Anarchonomy
44.2K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
قبل ازینکه این سونامی هولناک فقر بمون اصابت کنه اینو میگم تا ان‌قلتی نباشه بعدا: هرچقدر هم که اوضاع معیشتی غیرقابل تحمل شه، اولویت اپوزیسیون باید آزادی باشه، نه رفاه!
این موضع منه. شما رو نمی‌دونم.
7
از «اگه نیم‌متر میکندن به آب می‌رسیدن» رسیدیم به تعیین دقیق درجه حرارت بیابانی در چهارده قرن پیش!
7
شام غریبان، غیر از حزن تکراری محرم، یک غم تجدیدشونده روی خودش داشت. غم فقدان کسانی که قبلا در هیئت بودند ولی اون شب دیگه نبودند، و غم اینکه لابد تا سال بعد یکی دو نفر دیگه هم از دنیا خواهند رفت و همینطور به جمع غائبانی که باید غصه نبودشون رو خورد اضافه خواهد شد. به نظرم دیگه شبیه پشته‌ای از اجساد بود که جلوی چشم‌مون تصویر میشد. کسانی که سبک و سیاق عزا، وابسته به مرام و مسلک تک تک‌شون بود. شام غریبان، شام آخر بود و روضه‌ی آخر و گریه‌ی آخر.. و بعد ازون جمع از هم می‌پاشید. پس آخرین فرصت برای یادآوری گذشتگان بود. وقتی یکی از ریش‌سفیدها که انگار می‌دونست خودش نفر بعدیه، میکروفون رو تصاحب می‌کرد و اسامی این مردگان رو به یاد مردم مینداخت، بغضی تو گلوی خودش و قدیمی‌های گوشه‌نشسته گیر می‌کرد که گویی فقط از دلتنگی نبود. ازینکه دیگه عزا، مثل عزایی که با حضور اون‌‌ها برگزار می‌شد نیست، دلشون می‌شکست. دلشون می‌خواست اونجوری که دوست داشتند، تا ابد باقی بمونه. اما اونجوری که دوست داشتند باشه مرهون چند نفر بود که دیگه هیچ‌کدومشون زنده نبودند، پس دیگه هیچوقت اونجوری نموند. انگار یه چیزیش کم بود و کمتر هم می‌شد.
تنها دلخوشی هیئتی‌ها این بود که بچه‌هاشون جای خودشون رو پر خواهند کرد. یا بچه‌هایی که بچه خودشون نیستند اما پاشون به هیئت باز شده و همیشه وفادار باقی میمونند. ریش‌سفیدها بعد مراسم دور هم حلقه می‌زدند.. اونی که ناامید بود یاد بقیه مینداخت که یه زمانی حاج سلیم می‌اومد اینجا، اما امروز چی؟ و اونی که دلخوش بود می‌گفت کی فکرشو می‌کرد پسر کله‌شق حاجی فلانی همچین مداح خوبی از آب دربیاد؟ خیلی از مردن می‌ترسیدند. نه از مردن خودشون، بلکه از مردن احساسات‌ جمعی‌شون.

یکی ازین پیرمردها اما به جاودانه‌سازی هیئت اکتفا نکرده بود و صبح عاشورا نذر هم می‌داد. نذری که همیشگی باشه، آدمو جاودانه می‌کنه. تا سال‌ها بعد از پوسیدن کفنت خواهند گفت این غذا نذر حاجی فلانی بود. با پیرتر شدن همه‌چیز زندگیش رنگ باخته بود و فقط نذر عاشورا مونده بود. مثل بناهای باستانی که همه‌چیزش رو باد و باران و آتش و سیل برده و‌ فقط ستون‌های سنگیش مونده. می‌گفت دفعه اول، با یک قابلمه شروع کردیم، قابلمه‌ای که اندازه مصرف خودمون گنجایش داشت. هرسال بیشتر و بیشتر شد، تا اینکه رسید به امروز که شش دیگ بزرگ تهیه می‌کنیم! بستگان و دوستان و آشنایان در هزینه‌ها کمکش می‌کردند تا اگه هرسال بیشتر نمیشه، لاقل کمتر از سال قبل نباشه. کمکی که به یکی از پرگوشت‌ترین نذری‌های منطقه تبدیلش کرد. پیرمرد باورش شده بود جاودانگیش تضمین شده. چون این اتفاق بدون برکت الهی ممکن نبود، و اگه خدا به این نذر برکت داده، یعنی بلیت جاودانگیش صادر شده‌. دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونست جلودارش بشه. و نشد. چند دهه پابرجا موند. این روزها دیگه جوانان رشیدی دیگ رو هم می‌زدند (تا دختر خوشگلی که معلوم نیست کجاست نصیب‌شون بشه) که دفعه اولی که این دیگ‌ها روی شعله گذاشته شدند، وجود نداشتند! پیرمرد مثل نادرشاهی که به جای هند، عرصه‌ی زمان رو فتح کرده باشه، بالای سکو می‌ایستاد و به ابهت این نذر که زیر دست و پای خودش رشد کرده بود خرسندانه نگاه می‌کرد و گهگاهی اُردر فنی میداد. در طول این سال‌های پر تلاطم، هیچ مصیبتی انقدر زندگی‌بهم‌زن نبود که این نذر رو متوقف کنه. هشت سال جنگ و دوران کوپن و سهمیه هم متوقفش نکرده بود. مهم نبود کاسبیش چقدر کساد می‌شد، «بالاخره خدا جور می‌کنه» حرف تکراریش بود، و جور هم می‌کرد.

اما امسال.. سال عجیبی بود. پیرمرد هنوز نمرده بود، اما از حیاط خونه‌ش صدای خراش خوردن موزاییک‌هایی که دیگ‌های سنگین رو روشون هل میدن شنیده نشد. صدای کپسول‌های گاز، صدای زنونه «آب جوش اومد؟»، صدای «خدا قبول کنه» مردهای فامیل، صدای صلوات، صدای ساییدن سیم ظرفشویی به ته دیگ، هیچ صدایی شنیده نشد. نذر چند ده ساله، تعطیل شده بود! هیچ‌کس باور نمی‌کرد. انگار یک روز ظهر دیگه موذن‌ها اذان نگن!
امسال نه خودش، نه پسرها، نه اهداکنندگان از پس تأمین مواد شش دیگ برنیومدند. همه‌چیز خیلی گرونتر ازون بود که از خدا هم کاری بربیاد. حتی حسودها هم فکرشو نمی‌کردند. شاید سال بعد اوضاع کمی بهتر باشه و دوباره بساط نذر راه بیفته، اما سکته امسال، یک سکته خفیف نبود. انگار یه چیزی برای همیشه مُرد. انگار هر چیزی که یک عمر فکر می‌کردند درسته، غلط از آب دراومد.

امشب برای پیرمرد شام غریبی بود. بلیت جاودانگیش باطل شده بود.‌ قبل از مرگ، مردن رو دید. شاید به این باور رسید که ماندنی نخواهیم بود. مهم نیست چقدر خودمون رو به مقدسات بچسبونیم. آدم‌هایی خواهند اومد بعد از ما که هرچیزی که ما چیده بودیم بهم می‌ریزند و جور دیگه‌ای می‌چینند.
آدم‌هایی که حس و حال ما رو نخواهند فهمید و ما هم از حس و حال اون‌ها باخبر نخواهیم شد.
امسال واقعا سال عجیبی بود.‌
3
Anarchonomy
Photo
تو همین توعیتر که برخی از نخبگان شبانه‌روز تکفیرش می‌کنند هم میشه در و گوهر پیدا کرد. این یکی از بهترین توعیت‌ها بود، توسط یکی از معدود مخالفان ترامپ که مغزش عملکرد قابل قبولی داره. توعیت درباره کتابیه که باب وودوارد علیه ترامپ نوشت که تا جایی که ممکنه رسواش کنه. اینجا داره به یکی از اهداف موذیانه این جور نویسندگان اشاره می‌کنه. (توعیت برای اونایی که دارن انگلیسی یاد می‌گیرن هم مفیده چون نشون میده چطور انتخاب کلمات مناسب میتونه جمله رو بطرز شگرفی مختصر کنه). میگه:

«وودوارد شکاکیت ترامپ نسبت به تعهدات نظامی آمریکا رو به عنوان محصول دمدمی مزاجی بودن شخصیتش قالب می‌کنه، که نتیجه بگیره ذاتا دیوانگیه. این روشی نامحسوس اما مخرب در جهت تخطئه هرگونه انحراف از سنت‌های تثبیت‌شده سیاست خارجیه، و تبعاتش به دوران ترامپ ختم نخواهد شد»

