Anarchonomy
در یکی از سایتهای باستانشناسی، که از قبل میدونستند اونجا مراسم قربانی کردن کودکان انجام میشده، آثاری پیدا کردن که نشون میده به بچه مواد مخدر میدادن تا در مسیر قربانگاه مقاومتی نشون نده. آروم بودن قربانی برای حفظ دیسیپلین خود مراسم معنوی هم، لازم بوده. خوب…
عمل صالح، مثل کار عمرانی نیست، که بگی انقدر بودجه خرج کردیم این پل رو احداث کردیم انقدر در ترافیک موثر بود انقدر تصادفات رو کم کرد انقدر مصرف بنزین رو کاهش داد. عمل صالح مثل باز کردن دریه که هی باد میزنه و میبندتش. که در کوتاه مدت کار عبثی به نظر میاد، چون ناموفقه. اما جلوی بسته موندنش در درازمدت رو میگیره. برای همین مهمترین درخواست ابراهیم از خدا اینه که نسل من رو امامان جامعه قرار بده. که اونا هم در رو باز کنند. چون قرار نیست باد ول کنه. پس نسل من رو هم ولنکن تربیت کن.
قرار نبود تبر که به بت زد، بتپرستی تا ابدیت منسوخ بشه. قرار بود امام بقیه بشه تا نسلهای بعد هم تبر بزنند به بتها. همیشه قراره با احساسات مذهبی مردم مواجه باشید. موضوع اینه که میتونید بش دهنکجی کنید یا نمیتونید.
قرار نبود تبر که به بت زد، بتپرستی تا ابدیت منسوخ بشه. قرار بود امام بقیه بشه تا نسلهای بعد هم تبر بزنند به بتها. همیشه قراره با احساسات مذهبی مردم مواجه باشید. موضوع اینه که میتونید بش دهنکجی کنید یا نمیتونید.
❤5
اپل تو نسخه جدید iOS این قابلیت رو اضافه کرده که همون موقع که عکس خانوادگی رو میگیری، با اعضای خانواده به اشتراک بذاردش، تا بعدن مجبور نباشی دونه دونه براشون ارسال کنی و یکی رو یادت بره و بعدا دلخور بشه که چرا برای همه فرستادی برای من نفرستادی. حتی میتونه عکسهایی که توشون یک فرد خاص حضور داره، مثل مادر یا پدر، جدا کنه و همه رو با هم به اعضای خانواده بفرسته.
شرکتی که کارکنانش تو زندگی روزمره از محصولات خودشون استفاده میکنند، و شخصا کمبودها رو کشف میکنند، میتونه به این چیزها اهمیت بده.
قابلیت مهم دیگه اضافه شدن وایتبورد مجازی به ویدئوچتهاست. وایتبوردی با سایزی عملا بینهایت، که علاوه بر نوشتار و یادداشت، فایلهای پیدیاف، صوتی، و تصویری رو میشه روش قرار داد، و همه افراد حاضر در ویدئوچت میتونند ویرایشش کنند. که یک پلتفرم ایدهآل برای تدریس خصوصی و آموزش از راه دوره. با وجود قلم دقیق آیپد، میشه تصور کرد که حتی برای آموزش خوشنویسی و طراحی هم میتونه بدرد بخوره. چون اثر قلم معلم و شاگرد همزمان نمایش داده میشه، و رفع اشکال در همون لحظه رخ میده.
اگه بگیم خیرین مدرسهساز بهتره به جای ساختمانسازی برای هر بچه یه آیپد بخرند، یک اغراق نیست.
شرکتی که کارکنانش تو زندگی روزمره از محصولات خودشون استفاده میکنند، و شخصا کمبودها رو کشف میکنند، میتونه به این چیزها اهمیت بده.
قابلیت مهم دیگه اضافه شدن وایتبورد مجازی به ویدئوچتهاست. وایتبوردی با سایزی عملا بینهایت، که علاوه بر نوشتار و یادداشت، فایلهای پیدیاف، صوتی، و تصویری رو میشه روش قرار داد، و همه افراد حاضر در ویدئوچت میتونند ویرایشش کنند. که یک پلتفرم ایدهآل برای تدریس خصوصی و آموزش از راه دوره. با وجود قلم دقیق آیپد، میشه تصور کرد که حتی برای آموزش خوشنویسی و طراحی هم میتونه بدرد بخوره. چون اثر قلم معلم و شاگرد همزمان نمایش داده میشه، و رفع اشکال در همون لحظه رخ میده.
اگه بگیم خیرین مدرسهساز بهتره به جای ساختمانسازی برای هر بچه یه آیپد بخرند، یک اغراق نیست.
نخدندانهای اورالبی علاوه بر اینکه محکمند، و زوائد آمالگام به راحتی پارهشون نمیکنه، سطح پهنی هم دارند که هم اجازه میده بهتر روی سطح دندان سر بخورند، و هم بلند کردن مواد غذایی رو آسونتر میکنند. نخدندانهای ایرانی، دقیقا همه اینها نیستند! اما قابل تحمل بودند. تورم فعلی از یک طرف، و کاهش فروش از طرف دیگه، مجبورشون کرده به کمفروشی متوسل بشن. نه تنها از متراژ دزدیده شده، بلکه به طرز عجیبی نازکتر هم شده. به حدی نازک و غیرقابل استفاده که مشابه این پدیده رو تا حالا ندیده بودم. یعنی پدیده «به حدی کمفروشی که نیاز به تکنیک خاصی داشته باشد». چون نمیتونم درک کنم چطور از همون دستگاه تونستند این ضخامت رو بگیرند. یعنی یک نفر اونجا خلاقیتی به خرج داده و دستگاه رو طوری انگولک کرده که داره خارج از رنج رسمی کاتالوگ دستگاه، کار میکنه!
