شنبهزاده قبل از رفتن به زندان نوشته میشد از ایران برم ولی نرفتم چون اینجا خونه ماست و فلان.
حاجی ما فقط اینجا به دنیا اومدیم. واسه ما هیچوقت خونه نبوده. چون خونه آدم جاییه که توش به رسمیت شناخته میشی. ولی من و تو رسمیت نداریم، که بعد بخوایم حقی داشته باشیم. نه فقط از طرف حکومت، بلکه از طرف همین مردمی که حس میکنی دوستشون داری. اینکه آدم به خاطر حرف زدن یا شوخی کردن مجازات بشه فقط اعتقاد وحوش حکومتی نیست، اعتقاد خیلی از ایرانیهاست. که میتونه شامل خانواده و همسایه هم بشه. این فاز مردمدوستی که دارید، فاز ملوسیه، ولی بر مبنای افسانهست. ما توسط انبوهی از آدمهای بد احاطه شدیم، که خیلیهاشون هیچ کارهاند. هیچکاره بودنشون تأثیری در بد بودنشون نداره، اما بد بودنشون در تقویت این حکومت تأثیر زیادی داره. تو باید همون موقعی میفهمیدی اینجا خونه ما نیست که اطرافیان خودت ترغیبت میکردند بری خدمت و جلوی عکس یک تروریست بیمار پا بکوبی. اینها یکم جوانتر که بودند، بچههای هفده ساله رو فرستادند جلوی تیربار ضدهوایی، و گفتند «خودش رفت، نمیشد جلوش رو گرفت». در حالی که اگه دخترشون فرار میکرد میتونستند سرش رو ببرند. و از وقتی نصفه جنازهش رو آوردند شروع کردند به مکیدن رانت، یا اگه عرضه مکیدن نداشتند شروع کردند به گروگانگیری دیگران که «ما شهید دادیم». اینجا خونه میلیونها آدم چرک و عوضیه. نه ما.
جلوی شر باید ایستاد و از هزینههاش نترسید. اما نه برای دفاع از خونه.
حاجی ما فقط اینجا به دنیا اومدیم. واسه ما هیچوقت خونه نبوده. چون خونه آدم جاییه که توش به رسمیت شناخته میشی. ولی من و تو رسمیت نداریم، که بعد بخوایم حقی داشته باشیم. نه فقط از طرف حکومت، بلکه از طرف همین مردمی که حس میکنی دوستشون داری. اینکه آدم به خاطر حرف زدن یا شوخی کردن مجازات بشه فقط اعتقاد وحوش حکومتی نیست، اعتقاد خیلی از ایرانیهاست. که میتونه شامل خانواده و همسایه هم بشه. این فاز مردمدوستی که دارید، فاز ملوسیه، ولی بر مبنای افسانهست. ما توسط انبوهی از آدمهای بد احاطه شدیم، که خیلیهاشون هیچ کارهاند. هیچکاره بودنشون تأثیری در بد بودنشون نداره، اما بد بودنشون در تقویت این حکومت تأثیر زیادی داره. تو باید همون موقعی میفهمیدی اینجا خونه ما نیست که اطرافیان خودت ترغیبت میکردند بری خدمت و جلوی عکس یک تروریست بیمار پا بکوبی. اینها یکم جوانتر که بودند، بچههای هفده ساله رو فرستادند جلوی تیربار ضدهوایی، و گفتند «خودش رفت، نمیشد جلوش رو گرفت». در حالی که اگه دخترشون فرار میکرد میتونستند سرش رو ببرند. و از وقتی نصفه جنازهش رو آوردند شروع کردند به مکیدن رانت، یا اگه عرضه مکیدن نداشتند شروع کردند به گروگانگیری دیگران که «ما شهید دادیم». اینجا خونه میلیونها آدم چرک و عوضیه. نه ما.
جلوی شر باید ایستاد و از هزینههاش نترسید. اما نه برای دفاع از خونه.
❤9
مثلا دومین ارتش بزرگ جهان، با ارتش چهل سال پیش صدام فرقی نداره که برای پوشش ضعف نظامی خودش به مناطق مسکونی ایران موشک میزد.
و صنعت آلمان به هر دو خدمات و کالای فنی میداد.
و صنعت آلمان به هر دو خدمات و کالای فنی میداد.
«مردم به قیمتهای جدید عادت میکنند».
این فقط حرف گاوهای حکومتی نیست. این حرف خیلیهاست از خود این مردم، که شغلشون و درآمدشون وابسته به اینه که گاوها بر ایران حکومت کنند.
هیچ عادتکردنی وجود نداره. با تورم و رکود، فقط تعداد فقرا بیشتر میشه. و هیچکس هیچوقت به فقر عادت نمیکنه غیر مرتاضهای جنگلی، که در بین هشتاد میلیون نفر، پنج نفر هم مرتاض جنگلی نداریم. این ابلهان یک پیشفرض برای خودشون دارند که «اگر شورش رخ ندهد پس مردم عادت کردهاند». اما فکر میکنند فقط شورشی شورش است که علیه حکومت باشه. پس چون شورشی علیه حکومت وجود نداره پس مردم عادت کردهاند!
خیر. همیشه فقر باعث شورش میشه. اگه به سمت حکومت نباشه، قطعا به یک سمت دیگه خواهد بود. ابله زمانی میفهمه مردم عادت نکردهاند که به خاطر مبلغی پول که میتونه پول خرد باشه، در روز روشن سر و صورتش رو خونی کنند. و میفهمه حکومتی که حقوقش رو تأمین کرده بود، و خیالش رو راحت کرده بود، امنیتش رو تأمین نمیکنه و بش میگه برو بیرون خودت تنهایی با عواقب کارم مواجه شو!
این فقط حرف گاوهای حکومتی نیست. این حرف خیلیهاست از خود این مردم، که شغلشون و درآمدشون وابسته به اینه که گاوها بر ایران حکومت کنند.