تعهدات نظامی یعنی مثلا بازی کردن نقش بادی‌گارد برای ژاپن و کره‌جنوبی، و متعاقبا درگیر شدن در مشکلاتی که کشورهای شرق آسیا دارند و متعاقبا تنظیم سیاست خارجی متناسب با اون درگیری‌ها! یا تأمین تسلیحات اعراب، و بعد تنظیم سیاست خارجی‌ای که از جریان اون تأمین محافظت کنه! این‌ها چیزهاییه که چند دهه‌ست در سیاست آمریکا رسوب کرده، و هیچوقت زیر سوال نرفته. اما الان در دورانی هستیم که داره نگاه‌های تجددطلبانه‌ای در حوزه سیاست شکل می‌گیره که با این سنت‌ها مخالفه. مثلا از پلیس‌بازی و بادیگارد بودن آمریکا خوشش نمیاد.‌ از قضا ترامپ، نمایندگی این نگاه‌های جدید رو به عهده گرفته، و تا همین الانش هرچند کل این ساختار رو کن‌فیکون نکرده، اما بارها زیر سوال بردتش. ازینکه چرا باید مفتی مفتی از ژاپن محافظت کنند یا چرا باید جور کشورهای ضعیف ناتو رو بکشند، یا چرا باید به کشورهایی کمک مالی کنند که علنا دشمن آمریکا هستند. تشکیلات رسانه‌ای دست به دست هم دادند تا وانمود کنند ترامپ دیوانه‌‌ای نامتعادله. پس همه کارها و حرفاش به دیوانگیش مرتبطه، اینجوری می‌تونستند وانمود کنند مثلا پشت ناتو را خالی کردن نوعی دیوانگیست! (مثلا دقت کنید هروقت ترامپ علیه رییس‌جمهور یک کشور متحدآمریکا حرف تحقیرآمیزی میزنه، رسانه‌ها جیغ و داد راه میندازند که وای تا حالا چنین بی‌احترامی‌ای رخ نداده بود، وای چقدر ترامپ بی‌ملاحظه‌ست، وای چه بی‌آبرو شدیم. چون «سنت» اجازه تغییر سیاست درباره اون متحد رو نمیده). در واقع به جای اینکه بیان جواب نقد رو بدن، نقدکننده رو تخریب می‌کنند. تخریبی که کاملا سازمان‌یافته‌ست و یک پروپاگاندای تمام عیاره. اینکه میگه تبعاتش به این دوره ختم نمیشه منظورش اینه که ازین به بعد هرکس اعتراضی کرد به سنت‌های سیاست خارجی، سریع میگن «اینم مثل ترامپ خل‌وضعه».


حالا چه کسانی مشتری این جریان مخرب هستند؟ همون‌هایی که قاعدتا به خاطر چپ‌گرایی یا لیبرال بودن، باید ضد سنت‌ها باشند! بیشتر خریداران کتاب وودوارد دموکرات‌ها بودند. یعنی شهروند لیبرال رو هدایت کردند به سمت ترامپ‌ستیزی که بیشترش معطوف به شخصیتش باشه (یعنی یک دعوا و نفرت شخصی) بعد وقتی در این دام افتاد عملا مخالف سنت‌شکنی ترامپ شد. یعنی سنت‌گرایان، علاوه بر راست‌ها (که طبیعیه بشون متمایل باشند)، حتی چپ‌ها رو هم با خودشون همراه کردند! لذا طرفداران ترامپ که خواهان سنت‌شکنی در سیاست خارجی هستند، باید خلاف جریانی بسیار بزرگ و قوی شنا کنند.

شبیه این وضعیت رو در ایران هم داریم. تنها راه مقابله با این جریان موذی و مخرب، اینه که از تخریب شدن هیچ واهمه‌ای نداشته باشیم و به چالش کشیدن سنت‌ها رو ادامه بدیم. حتی اگه خیلی عجیب و غیرمنتظره به نظر بیاد. تنها سیاست‌هایی باید جواز بقا داشته باشند که منافع ملت ما رو تأمین کنند.
5
‍ ‍‍ کدی ویلسون که علاوه بر فعالیتش در زمینه پول رمزگذاری‌شده، به خاطر انتشار مجانی نقشه ساخت اسلحه توسط پرینتر ۳بعدی در اینترنت شهرت پیدا کرده بود و به خاطرش با دولت درگیر شد (و شکایت کرد و دادگاه هم بش حق داد)، به خاطر تجاوز جنسی به یک دختر ظاهرا ۱۶ ساله دستگیر شد! وقتی فهمیده دنبالش هستن فرار کرده به تایوان، به این خیال که چون اونا قانون استرداد مجرمین ندارن، اونجا امنه. اما دولت آمریکا در اقدامی عجیب پاسپورتش رو باطل کرده تا تایوانی‌ها اجازه داشته باشن دستگیرش کنند و بفرستنش آمریکا!.. نکته جالب اینه که دختره ادعا کرده تو یک سایت پارتنریابی با هم آشنا شدند، در حالی که اون سایت اجازه عضویت به افراد زیر ۱۸ سال نمیده!
داستان انقدر تابلوعه که دیگه حتی لازم نیست نظریه توطئه ارائه کرد. وقتی متمم‌های قانون اساسی ازین فرد محافظت می‌کنه، راه دیگه‌ای برای متوقف کردنش پیدا می‌کنند، و اون هم چیزی نیست جز تله قدیمی سکس! یه طعمه زیر سن قانونی هم میفرستن سراغش که پرونده سنگین شه و خود به خود از یه سری از حقوق اجتماعی محروم شه‌.

اما تا کی میشه این بازی‌ها رو ادامه داد؟ مگه آخوندها تونستن با صرف میلیاردها دلار و انواع و اقسام بگیر و ببند جلوی تابوشکنی‌های توعیتر و تلگرام رو بگیرن؟ در نهایت نه فقط نقشه‌ی اسلحه، که نقش خود پرینتر سه‌بعدی هم در دسترس قرار می‌گیره و کاریش هم نمیشه کرد. دولت‌ها بلد نیستند آدم‌های بهتری بسازند، که لازم نباشه همدیگه رو بکشند. تنها کاری که بلدند سرکوبه، پس فقط همون رو انجام میدن (هرچند که تو همونش هم عملا موفق نیستند).

پیام بهداشتی این داستان هم برای من اینه: اگه تابوشکن هستی، اگه برای حاکمیت خطرناکی، اگه کوچکترین احتمالی هست که نظم موجود رو بهم بزنی، به هیچ موجود مونثی اعتماد نکن. حتی اگه اندازه یه دختر یهودی که قراره بندازنش تو اتاق گاز، مظلوم به نظر برسه.
4
Anarchonomy
Photo
همونطور که یکی از کاربران توعیتر اشاره کرد در این نقل قول از یک شاهد عینی، واقعیتی نهفته‌ست. لطفا این پاراگراف که از یورونیوز اسکرین‌شات گرفتم رو بخونید. اونی که به عنوان تروریست بش معرفی کردن بین کشته‌ها بوده. یعنی قبل ازینکه خودش کشته بشه بین مردم بوده. در واقع این خودی‌ها بودن که به سمت مردم شلیک کردن!
وضعیت حفاظت به قدری آماتوری و معیوب و ناکارآمد بوده که حتی نماینده مجلس هم بش اشاره کرده (تازه همه جزییات رو در اختیار نمایندگان مجلس قرار نمیدن). لذا ازین نیروهای نابلد، اصلا بعید نیست که برای متوقف کردن تروریست مذکور، مردم اطرافش رو هم به گلوله بسته باشند.
این مسئله هیچوقت روشن نخواهد شد. چون اولا این نظام به هیچ‌کس پاسخگو نیست، نه به یک قوه قضاییه مستقل، نه به خبرنگارها، نه به افکار عمومی، نه به کارشناسان، نه به خانواده‌های قربانیان. مطلقا هیچکس. دوما، اصل معروف حفظ نظام اوجب واجبات است به مهره‌های نظام هم تسری پیدا می‌کنه، بنابراین به اون ماموری که مردم رو کشته سخت نمی‌گیرند، چون مهره‌های نظام رو نجات داده! و سوما، اینکه چندتا غیرنظامی و مخصوصا یک کودک در بین قربانیان باشه از لحاظ تبلیغاتی خیلی هم بد نیست برای حاکمیت، چون از تحریک احساسات مردمی می‌تونه حداکثر استفاده رو بکنه. در طول یک نیمروز، هم هر نوع مخالفت و اپوزوسیون در مناطق حاشیه‌ای و محروم رو تخطئه کردند، هم هر نوع اعتراض به قانون اعدام رو تخطئه کردند، و حتی هر نوع فعالیت برای آزادی زندانیان سیاسی! چرا که برای همه اینا میشه از انگ «تروریست بچه‌کش» استفاده کرد.