قربانی سرقت رو نباید ملامت کرد، اما اصل اعتماد به صندوق امانات ازونجا ریشه گرفته که ریسک حفاظت متمرکز رو پایین در نظر میگیرند. در حالی که ریسکش بیشتره، چون اشیاء با ارزش دیگران هم اونجاست و این فقط صندوق شما نیست که داره برای سارقان احتمالی جاذبه ایجاد میکنه. در حفاظت متمرکز، برخلاف منزل مسکونی، احتمال اینکه دله دزدها دستبرد بزنند پایینه، اما برای اونی که خطرش رو به جان میخره، جایزه هم خیلی بزرگتره، و صندوق شما در بزرگتر شدن اون جایزه سهیم بوده.
اما یه چیزی هست که میشه مالباخته رو بابتش ملامت کرد: اعتماد به حفاظت متمرکزی که توسط #گله_گاو اداره میشه.
اما یه چیزی هست که میشه مالباخته رو بابتش ملامت کرد: اعتماد به حفاظت متمرکزی که توسط #گله_گاو اداره میشه.
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فکر کردی زیرساخت درست کردی انسان جان؟
مسلمانان، برای قرنها آلوده به گناه خلافت امپریالیستی بودند. سیستمی که تا وقتی زورمنده، به نظر میرسه که خیلی خوب کار میکنه. مسلمانان هیچوقت فرصت توبه پیدا نکردند. چون قبل ازینکه بفهمند گناهکارند، زورمندی حکومت در برابر نیروهای خارجی و زمانه جدید آب رفت، و نهایتا محو شد. پس مسلمانی باقی ماند که هنوز گناهکار بود، اما وطنی هم نداشت. چون وطنش، با دولتهایی که دیگه زور نداشتند، به باد رفته بود. پس اونهایی که پولی گیرشون اومد، یک وطن خارجی خریدند. اما همچنان گناهکار باقی مونده بودند. چون توفیق توبه رو نمیشه با پول خرید.
بمباران شهرهای اوکراین توسط حیوانات روس، غیر از صحنههای تأسفبار یه چیز دیگه رو هم نشون میده، و اون عایقسازیهاست. ضخامت پشم سنگ نصب شده روی دیوار رو ببینید.
اینها رو با سیمان میچسبونند (اون کپههای کلوچهای که بعضیهاشون هنوز کنده نشده هموناست)، بعد پیچ میکنند به دیوار (اگه قرار باشه پیچ نزنند، باید کل سطحش رو با سیمان بچسبونند و دیگه اون کلوچهها کافی نیست). بعد روی پشم سنگ رو سیمان میکنند، و بعد نما رو روش کار میکنند. تصور من این بود که این سیستم تو زلزلههای ایران خوب جواب نده. ولی وقتی در برابر موج انفجار، حداقل نصفش هنوز سر جاشه یعنی مشکلی نداره.
پس چرا استفاده نمیکنیم؟ زیرا اینجا یه مشت یابو تو صنف ساختمانسازی مشغول به کارند.
اینها رو با سیمان میچسبونند (اون کپههای کلوچهای که بعضیهاشون هنوز کنده نشده هموناست)، بعد پیچ میکنند به دیوار (اگه قرار باشه پیچ نزنند، باید کل سطحش رو با سیمان بچسبونند و دیگه اون کلوچهها کافی نیست). بعد روی پشم سنگ رو سیمان میکنند، و بعد نما رو روش کار میکنند. تصور من این بود که این سیستم تو زلزلههای ایران خوب جواب نده. ولی وقتی در برابر موج انفجار، حداقل نصفش هنوز سر جاشه یعنی مشکلی نداره.
پس چرا استفاده نمیکنیم؟ زیرا اینجا یه مشت یابو تو صنف ساختمانسازی مشغول به کارند.
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مشکل بد دموکراسی اینه که مردم بین این دوتا سیاهپوست، اونی که عین بلبل داره منطق ازدواج رو توضیح میده رو ول کردن و اون ریغوعه رو انتخاب کردند.
#لبخند_شبانه
#لبخند_شبانه
Anarchonomy
وانت بالایی رو فورد دقیقا ۵۰ سال پیش با قیمت حدود ۳ هزار دلار به بازار عرضه کرد که با احتساب تورم در طول نیم قرن، میشه حدود ۲۰ هزار دلار امروز. وانت پائینی رو امسال داره میفروشه، با همون قیمت ۲۰ هزار دلار. و البته با انبوهی از امکانات رفاهی و ایمنی. پس در…
پست وانت رو طبق معمول دزدیدن و چند جا پخش شد. اما اون جمله آخر درباره خفت ایرانیها رو حذف کردند.
