضا خودمونو بردیم تو اون زمان، و از موقعیت زمانی که توش هستیم شرایط دوران رو توصیف می‌کنیم. مثل وقتی که شما دارید داستان حج رفتن پدرتون که مربوط به بیست سال قبله تعریف می‌کنید و وسطش میگید «قرار بود سه‌شنبه برگردن، ولی انداختن دوشنبه هفته بعد». منظورتون دوشنبه هفته‌ای که خودمون توش هستیم نیست، منظورتون دوشنبه بیست سال پیشه‌. اما «این چیزیه که تو این دوره هست» یا «این شرایطیه که در این دوره داریم»، به صورت زیرپوستی داره این سیگنال رو به شنونده میده که ما در جمهوری‌اسلامی هم دقیقا گرفتار همون وضعیم!

کاملا قابل درکه که درصدی از واعظان هم که مخالف جریانات موجودند و طرف محکومین هستند (نه حاکمان) بخوان پیامشون رو به شکل «خطبه‌های یواشکی» منتقل کنند. اما سوال مهمی باید پرسیده بشه این جا: آیا مشکل ما گرفتار بودن به کپی نازلی از هارون‌الرشیده؟ نه واقعا. ما دیگه تو موقعیت محمد-ابوسفیان و علی-معاویه و حسین-یزید و رضا-مأمون نیستیم. این عزیزان برای اینکه جاودانگی اسلام رو اثبات کنند، اشتباهکی دعواهای جامعه اسلامی چهارده قرن پیش رو جاودانه می‌کنند! اون جامعه بدوی، دعوایی داشت سر سلطانی و خلیفگی! سر برده بودن و برده‌داری. سر اینکه اموال غارت شده باید چجوری تقسیم بشه! یه فضایی کاملا منطبق با فیلم دزدان دریایی کارائیب!.. ما تو یه دنیای کاملا متفاوت قرار داریم. در طول این چهارده قرن، دنیا و از جمله ما (با اینکه از قافله عقبیم) زیر و رو شده. مفاهیمی وجود داره مثل فردگرایی، جمهوریت، تحزب، گلوبالیسم.. حتی نمیشه همه رو اسم برد. تقریبا کل زندگی من و شما پر شده از مفاهیمی که حتی سیصدسال پیش هم وجود نداشته، چه برسه چهارده قرن پیش. حتی اون جوری که ما به عدالت نگاه می‌کنیم متفاوته با نگاهی که جک‌گنجیشکه‌های قریش داشتند نسبت به عدالت! دعواهای امروز سر اینه که بیمه باید پول درمان سیگاری‌ها رو بده یا نه؟ آیا مردم خوزستان حق دارندپول نفت زیرپاشون رو خودشون بخورن یا باید با ۷۵ میلیون نفر دیگه تقسیم‌ کنند؟ آیا پدر و مادر حق دارند جلوی واکسینه شدن بچه‌شون رو بگیرن؟ آیا قطع اینترنت هنگام ناآرامی‌های خیابانی خلاف منشور حقوق بشره؟ آیا رفراندومی که تعیین می‌کنه که بعد ازون رفراندوم دیگه اجازه هیچ رفراندومی وجود نخواهد داشت، معتبره؟ آیا فدرالیسم در ایران جواب میده؟
هیچ‌کدوم این‌ها در حجاز ۱۴۰۰ سال پیش مفهوم نداشت. نه اون‌ها در موقعیت ما بودند، نه ما در موقعیت اون‌ها هستیم. فرمانده کل قوای ما مثل مروان‌بن‌حکم نیست. چون ربطی بش نداره که شبیهش باشه. ما هم شبیه مردم‌ کوفه یا مدینه نیستیم چون هیچ ربطی بشون نداریم.