من توصیه‌م به همه هموطنانم اینه که همیشه و همه‌جا، تا جایی که ممکنه از مقامات کشوری و لشکری جمهوری‌اسلامی فاصله بگیرند. چون اگه هم به تیر غیب معارضان مسلحی که قصد جان اون مقامات رو دارند گرفتار نشن، حتما به تیر محافظان اون‌ها گرفتار خواهند شد. نه تنها از لحاظ معنوی نباید نزدیک این‌ها بود، بلکه از لحاظ فیزیکی هم باید ازشون فاصله گرفت. اون‌ها برای جان و مال ما ارزش قائل نیستند، باید خودمون قائل باشیم.
4
از جنگ سوریه ویدئو زیاد دیدم. از انواع و اقسامش. از فکاهی گرفته تا خشن وحشیانه. از سمت معارضان مسلح تا کردها تا دولت مستقر تا نیروهای ائتلاف. اما هیچ‌کدوم عجیب‌تر از ویدئوهایی که سربازان اسد پخش کردند نبود.‌ حکومت بشار اسد با اینکه روی زمین دست به هر جنایتی زد تا خودشو نجات بده، ولی همیشه سعی داشته نشون بده متمدن‌تر و مسئولیت‌پذیرتر و بالغ‌تر از همه مخالفانشه، که ثابت کنه همیشه بهترین گزینه برای اداره سوریه‌ست. اما در رفتاری کاملا متناقض با این سیاست کلی، ویدئوهایی از خودشون پخش کردند که اگه لوگوی گوشه تصویر که منتشرکننده‌ش رو معلوم می‌کنه وجود نداشت یا اگه لباس‌ها و ادواتشون مشخص نبود، نمی‌تونستی بفهمی این‌ها الان سرباز اسد هستند یا داعش؟ سرباز اسد هستند یا جبهة‌النصره؟ (و اتفاقا به خاطر همین نامرئی بودن مرز رفتاری بین این‌ها بود که مخاطب غربی به این نتیجه رسید که اینا همشون دیوانه‌ن! و بهتره ما دخالت نکنیم خودشون همدیگه رو پاره کنن). مثلا یک معارض مسلح رو اسیر می‌گرفتند، حالا یا از داعش یا از ارتش آزاد یا هر جبهه‌ای، بعد با مفتول فولادی کتکش می‌زدند. وقتی از نا می‌افتاد، به سرش سنگ و تکه‌های سیمان پرت می‌کردند. تکه‌های سیمانی و بتونی که تو مخروبه‌ها و آوارهای ساختمانی زیاد پیدا میشه، علاوه بر سنگینی، لبه‌های تیزی هم دارند. در نتیجه با هر پرتاب یک قسمت از صورتش کنده میشد. بعد که دیگه به مرز بیهوشی می‌رسید، چند گلوله به سرش و سینه‌هاش شلیک می‌کردند و می‌خندیدند. نکته مهم این بود که چند نفر همزمان فیلم می‌گرفتند، و بیشترشون منتشر می‌کردند (ازونجایی که چند ویدئو از چند زاویه مختلف موجود بود همیشه). هیچ چیز دزدکی وجود نداشت. کل این نمایش عمدی بود. هیچ موجودی مستحق چنین رفتاری نیست، مخصوصا یک نوجوان، که در هر جبهه‌ای که باشه، تصمیماتی که گرفته واقعا متعلق به خودش نیست (نوجوان امروزی حتی در انتخاب رشته تحصیلی هم عاجزه، چه برسه به این که تشخیص بده در یک جهنم جنگی جای درست تاریخ ایستاده یا نه!). پس چرا بدون هیچ ابایی این قساوت و رذالت عریان رو به همه نشون می‌دادند؟ به زعم خیلی‌ها، به منظور ایجاد رعب! ولی حتی من بچه سوسول شهری هم نمی‌ترسیدم ازین صحنه‌ها. چه برسه جنگجویان سوریه که گرگ تمام عیارند. تنها حسی که ایجاد می‌کرد نفرت بود. و این دقیقا چیزیه که حکومت اسد لازم داره. یعنی بازیگران اصلی میدان، اونایی باشند که از همه کینه‌ای‌تر هستند!.. در واقع یک‌جور شطرنج روانیه. شما رو در یک گوشه گیر میندازن که اگه پر از نفرت نشی، کیش میشی (چون روحت میمیره اگه دیگه حسی نداشته باشی)، و اگه نفرتت رو تبدیل به انتقام کنی، بازم کیش میشی (چون دستت آلوده به خون میشه). علت اینکه خیلی از معارضان مسلح در سوریه، ول‌کن نیستند، دقیقا همینه که داخل لوپ انتقام هستند. براشون مهم نیست نتیجه چیه، فقط میخوان طرف مقابل رو بیشتر بچزونن! همونطور که حکومت بطور سیستماتیک میچزوندشون. وقتی بازیگران اصلی مبتلایان به این لوپ باشند، صداهای دیگه شنیده نخواهد شد.


ادامه: 🔽
10
🔼 این روزها این رفتار سازمان‌یافته رو از جمهوری‌اسلامی، و سربازان خدومش که اصلاح‌طلب‌ها باشند می‌بینید. کل رفتارشون در دو سه سال گذشته رو به صورت یک پکیج ببینید، نه جدا جدا‌. از عمدا تقدیم کردن رانت سکه و واردات خودرو و موبایل به عده‌ای خاص، و عمدا دریغ کردن منابع ارزی به بازار، اونم در اوج بحران اقتصادی و دهن‌کجی به مردمی که برای وضعیت پس‌اندازهای اندک‌شون استرس دارند، تا اظهارات مسئولان از جمله «همینی که هست»، یا «به دلار فکر نکنید»، تا پیام اینستاگرامی آقازاده‌ها از داخل هلی‌کوپتر تفریحی برفراز هالیوود تا پیام‌های رکی مثل «برید بمیرید»، تا برخورد امنیتی با کارگران معترض، و با هر کسی که کوچکترین اقدام اعتراضی علیه وضع موجود کرده باشه، تا همه فعالیت‌های استمرارطلبان فضای مجازی که به طور کاملا هماهنگ به جای افزایش سطح آگاهی، و یا به جای برائت از حاکمیت، به ناراضیان و ساختارشکن‌ها حمله می‌کنند، همه و همه یک هدف کلان داره، و اون عصبانی‌تر کردن کسانیه که قدرت ندارند! حتی فرمانده کل قوا هم در این بازی حضور داره و می‌بینید نذر کرده که هربار پشت تریبون قرار گرفت ذکر کنه که هیچ‌کس هیچ غلطی نمی‌تواند بکند! یعنی پیامی که هیچ مفهومی نداره، جز اینکه به عنوان یک تحریک‌کننده بش نگاه کنید. در واقع با تکرار اینکه «شما ضعیفان در برابر مایی که قدرت رو در اختیار داریم، هیچ کاری نمی‌تونید بکنید» داره ضعیفان رو تحریک می‌کنه تا یه کاری بکنند! یک نفر رو چهل سال بندازید تو قفس و هر روز غذاش رو کمتر کنید و هی از پشت میله‌ها بش بگید «تو نمیتونی بیای بیرون». اتفاقی که میفته اینه که تو ذهن اون فرد محبوس یک هدف مملو از نفرت شکل می‌گیره با این مضمون که «اگه یک روز از عمرم باقی‌مونده باشه، راهی پیدا می‌کنم تا تو همون یک روز نابودت کنم». این دقیقا چیزیه که در سوریه رخ داد و اینجا هم میتونه رخ بده. به هزار و یک دلیل، جنگ سوریه به همون شکل در اینجا رخ نمیده، چون اون عصبیت مذهبی که در جمعیت سوری خارج از دمشق وجود داره، در ایران وجود نداره. اما اینجا هم بستر مناسب برای خشونت‌های نقطه‌ای و مستقل (مثل تیراندازی‌ها و بمبگذاری‌های خیابانی عراق و افغانستان) وجود داره. و حاکمیت مایله که وجود داشته باشه.

