Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
سراب بودن این فکر خام که محوری آلترناتیو در برابر غرب وجود داره انقدر عیانه که نیاز به شاهد دوباره نداره، اما شواهدش همه‌جا پراکنده‌ست. غربی‌ها با وجود همه لفاظی‌هایی که علیه همدیگه دارند، مجموعا در یک راستا حرکت می‌کنند؛ با اینکه کمترین آسیب‌پذیری رو از بحران‌های فعلی دارند. اما کشورهای اصطلاحا جنوب، مثل مرغ‌های وحشت‌زده‌ای که گوشه‌ای از لانه‌شون آتش گرفته رفتار می‌کنند. به لفظ عامیانه هیشکی به هیشکی نیست! هیچ‌کدوم تره‌ای برای دیگری خرد نمی‌کنند. حتی اگه ذخایر مازاد غلات داشته باشند، سریع صادرات رو متوقف می‌کنند و به احدی نمیفروشند. انگار کل سیاست استراتژیک و سیاست خارجه‌شون مبتنی بر اصل «کلاه خودمون رو سفت نگه داریم زرنگیم» شکل گرفته. که لزوما بد نیست (هرچند که گاهی عوامفریبانه‌ست)؛ اما هیچ اثری از «محور» توش نیست.
اما کشورهای جنوب نه فقط در مواجهه با بحران، بلکه حتی در هدایت گفتمان هم دست خالی هستند. کمبود فعلی گندم به علت اختلال در کشاورزی اوکراین نیست. اثر اختلال در کشاورزی در فصل بعد مشخص میشه. کمبود فعلی به علت محاصره دریایی اوکراین توسط روسیه‌ست. این روسیه‌ست که اجازه نمیده ماده غذایی به نیازمندانش برسه، نه خود جنگ. کاری که اگه آمریکا می‌کرد جیغ بنفش‌شون تا آسمان هفتم می‌رفت. و نیازمندانش چه کسانی هستند؟ کشورهای جنوب! سکوت و بی‌عملی در برابر این جنایت که مستقیما خودشون رو هدف قرار داده، ثابت می‌کنه که هیچ وزن سیاسی ایدیولوژیک در دنیا ندارند.
با اینکه برقی‌سازی وسایل نقلیه تا الان فقط در حد پاورقی بوده، معادل ۱ و نیم میلیون بشکه نفت در روز از تقاضای جهانی رو کاهش داده! که هرچند نسبت به مصرف کل روزانه عدد بزرگی نیست، اما معادل اینه که یک ایرانِ صادرکننده نفت از بازار حذف شده باشه!
باتری، یا هیدروژن، معضلات زیادی دارند هنوز، اما بازگشتی در کار نیست. و این یکی از دلایلیه که وضعیت ایران رو در ۲۰۶۰ دیدنی می‌کنه.
6
داشتم ایمیلم رو پاکسازی می‌کردم دیدم سال ۲۰۱۰ ایمیلی زدم به زیباکلام و ازش پرسیدم چرا هیچ مقاله‌ای پایان‌نامه‌ای رساله‌ای چیزی به فارسی درباره مقایسه احزاب انگلیس و تاریخ‌شون وجود نداره و تو اون دانشگاه دارید چه غلطی می‌کنید؟

