خوبه که گاهی زن از جلوی #استفراغات_معماران عبور میکنه، و گرنه در حد یک نگاه هم نمیشه تحملشون کرد.
در ایران خیلی چیزها معکوس کار میکنه. مثل اقتصادش. قاعدتا واسطهگری و دلالی در خدمت تجارته. اما اینجا تجارت در خدمت دلالیه! یعنی تبادل کالا داریم، برای اینکه دلالها پولدار بشن، نه اینکه دلالی داشته باشیم تا تبادل کالا سریعتر و راحتتر بشه!
اما حتی معنویات این جامعه هم معکوسه. قاعدتا مذهب برای اینه که انسان به خدا نزدیکتر بشه، اما اینجا کاربردش اینه که نزدیک نشی! بعضیها این اشتباه رو مرتکب میشن که مذهبیها در رکود فکری گیر کردهاند. اما رکودی در کار نیست، چون رکود یک جا ماندنه. اما در ایران جابجاییهای زیادی رخ میده. یک فرد مذهبی در روند حیاتش یا به موجودی زنجیریتر از چیزی که بود تبدیل میشه، یا به یک آدم مذهبستیز لجوج! یعنی دو شکل مختلف برای فاصله گرفتن از خدا!
اما حتی معنویات این جامعه هم معکوسه. قاعدتا مذهب برای اینه که انسان به خدا نزدیکتر بشه، اما اینجا کاربردش اینه که نزدیک نشی! بعضیها این اشتباه رو مرتکب میشن که مذهبیها در رکود فکری گیر کردهاند. اما رکودی در کار نیست، چون رکود یک جا ماندنه. اما در ایران جابجاییهای زیادی رخ میده. یک فرد مذهبی در روند حیاتش یا به موجودی زنجیریتر از چیزی که بود تبدیل میشه، یا به یک آدم مذهبستیز لجوج! یعنی دو شکل مختلف برای فاصله گرفتن از خدا!
فراعنه خیلی نگران این بودند که قراره بعد از مرگ چطور از پل صراط عبور کنند. و به نظرشون این پول بود که میتونست آدم رو سالم رد کنه. پس یه چیزایی رو با خودشون به گور میبردن که معرف پول زیاد باشه. و این فکر تثبیت شد که پل، پول میخواد.
الان هم اون فکر دوباره احیاء شده، با این تفاوت که مربوط به بعد از مرگ نیست، مربوط به همین جاست. به این شکل که خود زندگیشون رو یک پل میبینند، که وصلشون میکنه به پیری و بازنشستگی. و عبور سالم ازین پل، پول میخواد. پس خودشون رو به زحمت میندازن تا پول لازم برای عبور رو جور کنند. که گاهی زحمت کافی نیست و باید حرکات ناشایستی هم انجام بدن تا جور بشه.
اما همه اینها انحراف از حقیقته. شما هیچوقت در حال عبور از هیچ پلی نیستید (تمثیل مذهبیش هم درباره جدا شدن آدمهاست، نه رد شدن). شما در راستای یک راه خطی نیستید، که ابتدائش زمان تولد و انتهاش زمان مرگتون باشه. تمام عمر شما، فقط یک لحظهست، و اون هم همین الانه. همین الان به دنیا میآیید و همین الان هم میمیرید. همین یک لحظه است که باید غنی کرد. و متأسفانه با پول نمیشه غنیش کرد. پول دکور اون بیرون رو مرتب میکنه. مثلا باعث میشه بقیه خیالشون راحت باشه که زندگی مرتبی دارید.
زمان قحطی جنگ جهانی دوم، پدربزرگ من هر هفته فقط پنج کیلو آرد میتونست تهیه کنه. پیاز رو با روغن حیوانی و آویشن تفت میدادند، و نونی که طوری تقسیم شده بود که اون پنج کیلو رو به آخر هفته برسونه، توش تریت میکردند. در واقع غذای روزانه، نان و پیاز تفت داده شده بود. بعضی روزها سیبزمینی رو آبپز میکردند، داخل خمیر قرار میدادند، طوری که فقط با یک لایه نازک پوشیده بشه، و میذاشتن تنور. و این ناهار یک نفر میشد. و این درباره خانوادهای بود که وضعش بهتر بود، چون سیبزمینی، و روغن حیوانی داشت. خیلیها نداشتند. بعضیها دام داشتند اما نمیتونستند آرد تهیه کنند. پس همون دام رو میکشتند و گوشتش رو میخوردند. یعنی تمام مدت فقط آب میخوردند و گوشت. که باعث شد به خاطر آلودگی یا بیماری دام یا هر دلیل دیگهای که مربوط به گوشت بود، جانشون رو از دست بدن. امروز، هرروز گوشت خوردن برای خیلیها فانتزیه. اما نمیدونند با شکم کاملا خالی، فقط گوشت خوردن چه وضعیت گوارشی بوجود میاره.
هربار که اون شرایط رو روایت میکنند آخرش این پیوست رو اضافه میکنند که «بیفایدهست، شما نمیفهمید چه وضعی بود».
اما مهم فهمیدن تفاوت شرایط قابل قبول و شرایط حیوانی نیست. مهم محکم نگه داشتن لحظهست. همون لحظهای که همه عمر در اون خلاصه شده. اینها مواظب لحظهشون نبودند، و دوران قحطی رو نتونستند زندگی کنند. فقط زنده موندند. و چون زندگی نکردند، ضایعات مردهش مابقی دوره حیاتشون رو هم آلوده کرد. نمیشه دقیقا به نشانههای خاصی اشاره کرد، اما میشه حسش کرد، که اون قسمت مردهی حیاتشون، تونست که بکشدشون.
اگه هر لحظه رو زنده نگه نداری، مردگی اون قسمت به مابقی حیاتت سرایت میکنه. باید در گرسنگی هم یک گشنهی کاملا زنده باشی، نه زندهای که گشنهست.
الان هم اون فکر دوباره احیاء شده، با این تفاوت که مربوط به بعد از مرگ نیست، مربوط به همین جاست. به این شکل که خود زندگیشون رو یک پل میبینند، که وصلشون میکنه به پیری و بازنشستگی. و عبور سالم ازین پل، پول میخواد. پس خودشون رو به زحمت میندازن تا پول لازم برای عبور رو جور کنند. که گاهی زحمت کافی نیست و باید حرکات ناشایستی هم انجام بدن تا جور بشه.
اما همه اینها انحراف از حقیقته. شما هیچوقت در حال عبور از هیچ پلی نیستید (تمثیل مذهبیش هم درباره جدا شدن آدمهاست، نه رد شدن). شما در راستای یک راه خطی نیستید، که ابتدائش زمان تولد و انتهاش زمان مرگتون باشه. تمام عمر شما، فقط یک لحظهست، و اون هم همین الانه. همین الان به دنیا میآیید و همین الان هم میمیرید. همین یک لحظه است که باید غنی کرد. و متأسفانه با پول نمیشه غنیش کرد. پول دکور اون بیرون رو مرتب میکنه. مثلا باعث میشه بقیه خیالشون راحت باشه که زندگی مرتبی دارید.
