یعنی نمیفهمید این همان نیست یا دوربین مخفیه؟
بنزین گرون شده چون یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت تحت شدیدترین تحریمهاست، که خوبه باشه؛ و بازار هم دچار واهمهست، که موقته. و گرون شده چون پارسال از دولت خواستن پول چاپ کنه و بشون وام بلاعوض بده؛ و چاپ کرد، و داد. چرا باید ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم بدهند، تا همه اتفاقاتی که در یکی دو سال کذشته رخ داده، که خود این مصرفکننده هم باشون موافق بوده، بیاثر بشن و قیمت بنزین تثبیت بشه تا این مصرف بیمعنیش رو ادامه بده؟ مگه دنیا بدهکارشه؟
بنزین گرون شده چون یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت تحت شدیدترین تحریمهاست، که خوبه باشه؛ و بازار هم دچار واهمهست، که موقته. و گرون شده چون پارسال از دولت خواستن پول چاپ کنه و بشون وام بلاعوض بده؛ و چاپ کرد، و داد. چرا باید ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم بدهند، تا همه اتفاقاتی که در یکی دو سال کذشته رخ داده، که خود این مصرفکننده هم باشون موافق بوده، بیاثر بشن و قیمت بنزین تثبیت بشه تا این مصرف بیمعنیش رو ادامه بده؟ مگه دنیا بدهکارشه؟
بامزهست که بعضیها در خیالاتشون این احتمال رو میدن که شاید پوتین استعفا بده! یا خودشون ترورش کنند!
اینها روسیه رو نمیشناسند. اونجا استعفاء هیچوقت مفهومی نداشته. ۵۰۰ سال پیش ایوان چهارم، دو بار استعفاء داد، در حالی که قدرت کاملا در اختیار خودش بود! و ازون به بعد هم هیچوقت استعفای مهمی که واقعی باشه در این کشور انجام نشده. همچنین روسها اصلا جربزه اینکه رهبرشون رو بکشند، ندارند. در حالی که در امپراتوری روم یک خط در میان این کارو میکردند. در زمان شوروی، تعدادی از رهبران خلع شدند. اما حتی اون هم دیگه محلی از اعراب نداره، چون اون زمان حزب برای خودش جایگاهی داشت. اما الان قدرتی بالاتر از یا همسطح با رییسجمهور وجود نداره.
از همه اینها گذشته، استعفاء، ترور، خلع؛ نیاز به پشتوانه مردمی داره. اما این پشتوانه وجود نداره. اکثریت مطلق روسها با مسیری که رهبرشون پیش گرفته موافقند، و میشه گفت خود روسها پوتینهای مینیاتوری هستند. البته روشنفکر و عاقل هم توشون وجود داره، ولی در کل تاریخ روسیه تا همین الان، اقلیت عاقل، اصلا فرصت بروز پیدا نکرده و نخواهد کرد.
لطفا این خیالات رو از ذهن بیرون کنید. اون چیزهایی که شما در خاورمیانه محتمل میدونید، و حق هم دارید، چون زیاد دیدیم؛ احتمال وقوعش در روسیه، از احتمال برخورد یک شهابسنگ با کاخ کرملین هم کمتره.
اینها روسیه رو نمیشناسند. اونجا استعفاء هیچوقت مفهومی نداشته. ۵۰۰ سال پیش ایوان چهارم، دو بار استعفاء داد، در حالی که قدرت کاملا در اختیار خودش بود! و ازون به بعد هم هیچوقت استعفای مهمی که واقعی باشه در این کشور انجام نشده. همچنین روسها اصلا جربزه اینکه رهبرشون رو بکشند، ندارند. در حالی که در امپراتوری روم یک خط در میان این کارو میکردند. در زمان شوروی، تعدادی از رهبران خلع شدند. اما حتی اون هم دیگه محلی از اعراب نداره، چون اون زمان حزب برای خودش جایگاهی داشت. اما الان قدرتی بالاتر از یا همسطح با رییسجمهور وجود نداره.
از همه اینها گذشته، استعفاء، ترور، خلع؛ نیاز به پشتوانه مردمی داره. اما این پشتوانه وجود نداره. اکثریت مطلق روسها با مسیری که رهبرشون پیش گرفته موافقند، و میشه گفت خود روسها پوتینهای مینیاتوری هستند. البته روشنفکر و عاقل هم توشون وجود داره، ولی در کل تاریخ روسیه تا همین الان، اقلیت عاقل، اصلا فرصت بروز پیدا نکرده و نخواهد کرد.
لطفا این خیالات رو از ذهن بیرون کنید. اون چیزهایی که شما در خاورمیانه محتمل میدونید، و حق هم دارید، چون زیاد دیدیم؛ احتمال وقوعش در روسیه، از احتمال برخورد یک شهابسنگ با کاخ کرملین هم کمتره.
Anarchonomy
یعنی نمیفهمید این همان نیست یا دوربین مخفیه؟ بنزین گرون شده چون یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت تحت شدیدترین تحریمهاست، که خوبه باشه؛ و بازار هم دچار واهمهست، که موقته. و گرون شده چون پارسال از دولت خواستن پول چاپ کنه و بشون وام بلاعوض بده؛ و چاپ کرد، و…
لازمه پین کنم یا میتونید حفظ کنید؟
«به نظر تو که مقاومت اوکراین بیفایدهست و روسیه کاری که میخواد رو انجام میده در نهایت، چرا باز انقدر به جنگیدن تأکید میکنی؟».