از یک طرف خجالت‌آوره و از یک طرف مأیوس‌کننده. خجالت‌آور بابت اینکه وقتم رو صرف تایپ کردن چه سوالاتی با چه پاسخ‌های واضحی از چه آدم‌های توخالی‌ای می‌کردم. و مأیوس‌کننده بابت اینکه دیگه هیچ‌کسی رو ندارم که ازش سوال بپرسم.
یک نمونه تاریخی در رد افسانه «الان همه‌چیز رو یه جوری میسازندکه زود خراب بشه».
در دهه ۱۹۴۰ هزینه سالانه تعمیر تلویزیون ۵۰ دلار بوده! و همه پذیرفته بودند که باید هی خرجش کنند.
دلسوزیت برای مردم اگه صرفا واکنشی باشه، میتونه به مردم‌سوزی منجر بشه.
پولدارترین الیگارش اوکراین نه اهل کیف بود نه لویو. اهل همین دونتسکی بود که الان اشغال شده. هرروز بحث و جدل بود که فاسده، رانت‌خواره، رشوه میده، سیاستمدارها رو میخره. اون اواخر کار داشت به مصادره همه اموالش هم می‌کشید. حالا ارتش ظفرمند روسیه اومده تا مردم دونتسک رو از «فساد و رانت نازی‌ها» نجات بده. و سر راهش هرچیزی که می‌شد مصادره کرد، از بین برده. دیگه نه شرکتی باقی مونده نه کارخانه‌ای نه زیرساختی. مردم یا آواره‌اند، یا همه‌چیزشون رو از دست دادن. اون پولداره هنوز اوکراینه و جایی نرفته. کارخونه‌هاش رو از دست داد، ولی آپارتمان‌های لوکسش تو لندن و نیویورک سالمند.

اگه مردم ما ازین چیزها عبرت نگیرند، آخر فیلم ما خیلی بد تموم میشه.
دهه شصت آلو رو با جعبه می‌خریدیم. نه فقط ما، بقیه هم همینطور بودند. و ازین جعبه چوبی‌ها بود. که از سنگینی به زحمت میشد تکونش داد. هنوز این پلاستیکی‌ها وجود خارجی نداشتند. اگه کسی لواشک درست نمی‌کرد، از روی نداشتن وقت و حوصله و گاهی مکان مناسب برای پهن کردن بود. نه از نداشتن پول. پشت‌بوم‌ها پر از سینی‌هایی با مایعی غلیظ قرمز یا طلایی میشد که روشون توری کشیده بودن. مابقی از رخت لباس آویخته می‌شدند. به تعدادی که وقتی وارد حیاط می‌شدی پنجره‌ها دیده نمیشدند. حتی اگه زنی سر برهنه بود هم دیده نمیشد. چون همه‌چیز پشت ورقه‌های بزرگ لواشک‌ قرار می‌گرفت. زردآلو رو در حجمی می‌خریدند که کیسه سنگینش شونه‌شون رو به یک سمت مینداخت، و سربالایی رو با نفس نفس بالا می‌اومدند. تعداد هسته‌هایی که ازش باقی میموند انقدری بود که یک روز از هفته رو اختصاص می‌دادیم به شکستن‌ و استخراج مغز داخلشون. اون موقع اگه به میوه‌فروش می‌گفتی یک کیلو میخوام بت محل نمیذاشت و فکر میکرد میخوای اذیتش کنی.

تورم عوض شدن چند عدد نیست.‌ تورم عوض شدن زندگیه. اون چیزهایی که می‌تونست در اختیار خیلی‌ها باشه، ازشون دزدیده شد.‌ تورم زندگی مردم ایران رو ازشون دزدید. اما هنوز درک نکردن که این‌ها تغییرات زمانه نیست. تغییرات حاصل از دزدیه. زمانه، هرچقدر هم بد، با لواشک‌های ما کاری نداشت.
«مردم را چینی‌سوار کرده‌اند».
این اخیرا داره زیاد تکرار و کپی‌ پیست میشه.
خیر، مردم را چینی‌سوار نکرده‌اند، خود مردم چینی‌سوار شده‌اند. ماشین شاسی‌بلند چینی، از ضروریات زندگی نیست. وقتی با دو یا سه برابر قیمت واقعیش فروخته میشه، یعنی خریدار پذیرفته که سرش کلاه بگذارند. که نه تنها کمک به این ساختار بیمار و گروگانگیر داعشیه، بلکه بی‌احترامی به خود پول هم است (بله، در اخلاق پروتستانی، پول احترام داره).
نمی‌فهمند که حتی اگه در برابر شر، معذوریت موجه باشه، مربوط به کف انتخاب‌هاست، نه سقف‌شون. اگه مجبورت کنند فقط گوشت سگ بخوری، باید حداقلی که برای بقا نیازه بخوری، نه معادل مقداری که قبل از قرار گرفتن در این وضعیت اجباری، میخوردی. اگه از کف، فراتر بری، دیگه از محدوده ناچاری خارجی، و مسئولیتش به عهده خودته.


