امروز، یه حسرتی هست در دل قاسم سلیمانی و بقیه «بچه شیعه»های مسلح. یه حسرت ممنوعه، که نمیشه به زبان آورد، اما وجود داره. حسرت اینکه چرا ما نمیتونیم مثل صدام عمل کنیم! چرا اجازه نداریم کردستان رو بمباران شیمیایی کنیم و دخل این کردهای دائما مزاحم و چموش! رو بیاریم. چرا اجازه نداریم معترضان بصره رو به رگبار ببندیم و تو گورهای دستهجمعی دفن کنیم. چرا اجازه نداریم مملکت رو یکدست کنیم و هر گروه و فرقه و جبهه و انشعابی تن به این یکدستی نداد بندازیم زندان و انقدر بزنیمشون تا روانی بشن؟ چرا نباید بشه سنی ناراضی رو خفه کرد و شیعه سرکش رو سرجاش نشوند؟ چرا قابلیتهای سرکوب صدام، با خودش دفن شد؟ این «دموکراسی» چه مصیبتی بود که آمریکا آورد کاشت اینجا؟
بچهشیعه مسلح، تاریخ نخونده. خیلیها اومدن عراق و پول دادند تا محبوب باشند. اما زیر دست و پای مردمش دفن شدند. عراق، برای مختار انتقامگیر هم تره خرد نکرد، چه برسه به قاسم گروگانگیر.
مهم نیست چقدر پول پخش کنند، و چقدر مزدور بخرند و چقدر با موشک و زائران فلهای جولان بدن. دیگه قابلیتهای صدام برنمیگرده. همون عراقی که با همه حاکمان تاریخش بیرحم بود، حالا دموکراتیک هم هست. یعنی برای بیرحم بودنش، پشتوانه قانونی هم داره. دیگه فقط اونی که منافع عراق رو تأمین کنه، شانس بقای سیاسی داره. پدرسوختهها محکوم به سوختن هستند.
https://t.me/HemnSeyedi/2469
بچهشیعه مسلح، تاریخ نخونده. خیلیها اومدن عراق و پول دادند تا محبوب باشند. اما زیر دست و پای مردمش دفن شدند. عراق، برای مختار انتقامگیر هم تره خرد نکرد، چه برسه به قاسم گروگانگیر.
مهم نیست چقدر پول پخش کنند، و چقدر مزدور بخرند و چقدر با موشک و زائران فلهای جولان بدن. دیگه قابلیتهای صدام برنمیگرده. همون عراقی که با همه حاکمان تاریخش بیرحم بود، حالا دموکراتیک هم هست. یعنی برای بیرحم بودنش، پشتوانه قانونی هم داره. دیگه فقط اونی که منافع عراق رو تأمین کنه، شانس بقای سیاسی داره. پدرسوختهها محکوم به سوختن هستند.
https://t.me/HemnSeyedi/2469
Telegram
Hemn Seyedi, political analyst @hemnseyedi
پرچم ایالت خودمختار بصره!
امروز معترضین عراقی پس از آتش زدن کنسولگری ایران این پرچم را برافراشتند.
قاسم سلیمانی تلاش کرد کردستان را به زیر سلطه بغداد درآورد، اما دارد بصره را هم از دست می دهد!
امروز معترضین عراقی پس از آتش زدن کنسولگری ایران این پرچم را برافراشتند.
قاسم سلیمانی تلاش کرد کردستان را به زیر سلطه بغداد درآورد، اما دارد بصره را هم از دست می دهد!
❤5
از مجموع ۵۰ میلیون و ۷۰۰هزار دانشآموز آمریکایی (در تمام مقاطع تا کلاس دوازدهم) که به مدرسه میرن، ۲۴ میلیون و ۱۰۰هزارنفر (یعنی کمتر از ۵۰ درصد) سفیدپوست هستند. ۷ میلیون و ۸۰۰هزارنفر سیاهپوست هستند، ۱۴ میلیون لاتین/اسپانیاییتبار هستند. ۲ میلیون و ۶۰۰هزارنفر آسیایی هستند. ۲۰۰هرارنفر از حوزه پاسیفیک. ۵۰۰هزار نفر آلاسکایی/سرخپوست، و ۱ میلیون و ۶۰۰هزارنفر نژادترکیبی.
این بچهها قراره جامعه آینده آمریکا رو بسازند، و این اعداد نشون میده چهره جامعه آینده آمریکا با چهره فعلیش تفاوتهایی داره. سفیدها دیگه بیشتر از نصف جمعیت نخواهند بود. اما ازون جالبتر سیاهپوستان هستند، که زمانی یک دغدغه نژادی وجود داشت که آمریکا رو خواهند گرفت و اکثریت خواهند شد، اما حتی جایگاه «بزرگترین اقلیت آمریکا» رو هم از دست خواهند داد و اون جایگاه تحویل داده میشه به لاتینها، که به طرز باورنکردنیای دو برابر سیاهها هستند در کلاس درس. و ازون جالبتر خیز بلند آسیاییهاست که دارند به مرز ۳ میلیون دانشآموز نزدیک میشن. البته نمیدونم ما و عربها رو با اینها حساب کرده یا نه، چون بعضا خاورمیانههاییها رو سفید حساب میکنند، نه آسیایی (این هم از مسخرگی دستهبندی نژادی برحسب رنگ پوسته، که به ژاپنی که پوستش انقدر روشنه که انگار خون تو بدنش جریان نداره میگن زرد! و به ما که سبزهایم میگن سفید!).
در مجموع اگه بخوایم تصویری از چهره جامعه آینده آمریکا داشته باشیم، دیگه جامعهای شبیه اروپا نخواهد بود، بلکه یک حالت برزیلی خواهد داشت. یعنی به جای چهرههایی شبیه به امینم، چهرههایی شبیه به شکیرا خواهیم دید در کوچه و بازار (چه بهتر).
خبر بد برای آتئیستها اینه که لاتینها حالا حالاها ولکن عیسی مسیح نیستند. یعنی آمریکا مذهبی باقی خواهد ماند. و خبر بد برای طرفداران بازار آزاد اینه که لاتینها هرچقدر عیسی رو دوست دارند، کارل مارکس رو هم دوست دارند.
خبر خوب برای سفیدها اینه که اقلیت لاتین سر به راهتر از اقلیت سیاهه، تعصب فرهنگی خیلی کمتری داره، با بقیه بهتر کنار میاد، و اهل کار و تلاش و بیزینسه. خبر بد برای سیاهها اینه که موفقیت لاتینها ثابت میکنه علت ناکامیهای سیاهها تبعیض نژادی نبوده.
اما برای ما که بیرونیم چه تفاوتی ایجاد میکنه؟ تقریبا هیچ. هویت آمریکایی، همه این تفاوتهای ظاهری رو در خودش ذوب میکنه. تنها خبر بد برای ما، برملا شدن ضعف ماست در ساختن هویت ایرانی که همون قدرت ذوبکنندگی رو داشته باشه. فارسها میترسن که ایران دیگه کشورها فارسها نباشه، ترکها میترسن دیگه بزرگترین اقلیت نباشند. شیعهها میترسند سنیها بیشتر بشن. و هزار و یک واهمه دیگه. که همه ازونجا آب میخوره که از عوض شدن چهره ایران میترسیم، چون هویتی که مافوق همه اینها باشه ایجاد نکردیم. در زمان صفویه یه مقدار به سمت اون هویت مافوق رفتیم، مثلا یک لهستانی یا گرجستانی میاومد اینجا زندگی میکرد و خودش رو ایرانی معرفی میکرد! چون یه هویتی بود که میتونست خودشو بش بچسبونه، بدون اینکه هیچ ربطی به ساکنان بومی داشته باشه. الان اون هویت رو نداریم. حتی ازدیاد مهاجرین افغان که هم از لحاظ نژادی و هم زبانی و هم فرهنگی و هم مذهبی از خودمون هستن، تحمل نمیشه، و مردم ازینکه اینها دارند بر میگردند به افغانستان، خوشحالند! خبر بد برای ما اینه که قدرتی که از تغییر چهره نژادی نمیترسه قدرتمندتر میشه، و ما که سعی میکنیم اون چهره رو فیکس نگه داریم ضعیفتر میشیم.
