Anarchonomy
44K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
پشم‌الدین‌های پاکستان از لگد کردن پرچم اسراییل و آمریکا رسیدند به لگد کردن لوگوی بانک‌های کشورشون.
داستان طولانی و مضحک اسلامگرایی.
جلوی شر رو باید گرفت، نه فقط به خاطر ضرری که میدونی چیه و چقدره، بلکه به خاطر ضرری که نمی‌دونی چیه و چقدر خواهد بود. سی‌‌ چهل سال پیش کسی پیش‌بینی نمی‌کرد گرمای هوا طوری بشه که مردم در دامنه البرز هم حس کنند در عربستان قرار دارند، اما اگه برای «انرژی رایگان» هورا نمی‌کشیدند، همه‌چیز به شکلی متفاوت توسعه پیدا می‌کرد و الان با نماهای شیشه‌ای و سنگی، دیوارهای نازک، و تهویه اسراف‌کننده دست به گریبان نبودیم؛ که تغییر اقلیم رو به بدتر از چیزی که هست تبدیل کنه.
5
جامعه دگرباشان احتمالا متوجه نشدند که اون پرچم خودشون نیست و پرچم جمهوری چینه که بین ۱۹۱۲ تا آخرای جنگ جهانی به چین حکومت می‌کرد، اما بازی رو به کمونیست‌ها باخت و خلاصه شد به تایوان . اونی هم که گرفته دستش احتمالا متوجه نیست که درسته اون یه حکومت دموکراتیک بود مثلا، اما بعیده که می‌تونست انقدر لیبرال بشه که با دگرباش‌ها کنار بیاد. اینکه ادامه اون جریان در تایوان لیبرال شد، معنیش این نیست که در خود چین هم می‌تونست لیبرال بشه. قدرت زیاد و سرزمین پهناور، خلق و خوی آدم رو هم عوض می‌کنه، چه برسه سیاستش رو.
از یکی از مصدومان بمباران روس‌ها مصاحبه کردن و طرف تو تخت بیمارستان میگه فکر نمی‌کردم بازار رو بزنن!
هنوز باور نکرده‌اند که پسرعموهای اسلاوشون هیچ مشکلی با بمباران جایی که میدونند محل تجمع مردمه ندارند‌. البته اگه به واقعیت اشراف داشتند هم در این مورد خاص شاید تغییری در سرنوشت‌شون ایجاد نمی‌شد، چون نمیشه خرید روزانه رو تعطیل کرد. ولی مهمه که آدم در اوج ساده‌دلی نمیره.
وضعیت مقامات بلندپایه ارتش روسیه مثل اون داستان خرگوش‌ها شده که شیر جنگل هرروز لت و پارشون میکرد، تا اینکه یه روز تصمیم گرفتند خودشون داوطلبانه هرروز یکی رو برای ناهار بفرستند که آقاشیره بخوره و به بقیه کار نداشته باشه. جنون امپریالیستی پوتین هم داره رس این ارتش رو می‌کشه و درجه‌دارها می‌دونند چه خبره. برای اینکه بیشتر ازین بشون هزینه وارد نکنه دارند آهسته و پیوسته روی تکمیل اشغال اون دو تا استان اوکراین کار می‌کنند تا چند روز بعد برن بش بگن گرفتیم دیگه، موفق شدیم، «همینو بخور فعلا».
هند در زیر یا رو، از هسته‌ای شدن آخوندها استقبال می‌کنه، با این پیش‌فرض ابلهانه که پاکستانی که بین دو قدرت هسته‌ای گیر افتاده باشه، تحت کنترل‌ بیشتری قرار می‌گیره.