https://t.me/mamlekate/66272
دهه سی پدر من اینجوری بود که ۷ ریال میذاشت کف دست کارگرش و می‌گفت برو یه دیزی بخور، که میگه شامل یک لیوان چای هم می‌شد. مزد کارگر عادی روزی ۵ تومان بود. یعنی با یک هفتم مزد روزانه‌ش می‌تونست ناهار دیزی بخوره. اگه امروز هم همین نسبت برقرار بود، یک کارگر ساختمانی عادی باید حداقل روزی یک میلیون دستمزد می‌گرفت. در حالی که امسال، با وجود افزایش جهشی، حداقل مزد روزانه ۱۴۰ هزارتومن شده. این یعنی در طول حدود شصت سال، کل دستمزد کارگر، به همون یک دیزی تنزل پیدا کرده.
اما این تنها سقوط اتفاق افتاده نیست. در طول این شصت سال، برای اینکه بتونیم همین‌طور با گوشت گوسفند دیزی درست کنیم، میلیون‌ها گوسفند رو ریختیم در مراتع ایران، و با وجود اقلیم خشک و کم‌آب شدیم چهارمین پرورش‌دهنده بزرگ گوسفند جهان! تا اینکه رسید به امروز و دیگه مرتعی باقی نمونده.
معلوم نیست آیندگان درباره این شصت هفتاد سال چه نظری خواهند داد، ولی احتمالا یه بخش عمده‌ش فحش خواهد بود.
نسل گذشته خاطرات و تجربیاتی از فلاکت داره که میتونه بشون تکیه کنه. مثلا وقتی گوشت از دسترس خارج میشه، میگه مگه قدیم چیکار میکردیم؟ آش میخوردیم!
اما متوجه نیستند که وقتی تناسبات اقتصادی بهم بریزه (طوری که همه بازنده هستند حتی اگه در موقعیت بهتری باشند) دیگه بازگشت به گذشته هم جواب نخواهد داد. چون همون آش هم تابع تناسبات همون زمان بود که میتونست صرفه‌جویی ایجاد کنه. الان دیگه ایجاد نمی‌کنه. و برای همینه که حتی نصایح اخلاقی کلاسیک هم دیگه کارایی ندارند. امیرالمومنین تصور می‌کرد قناعت، ثروت بی‌پایانه! و حق داشت، چون تناسبات اقتصادی که دیده بود همین رو بش می‌گفت. اما الان قناعت هیچ نفع معنی‌داری برات ایجاد نمی‌کنه. اون‌ها چیزی که ما داخلش هستیم رو تخیل هم نمی‌کردند.
استرالیایی‌ها راست‌هایی که چپ بودند رو کنار زدند و به چپ‌هایی که چپند رأی دادند. خود ملبورن و شهرهای بزرگ هم به سبزهایی که چپند رأی داد‌. هرچند که به چپ دنیا هم نیست که به چی رأی میدن.
«خبر جدید اینکه به گفته وزیر خارجه فرانسه عضویت اوکراین در اتحادیه اروپا می‌تونه پونزده تا بیست سال زمان ببره!
مثل ترکیه که از ۱۹۶۰ قراره عضو بشه؟
ولی غصه نخور اوکراین. شما و گرجستان حداقل ویزای شنگتن گرفتید. به ما ترک‌ها همونش هم ندادن».