اگه نمیتونی، یا جرئت نداری درباره خفت بنویسی، خود مطلب رو برای چی میذاری؟ خیلی خیلی واضحه.. اینکه ما داریم درباره تورم، قدرت خرید آمریکاییها، و انتخابهایی که در بازار دارند، مینویسیم، دقیقا به خاطر اون خفته؛ و گرنه چه دلیلی داشت بنویسیم؟
اگه نمیتونی، یا جرئت نداری درباره خفت بنویسی، خود مطلب رو برای چی میذاری؟ خیلی خیلی واضحه.. اینکه ما داریم درباره تورم، قدرت خرید آمریکاییها، و انتخابهایی که در بازار دارند، مینویسیم، دقیقا به خاطر اون خفته؛ و گرنه چه دلیلی داشت بنویسیم؟
به طور عمومی در مواجهه با بلاهت، میتونم بگم که تا حد خوبی ورزیده هستم، ولی حتی من هم پیشبینی نمیکردم در مورد تجاوز روسیه به اوکراین با افقهای جدیدی از نادانی مواجه بشیم. نه فقط کاربران عادی، بلکه حتی به اصطلاح صاحبنظران هم تصور خندهداری از ظرفیت نظامی دارند. حتی من هم پیشبینی نمیکردم درک خیلیها ازینکه کشور ایکس ده هزار تانک دارد، مشابه درکشون از وزن دبه ماست باشه! که یعنی سه کیلو ماست داریم، اگر یک پیاله از روی آن برداریم باز دو کیلو و خوردهای ماست خواهیم داشت! جدی تصور میکنند تانک هم اینجوریه. یعنی ده هزار تانک داریم، و حالا ۷۰۰ تانک از دست دادهایم (آره واقعا روسیه تا الان این تعداد و شاید بیشتر از دست داده)، پس نه هزار و سیصد تانک دیگر داریم و میتوانیم ادامه بدهیم!
و خب طبیعیه که وقتی ذهن مخاطبان اینجوری کار میکنه، صحبت درباره خیلی از موضوعات یکم مشکل میشه.
و خب طبیعیه که وقتی ذهن مخاطبان اینجوری کار میکنه، صحبت درباره خیلی از موضوعات یکم مشکل میشه.
Anarchonomy
به طور عمومی در مواجهه با بلاهت، میتونم بگم که تا حد خوبی ورزیده هستم، ولی حتی من هم پیشبینی نمیکردم در مورد تجاوز روسیه به اوکراین با افقهای جدیدی از نادانی مواجه بشیم. نه فقط کاربران عادی، بلکه حتی به اصطلاح صاحبنظران هم تصور خندهداری از ظرفیت نظامی…
یکی دیگه از چیزهایی که «صاحبنظران» افاضات زیادی دربارهش داشتند رنج پرواز اف۳۵ بود. عزیزان صاحبنظر آمریکایی میگفتند وقتی نمیتونه تا وسط خاک ایران بره، به چه درد میخوره؟ (این واسه اون موقع بود که میخواستن از کنگره بودجهش رو بگیرند). ارزشیها در ایران هم این حرفها رو جدی گرفته بودند، و با شناختی که از تشکیلات گاوی داریم مطمئن بودم این جدی گرفتن به سرداران سپاه هم تسری پیدا کرده (یکی از ظریفترین کارهایی که آدم امروزی باید بتونه از پسش بربیاد اینه که تشخیص بده چه کسانی رو جدی بگیره و چه کسانی رو نگیره. شاید یه روز یونسکو این رو به عنوان یکی از شاخصهای سواد تعریف کنه). همون موقع کامنت ثابت من این بود که آقایان، خانومها، مسئله رنج پرواز برای آمریکا حل شده، و یا به زودی حل خواهد شد! و باک بزرگ اون راه حل نیست.
لازم نبود کارشناس نظامی باشی. کافی بود بدونی در چه مسیری هستند.
و حالا امروز اسراییل در مانوری که برای شبیهسازیِ زدنِ وسطِ خاکِ ایران انجام دادند، خیلی علنیطور میگه مشکل رنج نخواهند داشت.
تو این مدتی که مشکل اونها حل شد، موهای من جوگندمی شد، و اون بشکههای پشمالو، برای بچههاشون تو دوبی ویلا خریدن.
لازم نبود کارشناس نظامی باشی. کافی بود بدونی در چه مسیری هستند.
و حالا امروز اسراییل در مانوری که برای شبیهسازیِ زدنِ وسطِ خاکِ ایران انجام دادند، خیلی علنیطور میگه مشکل رنج نخواهند داشت.
تو این مدتی که مشکل اونها حل شد، موهای من جوگندمی شد، و اون بشکههای پشمالو، برای بچههاشون تو دوبی ویلا خریدن.
تصویب نمودند حداقل سن مجاز برای خرید اسلحه نیمه اتوماتیک به ۲۱ سال افزایش پیدا کنه.
یکی دیگه از معایب دموکراسی، اینه که میتونه بازیچه احساسات عمومی بشه. وقتی یک پسر هجده ساله جریحهدارش میکنه، از هجده سالهها انتقام میگیرند.
اما اگه کسی اونجا رک بود میگفت معیار بچگی و بلوغ چیه؟ چون اگه معیارهای کلاسیک، مثل مسئولیتپذیری مطرح باشه، که فرهنگ شهری امروزی ردش میکنه، الان ۲۱ سالههامون هم مسئولیتپذیر نیستند.
یکی دیگه از معایب دموکراسی، اینه که میتونه بازیچه احساسات عمومی بشه. وقتی یک پسر هجده ساله جریحهدارش میکنه، از هجده سالهها انتقام میگیرند.
اما اگه کسی اونجا رک بود میگفت معیار بچگی و بلوغ چیه؟ چون اگه معیارهای کلاسیک، مثل مسئولیتپذیری مطرح باشه، که فرهنگ شهری امروزی ردش میکنه، الان ۲۱ سالههامون هم مسئولیتپذیر نیستند.