زمان قحطی جنگ جهانی دوم، پدربزرگ من هر هفته فقط پنج کیلو آرد میتونست تهیه کنه. پیاز رو با روغن حیوانی و آویشن تفت میدادند، و نونی که طوری تقسیم شده بود که اون پنج کیلو رو به آخر هفته برسونه، توش تریت میکردند. در واقع غذای روزانه، نان و پیاز تفت داده شده بود. بعضی روزها سیبزمینی رو آبپز میکردند، داخل خمیر قرار میدادند، طوری که فقط با یک لایه نازک پوشیده بشه، و میذاشتن تنور. و این ناهار یک نفر میشد. و این درباره خانوادهای بود که وضعش بهتر بود، چون سیبزمینی، و روغن حیوانی داشت. خیلیها نداشتند. بعضیها دام داشتند اما نمیتونستند آرد تهیه کنند. پس همون دام رو میکشتند و گوشتش رو میخوردند. یعنی تمام مدت فقط آب میخوردند و گوشت. که باعث شد به خاطر آلودگی یا بیماری دام یا هر دلیل دیگهای که مربوط به گوشت بود، جانشون رو از دست بدن. امروز، هرروز گوشت خوردن برای خیلیها فانتزیه. اما نمیدونند با شکم کاملا خالی، فقط گوشت خوردن چه وضعیت گوارشی بوجود میاره.
هربار که اون شرایط رو روایت میکنند آخرش این پیوست رو اضافه میکنند که «بیفایدهست، شما نمیفهمید چه وضعی بود».
اما مهم فهمیدن تفاوت شرایط قابل قبول و شرایط حیوانی نیست. مهم محکم نگه داشتن لحظهست. همون لحظهای که همه عمر در اون خلاصه شده. اینها مواظب لحظهشون نبودند، و دوران قحطی رو نتونستند زندگی کنند. فقط زنده موندند. و چون زندگی نکردند، ضایعات مردهش مابقی دوره حیاتشون رو هم آلوده کرد. نمیشه دقیقا به نشانههای خاصی اشاره کرد، اما میشه حسش کرد، که اون قسمت مردهی حیاتشون، تونست که بکشدشون.
اگه هر لحظه رو زنده نگه نداری، مردگی اون قسمت به مابقی حیاتت سرایت میکنه. باید در گرسنگی هم یک گشنهی کاملا زنده باشی، نه زندهای که گشنهست.
❤8
Anarchonomy
فراعنه خیلی نگران این بودند که قراره بعد از مرگ چطور از پل صراط عبور کنند. و به نظرشون این پول بود که میتونست آدم رو سالم رد کنه. پس یه چیزایی رو با خودشون به گور میبردن که معرف پول زیاد باشه. و این فکر تثبیت شد که پل، پول میخواد. الان هم اون فکر دوباره…
یکی از مزیتهای زندگی رو فقط یک لحظه پنداشتن، مصونیت از ترندهای اجتماعیه. چون در حالتی تناقضآمیز، ترندها که «امروزی» لقب میگیرند، یا درباره گذشته هستند یا آینده: یا نوستالژی، یا اتوپیا!
به خاطر پست کنکور تعدادی نوجوان وارد کانالم شدن که عکس پروفایل و بیو تقریبا همهشون حکایت از همین ترندها داره. عکسهایی تاریک با پیامهایی دارک، یا در بهترین حالت فانتزیهایی درباره فردایی روشن! البته نسل ما هم کم درگیر این فانتزیها نبود و با «یه روز خوب میاد» خیلی خودش رو فریب میداد.
شاید متوجه نباشند اما این ترند دارک، روی روحیهشون اثر میذاره. غوطهوری در یک محتوای خاص، به غوطهوری در یک حالت روانی خاص منجر میشه.
اما بد نیست بدونند که این محتوای تاریک، یک سابقه تکنولوژیکی داره. فیلم نگاتیو، که سینمای قرن بیستم مدیونش بود، در حساسیت به نور تا حد زیادی مشابه شبکیه چشم انسان کار میکرد. یعنی پاسخش به شدت نور، غیرخطی بود! فرض کنید شما فروشنده نور هستید و من خریدار. اگه ده فوتون نور به من بدید، من ده سکه بتون میدم. و اگه بیست فوتون به من بدید، بیست سکه. ولی از هزار فوتون به بالا رو دیگه هزار سکه نمیخرم. هشتصد سکه میدم. و دو هزار فوتون رو هزار و ششصد سکه نمیخرم. هزار و دویست سکه میخرم. این یعنی پاسخ غیرخطی. اما چرا چشم اینجوری کار میکنه؟ چون برای جانداری مثل ما، شدت نور از یه حدی بیشتر ارزش اطلاعاتیش رو از دست میده. بیشتر اطلاعاتی که برای حیات لازمه، تو همون محدودهایه که نه خیلی تاریکه و نه خیلی روشن.
غیرخطی بودن فیلم، این مزیت رو داشت که به فیلمبردار فضای خطا میداد. مثلا اگه بازیگر کنار پنجره نشسته بود و وسط ظهر بود و نور آفتاب میخورد تو صورتش، و فیلمبردار میزان نوردهی رو درست تنظیم نمیکرد و همهچی پر از سفیدی نور میشد، بعدا تو لابراتوار میشد تا حد زیادی درستش کرد. چون انگار فیلم در برابر شدت نور مقاومت کرده بود و از اطلاعات زیرش، که جزییات صورت بازیگر باشه، محافظت کرده بود!.. این فضای خطا بود که باعث شد به راحتی با صحنههای پرنور کار کنند. و فیلمهای اون موقع نسبت به الان روشنتر به نظر میرسند.
با انقلاب دیجیتال، همهچی برعکس شد. تصویر سنسور الکترونیکی در برابر نور زیاد از هم میپاشید، اما حساسیتش در نور کم فوقالعاده بود. در حدی که فیلم رو خجالتزده میکرد. در قرن بیستم وقتی میخواستن جمع کابویهای دور آتش در وسط بیابون رو بگیرند، مجبور میشدند از پروژکتور استفاده کنند، چون نگاتیو فیلم هیچی رو نمیدید. اما الان با دوربین دیجیتال، نور خود اون آتشی که وسط جمعشونه کافیه! (هرچند که ممکنه بش اکتفا نکنند). بنابراین از تقریبا از بیست سال پیش به این طرف، کل صنعت سینما مراقب بود که شدت نور زیاد نشه. و اگه زیاد بود جلوی لنز فیلتر بذارند که نور کمتری وارد بشه. ورژن رقیقتری از همون عینکی که جوشکارها میزنند. از یک طرف دیگه با تلویزیون هم مواجه بودند. در استاندارد تلویزیون نمیشد تصویر رو از یه حدی تاریکتر کرد، چون تلویزیونهای لامپی در نمایش قسمتهای تاریک افتضاح بودند. ضمنا به دلیل محدودیت ساختاری، رنج کمتری از شدت نور رو پوشش میدادند. پس برای تلویزیون پذیرفتند که قسمتهای پرنور تصویر سفید بشه. و این حالت معروف ویدئویی رو ایجاد کرد، و مثلا میخواستن بگن کیفیت تصویر هنری نیست، میگفتند ویدئویی شده، چون پنجرهها به جای اینکه بیرون رو نشون بدن، کاملا سفیدند. یا آسمان به جای آبی سفید دیده میشه. سینما برای اینکه ثابت کنه ویدئویی نیست، باید اون عینک جوشکاری رو تیرهتر هم میکرد. و نتیجه این شد که در دراز مدت، بیشتر فیلمها تاریک شدند. و خود این به عکاسی هم سرایت کرد و ژانر لو کی، یا همون نوردهی پایین رو رواج داد. و الان این ژانر از کنترل خارج شده و با انبوهی از عکسهایی مواجهیم که فضای آخرالزمانی، جهنمی، رادیواکتیوی رو تداعی میکنند.