وقتی در شبکه اجتماعی میان به برانداز یا حتی معترضی که صرفا نفس‌بریده میگن اگه تحریم شدیم به خاطر شماست، اگه جایی تروری رخ داد به خاطر شماست، و شما عامل تفرقه‌اید، و شما فحاشید و شما قراره کوره آدم‌سوزی و جوخه‌های اعدام راه بندازید، تا جای مظلوم و ظالم رو عوض کنند، یعنی دقیقا میخوان اون نفس‌بریده، به یک نفس‌بریده‌ی متنفر تبدیل بشه. هدف فقط انداختن تعداد بیشتری از افراد به لوپ انتقامه. اگه در کل جمعیت ۸۰ میلیونی، فقط نیم درصد! وارد این لوپ بشن، میشه حدود ۴۰۰ هزارنفر! حتی فکر اینکه ۴۰۰هزار بمب متحرک در اقصی نقاط ایران تردد کنند هراسناکه. وقتی تعداد افراد داخل لوپ بیشتر بشه، ولی نه انقدر که مثل سوریه همه‌چیز بهم بریزه، یک وضعیت خشن متزلزل بوجود میاد که مثل جنگ نیست، اما زندگی اصلا هم عادی نیست. در اون شرایط صداهای دیگه که دارند درباره مسائل جدی و پیچیده حرف می‌زنند کاملا خفه میشه. میگم پیچیده چون مثلا بحث درباره اینکه «تکلیف مذهب در آینده کشورداری ما چیست؟» یک موضوع پیچیده‌ست. اما خشونت بی‌نهایت ساده و سرراسته: یا میزنی، یا میخوری!

مثل مردم سوریه، ما هم یک گوشه در صفحه شطرنج گیر انداخته شدیم. نه می‌تونیم پر از تنفر نشیم، نه می‌تونیم اجازه بدیم که تنفرمون به خشونت تبدیل شه. من اصلا در جایگاهی نیستم که بتونم به این مردم تا خرخره گرفتار و نفس‌بریده بگم هرچیزی که ازین‌ها می‌بینید و می‌شنوید، عصبانی نشید! چون همه دلایل لازم برای عصبانی شدن رو براشون فراهم کردن. من فقط می‌تونم بگم، چه بخوایم عصبانی بشیم چه نشیم، باید حواس‌مون باشه که کنترل ذهن و کنترل احساسات‌مون دست اونا نیفته. هیچ فلاکتی بدتر از از دست دادن کنترل نیست. من نمی‌دونم صلاح می‌دونید که چه واکنشی نشون بدید (شاید چندنفر از ازون چهارصدهزارنفر اینجا رو بخونن)، اما لطفا اجازه ندید حکومت و عمله‌هاش رفتار شما رو پروگرام کنند.
8
سم هریس و جردن پترسون مناظره مفصل و جذابی داشتند در ونکور که علاقمندان الهیات بد نیست دنبالش کنند. تو یوتیوب سرچ کنید اسمشون رو کنار هم بعلاوه ونکوور، ویدئوهاش میاد، که البته طولانی‌اند و خودم هم هنوز نتونستم همشو نگاه کنم. این نکته به تنهایی جالبه که بحث‌های پرمخاطب الهیات در زمانه ما داره توسط کسانی انجام میشه که تخصص در الهیات ندارند، مثلا سم هریس بیولوژیسته، و پترسون روانشناس!
ما هر دوشون رو دوست داریم، با اینکه با هم اختلاف نظر دارند، و با اینکه گهگاهی مهمل می‌بافند، هر دو دوست‌داشتنی هستند، و باید خوشحال بود که «غرب» در کنار اِد شیران ها و کاردی بی ها، سلبریتی‌های متفکر هم تولید می‌کنه. ما که تعطیلیم و تماشاگر.

تو یه قسمت از مناظره یه مثال مطرح میشه برای توضیح کارکرد دین. سم هریس میگه ما می‌دونیم که تماشای پورن برای کودکان نادرسته، اما نیازی به مذهب نداریم‌ تا کودکان رو وادار کنیم تماشا نکنند. پترسون میگه پس باید چیکار کنیم که تماشا نکنند؟ هریس میگه باید بشون آموزش بدیم! پترسون میگه آره باید اینکارو بکنیم ولی عملا این آموزش‌های بالا به پایین جواب نمیدن. مخصوصا اینکه درباره خیلی از چیزهایی که آموزش میدیم قطعیت نداریم. ازین لحاظ مذهب خیلی بهتر کار می‌کنه. منظورش اینه که پسربچه اگه بدونه که خدا راضی نیست آلت تناسلی یک زن رو ببینه عملا بازدارنده‌تر ازینه که بش بگن تو به سن قانونی نرسیدی عزیزم، زوده برات!

سم هریس جای درست‌تری ایستاده، اما گاهی خوب از جای خودش دفاع نمی‌کنه. مثلا اینجا اگه تو سالن بودم دلم می‌خواست بطری آب‌معدنی رو پرت کنم طرفش و بگم چرا این نکته رو نمی‌گی چرا اونو نمی‌گی. تازه شما باید بلیت بخرید تا بتونید تو اون سالن بشینید. برای من که حالت مازوخیستی داره، یعنی هم پول بدم هم بشینم و حرص بخورم که حرفای منو نمیزنن.

من جای هریس بودم می‌گفتم اتفاقا مذهب هم «کار نمی‌کنه». اینکه مذهب میتونست مانع یک پسر ۱۵ ساله بشه که به زن برهنه نگاه نکنه، به خاطر ساختار فرهنگی و یکدستی خاصی بود که مذهب در جامعه ایجاد کرده بود، نه به خاطر رابطه بین اون نوجوان و خدا! به محض اینکه اون ساختار فرو ریخت، بازدارندگی هم پرید! شاهد میخواد؟ آمار مراجعه کاربران کشورهای مسلمان به سایت‌های پورن! پسره هیچوقت نمی‌دونست برای چی نباید به الت جنسی زن برهنه نگاه کنه، فقط می‌دونست که ممنوعه، و تخطی ازش هزینه‌هایی داره (حالا یا این هزینه‌ها خرافی بود و به صورت روانی خودتنبیهی ایجاد می‌کرد، یا واقعی بود و مثلا از باباش کتک می‌خورد!). خود یکدستی و توافقات جمعی هم نقش مهمی داشت. هزار سال پیش، افراد صاحب‌نظر نبودند، این قبیله بود که نظر داشت. اگه قبیله می‌گفت با زن شوهردار نخوابید، نباید می‌خوابیدند. امروز که مفاهیم مدرنی مثل آزادی فردی و سکولاریسم و این‌ها هست و هر شخص به تنهایی خودش مرجع فکری خودشه و خودش برای خودش فلسفه شخصی داره و خودش برای خودش تکلیف تعیین می‌کنه، اون سیستم اصلا کار نمی‌کنه.

موضع پترسون از سمت طبقه الیت میاد. با این تعبیر که: «ما تشخیص میدیم تماشای پورن برای کودکان، به نفع جامعه نیست. پس عوام باید ازین فتوا تبعیت کنند. چون از علم خیلی حرف‌شنوی ندارند، پس بهتره با همون دستگاه مذهبی خودشون رو کنترل کنند». در واقع پترسون بر این باوره که با مذهب، موقعیت بشر در امنیت بیشتری باقی میمونه‌. چرا چنین نظری داره؟ چون در فضایی پوزیتیویستی که حرف اول و آخر رو فقط علم و منطق و واقع‌گرایی می‌زنند، احتمال زیادی وجود داره که به قهقرا (به زعم خودش) بریم. مثلا اگه بگیم پورن برای پسر ۱۵ ساله بد است، می‌پرسند چرا بد است؟ چرا ۱۵ سال؟ چرا ۱۶ سال نه؟ چرا ۱۶ سال؟ چرا ۱۹ سال نه؟ بعد اگه جواب‌های متنوعی به این‌ها داده بشه، قدرت قطعیت خودش رو از دست میده، و خیلی‌ها الزامی نمی‌بینند که بش متعهد باشند. در واقع پترسون میترسه اگه مذهب نباشه، جامعه شکلی به خودش بگیره که خود نابودگر بشه! (یعنی جوان‌ها معتاد پورن بشن، بعد به خودارضایی متوسل بشن، و بعد دیگه ازدواج رو یک الزام نبینند، بعد متعاقبا تولید مثل نکنند، و بعد همگی منقرض بشیم و به فاک بریم!). اما غافل ازینه که اگه هم جامعه به اون سمت میره (که من قبول ندارم)، مذهب دیگه نمی‌تونه مانعش بشه. اون ساختار کلاسیک از بین رفته کاملا و دیگه قابل احیا نیست.