هیچ عادتکردنی وجود نداره. با تورم و رکود، فقط تعداد فقرا بیشتر میشه. و هیچکس هیچوقت به فقر عادت نمیکنه غیر مرتاضهای جنگلی، که در بین هشتاد میلیون نفر، پنج نفر هم مرتاض جنگلی نداریم. این ابلهان یک پیشفرض برای خودشون دارند که «اگر شورش رخ ندهد پس مردم عادت کردهاند». اما فکر میکنند فقط شورشی شورش است که علیه حکومت باشه. پس چون شورشی علیه حکومت وجود نداره پس مردم عادت کردهاند!
خیر. همیشه فقر باعث شورش میشه. اگه به سمت حکومت نباشه، قطعا به یک سمت دیگه خواهد بود. ابله زمانی میفهمه مردم عادت نکردهاند که به خاطر مبلغی پول که میتونه پول خرد باشه، در روز روشن سر و صورتش رو خونی کنند. و میفهمه حکومتی که حقوقش رو تأمین کرده بود، و خیالش رو راحت کرده بود، امنیتش رو تأمین نمیکنه و بش میگه برو بیرون خودت تنهایی با عواقب کارم مواجه شو!
به دلیل کمبود قطعات الکترونیکی و بهم خوردن شبکه حمل و نقل کالا، ماشین سواری با تعداد خیلی کمتری وارد بازار شد و این قیمت ماشینهای دست دوم رو بالا برد، تا جایی که از ماشین نو گرونتر شدند. البته ماشین نویی وجود نداشت که باش مقایسه بشه. با بهبود پیدا کردن اوضاع پیشبینی میشه قیمت دست دومها به حالت قبلش برگرده.
حالا بزمجههایی که میگفتن «همه جای دنیا تورم شده فقط ایران نیست» به این پایین افتادن قیمتها هم اشاره میکنند؟
حالا بزمجههایی که میگفتن «همه جای دنیا تورم شده فقط ایران نیست» به این پایین افتادن قیمتها هم اشاره میکنند؟
❤2
Anarchonomy
به دلیل کمبود قطعات الکترونیکی و بهم خوردن شبکه حمل و نقل کالا، ماشین سواری با تعداد خیلی کمتری وارد بازار شد و این قیمت ماشینهای دست دوم رو بالا برد، تا جایی که از ماشین نو گرونتر شدند. البته ماشین نویی وجود نداشت که باش مقایسه بشه. با بهبود پیدا کردن اوضاع…
نه تنها ماشین، و نه تنها بازار سهام، که رکورد تاریخی سقوط رو زد، حتی کامودیتیها هم بعد از یک اوجگیری کمسابقه دارن میان پایین.
بعبارتی درست همزمان با داد و هوار مجریان و کارشناسان تلویزیونی و تحلیلگران اینستاگرامی و تلگرامی، و حتی جک دورسی! که میگفتن وای ابر تورم داره میاد، وای «پایان هژمونی دلار»، بهترین چیزی که مردم میتونستند بخرند و نگه دارند، دلار بوده!
بعبارتی درست همزمان با داد و هوار مجریان و کارشناسان تلویزیونی و تحلیلگران اینستاگرامی و تلگرامی، و حتی جک دورسی! که میگفتن وای ابر تورم داره میاد، وای «پایان هژمونی دلار»، بهترین چیزی که مردم میتونستند بخرند و نگه دارند، دلار بوده!
❤2
Anarchonomy
بنیصدر یک القاعدهای کراواتی بود، مثل بقیه کراواتیهای ۵۷ که رویای «جهاد جهانی» رو در سر داشتند، اما سعی میکردند با زبان آکادمیک بیانش کنند، که البته سواد کافی برای همون هم نداشتند.
«جهانی کردن طبیعت بر پایهی اصول اسلام» که بنیصدر ازش صحبت میکنه رو اینطور عملی میدونه که «امام!» تنها اتوریته صادر کننده حق مالکیت باشه، که البته تمام مرزهای سیاسی رو حذف کنه و امام همه مردم کره زمین شده باشه!
که در اون صورت تایلندیها هم از جنگل آمازون سهم خواهند داشت. عقلش نمیرسید که تخریب آمازون به این دلیل نیست که کشاورزان برزیلی میخوان از تایلندیها ثروتمندتر بشن. به این دلیله که تایلندیها رو هم باید سیر کرد! اگه کل مردم دنیا هم در زمینهای آمازون سهیم بودند، باز هم تخریب میشد.
مشکل بچهشیعه فقط این نبود که میخواست دنیای مدرن رو با استاندارد صدر اسلام اداره کنه. مشکلش این بود که اولا همون صدر اسلام رو هم نفهمیده بود، و دوما سوزنش دقیقا روی صدر اسلام قرار نگرفته بود، بلکه دویست سال جلوتر قفل شده بود، یعنی همون زمانی که دو سه تا آقازاده درباری پروژه مهدویت رو کلید زدند و گفتند ما نواب مهدی هستیم!
بچه شیعهها وآخوندزادههای کراواتی نه تنها کشورگشایی امویان و «جهاد جهانی» رو برنامه محمد میدونستند و اینطور معرفیش کردند، بلکه روایت مهدوی برای توجیه «امام بینالمللی» رو تنها روایت منطبق با اون کشورگشایی اموی میدیدند. که ترکیب این دو با هم این وضعیت سمی که در اون هستیم رو بوجود آورد. و همه اینها در شرایطی داشت به عنوان محتوای انقلابی به عوام بیسواد فرو میشد که این افراد در طول عمرشون یک بیزینس ساده رو هم اداره نکرده بودند، و اصلا درکی ازینکه دنیا داره به کدوم سمت میره نداشتند. صرفا با قطعهخوانیهایی از مارکس و مارکسیستها، که دامنه لغاتی که بلد بودند رو افزایش داده بود، تصور میکردند با بازتعریف مالکیت میتونند نه تنها مشکلات بشر، و حتی پوشش گیاهی کره زمین! رو حل کنند، بلکه آرزوهای محمد رو که خودش لابد عرضه نداشته بشون برسه رو هم به واقعیت تبدیل کنند!
