هند در زیر یا رو، از هستهای شدن آخوندها استقبال میکنه، با این پیشفرض ابلهانه که پاکستانی که بین دو قدرت هستهای گیر افتاده باشه، تحت کنترل بیشتری قرار میگیره.
در هند آدم باسواد زیاد هست، و مقامات دولتی از بین همون باسوادها انتخاب میشن. در سطح محلی شاید خلوضعهای زیادی دیده بشن، که مثلا یارو با دمپایی بیفته دنبال کارمندش که چرا به موقع یه فایل رو امضاء نکرده؛ ولی در دولت مرکزی همه مثلا نخبهاند. هرچند که آدم مدتی در خیابانهای هند قدم بزنه این حس بش دست میده که اینجا نخبه بودن نباید کار سختی باشه. کافیه یک چشم داشته باشی.
اما همون نخبههای دولتی، به طرز ترحمبرانگیزی تحت هیپنوتیزم چپ آمریکایی هستند، و هر شناختی که از جهان دارند، از کانال چپ آمریکایی عبور کرده. هرچند که در کنارش مقهور اسامی آمریکایی هم هستند، که ممکنه در لیست اسامی چپ نباشه. مثلا کسینجر رو خیلی جدی میگیرند، و فکر میکنند سیاست خارجه یک نوع هنره، و کسینجر رامبراند این هنر محسوب میشه. اهمیت نمیدم که کی بش بر میخوره، ولی ترجیح میدم به این تیپ از جانواران آکادمیک بگم «نخبگانی با دمپایی سر بسته». چون خیلی بشون میاد.
البته ازین کساشر در کشور خودمون هم کم نداریم، فقط #گله_گاو خیلی بشون اجازه نمیده که به مراتب بالای حکومتی برسند. نه به این دلیل که گله میدونه دمپایی سربسته پوشیدهاند. بلکه به این دلیل که اون مراتب بالاتر قبلا توسط گاوهای فک و فامیل اشغال شده. یک نمونه که باعث میشه از شدت کرینج دچار سوء هاضمه بشم این عنوان من درآوردی «علم مذاکره» است. چون یک دمپایی سربسته سه لایهست. در لایه اول، سلیقه یک فرد خاص در مذاکره با خارجیها، که میتونه یک جانور دانشگاه امام صادقی باشه و میتونه یک جانور آکادمیک صادراتی به اروپا باشه رو اینطور جلوه میدن که راه مذاکره همینه که این آقا میگه! در لایه دوم، این رو به عنوان علم جا میزنند! همون ذهنیت بدبخت جهانسومی که به هرچیزی که میشه ازش کنفرانس درآورد میگه علم! که در بیشتر موارد چیزی بیشتر از یک منبر، ولی توسط یک فرد کت شلواری، نیست. در لایه سوم این عنوان در مملکتی داره به رسمیت شناخته میشه که سی ساله داره درباره فعالیت هستهای مذاکره میکنه و هنوز به نتیجه نرسیده! که معادل پرورش میلیونها مهندسه که نهایتا چیزی بیشتر از پراید نمیسازند.
در هند آدم باسواد زیاد هست، و مقامات دولتی از بین همون باسوادها انتخاب میشن. در سطح محلی شاید خلوضعهای زیادی دیده بشن، که مثلا یارو با دمپایی بیفته دنبال کارمندش که چرا به موقع یه فایل رو امضاء نکرده؛ ولی در دولت مرکزی همه مثلا نخبهاند. هرچند که آدم مدتی در خیابانهای هند قدم بزنه این حس بش دست میده که اینجا نخبه بودن نباید کار سختی باشه. کافیه یک چشم داشته باشی.
اما همون نخبههای دولتی، به طرز ترحمبرانگیزی تحت هیپنوتیزم چپ آمریکایی هستند، و هر شناختی که از جهان دارند، از کانال چپ آمریکایی عبور کرده. هرچند که در کنارش مقهور اسامی آمریکایی هم هستند، که ممکنه در لیست اسامی چپ نباشه. مثلا کسینجر رو خیلی جدی میگیرند، و فکر میکنند سیاست خارجه یک نوع هنره، و کسینجر رامبراند این هنر محسوب میشه. اهمیت نمیدم که کی بش بر میخوره، ولی ترجیح میدم به این تیپ از جانواران آکادمیک بگم «نخبگانی با دمپایی سر بسته». چون خیلی بشون میاد.
البته ازین کساشر در کشور خودمون هم کم نداریم، فقط #گله_گاو خیلی بشون اجازه نمیده که به مراتب بالای حکومتی برسند. نه به این دلیل که گله میدونه دمپایی سربسته پوشیدهاند. بلکه به این دلیل که اون مراتب بالاتر قبلا توسط گاوهای فک و فامیل اشغال شده. یک نمونه که باعث میشه از شدت کرینج دچار سوء هاضمه بشم این عنوان من درآوردی «علم مذاکره» است. چون یک دمپایی سربسته سه لایهست. در لایه اول، سلیقه یک فرد خاص در مذاکره با خارجیها، که میتونه یک جانور دانشگاه امام صادقی باشه و میتونه یک جانور آکادمیک صادراتی به اروپا باشه رو اینطور جلوه میدن که راه مذاکره همینه که این آقا میگه! در لایه دوم، این رو به عنوان علم جا میزنند! همون ذهنیت بدبخت جهانسومی که به هرچیزی که میشه ازش کنفرانس درآورد میگه علم! که در بیشتر موارد چیزی بیشتر از یک منبر، ولی توسط یک فرد کت شلواری، نیست. در لایه سوم این عنوان در مملکتی داره به رسمیت شناخته میشه که سی ساله داره درباره فعالیت هستهای مذاکره میکنه و هنوز به نتیجه نرسیده! که معادل پرورش میلیونها مهندسه که نهایتا چیزی بیشتر از پراید نمیسازند.