جاهایی که ما بش ربط داریم از لحاظ زمانی، نزدیکی‌های خودمونه. مثلا باید برای مردم شرایط ایتالیا رو تشریح کرد، زمانی که فاشیسم داشت شکوفه میزد. یا باید ساختار اجتماعی ژاپن وقتی که ناگهان به نظرشون رسید باید چین رو اشغال کنند رو برای مردم توضیح داد. باید تاریخ آمریکا رو به بچه‌ها یاد داد تا بفهمن جمهوری یعنی چی. باید بشون گفت چی شد که چیزی به عنوان سیستم الکترال در انتخابات آمریکا بوجود اومد و بدبختی‌ها ما چه ارتباطی پیدا می‌کنه به بدبختی‌های اون‌ها که منجر به ابداع اون سیستم شد.

واعظان جدید یه کار دیگه هم می‌کنند. به جای اینکه برند بالای منبر بشینند، روی همون پله اولش می‌نشینند، که متواضع‌تر به نظر برسند. بزرگواران متوجه نیستند که مشکل‌شون بالا‌تر بودن نبود. مشکل‌شون اینه که دورند. خیلی دورند. چهارده قرن دورند.
8
Anarchonomy
Photo
نمیدونم این نقل قول‌ها واقعا متعلق به گورباچف هستند یا نه. بیشتر شبیه یک فیک نیوز فوتوشاپیه که سلطنت‌طلب‌هایی که همواره میگن «آخوندها رو آمریکایی‌ها آوردن» طراحی کرده باشند.‌ (آخه تو ایران، سفسطه «فقط ما نمیگیم، خودشون هم میگن»، زیاد طرفدار داره. گویی این «خودشون» یک وزنه سنگین استدلالیه! مثل نادر طالب‌زاده که یه سناتور بازنشسته رو پیدا می‌کنه و باش ویدئوچت می‌کنه تا از غرولند طرف علیه حزب مقابل نتیجه بگیره که ببینید اینارو من نمیگم، خودشون هم میگن، پس این عین حقیقته!). اما از کاراکتری چون گورباچف میشه انتظار داشت که چنین قصائدی بسراید. یعنی اگه فکر کنیم حرفای خود گورباچفه اما حرفای خودش نباشه، مقصر ما نیستیم، مقصر خودشه که باعث شده بشه این نسبت رو باور کرد.
اما یه موضوعی هست در بین این جملات که صرفا نظر فرضی این فرد نیست، بلکه تو ذهن خیلی‌ها حک شده. و اون افسانه سود هنگفت آمریکا از فروختن اسلحه‌ست! یه تصور عجیبی رایجه مبنی براینکه آمریکایی‌ها دارند با فروش اسلحه پول چاپ می‌کنند. خب بررسی کردن این موضوع کاری نداره که، گزارش‌های مالی شرکت‌های اسلحه‌سازی آمریکا رو در بیارند و بیینند کلا چقدره این عدد افسانه‌ای که اینقدر مبنای تحلیل‌ها قرار گرفته. من مطمئنم هرکس سرچ‌ کنه و اعداد رو جمع بزنه حتما شوکه خواهد شد که چقدر ناچیزه در برابر کل اقتصاد آمریکا.

حدس می‌زنم علت باورپذیری این افسانه در بین عوام مربوط به گران بودن تسلیحات باشه. تصور می‌کنند چون یک بمب ۳۰۰هزاردلار قیمتشه، پس هربار استفاده ازش کلی سود نصیب آمریکا می‌کنه. اتفاقا سازندگان این‌ها حاشیه سود پایینی دارند نسبت به شرکت‌هایی مثل مایکروسافت و اپل و اینتل، که سودشون به ۶۰ درصد هم میرسه!