من جدا دوست دارم پترسون بیاد مدتی در ایران زندگی کنه، و وضعیت اخلاقی یکی از مذهبی‌ترین جوامع جهان رو ببینه. ایران، گاراژ بزرگی از دستگاه‌هاییه که کار نکردند!
👍10
در کمتر از ۲۴ ساعت بعد از اون پستم درباره تلاش حکومت به انداختن شهروندان به لوپ انتقام، حداقل سه مورد ویدئو دیدم که کرم‌ریختن آقایان در جهت عصبانی‌کردن مردم رو نمایش میداد. یکی سخنرانی پناهیان، که از حدیث و روایت این رو استخراج کرد که اونایی که سفر غیرزیارتی میرن استحقاق برخورداری از ثروت رو ندارند! (همه‌جور فاشیسم دیده بودیم ولی فاشیسم مالی ندیده بودیم که حضرات اونو هم بمون معرفی کردند). که حالا اونو میشه تا حدودی ندید گرفت، چون طرز تکلم بنده خدا بالای منبر طوری بود که گویی آسیبی به مغزش وارد شده. یکی هم تحقیر یک فرد مستضعف توسط وزیر بهداشت، که به جای پاسخگویی، فلاکت مردم رو رسما به جوک گرفته! در کشورهای غربی مردم اکثرا مشکل سیاستمدارها رو دروغگویی می‌دونند. تازه سیاستمداران اون‌ها حتی در دروغگویی هم به گرد پای مسئولان ما نمی‌رسند، ولی حاکمیت اسلامی ما رو به جایی رسوند که باید آرزو کنیم کاش مسئولان ما فقط دروغگو بودند. یعنی به دروغگویی اکتفا می‌کردند. مثلا در چنین موقعیتی اسم و مشخصات طرف رو می‌گرفتند و به دروغ می‌گفتند «چشم، میدم پیگیری کنند». اما این‌ها ازون مرحله عبور کردن دیگه و خیلی مصر هستند که حتما مراجعه‌کننده رو تحقیر کنند و بعد برن دنبال کارشون. اگه دقت کنید این عصبانی‌کردن‌های سازمان‌یافته طبقه ضعیف (که نمیتونه پول فیزیوتراپی رو بده) و طبقه متوسط (که دورتر از ترکیه نمی‌تونه بره، که به موهبت دلار ۱۵ هزارتومنی، دیگه همونجا هم نمیتونه بره) رو نشانه گرفته. به طبقات بالاتر حتی یک کنایه هم نمی‌زنند، چه برسه توهین یا بی‌احترامی. چون این طبقه ضعیف و متوسط رو به ضعیف هستند که مستعد افتادن در لوپ انتقام هستند.

اما هیچ‌کدوم به پای این ویدئو نمی‌رسند. صحنه انقدر تناسب داره با پست من که انگار یکی میخواسته یه لطفی به من کرده باشه و خودش این ماجرا رو کارگردانی کرده. آخونده میاد با قلدری میکروفون رو از مداح دسته می‌گیره و میگه وقت اذانه، بریزید تو مسجد نماز بخونیم! خود واعظین محترم خوششون میاد من وسط صحبت‌شون برم میکروفون رو بگیرم حرف خودمو بزنم؟ تازه ملت نه کورند نه کر، هم صدای اذان رو‌ میشنوند هم خود مسجد رو می‌بینند، اگه مایل بودند بساط رو تعطیل کنند و برن نماز، خودشون اینکارو می‌کردند نیازی به دخالت نبود. به طرزی عریان قصد عصبانی کردن جماعت رو داره. و متأسفانه، مردم هم به راحتی در این تله میفتند و عصبی میشن و شیخ رو عین توپ کاموا که افتاده باشه دست چندتا گربه پاس میدن بهم تا قل بخوره بره بیفته تو مسجدش، و اگه پلیس و چندنفر دیگه نبودن معلوم نبود چه اتفاق دیگه‌ای براش بیفته.
سرنوشت روحانیت هیچ اهمیتی برام نداره (البته حفظ امنیت و حقوق انسانی‌شون سرجاشه). دغدغه من صرفا اینه که نباید بذاریم ما رو تو این تله بندازن.

https://t.me/sepehrazadi/38056
5
مقاله‌ای جالب از واشنگتن‌پست، که میگه روسیه با اشغال کریمه و بخش‌هایی از شرق اوکراین می‌خواست این کشور رو به خاطر اروپایی‌شدنش تنبیه کنه، اما نه تنها مانع اروپایی‌شدنش نشد، بلکه این جنگ باعث شده اوکراینی‌ها بیشتر گرایش پیدا کنند به اروپا. این جنگ رابطه فرهنگی و تجاری بین اوکراین و روسیه که قدمتش به چندقرن میرسه رو در عرض چند سال نابود کرد، و اوکراینی‌ها مصمم شدن که از روسیه فاصله بگیرن. حتی کلیسای ارتودکس‌شون هم از زیر سایه کلیسای روسیه خارج شده. اقتصادش هم با وجود هزینه‌های جنگ، رشد خیلی خوبی داره (بیشتر از رشد روسیه)، و دارند یاد می‌گیرند بدون تجارت با روسیه رشد کنند. این کشور هنوز مشکل زیاد داره، اما ظاهرا در مورد ملی‌گرایی، هویت‌یابی، تجدد و توسعه، عدو سبب خیر شده.
وقتی اداره کشور رو بسپاری به یک مشت جاسوس و بازجو و مامور امنیتی که تصورشون از قدرت، فقط قدرت سخته، نباید عجیب باشه که انقدر کوته‌نظر باشند در تصمیمات استراتژیک. تا ابد پز تانک‌ها و سوخوها و موشک‌ها رو بده، وقتی درکی از رفتار انسانی نداری، همسایه دیوار به دیوارت هم از دست میدی.

از اوکراین خاطره تلخ‌تر از زهری دارم. عزیزترین کسم اونجا بود که از دنیا رفت. اما به عنوان یک ساکن مستعمره روسیه که می‌دونم چی کشیدن، براشون از صمیم قلب آرزوی موفقیت می‌کنم.


https://www.washingtonpost.com/amphtml/opinions/global-opinions/putins-war-is-transforming-ukraine/2018/09/23/d56d5a10-bdd7-11e8-8792-78719177250f_story.html
4
‍ ‍‍ پیرس مورگان تو توعیتر با خیلی‌ها دهن به دهن میشه (از یه آدم فوتبالی اونم از نوع انگلیسی مگه انتظار دیگه‌ای میره؟)، اما این جدلش با گری لینکر درباره سیستم آموزشی واقعا موضوع مهمیه، هرچند که طرفین به روش‌های جاهلانه درباره‌ش صحبت می‌کنند. لینکر معتقده باید تکلیف خونه از روی دوش بچه‌ها برداشته باشه، کاری که تو ایران هم تا مقطع سوم انجام دادن، و میگه من فوتبالیست شدم چون بعد از مدرسه میرفتم بیرون فوتبال بازی می‌کردم! که این استدلال فقط بدرد دوئل‌های کلامی کافه‌ها، و البته توعیتر (که یه کافه چندمیلیون‌نفریه میخوره)، نه یه بحث اصولی. مورگان میگه انقدر شل گرفتیم که تو معیارهای تحصیلی، بچه‌هامون از بچه‌های چینی به طرز خجالت‌آوری عقب افتادن. نقطه خیلی مهم این جدل این‌جاست. دیگرانی هستند که بش تذکر دادند چرا با چین مقایسه می‌کنی؟ باید با اسکاندیناوی مقایسه کنی که هم تکلیف خونه ندارن هم بچه‌هاشون آمار قبولی و نمرات بالاتری دارند، و تازه خوشحال‌تر و سرحال‌تر هم هستند.