که در اون صورت تایلندیها هم از جنگل آمازون سهم خواهند داشت. عقلش نمیرسید که تخریب آمازون به این دلیل نیست که کشاورزان برزیلی میخوان از تایلندیها ثروتمندتر بشن. به این دلیله که تایلندیها رو هم باید سیر کرد! اگه کل مردم دنیا هم در زمینهای آمازون سهیم بودند، باز هم تخریب میشد.
مشکل بچهشیعه فقط این نبود که میخواست دنیای مدرن رو با استاندارد صدر اسلام اداره کنه. مشکلش این بود که اولا همون صدر اسلام رو هم نفهمیده بود، و دوما سوزنش دقیقا روی صدر اسلام قرار نگرفته بود، بلکه دویست سال جلوتر قفل شده بود، یعنی همون زمانی که دو سه تا آقازاده درباری پروژه مهدویت رو کلید زدند و گفتند ما نواب مهدی هستیم!
بچه شیعهها وآخوندزادههای کراواتی نه تنها کشورگشایی امویان و «جهاد جهانی» رو برنامه محمد میدونستند و اینطور معرفیش کردند، بلکه روایت مهدوی برای توجیه «امام بینالمللی» رو تنها روایت منطبق با اون کشورگشایی اموی میدیدند. که ترکیب این دو با هم این وضعیت سمی که در اون هستیم رو بوجود آورد. و همه اینها در شرایطی داشت به عنوان محتوای انقلابی به عوام بیسواد فرو میشد که این افراد در طول عمرشون یک بیزینس ساده رو هم اداره نکرده بودند، و اصلا درکی ازینکه دنیا داره به کدوم سمت میره نداشتند. صرفا با قطعهخوانیهایی از مارکس و مارکسیستها، که دامنه لغاتی که بلد بودند رو افزایش داده بود، تصور میکردند با بازتعریف مالکیت میتونند نه تنها مشکلات بشر، و حتی پوشش گیاهی کره زمین! رو حل کنند، بلکه آرزوهای محمد رو که خودش لابد عرضه نداشته بشون برسه رو هم به واقعیت تبدیل کنند!
❤3
Anarchonomy
ترجیح میدادم دخترم تو اونلی فنز پول دربیاره تا ببینم پولم صرف چنین جوکی شده.
این ظاهرا یه قضیهای داشته که ازش اطلاع نداشتم.
والاستریت ژورنال نوشته رشته مارکسیسم یه پروژه دولتیه، و یه کاری کردن که مشاغل دولتی به اونایی برسه که مدرک این رشته رو دارن و تو این بازار خراب، خیلی از جوونها مجبورند برن مدرکش رو بگیرن که شانسشون برای گرفتن شغل دولتی از دست نره.
حتی خود مارکس هم اگه زنده بود و این بساط رو میدید یه فحش جنسی میداد.
والاستریت ژورنال نوشته رشته مارکسیسم یه پروژه دولتیه، و یه کاری کردن که مشاغل دولتی به اونایی برسه که مدرک این رشته رو دارن و تو این بازار خراب، خیلی از جوونها مجبورند برن مدرکش رو بگیرن که شانسشون برای گرفتن شغل دولتی از دست نره.
حتی خود مارکس هم اگه زنده بود و این بساط رو میدید یه فحش جنسی میداد.
❤2
مشغولیت بیش از حد اراذل امنیتی به نفوذ به اپوزیسیون یا ساخت مخالفان فیک، در دراز مدت باعث میشه دیگه هیچکس به هیچ جریانی اعتماد نکنه. اما اون طرف سکه، یه افکت دیگه داره. در فضای اعتماد صفر، گرگهای تنها هم بیشتر میشن. و گرگ تنها غیرقابل پیشبینیه.
❤5
خواننده ترکزبان که انقدر به فارسی مسلط باشه که فارسی بخونه و فارسها شیفته و دلباخته صدا و خوندنش بشند، کم نداشتیم. اما برعکسش نیست. گهگاه تلاشهایی میشه، مخصوصا از طرف مداحان، که نتیجه چنان خجالتبرانگیزه که شنوندگان به مرز «نخواستیم» میرسند.
البته قابل درکه. کسانی که به زبانی حرف میزنند که اون زبان، توسط حکومت مرکزی ساپورت میشه؛ ناخودآگاه مبتلا به این پیشفرض میشن که زبان ما محوره، و بقیه باید دور این محور بچرخند. پس ترک و کرد و عرب، بهتره ترانه فارسی هم بخونند؛ نه اینکه ما علاوه بر فارسی، به زبان یا گویش اونها بخونیم.
اما آدم باید نگاه دراز مدت داشته باشه. این حکومت مرکزی امروز هست، فردا نیست. ولی نسلهای بعدی این جامعه باید قرنها کنار هم زندگی کنند. و برای زندگی مسالمتآمیز باید درآمیختگی فرهنگی رو حفظ کرد. اکثریت با تعظیم در برابر اقلیت، تضعیف نمیشه. و البته این محوربازی، در ایران خندهدارتره. چون در سوم امام حسین، همین آدمها علمها رو میارن بیرون، و علم بزرگ و کوچکشون رو در برابر همدیگه تعظیم میدن. یعنی علم فلزی بیجان ارزشش از خودتون بیشتره؟
البته قابل درکه. کسانی که به زبانی حرف میزنند که اون زبان، توسط حکومت مرکزی ساپورت میشه؛ ناخودآگاه مبتلا به این پیشفرض میشن که زبان ما محوره، و بقیه باید دور این محور بچرخند. پس ترک و کرد و عرب، بهتره ترانه فارسی هم بخونند؛ نه اینکه ما علاوه بر فارسی، به زبان یا گویش اونها بخونیم.