نمی‌دونم چه علاقه، و حالا عقده‌ای، دارند که بخش مهمی از اختیارات مملکت‌شون رو به بروکسل بسپارند. اما با گذشت زمان معلوم شد پس زدن درخواست عضویت ترکیه کار درستی نبود. ورود آزاد میلیون‌ها ترک خرمذهب به اروپا خیلی جالب نمی‌شد، اما قرار گرفتنش در چارچوب اتحادیه، جلوی خیلی از دلقک‌بازی‌های اردوغانی رو می‌گرفت.
پدر ملوانی که تو ناو مسکوا روسیه کشته شد هرروز داره حالش بدتر میشه.
کارش از حمایت از تجاوز به اوکراین شروع شد و الان به پوتین میگه سگ دروغگو!


نه روسیه به عزایی که در دل داره اهمیت میده، نه بقیه دنیا. روسیه پسرش رو گوشت جلوی توپ می‌دید، و خودش رو پدری که چون مصیبت‌زده‌ست داره دری وری میگه! و دنیا پسرش رو متجاوز می‌دید و خودش رو یک مدافع شر که قربانی شر شده.

بعضی‌ها فکر می‌کنند این بده که برات ناراحت باشند اما درکت نکنند. اما ازون بدتر اینه که درکت کنند، اما برات ناراحت نشن.
فقیر کردن مردم این کاربرد رو برای سیستم استبدادی داره که اعتراضات سازمان‌یافته رو عقیم می‌کنه، چون ملتی که لنگ نان شبه، نمیتونه حرکت سیاسی جدی انجام بده. یا لاقل تصور مستبد اینه که کاربردش اینه.
اما فقیر شدن مردم این ساید افکت رو داره که خارجی‌ها هم راحت‌تر می‌تونند برای کارهای اطلاعاتی امنیتی‌شون آدم اجیر کنند. در تورم هفتاد درصدی و در میان هفتاد میلیون یارانه بگیر، پیک موتوری‌هایی که موساد می‌گیره هم براش ارزونتر و راحت‌تر درمیاد.
با همین فرمون شما احتمالا اگه کتاب‌هایی که درباره سیاست خارجه و روابط بین‌الملل‌شون چاپ می‌کنند رو ببینی کرک و پرت بریزه. همین الان با اطلاعات پابلیک میشه یک دیپلمات حرفه‌ای تربیت کرد.
چرا تربیت نمیشه؟
این سوال گسترده‌ایه البته، و مختص جمهوری اسلامی نیست. خاطرات وزرای دوران شوروی رو بخونید می‌فهمید که وضع خیلی آماتوری بوده، در حالی که در بیرون وانمود می‌کردند هم‌طراز غربی‌ها هستند.
چون شما با کتاب خوندن ممکنه بتونید بینش فردی رو‌ بازتر کنید، اما نمی‌تونید یک سیستم پخته بسازید.
Anarchonomy
با همین فرمون شما احتمالا اگه کتاب‌هایی که درباره سیاست خارجه و روابط بین‌الملل‌شون چاپ می‌کنند رو ببینی کرک و پرت بریزه. همین الان با اطلاعات پابلیک میشه یک دیپلمات حرفه‌ای تربیت کرد. چرا تربیت نمیشه؟ این سوال گسترده‌ایه البته، و مختص جمهوری اسلامی نیست.…
یکی از ژانرهای پرفروش کتاب در ایران ژانر جاسوسیه، درباره خاطرات و سرگذشت واقعی جاسوس‌های جنگ جهانی و جنگ سرد.
برید از جوانان و نوجوانانی که این‌ها رو میخونند کوئیز بگیرید.
مثلا بپرسید بعد از خواندن کتاب فلان، نتیجه‌گیری شما ازینکه چرا شوروی انقدر نشتی اطلاعات داشت، چیست؟ شما از اینکه مأموران انگلیسی وطن خود را میفروختند تا دوستان خود را نجات دهند، چه برداشت کلی از جامعه انگلیس بدست می‌آورید؟