از قضا چند روز پیش مقاله‌ای خوندم که تصویر کاملا متفاوتی از وضعیت مدارس سوئد ترسیم می‌کرد، و خلاصه‌ش این بود که اوضاع درسی بچه‌هامون زیاد جالب نیست! و به طرز جالبی اون نویسنده هم وضع خودشون رو با چین مقایسه می‌کرد و نتیجه می‌گرفت که باید نگران بود.
من علت این مسئله رو در چیزی میدونم که میشه بش گفت «ویروس اینفوگرافی»، که این روزها خیلی‌ها رو مبتلا کرده. اونایی که به مورگان میگن باید اسکاندیناوی رو ملاک قرار بدیم، برای حرف‌شون سند دارن، ولی اون سند در یکی دو تا نمودار خلاصه شده! در زمانه‌ای که کسی حوصله دریافت حجم بالای اطلاعات رو نداره، این تقاضا بوجود اومد که چکیده‌ای از اطلاعات در یک پوستر گرافیکی قرار داده بشه که در عرض چند ثانیه بشه مطالعه‌ش کرد. سوئد تو اون نمودارها و پوسترها، وضعیت خیلی خوبی داره. نه اینکه نادرست باشه، اما تمام واقعیت نیست، بلکه می‌تونه گمراه‌کننده هم باشه. خیلی از موضوعات انقدر پیچیدگی دارند که نمیشه تو نمودارها و جداول تشریح‌شون کرد. و اگه هم بشه انقدر حجمش زیاده که نمیشه تو یه پوستر و یه فایل پی‌دی‌اف جا داد. وقتی یک معلم یا کارشناس سوئدی میاد وارد جزییات میشه و نگاه جامع‌تر خودش رو عرضه می‌کنه، تازه می‌فهمی چقدر همه‌چی پیچیده‌تر ازونیه که فکر می‌کردی. اما ویروس اینفوگرافی باعث میشه افراد با مطالعه‌های چندثانیه‌ای احساس کنند نیاز به مطالعه بیشتر ندارند، و میتونن با یک توعیت نتیجه‌گیری قطعی رو اعلام کنند!

علاوه بر خود اطلاعات و حجمش، نحوه تفسیرشون هم هست که اصلا قابل نمایش نیست. باید روشون بحث‌های مفصل و عمیق انجام بشه که ممکنه حتی کار به فلسفه بکشه! مثلا این واقعیت داره که دانش‌آموز سوئدی مجموعا شادتر از دانش‌آموز چینیه، ولی این هم واقعیت داره که دانش‌آموز چینی انقدر تمرکز کرده رو ریاضیات که بورس دانشگاه‌های برتر رو از آن خودش می‌کنه و فردا وضعیت مالی خوبی خواهد داشت. من همین الان می‌تونم چندتا استارت‌آپ یا شرکت موفق چینی نام ببرم که خودشونو در دنیا مطرح کردن و داره توسط همون بچه‌های چینی که جز خرخونی کاری بلد نبودن اداره میشن، اما هیچ معادل سوئدی به ذهنم نمیاد. نمیشه این رو هم انکار کرد.
یا مثلا خود شادی میتونه تعریف متفاوتی داشته باشه. دختر ۱۶ ساله‌ای رو میشناختم که تو یکی از مدرسه‌های فنلاند درس میخوند. یک‌بار در درد و دلی دوستانه بم گفت همه همکلاسی‌هام سکس دهانی رو تجربه کردن غیر ازمن!.. خب این چیزیه که تو چین یا ژاپن نمی‌بینید. بعبارتی سیستم ژاپن و چین، و ازون طرف فنلاند، دارند موجودات کاملا متفاوتی رو تولید و تحویل جامعه میدن، که متناسب با فرهنگ همونجاست. نمیشه با قطعیت گفت کدوم مترقی‌تر و پربازده‌تره، چون بستگی خیلی زیادی داره به این که طبق تعریف اون جامعه و اون فرهنگ، «انسان تربیت‌یافته» باید چه مشخصات و احوالاتی داشته باشه.

به شخصه اصلا خوشم نمیاد دختر فرضیم جایی درس بخونه که از شونزده سالگی سرشون تو شورت همدیگه‌ست، و همزمان دلم هم نمیخواد یک ربات درسخوان درونگرا باشه که سخت‌ترین سوالات فیزیک رو تو هوا حل می‌کنه اما بلد نیست یک پسر رو دعوت کنه به یک قرار ملاقات! اما چطور میشه سیستمی رو طراحی کرد که دختر تربیت‌یافته مطلوب من ازش بیرون بیاد؟ برای همینه که این موضوعات پیچیده به نظر میرسند، چون واقعا هستند. استناد به چندتا عدد و چندتا نمودار، نه تنها به دیگران، بلکه به خودمون هم آدرس غلط میده. وقتی گرفتار آدرس‌های غلط شدیم، مثل مورگان و لنکر سر چیزهایی دعوا می‌کنیم که تعیین‌کننده نیستند. و فکر می‌کنیم داریم برای معضلات جهان چاره‌اندیشی می‌کنیم!!
اینو دیگه هر ایرانی‌ کارشناس و غیرکارشناسی میدونه اقتصاد ما تحت تأثیر مستقیم سیاست‌های حکومته. اگه آقایان دنبال ایجاد هلال شیعی و احیای امپراطوری صفوی و سیاست شرآفرینی و موشک‌بازی و به زعم خودشون «مقاومت در برابر امپریالیسم» که در واقع چیزی بیشتر از «ایجاد مزاحمت برای نظم جهانی» نیست، نبودند الان قدرت‌های بزرگ و همسایگان و کشورهای خاورمیانه با ما سر ستیز نداشتند، و اگه ستیز نداشتند نه تحریمی بود نه خطر جنگی نه فشاری نه هیچ‌گونه جداافتادگی، و اگه همه این‌ها نبود الان وضعیت نرمال‌تری می‌داشتیم، که میشد توش کسب و کار راه انداخت.
اما خود فعالیت اقتصادی هم می‌تونه روی سیاست‌ها اثرگذار باشه، هرچند که ممکنه برای بعضی‌ها عجیب به نظر بیاد. داشتم مقاله‌ای می‌خوندم درباره سیر تحول بنگاه‌های اقتصادی در تاریخ معاصر. نویسنده در جایی ازون مقاله اشاره می‌کرد به اینکه ما، یعنی نوع بشر، از زمانی که تو غار زندگی می‌کردیم تا همین اواخر قرن نوزدهم (این بازه زمانی اغراق نیست، برای همین موضوع رو بقدری شگرف میکنه که مو به تن آدم سیخ میشه) تنها الگوی سازمانی که در جوامع تعریف شده بود، ارتش بود! سازمان به این معنا که عده‌ای از مردم در قالب یک نهاد دور هم جمع بشن، و برای رسیدن به هدفی خاص هر کدوم وظیفه‌ای مختص به خود رو انجام بدن، که حاصل تجمیع کارشون بشه یک کار واحد. در واقع ارتش قدیمی‌ترین سازمان‌یافتگی بشر بود و لذا هر سازمان‌یافتگی که بعدش شکل گرفت از ارتش الگو گرفت. چون الکوی دیگه‌ای وجود نداشت. یا اگه وجود نداشت، درست کار نمی‌کرد. این سلطه مدل نظامی چنان قوی بود که وقتی شرکت‌های تولیدی شکل گرفتند، ساختارشون کپی ساختار ارتشی بود! یعنی مدیرعاملی در جایگاه فرمانده، بعلاوه معاونینی در جایگاه درجه‌داران، و همینطور پایین‌تر تا کارگر ساده که معادل همون سرباز صفر بود! یک تشکیلات کاملا هرمی، عمودی و بالا به پایین. تا اینکه اوائل قرن بیستم روس‌ها (با اینکه خودشون یک کشور کاملا میلیتاریستی بودن)، این نظم تثبیت‌شده رو تغییر دادند و برای اولین بار سبک «تولید سلولی» رو بوجود آوردن، که بعدا ژاپنی‌ها (که از قضا اون‌ها هم یک کشور میلیتاریستی بودند) به صورت گسترده استفاده و به جهان صادر کردند. در این سبک هر کس محصول رو از نفر قبلی می‌گرفت، یه کاری روش انجام می‌داد و تحویل نفر بعد میداد. اونایی که رشته‌شون مرتبطه حتما اطلاعات فنی زیادی درباره‌ش دارند، ولی من با اون جزییاتش کار ندارم، مسئله افکت اجتماعی‌ای بود که ایجاد کرد. در این روش، تا حد زیادی از ساختار عمودی کاسته شد و شرکت‌ها افقی‌تر شدند. در طول زمان دو‌ پیشرفت خیلی مهم رخ داد. اولا اینکه سلول‌ها مستقل‌تر شدند. یعنی به جای اینکه کارگر چیز ناقصی رو تحویل بگیره، کمی تکمیلش کنه و به نفر بعدی بده، خودش به تنهایی یک محصول رو از ابتدا تا انتها تکمیل می‌کنه، یعنی خود اون فرد مستقلا یک تولیدکننده‌ست! البته اینکه کارگر رو مثال میزنم برای اینه که ملموس‌تره، وگرنه عین همین تحولات در سطوح بالاتر هم رخ داد. هرچند که حتی نمیشه از عبارت سطوح بالاتر هم استفاده کرد.. چون عملا در یک سطح قرار گرفته بودند. مثلا کسی که در پایین‌ترین رده بود می‌اومد مستقیما نظرش رو به مدیرعامل منتقل می‌کرد، گویی هیچ سلسله مراتبی وجود نداره (همین هم‌سطحی بود که الان بعضی شرکت‌ها پز میدن که حقوق مدیرانشون اختلاف چندانی با حقوق کارمندشون نداره. یا مثلا در ژاپن وقتی شرکت به مشکل برمیخوره، اولین نفر خود مدیرعامل حقوق خودش رو می‌بخشه، و اساسا به همین خاطره که وقتی شرکت خطایی مرتکب میشه، مدیرش میاد تا کمر خم میشه جلو مردم).