از طبقه مرفه تهران بود، اما علاقه داشت به بچههای فقیر درس بده. گهگاه با من درباره کلاسش حرف میزد، و ازینکه نمیشه اینجا متدهای علمی آموزش رو پیاده کرد غر میزد. و من میگفتم متد علمی چیه این بدبختها پول لازم دارند! و همین باعث میشد به این نتیجه برسه که اصلا با همدیگه تطبیقپذیری نداریم. نمیدونم چرا امید داشتم روزی تغییر پیدا کنه. نمیتونستم تو روی خودش بگم ولی نظرم این بود که به خاطر دهک بالاتری که در اون قرار داشت، فکر میکرد میدونه چه چیزی برای کودکان کار بهتر است، و فکر میکرد من، که چون از دهک پایینتری هستم همهچیز رو به پول وصل میکنم، نمیدونم که براشون چه چیزی بهتر است. اما سالها گذشت و رفت ینگه و ازین حالت در نیومد. یعنی اگر در حالتی که بود ثابت میموند، بد نبود. یک مقاله ازش دیدم که نشون میداد ثابت نمونده و بدتر شده! درباره عدالت در رواندا بود. عدالت، در فاکینگ رواندا. حتی مهملاتی که تو اون دانشگاهها تولید میکنند رو نمیتونم خلاصه کنم و اینجا بنویسم. که اساسا سالاد کلمات آکادمیک رو چطور میشه خلاصه کرد؟ ولی چیزی در این حوالی بود که مثلا چه کار کنیم زن روآندایی که مورد تجاوز خشن قرار گرفته، خاطراتش رو کنار بذاره و گوشهگیری نکنه و به محیط اجتماعی برگرده! یه سری موسسه مکنده پول هم هست که غربیها میان برای اینجور بیچارهها کمپهای آموزشی برپا میکنند. ازینها که جمع میشن میرقصند و نقاشی میکشند. که مثلا یادشون بره نسلکشی چی بود! همون رودهدرازیها که درباره کودکان کار تهران به من تحویل میداد، تو این مقاله هم بود، اما آکادمیک، و ریسرچطور و شیک و پیک! در حالی که جواب من به معضل زن رواندایی گوشهگیر هم همون بود: پول لازم داره! که مستقل باشه، که دیگه به خاطر فقر از هیچ مردی نترسه، که بتونه ازون گهدونی فرار کنه.
من اصلا متد علمی رو رد نمیکردم و نمیکنم. بلکه ادعا میکنم علمیترین متد اینه که یه کاری کنیم به پول برسند. و اگه نمیتونیم چنین کاری براشون بکنیم، بهتره بزنیم به چاک! کل این قضیه که من شهری که یه گوزن بیاد جلو ماشینم با اینکه اونی که تو ماشینه منم و اونی که بیرونه اون گوزنهست، قالب تهی میکنم، برم به یه بدبخت در یک برهوتی بگم «آخ عزیز بذار کمکت کنم» غیر ازینکه مضحکه، نشانهای است ازینکه نگاه بالا به پایین به اونها دارم. البته در مسائل عقیدتی و نظری، به خیلیها نگاه بالا به پایین دارم و هیچ شرمی ازین بابت حس نمیکنم. اما در مورد جریان کلی زندگی، اصلا نمیتونم و نباید چنین نگاهی داشته باشم. آدمها پروژه عمرانی نیستند، که یه جای کار به بنبست بخوره، که بعد چهارتا مهندس رو بفرستن سر سایت تا درستش کنند. تو که خودت تو خیابون وقتی متلک میشنوی، وقتی رسیدی خونه باید سه لیوان آب بخوری تا خشمت فرو بنشینه، نباید حتی فکر کنی که میتونی بری به زن روآندایی که یه شب کسانی که سابقه سر بریدن نوزاد رو هم داشتن، پشت بوتهها به خونریزی انداختنش، چیزی یاد بدی، یا از حالتی خارج و به حالت دیگهای واردش کنی. شهر جنگلیه که توش خوب پول درمیاد. و این تنها چیزیه که تو میدونی و ممکنه به درد اون زن بخوره. اما حتی اگه ندونی که چطور میشه روشهای پول درآوردن شهر رو به شرایط جایی پرت، ترجمه کرد؛ باز هم بهتره برگردی خونه.
من اصلا متد علمی رو رد نمیکردم و نمیکنم. بلکه ادعا میکنم علمیترین متد اینه که یه کاری کنیم به پول برسند. و اگه نمیتونیم چنین کاری براشون بکنیم، بهتره بزنیم به چاک! کل این قضیه که من شهری که یه گوزن بیاد جلو ماشینم با اینکه اونی که تو ماشینه منم و اونی که بیرونه اون گوزنهست، قالب تهی میکنم، برم به یه بدبخت در یک برهوتی بگم «آخ عزیز بذار کمکت کنم» غیر ازینکه مضحکه، نشانهای است ازینکه نگاه بالا به پایین به اونها دارم. البته در مسائل عقیدتی و نظری، به خیلیها نگاه بالا به پایین دارم و هیچ شرمی ازین بابت حس نمیکنم. اما در مورد جریان کلی زندگی، اصلا نمیتونم و نباید چنین نگاهی داشته باشم. آدمها پروژه عمرانی نیستند، که یه جای کار به بنبست بخوره، که بعد چهارتا مهندس رو بفرستن سر سایت تا درستش کنند. تو که خودت تو خیابون وقتی متلک میشنوی، وقتی رسیدی خونه باید سه لیوان آب بخوری تا خشمت فرو بنشینه، نباید حتی فکر کنی که میتونی بری به زن روآندایی که یه شب کسانی که سابقه سر بریدن نوزاد رو هم داشتن، پشت بوتهها به خونریزی انداختنش، چیزی یاد بدی، یا از حالتی خارج و به حالت دیگهای واردش کنی. شهر جنگلیه که توش خوب پول درمیاد. و این تنها چیزیه که تو میدونی و ممکنه به درد اون زن بخوره. اما حتی اگه ندونی که چطور میشه روشهای پول درآوردن شهر رو به شرایط جایی پرت، ترجمه کرد؛ باز هم بهتره برگردی خونه.