اما آدم باید نگاه دراز مدت داشته باشه. این حکومت مرکزی امروز هست، فردا نیست. ولی نسلهای بعدی این جامعه باید قرنها کنار هم زندگی کنند. و برای زندگی مسالمتآمیز باید درآمیختگی فرهنگی رو حفظ کرد. اکثریت با تعظیم در برابر اقلیت، تضعیف نمیشه. و البته این محوربازی، در ایران خندهدارتره. چون در سوم امام حسین، همین آدمها علمها رو میارن بیرون، و علم بزرگ و کوچکشون رو در برابر همدیگه تعظیم میدن. یعنی علم فلزی بیجان ارزشش از خودتون بیشتره؟
مشتری داشت درباره قیمت نان باگت غر میزد که فروشنده گفت یک کیسه آرد رو باید ۷۰۰ هزارتومن بخرم.
در جنگ جهانی دوم که روسها و انگلیسیها ایران رو اشغال کردند، مزارع و روستاها غارت شدند، مریضی اومد، کشور در هرج و مرج بود.. قیمت بین ۴ تا ۵ برابر شد. ولی این کیسهای که این بدبخت الان خریده بین ۹ تا ۱۲ برابر شده.
نتیجه میگیریم که برای ایران هیچچیز و مطلقا هیچچیز بدتر از آخوند نبود، نیست، و نخواهد شد.
در جنگ جهانی دوم که روسها و انگلیسیها ایران رو اشغال کردند، مزارع و روستاها غارت شدند، مریضی اومد، کشور در هرج و مرج بود.. قیمت بین ۴ تا ۵ برابر شد. ولی این کیسهای که این بدبخت الان خریده بین ۹ تا ۱۲ برابر شده.
نتیجه میگیریم که برای ایران هیچچیز و مطلقا هیچچیز بدتر از آخوند نبود، نیست، و نخواهد شد.
❤9
فکر میکنند نظارت به همسر روش موثری در دور نگه داشتنش از محتویات پورنه. اما این یه جنگ از قبل باختهست. اگه مراجعه به پورن رو خیانت بدونند، باید هر مردی رو خائن بدونند. نظارت جلوی واقعیت رو نمیگیره. فکر میکنند جذابیت پورن، محصول جذابیت بدن پورناستارهاست. و فکر میکنند علت باختشون، کم داشتن بدنشون از استانداردهای بالاتره. اما استاندارد بالا صرفا یک حاشیهست و اونقدری که فکر میکنند مهمه، مهم نیست. جذابیت محتویات پورن در اینه که پورناستارها هیچوقت چیزی جز توجه به بدنشون نمیخوان. زن، توجه به چیزهای دیگهای رو میخواد، و در عوض، بدنش رو در اختیار همسرش قرار میده. فاکتوری که باخت ایجاد میکنه اینه. پورناستار ازینکه فقط و فقط به بدنش نگاه کنند، دلخور نمیشه، غر نمیزنه، و اعتراضی نداره؛ بلکه حتی استقبال هم میکنه، تا جایی که حتی اسم واقعیش هم به طرف مقابل نمیده. یعنی حتی مطالبه اینکه هویت انسانیش دیده بشه و ببینند که برای خودش کسی است و آدم است هم نداره، چه برسه به مطالبات پیچیدهتر. جذابیت پورن و حتی اونلیفنز در اینه که حتی اگه پول بگیرند، که میگیرند، بدن زن رو خیلی نزدیک میارن. در حالی که بدن همسر دوره، چون سر راهش هزاران مانع چیده شده. فکر میکنند خود پورنه که از عوارض مدرنیتهست. در حالی که اول دوری بدن خودشون از عوارض مدرنیته بود، بعد نزدیکسازی پورن. این دوری از جایی شروع شد که قرار شد برابری رو به طبیعت تحمیل کنند. که یعنی مرد باید بدن من را فقط تا حدی بخواهد که تساوی ما بهم نخورد! و خب این با طبیعت مردانه زیاد جور نبود.
آیا مرد نمیتونه به طبیعت خودش غلبه کنه؟ البته که میتونه، و باید هم بکنه. اما این یک راه حل قابل توصیه به عموم نیست. و برای همینه که همه خائنند. چون داره جواب نمیده. از قضا سرمایهداری، ریخت و پاش این خیانت رو کم کرده و شرش رو کاهش داده. اگه پورن نبود، به جای پورناستار زنهایی به عنوان رقیب وارد میشدند که هویت واقعیشون رو اصلا مخفی نمیکنند و آمادهاند که همهچیز رو خراب کنند. پورناستار نه تنها از مشتری نمیخواد به چیزی جز بدنش توجه کنه، بلکه هیچ کاری به زندگی زن مشتری هم نداره.
آیا مرد نمیتونه به طبیعت خودش غلبه کنه؟ البته که میتونه، و باید هم بکنه. اما این یک راه حل قابل توصیه به عموم نیست. و برای همینه که همه خائنند. چون داره جواب نمیده. از قضا سرمایهداری، ریخت و پاش این خیانت رو کم کرده و شرش رو کاهش داده. اگه پورن نبود، به جای پورناستار زنهایی به عنوان رقیب وارد میشدند که هویت واقعیشون رو اصلا مخفی نمیکنند و آمادهاند که همهچیز رو خراب کنند. پورناستار نه تنها از مشتری نمیخواد به چیزی جز بدنش توجه کنه، بلکه هیچ کاری به زندگی زن مشتری هم نداره.
❤7
ماموران دولت روسیه استاد فیزیکی که سرطان داشت و تو بیمارستان خوابیده بود رو اومدن از رو تخت برداشتند بردن به زندان، به اتهام اینکه اطلاعات فنی به چینیها میداده. و حالا فوت کرده.
روسها یه استالین میخواستن، و به آرزوشون رسیدند. وقتی استالین میخوای باید همشو با هم بخوای. که یعنی شامل هرروز جاسوس پیدا کردن و هرروز به هرکسی مشکوک شدن و هرروز یکی رو حذف فیزیکی کردن هم میشه.
روسها یه استالین میخواستن، و به آرزوشون رسیدند. وقتی استالین میخوای باید همشو با هم بخوای. که یعنی شامل هرروز جاسوس پیدا کردن و هرروز به هرکسی مشکوک شدن و هرروز یکی رو حذف فیزیکی کردن هم میشه.