ادامه 🔽
4
دوم اینکه کاری که فرد در محیط تولیدی یا خدماتی انجام می‌داد هرچی که جلوتر اومدیم دانش‌محورتر شد. به این معنا که ارزش کارگر دیگه به این نبود که بدنش چه کاری رو می‌تونه انجام بده، بلکه به این بود که در ذهنش چه دانشی داره. وقتی ارزش به ذهن مرتبط شد، رابطه انسان-ماشین در خط تولید هم تغییر کرد. تا قبل ازون انسان صرفا اوپراتور دستگاه بود، اما بعد از دانش‌بنیان شدن، دستگاه (که غالبا کامپیوتر بود) بدون انسانی که باش کار می‌کنه عملا بدردنخور می‌شد. بنابراین نقش‌کلیدی ماشین‌آلات، به خود کارگر منتقل شد. و بی‌ربط به این واقعیت نیست که دیگه به کارگر نمیگن کارگر، میگن «منابع انسانی». (این تحولات انقدر بزرگ بود که حتی روی زبان هم تأثیر گذاشته). ترکیب این دو، یعنی حرکت به سمت هرچه افقی‌تر شدن بنگاه اقتصادی، و کلیدی شدن دانش کارگر، باعث شد یک نوع فردگرایی در جامعه شکل بگیره. کارگر قبل ازین تحولات خودش رو واقعا در حد سرباز صفر می‌دید که اگه حذف بشه آب از آب تکون نمیخوره. دقیقا همون شرایطی که برده‌ها در ساخت اهرام ثلاثه داشتند. اما در دوران جدید هم رأس سیستم هم‌سطحش بود و دیگه خودش رو در قاعده هرم تصور نمی‌کرد (و حتی قید و بندها هم از سر راهش برداشته شد. نمونه کاملش محیط کار فیسبوک و گوگل بودند که رهبر و کارمند مثل دو‌تا همخونه کنار هم کار می‌کردند، و با لباس تو خونه!)، هم می‌دید که اگه نباشه سیستم لنگ میشه، یا اگه هم لنگ نشه لاقل همینکه ارزشش قابل حمله، میتونه یه روز جمع کنه بره و یه جا دیگه استخدام شه! یعنی هم خودش رو مهم میدونه، هم ارزشمند، هم تعیین‌کننده، هم آزاد! (و این آخری خیلی مهمه).

چنین آدمی که در این سازمان‌یافتگی‌های مدرن کار می‌کنه، خارج از سازمان اقتصادی هم سازمان‌های اجتماعی و سیاسی رو مطالبه می‌کنه که همون خصوصیات رو داشته باشن. مثلا نمیاد یه سازمانی رو بپذیره که هنوز هرمی و دستوری و بالا به پایینه.

من بلافاصله یاد رسوایی کارخونه چسب هل افتادم. جایی که تجهیزآلات مدرن و تقریبا به روز موجود هستند، اما سیستم هنوز پادگانیه! این یعنی ما همچنان ازون بیگ‌بنگ اجتماعی که صدسال پیش در جوامع دیگه کلید خورد عقب‌تریم! اینکه وزیر به یک فرد مستضعف توهین می‌کنه، و اون فرد بش برنمیخوره، و بقیه هم‌طبقه‌ای‌هاش حتی میخندن به اون اهانت، دقیقا به این دلیله که هنوز به این درک جمعی نرسیدن که مهم و کلیدی هستند. آدمی که خودش رو مهم بدونه، اجازه نمیده هرجور که مایل بودند باش رفتار کنند.‌ همچنین به این درک هم نرسیدند که حرف‌شنوی مهره‌های سیستم نشانه کارآمدی نیست. این نسبتی که بین افراد برقراره تعیین می‌کنه که می‌تونه کارآمد باشه یا نه.
«سازمان» در جوامعی که یک قرنه ازون بیگ‌بنگ عبور کردن، یک کار تیمیه، که اعضا توش پوزیشن ثابت ندارند (برای همین براشون عجیب نیست که رییس‌جمهور پس از اتمام دوره‌ش بره تو کتابخونه کار کنه). ولی در جامعه ما تیم اجتماعی مفهوم نداره. بعد از ۲۵۰۰ سال حکومت‌داری مدون، همچنان تفکیکی هست بین «ما» یعنی محکومان، و «آن‌ها» یعنی حاکمان.

من نمی‌دونم چطور میشه این عقب‌افتادگی صد و اندی ساله رو جبران کرد (که قطعا این جبران باید شامل تحولی در نحوه فعالیت‌های اقتصادی جامعه هم باشه)، ولی کاملا مشخصه که اولویت اول ما باید این باشه که مردم ذهنیت رعیت بودن یا سرباز صفر بودن رو برای همیشه بذارن کنار.
5
2
Anarchonomy
Photo
حالا که درباره تیم نوشتم بهتره سه نوع اصلی تیم‌های اجتماعی رو اینجا بنویسم که بعدا اگه لازم شد به همین پست ارجاع بدم.
۱- تیم کاتا (اون جاهایی که اینارو خوندم نویسنده غالبا آمریکایی بوده و تنیس دونفره رو مثال زده، ولی تنیس تو ایران جایگاهی نداره، ولی کاراته رو همه میشناسن). تو این تیم، شما جایگاه خودتو داری که کاملا مشابه جایگاه بقیه‌ اعضاست، ولی باید به حداکثر هماهنگی با اون‌ها برسی، بنابراین مجبوری نقاط قوت و ضعف‌شون رو بشناسی، یا کمک‌ کنی درستش کنند، و اگه درست نمی‌شد باش کنار بیای. بعبارتی هر کس باید شش دنگ حواسش به دیگری باشه تا اگه کمبود و خطایی داشت جبران کنه. (من معتقدم ما تو این هم خیلی ضعیفیم).
۲- تیم بیسبالی. تو این سازمان هرکی جایگاه خاصی داره و وظیفه خاصی رو انجام میده که نمیشه با یک نفر دیگه جایگزینش کرد. تو این تیم اگه یکی کم بیاره، بقیه نمیتونن با بهتر کردن خودشون، جبرانش کنند. پس یا باید خود اون فرد جبرانش کنه، یا یکی دیگه که دقیقا اون کارو بلده جایگزینش بشه. تو این سازمان تا همه خوب کار نکنن، سازمان خوب کار نمی‌کنه.
۳- تیم فوتبالی. که هرکی جایگاه خودشو داره ولی این جایگاه به راحتی قابل تعویضه (تا حدی که یک دروازه‌بان میتونه بیاد ضربه آزاد بزنه). تو این تیم تسلط به کاری که بقیه مسئول انجامش هستند (علاوه بر تخصص پست خود فرد) یه مزیت نیست، یه الزامه. (طبق همین الگوعه که این روزها مدیرانی تو شرکت‌های چندملیتی می‌بینیم که هم میتونن مدیر مالی باشند هم مدتی هدایت گروه طراحی رو به عهده بگیرن!).