این بچهها قراره جامعه آینده آمریکا رو بسازند، و این اعداد نشون میده چهره جامعه آینده آمریکا با چهره فعلیش تفاوتهایی داره. سفیدها دیگه بیشتر از نصف جمعیت نخواهند بود. اما ازون جالبتر سیاهپوستان هستند، که زمانی یک دغدغه نژادی وجود داشت که آمریکا رو خواهند گرفت و اکثریت خواهند شد، اما حتی جایگاه «بزرگترین اقلیت آمریکا» رو هم از دست خواهند داد و اون جایگاه تحویل داده میشه به لاتینها، که به طرز باورنکردنیای دو برابر سیاهها هستند در کلاس درس. و ازون جالبتر خیز بلند آسیاییهاست که دارند به مرز ۳ میلیون دانشآموز نزدیک میشن. البته نمیدونم ما و عربها رو با اینها حساب کرده یا نه، چون بعضا خاورمیانههاییها رو سفید حساب میکنند، نه آسیایی (این هم از مسخرگی دستهبندی نژادی برحسب رنگ پوسته، که به ژاپنی که پوستش انقدر روشنه که انگار خون تو بدنش جریان نداره میگن زرد! و به ما که سبزهایم میگن سفید!).
در مجموع اگه بخوایم تصویری از چهره جامعه آینده آمریکا داشته باشیم، دیگه جامعهای شبیه اروپا نخواهد بود، بلکه یک حالت برزیلی خواهد داشت. یعنی به جای چهرههایی شبیه به امینم، چهرههایی شبیه به شکیرا خواهیم دید در کوچه و بازار (چه بهتر).
خبر بد برای آتئیستها اینه که لاتینها حالا حالاها ولکن عیسی مسیح نیستند. یعنی آمریکا مذهبی باقی خواهد ماند. و خبر بد برای طرفداران بازار آزاد اینه که لاتینها هرچقدر عیسی رو دوست دارند، کارل مارکس رو هم دوست دارند.
خبر خوب برای سفیدها اینه که اقلیت لاتین سر به راهتر از اقلیت سیاهه، تعصب فرهنگی خیلی کمتری داره، با بقیه بهتر کنار میاد، و اهل کار و تلاش و بیزینسه. خبر بد برای سیاهها اینه که موفقیت لاتینها ثابت میکنه علت ناکامیهای سیاهها تبعیض نژادی نبوده.
اما برای ما که بیرونیم چه تفاوتی ایجاد میکنه؟ تقریبا هیچ. هویت آمریکایی، همه این تفاوتهای ظاهری رو در خودش ذوب میکنه. تنها خبر بد برای ما، برملا شدن ضعف ماست در ساختن هویت ایرانی که همون قدرت ذوبکنندگی رو داشته باشه. فارسها میترسن که ایران دیگه کشورها فارسها نباشه، ترکها میترسن دیگه بزرگترین اقلیت نباشند. شیعهها میترسند سنیها بیشتر بشن. و هزار و یک واهمه دیگه. که همه ازونجا آب میخوره که از عوض شدن چهره ایران میترسیم، چون هویتی که مافوق همه اینها باشه ایجاد نکردیم. در زمان صفویه یه مقدار به سمت اون هویت مافوق رفتیم، مثلا یک لهستانی یا گرجستانی میاومد اینجا زندگی میکرد و خودش رو ایرانی معرفی میکرد! چون یه هویتی بود که میتونست خودشو بش بچسبونه، بدون اینکه هیچ ربطی به ساکنان بومی داشته باشه. الان اون هویت رو نداریم. حتی ازدیاد مهاجرین افغان که هم از لحاظ نژادی و هم زبانی و هم فرهنگی و هم مذهبی از خودمون هستن، تحمل نمیشه، و مردم ازینکه اینها دارند بر میگردند به افغانستان، خوشحالند! خبر بد برای ما اینه که قدرتی که از تغییر چهره نژادی نمیترسه قدرتمندتر میشه، و ما که سعی میکنیم اون چهره رو فیکس نگه داریم ضعیفتر میشیم.
❤7
«اکانت الکس جونز در شبکههای زیر مسدود شده
یوتیوب. اسپاتیفای. فیسبوک. توعیتر. لینکداین. ویمئو. پینترست. اپاستور (با اینکه اپش در صدر کتگوری نیوز قرار داشت)، میلچیمپ
این واقعیت که این شرکتها به طور همزمان دست به دست هم دادند و یک نفر رو در اینترنت سانسور کردند، باید هرکسی رو بترسونه. هیچکس نباید چنین قدرتی داشته باشه»
اگه بخوایم یه معادل برای الکسجونز در نظر بگیریم میشه رائفیپور (البته میدونم این معادلسازی بیاحترامی به الکسجونزه. اون باهوشتر و بامزهتر و باشرفتر ازین حرفهاست که با یک متوهم مذهبی مقایسه بشه، اما از لحاظ پرداختن به نظریات توطئه مشابه بهتری نداریم در ایران). آیا اینکه رائفیپور رو از همه شبکههای اجتماعی بیرون بندازند، نمیترسید؟ در این تردیدی نیست که طرف رسما بیشعوره. ولی اینکه شرکتها، به طور همزمان بیشعورها رو بایکوت کنند، ترسناک نیست؟ با اینکه این شرکتها حق دارند به هرکس که خواستند سرویس ندن، ولی این بایکوت سازمانیافته عملا خفه کردن صداست.
دلیل اینکه ترسناکه اینه که صاحبان این شرکتها خودشون آدمند، و هر آدمی به یه سری عقاید چسبیده. قدرت خفه کردن صدای مخالف، این امکان رو بشون میده که فردا من و شما رو هم بایکوت کنند. یعنی الکسجونز رو قربانی کردند تا این پیام رو به شما بدن که باید در یک چارچوب تعیینشده حرف بزنی. هر نوع سخن انقلابی، با سانسور مواجه میشه. البته هیچوقت علنا نمیگن دارن سخن مخالف نظم موجود رو سرکوب میکنند. همیشه انگ و بهانههایی هست. مثلا میگن این عکس یا ویدئو یا متن، کاربران ما را آزار میده!
که البته ذات حرف انقلابی هم همینه که عوام رو آزار بده. معلومه که مردم از شنیدن حرفهایی که بنیادهای فکریشون رو متزلزل میکنه آزار میبینند.
آزادی، خیلی سنگینه. انقدر سنگین که جوامعی که خودشون رو مهد آزادی میپندارند هم نمیتونند همیشه از پس وزنش بربیان. یه جاهایی ول میکنند. بعضی جاها تحمل آزادی، مثل اینه که کتفت رو با تیغ ببرن و روش سرکه بریزند. کار هر ملتی نیست. تنها امید ما تکنولوژی بلاکچین و بازار آزاده. یعنی تکنولوژیای که ما رو از اینترنت مرکزگرا (که روش کنترل هست) رها میکنه، و بازاری که توش هر غولی میتونه منقرض شه و هر بازیگر حاشیهای میتونه غول بشه.
دوران عوعو سگان سیلیکونولی هم بگذرد.
یوتیوب. اسپاتیفای. فیسبوک. توعیتر. لینکداین. ویمئو. پینترست. اپاستور (با اینکه اپش در صدر کتگوری نیوز قرار داشت)، میلچیمپ
این واقعیت که این شرکتها به طور همزمان دست به دست هم دادند و یک نفر رو در اینترنت سانسور کردند، باید هرکسی رو بترسونه. هیچکس نباید چنین قدرتی داشته باشه»
اگه بخوایم یه معادل برای الکسجونز در نظر بگیریم میشه رائفیپور (البته میدونم این معادلسازی بیاحترامی به الکسجونزه. اون باهوشتر و بامزهتر و باشرفتر ازین حرفهاست که با یک متوهم مذهبی مقایسه بشه، اما از لحاظ پرداختن به نظریات توطئه مشابه بهتری نداریم در ایران). آیا اینکه رائفیپور رو از همه شبکههای اجتماعی بیرون بندازند، نمیترسید؟ در این تردیدی نیست که طرف رسما بیشعوره. ولی اینکه شرکتها، به طور همزمان بیشعورها رو بایکوت کنند، ترسناک نیست؟ با اینکه این شرکتها حق دارند به هرکس که خواستند سرویس ندن، ولی این بایکوت سازمانیافته عملا خفه کردن صداست.
دلیل اینکه ترسناکه اینه که صاحبان این شرکتها خودشون آدمند، و هر آدمی به یه سری عقاید چسبیده. قدرت خفه کردن صدای مخالف، این امکان رو بشون میده که فردا من و شما رو هم بایکوت کنند. یعنی الکسجونز رو قربانی کردند تا این پیام رو به شما بدن که باید در یک چارچوب تعیینشده حرف بزنی. هر نوع سخن انقلابی، با سانسور مواجه میشه. البته هیچوقت علنا نمیگن دارن سخن مخالف نظم موجود رو سرکوب میکنند. همیشه انگ و بهانههایی هست. مثلا میگن این عکس یا ویدئو یا متن، کاربران ما را آزار میده!
که البته ذات حرف انقلابی هم همینه که عوام رو آزار بده. معلومه که مردم از شنیدن حرفهایی که بنیادهای فکریشون رو متزلزل میکنه آزار میبینند.