اگه چیزی غیر از دری وری تحویل‌تون دادند بیایید صورت من رو تف‌مال کنید.
Anarchonomy
یکی از ژانرهای پرفروش کتاب در ایران ژانر جاسوسیه، درباره خاطرات و سرگذشت واقعی جاسوس‌های جنگ جهانی و جنگ سرد. برید از جوانان و نوجوانانی که این‌ها رو میخونند کوئیز بگیرید. مثلا بپرسید بعد از خواندن کتاب فلان، نتیجه‌گیری شما ازینکه چرا شوروی انقدر نشتی اطلاعات…
کتابخوانی و نوع ژانری که خوانده میشه، میتونه حتی یک واکنش هویتی به تحولات اجتماعی باشه. مثل کسانی که کتاب‌های پزشکی رو میخونند نه برای اینکه بفهمند پزشکی چطور کار می‌کنه، بلکه برای اینکه مجهز به محتوا بشن تا بتونند ثابت کنند پزشکی کار نمی‌کند! چون هویت پزشکی‌ستیزشون این رو میطلبه.
ترند اجتماعی مردان بتا (که پسرانی که خیلی با دخترها فرق ندارند رو ستایش می‌کرد) در آمریکا هم یک ایمپالس هویتی ایجاد کرد که ظاهرا متضادش بود، و خودش رو در ترند «آلفاهای باشگاهی» نشون داد. کسانی که تمرینات فیتنس رو یک عبادت، باشگاه رو یک معبد، و اهمیت دادن به فیزیک بدنی و سلامت مردانه رو یک مقاومت در برابر شیاطین آخرالزمان می‌بینند. به این‌ها میشه لقب
Gym warriors
رو داد، که طبعا چون در اندیشه فقیر بود؛ در برابر آنتونی فائوچی، مبارز شیردل! بودند، و در برابر پوتین درنده‌خو، پاسیفیست و صلح‌طلب!
ژانر کتاب‌هایی که می‌خونند هم انعکاس‌دهنده این ایمپالسه: تغذیه سالم، شناخت پروتئین‌ها و آنزیم‌ها، بیوگرافی فلان وحشی آلفا که یه زمانی یک میلیون کیلومتر مربع رو با تبر تسخیر کرد، هنر گرفتن همه‌چیز به تخم چپ، خودت مهمی، چطور وال‌استریت موجب سرطان روده می‌شود و رسانه‌ها سکوت می‌کنند، استالین خوب بود دور و بری‌هاش بد بودند، دموکراسی بچه‌هایمان را گی می‌کند، چطور دود گازوییل بشریت را نجات داد، و ازین قبیل.
3
طمع سرمایه‌دار متمدن، با طمع سرمایه‌دار پشت‌کوهی فرق داره. سرمایه‌دار پشت‌کوهی از خیر سه طبقه اضافه هم نمیتونه بگذره.
ثروتمندان نوکیسه‌ای که به موهبت انقلاب آخوندهای سخیف و نفهم، به حجمی از پول دست پیدا کردند که لایقش نبودند، شبیه خود اون آخوندها بار اومدند. همونقدر سخیف و نفهم.
همه دارند اندازه می‌گیرند که چقدر تأمین‌کننده‌اند. مردها دارند خودشون رو پاره می‌کنند که تأمین‌کننده بقا باشند. زن‌ها دارند خودشون رو پاره می‌کنند که تأمین‌کننده چیزهایی باشند که بقا رو قابل تحمل می‌کنه. مثل آرامش. مثل سکس. مثل محبت.
زن‌ها تو شهرکی که زیر خط فقره چرا زندگی می‌کنند؟ چون اونجا هنوز مردهایی هستند که خودشون رو پاره کنند که همون درآمد زیر خط فقر رو تأمین کنند. مردها چرا تو اون شهرک زندگی می‌کنند؟ چون هنوز زن‌هایی هستند که بشه گفت چون این‌ها اینجا هستند میشه این شت‌هول رو تحمل کرد.