❤5
دانشجوی ایرانی که بدون اهمیت دادن به ملاحظات اخلاقی، و سیاسی، خودش رو وقف کاری میکنه که فقط دستگاه سرکوب حکومتی ازش بهرهبرداری خواهد کرد، در برابر دانشجویان چینی که این کار رو برای حزب کمونیست انجام میدن، چه از نظر تعداد و چه از نظر کیفیت کار، تقریبا هیچ به نظر میاد.
این یه کار دانشگاهی جدی برای ارتقاء دوربینهای نظارتیه که یک «درخت دوربین» متشکل از تعداد زیادی از دوربینها با مشخصات متفاوت، تعریف میکنه، که با یک سری تردستیهای نرمافزاری یک تصویر واحد از دهها تصویر بدست میاره. در نتیجه بدون نیاز به دوربینهای گرانقیمت، «پوشش گسترده» و «بزرگنمایی زیاد» رو همزمان فراهم میکنه. یک خوشخدمتی ایدهآل برای حکومت، تا هزینه نظارتش رو کاهش بده. علاوه بر اینکه امکانات بیشتری بشون میده، از جمله دنبال کردن مسیر حرکت هر فرد پیاده تا چندصدمتر!
این یه کار دانشگاهی جدی برای ارتقاء دوربینهای نظارتیه که یک «درخت دوربین» متشکل از تعداد زیادی از دوربینها با مشخصات متفاوت، تعریف میکنه، که با یک سری تردستیهای نرمافزاری یک تصویر واحد از دهها تصویر بدست میاره. در نتیجه بدون نیاز به دوربینهای گرانقیمت، «پوشش گسترده» و «بزرگنمایی زیاد» رو همزمان فراهم میکنه. یک خوشخدمتی ایدهآل برای حکومت، تا هزینه نظارتش رو کاهش بده. علاوه بر اینکه امکانات بیشتری بشون میده، از جمله دنبال کردن مسیر حرکت هر فرد پیاده تا چندصدمتر!
خادمه داشت ملت رو به سمت ضریح هدایت میکرد که یه آخوند پیر توقف کرد و وسط ترافیک زوار بش تذکر داد ریشش رو نباید بزنه! ازین خدام ورژن جدید بود که ریش ندارند. مردک خون جلوی چشمش رو گرفت و درست جلوی ضریح امام رضا و در مقابل جمع، به آخونده گفت فضولی نکن! همون خادمی که به دخترها بابت کج رفتن چادرشون تذکر میداد، حالا خودش تذکر گرفته بود، و این کفرش رو در میاورد.
«ما همه خادمالرضاییم» شعار خس و خاشاکه. چون یعنی خادم آستان قدسیم. خادم یک باند فاسد که توسط تعدادی دزد اداره میشه. و در کنارش، خودمون رو با زیارتبازی سرگرم کردیم.
ازونجایی که خود حضرت گفت شرط لاالهالاالله است، خادمالرضا کسیه که خادم لاالهالاالله شده. و کسی که خادم این جملهست، کسیه که نمیشه بش حکومت کرد. چه برسه به اینکه بشه یه پلاکارد حکومتی داد دستش.
«ما همه خادمالرضاییم» شعار خس و خاشاکه. چون یعنی خادم آستان قدسیم. خادم یک باند فاسد که توسط تعدادی دزد اداره میشه. و در کنارش، خودمون رو با زیارتبازی سرگرم کردیم.
ازونجایی که خود حضرت گفت شرط لاالهالاالله است، خادمالرضا کسیه که خادم لاالهالاالله شده. و کسی که خادم این جملهست، کسیه که نمیشه بش حکومت کرد. چه برسه به اینکه بشه یه پلاکارد حکومتی داد دستش.
❤4
سیاست اسراییل همیشه اینطور بوده که خودش رو بازیگر نقش دوم جا بزنه. که یعنی بازیگر نقش اولی هست، و ما متناسب با اون بازی میکنیم. بازیگر نقش اول یک روز اردنه، یک روز مصر، یک روز سوریه، یک روز عراق، یک روز ایران. و ما باید در برابر اقدامات اینها، اقداماتی انجام بدیم. در حالی که در داخل دستگاه دولتی، خودش رو نقش اول فرض گرفته و همهچیز رو بر این مبنا برنامهریزی کرد: ما تعیین میکنیم مرز کجاست، بقیه باید واکنش بدهند. ما تعیین میکنیم کدام حکومت منطقه خطرناک است، بقیه باید واکنش بدهند. ما تعیین میکنیم چه کسی باید سلاح داشته باشد، بقیه باید واکنش نشان بدهند. سپس برای واکنشها، برنامه مختص خودش رو طراحی میکنیم.
که البته استراتژی درستی بود. در برابر وحوش خاورمیانه، باید همیشه چند قدم جلوتر بود.
محور سنی-عربی، مصر اردن عربستان، مهار شدند. چون با وجود قابلیتهای خودتخریبی جهادی در بین مردمشون، قبایل حاکم به سالم ماندن مملکت اهمیت میدادند. و همین باعث شد بشون رحم بشه. در محور شیعه، ایران عراق سوریه لبنان، لبنان به فلاکت افتاده، سوریه با خاک یکسان شده، و عراق به امان خدا رها شده. فقط ایران باقی مونده که تکلیفش تعیین بشه. ازونجایی که خانواده حاکم بر ایران اهمیتی به سالم ماندن ایران نمیدن، آپشن دوم روش اجرا میشه، که یعنی ترحمی در کار نخواهد بود.