آزادی، خیلی سنگینه. انقدر سنگین که جوامعی که خودشون رو مهد آزادی میپندارند هم نمیتونند همیشه از پس وزنش بربیان. یه جاهایی ول میکنند. بعضی جاها تحمل آزادی، مثل اینه که کتفت رو با تیغ ببرن و روش سرکه بریزند. کار هر ملتی نیست. تنها امید ما تکنولوژی بلاکچین و بازار آزاده. یعنی تکنولوژیای که ما رو از اینترنت مرکزگرا (که روش کنترل هست) رها میکنه، و بازاری که توش هر غولی میتونه منقرض شه و هر بازیگر حاشیهای میتونه غول بشه.
دوران عوعو سگان سیلیکونولی هم بگذرد.
❤3
این موضع رسمی من هم هست. البته بش ایراد خواهند گرفت که اگه زندانی واقعا جنایتکار بود چی؟.. خب میشه تبعاتش رو وزنکشی کرد. عواقب اینکه به حکومت اعتماد کنیم و زندانی بیگناه باشه بیشتره یا عواقب اینکه به حکومت اعتماد نکنیم و زندانی واقعا گناهکار باشه؟ جواب برای من خیلی واضحه. عواقب اعتماد به حکومت از عواقب اعتماد به هر فرد، گروه یا جناح دیگهای بیشتره. چون هیچ فرد، گروه یا جناحی نمیتونه به اندازه این حکومت به ایران آسیب بزنه. پس اگه قرار باشه به یکی از طرفین اعتماد نکنم، به خطرناکترین و مخربترین طرف اعتماد نمیکنم.
https://t.me/behzadmehrani/3922
https://t.me/behzadmehrani/3922
❤3
چندسال پیش در یکی از ایالتهای آمریکا بین دولت و دامداران محلی اختلاف پیش اومد. دولت میگفت حق ندارید دامتون رو بیارید تو فلان محدوده، اینا هم میگفتن غلط کردی، میاریم! این گفت غلط کردی، دولت گفت شما غلط کردید، تا اینکه کار به جاهای باریک کشید. این دامدارها هم همه کابوی و مسلح! بالاخره درگیری مسلحانه رخ داد. اگه اشتباه نکنم یه پلیس هم کشته شد. در نهایت، نه همشون، بلکه دو نفر از سردسته کابویها رو بازداشت کردند. فقط دو سال خوابیدن زندان، تا اینکه دادگاه حق رو به کابویها داد! و به دولت گفت بشینید سرجاتون! اون دو نفر به سلبریتی تبدیل شدند، و در تمام اون مدت هم مردم از کابویهایی که به روی دولت اسلحه کشیده بودن حمایت میکردند، و میگفتند دمتون گرم! کسی نمیگفت چون به روی دولت اسلحه کشیدید یعنی به روی مردم اسلحه کشیدید! یعنی دولتی که کاملا نماینده و منتخب مردمه رو مساوی مردم قرار نمیدن. دولت یه شخصیت حقوقی داره واسه خودش که اگه ادعایی داره، باید بره تو دادگاه ثابت کنه. و اگه نتونست باید بشینه سرجاش، چون قاضی کارمند دولت نیست.
اما اینجا، حکومتی که با هیچ استانداردی منتخب واقعی مردم نیست رو مساوی مردم در نظر میگیرند، بعد هر روایتی که این حکومت از شورشیان مسلح ارائه میده رو عین حقیقت در نظر میگیرند، بدون اینکه نظر طرف مقابل رو بپرسند، بعد هر دادگاهی که این حکومت ترتیب بده رو صالح فرض میکنند، و بعد خودشون نتیجه میگیرند که باید اعدام شه، و بعد از اعدام شدنش ابراز خرسندی میکنند! و بعد تعجب میکنند که چرا خشونت تموم نمیشه، و چرا نفرت گستردهتر میشه.
این تفاوت، فقط یه سری تفاوت در قانونگذاری نیست. یک فاصله عمیق تمدنیه. در آمریکا، شهروند اجازه داره در برابر زیادهخواهی حاکمیت، از جان و مال و آرمان خودش دفاع کنه. اگه شد از مسیر متعارف، و اگه نشد از مسیر غیرمتعارف. ولی اینجا شهروند، یک موجود صغیره که باید در برابر حاکمیت، مثل یک موش سر به زیر، و مثل الاغ، بیآزار باشه. اونم در شرایطی که تقریبا تمام راهها برای حل دموکراتیک و بدون خشونت مسائل، مسدوده! اون وضعیتی که آمریکا داره، حاصل امروز و دیروز نیست، ۲۵۰ ساله که به دولت افسار زدن. ازین لحاظ میشه گفت تمدن ما حداقل ۲۵۰ سال عقبتر از تمدن آمریکاست. اونها به چارچوبهایی رسیدند که برای ماها حتی قابل هضم نیست. چون ما هنوز در چارچوبهای فقهی ۱۰۰۰ سال پیش زیست میکنیم. در اون چارچوب فقهی، شورش مسلحانه، یعنی بغی! و طبق قرآن و سنت، اهل بغی رو باید از دم تیغ گذروند! چون بر خلیفه خروج کردند! امام حسین هم دقیقا برمبنای همین قاعده سر بریدند. یک قاعده بیمعنی که فقط بین قبیلههای وحشی عرب کاربرد داشت. اون چارچوبی که آمریکا داره، به مراتب انسانیتر، اخلاقیتر، به روزتر و معقولتر از چارچوب اسلامه.
عقبافتادگی تمدنی، باعث تنزل اخلاقی هم میشه. جامعهای که برای کابوی مسلح هورا میکشه، اخلاقیتر از جامعهایه که برای یک شورشی بدبخت که حکومت زندگی خودش و عزیزان و همشهریان و همکیشانش رو نابود کرده، آرزوی مرگ میکنه. ارتقاء تمدنی، فقط برای افزایش رفاه اجتماعی نیست، برای ارتقاء اخلاقی هم هست. آدم هزارسال پیش، با دختر ۹ ساله میخوابید و نمیفهمید داره جنایت میکنه، ولی در تمدن امروزی این کار جنایته. پس شهروند متمدن امروزی، اخلاقیتر از آدم هزارسال پیشه.
آمریکاییها نیکرفتارتر از ما هستند، چون متمدنتر از ما هستند.
اما اینجا، حکومتی که با هیچ استانداردی منتخب واقعی مردم نیست رو مساوی مردم در نظر میگیرند، بعد هر روایتی که این حکومت از شورشیان مسلح ارائه میده رو عین حقیقت در نظر میگیرند، بدون اینکه نظر طرف مقابل رو بپرسند، بعد هر دادگاهی که این حکومت ترتیب بده رو صالح فرض میکنند، و بعد خودشون نتیجه میگیرند که باید اعدام شه، و بعد از اعدام شدنش ابراز خرسندی میکنند! و بعد تعجب میکنند که چرا خشونت تموم نمیشه، و چرا نفرت گستردهتر میشه.
این تفاوت، فقط یه سری تفاوت در قانونگذاری نیست. یک فاصله عمیق تمدنیه. در آمریکا، شهروند اجازه داره در برابر زیادهخواهی حاکمیت، از جان و مال و آرمان خودش دفاع کنه. اگه شد از مسیر متعارف، و اگه نشد از مسیر غیرمتعارف. ولی اینجا شهروند، یک موجود صغیره که باید در برابر حاکمیت، مثل یک موش سر به زیر، و مثل الاغ، بیآزار باشه. اونم در شرایطی که تقریبا تمام راهها برای حل دموکراتیک و بدون خشونت مسائل، مسدوده! اون وضعیتی که آمریکا داره، حاصل امروز و دیروز نیست، ۲۵۰ ساله که به دولت افسار زدن. ازین لحاظ میشه گفت تمدن ما حداقل ۲۵۰ سال عقبتر از تمدن آمریکاست. اونها به چارچوبهایی رسیدند که برای ماها حتی قابل هضم نیست. چون ما هنوز در چارچوبهای فقهی ۱۰۰۰ سال پیش زیست میکنیم. در اون چارچوب فقهی، شورش مسلحانه، یعنی بغی! و طبق قرآن و سنت، اهل بغی رو باید از دم تیغ گذروند! چون بر خلیفه خروج کردند! امام حسین هم دقیقا برمبنای همین قاعده سر بریدند. یک قاعده بیمعنی که فقط بین قبیلههای وحشی عرب کاربرد داشت. اون چارچوبی که آمریکا داره، به مراتب انسانیتر، اخلاقیتر، به روزتر و معقولتر از چارچوب اسلامه.