دهه شصت هیچکس در ایران مخالف نظام نبود جز مجاهدین، که در زندانها قتل عام شدند. بعد از جنگ و در دهه هفتاد دامنه اپوزیسیون گسترش پیدا کرد به روشنفکرها و نویسندگان، که قتلهای زنجیرهای اتفاق افتاد. اواخر دهه هفتاد گسترش پیدا کرد به دانشجویان، که کوی دانشگاه تهران پیش اومد. دهه هشتاد رسید به طبقه متوسط شهری و ۸۸ رخ داد. دهه نود رسید به کارگرها و حاشیهنشینها و دی ۹۶ و آبان ۹۸ اتفاق افتاد. و حالا بقال و لولهکش و تراکتپخشکن هم براندازند.
این روند در روسیه وجود نداره، و از جهاتی برعکسش طی شده.
البته علاوه بر جنون ملی، دلایل جغرافیایی هم داره. روسیه پهناور بود، جمعیت پراکنده بود و میتونست غذای خودش رو تأمین کنه. بعد از صنعتی شدن هم معادن داخلی جوابگوی مواد اولیه بودند. در نتیجه در طول زمان یک آکواریوم روسی ایجاد شد با این ذهنیت که «دنیا رو آب ببره ما تکون هم نمیخوریم». برای همین هیچ ابایی از ایزوله شدن نداشتند، و الان هم ندارند. در کشوری که باور «ما نیازی به دنیای بیرون نداریم» جا افتاده، استالینخواهی تقویت میشه، چون به نظرشون میرسه که هزینهای برای خودشون نداره و فقط خارجیها سرکوب یا تحقیر میشن.
این روند در روسیه وجود نداره، و از جهاتی برعکسش طی شده.
البته علاوه بر جنون ملی، دلایل جغرافیایی هم داره. روسیه پهناور بود، جمعیت پراکنده بود و میتونست غذای خودش رو تأمین کنه. بعد از صنعتی شدن هم معادن داخلی جوابگوی مواد اولیه بودند. در نتیجه در طول زمان یک آکواریوم روسی ایجاد شد با این ذهنیت که «دنیا رو آب ببره ما تکون هم نمیخوریم». برای همین هیچ ابایی از ایزوله شدن نداشتند، و الان هم ندارند. در کشوری که باور «ما نیازی به دنیای بیرون نداریم» جا افتاده، استالینخواهی تقویت میشه، چون به نظرشون میرسه که هزینهای برای خودشون نداره و فقط خارجیها سرکوب یا تحقیر میشن.
خوبه که گاهی زن از جلوی #استفراغات_معماران عبور میکنه، و گرنه در حد یک نگاه هم نمیشه تحملشون کرد.
در ایران خیلی چیزها معکوس کار میکنه. مثل اقتصادش. قاعدتا واسطهگری و دلالی در خدمت تجارته. اما اینجا تجارت در خدمت دلالیه! یعنی تبادل کالا داریم، برای اینکه دلالها پولدار بشن، نه اینکه دلالی داشته باشیم تا تبادل کالا سریعتر و راحتتر بشه!
اما حتی معنویات این جامعه هم معکوسه. قاعدتا مذهب برای اینه که انسان به خدا نزدیکتر بشه، اما اینجا کاربردش اینه که نزدیک نشی! بعضیها این اشتباه رو مرتکب میشن که مذهبیها در رکود فکری گیر کردهاند. اما رکودی در کار نیست، چون رکود یک جا ماندنه. اما در ایران جابجاییهای زیادی رخ میده. یک فرد مذهبی در روند حیاتش یا به موجودی زنجیریتر از چیزی که بود تبدیل میشه، یا به یک آدم مذهبستیز لجوج! یعنی دو شکل مختلف برای فاصله گرفتن از خدا!
اما حتی معنویات این جامعه هم معکوسه. قاعدتا مذهب برای اینه که انسان به خدا نزدیکتر بشه، اما اینجا کاربردش اینه که نزدیک نشی! بعضیها این اشتباه رو مرتکب میشن که مذهبیها در رکود فکری گیر کردهاند. اما رکودی در کار نیست، چون رکود یک جا ماندنه. اما در ایران جابجاییهای زیادی رخ میده. یک فرد مذهبی در روند حیاتش یا به موجودی زنجیریتر از چیزی که بود تبدیل میشه، یا به یک آدم مذهبستیز لجوج! یعنی دو شکل مختلف برای فاصله گرفتن از خدا!
فراعنه خیلی نگران این بودند که قراره بعد از مرگ چطور از پل صراط عبور کنند. و به نظرشون این پول بود که میتونست آدم رو سالم رد کنه. پس یه چیزایی رو با خودشون به گور میبردن که معرف پول زیاد باشه. و این فکر تثبیت شد که پل، پول میخواد.
الان هم اون فکر دوباره احیاء شده، با این تفاوت که مربوط به بعد از مرگ نیست، مربوط به همین جاست. به این شکل که خود زندگیشون رو یک پل میبینند، که وصلشون میکنه به پیری و بازنشستگی. و عبور سالم ازین پل، پول میخواد. پس خودشون رو به زحمت میندازن تا پول لازم برای عبور رو جور کنند. که گاهی زحمت کافی نیست و باید حرکات ناشایستی هم انجام بدن تا جور بشه.
اما همه اینها انحراف از حقیقته. شما هیچوقت در حال عبور از هیچ پلی نیستید (تمثیل مذهبیش هم درباره جدا شدن آدمهاست، نه رد شدن). شما در راستای یک راه خطی نیستید، که ابتدائش زمان تولد و انتهاش زمان مرگتون باشه. تمام عمر شما، فقط یک لحظهست، و اون هم همین الانه. همین الان به دنیا میآیید و همین الان هم میمیرید. همین یک لحظه است که باید غنی کرد. و متأسفانه با پول نمیشه غنیش کرد. پول دکور اون بیرون رو مرتب میکنه. مثلا باعث میشه بقیه خیالشون راحت باشه که زندگی مرتبی دارید.