در هند آدم باسواد زیاد هست، و مقامات دولتی از بین همون باسوادها انتخاب میشن. در سطح محلی شاید خل‌وضع‌های زیادی دیده بشن، که مثلا یارو با دمپایی بیفته دنبال کارمندش که چرا به موقع یه فایل رو امضاء نکرده؛ ولی در دولت مرکزی همه مثلا نخبه‌اند. هرچند که آدم مدتی در خیابان‌های هند قدم بزنه این حس بش دست میده که اینجا نخبه بودن نباید کار سختی باشه. کافیه یک چشم داشته باشی.
اما همون نخبه‌های دولتی، به طرز ترحم‌برانگیزی تحت هیپنوتیزم چپ آمریکایی هستند، و هر شناختی که از جهان دارند، از کانال چپ آمریکایی عبور کرده. هرچند که در کنارش مقهور اسامی آمریکایی هم هستند، که ممکنه در لیست اسامی چپ نباشه. مثلا کسینجر رو خیلی جدی می‌گیرند، و فکر می‌کنند سیاست خارجه یک نوع هنره، و کسینجر رامبراند این هنر محسوب میشه. اهمیت نمیدم که کی بش بر میخوره، ولی ترجیح میدم به این تیپ از جانواران آکادمیک بگم «نخبگانی با دمپایی سر بسته». چون خیلی بشون میاد.
البته ازین کساشر در کشور خودمون هم کم نداریم، فقط #گله_گاو خیلی بشون اجازه نمیده که به مراتب بالای حکومتی برسند. نه به این دلیل که گله میدونه دمپایی سربسته پوشیده‌اند. بلکه به این دلیل که اون مراتب بالاتر قبلا توسط گاوهای فک و فامیل اشغال شده. یک نمونه که باعث میشه از شدت کرینج دچار سوء هاضمه بشم این عنوان من درآوردی «علم مذاکره» است. چون یک دمپایی سربسته سه لایه‌ست. در لایه اول، سلیقه یک فرد خاص در مذاکره با خارجی‌ها، که میتونه یک جانور دانشگاه امام صادقی باشه و می‌تونه یک جانور آکادمیک صادراتی به اروپا باشه رو اینطور جلوه میدن که راه مذاکره همینه که این آقا میگه! در لایه دوم، این رو به عنوان علم جا میزنند! همون ذهنیت بدبخت جهان‌سومی که به هرچیزی که میشه ازش کنفرانس درآورد میگه علم! که در بیشتر موارد چیزی بیشتر از یک منبر، ولی توسط یک فرد کت شلواری، نیست. در لایه سوم این عنوان در مملکتی داره به رسمیت شناخته میشه که سی ساله داره درباره فعالیت هسته‌ای مذاکره می‌کنه و هنوز به نتیجه نرسیده! که معادل پرورش میلیون‌ها مهندسه که نهایتا چیزی بیشتر از پراید نمیسازند.
میگه ابراهیم برای اینکه نشون بده جفنگ‌پرستی نکنید یه روز میاد میگه خورشید چه خفن است، از امروز خورشید را می‌پرستم. بعد غروب که میشه میگه زارت این چه خداییه که میره پایین؟ فردا شب میگه ماه چه خوجگل است، از امشب ماه را می‌پرستم. بعد صبح میشه، ماه تو آبی آسمون کمرنگ میشه میگه زارت، این چه خداییه که محو میشه؟