عقبافتادگی تمدنی، باعث تنزل اخلاقی هم میشه. جامعهای که برای کابوی مسلح هورا میکشه، اخلاقیتر از جامعهایه که برای یک شورشی بدبخت که حکومت زندگی خودش و عزیزان و همشهریان و همکیشانش رو نابود کرده، آرزوی مرگ میکنه. ارتقاء تمدنی، فقط برای افزایش رفاه اجتماعی نیست، برای ارتقاء اخلاقی هم هست. آدم هزارسال پیش، با دختر ۹ ساله میخوابید و نمیفهمید داره جنایت میکنه، ولی در تمدن امروزی این کار جنایته. پس شهروند متمدن امروزی، اخلاقیتر از آدم هزارسال پیشه.
آمریکاییها نیکرفتارتر از ما هستند، چون متمدنتر از ما هستند.
❤8
مقامات بلندپایه ایران و تبلیغاتچیهای متعددشون در بالای منابر و رسانهها همواره تکرار میکنند که آمریکاییها درک درستی از ساختار سیاسی ایران ندارند!.. چیزی که واقعیت داره اینه که دقیقا برعکسه، این جمهوریاسلامیه که هیچوقت درک درستی از ساختار سیاسی آمریکا نداشته، حتی در زمانی که از مهرههایی استفاده میکرد که زمانی تحصیلکرد آمریکا و ساکن آمریکا بودند!
کانال شکیبافر رو که تازگی راه انداخته حتما دنبال کنید. یک اپوزیسیون اوریجینال و یک جمهوریاسلامیستیز خوشقلم و نجیب. با اینکه اختلاف نظرهایی دارم باش اما فعلا انقدر اشتراک نظر داریم که اون اختلافها به چشم نمیان.
https://t.me/shakiba_far_nam/22
کانال شکیبافر رو که تازگی راه انداخته حتما دنبال کنید. یک اپوزیسیون اوریجینال و یک جمهوریاسلامیستیز خوشقلم و نجیب. با اینکه اختلاف نظرهایی دارم باش اما فعلا انقدر اشتراک نظر داریم که اون اختلافها به چشم نمیان.
https://t.me/shakiba_far_nam/22
❤4
یک بار نامه سفارت یکی از کشورهای غربی اومد خونه ما. بحمدالله مهاجرت از کشور از عهده هیچکدوممون برنمیاد، لذا واضح بود که اشتباهی رخ داده. به آدرسش نگاه کردم دقیقا آدرس ما بود. احتمال دادم آدرس مشابهی تو نزدیکیهای خودمون هست که پستچی اینجا رو با اونجا اشتباه گرفته. این چندمین بار بود که پستچی چنین اشتباهی میکرد. هیچ راهی نبود که بفهمم متعلق به کیه. تردید رو گذاشتم کنار و بازش کردم چون احتمال میدادم توش عکس پرسنلی باشه و بشه ازش تشخیص داد مال کیه. و خوشبختانه بود، و خیلی راحت هم شناختم. عکس یک مرد به همراه همسرش بود، که آقا رو دیده بودم قبلا. رفتم در خونه بزرگواران، پاکت رو دادم دستش. به جای تشکر گفت چرا باز کردی؟! (ازینکه عکس بیحجاب زنش رو دیده بودم ناراحت بود گویا). گفتم من نه نوکر شماها هستم نه نوکر اداره پست، که برم اشتباهاتش رو رفع و رجوع کنم، پس دو کار میشد کرد، یا مینداختمش سطل آشغال، یا بازش میکردم. اگه ناراحتی که نامهت رسیده دستت، دفعه بعد میندازم سطل آشغال. گفت آره بنداز. گفتم اوکی. دنبال همین مجوز بودم که شکر خدا گرفتم. زین پس پاکت نامربوط بیاد خونه ما باش همون کاری رو میکنم که پیرمردهای بازنشسته با توپ بچههای تو کوچه که افتاده تو حیاطشون میکنند.
اون مکالمه یکی از آموزندهترین لحظات زندگیم بود، چون بم یاد داد که:
۱- مدینه (تمدن شهری) امروزی جای شفقت بکر نیست. اگه هم قراره کار مثبتی انجام بشه، باید از مسیر بوروکراتیکش انجام شه.
۲- مردم غالبا خوب و بد خودشون رو تشخیص نمیدن. باید یه قدرتی مافوق خودشون براشون تعیین کنه که چی خوبه و چی بد. نه یک فردی همسطح خودشون. خودشون رو معتبر نمیدونند که بخوان همسطحان خودشون رو معتبر بدونند.
۳- قانون طلایی همه اعصار: احمق باید هزینه حماقتش رو بده. نباید از نظام کائنات یا مادر طبیعت یا وجدان بشری براش تخفیف گرفت.
۴- مردم به همون حکومتی که بش فحش میدن بیشتر اعتماد دارند تا به همشهریان و همسایگان خودشون که باشون مودبانه صحبت میکنند.
۵- مردم ایران در دریایی از تناقضات غوطهورند که نمیشه کاملا درکش کرد. پس باید همیشه منتظر رفتاری غیرمنتظره یا غیرقابل توضیح بود.
اینها درسهایی که در زندگی روزمره به کار میاد، ولی من میخوام در سیاست هم ازش استفاده کنم.
سوال اینه:
فرض کنیم امکان ساقط کردن حکومت فعلی وجود داره و عنقریبه که اتفاق بیفته، فقط کمی هزینه باید داد. چه تضمینی وجود داره بعد ازینکه عدهای هزینههایی از خون یا اموال خودشون دادند، یک سال بعد، دو سال بعد، مردم ایران نگن این اونی نبود که میخواستیم؟ فرض کنید شما برادرتون رو تو شلوغیهای سال ۸۸ از دست دادید. همون مردمی که خون برادرتون به خاطرشون ریخته شد رفتن به اونایی رأی دادن که معتقدند ریختن خون برای بقای نظام لازمه! و بعد دوباره رأی دادند. دوباره و دوباره. تا اینکه الان در این وضعیتیم.
اینکه هزینه بدیم و بعد این ملت بگه «من که نگفتم پاکت رو بیار، مینداختیش سطل آشغال»، یک دغدغه بهجا و مشروعه. مثلا به همین اعدامها نگاه کنید. یک فردی وجود داره که هیچکس مطلقا اطلاعاتی دربارهش نداره و نمیتونه هم داشته باشه، که چندتا عکس با اسلحه ازش منتشر شده. حکومت میگه این فرد تروریست است. یا عضو فلان است. غیر از اپوزیسیون واقعی، همه از دم میپذیرند. خب این یعنی به حکومت اعتماد دارند. این ربطی به شاه یا آخوند نداره. اگه وحید مرادی هم نخستوزیر ایران میبود همینقدر بش اعتماد میکردند. اگه کسی بپرسه «چرا برای مردمی که به حکومت از هر نوع و در هر سطح از تبهکاری، اعتماد دارند، باید فداکاری کرد؟» بش حق میدم.
اون مکالمه یکی از آموزندهترین لحظات زندگیم بود، چون بم یاد داد که:
۱- مدینه (تمدن شهری) امروزی جای شفقت بکر نیست. اگه هم قراره کار مثبتی انجام بشه، باید از مسیر بوروکراتیکش انجام شه.
۲- مردم غالبا خوب و بد خودشون رو تشخیص نمیدن. باید یه قدرتی مافوق خودشون براشون تعیین کنه که چی خوبه و چی بد. نه یک فردی همسطح خودشون. خودشون رو معتبر نمیدونند که بخوان همسطحان خودشون رو معتبر بدونند.
۳- قانون طلایی همه اعصار: احمق باید هزینه حماقتش رو بده. نباید از نظام کائنات یا مادر طبیعت یا وجدان بشری براش تخفیف گرفت.
۴- مردم به همون حکومتی که بش فحش میدن بیشتر اعتماد دارند تا به همشهریان و همسایگان خودشون که باشون مودبانه صحبت میکنند.
۵- مردم ایران در دریایی از تناقضات غوطهورند که نمیشه کاملا درکش کرد. پس باید همیشه منتظر رفتاری غیرمنتظره یا غیرقابل توضیح بود.
اینها درسهایی که در زندگی روزمره به کار میاد، ولی من میخوام در سیاست هم ازش استفاده کنم.
سوال اینه:
فرض کنیم امکان ساقط کردن حکومت فعلی وجود داره و عنقریبه که اتفاق بیفته، فقط کمی هزینه باید داد. چه تضمینی وجود داره بعد ازینکه عدهای هزینههایی از خون یا اموال خودشون دادند، یک سال بعد، دو سال بعد، مردم ایران نگن این اونی نبود که میخواستیم؟ فرض کنید شما برادرتون رو تو شلوغیهای سال ۸۸ از دست دادید. همون مردمی که خون برادرتون به خاطرشون ریخته شد رفتن به اونایی رأی دادن که معتقدند ریختن خون برای بقای نظام لازمه! و بعد دوباره رأی دادند. دوباره و دوباره. تا اینکه الان در این وضعیتیم.