تسلیحات گرانند چون ۱- تیراژ فوق‌العاده پایینه، و هر حسابداری میتونه براتون توضیح بده چرا تیراژ پایین قیمت تمام شده رو به طور نجومی بالا میبره. و ۲- به خاطر ماهیت پروژه‌های تسلیحاتی، هزینه تحقیق و توسعه خیلی بالاست، مخصوصا اینکه بسیاری از تکنولوژی‌ها تو خونه میمونن، و مثل صنایع دیگه بده بستان زیادی در زمینه دانش فنی وجود نداره. و ۳- کیفیت و پایداری سیستم‌ها باید به سمت کمال میل کنه، و عیب و ایراد به سمت صفر. تویوتا میتونه خیلی راحت فراخوان بده و صدهاهزار کمری رو از بازار جمع کنه تا یه نقص فنی رو برطرف کنه. اما یه تانک که رفت جبهه نمیتونی بگی جمعشون کنید و برگردونید یه قطعه‌ش ایراد داشت! و ۴- برای برخی کارایی‌های خاص لازمه از متریالی استفاده بشه که نایابه، یا کمیابه، یا آماده‌سازیش زمان میبره یا آماده‌سازیش متریال دیگه‌ای که اون هم گرونه نیاز داره. و برای برخی راه‌حل‌یابی‌ها نیاز به نیروی‌انسانی متخصصی هست که کمیابند، و وقتی یافت شدند حاضر نیستند با دستمزد پایین کارو انجام بدن. مثل ریاضیدان‌ها، فیزیکدان‌ها، شیمیست‌ها (که در مواد منفجره نبوغ خاصی دارند)، و برنامه‌نویس‌ها.
و ۵- هزینه تسلیحات فقط هزینه خود محصول نیست، بلکه شامل زیرساخت پیچیده‌ای هم میشه که استفاده ازون محصول رو ممکن می‌کنه. از زیرساخت نرم‌افزاری گرفته تا نرم‌افزار و پرسنلی که اون سیستم رو پشتیبانی آموزشی و فنی می‌کنند.

از افسانه سود رویایی اسلحه‌سازان که بگذریم، یه افسانه ژئوپولیتیک هم وجود داره مبنی بر اینکه خریدهای تسلیحاتی رابطه مستقیم با شر جمهوری‌اسلامی دارند!.. یعنی فرض اینه که اگه همین فردا حکومت ایران تغییر کرد و مثلا با تمام همسایگان عرب از در صلح و دوستی وارد شد، دیگه اینا خریدهاشون رو متوقف می‌کنند! در حالی که در واقعیت، هر حکومتی که جایگزین این نظام بشه، به خاطر موقعیت خاص ایران، خود به خود به یک قدرت منطقه‌ای تبدیل میشه و کشورهای منطقه در برابر این قدرت تماشاچی نخواهند بود. مخصوصا و مخصوصا اگه اون حکومت جدید مثل نظام فعلی فشل نباشه و علاوه بر اقتصاد در قوای نظامی هم به سطح بالایی از کیفیت و مدرنیزاسیون برسه. (این‌ها جدا به این وهم دچارند که ترکیه در برابر ایران سکولاری که سیصدتا اف۳۵ داره آرام خواهد بود؟)

بهتره یک‌بار و برای همیشه این افسانه عوامانه «اینکارها رو می‌کنن که اسلحه بفروشن، پس چی فکر کردی؟» رو بایگانی کنیم.
5
اعتراف می‌کنم که با وجود اَمریکوفیل بودنم همواره نسبت به مدل‌های روس بایاس مثبت دارم (هیز هم خودتونید. هدفم فقط تحقیقات علمیه). در این میان خانوم خواننده النا تمنیکووا (لعنت‌الله علی چشمهایش) جایگاه ویژه‌ای دارند، که خیلی وقته دنبالش می‌کنم، که از طریقش متعاقبا با روس‌های سلبریتی دیگه‌ای مواجه شدم که تقریبا در همون استایل بودند.