و این خوبه. و من بیشتر از هر کسی داد میزنم که این خوبه.
اما چیزهایی هست که باید در گوشی گفت. یا شاید نباید گفت.
که فرقی ندارد.‌ تأمین‌کننده بوده باشی یا نبوده باشی، فرقی ندارد.
ارزش‌های جامعه و خوب و بدها، بر مبنای کارهایی که انجام می‌شود یا نمی‌شود شکل گرفته. مرد بودن یا نبودن. زحمت کشیدن یا نکشیدن. بچه بزرگ کردن یا نکردن. جنگیدن یا نجنگیدن. باید هم همینطور باشه.
اما برای کلیت حیات، مهم کارهایی که انجام میشه نیست. همه کارها محو خواهد شد. چندهزارسال پیش وزیر مشاور پادشاه چین هر کاری کرد تا اربابش به پادشاهی برسه و شورش‌های اطراف رو کنترل کنه. وقتی موفق شد زیرآبش رو زدند، و همون پادشاه دستور داد اعدامش کنند‌. با روش متداول اون زمان برای مجازات خائنین: برش‌های متعدد روی بدن با تیغ وقتی که هنوز زنده‌ست. میگن آخرین جمله‌ای که گفت این بود که «همه تلاش‌های انسان به باد میره».
مهم تلاش‌ها نیستند. مهم دانستنه.
ما به بازی هستی وارد شدیم، تا بفهمیم، و اذیت بشیم.
البته این رو جایی نگید. خلاف ارزش‌های جامعه‌ست.
5
سن رو از هفتاد رد کرده و افسوس این رو میخوره که هیچوقت در عمرش کسی نبود که دستش رو بگیره و برن با هم دنیا رو بچرخند!
انگار کائنات هفتاد سال عمر رو بش بدهکار بوده ‌و پرداخت کرده، اما سفر و گردش آپشنال بوده و ندادن و کم‌لطفی کردن!

نه از بین رفتن همین چند وقت پیش جوان‌ها به خاطر کرونا، اثری روی ذهنیت‌شون داشت؛ نه حتی بستری شدن خودشون به خاطر همون ویروس!
پس چه رویدادی، چه حادثه‌ای، چه پروسه‌ای، برای خود یا دیگران، یا هم خود و هم دیگران، کافیه برای اینکه درک کنند جهان چیزی بشون بدهکار نبوده و خیلی‌ها فرصت همینقدر زندگی کردن رو هم پیدا نکردن؟

یقه کسانی که نذاشتند آب خوش از گلوی مردم پایین بره، و نتونند دنیا رو بچرخند یا هر فاکینگ تفریحی، رو باید گرفت و سپس دریدشون (و به کمتر از دریدن نباید راضی شد). اما سگ مطالبه‌گری رو باید گذاشت تو اتاق جامعه مدنی، و در رو بست. باید اونجا بتونه هرکسی رو گاز بگیره. اما اون سگ نباید بتونه وارد حریم نفس بشه.

قاطی کرده‌اند اساسا؛ پوزه اون سگ رو گرفتن رو به عرش الهی! در حالی که حتی برای یک روز از عمرشون هیچ دفاعیه‌ای ندارند. شما دارید؟ فرض کنید هرشب بگن یه توضیحی ارائه بده که حتما لازمه فردا هم اجازه بدیم زنده باشی. می‌تونید اون توضیح رو ارائه بدید؟ خیر. چون توضیحی وجود نداره. هفتاد سال بدون هیچ توضیحی اجازه داشته زنده باشه، و فکر می‌کنه کم‌لطفی شده و یه چیزایی کمه! چی کمه؟ مگه برای همینقدرش توضیحی داشتی که برای بیشترش داشته باشی؟

شکر، همون تسلیمه. دستات رو میبری بالا و میگی آقا من توضیحی ندارم. دم شما هم گرم.
همزمان اگه جلوی حق‌خوری اوباش نایستی، ناشکری کردی. بالاخره میتونی این دو رو از هم تفکیک کنی، یا بگیرم بزنمت؟