که البته استراتژی درستی بود. در برابر وحوش خاورمیانه، باید همیشه چند قدم جلوتر بود.
محور سنی-عربی، مصر اردن عربستان، مهار شدند. چون با وجود قابلیتهای خودتخریبی جهادی در بین مردمشون، قبایل حاکم به سالم ماندن مملکت اهمیت میدادند. و همین باعث شد بشون رحم بشه. در محور شیعه، ایران عراق سوریه لبنان، لبنان به فلاکت افتاده، سوریه با خاک یکسان شده، و عراق به امان خدا رها شده. فقط ایران باقی مونده که تکلیفش تعیین بشه. ازونجایی که خانواده حاکم بر ایران اهمیتی به سالم ماندن ایران نمیدن، آپشن دوم روش اجرا میشه، که یعنی ترحمی در کار نخواهد بود.
ذهن خاورمیانهای حاضر نیست بپذیره عقبه. بنابراین ترجیح میده فکر کنه بش اجحاف شده! کار حتی به جزییات هم رسیده، و میگن به ازای این تعداد موشک ضدتانک، ما تانکهای بیشتری زدیم، نسبت به اوکراینیها! (در حالی که دو زمین کاملا متفاوته، و دو ارتش متفاوت. روسیه یکی از بزرگترین نیروهای هوایی دنیا رو داره که دارند نیروی زمینی رو ساپورت میکنند. سوریه چهارتا هلیکوپتر نمیتونست بلند کنه).
حاضر نیست بپذیره همون اوکراین فاسد، هم جامعه مدنی قویتری داره هم نهادهای ریشهدارتری. رییسجمهور سابقش که سیبل انواع فحشهاست، که حکام دفتری و حکام بیابانی خاورمیانه یک دهم اون همه فحش هم نمیتونند تحمل کنند، نه تنها فرار نکرد، که داره پول جمع میکنه جنس میفرسته جبهه. تو سوریه برادر گلوی برادر تنی رو میبرید. گفتن یه ارتش آزاد داریم که سکولاره! میرفتی تو سنگر میدیدی نوبتی دارن نماز شب میخونن و تو قنوت دعا میکنند که زودتر شهید بشن!
بازدهی!
حاضر نیست بپذیره همون اوکراین فاسد، هم جامعه مدنی قویتری داره هم نهادهای ریشهدارتری. رییسجمهور سابقش که سیبل انواع فحشهاست، که حکام دفتری و حکام بیابانی خاورمیانه یک دهم اون همه فحش هم نمیتونند تحمل کنند، نه تنها فرار نکرد، که داره پول جمع میکنه جنس میفرسته جبهه. تو سوریه برادر گلوی برادر تنی رو میبرید. گفتن یه ارتش آزاد داریم که سکولاره! میرفتی تو سنگر میدیدی نوبتی دارن نماز شب میخونن و تو قنوت دعا میکنند که زودتر شهید بشن!
بازدهی!
❤5
Anarchonomy
خادمه داشت ملت رو به سمت ضریح هدایت میکرد که یه آخوند پیر توقف کرد و وسط ترافیک زوار بش تذکر داد ریشش رو نباید بزنه! ازین خدام ورژن جدید بود که ریش ندارند. مردک خون جلوی چشمش رو گرفت و درست جلوی ضریح امام رضا و در مقابل جمع، به آخونده گفت فضولی نکن! همون…
اسم امام مطرح نیست، لوگوی آستان قدس رو دراز کردن تا بوسیده بشه.
شما تو جدی گرفتن توحید شلی، ولی اونا تو شرکشون جدیاند.
شما تو جدی گرفتن توحید شلی، ولی اونا تو شرکشون جدیاند.
❤4
زمان بچگی یه همکلاسی داشتم که مشخص بود خانواده فقیری داره. یکبار ازم خواست برای کمک به انجام تکالیفش برم خونهشون. چون به خاطر سرماخوردگی چندروز نیومده بود مدرسه و از درس عقب افتاده بود. من هم قبول کردم. اون موقع زمستان بود و شیفت ما بعدازظهری بود. که یعنی وقتی تعطیل میشدیم هوا تاریک بود. و چون تاریک بود مادرم اجازه نداد تنهایی برم. با اینکه فاصله کمی با ما داشتند. ما سر خیابون بودیم، و اونها تهش. و این خیابونی بود که قاعدتا باید کوچه میبود. من نمیدونستم خونهشون چه شکلیه، ولی برای هر سطحی از فلاکت آماده بودم. وقتی رسیدیم اولین چیزی که باش برخورد کردیم توالت بود. ازین خونههایی بود که توالتشون بیرون از خونهست، در حالی که حتی حیاط هم نداشت. یک راهرو مستقیم وصل میشد به اتاق پذیرایی، و ابتدای اون راهرو توالت بود. توالتی که هیچ زیرساختی جز یک آفتابه نداشت. که مشخص بود از پس وضعیت چاه برنمیاد. مادرم تا بو رو شنید چادرش رو کشید بالاتر و آورد جلوی صورتش تا کار ماسک تنفسی رو انجام بده. وقتی در رو باز کردند و خلاصهای از شرایط داخل دیده شد، مادرم گفت خودت برو تو، من دم در منتظر میمونم. رفتم نشستم و چیزهای که لازم بود بنویسه رو براش ردیف کردم. هر از چندی نگاهم رو قاچاقی از روی دفتر و کتاب برمیداشتم و یک گوشه دیگه از خونه رو اسکن میکردم، و سریع برمیگشتم روی کاغذها. ازین اسکنها اینطور بر میاومد که اینها استفاده چندانی از آشپزخانه ندارند، برای همین به مرور به یک آبدارخانه تبدیل شده و چراغ علاءالدین بیشتر کارهاشون رو راه میندازه. چون حتی برای ناهار هم سیبزمینی آبپز میکنند و میخورند.