اینکه هزینه بدیم و بعد این ملت بگه «من که نگفتم پاکت رو بیار، مینداختیش سطل آشغال»، یک دغدغه بهجا و مشروعه. مثلا به همین اعدامها نگاه کنید. یک فردی وجود داره که هیچکس مطلقا اطلاعاتی دربارهش نداره و نمیتونه هم داشته باشه، که چندتا عکس با اسلحه ازش منتشر شده. حکومت میگه این فرد تروریست است. یا عضو فلان است. غیر از اپوزیسیون واقعی، همه از دم میپذیرند. خب این یعنی به حکومت اعتماد دارند. این ربطی به شاه یا آخوند نداره. اگه وحید مرادی هم نخستوزیر ایران میبود همینقدر بش اعتماد میکردند. اگه کسی بپرسه «چرا برای مردمی که به حکومت از هر نوع و در هر سطح از تبهکاری، اعتماد دارند، باید فداکاری کرد؟» بش حق میدم.
1❤7
در جامعه آزاد، مطلقا مانعی وجود نداره که درباره یک بچهباز فیلم بسازی و حتی تحسینش کنی. بعضی وقتها برای عدهای ارزشهای مثبت اون بچهباز یا متجاوز انقدری هست که حاضرن اون جنبه پلیدش رو نادیده بگیرند. مثل هالیوودیها که به رومن پولانسکی اسکار دادند (هرچند که بعدا زیر فشار جنبش MeToo مجبور شدن ازش فاصله بگیرن). ازونطرف مطلقا مانعی وجود نداره که درباره یه بچهباز فیلم بسازی، و نه تنها خودش، بلکه شبکه و نهادی که ازش حمایت میکنه رو بیاعتبار کنی، و مطلقا مانعی وجود نداره که به کسانی که ازش حمایت میکنند حمله کنی. مثل وقتی که تارانتینو برای جرم پولانسکی ماله کشید، و مخاطبان سینما مخصوصا زنان، با الفاظ رکیک از خجالتش دراومدند. تازه اینها در شرایطی بود که قربانی پولانسکی بچه نبود، یه نوجوان بود که صغر سنی داشت، و اتفاق امروز دیروز نبود، مال ۴۰ سال پیش بود!
اما در ایران، یکی حق داره درباره سعید طوسی فیلم بسازه و انگشت وسط نشون بده به تمام خانوادههای قربانیان، اما یکی دیگه حق نداره فیلم بسازه و انگشت وسط نشون بده به بیت رهبری و همه نهادهای زیردستش که ازین موجود حمایت کردند. این نابرابری، یک enabler (توانمندساز، که ترجمه دلچسبی نیست متأسفانه) سختافزاری
داره، که خود حکومته، و یک enabler
نرمافزاری داره که فرهنگ عامهست. یعنی علاوه بر اینکه حکومت این حق برابر رو به رسمیت نمیشناسه، بسیاری از مردم هم نمیشناسن. مثلا مردم قبول ندارند همونطور که یک نفر حق داره فیلمی بسازه درباره حادثه صفین که توش امام علی مظلوم مطلقه، یک نفر دیگه هم حق داره یه فیلم کمدی بسازه که توش علی و عمروعاص و اشعث همه مشغول یک درگیری بیهوده و فکاهی هستند! (اون جنگ پتانسیل فوقالعادهای داره برای کمدی. من انقدر زنده نخواهم موند که بشه سناریوش رو نوشت و ترور نشد).
و باز این یک شاهد دیگهست ازینکه تمدن ما چقدر عقبتر از تمدن غرب و تمدن آمریکاست. و یک شاهد دیگهست که آزادی، در دراز مدت منجر به اخلاقیتر شدن جامعه میشه، نه برعکس. همونطور که در آمریکا همه آزادند از بچهبازها تمجید کنند و همه آزادند بچهبازها رو بیآبرو کنند. اما مردم، و سیستم به تبعیت از مردم، دومی رو انتخاب میکنند. و اینطور میشه که زندگی برای یک بچهباز در آمریکا به جهنم تبدیل میشه، و حتی وقتی به زندان میفتند امنیت جانی ندارند، چون حتی خلافکارهای زندان هر خلافی رو تحمل میکنند جز تعرض به کودکان! و این جهنم انقدر جدیه که اخیرا داره حرفهایی زده میشه که دیگه انقدر هم بشون فشار وارد نکنید، داره یکم غیرانسانی میشه!.. و درست در مقابل، در ایران اسلامی، که خبری ازون آزادی نیست، متعرض به کودکان، بعد از دریافت مقادیری لیچار غالبا سیاسی، و سپس تبدیلش به جوک و لطیفه، به راحتی به زندگی عادی خودش ادامه میده. یعنی اگه هم در سطح اجتماع با مشکلاتی مواجه باشه، به خاطر اینه که سوژه جوک شده، نه قرارگرفتن در کانون نفرت! این اجتماع وقتی میشنوه که هیچ کودک خیابانی نیست که بش تجاوز نشده باشه، ککش نمیگزه. گروههای تندروی زیادی وجود دارند که حاضرند در مواردی که به زعم خودشون حکومت داره کمکاری میکنه، خودسری کنند، مثلا دختران بیحجاب رو مورد آزار و اذیت فیزیکی قرار بدند. اما هیچ گروه تندرویی وجود نداره که متجاوزان به کودکان خیابانی رو ترور کنه! درسته راه مقابله با این معضل، خشونت و خودسری نیست، ولی هر نوع تندروی از یه بستر نرمتری بلند میشه. تندروی از صفر نپریده به صد. از هشتاد میپره به صد. اگه صد وجود نداره یعنی پله قبلی خیلی پایینتر از هشتاده. نفرت و انزجار عمومی اونقدی نیست که تندش بشه ترور (فیزیکی یا غیرفیزیکی) و مجازات خودسرانه.
ازین به بعد خودتون به اتفاقات دقت کنید، خواهید دید که هرجا از حال تمدنی عقبافتادهتریم، از لحاظ اخلاقی هم ورشکستهایم.
https://t.me/Akhbar100/3887
اما در ایران، یکی حق داره درباره سعید طوسی فیلم بسازه و انگشت وسط نشون بده به تمام خانوادههای قربانیان، اما یکی دیگه حق نداره فیلم بسازه و انگشت وسط نشون بده به بیت رهبری و همه نهادهای زیردستش که ازین موجود حمایت کردند. این نابرابری، یک enabler (توانمندساز، که ترجمه دلچسبی نیست متأسفانه) سختافزاری
داره، که خود حکومته، و یک enabler
نرمافزاری داره که فرهنگ عامهست. یعنی علاوه بر اینکه حکومت این حق برابر رو به رسمیت نمیشناسه، بسیاری از مردم هم نمیشناسن. مثلا مردم قبول ندارند همونطور که یک نفر حق داره فیلمی بسازه درباره حادثه صفین که توش امام علی مظلوم مطلقه، یک نفر دیگه هم حق داره یه فیلم کمدی بسازه که توش علی و عمروعاص و اشعث همه مشغول یک درگیری بیهوده و فکاهی هستند! (اون جنگ پتانسیل فوقالعادهای داره برای کمدی. من انقدر زنده نخواهم موند که بشه سناریوش رو نوشت و ترور نشد).
و باز این یک شاهد دیگهست ازینکه تمدن ما چقدر عقبتر از تمدن غرب و تمدن آمریکاست. و یک شاهد دیگهست که آزادی، در دراز مدت منجر به اخلاقیتر شدن جامعه میشه، نه برعکس. همونطور که در آمریکا همه آزادند از بچهبازها تمجید کنند و همه آزادند بچهبازها رو بیآبرو کنند. اما مردم، و سیستم به تبعیت از مردم، دومی رو انتخاب میکنند. و اینطور میشه که زندگی برای یک بچهباز در آمریکا به جهنم تبدیل میشه، و حتی وقتی به زندان میفتند امنیت جانی ندارند، چون حتی خلافکارهای زندان هر خلافی رو تحمل میکنند جز تعرض به کودکان! و این جهنم انقدر جدیه که اخیرا داره حرفهایی زده میشه که دیگه انقدر هم بشون فشار وارد نکنید، داره یکم غیرانسانی میشه!.. و درست در مقابل، در ایران اسلامی، که خبری ازون آزادی نیست، متعرض به کودکان، بعد از دریافت مقادیری لیچار غالبا سیاسی، و سپس تبدیلش به جوک و لطیفه، به راحتی به زندگی عادی خودش ادامه میده. یعنی اگه هم در سطح اجتماع با مشکلاتی مواجه باشه، به خاطر اینه که سوژه جوک شده، نه قرارگرفتن در کانون نفرت! این اجتماع وقتی میشنوه که هیچ کودک خیابانی نیست که بش تجاوز نشده باشه، ککش نمیگزه. گروههای تندروی زیادی وجود دارند که حاضرند در مواردی که به زعم خودشون حکومت داره کمکاری میکنه، خودسری کنند، مثلا دختران بیحجاب رو مورد آزار و اذیت فیزیکی قرار بدند. اما هیچ گروه تندرویی وجود نداره که متجاوزان به کودکان خیابانی رو ترور کنه! درسته راه مقابله با این معضل، خشونت و خودسری نیست، ولی هر نوع تندروی از یه بستر نرمتری بلند میشه. تندروی از صفر نپریده به صد. از هشتاد میپره به صد. اگه صد وجود نداره یعنی پله قبلی خیلی پایینتر از هشتاده. نفرت و انزجار عمومی اونقدی نیست که تندش بشه ترور (فیزیکی یا غیرفیزیکی) و مجازات خودسرانه.