میگه ابراهیم برای اینکه نشون بده جفنگپرستی نکنید یه روز میاد میگه خورشید چه خفن است، از امروز خورشید را میپرستم. بعد غروب که میشه میگه زارت این چه خداییه که میره پایین؟ فردا شب میگه ماه چه خوجگل است، از امشب ماه را میپرستم. بعد صبح میشه، ماه تو آبی آسمون کمرنگ میشه میگه زارت، این چه خداییه که محو میشه؟
یه حالت مشابهی هم میتونه درباره آدمها وجود داشته باشه. طرف رو در نگاه اول میبینی، و میگی چه پسر خوبی، چه دختر خوبی، چه پارتنر خفنی و چه رفیق خفنی میتونه باشه. بعد یه مدت کوتاه میبینی که «هوم.. نه!». فردا یکی دیگه رو میبینی و میگی عا این خوبه. چه زن شاسیبلندی بشه برام، چه شوهر خوشسکسی بشه برام. بعد به آخر روز نرسیده میبینی «نات اَکشوآلی». فردا یکی دیگه رو میبینی و میگی عا این خوبه. این ازین رفیق فابهای لاتی میشه. یا ازین جاستفرندهای فرنچطور که روشون برچسب خورده «صرفا در سینما و کافه استفاده شود». اما خیلی سریع میبینی که «هِه.. نه».
حالا ممکنه بگن خدا رو نمیشه با رفیق و پارتنر مقایسه کرد. ولی مورد ابراهیم فقط درباره خدا نیست. میخواست بگه نه تست کنید، نه منتظر نتیجه تست باشید. اونایی که فیک نیستند، خودشون فیک نبودنشون رو نشون میدن.
یه حالت مشابهی هم میتونه درباره آدمها وجود داشته باشه. طرف رو در نگاه اول میبینی، و میگی چه پسر خوبی، چه دختر خوبی، چه پارتنر خفنی و چه رفیق خفنی میتونه باشه. بعد یه مدت کوتاه میبینی که «هوم.. نه!». فردا یکی دیگه رو میبینی و میگی عا این خوبه. چه زن شاسیبلندی بشه برام، چه شوهر خوشسکسی بشه برام. بعد به آخر روز نرسیده میبینی «نات اَکشوآلی». فردا یکی دیگه رو میبینی و میگی عا این خوبه. این ازین رفیق فابهای لاتی میشه. یا ازین جاستفرندهای فرنچطور که روشون برچسب خورده «صرفا در سینما و کافه استفاده شود». اما خیلی سریع میبینی که «هِه.. نه».
حالا ممکنه بگن خدا رو نمیشه با رفیق و پارتنر مقایسه کرد. ولی مورد ابراهیم فقط درباره خدا نیست. میخواست بگه نه تست کنید، نه منتظر نتیجه تست باشید. اونایی که فیک نیستند، خودشون فیک نبودنشون رو نشون میدن.
❤6
بچه جهانسومی دنبال هتل میگرده. برای همین اگه اتاق هتل تمیز نباشه میگه «هیچ جا خونه خود آدم نمیشه». چون خونهش رو یه قلدر اداره میکرد، و قلدر میتونه ملت رو به سیخ بکشه که کثیفیهایی که جلوی چشم هست رو تمیز کنند.
https://t.me/AnimalsQuotes/5186
https://t.me/AnimalsQuotes/5186
Telegram
اقوال الانعام
اگه هم تورمشون اندازه اینجا نباشه ولی بهرحال بوی شاش میاد.
#اسگلن_بقرآن
#اسگلن_بقرآن
Anarchonomy
بچه جهانسومی دنبال هتل میگرده. برای همین اگه اتاق هتل تمیز نباشه میگه «هیچ جا خونه خود آدم نمیشه». چون خونهش رو یه قلدر اداره میکرد، و قلدر میتونه ملت رو به سیخ بکشه که کثیفیهایی که جلوی چشم هست رو تمیز کنند. https://t.me/AnimalsQuotes/5186
میدونم عبارت جهانسومی دیگه دقیق نیست. مخصوصا وقتی شهروند شوروی سابق هم در فلاکت ذهنی غوطهوره. ولی فعلا معادل بهتری ندارم. اگه چیزی که معنی «بدبختِ امپراتوری» بده داشتید که خوش لفظ بود، لطف کنید و پیشنهاد بدید.
فردا خیلیها کنکور دارند، و به عنوان یک لوزر باید یک نصیحت جدی رو با رکترین ادبیات بشون تقدیم کنم. چون برندهها حرفهای زیادی برای گفتن ندارن. بعضی چیزها رو فقط باید از لوزرها پرسید.