چیزی که جلب توجه می‌کنه حضور فراگیر کالای غربی در زندگی این‌هاست. از آیفونی که دستشونه تا لکسوس و بی‌ام‌و که سوارند تا شلوار جین و پالتوی برند که می‌پوشند. این‌ها مشخصا دارند جوانان روس رو ترغیب می‌کنند به زندگی غربی، و حکومت کوچکترین ممانعتی براشون ایجاد نمی‌کنه. یعنی دولت روسیه و هیئت حاکمه ازینکه مردم و مخصوصا نسل بعد سرتاپا غربی بشه، باکی نداره، هرچند که در تشکیلات رسانه‌ای به تولیدات داخل هم آب و تاب ملی‌گرایانه میدن، اما مواظبند «روش اندیشه» غربی وارد ذهن جوان روس نشه (مثلا این‌ها مطلقا درباره مسائل سیاسی و حتی اجتماعی حرف نمی‌زنند. حتی در یک جمله مختصر). یعنی سبک زندگی یه جوان آلمانی رو داشته باشه، اما مثل یک جوان آلمانی گستاخ نباشه. گستاخ به معنای بی‌باکی در برابر اهالی قدرت و سیاست! آیفون دستش باشه اما به طرز اداره کشور گیر نده. آزاد باشه هرجوری خواست عکس بندازه و هر پارتی‌ای خواست بره، اما اندازه یه انگلیسی آزاد نباشه که هرچیزی رو زیرسوال ببره. خرپول‌های فاسد روسیه، ملتی میخوان که مثل خودشون آرمانی بزرگتر از کیف لوئی‌ویتون و رولرز رویس و تفریح در سواحل اسپانیا نداشته باشند. و حتی اون قسمت‌هایی که اجازه انتقاد میدن، جاهاییه که منتقد میخواد بگه چرا مسئولین با ندانم‌کاری‌شون باعث شدن مردم به اون سطح از خوشگذرانی که می‌تونستن داشته باشن نرسیدن؟ ازین انتقادها زیاد هست، مثلا مردم محلی تظاهرات می‌کنند که قرار بود سالن پاتیناژ سه سال پیش افتتاح بشه ولی نشده، چون شهردار پول رو بالا کشیده! بعد رسانه‌ها هم بازتاب میدن که ببینید چقدر حق اعتراض هست در کشور ما، بعد به شکلی نمایشی شهرداره رو برمیدارن میفرستن یه شهر دورافتاده، و سه ماه بعد سالن افتتاح میشه.‌ یک فضای کاملا مصرفی، بی‌آرمان، بی‌هدف، و کاملا تهی.
نکته در اینه که فرهنگ مصرفی، که «فرهنگ تولید» و آزادی پشتوانه‌ش نباشه، حتی مادی‌ترین شرایط رو هم درست فراهم نمی‌کنه. و همینه که این‌ها شیفته شهرهای اروپا هستند و تا کمی یورو گیرشون میاد میرن در اون شهرها خونه میخرند و اقامت می‌گیرند.

https://www.instagram.com/p/BoTym-Uh0oy/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1aek72q2kxpy6
4
فوت و معلولیت و دیالیزی شدن چندنفر بر اثر استفاده از مشروبات تقلبی باعث شده دوباره درباره قانون منع خرید و فروش و شرب خمر نظرات اعتراضی فوران کنه. شاخص‌ترین‌شون اینه: «تا کی مردم باید بمیرند و کور بشن تا این ممنوعیت بدوی برداشته بشه؟».

نمی‌دونم چرا فکر می‌کنند این استدلال قانع‌کننده‌ست. خب اگه منطقش اینه منم می‌تونم بگم «تا کی باید به خاطر دزدیدن یک ماشین، چند سال از زندگی سارقان در زندان‌ها تباه بشه؟ وقتش نیست که درباره ممنوعیت سرقت ماشین تجدیدنظری انجام بشه؟». واقعا تصور می‌کنند نمیشه این استدلال رو علیه خودشون استفاده کرد؟