ازین به بعد خودتون به اتفاقات دقت کنید، خواهید دید که هرجا از حال تمدنی عقبافتادهتریم، از لحاظ اخلاقی هم ورشکستهایم.
https://t.me/Akhbar100/3887
Telegram
آخــرین خـــبر 🌐
⭕️ زندگی «سعید طوسی» فیلم میشود
🔹«مصطفی قربانپور» کارگردان سینما گفت که قصد دارد فیلمی درباره طوسی قاری پر حاشیه قرآن بسازد و این فیلم در ژانر کودک و نوجوان خواهد بود
🌎 @Akhbar100 💯
🔹«مصطفی قربانپور» کارگردان سینما گفت که قصد دارد فیلمی درباره طوسی قاری پر حاشیه قرآن بسازد و این فیلم در ژانر کودک و نوجوان خواهد بود
🌎 @Akhbar100 💯
❤2
آخر یک چیز چقدر میتواند غلط اندر غلط اندر غلط باشد؟
آموزش، یک حق نیست. چه برسه به اینکه حق اساسی باشه. آموزش، یک کالای خدماتیه. افرادی که مهارت و دانش این کار رو دارند، این سرویس رو به بقیه افراد جامعه ارائه میدن و در قبالش پول میگیرند. به همین سادگی. دولتها به بهانه عدالت، در این مبادله اقتصادی دخالت میکنند و بازارش رو کاملا انحصاری میکنند، که مثل هر «بازار انحصاری تحت کنترل دولت» دیگهای در بدترین حالت ممکن اداره میشه، و پایینترین بازدهی ممکن رو داره، و دریایی از منابع رو هم هدر میده. یعنی مدارس هم دارند سمند و پراید تولید میکنند، و همونقدر گران!
اگه دولتها بعضی کارها رو رها کنند به امان خدا که نه، به امان سرمایهداری، عملا اون کارها به نتایج مطلوبتری میرسند. متأسفانه با این رویا، حداقل در بخش آموزش، فاصله زیادی داریم. چون چپها تقریبا مغز تمام جوامع رو دراین زمینه شستشو دادن و حتی تو کشورهای سرتاپا سرمایهداری هم ۹۰ درصد بچهها تو مدارس دولتی تحصیل میکنند.
اما به هرحال، وقتی آموزش رو «حق اساسی» حساب میکنی، باید مرد باشی و حق مسلم حسابش کنی. نه اینکه استثنا بذاری واسش. یعنی چه که فرد دارای سابقه محکومیت کیفری به جرائم سازمان یافته از حق تحصیل محروم باشه؟ فرض کنیم طرف تروریست بوده، دستگیر شده، پنج سال رفته زندان، محکومیتش تموم شده، و الان نشسته خونه. چرا نباید بتونه تحصیلش رو ادامه بده؟ آیا به این قائلند که این فرد، حتی با گذراندن دوره محکومیتش، از دایره انسانیت خارجه؟ فرض کنیم که چنین فرضی دارند، مگه هدف آموزش وارد کردن بشر به دایره انسانی نیست؟ محارب و قاچاقچی و جاسوس هم همینطور. وقتی استثناء قائل میشی (که بیشتر یک در روی قانونیه برای محروم کردن بهاییها و اقلیتها و دگراندیشها و مخالفان حکومتی)، داری ثابت میکنی که قبول نداری یک حق مسلمه!
غلط اندر غلط اندر غلط یعنی دقیقا همین.
این در عین حال، یک مصداق دیگهست از عقبافتادگی تمدنی ما (من دنبال مصداق نمیگردم برای اون پستم. این مصداقها هستند که بمون هجوم میارن). مقایسه کنید این تبعیض رو با اسراییل. یعنی جایی که فلسطینی تروریست که در زندان اسراییله، که نه تنها اسراییل رو به رسمیت نمیشناسه، و نه تنها علنا اعلام میکنه که قصد نابودیش رو داره، و اگه آزاد بشه باز هم در جهت نابودیش فعالیت خواهد کرد، بلکه حتی حق حیات قائل نیست برای اسراییلیها، تو همون زندان اجازه پیدا میکنه از راه دور تحصیلات دانشگاهی رو ادامه بده! یعنی ما تروریستهایی داریم در این زندانها که دیپلم رفتن داخل، فوقلیسانس اومدن بیرون! اونم تو چه رشتهای؟ حقوق! که چه کار کنند؟ با چیزهایی که یاد گرفتن علیه اسراییل دعاوی حقوقی تنظیم کنند!
کجاییم ما؟
در هپروت. سرگردان و بلاتکلیف و جدا افتاده از قافله تمدن بشری.
آموزش، یک حق نیست. چه برسه به اینکه حق اساسی باشه. آموزش، یک کالای خدماتیه. افرادی که مهارت و دانش این کار رو دارند، این سرویس رو به بقیه افراد جامعه ارائه میدن و در قبالش پول میگیرند. به همین سادگی. دولتها به بهانه عدالت، در این مبادله اقتصادی دخالت میکنند و بازارش رو کاملا انحصاری میکنند، که مثل هر «بازار انحصاری تحت کنترل دولت» دیگهای در بدترین حالت ممکن اداره میشه، و پایینترین بازدهی ممکن رو داره، و دریایی از منابع رو هم هدر میده. یعنی مدارس هم دارند سمند و پراید تولید میکنند، و همونقدر گران!
اگه دولتها بعضی کارها رو رها کنند به امان خدا که نه، به امان سرمایهداری، عملا اون کارها به نتایج مطلوبتری میرسند. متأسفانه با این رویا، حداقل در بخش آموزش، فاصله زیادی داریم. چون چپها تقریبا مغز تمام جوامع رو دراین زمینه شستشو دادن و حتی تو کشورهای سرتاپا سرمایهداری هم ۹۰ درصد بچهها تو مدارس دولتی تحصیل میکنند.
اما به هرحال، وقتی آموزش رو «حق اساسی» حساب میکنی، باید مرد باشی و حق مسلم حسابش کنی. نه اینکه استثنا بذاری واسش. یعنی چه که فرد دارای سابقه محکومیت کیفری به جرائم سازمان یافته از حق تحصیل محروم باشه؟ فرض کنیم طرف تروریست بوده، دستگیر شده، پنج سال رفته زندان، محکومیتش تموم شده، و الان نشسته خونه. چرا نباید بتونه تحصیلش رو ادامه بده؟ آیا به این قائلند که این فرد، حتی با گذراندن دوره محکومیتش، از دایره انسانیت خارجه؟ فرض کنیم که چنین فرضی دارند، مگه هدف آموزش وارد کردن بشر به دایره انسانی نیست؟ محارب و قاچاقچی و جاسوس هم همینطور. وقتی استثناء قائل میشی (که بیشتر یک در روی قانونیه برای محروم کردن بهاییها و اقلیتها و دگراندیشها و مخالفان حکومتی)، داری ثابت میکنی که قبول نداری یک حق مسلمه!
غلط اندر غلط اندر غلط یعنی دقیقا همین.
این در عین حال، یک مصداق دیگهست از عقبافتادگی تمدنی ما (من دنبال مصداق نمیگردم برای اون پستم. این مصداقها هستند که بمون هجوم میارن). مقایسه کنید این تبعیض رو با اسراییل. یعنی جایی که فلسطینی تروریست که در زندان اسراییله، که نه تنها اسراییل رو به رسمیت نمیشناسه، و نه تنها علنا اعلام میکنه که قصد نابودیش رو داره، و اگه آزاد بشه باز هم در جهت نابودیش فعالیت خواهد کرد، بلکه حتی حق حیات قائل نیست برای اسراییلیها، تو همون زندان اجازه پیدا میکنه از راه دور تحصیلات دانشگاهی رو ادامه بده! یعنی ما تروریستهایی داریم در این زندانها که دیپلم رفتن داخل، فوقلیسانس اومدن بیرون! اونم تو چه رشتهای؟ حقوق! که چه کار کنند؟ با چیزهایی که یاد گرفتن علیه اسراییل دعاوی حقوقی تنظیم کنند!