و نکته مهم اینه که این ضعف سنسورهای الکترونیکی در آینده نزدیک برطرف میشه و دیگه لازم نخواهد بود که فیلمبردار تاریکپرستی کنه. این فقط یک ترنده، در اواخر یک دوره مهندسی الکترونیک.
به خاطر پست کنکور تعدادی نوجوان وارد کانالم شدن که عکس پروفایل و بیو تقریبا همهشون حکایت از همین ترندها داره. عکسهایی تاریک با پیامهایی دارک، یا در بهترین حالت فانتزیهایی درباره فردایی روشن! البته نسل ما هم کم درگیر این فانتزیها نبود و با «یه روز خوب میاد» خیلی خودش رو فریب میداد.
شاید متوجه نباشند اما این ترند دارک، روی روحیهشون اثر میذاره. غوطهوری در یک محتوای خاص، به غوطهوری در یک حالت روانی خاص منجر میشه.
اما بد نیست بدونند که این محتوای تاریک، یک سابقه تکنولوژیکی داره. فیلم نگاتیو، که سینمای قرن بیستم مدیونش بود، در حساسیت به نور تا حد زیادی مشابه شبکیه چشم انسان کار میکرد. یعنی پاسخش به شدت نور، غیرخطی بود! فرض کنید شما فروشنده نور هستید و من خریدار. اگه ده فوتون نور به من بدید، من ده سکه بتون میدم. و اگه بیست فوتون به من بدید، بیست سکه. ولی از هزار فوتون به بالا رو دیگه هزار سکه نمیخرم. هشتصد سکه میدم. و دو هزار فوتون رو هزار و ششصد سکه نمیخرم. هزار و دویست سکه میخرم. این یعنی پاسخ غیرخطی. اما چرا چشم اینجوری کار میکنه؟ چون برای جانداری مثل ما، شدت نور از یه حدی بیشتر ارزش اطلاعاتیش رو از دست میده. بیشتر اطلاعاتی که برای حیات لازمه، تو همون محدودهایه که نه خیلی تاریکه و نه خیلی روشن.
غیرخطی بودن فیلم، این مزیت رو داشت که به فیلمبردار فضای خطا میداد. مثلا اگه بازیگر کنار پنجره نشسته بود و وسط ظهر بود و نور آفتاب میخورد تو صورتش، و فیلمبردار میزان نوردهی رو درست تنظیم نمیکرد و همهچی پر از سفیدی نور میشد، بعدا تو لابراتوار میشد تا حد زیادی درستش کرد. چون انگار فیلم در برابر شدت نور مقاومت کرده بود و از اطلاعات زیرش، که جزییات صورت بازیگر باشه، محافظت کرده بود!.. این فضای خطا بود که باعث شد به راحتی با صحنههای پرنور کار کنند. و فیلمهای اون موقع نسبت به الان روشنتر به نظر میرسند.
با انقلاب دیجیتال، همهچی برعکس شد. تصویر سنسور الکترونیکی در برابر نور زیاد از هم میپاشید، اما حساسیتش در نور کم فوقالعاده بود. در حدی که فیلم رو خجالتزده میکرد. در قرن بیستم وقتی میخواستن جمع کابویهای دور آتش در وسط بیابون رو بگیرند، مجبور میشدند از پروژکتور استفاده کنند، چون نگاتیو فیلم هیچی رو نمیدید. اما الان با دوربین دیجیتال، نور خود اون آتشی که وسط جمعشونه کافیه! (هرچند که ممکنه بش اکتفا نکنند). بنابراین از تقریبا از بیست سال پیش به این طرف، کل صنعت سینما مراقب بود که شدت نور زیاد نشه. و اگه زیاد بود جلوی لنز فیلتر بذارند که نور کمتری وارد بشه. ورژن رقیقتری از همون عینکی که جوشکارها میزنند. از یک طرف دیگه با تلویزیون هم مواجه بودند. در استاندارد تلویزیون نمیشد تصویر رو از یه حدی تاریکتر کرد، چون تلویزیونهای لامپی در نمایش قسمتهای تاریک افتضاح بودند. ضمنا به دلیل محدودیت ساختاری، رنج کمتری از شدت نور رو پوشش میدادند. پس برای تلویزیون پذیرفتند که قسمتهای پرنور تصویر سفید بشه. و این حالت معروف ویدئویی رو ایجاد کرد، و مثلا میخواستن بگن کیفیت تصویر هنری نیست، میگفتند ویدئویی شده، چون پنجرهها به جای اینکه بیرون رو نشون بدن، کاملا سفیدند. یا آسمان به جای آبی سفید دیده میشه. سینما برای اینکه ثابت کنه ویدئویی نیست، باید اون عینک جوشکاری رو تیرهتر هم میکرد. و نتیجه این شد که در دراز مدت، بیشتر فیلمها تاریک شدند. و خود این به عکاسی هم سرایت کرد و ژانر لو کی، یا همون نوردهی پایین رو رواج داد. و الان این ژانر از کنترل خارج شده و با انبوهی از عکسهایی مواجهیم که فضای آخرالزمانی، جهنمی، رادیواکتیوی رو تداعی میکنند.
و نکته مهم اینه که این ضعف سنسورهای الکترونیکی در آینده نزدیک برطرف میشه و دیگه لازم نخواهد بود که فیلمبردار تاریکپرستی کنه. این فقط یک ترنده، در اواخر یک دوره مهندسی الکترونیک.
❤3
اینها میرفتند از ایتالیا جنس میآوردن به شبه جزیره.. نمیدونستند رودخونه چیه؟
شیر و عسل اولین بار در تورات اومده، نه در قرآن. در سِفر خروج وعده میده که بنیاسرائیل رو در سرزمین موعود که در اون جا شیر و عسل از همه جا میریزه، ساکن میکنه. به دلایلی نشانه رفاه و فراوانی بوده.
https://t.me/nasserkaramii/4007
شیر و عسل اولین بار در تورات اومده، نه در قرآن. در سِفر خروج وعده میده که بنیاسرائیل رو در سرزمین موعود که در اون جا شیر و عسل از همه جا میریزه، ساکن میکنه. به دلایلی نشانه رفاه و فراوانی بوده.
https://t.me/nasserkaramii/4007
❤4
با یک استاندارد نرمال، قاعدتا باید کانالم رو تعطیل میکردم. چون این کانال چیزیه که فقط در فضای اینترنت وجود داره، و اینترنت رو عملا در ایران غیرقابل استفاده کردهاند. اوپراتورها دیگه هیچ مسئولیت و پاسخگویی درباره سرعت اتصال به دنیای بیرون و حتی خود اتصالش ندارند، انگار قرار بوده فقط اتصال به شبکه داخلی نظام رو تأمین کنند! و فراهم کردهاند، پس کار دیگهای لازم نیست انجام بدن. ولی خب میدونستم کار به اینجا میکشه و در طول این چهار سال با سرعت زیاد وراجی کردم که قبل از کره شمالیزاسیون ایران لال از دنیا نرم. و خب نرفتم. ازین به بعدش خیالی نیست... جز دوری دوستان.