در تقریبا تمام دوران بچگی و نوجوانی، تحت فشار آینده بودیم. که میخوای چی بخونی، چه کاره بشی، با کی ازدواج کنی، کجا بری. هر مرحله ازین دوره بیست ساله رو سکویی کرده بودند برای قربانی شدن برای آینده. البته کار خاصی هم برای آینده انجام نمیدادیم، یا نمیتونستیم انجام بدیم. ولی فشارش وجود داشت، و بارها و بارها سرمون روی اون سکوها از بدن جدا شد. آینده یک بت اعظم بود که باید هی زیر پاش گردنت رو میدادی. در نهایت اینطور پیش رفت که گویی اون بیست سال جزیی از عمرمون نبوده، و فقط یک دوره تست برای آینده بوده تا معلوم بشه بندگان لایقی برای این بت اعظم هستیم یا نه.
اما زندگی شما این نیست، و نباید این باشه.
همیشه دلم میخواست ماهیگیر باشم. از همین بیچارگان بندری که شغلشون رو دریاست. که به خاطر شرایطی که داره، معنیش انتخاب فقر بود. و با فیزیک جسمانیای که داشتم قطعا به فاک میرفتم. ولی بهتر بود اونجوری به فاک برم. در حالی که خانواده و اطرافیان میگفتند تو باید کامپیوتر بخونی، چون باهوشی! شاید اگه میخوندم الان در آمریکا برای اینتل کار میکردم، ولی اون زندگی من نمیبود. نمیگم پول مهم نیست. اتفاقا باید به شدت پول دربیارید. اما اول باید کنترل مغزتون رو به دست بگیرید، بعد پول دربیارید. مغز شما الان در اشغال دیگرانه. اگه مغزتون رو یک کشور در نظر بگیریم، این کشور الان در اشغاله، و تا وقتی در اشغاله صحبت از لکهگیری آسفالت جادهها و نصب روشنایی اتوبانها موضوعیت نداره.
خانوادهها و اطرافیان اعتقادی به اینکه روزی هرکس دست خداست، ندارند. نه تنها اینها که مومنین شهری هستند، بلکه حتی نسل قبل که روستایی و عشایر بود هم نداشت. چنان به روزی خدا اعتقاد داشتند که دخترشون رو به جای هجده سالگی در سیزدهسالگی شوهر میدادند تا پنج سال زودتر از شر خرجش خلاص بشن! بیاعتقادیشون به روزی خدا رو پشت کلیشه از تو حرکت از خدا برکت، پنهان میکردند. لابد تحمیل سکس و بارداری به دختر چهارده ساله، «حرکت» لازم برای برکت خدا بوده! (این رو از من داشته باشید که چیزی چرتتر و پوکتر از مذهب خاورمیانهای روستایی نبوده و نیست و بعیده دیگه بوجود بیاد.و شاید برای همین یک نسل تماما استالینپرست تربیت کردند).
اونها زندگی شما رو به شکل بازی کامپیوتری میبینند، که طراحی شده برای کسب حداکثر خروجی مالی، چون نمیشه روی خدا حساب کرد. و هیچوقت و هیچوقت نمیپذیرند که در راهنمایی شما اشتباه کردهاند، و اگه به نقطه مطلوب نرسید، قطعا به این دلیله که دسته خوبه به اونا نیفتاده بوده. نقطه مطلوبی که معلوم نیست چیست و کجاست. اگه برق بخونید میگن باید مکانیک میخوندی. اگه مکانیک میخوندید میگن باید برق میخوندی. اگه موفق بشید مهاجرت کنید به آلمان، میگن باید میرفتی سوئد. اگه برید سوئد میگن باید میرفتی آمریکا. اگه برید آمریکا میگن باید میرفتی کالیفرنیا. اگه برید کالیفرنیا میگن باید میرفتی تگزاس. هیچ شوت کاتداری نمیتونید بزنید که بره تو گل. چون جای تیر دروازه رو عوض میکنند، و انقدر جابجاش میکنند تا نشه نتیجه گرفت که اشتباه ازونا بوده.
زندگی شما نباید ویدئو گیم خانوادتون باشه، که به مراحل مختلف تقسیمش کنند، و شما رو بفرستند دنبال رد کردن غولهای مختلف، به این امید که اون گوشه بالای صفحه چندتا سکه براشون اضافه بشه! شما نباید لیستی از مراحل رو تیک بزنید. که این رو بخون، فلان جا بخون. فلان جا کار کن. با فلان تیپ آدم ازدواج کن. به فلان جا برو. فلان جا خونه بخر. فلان مسافرت رو برو. خرج فلان چیز رو بده. به جای این تیک زدنها، باید ابعاد زندگیتون رو بیشتر کنید. کسی که یه مدت در افغانستان برای سازمان ملل کار کرده، و بعد رفته سوریه جنگیده، و حالا اومده تو عمان مشاور پروژههای ساختمانی شده، بیشتر از این تیکزنندهها که تحت هدایت خانواده گیمرشون هستند زندگی کرده. این آدم هیچوقت با خودش نمیگه عمرم رو برای ترجمه واسه وحوش پشتون تلف کردم، یا تو سوریه بیخود چند سال از جوونیمو هدر دادم. چون همه اینها جزء زندگیش بوده. اما اونی که خودش رو در یک تورنمنت قرار داده، اگه یه بازی رو ببازه، همه بردهای قبلیش رو بر باد رفته میبینه. شما در تورنمنت موفقیت نیستید. چون چنین چیزی وجود نداره و حاصل یک وهم اجتماعیه.