متأسفانه این استدلال مضحک در کشورهای توسعه‌یافته هم به کرات استفاده شده در فرآیند قانونی کردن ماریجوانا. و هموطن من هم متأسفانه فکر می‌کنه مغلطه‌ای که از غرب وارد بشه، مغلطه نیست. اگه میخواید تناقض غرب رو کشف کنید کافیه با کسانی که موافق قانونی شدن ماریجوانا هستند صحبت کنید. ازشون بپرسید آیا به نظر شما خرید و فروش مواد مخدر صنعتی خطرناک باید ممنوع باشه؟ میگن آره. بعد بپرسید پس چرا معتقدید ماری‌جوانا نباید ممنوع باشه؟ میگن «برای این که خطر نداره و اعتیادآور نیست!». در حالی که هر دوش دروغه، هم خطرناکه هم اعتیادآوره. ادعا می‌کنند ملاک‌‌شون برای ممنوعیت خطریه که از نظر علمی ثابت شده باشه، اما عملا به نظرات علم توجهی نشون نمیدن. آخرین مقاله‌ای که خوندم از قول محقق می‌گفت ماده موثره این گیاه میتونه تغییراتی در ژن بوجود بیاره که نه فقط خود فرد بلکه تا چند نسل بعدش رو تحت تأثیر بذاره. اثراتی که هنوز اطلاعات خیلی کمی درباره‌ش وجود داره چون توجه زیادی بشون نشده تا الان. مواد صنعتی مورد مصرف اقلیت کوچکی از جامعه‌ست، برای همین به راحتی با ممنوعیتش موافقند، اما ماریجوانا به بخشی از فرهنگ و سبک زندگی‌شون تبدیل شده، برای همین حاضرن همون علمی که بش قسم می‌خورند رو هم دور بزنند!

تمام مخالفت‌ها با ممنوعیت الکل، ازین ناشی میشه که نوشیدنی حسابش می‌کنند. در حالی که این ماده یک سم مهلکه. اگه به شکل سم مهلک بش نگاه کنند دیگه براشون راحت نخواهد بود که بپذیرند راحت خرید و فروش و مصرف بشه.‌ تا قبل ازین دانشمندان شراب قرمز رو به خاطر درصد پایینش، مجاز حساب می‌کردند و جمع‌بندی‌شون این بود که اگه مقدار مصرف در حد کمش باقی بمونه مشکلی نخواهد بود. دقت کنید: فقط شراب قرمز، و فقط مقدار کمش. اما در تحقیقات جدید صراحتا اعلام کردند نتایج قبلی نادرست بوده، حتی شراب قرمز هم خطرناکه، و حتی مقدار کمش هم خطرناکه، نخورید جماعت! باید کامنت‌های خوانندگان غربی رو پای تیترهایی که ایجاد کرد می‌خوندید. خلاصه‌ی همه‌شون این بود: دانشمندان غلط کردن با خودشون!

اگه به من باشه، فروشنده و توزیع‌کننده مشروبات الکلی، تقلبی یا اوریجینال، رو معادل اسیدپاش قرار میدم. ولی دست من نیست. نمی‌تونم فتوا هم بدم که جامعه باید چیکار کنه. اما این جامعه باید فکری برای تناقضات خودش بکنه. آیا قبول داره یه سری چیزها رو باید به خاطر خطرشون دور نگه داشت از دسترس عموم، یا قبول نداره؟ اگه قبول داره نباید برای یه ماده خاص پارتی‌بازی کنه و براش مصونیت قائل شه.

ممکنه بگن «مردم شاید دلشون خواست خودشون رو نابود کنند، باید این حق رو داشته باشند». حتی در این هم تناقض هست. وقتی دارن اون سم مهلک رو سر می‌کشند فردگرا هستند، و وقتی استفراغ کردند و چشماشون سیاهی رفت زنگ میزنند به آمبولانس تا «جامعه» به دادشون برسه!