❤10
برای تأثیرگذاری بر مخاطب از زنان جذاب استفاده میکنند، که طبیعیه. این هم در رسانههای سیاسی وجود داره هم در جامعه رمزارز و سهامباز و هم در بقیه حوزهها. بعد از مدتی که جای پای اون زن جذاب سفت میشه و شهرت پیدا میکنه، شروع میکنه به بیان موضع خودش. چون مسیری که اومده رو برعکس میخونه، و دچار این توهم یا فراموشی، میشه که چون چیزی میدونست که بقیه نمیدونستند تونست به این درجه دست پیدا کنه، نه جذابیت بدنیش. اما مخاطبین مسیر رو همونجوری که بود در خاطر دارند، پس جدی نمیگیرنش. و وقتی جدی گرفته نشد، میگه چون زن بودم من رو جدی نگرفتند!
❤6
مشکل آخوند شیعه با سگ چند وجهیه.
در وجه اول باید جهاد پوششی رو دنبال کنه. ازونجایی که آبرو، حیثیت و ارزشهای دینی رو به استالین معمم فروخته، و از طرفی هیچکدوم از وعدههای پنجاه و هفتی از اقتدار در بیرون و رفاه در داخل رو نتونسته عملی کنه، و علنا به خواجهی چین و روسیه تبدیل شده، و در داخل کشور رو به سمت یمنیشدن پیش برده، به مقام شامخ «بیشرفی دینی و بیعرضگی مادی» رسیده. بنابراین برای پوشاندن این واقعیت مجبوره جهادهای فیک بسازه. مثل جهاد مبارزه با سگ، جهاد مبارزه با بدن زن، جهاد مبارزه با تفریحات، جهاد مبارزه با اینترنت، و و و و... تا وانمود کنه فعاله و موضوعیتی داره.
در وجه دوم باید با مسلح شدن مردم بیدفاع مقابله کنه. سگ میتونه انسان ضعیف یا آسیبپذیر رو مسلح کنه. چون ابایی از کشتن نداره و قابل پیشبینی نیست. در صورتی که مردم به سگ مسلح باشند، خیلی از نهی از منکرها از یک طرف، و خیلی از خفتگیریها از طرف دیگه، تعطیل میشن. نه تنها آخوند در اولی نقش فاعلی داره، بلکه در دومی هم میتونه منتفع باشه. در شرایطی که حتی سپاه قدس مشغول تجارت مواد مخدر صنعتیه و تن به هر نوع عمدهفروشی تا خردهفروشی میده، اصلا بعید نیست که دستگاه روحانیت هم سهمی از درآمد خفتگیریهای خیابانی داشته باشه. مخصوصا الان که حتی معمولیترین گوشیها ده میلیون تومن ارزش دارند. آخوند شیعه، مرد ایرانی رو طوری میپسنده که بشه جلوی چشمش گوشی زنش رو دزدید، و بشه جلوی چشمش به لباس زنش گیر داد و اگه اعتراض کرد به سمتش شلیک کرد. سگ، میتونه برای این اهداف یک مانع باشه.
در وجه دوم مجبوره پاسخ نافرمانی رو بده. ازونجایی که نظام آخوندی همهچیز رو در حالت جنگی قرار میده (چون #گله_گاو هستند و در نتیجه هیچ درکی از ظرافتهای کار تبلیغاتی و هدایت افکار عمومی ندارند)، هر موضعی که آخوند بگیره، یک موضع جنگیه، و متعاقبا رفلکسش هم یک پاسخ جنگی خواهد بود. پاسخ جنگی به جهاد علیه سگ هم، سگدوستی لجبازانه از سمت مردمه. تا جایی که نه تنها نگهداری از سگ، بلکه حتی علاقه به سگ هم به شکل «نه گفتن به آخوند» تبدیل شده. و برای اینکه در برابر این نه اجتماعی عقبنشینی نکنند، مجبورند تهاجمیتر موضع بگیرند. در واقع درباره سگ، دعوایی شکل گرفته که کی سگتر است!
و البته همه اینها با عواقبی همراهه. امروز نوجوانهایی میبینیم که پیتبولهایی رو میارن بیرون که هیکلش با هیکل خودشون برابری میکنه، و در کنترل کردنش چنان دچار چالش فیزیکی هستند که موقع راه رفتن وضعیت عمود به زمین ندارند و تقریبا ۳۰ درجه به سمت عقب زاویه پیدا کردهاند. و این یعنی اگه اون سگ به هر دلیلی تحریک بشه، سگی که معلوم نیست ننه باباش از کجا اومده بودند، و چطور پرورش پیدا کرده، و در آپارتمان یا حیاطهای کوچک محبوس بوده و عصبیه؛ میتونه با یک حرکت انفجاری از دست صاحبش خلاص بشه و به جون یک رهگذر بیفته. برای اینکه این وضعیت پیش نیاد، باید از خیلی قبلتر یک زیرساخت تجاری و قانونی رسمی و شفاف برای تولید و پرورش سگ از یک طرف، و آموزش و تربیت مردم درباره نگهداریشون و طرز درست رفتار باشون، ایجاد میشد. که در شرایط جنگی هیچوقت این زیرساختها شکل نمیگیره.
نظام آخوندی، نه به صورت عمدی، بلکه به صورت ذاتی و ناخودآگاه، مانع تربیته و هر نوع اقدام تربیتی رو مسدود میکنه. و نتیجه کاملا واضح شده که جامعه در مورد همهچیز بیتربیت شده. بیتربیت در رابطه با حیوانات، بیتربیت در رابطه با جنس مخالف، بیتربیت در امر معنوی، بیتربیت در سیاست.
در وجه اول باید جهاد پوششی رو دنبال کنه. ازونجایی که آبرو، حیثیت و ارزشهای دینی رو به استالین معمم فروخته، و از طرفی هیچکدوم از وعدههای پنجاه و هفتی از اقتدار در بیرون و رفاه در داخل رو نتونسته عملی کنه، و علنا به خواجهی چین و روسیه تبدیل شده، و در داخل کشور رو به سمت یمنیشدن پیش برده، به مقام شامخ «بیشرفی دینی و بیعرضگی مادی» رسیده. بنابراین برای پوشاندن این واقعیت مجبوره جهادهای فیک بسازه. مثل جهاد مبارزه با سگ، جهاد مبارزه با بدن زن، جهاد مبارزه با تفریحات، جهاد مبارزه با اینترنت، و و و و... تا وانمود کنه فعاله و موضوعیتی داره.