ادامه 🔽
در تقریبا تمام دوران بچگی و نوجوانی، تحت فشار آینده بودیم. که میخوای چی بخونی، چه کاره بشی، با کی ازدواج کنی، کجا بری. هر مرحله ازین دوره بیست ساله رو سکویی کرده بودند برای قربانی شدن برای آینده. البته کار خاصی هم برای آینده انجام نمیدادیم، یا نمیتونستیم انجام بدیم. ولی فشارش وجود داشت، و بارها و بارها سرمون روی اون سکوها از بدن جدا شد. آینده یک بت اعظم بود که باید هی زیر پاش گردنت رو میدادی. در نهایت اینطور پیش رفت که گویی اون بیست سال جزیی از عمرمون نبوده، و فقط یک دوره تست برای آینده بوده تا معلوم بشه بندگان لایقی برای این بت اعظم هستیم یا نه.
اما زندگی شما این نیست، و نباید این باشه.
همیشه دلم میخواست ماهیگیر باشم. از همین بیچارگان بندری که شغلشون رو دریاست. که به خاطر شرایطی که داره، معنیش انتخاب فقر بود. و با فیزیک جسمانیای که داشتم قطعا به فاک میرفتم. ولی بهتر بود اونجوری به فاک برم. در حالی که خانواده و اطرافیان میگفتند تو باید کامپیوتر بخونی، چون باهوشی! شاید اگه میخوندم الان در آمریکا برای اینتل کار میکردم، ولی اون زندگی من نمیبود. نمیگم پول مهم نیست. اتفاقا باید به شدت پول دربیارید. اما اول باید کنترل مغزتون رو به دست بگیرید، بعد پول دربیارید. مغز شما الان در اشغال دیگرانه. اگه مغزتون رو یک کشور در نظر بگیریم، این کشور الان در اشغاله، و تا وقتی در اشغاله صحبت از لکهگیری آسفالت جادهها و نصب روشنایی اتوبانها موضوعیت نداره.
خانوادهها و اطرافیان اعتقادی به اینکه روزی هرکس دست خداست، ندارند. نه تنها اینها که مومنین شهری هستند، بلکه حتی نسل قبل که روستایی و عشایر بود هم نداشت. چنان به روزی خدا اعتقاد داشتند که دخترشون رو به جای هجده سالگی در سیزدهسالگی شوهر میدادند تا پنج سال زودتر از شر خرجش خلاص بشن! بیاعتقادیشون به روزی خدا رو پشت کلیشه از تو حرکت از خدا برکت، پنهان میکردند. لابد تحمیل سکس و بارداری به دختر چهارده ساله، «حرکت» لازم برای برکت خدا بوده! (این رو از من داشته باشید که چیزی چرتتر و پوکتر از مذهب خاورمیانهای روستایی نبوده و نیست و بعیده دیگه بوجود بیاد.و شاید برای همین یک نسل تماما استالینپرست تربیت کردند).
اونها زندگی شما رو به شکل بازی کامپیوتری میبینند، که طراحی شده برای کسب حداکثر خروجی مالی، چون نمیشه روی خدا حساب کرد. و هیچوقت و هیچوقت نمیپذیرند که در راهنمایی شما اشتباه کردهاند، و اگه به نقطه مطلوب نرسید، قطعا به این دلیله که دسته خوبه به اونا نیفتاده بوده. نقطه مطلوبی که معلوم نیست چیست و کجاست. اگه برق بخونید میگن باید مکانیک میخوندی. اگه مکانیک میخوندید میگن باید برق میخوندی. اگه موفق بشید مهاجرت کنید به آلمان، میگن باید میرفتی سوئد. اگه برید سوئد میگن باید میرفتی آمریکا. اگه برید آمریکا میگن باید میرفتی کالیفرنیا. اگه برید کالیفرنیا میگن باید میرفتی تگزاس. هیچ شوت کاتداری نمیتونید بزنید که بره تو گل. چون جای تیر دروازه رو عوض میکنند، و انقدر جابجاش میکنند تا نشه نتیجه گرفت که اشتباه ازونا بوده.
زندگی شما نباید ویدئو گیم خانوادتون باشه، که به مراحل مختلف تقسیمش کنند، و شما رو بفرستند دنبال رد کردن غولهای مختلف، به این امید که اون گوشه بالای صفحه چندتا سکه براشون اضافه بشه! شما نباید لیستی از مراحل رو تیک بزنید. که این رو بخون، فلان جا بخون. فلان جا کار کن. با فلان تیپ آدم ازدواج کن. به فلان جا برو. فلان جا خونه بخر. فلان مسافرت رو برو. خرج فلان چیز رو بده. به جای این تیک زدنها، باید ابعاد زندگیتون رو بیشتر کنید. کسی که یه مدت در افغانستان برای سازمان ملل کار کرده، و بعد رفته سوریه جنگیده، و حالا اومده تو عمان مشاور پروژههای ساختمانی شده، بیشتر از این تیکزنندهها که تحت هدایت خانواده گیمرشون هستند زندگی کرده. این آدم هیچوقت با خودش نمیگه عمرم رو برای ترجمه واسه وحوش پشتون تلف کردم، یا تو سوریه بیخود چند سال از جوونیمو هدر دادم. چون همه اینها جزء زندگیش بوده. اما اونی که خودش رو در یک تورنمنت قرار داده، اگه یه بازی رو ببازه، همه بردهای قبلیش رو بر باد رفته میبینه. شما در تورنمنت موفقیت نیستید. چون چنین چیزی وجود نداره و حاصل یک وهم اجتماعیه.