زمان قحطی جنگ جهانی دوم، پدربزرگ من هر هفته فقط پنج کیلو آرد میتونست تهیه کنه. پیاز رو با روغن حیوانی و آویشن تفت میدادند، و نونی که طوری تقسیم شده بود که اون پنج کیلو رو به آخر هفته برسونه، توش تریت میکردند. در واقع غذای روزانه، نان و پیاز تفت داده شده بود. بعضی روزها سیبزمینی رو آبپز میکردند، داخل خمیر قرار میدادند، طوری که فقط با یک لایه نازک پوشیده بشه، و میذاشتن تنور. و این ناهار یک نفر میشد. و این درباره خانوادهای بود که وضعش بهتر بود، چون سیبزمینی، و روغن حیوانی داشت. خیلیها نداشتند. بعضیها دام داشتند اما نمیتونستند آرد تهیه کنند. پس همون دام رو میکشتند و گوشتش رو میخوردند. یعنی تمام مدت فقط آب میخوردند و گوشت. که باعث شد به خاطر آلودگی یا بیماری دام یا هر دلیل دیگهای که مربوط به گوشت بود، جانشون رو از دست بدن. امروز، هرروز گوشت خوردن برای خیلیها فانتزیه. اما نمیدونند با شکم کاملا خالی، فقط گوشت خوردن چه وضعیت گوارشی بوجود میاره.
هربار که اون شرایط رو روایت میکنند آخرش این پیوست رو اضافه میکنند که «بیفایدهست، شما نمیفهمید چه وضعی بود».
اما مهم فهمیدن تفاوت شرایط قابل قبول و شرایط حیوانی نیست. مهم محکم نگه داشتن لحظهست. همون لحظهای که همه عمر در اون خلاصه شده. اینها مواظب لحظهشون نبودند، و دوران قحطی رو نتونستند زندگی کنند. فقط زنده موندند. و چون زندگی نکردند، ضایعات مردهش مابقی دوره حیاتشون رو هم آلوده کرد. نمیشه دقیقا به نشانههای خاصی اشاره کرد، اما میشه حسش کرد، که اون قسمت مردهی حیاتشون، تونست که بکشدشون.
اگه هر لحظه رو زنده نگه نداری، مردگی اون قسمت به مابقی حیاتت سرایت میکنه. باید در گرسنگی هم یک گشنهی کاملا زنده باشی، نه زندهای که گشنهست.
الان هم اون فکر دوباره احیاء شده، با این تفاوت که مربوط به بعد از مرگ نیست، مربوط به همین جاست. به این شکل که خود زندگیشون رو یک پل میبینند، که وصلشون میکنه به پیری و بازنشستگی. و عبور سالم ازین پل، پول میخواد. پس خودشون رو به زحمت میندازن تا پول لازم برای عبور رو جور کنند. که گاهی زحمت کافی نیست و باید حرکات ناشایستی هم انجام بدن تا جور بشه.
اما همه اینها انحراف از حقیقته. شما هیچوقت در حال عبور از هیچ پلی نیستید (تمثیل مذهبیش هم درباره جدا شدن آدمهاست، نه رد شدن). شما در راستای یک راه خطی نیستید، که ابتدائش زمان تولد و انتهاش زمان مرگتون باشه. تمام عمر شما، فقط یک لحظهست، و اون هم همین الانه. همین الان به دنیا میآیید و همین الان هم میمیرید. همین یک لحظه است که باید غنی کرد. و متأسفانه با پول نمیشه غنیش کرد. پول دکور اون بیرون رو مرتب میکنه. مثلا باعث میشه بقیه خیالشون راحت باشه که زندگی مرتبی دارید.
زمان قحطی جنگ جهانی دوم، پدربزرگ من هر هفته فقط پنج کیلو آرد میتونست تهیه کنه. پیاز رو با روغن حیوانی و آویشن تفت میدادند، و نونی که طوری تقسیم شده بود که اون پنج کیلو رو به آخر هفته برسونه، توش تریت میکردند. در واقع غذای روزانه، نان و پیاز تفت داده شده بود. بعضی روزها سیبزمینی رو آبپز میکردند، داخل خمیر قرار میدادند، طوری که فقط با یک لایه نازک پوشیده بشه، و میذاشتن تنور. و این ناهار یک نفر میشد. و این درباره خانوادهای بود که وضعش بهتر بود، چون سیبزمینی، و روغن حیوانی داشت. خیلیها نداشتند. بعضیها دام داشتند اما نمیتونستند آرد تهیه کنند. پس همون دام رو میکشتند و گوشتش رو میخوردند. یعنی تمام مدت فقط آب میخوردند و گوشت. که باعث شد به خاطر آلودگی یا بیماری دام یا هر دلیل دیگهای که مربوط به گوشت بود، جانشون رو از دست بدن. امروز، هرروز گوشت خوردن برای خیلیها فانتزیه. اما نمیدونند با شکم کاملا خالی، فقط گوشت خوردن چه وضعیت گوارشی بوجود میاره.
هربار که اون شرایط رو روایت میکنند آخرش این پیوست رو اضافه میکنند که «بیفایدهست، شما نمیفهمید چه وضعی بود».
اما مهم فهمیدن تفاوت شرایط قابل قبول و شرایط حیوانی نیست. مهم محکم نگه داشتن لحظهست. همون لحظهای که همه عمر در اون خلاصه شده. اینها مواظب لحظهشون نبودند، و دوران قحطی رو نتونستند زندگی کنند. فقط زنده موندند. و چون زندگی نکردند، ضایعات مردهش مابقی دوره حیاتشون رو هم آلوده کرد. نمیشه دقیقا به نشانههای خاصی اشاره کرد، اما میشه حسش کرد، که اون قسمت مردهی حیاتشون، تونست که بکشدشون.