یه حالت مشابهی هم میتونه درباره آدم‌ها وجود داشته باشه. طرف رو در نگاه اول می‌بینی، و میگی چه پسر خوبی، چه دختر خوبی، چه پارتنر خفنی و چه رفیق خفنی میتونه باشه. بعد یه مدت کوتاه می‌بینی که «هوم.. نه!». فردا یکی دیگه رو می‌بینی و میگی عا این خوبه. چه زن شاسی‌بلندی بشه برام، چه شوهر خوش‌سکسی بشه برام. بعد به آخر روز نرسیده می‌بینی «نات اَکشوآلی». فردا یکی دیگه رو می‌بینی و میگی عا این خوبه. این ازین رفیق فاب‌های لاتی میشه. یا ازین جاست‌فرندهای فرنچ‌طور که روشون برچسب خورده «صرفا در سینما و کافه استفاده شود». اما خیلی سریع می‌بینی که «هِه.. نه».

حالا ممکنه بگن خدا رو نمیشه با رفیق و پارتنر مقایسه کرد. ولی مورد ابراهیم فقط درباره خدا نیست‌. میخواست بگه نه تست کنید، نه منتظر نتیجه تست باشید. اونایی که فیک نیستند، خودشون فیک نبودن‌شون رو نشون میدن‌.
6
سرانه تولید ناخالص داخلی مونتانا، ایالتی خلوت و پوشیده شده از جنگل و کوه و مرتع، از آلمان بیشتره.
بعد از همه ماجراها و قضایا در بازار شت‌کوین‌ها و توکن‌ها، هنوز در بر همون پاشنه می‌چرخه و قول ۲۰ درصد سود سالیانه میدن! یعنی از موسسات مالی سپاه و بسیج که پانزی محض هستند هم بالاتر.
و روزی که زیر پای سرمایه‌گذاران رو خالی کرد، میگن بفرما اینم از بیت‌کوین!
بچه جهان‌سومی دنبال هتل میگرده. برای همین اگه اتاق هتل تمیز نباشه میگه «هیچ جا خونه خود آدم نمیشه». چون خونه‌ش رو یه قلدر اداره میکرد، و قلدر میتونه ملت رو به سیخ بکشه که کثیفی‌هایی که جلوی چشم هست رو تمیز کنند.


https://t.me/AnimalsQuotes/5186
Anarchonomy
بچه جهان‌سومی دنبال هتل میگرده. برای همین اگه اتاق هتل تمیز نباشه میگه «هیچ جا خونه خود آدم نمیشه». چون خونه‌ش رو یه قلدر اداره میکرد، و قلدر میتونه ملت رو به سیخ بکشه که کثیفی‌هایی که جلوی چشم هست رو تمیز کنند. https://t.me/AnimalsQuotes/5186
میدونم عبارت جهان‌سومی دیگه دقیق نیست. مخصوصا وقتی شهروند شوروی سابق هم در فلاکت ذهنی غوطه‌وره. ولی فعلا معادل بهتری ندارم. اگه چیزی که معنی «بدبختِ امپراتوری» بده داشتید که خوش لفظ بود، لطف کنید و پیشنهاد بدید.
فردا خیلی‌ها کنکور دارند، و به عنوان یک لوزر باید یک نصیحت جدی رو با رک‌ترین ادبیات بشون تقدیم کنم. چون برنده‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن ندارن. بعضی چیزها رو فقط باید از لوزرها پرسید.