ادامه 🔽
❤30
شاید خندهدار به نظر بیاد ولی اینترکورس در سکس حالت نمادین داره. تا چیزی در چیزی فرو نره، هیچ زایشی رخ نخواهد داد. باید هر بُعد جدید زندگیتون رو بزایید، و برای این کار لازمه در چیزهایی که براتون آشنا نیست فرو برید. که ممکنه به فاک برید، و ممکنه نرید. مهم خود پروسهست، نه کارنامه. چون کارنامهای وجود نداره. هیچ نمرهای و معدلی وجود نداره. ممکنه انتخاب بعضی چیزها برای فرو رفتن توش شما رو احمق جلوه بده. اما اگه به این اهمیت میدید که از نگاه دیگران اسگل به نظر برسید، از بین خواهید رفت! این رو میتونم گارانتی مادامالعمر کنم. بدون کوچکترین شانسی از بین خواهید رفت.
اگه فرصت حیاتتون رو یک برگه کاغذ در نظر بگیرید، تورنمنتیها با مسنتر شدن و «موفق»شدن برگههای دیگهای به کاغذشون منگنه میکنند. درس خوندنشون یک پیوسته. بچهدار شدنشون یک پیوسته. حتی ثبت اختراعاتشون هم یک پیوسته. و شاید پوشه کلفتی هم دست و پا کنند، اما نهایتا میره تو زونکن و آرشیو میشه. بدون اینکه اهمیت داشته باشه اصلا زنده بودند یا نبودند.
شما باید با همون تکبرگتون اوریگامی بسازید. که یعنی باید خیلی جاها تا بخوره. خیلی جاها چندلایه بشه. خیلی جاها مخفی بشه. و عیب نداره اگه یه جاهایی چروک و مچاله بشه. چون یک شکل درمیاد که شکل مختص شماست. شما باید یک شکل بسازید. نه یک پرونده.
اگه فردا کنکور دارید، فقط فردا به کنکور فکر کنید. بعد ازون شروع کنید به ساختن شکلتون. و این افسانه که وقت زیادی دارید رو از ذهنتون بیرون کنید.
اگه فرصت حیاتتون رو یک برگه کاغذ در نظر بگیرید، تورنمنتیها با مسنتر شدن و «موفق»شدن برگههای دیگهای به کاغذشون منگنه میکنند. درس خوندنشون یک پیوسته. بچهدار شدنشون یک پیوسته. حتی ثبت اختراعاتشون هم یک پیوسته. و شاید پوشه کلفتی هم دست و پا کنند، اما نهایتا میره تو زونکن و آرشیو میشه. بدون اینکه اهمیت داشته باشه اصلا زنده بودند یا نبودند.
شما باید با همون تکبرگتون اوریگامی بسازید. که یعنی باید خیلی جاها تا بخوره. خیلی جاها چندلایه بشه. خیلی جاها مخفی بشه. و عیب نداره اگه یه جاهایی چروک و مچاله بشه. چون یک شکل درمیاد که شکل مختص شماست. شما باید یک شکل بسازید. نه یک پرونده.
اگه فردا کنکور دارید، فقط فردا به کنکور فکر کنید. بعد ازون شروع کنید به ساختن شکلتون. و این افسانه که وقت زیادی دارید رو از ذهنتون بیرون کنید.
❤36
صدها سال پیش کسی که دیگه خیلی مفلوک و بیچاره بود رو میفرستادن طبقه پایین کشتی چوبی که در کنار بیست سی نفر دیگه بدون توقف پارو بزنه و باباش دربیاد. الان میرن تو باشگاههای بدنسازی که در واقع زیرزمین یک آپارتمانه، فعالیتی مشابه اون پارو زدن رو انجام میدن، و بوی مشابهی هم تولید میکنند که برای پنج ثانیه هم نمیشه جلوی در ورودیش ایستاد و تنفس کرد، و تازه یه پول قابل توجهی هم میدن که اونجا باشند! البته حدس میزنم طبقه پاروزنان انقدر بوی بد نداشته چون منافذی به بیرون داشته. هرچند هوای شرجی دریا در گردش بوده ولی مجموعا از لحاظ تهویه از باشگاههای ایران بهتر بوده. خیلی عجیبه که برای آدم امروزی چنین وضعیتی کاملا نرمال جلوه میکنه و بش عادت کرده.
آزادی پوشش کافی نیست. امنیت پوشش هم باید برقرار باشه. در الجزایر حجاب اجباری وجود نداره اما خیلیها عکسشون در شبکههای اجتماعی رو اینجوری خراب میکنند تا هویتشون معلوم نباشه. چون میترسند بعدا از طرف خانواده و اطرافیان شری درست بشه.