ما انسان‌ها جمع شدیم دور هم که مواظب همدیگه باشیم. و گرنه غارنشینی مشکل خاصی نداشت.‌
5
Anarchonomy
Photo
ایشون از تکرار پرسابقه یک رفتار در طول تاریخ نتیجه می‌گیرند که «انسان نیاز دارد ذهن خودش را تعطیل کند!». به قول خارجی‌ها:
Wait, what?
اگه اینجوریه منم این نتیجه‌گیری رو از خودم درمیارم: از روزی که بشر روی دو پای خودش ایستاده دزدی شروع شده! قبول ندارید؟ تاریخ رو بخونید. این کار انقدر قدمت داره که در کتب مقدس هم بارها بش اشاره شده. مثل داستان یوسف که نسبت دزدی یک جام طلا رو به برادرانش زد. اصلا قابیل هابیل رو کشت که زنش رو بدزده! دیگه ازین قدیمی‌تر؟ بیشمار حکومت مختلف هم اومدن و رفتن، انواع و اقسام قوانین رو هم وضع کردند، اما هیچوقت انسان دست ازین کار نکشید، حتی وقتی که نیازمند نبود! پس میل به دزدی یک میل فطری است، انسان نیاز دارد بعضی وقت‌ها یه چیزی را دودر کند!

چطوره؟

مصاحبه یکی از مصرف‌کنندگان ماریجوانا رو می‌خوندم. می‌گفت وقتی مصرف می‌کنم، آرومم. اما وقتی مصرف نمی‌کنم از آدم عادی خیلی عصبی‌ترم! این اسمش تعطیل کردن ذهنه؟ خیر. این شکنجه ذهنه. به این عادت کهنه بشری که از جهلش ناشی میشه نباید مشروعیت علمی و بعد مشروعیت قضایی داد. اون چیزی که در تاریخ تکرار شد، یک تلاش ناکامه. هزاران سال سعی کردیم ذهن رو تعطیل کنیم، اما نتونستیم. چون این دستگاه پیچیده یا فول‌تایم کار می‌کنه، یا نابود میشه. حالت سومی نداره. هربار و به هر وسیله‌ای سعی شده به اون تعطیلی مدنظر برسیم، با یک نابودی همراه شده. حالا که تاریخ رو می‌خونید تاریخ سرخپوستان آمریکا رو هم بخونید که الکل چه بلایی سرشون آورد. و وقتی گذاشتنش کنار، تمام و کمال گذاشتنش کنار و با چیزی هم جایگزینش نکردند، آسمون هم به زمین نیومد.

برید آمار سرانه مرگ و میر ناشی از الکل رو بررسی کنید. وضعیت کشورهای اروپای شرقی در حد فاجعه‌ست. در حالی که بعضی‌هاشون از لحاظ رفاهی وضعیت بهتری از بعضی از ایالت‌های آمریکا دارند. اون فرهنگ خودنابودگر رو خود قانون‌شون داره بازتولید می‌کنه. جوان هجده ساله میره تو کلوب، و همه تشویقش می‌کنند اولین شات رو بره بالا! یه نوجوان چه مقاومتی میتونه داشته باشه در برابر این جو؟ قانون کشور به این جو مسموم اجازه میده به حیات خودش ادامه بده. به عنوان مصداق ناکارآمدی همواره ممنوعیت الکل در آمریکا رو مثال میزنند که یه دوره کوتاه برقرار بود و موفق نبود و دوباره آزاد شد. گمونم در مورد تعریف ناکارآمدی هم باید بحث بشه. همین الان سالانه ۴۰هزارنفر در آمریکا در حوادث رانندگی کشته میشن که حداقل یک چهارم این تعداد مستقیما به الکل مربوطه! یعنی تلفاتی که هرسال ازین طریق میدن از اندازه تلفاتشون در مجموع جنگ عراق و افغانستان در طول نزدیک به دو دهه بیشتره! حالا به این اضافه کنید تمام اوردوزها، تداخلات دارویی، و خشونت‌های خانگی منجر به قتل و جراحت رو. اینهمه فجایع روی میز هست، بعد تا میگی ممنوعیت میگن ۱۹۳۰ تست شد جواب نداد! بابا چه جوابی نداد؟ ضرر اون ممنوعیت بیشتر ازین تلفات باورنکردنی بود؟

من باز هم تأکید می‌کنم تا این ماده رو به شکل یک سم مهلک نبینند، چیزی تغییر نمی‌کنه. آدم برای سم مهلک توجیه تاریخی نمیاره.
4