مادرم هیچوقت در زندگی مرفه نبود، و انقدر سختی و دردسر تحمل کرده بود که به نظرش جوانی و سلامتیش به باد رفته. سختیهای در حد کوزت. اما از انتهای خیابون خودمون هم خبر نداشت. در حدی که براش شوکهکننده بود. و اگه همکلاسی بودن من و اون پسر نبود، شاید هیچوقت هم خبردار نمیشد. مخصوصا که چند سال بعد ازونجا رفتند و اون خونه تخریب شد، طوری که انگار قبلش هیچ انسانی اونجا نبوده.
امروز کار مملکت به جایی رسیده که خیلیها دارند به اینکه ناهار هم فقط یک سیبزمینی بخورند، فکر میکنند، و عده زیادی بودجه همونش هم ندارند، چون هر کیلوسیبزمینی بیست هزارتومنه، که باز هم این عدد باقی نمیمونه و ممکنه این پست به خاطر این عدد، خیلی زود قدیمی به نظر برسه. اون آشنایی ناخواسته با فلاکت، که تقریبا تصادفی رخ داد، به یک آشنایی با تجربه شخصی تبدیل شده، ولی با یک تأخیر سی ساله. اون خانوادهای که مردم نمیدیدنشون، و ما تصادفی دیدیمشون، سی سال پیش داشت مثل وضعیت بحرانی امروز خیلیها زندگی میکرد. سی سال بیاعتنایی به واقعیت، به شکل یک هیولا دراومد، و این هیولا یقه همه رو گرفت، و مردم رو به همونجایی برد که اونها اون موقع بودند.
ریشه این بیاعتنایی اونجا بود که همه فکر میکردند اوضاع عادیه، و اونها فقرایی هستند که در اوضاع عادی هم ممکنه پیدا بشه. میدونم که با دقت کافی نخوندید. پس لطفا دوباره بخونید: ما فکر میکردیم اونها فقرای شرایط عادی هستند.
ترکیه در شرایط عادی بود. فقیر هم داشت. فقرای ترکیه، فقرای شرایط عادی بودند. و مصر. و قبرس. و ایتالیا. و هند. و ژاپن. شرایط عادی، یعنی یه سری چیزها هست، از شانس گرفته تا خصوصیتهای جغرافیایی که به نفع اقتصاد تموم میشه؛ و یه چیزهایی نیست، مثل شهرداری کارآمد، مثل مدرسه کافی، مثل آب به خاطر خشکسالی. دورههای خوب هست، و دورههای بد. روزهای شیرین هست، و روزهای تلخ. سناتورهای بد میرن و سناتورهای خوب میان، و برعکس. اتفاقات خوب میفته، و اتفاقات بد. و اتفاقات بد جبران میشه. و گاهی نمیشه. این شرایط عادیه، و در اون فقر هم وجود داره.
ولی ما تو شرایط عادی نبودیم. دست کشور ما رو بسته بودن، و داشتن جلوی چشمش همهچیزش رو میبردن. اون خانواده، فقیر شرایط سرقت بودند. مثل وقتی که دزد کنار جادهای یه اتوبوس رو نگه میداره، میاد بالا و از صندلی جلو شروع میکنه به لخت کردن مسافرها. بیشتر مردم ته اتوبوس نشسته و مشغول تخمه آفتابگردان بودند. گاهی بیرون رو هم نگاه میکردند و ازین غر میزدند که چرا حرکت نمیکنیم. مسافری که نمیدونه موضوع چیه، فکر میکنه مشکل اصلی توقفه. برای همین تا همین اوائل دهه هشتاد، هنوز امیدوار بود که با کمک رنو، یکی از خودروسازهای مطرح جهان میشیم، و خوب نیست که در این صنعت «توقف» داشتیم. و این فقط یک مثاله، از مجموعه نگاهش به محیط، که نشون میداد نمیدونه موضوع چیه.
حالا نوبت ته اتوبوسیها شده.
مادرم هیچوقت در زندگی مرفه نبود، و انقدر سختی و دردسر تحمل کرده بود که به نظرش جوانی و سلامتیش به باد رفته. سختیهای در حد کوزت. اما از انتهای خیابون خودمون هم خبر نداشت. در حدی که براش شوکهکننده بود. و اگه همکلاسی بودن من و اون پسر نبود، شاید هیچوقت هم خبردار نمیشد. مخصوصا که چند سال بعد ازونجا رفتند و اون خونه تخریب شد، طوری که انگار قبلش هیچ انسانی اونجا نبوده.
امروز کار مملکت به جایی رسیده که خیلیها دارند به اینکه ناهار هم فقط یک سیبزمینی بخورند، فکر میکنند، و عده زیادی بودجه همونش هم ندارند، چون هر کیلوسیبزمینی بیست هزارتومنه، که باز هم این عدد باقی نمیمونه و ممکنه این پست به خاطر این عدد، خیلی زود قدیمی به نظر برسه. اون آشنایی ناخواسته با فلاکت، که تقریبا تصادفی رخ داد، به یک آشنایی با تجربه شخصی تبدیل شده، ولی با یک تأخیر سی ساله. اون خانوادهای که مردم نمیدیدنشون، و ما تصادفی دیدیمشون، سی سال پیش داشت مثل وضعیت بحرانی امروز خیلیها زندگی میکرد. سی سال بیاعتنایی به واقعیت، به شکل یک هیولا دراومد، و این هیولا یقه همه رو گرفت، و مردم رو به همونجایی برد که اونها اون موقع بودند.