در وجه دوم باید با مسلح شدن مردم بیدفاع مقابله کنه. سگ میتونه انسان ضعیف یا آسیبپذیر رو مسلح کنه. چون ابایی از کشتن نداره و قابل پیشبینی نیست. در صورتی که مردم به سگ مسلح باشند، خیلی از نهی از منکرها از یک طرف، و خیلی از خفتگیریها از طرف دیگه، تعطیل میشن. نه تنها آخوند در اولی نقش فاعلی داره، بلکه در دومی هم میتونه منتفع باشه. در شرایطی که حتی سپاه قدس مشغول تجارت مواد مخدر صنعتیه و تن به هر نوع عمدهفروشی تا خردهفروشی میده، اصلا بعید نیست که دستگاه روحانیت هم سهمی از درآمد خفتگیریهای خیابانی داشته باشه. مخصوصا الان که حتی معمولیترین گوشیها ده میلیون تومن ارزش دارند. آخوند شیعه، مرد ایرانی رو طوری میپسنده که بشه جلوی چشمش گوشی زنش رو دزدید، و بشه جلوی چشمش به لباس زنش گیر داد و اگه اعتراض کرد به سمتش شلیک کرد. سگ، میتونه برای این اهداف یک مانع باشه.
در وجه دوم مجبوره پاسخ نافرمانی رو بده. ازونجایی که نظام آخوندی همهچیز رو در حالت جنگی قرار میده (چون #گله_گاو هستند و در نتیجه هیچ درکی از ظرافتهای کار تبلیغاتی و هدایت افکار عمومی ندارند)، هر موضعی که آخوند بگیره، یک موضع جنگیه، و متعاقبا رفلکسش هم یک پاسخ جنگی خواهد بود. پاسخ جنگی به جهاد علیه سگ هم، سگدوستی لجبازانه از سمت مردمه. تا جایی که نه تنها نگهداری از سگ، بلکه حتی علاقه به سگ هم به شکل «نه گفتن به آخوند» تبدیل شده. و برای اینکه در برابر این نه اجتماعی عقبنشینی نکنند، مجبورند تهاجمیتر موضع بگیرند. در واقع درباره سگ، دعوایی شکل گرفته که کی سگتر است!
و البته همه اینها با عواقبی همراهه. امروز نوجوانهایی میبینیم که پیتبولهایی رو میارن بیرون که هیکلش با هیکل خودشون برابری میکنه، و در کنترل کردنش چنان دچار چالش فیزیکی هستند که موقع راه رفتن وضعیت عمود به زمین ندارند و تقریبا ۳۰ درجه به سمت عقب زاویه پیدا کردهاند. و این یعنی اگه اون سگ به هر دلیلی تحریک بشه، سگی که معلوم نیست ننه باباش از کجا اومده بودند، و چطور پرورش پیدا کرده، و در آپارتمان یا حیاطهای کوچک محبوس بوده و عصبیه؛ میتونه با یک حرکت انفجاری از دست صاحبش خلاص بشه و به جون یک رهگذر بیفته. برای اینکه این وضعیت پیش نیاد، باید از خیلی قبلتر یک زیرساخت تجاری و قانونی رسمی و شفاف برای تولید و پرورش سگ از یک طرف، و آموزش و تربیت مردم درباره نگهداریشون و طرز درست رفتار باشون، ایجاد میشد. که در شرایط جنگی هیچوقت این زیرساختها شکل نمیگیره.
نظام آخوندی، نه به صورت عمدی، بلکه به صورت ذاتی و ناخودآگاه، مانع تربیته و هر نوع اقدام تربیتی رو مسدود میکنه. و نتیجه کاملا واضح شده که جامعه در مورد همهچیز بیتربیت شده. بیتربیت در رابطه با حیوانات، بیتربیت در رابطه با جنس مخالف، بیتربیت در امر معنوی، بیتربیت در سیاست.
❤5
تو سیستم استالینی، استفاده از آدمهای باسواد و باهوش تو دستگاه امنیتی ریسک بالایی داره. چون آدم باسواد و باهوش علاوه بر زیر سوال بردن محیطش، خودش رو هم ممکنه زیر سوال ببره. و این چیزی نیست که حکومت بخواد. آدمی رو برای این کارها میخوان که هیچوقت نفهمه داره چیکار میکنه.
در نتیجه کل مجموعه تشکیل میشه از یک مشت لات و لوت بیلمز، که صرفا مجهز به اختیارات انحصاری حکومت در اعمال زور هستند؛ و این اختیارات انحصاری میتونه خیلی راحت آدمهای دوزاری رو دچار این توهم کنه که واقعا دارند کارهای شاقی انجام میدن. و این توهم به صورت یک فرهنگ جمعی در کل مجموعهشون درمیاد. سپس از مردم عادی انتظار میبرند که به این توهم سازمانی بپیوندند.
در نتیجه کل مجموعه تشکیل میشه از یک مشت لات و لوت بیلمز، که صرفا مجهز به اختیارات انحصاری حکومت در اعمال زور هستند؛ و این اختیارات انحصاری میتونه خیلی راحت آدمهای دوزاری رو دچار این توهم کنه که واقعا دارند کارهای شاقی انجام میدن. و این توهم به صورت یک فرهنگ جمعی در کل مجموعهشون درمیاد. سپس از مردم عادی انتظار میبرند که به این توهم سازمانی بپیوندند.
اگه نابغه بودند چطور نتونستند تشخیص بدن که دارند کشور رو به سمت پرتگاه پیش میبرند؟ و اگه تونسته بودند تشخیص بدن که داره چنین اتفاقی میفته چطور نتونستند راهی پیدا کنند که جلوش رو بگیرند؟ و اگه هیچ راهی وجود نداشته که جلوش رو بگیرند، چطور نتونستند خودشون رو از بازی خارج کنند که حداقل اسمشون در لیست سیاه تاریخ ثبت نشه؟
تست آیکیو میتونه عقبافتادهها رو شناسایی کنه. اما برای شناسایی باهوشها مناسب نیست. چون از یه سطحی به بعد، یاد گرفتن اینکه سوالاتش رو باید چطور جواب داد، برای اونایی که تحصیلات بهتری داشتهاند، راحته.
تست آیکیو میتونه عقبافتادهها رو شناسایی کنه. اما برای شناسایی باهوشها مناسب نیست. چون از یه سطحی به بعد، یاد گرفتن اینکه سوالاتش رو باید چطور جواب داد، برای اونایی که تحصیلات بهتری داشتهاند، راحته.
امثال زیدآبادی رو در نسخههای سنپایین در پادگان دیده بودم. نمیدونم واقعا رابطهای وجود داره بین کمآبی محیط زندگی، و حقیر بودن دیفالت طرف در برابر زور، یا نه. ولی بچههایی که از مناطق کوهستانی و مرتفع بودند دردسر بیشتری درست میکردند. در حالی که بچههای کویری رو میشد مثل سگ زد و جیک هم نزنند. شاید این صرفا یه مشاهده سلیقهای باشه. ولی اگه بخوام یه تز دم دستی بدم میتونم بگم مناطق خشک ایران هیچ اهرمی در برابر حکومتها نداشتند و مجبور بودند خیلی راحت وا بدن، و این در طول قرنها روی سیمکشی مغزشون اثر گذاشته.
ولی در هر صورت، امثال این بزمجه رو در شکل همون دهاتیهای تو سریخور میبینم که تسلیم در برابر زورمند وقت رو نوعی سیاستمداری میدونستند. آدمهای بدبختی که فکر میکردند حقارتشون رو میشه با «زرنگیِ انطباق با قدرت مستقر» کادوپیچ کرد. اما اون دهاتیهای بدبخت، در همون گهدونی که در اون زندگی کرده بودند میموندند و همونجا هم فوت میکردند. اما امثال زیدآبادی پاشدن اومدن شهر، و خودشون رو «کارشناس ارشد قدرتشناسی» جا زدند. در حالی که فقط در مفعول بودن تجربه فنی داشتند.