اگه هر لحظه رو زنده نگه نداری، مردگی اون قسمت به مابقی حیاتت سرایت میکنه. باید در گرسنگی هم یک گشنهی کاملا زنده باشی، نه زندهای که گشنهست.
❤8
Anarchonomy
فراعنه خیلی نگران این بودند که قراره بعد از مرگ چطور از پل صراط عبور کنند. و به نظرشون این پول بود که میتونست آدم رو سالم رد کنه. پس یه چیزایی رو با خودشون به گور میبردن که معرف پول زیاد باشه. و این فکر تثبیت شد که پل، پول میخواد. الان هم اون فکر دوباره…
یکی از مزیتهای زندگی رو فقط یک لحظه پنداشتن، مصونیت از ترندهای اجتماعیه. چون در حالتی تناقضآمیز، ترندها که «امروزی» لقب میگیرند، یا درباره گذشته هستند یا آینده: یا نوستالژی، یا اتوپیا!
به خاطر پست کنکور تعدادی نوجوان وارد کانالم شدن که عکس پروفایل و بیو تقریبا همهشون حکایت از همین ترندها داره. عکسهایی تاریک با پیامهایی دارک، یا در بهترین حالت فانتزیهایی درباره فردایی روشن! البته نسل ما هم کم درگیر این فانتزیها نبود و با «یه روز خوب میاد» خیلی خودش رو فریب میداد.
شاید متوجه نباشند اما این ترند دارک، روی روحیهشون اثر میذاره. غوطهوری در یک محتوای خاص، به غوطهوری در یک حالت روانی خاص منجر میشه.
اما بد نیست بدونند که این محتوای تاریک، یک سابقه تکنولوژیکی داره. فیلم نگاتیو، که سینمای قرن بیستم مدیونش بود، در حساسیت به نور تا حد زیادی مشابه شبکیه چشم انسان کار میکرد. یعنی پاسخش به شدت نور، غیرخطی بود! فرض کنید شما فروشنده نور هستید و من خریدار. اگه ده فوتون نور به من بدید، من ده سکه بتون میدم. و اگه بیست فوتون به من بدید، بیست سکه. ولی از هزار فوتون به بالا رو دیگه هزار سکه نمیخرم. هشتصد سکه میدم. و دو هزار فوتون رو هزار و ششصد سکه نمیخرم. هزار و دویست سکه میخرم. این یعنی پاسخ غیرخطی. اما چرا چشم اینجوری کار میکنه؟ چون برای جانداری مثل ما، شدت نور از یه حدی بیشتر ارزش اطلاعاتیش رو از دست میده. بیشتر اطلاعاتی که برای حیات لازمه، تو همون محدودهایه که نه خیلی تاریکه و نه خیلی روشن.
غیرخطی بودن فیلم، این مزیت رو داشت که به فیلمبردار فضای خطا میداد. مثلا اگه بازیگر کنار پنجره نشسته بود و وسط ظهر بود و نور آفتاب میخورد تو صورتش، و فیلمبردار میزان نوردهی رو درست تنظیم نمیکرد و همهچی پر از سفیدی نور میشد، بعدا تو لابراتوار میشد تا حد زیادی درستش کرد. چون انگار فیلم در برابر شدت نور مقاومت کرده بود و از اطلاعات زیرش، که جزییات صورت بازیگر باشه، محافظت کرده بود!.. این فضای خطا بود که باعث شد به راحتی با صحنههای پرنور کار کنند. و فیلمهای اون موقع نسبت به الان روشنتر به نظر میرسند.
با انقلاب دیجیتال، همهچی برعکس شد. تصویر سنسور الکترونیکی در برابر نور زیاد از هم میپاشید، اما حساسیتش در نور کم فوقالعاده بود. در حدی که فیلم رو خجالتزده میکرد. در قرن بیستم وقتی میخواستن جمع کابویهای دور آتش در وسط بیابون رو بگیرند، مجبور میشدند از پروژکتور استفاده کنند، چون نگاتیو فیلم هیچی رو نمیدید. اما الان با دوربین دیجیتال، نور خود اون آتشی که وسط جمعشونه کافیه! (هرچند که ممکنه بش اکتفا نکنند). بنابراین از تقریبا از بیست سال پیش به این طرف، کل صنعت سینما مراقب بود که شدت نور زیاد نشه. و اگه زیاد بود جلوی لنز فیلتر بذارند که نور کمتری وارد بشه. ورژن رقیقتری از همون عینکی که جوشکارها میزنند. از یک طرف دیگه با تلویزیون هم مواجه بودند. در استاندارد تلویزیون نمیشد تصویر رو از یه حدی تاریکتر کرد، چون تلویزیونهای لامپی در نمایش قسمتهای تاریک افتضاح بودند. ضمنا به دلیل محدودیت ساختاری، رنج کمتری از شدت نور رو پوشش میدادند. پس برای تلویزیون پذیرفتند که قسمتهای پرنور تصویر سفید بشه. و این حالت معروف ویدئویی رو ایجاد کرد، و مثلا میخواستن بگن کیفیت تصویر هنری نیست، میگفتند ویدئویی شده، چون پنجرهها به جای اینکه بیرون رو نشون بدن، کاملا سفیدند. یا آسمان به جای آبی سفید دیده میشه. سینما برای اینکه ثابت کنه ویدئویی نیست، باید اون عینک جوشکاری رو تیرهتر هم میکرد. و نتیجه این شد که در دراز مدت، بیشتر فیلمها تاریک شدند. و خود این به عکاسی هم سرایت کرد و ژانر لو کی، یا همون نوردهی پایین رو رواج داد. و الان این ژانر از کنترل خارج شده و با انبوهی از عکسهایی مواجهیم که فضای آخرالزمانی، جهنمی، رادیواکتیوی رو تداعی میکنند.
و نکته مهم اینه که این ضعف سنسورهای الکترونیکی در آینده نزدیک برطرف میشه و دیگه لازم نخواهد بود که فیلمبردار تاریکپرستی کنه. این فقط یک ترنده، در اواخر یک دوره مهندسی الکترونیک.