ریشه این بیاعتنایی اونجا بود که همه فکر میکردند اوضاع عادیه، و اونها فقرایی هستند که در اوضاع عادی هم ممکنه پیدا بشه. میدونم که با دقت کافی نخوندید. پس لطفا دوباره بخونید: ما فکر میکردیم اونها فقرای شرایط عادی هستند.
ترکیه در شرایط عادی بود. فقیر هم داشت. فقرای ترکیه، فقرای شرایط عادی بودند. و مصر. و قبرس. و ایتالیا. و هند. و ژاپن. شرایط عادی، یعنی یه سری چیزها هست، از شانس گرفته تا خصوصیتهای جغرافیایی که به نفع اقتصاد تموم میشه؛ و یه چیزهایی نیست، مثل شهرداری کارآمد، مثل مدرسه کافی، مثل آب به خاطر خشکسالی. دورههای خوب هست، و دورههای بد. روزهای شیرین هست، و روزهای تلخ. سناتورهای بد میرن و سناتورهای خوب میان، و برعکس. اتفاقات خوب میفته، و اتفاقات بد. و اتفاقات بد جبران میشه. و گاهی نمیشه. این شرایط عادیه، و در اون فقر هم وجود داره.
ولی ما تو شرایط عادی نبودیم. دست کشور ما رو بسته بودن، و داشتن جلوی چشمش همهچیزش رو میبردن. اون خانواده، فقیر شرایط سرقت بودند. مثل وقتی که دزد کنار جادهای یه اتوبوس رو نگه میداره، میاد بالا و از صندلی جلو شروع میکنه به لخت کردن مسافرها. بیشتر مردم ته اتوبوس نشسته و مشغول تخمه آفتابگردان بودند. گاهی بیرون رو هم نگاه میکردند و ازین غر میزدند که چرا حرکت نمیکنیم. مسافری که نمیدونه موضوع چیه، فکر میکنه مشکل اصلی توقفه. برای همین تا همین اوائل دهه هشتاد، هنوز امیدوار بود که با کمک رنو، یکی از خودروسازهای مطرح جهان میشیم، و خوب نیست که در این صنعت «توقف» داشتیم. و این فقط یک مثاله، از مجموعه نگاهش به محیط، که نشون میداد نمیدونه موضوع چیه.
حالا نوبت ته اتوبوسیها شده.
❤16
تاریخ را فاتحان مینویسند. ولی دولتپرستها برای ما روایتش کردند. آخوند، از شیخ صدوق گرفته تا همین وحوش فعلی، بدبختِ امپراتوری بودند (معادل آکادمیک مناسبی برای بدبخت امپراتوری بودن پیدا نکردم)، و از همون زاویه دید، به تاریخ اسلام نگاه کردند، و با همون نگاه برای بقیه روایتش کردند. و اینطور روایت کردند که «دعوایی بود بین محمد، که میخواست حکومت ایکس را بر پا کند، و فلان بن فلان، که میخواست حکومت ایگرگ را بر پا کند. ولی فقط حکومت ایکس، حق بود، و ایگرگ باطل بود!». چون چیزی غیر ازین رو هضم نمیکرد، و دوست هم نداشت که هضم کنه. اما در واقعیت دعوایی بود بین محمد، که نمیذاشت حکومت تشکیل بشه، و بقیه، که میخواستند حکومت داشته باشند. تقابلش با امپراتوریهای همسایه هم درباره گسترش اسلام نبود. درباره گسترش تجارت، منهای باج دادن به حکومتها بود. تا وقتی زنده بود، کسی جرئت نداشت این برنامه رو تغییر بده. اما بلافاصله بعد از مرگش، بلند شدند و حکومت مرکزی ساختند. اون درگیری با امپراتوریهای همسایه رو هم، از جهاد برای گسترش تجارت تبدیل کردند به جهاد برای گسترش تصاحب! جنگ داخلی وقتی پیش اومد که فکر کردند علی بعد از بیست و پنج سال، پذیرفته که «حالا دیگه حکومت مرکزی داریم»، ولی اشتباه کردند، چون نپذیرفته بود. «من فقط به سنت محمد عمل میکنم» یعنی «مسافران عزیز، برمیگردیم به وضعیت بدون حکومت». و این چیزی نبود که باش کنار بیان. هرچند پای ما ایرانیها هم به این جنگ داخلی کشیده شد، اما ما هم نسخه عجم امپراتورپرستی بودیم. فقط مشکلمون با ایگرگ بود. سر اینکه «صاحب» کی باشه (همونطور که الان ناراحتیم که بیصاحابیم!). بعدتر، حسین رو محاصره کردند، چون نمیتونستند ولش کنند، چون اگر ولش میکردند میرفت روستا به روستا، آبادی به آبادی، عوام رو بر میگردوند به دوره «عرب آزاد»، که تن به هیچ حکومتی نمیداد. اینها دنبال نوستالژی نبودند. باورشون این بود که زیر سایه حکومت مرکزی، نمیشه آدم سالمی باقی موند.
و آخوند هیچوقت این رو نفهمید.
و آخوند هیچوقت این رو نفهمید.
👍12