ولی در هر صورت، امثال این بزمجه رو در شکل همون دهاتیهای تو سریخور میبینم که تسلیم در برابر زورمند وقت رو نوعی سیاستمداری میدونستند. آدمهای بدبختی که فکر میکردند حقارتشون رو میشه با «زرنگیِ انطباق با قدرت مستقر» کادوپیچ کرد. اما اون دهاتیهای بدبخت، در همون گهدونی که در اون زندگی کرده بودند میموندند و همونجا هم فوت میکردند. اما امثال زیدآبادی پاشدن اومدن شهر، و خودشون رو «کارشناس ارشد قدرتشناسی» جا زدند. در حالی که فقط در مفعول بودن تجربه فنی داشتند.
❤5
خانواده خوشمشربی بودند، یا حداقل از دور اینطور به نظر میرسید. ما بیشتر از طریق مغازهشون باشون در ارتباط بودیم تا خونهشون. ارتباطی که من بش میگم معاشرت مارجینال. یعنی تا جایی که کاراکتر خارج خونهای طرف فعال باشه، نه کاراکتر داخل خونهایش. مخصوصا که به عینه دیده بودم آدمهایی که پشت دخل، موجودات گرمی هستند که با خودت میگی کاش فامیل بودیم؛ اما وقتی در جمع خودمانی و خانوادگیشون شرکت میکردی به همون نتیجه جاجمندانه میرسیدی که «اینارو کی میکنه؟». البته شاید به خاطر همیشه سینگل قطعی فرض کردن خودم دچار یک بایاس شدید علیه ازدواج بودم، ولی اینکه چجوری یه غریبه میاد به یکی ازینا میگه بیا زن من شو یا شوهر من شو، یک ابهام بوده. چون درک نمیکردم این جاذبه از کجا میاد. اما هیچ سطحی از ابهام یا قضاوت، باعث نشد که در این جمعبندی که آدمهای خوبی هستند خدشهای وارد بشه. البته یکدست هم نبودند. بچههاش عموهای زیادی داشتند، که هر کدوم پروتکل شرعی خاص خودش رو داشت. یکی از عموها سیگار رو برای بچههاش ممنوع کرده بود اما مشروب رو اوکی میداد. اون یکی میذاشت سیگار بشند اما لب زدن به مشروب ممنوع بود.
مدتها گذشته و خیلیها دیگه در قبرستان هستند و خیلی چیزها تغییر کرده. در شرایط جنگی، که در اون قرار داریم، تغییرات هم درست تفسیر نمیشه. دختر همین خانواده که هیچ جوری شال روی سرش نمیایستاد و نمیایستد هنوز، داشت برای کنکور دخترش آیتالکرسی میخوند. وقتی آخوند، که خودش این شرایط جنگی رو بوجود آورده، این ترکیب رو میبینه یا فکر میکنه که اینها کافر بودند، اما تحت تأثیر تبلیغات چهل سال گذشته یک قدم اومدن طرف ما منادیان حق؛ یا فکر میکنه اینها مومن بودند و تحت تأثیر تبلیغات غرب یک قدم از ما دور شدن و رفتن به سمت منادیان شیطان! در حالی که هیچ کدوم این اتفاقها نیفتاده، و اینها فقط باباهاشون رو از دست دادن، و کانفیوز شدهاند. تو جامعهای که قطبنما نداره یا از دستش داده، پروتکل ارزشی روی دوش پدرسالاری قرار میگیره. و مشکلش اینه که وقتی پدر رفت، زیر پروتکل خالی میشه. اون آیتالکرسی نشانه تحرک به هیچ سمتی نیست. نه یک قدم جلو رفتن، نه یک قدم عقب. سر جاشون دارن میچرخند و سرشون گیج رفته. همین.
مدتها گذشته و خیلیها دیگه در قبرستان هستند و خیلی چیزها تغییر کرده. در شرایط جنگی، که در اون قرار داریم، تغییرات هم درست تفسیر نمیشه. دختر همین خانواده که هیچ جوری شال روی سرش نمیایستاد و نمیایستد هنوز، داشت برای کنکور دخترش آیتالکرسی میخوند. وقتی آخوند، که خودش این شرایط جنگی رو بوجود آورده، این ترکیب رو میبینه یا فکر میکنه که اینها کافر بودند، اما تحت تأثیر تبلیغات چهل سال گذشته یک قدم اومدن طرف ما منادیان حق؛ یا فکر میکنه اینها مومن بودند و تحت تأثیر تبلیغات غرب یک قدم از ما دور شدن و رفتن به سمت منادیان شیطان! در حالی که هیچ کدوم این اتفاقها نیفتاده، و اینها فقط باباهاشون رو از دست دادن، و کانفیوز شدهاند. تو جامعهای که قطبنما نداره یا از دستش داده، پروتکل ارزشی روی دوش پدرسالاری قرار میگیره. و مشکلش اینه که وقتی پدر رفت، زیر پروتکل خالی میشه. اون آیتالکرسی نشانه تحرک به هیچ سمتی نیست. نه یک قدم جلو رفتن، نه یک قدم عقب. سر جاشون دارن میچرخند و سرشون گیج رفته. همین.
Anarchonomy
خانواده خوشمشربی بودند، یا حداقل از دور اینطور به نظر میرسید. ما بیشتر از طریق مغازهشون باشون در ارتباط بودیم تا خونهشون. ارتباطی که من بش میگم معاشرت مارجینال. یعنی تا جایی که کاراکتر خارج خونهای طرف فعال باشه، نه کاراکتر داخل خونهایش. مخصوصا که به…
برای عملههای حزب نازی، اذیت کردن مخالفان ازین جهت راحت بود که از قبل پذیرفته بودند اینها آدمهای نرمالی نیستند و ایراد دارند. در این غیرعادیپنداری پروپاگاندا نقش داشت، ولی عامل اصلی نبود.
توتالیتریسم، توقع تعیینکنندگی ایجاد میکنه. وقتی دامنه تسلط دولت (یا حزب، اونجوری که جورج اورول تو رمانش ازش استفاده میکنه) به همهچیز گسترانیده میشه، انتظار اینه که همهچیز رو با خودش همراستا کنه. و معمولا خیلیها همراستا میشن. پس وقتی کسی نشد، میشه غیرعادی حسابش کرد.
آخوند شیعه هم با توتالیتریسمی که چهل سال برای پروراندنش فرصت داشته، تصور میکنه هر اتفاقی اون بیرون میفته رو یا خودش ایجاد کرده، یا نیروهای خارجی که از خودش پرزورتر هستند؛ و در نتیجه نه باور میکنه و نه هضم میکنه که چیزهایی در جریان باشند که خودش در اون هیچکارهست. و یکی ازون چیزها تحولات اعتقادی آدمهاست. اگر قبل از پنجاه و هفت، شاه به هر بهانهای تمام اسلامگراها رو میریخت در دریا، و متعاقبا حکومت اسلامی تشکیل نمیشد، باز هم امروز با فروریختن پدرسالاری، سردرگمی مذهبی، عصیانهای زنانه، و خیلی از تحولات دیگه، روبرو میشدیم.