قانونی که فقط بین زن و حکومت صلح برقرار کنه شاید به درد حکومت بخوره ولی به درد زن نمیخوره. قانون باید بین زن، و مردان تهیمغز هم آتشبس برقرار کنه.
قانونی که فقط بین زن و حکومت صلح برقرار کنه شاید به درد حکومت بخوره ولی به درد زن نمیخوره. قانون باید بین زن، و مردان تهیمغز هم آتشبس برقرار کنه.
شنبهزاده قبل از رفتن به زندان نوشته میشد از ایران برم ولی نرفتم چون اینجا خونه ماست و فلان.
حاجی ما فقط اینجا به دنیا اومدیم. واسه ما هیچوقت خونه نبوده. چون خونه آدم جاییه که توش به رسمیت شناخته میشی. ولی من و تو رسمیت نداریم، که بعد بخوایم حقی داشته باشیم. نه فقط از طرف حکومت، بلکه از طرف همین مردمی که حس میکنی دوستشون داری. اینکه آدم به خاطر حرف زدن یا شوخی کردن مجازات بشه فقط اعتقاد وحوش حکومتی نیست، اعتقاد خیلی از ایرانیهاست. که میتونه شامل خانواده و همسایه هم بشه. این فاز مردمدوستی که دارید، فاز ملوسیه، ولی بر مبنای افسانهست. ما توسط انبوهی از آدمهای بد احاطه شدیم، که خیلیهاشون هیچ کارهاند. هیچکاره بودنشون تأثیری در بد بودنشون نداره، اما بد بودنشون در تقویت این حکومت تأثیر زیادی داره. تو باید همون موقعی میفهمیدی اینجا خونه ما نیست که اطرافیان خودت ترغیبت میکردند بری خدمت و جلوی عکس یک تروریست بیمار پا بکوبی. اینها یکم جوانتر که بودند، بچههای هفده ساله رو فرستادند جلوی تیربار ضدهوایی، و گفتند «خودش رفت، نمیشد جلوش رو گرفت». در حالی که اگه دخترشون فرار میکرد میتونستند سرش رو ببرند. و از وقتی نصفه جنازهش رو آوردند شروع کردند به مکیدن رانت، یا اگه عرضه مکیدن نداشتند شروع کردند به گروگانگیری دیگران که «ما شهید دادیم». اینجا خونه میلیونها آدم چرک و عوضیه. نه ما.
جلوی شر باید ایستاد و از هزینههاش نترسید. اما نه برای دفاع از خونه.
حاجی ما فقط اینجا به دنیا اومدیم. واسه ما هیچوقت خونه نبوده. چون خونه آدم جاییه که توش به رسمیت شناخته میشی. ولی من و تو رسمیت نداریم، که بعد بخوایم حقی داشته باشیم. نه فقط از طرف حکومت، بلکه از طرف همین مردمی که حس میکنی دوستشون داری. اینکه آدم به خاطر حرف زدن یا شوخی کردن مجازات بشه فقط اعتقاد وحوش حکومتی نیست، اعتقاد خیلی از ایرانیهاست. که میتونه شامل خانواده و همسایه هم بشه. این فاز مردمدوستی که دارید، فاز ملوسیه، ولی بر مبنای افسانهست. ما توسط انبوهی از آدمهای بد احاطه شدیم، که خیلیهاشون هیچ کارهاند. هیچکاره بودنشون تأثیری در بد بودنشون نداره، اما بد بودنشون در تقویت این حکومت تأثیر زیادی داره. تو باید همون موقعی میفهمیدی اینجا خونه ما نیست که اطرافیان خودت ترغیبت میکردند بری خدمت و جلوی عکس یک تروریست بیمار پا بکوبی. اینها یکم جوانتر که بودند، بچههای هفده ساله رو فرستادند جلوی تیربار ضدهوایی، و گفتند «خودش رفت، نمیشد جلوش رو گرفت». در حالی که اگه دخترشون فرار میکرد میتونستند سرش رو ببرند. و از وقتی نصفه جنازهش رو آوردند شروع کردند به مکیدن رانت، یا اگه عرضه مکیدن نداشتند شروع کردند به گروگانگیری دیگران که «ما شهید دادیم». اینجا خونه میلیونها آدم چرک و عوضیه. نه ما.
جلوی شر باید ایستاد و از هزینههاش نترسید. اما نه برای دفاع از خونه.
❤9
مثلا دومین ارتش بزرگ جهان، با ارتش چهل سال پیش صدام فرقی نداره که برای پوشش ضعف نظامی خودش به مناطق مسکونی ایران موشک میزد.
و صنعت آلمان به هر دو خدمات و کالای فنی میداد.
و صنعت آلمان به هر دو خدمات و کالای فنی میداد.
«مردم به قیمتهای جدید عادت میکنند».
این فقط حرف گاوهای حکومتی نیست. این حرف خیلیهاست از خود این مردم، که شغلشون و درآمدشون وابسته به اینه که گاوها بر ایران حکومت کنند.