در تقریبا تمام دوران بچگی و نوجوانی، تحت فشار آینده بودیم. که میخوای چی بخونی، چه کاره بشی، با کی ازدواج کنی، کجا بری. هر مرحله ازین دوره بیست ساله رو سکویی کرده بودند برای قربانی شدن برای آینده‌. البته کار خاصی هم برای آینده انجام نمی‌دادیم، یا نمی‌تونستیم انجام بدیم. ولی فشارش وجود داشت، و بارها و بارها سرمون روی اون سکوها از بدن جدا شد. آینده یک بت اعظم بود که باید هی زیر پاش گردنت رو می‌دادی. در نهایت اینطور پیش رفت که گویی اون بیست سال جزیی از عمرمون نبوده، و فقط یک‌ دوره تست برای آینده بوده تا معلوم بشه بندگان لایقی برای این بت اعظم هستیم یا نه.
اما زندگی شما این نیست، و نباید این باشه.
همیشه دلم میخواست ماهیگیر باشم. از همین بیچارگان بندری که شغل‌شون رو دریاست. که به خاطر شرایطی که داره، معنیش انتخاب فقر بود. و با فیزیک جسمانی‌ای که داشتم قطعا به فاک می‌رفتم. ولی بهتر بود اونجوری به فاک برم.‌ در حالی که خانواده و اطرافیان می‌گفتند تو باید کامپیوتر بخونی، چون باهوشی! شاید اگه میخوندم الان در آمریکا برای اینتل کار می‌کردم، ولی اون زندگی من نمی‌بود. نمیگم پول مهم نیست. اتفاقا باید به شدت پول دربیارید. اما اول باید کنترل مغزتون رو به دست بگیرید، بعد پول دربیارید. مغز شما الان در اشغال دیگرانه‌.‌ اگه مغزتون رو یک کشور در نظر بگیریم، این کشور الان در اشغاله، و تا وقتی در اشغاله صحبت از لکه‌گیری آسفالت جاده‌ها و نصب روشنایی اتوبان‌ها موضوعیت نداره.‌
خانواده‌ها و اطرافیان اعتقادی به اینکه روزی هرکس دست خداست، ندارند. نه تنها اینها که مومنین شهری هستند، بلکه حتی نسل قبل که روستایی و عشایر بود هم نداشت.‌ چنان به روزی خدا اعتقاد داشتند که دخترشون رو به جای هجده سالگی در سیزده‌سالگی شوهر میدادند تا پنج سال زودتر از شر خرجش خلاص بشن! بی‌اعتقادی‌شون به روزی خدا رو پشت کلیشه از تو حرکت از خدا برکت، پنهان می‌کردند. لابد تحمیل سکس و بارداری به دختر چهارده ساله، «حرکت» لازم برای برکت خدا بوده! (این رو از من داشته باشید که چیزی چرت‌تر و پوک‌تر از مذهب خاورمیانه‌ای روستایی نبوده و نیست و بعیده دیگه بوجود بیاد.‌و شاید برای همین یک نسل تماما استالین‌‌پرست تربیت کردند).
اون‌ها زندگی شما رو به شکل بازی کامپیوتری می‌بینند، که طراحی شده برای کسب حداکثر خروجی مالی، چون نمیشه روی خدا حساب کرد. و هیچوقت و هیچوقت نمی‌پذیرند که در راهنمایی شما اشتباه کرده‌اند، و اگه به نقطه مطلوب نرسید، قطعا به این دلیله که دسته خوبه به اونا نیفتاده بوده. نقطه مطلوبی که معلوم نیست چیست و کجاست.‌ اگه برق بخونید میگن باید مکانیک می‌خوندی. اگه مکانیک می‌خوندید میگن باید برق میخوندی. اگه موفق بشید مهاجرت کنید به آلمان، میگن باید می‌رفتی سوئد. اگه برید سوئد میگن باید میرفتی آمریکا. اگه برید آمریکا میگن باید می‌رفتی کالیفرنیا. اگه برید کالیفرنیا میگن باید می‌رفتی تگزاس. هیچ شوت کات‌داری نمی‌تونید بزنید که بره تو گل. چون جای تیر دروازه رو عوض می‌کنند، و انقدر جابجاش می‌کنند تا نشه نتیجه گرفت که اشتباه ازونا بوده.
زندگی شما نباید ویدئو گیم خانوادتون باشه، که به مراحل مختلف تقسیمش کنند، و شما رو بفرستند دنبال رد کردن غول‌های مختلف، به این امید که اون گوشه بالای صفحه چندتا سکه براشون اضافه بشه! شما نباید لیستی از مراحل رو تیک بزنید. که این رو بخون، فلان جا بخون. فلان جا کار کن. با فلان تیپ آدم ازدواج کن. به فلان جا برو. فلان جا خونه بخر. فلان مسافرت رو برو. خرج فلان چیز رو بده. به جای این تیک زدن‌ها، باید ابعاد زندگی‌تون رو بیشتر کنید. کسی که یه مدت در افغانستان برای سازمان ملل کار کرده، و بعد رفته سوریه جنگیده، و حالا اومده تو عمان مشاور پروژه‌های ساختمانی شده، بیشتر از این تیک‌زننده‌ها که تحت هدایت خانواده گیمرشون هستند زندگی کرده. این آدم هیچوقت با خودش نمیگه عمرم رو برای ترجمه واسه وحوش پشتون تلف کردم، یا تو سوریه بیخود چند سال از جوونیمو هدر دادم. چون همه‌ این‌ها جزء زندگیش بوده. اما اونی که خودش رو در یک تورنمنت قرار داده، اگه یه بازی رو ببازه، همه بردهای قبلیش رو بر باد رفته می‌بینه. شما در تورنمنت موفقیت نیستید. چون چنین چیزی وجود نداره و حاصل یک وهم اجتماعیه.