کجاییم ما؟
در هپروت. سرگردان و بلاتکلیف و جدا افتاده از قافله تمدن بشری.
❤4
اول چادر را به دندان میگرفتند. دیدند فلجکننده است. سپس به آن کش دوختند. دیدند باز هم جوابگو نیست. سپس به چادر، آستین دوختند! اما باز هم افاقه نمیکرد، دستها آن طور که باید آزاد نبود و انجام امورات همچنان مشکل. تا رسیدند به این. چادر کمری! از کمر به پایین چادر است، از کمر به بالا بلوز، و از پشت شنل بتمن! معجونی بیمعنی، که ساختش معنیدار است: دست و پا زدنهای «شرع» برای بقا در دنیای مدرن! و همچنان ناکام، و همچنان وصلهی ناجور.
پست آیفون رو تو توعیتر هم گذاشتم و یکی از عزیزان چنین جوابی نوشته!
ممکنه بگید این کاربران سابقه مهملگویی دارند، اما قبلا ازین نظرات مشعشع زیاد دیدم، و اتفاقا یکیش جناب محمد نوریزاد بود که چند سال پیش در اوج تحریمهای زمان احمدینژاد میگفت ما ایرانیها تنبل شدیم، اگه تو هر خونه یه دار فرشبافی داشتیم الان خیلی از تنگناها وجود نداشت! (همونطور که دانایی آدمای متفاوت رو میتونه بهم نزدیک کنه، بلاهت هم میتونه آدمای متفاوت و حتی متضاد رو کنار هم بیاره. مثلا میبینی یک حزباللهی و یک تجزیهطلب ناگهان دارند یک مزخرف مشترک به زبان میارن!).
نگاه اینها به تولید، همون نگاه نفتیه. یعنی فرش رو هم مثل چاه نفت میبینه، که کافیه حفر کنیم و بیاریم بیرون و تصفیه کنیم و بریزیم تو تانکر و مشتریها بیان صف بکشن و بعد این کارو تکرار کنیم و همینجور پول بیاد به کشور! با این ظرفیت بازار فرش دنیا چقدره کار نداره، با اینکه چقدر ظرافت، چقدر خلاقیت، چقدر مارکتینگ، و چقدر مدیریت مدرن لازمه تا همینقدری که الان میفروشیم هم بتونیم بفروشیم در آینده کاری نداره. با اینکه کالای لاکشری اگه به تولید انبوه برسه دیگه لاکشری نخواهد بود کاری نداره (گویی فرقی نداره اگه یک کالا رو فقط ده نفر تولید کنند یا ده هزار نفر!). با اینکه دنیا بزرگه و قدرتهای جدیدی ظهور کردند و باید باشون رقابت کرد کاری نداره. فقط یک معادله ساده براش تعریف شده: دار قالی=دلار!
همین نگاه رو در کل صنعت داریم، که صاحب کارخانه فکر میکنه چون یکبار صدمیلیارد خرج کرده و یک سوله خریده و توش چندتا دستگاه گرونقیمت آلمانی گذاشته، همینطور تا سه نسل بعد باید پول پارو کنند! نه با R&D کار داره، نه با بازاریابی جهانی کار داره، نه حتی با قواعد بازار آزاد کار داره. در واقع با «عالَم بیرون» کار نداره. عالم، خلاصه میشه به داخل سوله خودش. تو این عالم درونی-خودمونی، همه کارگرها مشغولند و همه دستگاهها کار میکنند و دخترهای حسابدار خوشگل همچنان لبخند میزنند و همهچی اوکیه. پس قاعدتا باید همچنان پول پارو کنیم! اما اون بیرون خبرهای دیگهای در جریانه.
یک برند نه چندان بزرگ موتورهای الکتریکی صنعتی در ایتالیا رو سه سال پیش چک کردم، اگه n مدل عرضه میکرد، امروز که دوباره چک میکنم 2n شده تعداد محصولات داخل کاتالوگش، و همه اونایی که مربوط به سه سال قبل هستند در مشخصات حداقل دو نسل ارتقاء پیدا کردند! کدوم تولیدکننده ایران رو سراغ دارید که چنین سیر توسعهای رو تجربه کنه؟ سراغ نداریم چون نگاهمون به تولید، به اقتصاد، به تجارت، یه نگاه سادهلوحانه، کهنه و منقرض شدهست.
ممکنه بگید این کاربران سابقه مهملگویی دارند، اما قبلا ازین نظرات مشعشع زیاد دیدم، و اتفاقا یکیش جناب محمد نوریزاد بود که چند سال پیش در اوج تحریمهای زمان احمدینژاد میگفت ما ایرانیها تنبل شدیم، اگه تو هر خونه یه دار فرشبافی داشتیم الان خیلی از تنگناها وجود نداشت! (همونطور که دانایی آدمای متفاوت رو میتونه بهم نزدیک کنه، بلاهت هم میتونه آدمای متفاوت و حتی متضاد رو کنار هم بیاره. مثلا میبینی یک حزباللهی و یک تجزیهطلب ناگهان دارند یک مزخرف مشترک به زبان میارن!).
نگاه اینها به تولید، همون نگاه نفتیه. یعنی فرش رو هم مثل چاه نفت میبینه، که کافیه حفر کنیم و بیاریم بیرون و تصفیه کنیم و بریزیم تو تانکر و مشتریها بیان صف بکشن و بعد این کارو تکرار کنیم و همینجور پول بیاد به کشور! با این ظرفیت بازار فرش دنیا چقدره کار نداره، با اینکه چقدر ظرافت، چقدر خلاقیت، چقدر مارکتینگ، و چقدر مدیریت مدرن لازمه تا همینقدری که الان میفروشیم هم بتونیم بفروشیم در آینده کاری نداره. با اینکه کالای لاکشری اگه به تولید انبوه برسه دیگه لاکشری نخواهد بود کاری نداره (گویی فرقی نداره اگه یک کالا رو فقط ده نفر تولید کنند یا ده هزار نفر!). با اینکه دنیا بزرگه و قدرتهای جدیدی ظهور کردند و باید باشون رقابت کرد کاری نداره. فقط یک معادله ساده براش تعریف شده: دار قالی=دلار!
همین نگاه رو در کل صنعت داریم، که صاحب کارخانه فکر میکنه چون یکبار صدمیلیارد خرج کرده و یک سوله خریده و توش چندتا دستگاه گرونقیمت آلمانی گذاشته، همینطور تا سه نسل بعد باید پول پارو کنند! نه با R&D کار داره، نه با بازاریابی جهانی کار داره، نه حتی با قواعد بازار آزاد کار داره. در واقع با «عالَم بیرون» کار نداره. عالم، خلاصه میشه به داخل سوله خودش. تو این عالم درونی-خودمونی، همه کارگرها مشغولند و همه دستگاهها کار میکنند و دخترهای حسابدار خوشگل همچنان لبخند میزنند و همهچی اوکیه. پس قاعدتا باید همچنان پول پارو کنیم! اما اون بیرون خبرهای دیگهای در جریانه.
یک برند نه چندان بزرگ موتورهای الکتریکی صنعتی در ایتالیا رو سه سال پیش چک کردم، اگه n مدل عرضه میکرد، امروز که دوباره چک میکنم 2n شده تعداد محصولات داخل کاتالوگش، و همه اونایی که مربوط به سه سال قبل هستند در مشخصات حداقل دو نسل ارتقاء پیدا کردند! کدوم تولیدکننده ایران رو سراغ دارید که چنین سیر توسعهای رو تجربه کنه؟ سراغ نداریم چون نگاهمون به تولید، به اقتصاد، به تجارت، یه نگاه سادهلوحانه، کهنه و منقرض شدهست.
❤3
وقتی یک مرد با کسی شوخی جنسی میکنه، از کنارش عبور میکنند، اما وقتی یک زن دقیقا همون شوخی رو میکنه، میگن «باعث تأسفه که یک زن انقدر بیادبه!». یعنی همونایی که قائلند به این که هیچگونه تبعیضی نباید باشه بین مرد و زن، بین مرد و زن تبعیض قائلند! چون زن رو داخل پیلهای از ادب و نزاکت و حیا میپسندند، و مرد رو «ذاتا» ولنگار و بیقید! در نظر میگیرند. غافل ازینکه تفکر زنها ملکه هستن و مردها لش هستن! یک تفکر سنتیه (البته سنتی نه به معنای چندهزار ساله. اگه دوستان جامعهشناس و تاریخ خونده به بیسوادیم گیر ندن فکر میکنم ریشه در زندگی فئودالی داره، که زنها تمام روز در قلعهها وقت میگذروندند و مردها در طویله و مزرعه در رفتآمد بودند). قاعدتا ازونی که قصد داره یا حداقل وانمود میکنه که قصد داره چارچوبهای سنت رو بشکنه انتظار میره که خودش انقدر نچسبیده باشه به سنت. شما به عنوان یک شهروند مدرن یا با نفس شوخی جنسی مشکل داری یا مشکل نداری (که خودش یه موضوع دیگهست)، اینکه شوخیکننده مرده یا زنه، مجرده یا متأهله، مذهبیه یا مذهبی نیست، نباید رو نظرت تأثیر بذاره.