هیچ عادتکردنی وجود نداره. با تورم و رکود، فقط تعداد فقرا بیشتر میشه. و هیچکس هیچوقت به فقر عادت نمیکنه غیر مرتاضهای جنگلی، که در بین هشتاد میلیون نفر، پنج نفر هم مرتاض جنگلی نداریم. این ابلهان یک پیشفرض برای خودشون دارند که «اگر شورش رخ ندهد پس مردم عادت کردهاند». اما فکر میکنند فقط شورشی شورش است که علیه حکومت باشه. پس چون شورشی علیه حکومت وجود نداره پس مردم عادت کردهاند!
خیر. همیشه فقر باعث شورش میشه. اگه به سمت حکومت نباشه، قطعا به یک سمت دیگه خواهد بود. ابله زمانی میفهمه مردم عادت نکردهاند که به خاطر مبلغی پول که میتونه پول خرد باشه، در روز روشن سر و صورتش رو خونی کنند. و میفهمه حکومتی که حقوقش رو تأمین کرده بود، و خیالش رو راحت کرده بود، امنیتش رو تأمین نمیکنه و بش میگه برو بیرون خودت تنهایی با عواقب کارم مواجه شو!
این فقط حرف گاوهای حکومتی نیست. این حرف خیلیهاست از خود این مردم، که شغلشون و درآمدشون وابسته به اینه که گاوها بر ایران حکومت کنند.
هیچ عادتکردنی وجود نداره. با تورم و رکود، فقط تعداد فقرا بیشتر میشه. و هیچکس هیچوقت به فقر عادت نمیکنه غیر مرتاضهای جنگلی، که در بین هشتاد میلیون نفر، پنج نفر هم مرتاض جنگلی نداریم. این ابلهان یک پیشفرض برای خودشون دارند که «اگر شورش رخ ندهد پس مردم عادت کردهاند». اما فکر میکنند فقط شورشی شورش است که علیه حکومت باشه. پس چون شورشی علیه حکومت وجود نداره پس مردم عادت کردهاند!
خیر. همیشه فقر باعث شورش میشه. اگه به سمت حکومت نباشه، قطعا به یک سمت دیگه خواهد بود. ابله زمانی میفهمه مردم عادت نکردهاند که به خاطر مبلغی پول که میتونه پول خرد باشه، در روز روشن سر و صورتش رو خونی کنند. و میفهمه حکومتی که حقوقش رو تأمین کرده بود، و خیالش رو راحت کرده بود، امنیتش رو تأمین نمیکنه و بش میگه برو بیرون خودت تنهایی با عواقب کارم مواجه شو!
به دلیل کمبود قطعات الکترونیکی و بهم خوردن شبکه حمل و نقل کالا، ماشین سواری با تعداد خیلی کمتری وارد بازار شد و این قیمت ماشینهای دست دوم رو بالا برد، تا جایی که از ماشین نو گرونتر شدند. البته ماشین نویی وجود نداشت که باش مقایسه بشه. با بهبود پیدا کردن اوضاع پیشبینی میشه قیمت دست دومها به حالت قبلش برگرده.
حالا بزمجههایی که میگفتن «همه جای دنیا تورم شده فقط ایران نیست» به این پایین افتادن قیمتها هم اشاره میکنند؟
حالا بزمجههایی که میگفتن «همه جای دنیا تورم شده فقط ایران نیست» به این پایین افتادن قیمتها هم اشاره میکنند؟
❤2
Anarchonomy
به دلیل کمبود قطعات الکترونیکی و بهم خوردن شبکه حمل و نقل کالا، ماشین سواری با تعداد خیلی کمتری وارد بازار شد و این قیمت ماشینهای دست دوم رو بالا برد، تا جایی که از ماشین نو گرونتر شدند. البته ماشین نویی وجود نداشت که باش مقایسه بشه. با بهبود پیدا کردن اوضاع…
نه تنها ماشین، و نه تنها بازار سهام، که رکورد تاریخی سقوط رو زد، حتی کامودیتیها هم بعد از یک اوجگیری کمسابقه دارن میان پایین.
بعبارتی درست همزمان با داد و هوار مجریان و کارشناسان تلویزیونی و تحلیلگران اینستاگرامی و تلگرامی، و حتی جک دورسی! که میگفتن وای ابر تورم داره میاد، وای «پایان هژمونی دلار»، بهترین چیزی که مردم میتونستند بخرند و نگه دارند، دلار بوده!
بعبارتی درست همزمان با داد و هوار مجریان و کارشناسان تلویزیونی و تحلیلگران اینستاگرامی و تلگرامی، و حتی جک دورسی! که میگفتن وای ابر تورم داره میاد، وای «پایان هژمونی دلار»، بهترین چیزی که مردم میتونستند بخرند و نگه دارند، دلار بوده!
❤2
Anarchonomy
بنیصدر یک القاعدهای کراواتی بود، مثل بقیه کراواتیهای ۵۷ که رویای «جهاد جهانی» رو در سر داشتند، اما سعی میکردند با زبان آکادمیک بیانش کنند، که البته سواد کافی برای همون هم نداشتند.
«جهانی کردن طبیعت بر پایهی اصول اسلام» که بنیصدر ازش صحبت میکنه رو اینطور عملی میدونه که «امام!» تنها اتوریته صادر کننده حق مالکیت باشه، که البته تمام مرزهای سیاسی رو حذف کنه و امام همه مردم کره زمین شده باشه!