این عدم هضم، از تفرعنی بوجود اومده که توتالیتریسم ایجاد کرده. فرعون نمیتونه بپذیره چیزهایی هستند که بزرگتر از خودش هستند.
توتالیتریسم، توقع تعیینکنندگی ایجاد میکنه. وقتی دامنه تسلط دولت (یا حزب، اونجوری که جورج اورول تو رمانش ازش استفاده میکنه) به همهچیز گسترانیده میشه، انتظار اینه که همهچیز رو با خودش همراستا کنه. و معمولا خیلیها همراستا میشن. پس وقتی کسی نشد، میشه غیرعادی حسابش کرد.
آخوند شیعه هم با توتالیتریسمی که چهل سال برای پروراندنش فرصت داشته، تصور میکنه هر اتفاقی اون بیرون میفته رو یا خودش ایجاد کرده، یا نیروهای خارجی که از خودش پرزورتر هستند؛ و در نتیجه نه باور میکنه و نه هضم میکنه که چیزهایی در جریان باشند که خودش در اون هیچکارهست. و یکی ازون چیزها تحولات اعتقادی آدمهاست. اگر قبل از پنجاه و هفت، شاه به هر بهانهای تمام اسلامگراها رو میریخت در دریا، و متعاقبا حکومت اسلامی تشکیل نمیشد، باز هم امروز با فروریختن پدرسالاری، سردرگمی مذهبی، عصیانهای زنانه، و خیلی از تحولات دیگه، روبرو میشدیم.
این عدم هضم، از تفرعنی بوجود اومده که توتالیتریسم ایجاد کرده. فرعون نمیتونه بپذیره چیزهایی هستند که بزرگتر از خودش هستند.
دامنه رضاخانخواهی، از فلات ایران فراتر رفته و عزیزان برای بریتانیا هم نظام رضاخانی رو آرزو میکنند، یا حداقل افسوس میخورند که «کاش انگلیسیها با همون سبکی که شخص اول مملکت ما رو آوردن و بردن، رییس دولت خودشون رو میاوردن و میبردن!».
رهبری که محبوبیتش رو از دست بده، کار درست هم انجام بده، مردم به عنوان یک کار منفی بش نگاه میکنند. این رو من نمیگم. دو هزار سال پیش در یونان گفته شده. کار درست، هیچوقت کافی نیست. سیاستمدار باید بلد باشه محبوبیت خودش رو هم مدیریت کنه. و دموکراسی پلتفرمیه که اونایی که بلد نیستند، ببازند.
پوتین با موشکهای کروزش موفق نمیشه. که همهشون دقت پایینی دارند. وقتی موفق میشه که فکر کنی بازندهسازی نابلدها، نقص دموکراسیه.
رهبری که محبوبیتش رو از دست بده، کار درست هم انجام بده، مردم به عنوان یک کار منفی بش نگاه میکنند. این رو من نمیگم. دو هزار سال پیش در یونان گفته شده. کار درست، هیچوقت کافی نیست. سیاستمدار باید بلد باشه محبوبیت خودش رو هم مدیریت کنه. و دموکراسی پلتفرمیه که اونایی که بلد نیستند، ببازند.
پوتین با موشکهای کروزش موفق نمیشه. که همهشون دقت پایینی دارند. وقتی موفق میشه که فکر کنی بازندهسازی نابلدها، نقص دموکراسیه.
اون موقع که زیگمار گابریل در دولت بود، جیمز هنسن، بوقچی اعظم سبزها و تغییراقلیمیها باش ملاقات کرد تا مرکل رو راضی کنه که نیروگاههای زغالسنگ رو تعطیل کنند. نیمه اول جلسه درباره این گذشت که یخها دارن آب میشن، مرجانها دارن میمیرن. و گابریل گفته بود اوه چه بد، حق با شماست، باید یه کاری کرد. نیمه دوم درباره این حرف زد که خب کاری که باید کرد اینه که زغالسنگ رو تعطیل کنیم. گابریل دیگه با این قسمتش موافق نبود و آخرش گفت ببین این رو بیخیال بشو، تعطیل کردن برق هستهای یه تصمیم سیاسیه و کاریش نمیشه کرد. و بعدا اصلا با مرکل دربارهش صحبت نکرد. چون موضوعیتی هم نداشت. سیاست حزب این بود، و مرکل هم باید تبعیت میکرد.
امثال هنسن به عنوان اکتیویست، ازینکه ارزشهای سبز وارد میدان سیاست بشه، استقبال میکردند. کدوم اکتیویستی ازینکه از حاشیه به متن بیاد بدش میاد؟ اما وقتی وارد بازی شدند دیدند اینجا قواعدی داره که زیاد قابل فهم نیست. یعنی چه که تعطیل کردن برق هستهای تصمیم سیاسیه؟
اما در واقع غیرقابل فهم نبودند. تئوری متوهمانه «صلح پایدار ژرمن-روس» از یک طرف، و صادرات کالا و خدمات تکنولوژیک شرکتهای آلمانی به روسیه از طرف دیگه، ایجاب میکرد که آلمان چالههایی برای پر شدن توسط روسیه داشته باشه. استقلال در انرژی، این چالهها رو بدون روسیه پر میکرد.
امثال هنسن به عنوان اکتیویست، ازینکه ارزشهای سبز وارد میدان سیاست بشه، استقبال میکردند. کدوم اکتیویستی ازینکه از حاشیه به متن بیاد بدش میاد؟ اما وقتی وارد بازی شدند دیدند اینجا قواعدی داره که زیاد قابل فهم نیست. یعنی چه که تعطیل کردن برق هستهای تصمیم سیاسیه؟
اما در واقع غیرقابل فهم نبودند. تئوری متوهمانه «صلح پایدار ژرمن-روس» از یک طرف، و صادرات کالا و خدمات تکنولوژیک شرکتهای آلمانی به روسیه از طرف دیگه، ایجاب میکرد که آلمان چالههایی برای پر شدن توسط روسیه داشته باشه. استقلال در انرژی، این چالهها رو بدون روسیه پر میکرد.