ادامه 🔽
30
شاید خنده‌دار به نظر بیاد ولی اینترکورس در سکس حالت نمادین داره. تا چیزی در چیزی فرو نره، هیچ زایشی رخ نخواهد داد. باید هر بُعد جدید زندگی‌تون رو بزایید، و برای این کار لازمه در چیزهایی که براتون آشنا نیست فرو برید. که ممکنه به فاک برید، و ممکنه نرید. مهم خود پروسه‌ست، نه کارنامه. چون کارنامه‌ای وجود نداره. هیچ نمره‌ای و معدلی وجود نداره. ممکنه انتخاب بعضی چیزها برای فرو رفتن توش شما رو احمق جلوه بده. اما اگه به این اهمیت میدید که از نگاه دیگران اسگل به نظر برسید، از بین خواهید رفت! این رو می‌تونم گارانتی مادام‌العمر کنم. بدون کوچکترین شانسی از بین خواهید رفت.

اگه فرصت حیات‌تون رو یک برگه کاغذ در نظر بگیرید، تورنمنتی‌ها با مسن‌تر شدن و «موفق»شدن برگه‌های دیگه‌ای به کاغذشون منگنه می‌کنند. درس‌ خوندن‌شون یک پیوسته. بچه‌دار شدن‌شون یک پیوسته. حتی ثبت اختراعات‌شون هم یک پیوسته. و شاید پوشه کلفتی هم دست و پا کنند، اما نهایتا میره تو زونکن و آرشیو میشه. بدون اینکه اهمیت داشته باشه اصلا زنده بودند یا نبودند.‌
شما باید با همون تک‌برگ‌تون اوریگامی بسازید. که یعنی باید خیلی جاها تا بخوره. خیلی‌ جاها چندلایه بشه. خیلی جاها مخفی بشه. و عیب نداره اگه یه جاهایی چروک و مچاله بشه. چون یک شکل درمیاد که شکل مختص شماست. شما باید یک شکل بسازید. نه یک پرونده.

اگه فردا کنکور دارید، فقط فردا به کنکور فکر کنید. بعد ازون شروع کنید به ساختن شکل‌تون. و این افسانه که وقت زیادی دارید رو از ذهن‌تون بیرون کنید.
36
صدها سال پیش کسی که دیگه خیلی مفلوک و بیچاره بود رو میفرستادن طبقه پایین کشتی چوبی که در کنار بیست سی نفر دیگه بدون توقف پارو بزنه و باباش دربیاد. الان میرن تو باشگاه‌های بدنسازی که در واقع زیرزمین یک آپارتمانه، فعالیتی مشابه اون پارو زدن رو انجام میدن، و بوی مشابهی هم تولید می‌کنند که برای پنج ثانیه هم نمیشه جلوی در ورودیش ایستاد و تنفس کرد، و تازه یه پول قابل توجهی هم میدن که اونجا باشند! البته حدس میزنم طبقه پاروزنان انقدر بوی بد نداشته چون منافذی به بیرون داشته. هرچند هوای شرجی دریا در گردش بوده ولی مجموعا از لحاظ تهویه از باشگاه‌های ایران بهتر بوده. خیلی عجیبه که برای آدم امروزی چنین وضعیتی کاملا نرمال جلوه می‌کنه و بش عادت کرده.
آزادی پوشش کافی نیست. امنیت پوشش هم باید برقرار باشه. در الجزایر حجاب اجباری وجود نداره اما خیلی‌ها عکس‌شون در شبکه‌های اجتماعی رو اینجوری خراب می‌کنند تا هویت‌شون معلوم نباشه. چون می‌ترسند بعدا از طرف خانواده و اطرافیان شری درست بشه.
قانونی که فقط بین زن و حکومت صلح برقرار کنه شاید به درد حکومت بخوره ولی به درد زن نمیخوره. قانون باید بین زن، و مردان تهی‌مغز هم آتش‌بس برقرار کنه.
از جلوی ویلاها رد میشی و از محلی‌ها پرس و جو می‌کنی، میگن این چند تا واسه امام جمعه‌ست، اونا که ته خیابونند واسه پسر شهرداره، اینوری‌ها واسه یه پسره‌ست که تو حفاظت اطلاعات سپاهه. اونوری‌ها واسه یه قاضیه‌ست. قطعه‌های اینور واسه یه یاروعه‌ست که تو بنیاده.
و از خودت میپرسی پس کجا مال مردمه؟
شنبه‌زاده قبل از رفتن به زندان نوشته می‌شد از ایران برم ولی نرفتم چون اینجا خونه ماست و فلان.