که در اون صورت تایلندیها هم از جنگل آمازون سهم خواهند داشت. عقلش نمیرسید که تخریب آمازون به این دلیل نیست که کشاورزان برزیلی میخوان از تایلندیها ثروتمندتر بشن. به این دلیله که تایلندیها رو هم باید سیر کرد! اگه کل مردم دنیا هم در زمینهای آمازون سهیم بودند، باز هم تخریب میشد.
مشکل بچهشیعه فقط این نبود که میخواست دنیای مدرن رو با استاندارد صدر اسلام اداره کنه. مشکلش این بود که اولا همون صدر اسلام رو هم نفهمیده بود، و دوما سوزنش دقیقا روی صدر اسلام قرار نگرفته بود، بلکه دویست سال جلوتر قفل شده بود، یعنی همون زمانی که دو سه تا آقازاده درباری پروژه مهدویت رو کلید زدند و گفتند ما نواب مهدی هستیم!
بچه شیعهها وآخوندزادههای کراواتی نه تنها کشورگشایی امویان و «جهاد جهانی» رو برنامه محمد میدونستند و اینطور معرفیش کردند، بلکه روایت مهدوی برای توجیه «امام بینالمللی» رو تنها روایت منطبق با اون کشورگشایی اموی میدیدند. که ترکیب این دو با هم این وضعیت سمی که در اون هستیم رو بوجود آورد. و همه اینها در شرایطی داشت به عنوان محتوای انقلابی به عوام بیسواد فرو میشد که این افراد در طول عمرشون یک بیزینس ساده رو هم اداره نکرده بودند، و اصلا درکی ازینکه دنیا داره به کدوم سمت میره نداشتند. صرفا با قطعهخوانیهایی از مارکس و مارکسیستها، که دامنه لغاتی که بلد بودند رو افزایش داده بود، تصور میکردند با بازتعریف مالکیت میتونند نه تنها مشکلات بشر، و حتی پوشش گیاهی کره زمین! رو حل کنند، بلکه آرزوهای محمد رو که خودش لابد عرضه نداشته بشون برسه رو هم به واقعیت تبدیل کنند!
که در اون صورت تایلندیها هم از جنگل آمازون سهم خواهند داشت. عقلش نمیرسید که تخریب آمازون به این دلیل نیست که کشاورزان برزیلی میخوان از تایلندیها ثروتمندتر بشن. به این دلیله که تایلندیها رو هم باید سیر کرد! اگه کل مردم دنیا هم در زمینهای آمازون سهیم بودند، باز هم تخریب میشد.
مشکل بچهشیعه فقط این نبود که میخواست دنیای مدرن رو با استاندارد صدر اسلام اداره کنه. مشکلش این بود که اولا همون صدر اسلام رو هم نفهمیده بود، و دوما سوزنش دقیقا روی صدر اسلام قرار نگرفته بود، بلکه دویست سال جلوتر قفل شده بود، یعنی همون زمانی که دو سه تا آقازاده درباری پروژه مهدویت رو کلید زدند و گفتند ما نواب مهدی هستیم!
بچه شیعهها وآخوندزادههای کراواتی نه تنها کشورگشایی امویان و «جهاد جهانی» رو برنامه محمد میدونستند و اینطور معرفیش کردند، بلکه روایت مهدوی برای توجیه «امام بینالمللی» رو تنها روایت منطبق با اون کشورگشایی اموی میدیدند. که ترکیب این دو با هم این وضعیت سمی که در اون هستیم رو بوجود آورد. و همه اینها در شرایطی داشت به عنوان محتوای انقلابی به عوام بیسواد فرو میشد که این افراد در طول عمرشون یک بیزینس ساده رو هم اداره نکرده بودند، و اصلا درکی ازینکه دنیا داره به کدوم سمت میره نداشتند. صرفا با قطعهخوانیهایی از مارکس و مارکسیستها، که دامنه لغاتی که بلد بودند رو افزایش داده بود، تصور میکردند با بازتعریف مالکیت میتونند نه تنها مشکلات بشر، و حتی پوشش گیاهی کره زمین! رو حل کنند، بلکه آرزوهای محمد رو که خودش لابد عرضه نداشته بشون برسه رو هم به واقعیت تبدیل کنند!
❤3
Anarchonomy
ترجیح میدادم دخترم تو اونلی فنز پول دربیاره تا ببینم پولم صرف چنین جوکی شده.
این ظاهرا یه قضیهای داشته که ازش اطلاع نداشتم.
والاستریت ژورنال نوشته رشته مارکسیسم یه پروژه دولتیه، و یه کاری کردن که مشاغل دولتی به اونایی برسه که مدرک این رشته رو دارن و تو این بازار خراب، خیلی از جوونها مجبورند برن مدرکش رو بگیرن که شانسشون برای گرفتن شغل دولتی از دست نره.
حتی خود مارکس هم اگه زنده بود و این بساط رو میدید یه فحش جنسی میداد.
والاستریت ژورنال نوشته رشته مارکسیسم یه پروژه دولتیه، و یه کاری کردن که مشاغل دولتی به اونایی برسه که مدرک این رشته رو دارن و تو این بازار خراب، خیلی از جوونها مجبورند برن مدرکش رو بگیرن که شانسشون برای گرفتن شغل دولتی از دست نره.
حتی خود مارکس هم اگه زنده بود و این بساط رو میدید یه فحش جنسی میداد.
❤2