❤2
یادمه زمانی که اپل برای اولین بار عدد ۸۰۰ رو برای قیمت آیفون اعلام کرد، خیلیها (از مهندسها و خورههای تکنولوژی، تا اونایی که از تکنولوژی سر درنمیارن ولی خوره بازار بورس هستن) گفتن مدیران اپل ماریجوانا کشیدن احتمالا، کی انقدر پول میده به یه گوشی؟ این حرفها انقدر تکرار شد که من سادهدل فکر کردم مدیران اپل واقعا اشتباه کردند. چندماه گذشت و مشخص شد عده کثیری دنبال گوشی ۸۰۰ دلاری هستند! و این رویه انقدر پیش رفت که هرسال متوسط پرداختی مشتریان اپل به ازای هر خرید بالاتر رفت، که در نهایت منجر به این شد که تقریبا ۹۰ درصد کل سود صنعت اسمارتفونها بره تو جیب اپل! که یعنی به عبارتی تمام برندهای دیگه در حال خرحمالی برای مصرفکننده بودند. تا اینکه رسید به امروز، که اپل به راحتی برای بالاترین مدل آیفون که معرفی شد، قیمت ۱۴۵۰ دلار! رو اعلام کرد. عددی که ده سال پیش هیچ کس باور نمیکرد، اما امروز عادی شده، و خواهیم دید که باز هم فروش میلیونی خواهد داشت.
این ماجرا خودش یه عبرت بزرگ بود. اینکه در فضای مجازی و حتی در محاورههای خودمونی در فضای واقعی، یک واقعیت خاص در جریان باشه، و تو باورش کنی، اما در خارج ازون فضا، عملا یک واقعیت دیگه در جریان باشه. این ربطی به تفکیک کلیشهای بین دنیای مجازی و دنیای واقعی که معمولا به کار میبرند تا نقش مهم شبکههای اجتماعی رو زیر سوال ببرند، نداره. این شامل خود فضای واقعی هم میشه. همونطور که گفتم در صحبتهای روزمره هم به نظر میرسید که همه متفقالقولند که اپل اشتباه کرد. این تفکیکیه بین واقعیت، و اون چیزی که ما فکر میکنیم واقعیته. حالا این منفکشدگی هم میتونه در فضای مجازی دیده بشه، هم در فضای واقعی.
اون چیزی که ذهنیتم از واقعیت رو شکل میداد، علاوه بر تصورات خودم، اظهارنظرات دیگران هم بود. وقتی هزاران کامنت میخوندی که نوشته بودن گوشی ۸۰۰ دلاری رو نخواهند خرید چون اصلا منطقی نیست، به نظرت معقول میرسید که به عنوان نشانهای در نظر بگیری که اپل اشتباه کرد. یعنی این اظهارنظرها، بدون اینکه سازمانیافتگی خاصی پشتشون باشه، یک موج پروپاگاندا رو ایجاد میکنند. اما چرا این موج میتونه شکل بگیره؟ دلیلش خیلی سادهست: غالبا از کسی صدا درمیاد که ناراضیه! نه اونی که راضیه. اونی که مشکلی نداره با ۸۰۰ (یا ۱۵۰۰) دلاری بودن یک گوشی، لزومی نمیبینه بیاد کامنت بذاره یا مقاله بنویسه و بگه ایهاالناس من مشکلی ندارم با این قیمت. اونی به خودش زحمت میده که بگه ایهاالناس، لعنت به اپل طماع حریص، که ناراضیه.
بنابراین خود به خود، اظهارنظرها یک جهتگیری خاص و یک رنگ واحد به خودشون میگیرند، و اون جهتگیری در برداشت ما از واقعیت اعوجاج ایجاد میکنه، چون به هیچوجه کل اجتماع مورد نظر رو نمایندگی نمیکنه. همزمانی که ما داشتیم درباره اشتباه اپل فکر میکردیم، عده زیادی در دنیا، بدون سر و صدا، و بدون اینکه از ما اجازه بگیرند، و بدون اینکه به اطلاع ما برسونند، و بدون اینکه نظرشون رو به ما بگن و بدون اینکه جایی کامنت بذارن، داشتن ۸۰۰ دلار واریز میکردند به حساب اپل!
اگر فکر میکنید این مسئله فقط در حیطه تکنولوژی و بازار و اقتصاد مصداق داره سخت در اشتباهید. اتفاقا در سیاست هم بوضوح دیده میشه. نظر شما، و برداشت شما از واقعیت، متأثر ازوناییه که دارن نظرشون رو درباره واقعیت اعلام میکنند. آیا سلطنتطلبی در جامعه امروز ایران، جایگاه خوبی داره؟ آیا مردم هنوز حکومتداری اسلامی رو به هر سیستم دیگهای ترجیح میدن؟ من نمیدونم. اما هر جوابی که برای اینجور سوالها در ذهن دارید، محصول جوابهاییه که دیگران دادند و شما دریافت کردید. نباید در این تله افتاد.
این ماجرا خودش یه عبرت بزرگ بود. اینکه در فضای مجازی و حتی در محاورههای خودمونی در فضای واقعی، یک واقعیت خاص در جریان باشه، و تو باورش کنی، اما در خارج ازون فضا، عملا یک واقعیت دیگه در جریان باشه. این ربطی به تفکیک کلیشهای بین دنیای مجازی و دنیای واقعی که معمولا به کار میبرند تا نقش مهم شبکههای اجتماعی رو زیر سوال ببرند، نداره. این شامل خود فضای واقعی هم میشه. همونطور که گفتم در صحبتهای روزمره هم به نظر میرسید که همه متفقالقولند که اپل اشتباه کرد. این تفکیکیه بین واقعیت، و اون چیزی که ما فکر میکنیم واقعیته. حالا این منفکشدگی هم میتونه در فضای مجازی دیده بشه، هم در فضای واقعی.
اون چیزی که ذهنیتم از واقعیت رو شکل میداد، علاوه بر تصورات خودم، اظهارنظرات دیگران هم بود. وقتی هزاران کامنت میخوندی که نوشته بودن گوشی ۸۰۰ دلاری رو نخواهند خرید چون اصلا منطقی نیست، به نظرت معقول میرسید که به عنوان نشانهای در نظر بگیری که اپل اشتباه کرد. یعنی این اظهارنظرها، بدون اینکه سازمانیافتگی خاصی پشتشون باشه، یک موج پروپاگاندا رو ایجاد میکنند. اما چرا این موج میتونه شکل بگیره؟ دلیلش خیلی سادهست: غالبا از کسی صدا درمیاد که ناراضیه! نه اونی که راضیه. اونی که مشکلی نداره با ۸۰۰ (یا ۱۵۰۰) دلاری بودن یک گوشی، لزومی نمیبینه بیاد کامنت بذاره یا مقاله بنویسه و بگه ایهاالناس من مشکلی ندارم با این قیمت. اونی به خودش زحمت میده که بگه ایهاالناس، لعنت به اپل طماع حریص، که ناراضیه.
بنابراین خود به خود، اظهارنظرها یک جهتگیری خاص و یک رنگ واحد به خودشون میگیرند، و اون جهتگیری در برداشت ما از واقعیت اعوجاج ایجاد میکنه، چون به هیچوجه کل اجتماع مورد نظر رو نمایندگی نمیکنه. همزمانی که ما داشتیم درباره اشتباه اپل فکر میکردیم، عده زیادی در دنیا، بدون سر و صدا، و بدون اینکه از ما اجازه بگیرند، و بدون اینکه به اطلاع ما برسونند، و بدون اینکه نظرشون رو به ما بگن و بدون اینکه جایی کامنت بذارن، داشتن ۸۰۰ دلار واریز میکردند به حساب اپل!
اگر فکر میکنید این مسئله فقط در حیطه تکنولوژی و بازار و اقتصاد مصداق داره سخت در اشتباهید. اتفاقا در سیاست هم بوضوح دیده میشه. نظر شما، و برداشت شما از واقعیت، متأثر ازوناییه که دارن نظرشون رو درباره واقعیت اعلام میکنند. آیا سلطنتطلبی در جامعه امروز ایران، جایگاه خوبی داره؟ آیا مردم هنوز حکومتداری اسلامی رو به هر سیستم دیگهای ترجیح میدن؟ من نمیدونم. اما هر جوابی که برای اینجور سوالها در ذهن دارید، محصول جوابهاییه که دیگران دادند و شما دریافت کردید. نباید در این تله افتاد.
❤1