این موضوعات فکر آدمو مشغول می‌کنه. مثلا خودم به اطرافم دقت می‌کنم تا ببینم چنین سازمان‌های اجتماعی رو کجا میشه پیدا کرد تو جامعه خودمون، ولی چیزی نمی‌یابم! چون اصلا با «تیم» مواجه نمیشم که بعد چک کنم جزء کدوم یک از انواعشه 😁 اون‌هایی هم که موجوده، به طرز عجیبی همون الگوی نظامی رو دارن. تازه زیادی دقت کردن آدمو حتی مأیوس می‌کنه. مثلا به تعارفات روزمره ما نگاه کنید.. وقتی بزرگی وارد مجلسی میشه، همه پا میشن، و نمیشینن تا زمانی که طرف میگه «بفرمایید بشینید لطفا». آخرین باری که این صحنه رو دیدم خنده‌م گرفت، چون یاد پادگان افتادم که وقتی نظامی می‌نشستیم، مافوق می‌خواست شفقت به خرج بده می‌گفت «راحت بشینن». (بشینید هم نه. بشینن! انقدر سرباز بی‌ارزشه که مستقیما خطاب قرار دادنش کسر شأن مافوقه. تف به ارتش و تمام دیسیپلینش). یا مثلا وقتی یه شیخی ریش‌سفیدی وارد میشه همه باید همه حرفاشون رو قطع کنند و به یمن قدوم مبارکش صلوات بفرستند! دقیقا مشابه موقعیتی که مافوق وارد آسایشگاه میشه، در هرحالتی که هستی باید پا بکوبی و ادای احترام کنی. البته ممکنه بگن این‌ها مربوط به ادب و معاشرته و مهم نیست. بله اصلاح و چکش‌کاری این عادت‌های رفتاری اولویت هزارم ما هم نیست، اما میتونه یه نشانه باشه که الگوی نظامی با چه عمقی نفوذ کرده در همه ما، و چرا انقدر ذهن‌مون مقاومت می‌کنه در برابر سازمان‌یافتگی مدرن. چه در کسب و کار، چه در اجتماع، و چه در سیاست.
5
آه از این عبارت:
Local Self-determination

این روزها از زبان خیلی‌ها می‌شنویم که «ایرانی‌ها نمیدونن چی میخوان». اما نمیگن چرا ایرانی نمی‌دونند که چی میخوان. طوری وانمود می‌کنند که گویی یک مشکل ژنتیکه! خب معمولا کسی نمی‌دونه چی می‌خواد که نمی‌دونه چه چیزهایی رو می‌تونه بخواد، یا نمی‌دونه چیزهایی که میشه خواست دقیقا چه فایده‌ای دارند. تو یک رستوران چینی وقتی به منی که هیچی از زبان چینی نمیدونه منوی غذا رو بدن، فقط می‌تونم رندوم انتخاب کنم، و دعا کنم وقتی غذا رو آوردن با کله یه میمون که آب‌پز شده مواجه نشم.
اون چیزی که نمیذاره مردم بدونند که چی رو باید بخوان عدم آگاهیه. هم عدم آگاهی از حقوق خودشون هم از دنیایی که توش قرار گرفتند، و هم از چیزهایی که توش عقب افتادن. وضعیت بغرنج رو میشد تو توعیتر دید که یکی از کاربران نظرسنجی گذاشته بود درباره نوع حکومت آینده ایران، که مثلا سلطنت باشه یا جمهوری یا مشروطه و ازین حرف‌ها. یه بنده‌خدا زیرش به این مضمون نوشت: بچه‌ها من نمیدونم اینارو، شما کدومو زدید؟.. یعنی بعد از چهل سال، پوزیشن جوان تحصیلکرده با اون پیرزن بیسوادی که سال ۵۸ پاسدارها پای صندوق ازش می‌پرسیدن مادرجان، میخوای آری رأی بدی یا نه؟ و می‌گفت «ننه نمی‌دونم اینارو، خومینی رو علامت بزن.. ایسلام!» چندان توفیر نداره (و اتفاقا به همین دلیله که اون نظرسنجی‌ها بی‌مورده. چون قبل ازینکه مردم ندونن چی می‌خوان، از خود تشکیل حکومت عاجزند. مایی که نمی‌تونیم «سازمان» بسازیم،که دو تا پست قبل درباره‌ش نوشتم، حکومت هم نمیتونیم بسازیم، که بعد صحبت کنیم که اون حکومت چطور باید باشد).

برای اینکه مطمئن باشی برای کشورت چه چیزی میخوای، باید تکلیفت معلوم باشه که برای خودت چی میخوای. عبارتی که اون بالا نوشتم یکی از چیزهاییه که آمریکایی‌ها برای خودشون می‌خواستن. کلمه اول که یعنی محلی. کلمه دوم هم یعنی تعیین سرنوشت. خود حق تعیین سرنوشت که الان یکی از اجزاء مهم حقوق بشره و ظاهرا همه قبولش دارند، اما در نوع محلیش محل زد و خوردهای زیادیه. اون چیزیه که به ذهن همه متبادر میشه حق استقلال‌طلبیه. مثلا این عبارت رو سرچ کنید اخبار کاتالونیا میاد! اما مفهومش خیلی گسترده‌تر ازین حرف‌هاست. و قسمت اعظمی ازین گستردگی رو همین آمریکایی‌ها ایجاد کردند. مثلا در مصداقی جالب، اخیرا این عبارت رو در مورد توسعه شبکه موبایل نسل۵ زیاد به کار می‌برند. چیزی که ربطش به ذهن ملت ایران خطور هم نمی‌کنه. اینجا وقتی یک کرد یا ترک میگه من میخوام به زبان مادریم درس بخونم، علاوه بر حکومت، اساتید دانشگاه هم بش حمله می‌کنند! یعنی نه تنها حق اینکه بخواد در محدوده جغرافیایی خودش، «خودش» باشه، به رسمیت شناخته نمیشه، بلکه مورد حمله هم قرار می‌گیره.

در مورد نسل۵، دولت ترامپ اصرار داره که هرچه سریعتر زیرساخت آماده بشه تا از چین عقب نیفتند، که تو کشور پهناور و متنوعی مثل آمریکا سخت و پرهزینه‌ست. برای همین این ایده در داخل دولت مطرح شد که شبکه جدید رو ملی‌سازی کنیم، یعنی زیرساخت رو دولت بسازه، خدمات رو شرکت‌ها بدن. که کار سریع‌تر و استانداردتر پیش بره. یکی از استدلال‌ها علیه این ایده این بود که این شبکه یکدست و یکپارچه، در تضاد با «تعیین‌سرنوشت محلی» است! یعنی شاید یه منطقه‌ای در آمریکا دلش نخواست ازین سیستم تحمیلی دولت استفاده کنه (مثلا از محدوده فرکانسی متفاوتی استفاده کنه، یا شاید اصلا نخواد شریک شه). نظر یک ایرانی رو بپرسی میگه «دولت رسیدگی نمی‌کنه، چندبار نامه‌نگاری کردیم، نیومدن آنتن نصب کنند». یعنی درست معکوس یک آمریکایی که ممکنه بگه «دولت غلط کرده که بیاد تو شهرک ما آنتن نصب کنه». این حقوق انقدر برامون ناشناخته‌ست که انگار از سیاره‌ای دور اومده.
ریشه‌ش رو می‌تونیم در ۲۵۰۰ سال سلطه تمامیت‌خواهانه حکومت‌های مرکزی پیدا کنیم. سابقه‌دارترین مکتوبات تاریخی ما چیه؟ کتیبه‌های هخامنشی. محتویات اون مکتوبات چیه؟ پز دادن درباره سرکوب شورشیان!.. قرن‌هاست که نه تنها تعیین سرنوشت محلی رو قبول نداریم، بلکه به خفه کردن درخواستش افتخار می‌کنیم!

لوکال سلف دترمینیشن.. آه ازین عبارت.
Anarchonomy
Photo
یه شاخص طراحی کردن برای ارزیابی وضعیت کشورها به عنوان «شاخص پایداری». پایداری به معنی فارسی خودمونی یعنی اینکه این مملکت چقدر میتونه سرپا وایسه.‌ کشوری که مردمش آواره‌ن، آبش آلوده‌ست، و بیکاری بیداد می‌کنه، سرپا نیست، باید بستری بشه. برای رتبه‌بندی یه سری «ریسک» تعریف می‌کنند، بعد بررسی می‌کنند که هر کشور چقدر در معرض اون ریسک‌هاست (دانمارک رتبه اول رو داره).
این نمودار اون ریسک‌ها رو نشون میده. محور عمودی، میزان شدت و اثرگذاریه. محور افقی احتمال وقوع. قسمت راست و بالا یعنی اونایی که هم قریب‌الوقوعند هم زیان سنگینی وارد می‌کنند غالبا درباره محیط‌زیسته. یعنی گرمایش جهانی (مثلا سیل یا بالا اومدن آب)، کمبود آب، حوادث طبیعی. یه مورد غیرطبیعیش، حملات سایبریه.
تو قسمت چپ و پایین، یعنی کمترین احتمال با کمترین شدت، یک مورد تک افتاده: تورم لجام‌گسیخته! همین به تنهایی نشون میده اون چیزی که ملت ما رو بیچاره کرده، چقدر در دنیا یک مسئله حل شده‌ست!
اما به مجموعه این ریسک‌ها نگاه کنید.. تقریبا ما با همشون به نحوی دست به گریبانیم (مخصوصا با «حاکمیت فشل»).‌ تعجبی نداره که دنیا علاقه‌ چندانی به سرمایه‌گذاری در ایران نداشته باشه، چه با برجام، چه بی‌برجام.
3