به خاطر پست کنکور تعدادی نوجوان وارد کانالم شدن که عکس پروفایل و بیو تقریبا همهشون حکایت از همین ترندها داره. عکسهایی تاریک با پیامهایی دارک، یا در بهترین حالت فانتزیهایی درباره فردایی روشن! البته نسل ما هم کم درگیر این فانتزیها نبود و با «یه روز خوب میاد» خیلی خودش رو فریب میداد.
شاید متوجه نباشند اما این ترند دارک، روی روحیهشون اثر میذاره. غوطهوری در یک محتوای خاص، به غوطهوری در یک حالت روانی خاص منجر میشه.
اما بد نیست بدونند که این محتوای تاریک، یک سابقه تکنولوژیکی داره. فیلم نگاتیو، که سینمای قرن بیستم مدیونش بود، در حساسیت به نور تا حد زیادی مشابه شبکیه چشم انسان کار میکرد. یعنی پاسخش به شدت نور، غیرخطی بود! فرض کنید شما فروشنده نور هستید و من خریدار. اگه ده فوتون نور به من بدید، من ده سکه بتون میدم. و اگه بیست فوتون به من بدید، بیست سکه. ولی از هزار فوتون به بالا رو دیگه هزار سکه نمیخرم. هشتصد سکه میدم. و دو هزار فوتون رو هزار و ششصد سکه نمیخرم. هزار و دویست سکه میخرم. این یعنی پاسخ غیرخطی. اما چرا چشم اینجوری کار میکنه؟ چون برای جانداری مثل ما، شدت نور از یه حدی بیشتر ارزش اطلاعاتیش رو از دست میده. بیشتر اطلاعاتی که برای حیات لازمه، تو همون محدودهایه که نه خیلی تاریکه و نه خیلی روشن.
غیرخطی بودن فیلم، این مزیت رو داشت که به فیلمبردار فضای خطا میداد. مثلا اگه بازیگر کنار پنجره نشسته بود و وسط ظهر بود و نور آفتاب میخورد تو صورتش، و فیلمبردار میزان نوردهی رو درست تنظیم نمیکرد و همهچی پر از سفیدی نور میشد، بعدا تو لابراتوار میشد تا حد زیادی درستش کرد. چون انگار فیلم در برابر شدت نور مقاومت کرده بود و از اطلاعات زیرش، که جزییات صورت بازیگر باشه، محافظت کرده بود!.. این فضای خطا بود که باعث شد به راحتی با صحنههای پرنور کار کنند. و فیلمهای اون موقع نسبت به الان روشنتر به نظر میرسند.
با انقلاب دیجیتال، همهچی برعکس شد. تصویر سنسور الکترونیکی در برابر نور زیاد از هم میپاشید، اما حساسیتش در نور کم فوقالعاده بود. در حدی که فیلم رو خجالتزده میکرد. در قرن بیستم وقتی میخواستن جمع کابویهای دور آتش در وسط بیابون رو بگیرند، مجبور میشدند از پروژکتور استفاده کنند، چون نگاتیو فیلم هیچی رو نمیدید. اما الان با دوربین دیجیتال، نور خود اون آتشی که وسط جمعشونه کافیه! (هرچند که ممکنه بش اکتفا نکنند). بنابراین از تقریبا از بیست سال پیش به این طرف، کل صنعت سینما مراقب بود که شدت نور زیاد نشه. و اگه زیاد بود جلوی لنز فیلتر بذارند که نور کمتری وارد بشه. ورژن رقیقتری از همون عینکی که جوشکارها میزنند. از یک طرف دیگه با تلویزیون هم مواجه بودند. در استاندارد تلویزیون نمیشد تصویر رو از یه حدی تاریکتر کرد، چون تلویزیونهای لامپی در نمایش قسمتهای تاریک افتضاح بودند. ضمنا به دلیل محدودیت ساختاری، رنج کمتری از شدت نور رو پوشش میدادند. پس برای تلویزیون پذیرفتند که قسمتهای پرنور تصویر سفید بشه. و این حالت معروف ویدئویی رو ایجاد کرد، و مثلا میخواستن بگن کیفیت تصویر هنری نیست، میگفتند ویدئویی شده، چون پنجرهها به جای اینکه بیرون رو نشون بدن، کاملا سفیدند. یا آسمان به جای آبی سفید دیده میشه. سینما برای اینکه ثابت کنه ویدئویی نیست، باید اون عینک جوشکاری رو تیرهتر هم میکرد. و نتیجه این شد که در دراز مدت، بیشتر فیلمها تاریک شدند. و خود این به عکاسی هم سرایت کرد و ژانر لو کی، یا همون نوردهی پایین رو رواج داد. و الان این ژانر از کنترل خارج شده و با انبوهی از عکسهایی مواجهیم که فضای آخرالزمانی، جهنمی، رادیواکتیوی رو تداعی میکنند.
و نکته مهم اینه که این ضعف سنسورهای الکترونیکی در آینده نزدیک برطرف میشه و دیگه لازم نخواهد بود که فیلمبردار تاریکپرستی کنه. این فقط یک ترنده، در اواخر یک دوره مهندسی الکترونیک.
❤3
اینها میرفتند از ایتالیا جنس میآوردن به شبه جزیره.. نمیدونستند رودخونه چیه؟
شیر و عسل اولین بار در تورات اومده، نه در قرآن. در سِفر خروج وعده میده که بنیاسرائیل رو در سرزمین موعود که در اون جا شیر و عسل از همه جا میریزه، ساکن میکنه. به دلایلی نشانه رفاه و فراوانی بوده.
https://t.me/nasserkaramii/4007
شیر و عسل اولین بار در تورات اومده، نه در قرآن. در سِفر خروج وعده میده که بنیاسرائیل رو در سرزمین موعود که در اون جا شیر و عسل از همه جا میریزه، ساکن میکنه. به دلایلی نشانه رفاه و فراوانی بوده.
https://t.me/nasserkaramii/4007
❤4