حاجی ما فقط اینجا به دنیا اومدیم. واسه ما هیچوقت خونه نبوده. چون خونه آدم جاییه که توش به رسمیت شناخته میشی. ولی من و تو رسمیت نداریم، که بعد بخوایم حقی داشته باشیم. نه فقط از طرف حکومت، بلکه از طرف همین مردمی که حس می‌کنی دوست‌شون داری. اینکه آدم به خاطر حرف زدن یا شوخی کردن مجازات بشه فقط اعتقاد وحوش حکومتی نیست، اعتقاد خیلی از ایرانی‌هاست. که میتونه شامل خانواده و همسایه هم بشه. این فاز مردم‌دوستی که دارید، فاز ملوسیه، ولی بر مبنای افسانه‌ست. ما توسط انبوهی از آدم‌های بد احاطه شدیم، که خیلی‌هاشون هیچ کاره‌اند. هیچ‌کاره بودن‌شون تأثیری در بد بودنشون نداره، اما بد بودن‌شون در تقویت این حکومت تأثیر زیادی داره. تو باید همون موقعی میفهمیدی اینجا خونه ما نیست که اطرافیان خودت ترغیبت می‌کردند بری خدمت و جلوی عکس یک تروریست بیمار پا بکوبی. این‌ها یکم جوانتر که بودند، بچه‌های هفده ساله رو فرستادند جلوی تیربار ضدهوایی، و گفتند «خودش رفت، نمی‌شد جلوش رو گرفت». در حالی که اگه دخترشون فرار می‌کرد می‌تونستند سرش رو ببرند. و از وقتی نصفه جنازه‌ش رو آوردند شروع کردند به مکیدن رانت، یا اگه عرضه مکیدن نداشتند شروع کردند به گروگانگیری دیگران که «ما شهید دادیم». اینجا خونه میلیون‌ها آدم چرک و عوضیه. نه ما.

جلوی شر باید ایستاد و از هزینه‌هاش نترسید. اما نه برای دفاع از خونه.
9
مثلا دومین ارتش بزرگ جهان، با ارتش چهل سال پیش صدام فرقی نداره که برای پوشش ضعف نظامی خودش به مناطق مسکونی ایران موشک میزد.
و صنعت آلمان به هر دو خدمات و کالای فنی میداد.
«مردم به قیمت‌های جدید عادت می‌کنند».

این فقط حرف گاوهای حکومتی نیست. این حرف خیلی‌هاست از خود این مردم، که شغل‌شون و درآمدشون وابسته به اینه که گاوها بر ایران حکومت کنند.
هیچ عادت‌کردنی وجود نداره. با تورم و رکود، فقط تعداد فقرا بیشتر میشه. و هیچ‌کس هیچوقت به فقر عادت نمی‌کنه غیر مرتاض‌های جنگلی، که در بین هشتاد میلیون نفر، پنج نفر هم مرتاض جنگلی نداریم. این ابلهان یک پیش‌فرض برای خودشون دارند که «اگر شورش رخ ندهد پس مردم عادت کرده‌اند». اما فکر می‌کنند فقط شورشی شورش است که علیه حکومت باشه. پس چون شورشی علیه حکومت وجود نداره پس مردم عادت کرده‌اند!

خیر. همیشه فقر باعث شورش میشه.‌ اگه به سمت حکومت نباشه، قطعا به یک سمت دیگه خواهد بود. ابله زمانی میفهمه مردم عادت نکرده‌اند که به خاطر مبلغی پول که میتونه پول خرد باشه، در روز روشن سر و صورتش رو خونی کنند. و میفهمه حکومتی که حقوقش رو تأمین کرده بود، و خیالش رو‌ راحت کرده بود، امنیتش رو تأمین نمی‌کنه و بش میگه برو بیرون خودت تنهایی با عواقب کارم مواجه شو!