Anarchonomy
اون موقع که زیگمار گابریل در دولت بود، جیمز هنسن، بوقچی اعظم سبزها و تغییراقلیمیها باش ملاقات کرد تا مرکل رو راضی کنه که نیروگاههای زغالسنگ رو تعطیل کنند. نیمه اول جلسه درباره این گذشت که یخها دارن آب میشن، مرجانها دارن میمیرن. و گابریل گفته بود اوه چه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با حالتی ترکیبی از ناراحتی و تعجب میپرسه چرا سایتهای کانزرواتیوهای آمریکا هم پولی شدن آخه؟
آدمهایی که در آکواریومهای استبدادی بزرگ شدهاند نمیتونند شرایطی خارج ازون رو هضم کنند. در مورد چندصدایی میتونه یه حدسهایی بزنه و از تخیلش استفاده کنه که فضای غیرتکصدایی چطور میتونه باشه. چون تو چهاردیواری شخصی خودش، که مثل هر چهار دیواری دیگهای در اون آکواریوم تنها فضاییه که میشه خارج از چارچوب نظام صحبت کرد، چندصدایی ولی در سایز مینیاتوریش رو تجربه کرده قبلا. کاری که قوه تخیلش باید انجام بده فقط اینه که اسکیل فضای چهاردیواری رو به اندازه یک مملکت بزرگ کنه. اما اینکه ایدئولوژی فلسفه حیات افراد جامعه نباشه رو نمیتونه در ذهنش شبیهسازی کنه. چون حتی در سایز کوچک هم تجربهش نکرده. چون اینکه ایدئولوژی غایت همهچیز و سالار همه موضوعاته، به داخل خونهش هم رسیده. و اون بیرون هم هرچیزی که دیده در راستای این «همهچیزبودن ایدئولوژی» بوده. مثلا دیده که حکومت رفته در دهکورههایی که حتی آب آشامیدنی ندارند آنتن تلویزیونی نصب کرده، تا حتما اون دویست و سی نفری که اونجا ساکن هستند تحت پوشش ایدئولوژی نظام قرار بگیرند. برای همین از محافظهکار آمریکایی تعجب میکنه که سایتش رو پولی میکنه، و از خودش میپرسه مگه اینها نمیخوان جذب حداکثری کنند؟ مگه تو رقابت ایدئولوژیک نیستند؟ پولی بشه خیلی از مخاطبان ریزش میکنند، چرا دنبال تحت تأثیر قراردادن همه نیستند، که دویست و سی نفر هم باقی نمونه که پیامشون رو نشنوه؟ چرا؟ چـــرررررررا؟
آدمهایی که در آکواریومهای استبدادی بزرگ شدهاند نمیتونند شرایطی خارج ازون رو هضم کنند. در مورد چندصدایی میتونه یه حدسهایی بزنه و از تخیلش استفاده کنه که فضای غیرتکصدایی چطور میتونه باشه. چون تو چهاردیواری شخصی خودش، که مثل هر چهار دیواری دیگهای در اون آکواریوم تنها فضاییه که میشه خارج از چارچوب نظام صحبت کرد، چندصدایی ولی در سایز مینیاتوریش رو تجربه کرده قبلا. کاری که قوه تخیلش باید انجام بده فقط اینه که اسکیل فضای چهاردیواری رو به اندازه یک مملکت بزرگ کنه. اما اینکه ایدئولوژی فلسفه حیات افراد جامعه نباشه رو نمیتونه در ذهنش شبیهسازی کنه. چون حتی در سایز کوچک هم تجربهش نکرده. چون اینکه ایدئولوژی غایت همهچیز و سالار همه موضوعاته، به داخل خونهش هم رسیده. و اون بیرون هم هرچیزی که دیده در راستای این «همهچیزبودن ایدئولوژی» بوده. مثلا دیده که حکومت رفته در دهکورههایی که حتی آب آشامیدنی ندارند آنتن تلویزیونی نصب کرده، تا حتما اون دویست و سی نفری که اونجا ساکن هستند تحت پوشش ایدئولوژی نظام قرار بگیرند. برای همین از محافظهکار آمریکایی تعجب میکنه که سایتش رو پولی میکنه، و از خودش میپرسه مگه اینها نمیخوان جذب حداکثری کنند؟ مگه تو رقابت ایدئولوژیک نیستند؟ پولی بشه خیلی از مخاطبان ریزش میکنند، چرا دنبال تحت تأثیر قراردادن همه نیستند، که دویست و سی نفر هم باقی نمونه که پیامشون رو نشنوه؟ چرا؟ چـــرررررررا؟
زنان دنبال مرد عاقلند. هر جذابیت دیگهای، ذیل همین تعریف میشه. چون برای اداره خونه، و سپس بچهها، فقط به مرد عاقل میشه تکیه کرد. این در نرمافزار اصلی مغزشون کد شده. حتی اگه نخوان دنبال مرد عاقل باشند هم باز دنبال مرد عاقلند. و در این استاندارد تکاملی، مرد عاقل کسیه که تجربه داره. و تجربه فقط موفقیتهای سابق نیست. خود از سر گذراندن هم حسابه. و شامل همهچیز میشه. حتی خراشهای روی پوست. برای همینه که جای زخم رو سکسی میبینند. چون معنیش اینه که اتفاقی رو از سر گذرونده. نقش تجربه انقدر کلیدیه که هرچیزی که محصولش باشه رو میپسندند. مثل قابلیت داستانگویی. مهمل بودن داستان براشون مهم نیست. مهم اینه که اون مرد چیزی برای تعریف کردن داره، و این یعنی از یه جاهایی عبور کرده و شنیدنیها رو شنیده. حتی هیکل فیت هم برای اینکه نشاندهنده از سر گذراندن سختیهای ورزشه، براشون جذابه، نه به این دلیل که مطابقت داره با یک استاندارد ورزشی. برای همین اگه زورمند باشه براشون مهم نیست که کمی هم شکم داشته باشه. یا بدن لاغری که زیر آفتاب و کوهنوردیهای طولانی سفت شده رو به اندازه یک بدن پرفکت، جذاب میبینند. چون تجربه، در بافت بدن اون مرد، جذب شده. شوخطبعی رو هم برای همین جذاب میبینند که نشاندهنده تجربهست. جوکساختن نیاز به قدرت کنترل داره. کنترل ذهن خودت در پیدا کردن مسخرگیها و نادیده گرفتن بقیه چیزها. کنترل خنده خودت. کنترل شهوتت در تکرار کردن چیزی که بامزه بوده، تا بکر به نظر برسه. و کنترل در استفاده یا عدم استفاده از بعضی کلمات، و بعضی حرکات. و موفقیت در کنترل نشون میده که پشتش تجربه وجود داشته. هر قدمی که آدم برداره، برملاکننده تجربیاتشه. کسی که دستش رو بلند میکنه تا طرف مقابلش رو بزنه، ولی در لحظه آخر نمیزنه، یعنی قبلا این کارو کرده ولی اندفعه داره تکرارش نمیکنه. کسی که آخر مهمونی یادش میمونه میز روشویی خونه میزبان رو چک کنه تا اگه زنش ساعت مچیش رو اونجا گذاشته بود، و یادش رفته بود برداره، بر داره و تو ماشین بش بده، نشون میده که ذهنش آمادگی جمعآوری تجربه رو داشته. چون کسی که به جزییات اهمیت نمیده رو اگه دور دنیا هم بچرخونند، چیزی دستگیرش نمیشه.
و شرایطی هست که دروازههای تجربه رو به روی مردان مسدود میکنه. و مملکت ما دقیقا در داخل اون شرایط قرار گرفته. این چیزی نیست که بشه تو فایل اکسل جدول دیتا براش درست کرد، و بعد تو پاورپوئینت پرزنتش کرد. ولی واقعیت داره که گذر زمان برای مردهای ما صرفا منجر به فرسودگی میشه، نه تجربه. و در نتیجه به صورت عمومی همه نچسب هستند. جامعهای که مردانش سکسی نیستند، جای خوبی برای زندگی نیست.
و شرایطی هست که دروازههای تجربه رو به روی مردان مسدود میکنه. و مملکت ما دقیقا در داخل اون شرایط قرار گرفته. این چیزی نیست که بشه تو فایل اکسل جدول دیتا براش درست کرد، و بعد تو پاورپوئینت پرزنتش کرد. ولی واقعیت داره که گذر زمان برای مردهای ما صرفا منجر به فرسودگی میشه، نه تجربه. و در نتیجه به صورت عمومی همه نچسب هستند. جامعهای که مردانش سکسی نیستند، جای خوبی برای زندگی نیست.
👍12