یکم به تاریخ سرک بکشید. یکی از اتفاقاتی که همیشه به دفعات زیاد رخ داده، محاصره شدن شهرها توسط اقوام مهاجم یا قلدرهای حکومتی بوده. انقدر زیاد رخ داده که میشه ازش دایرهالمعارف درآورد، با اینکه بیشترشون هیچوقت مکتوب نشدند، یا شدند و از بین رفت. در این محاصرهها، معمولا اونی که غلبه تسلیحاتی داشت، راههای ورودی به شهر رو میبست و رودخانهها رو مسدود میکرد تا مردمی که پشت دیوارهای شهر هستند با قحطی مواجه بشن. و اغلب مواقع به هدفشون میرسیدند. یعنی همه از گرسنگی یا تشنگی تلف میشدند و کار برای سربازانی که میخواستند نفوذ کنند راحت میشد. بعد میاومدن داخل و همهچیز رو ویران میکردند.
نکته مهم اینه که همه میدونستند نتیجه متوقف شدن ورود آب و غذا چی میتونه باشه، اما باز درها رو باز نمیکردند. البته در هر مورد، داستان و پیشزمینه خاص خودش وجود داشت که گاهی خیلی پیچیده بودند. اما دلیل و انگیزه هرچه که بود، در دفعات بیشماری، در رو باز نکردند.
دلیلش این بود که برخلاف ما که درباره آزادی، حرافی میکنیم؛ دربارهش حرف نمیزدند، اما مجموعا از ما آزادتر بودند (از لحاظ شخصیتی، نه اجتماعی). و آدم آزاد، روی اینکه «من اینم و جز این نیستم» اصرار میورزه. مقاومت جزء مهمترین چیزهاییه که تعیین میکنه چه کسی هستی، و بدون تعین و تعریف، چیزی از ما باقی نمیمونه. کسی که باغ وحش رو بایکوت میکنه چون معتقده این بیزینس موجب شکنجه حیوانات میشه، صرفا در حال دفاع از حیوانات نیست، داره اینکه چه شخصیتی داره رو تعریف میکنه. نتیجه جنگ، در مرتبه بعدیه، و مربوط به تایم خودشه. همون تاریخهای دقیقی که در ویکیپدیا مینویسند، بین آغاز درگیری تا پایان درگیری. اما تعاریف، فراتر از زمان هستند.
داشتن تعریف، حرکت در یک چارچوب رو میطلبه، و هر چارچوبی قیودی داره. آدم آزاد، چون آزاده تقید داره.
یکم به تاریخ سرک بکشید. یکی از اتفاقاتی که همیشه به دفعات زیاد رخ داده، محاصره شدن شهرها توسط اقوام مهاجم یا قلدرهای حکومتی بوده. انقدر زیاد رخ داده که میشه ازش دایرهالمعارف درآورد، با اینکه بیشترشون هیچوقت مکتوب نشدند، یا شدند و از بین رفت. در این محاصرهها، معمولا اونی که غلبه تسلیحاتی داشت، راههای ورودی به شهر رو میبست و رودخانهها رو مسدود میکرد تا مردمی که پشت دیوارهای شهر هستند با قحطی مواجه بشن. و اغلب مواقع به هدفشون میرسیدند. یعنی همه از گرسنگی یا تشنگی تلف میشدند و کار برای سربازانی که میخواستند نفوذ کنند راحت میشد. بعد میاومدن داخل و همهچیز رو ویران میکردند.
نکته مهم اینه که همه میدونستند نتیجه متوقف شدن ورود آب و غذا چی میتونه باشه، اما باز درها رو باز نمیکردند. البته در هر مورد، داستان و پیشزمینه خاص خودش وجود داشت که گاهی خیلی پیچیده بودند. اما دلیل و انگیزه هرچه که بود، در دفعات بیشماری، در رو باز نکردند.
دلیلش این بود که برخلاف ما که درباره آزادی، حرافی میکنیم؛ دربارهش حرف نمیزدند، اما مجموعا از ما آزادتر بودند (از لحاظ شخصیتی، نه اجتماعی). و آدم آزاد، روی اینکه «من اینم و جز این نیستم» اصرار میورزه. مقاومت جزء مهمترین چیزهاییه که تعیین میکنه چه کسی هستی، و بدون تعین و تعریف، چیزی از ما باقی نمیمونه. کسی که باغ وحش رو بایکوت میکنه چون معتقده این بیزینس موجب شکنجه حیوانات میشه، صرفا در حال دفاع از حیوانات نیست، داره اینکه چه شخصیتی داره رو تعریف میکنه. نتیجه جنگ، در مرتبه بعدیه، و مربوط به تایم خودشه. همون تاریخهای دقیقی که در ویکیپدیا مینویسند، بین آغاز درگیری تا پایان درگیری. اما تعاریف، فراتر از زمان هستند.
داشتن تعریف، حرکت در یک چارچوب رو میطلبه، و هر چارچوبی قیودی داره. آدم آزاد، چون آزاده تقید داره.
اگه یک روز قبل از مدفون شدن شهر پمپئی زیر خاکستر آتشفشان یک دختر به این شهر وارد میشد و مورد تجاوز قرار میگرفت، ممکن بود شب موقع رفتن ازون شهر، در سرش رویایی بسازه ازینکه فردا این شهر وجود نخواهد داشت. آدم عصبانی و آزاردیده هر آرزویی ممکنه بکنه. اون دختر فردای اون روز میفهمید که رویاش به حقیقت پیوسته. همزمان ممکنه در پمپئی دختر و پسر جوانی بوده باشند که قصد داشتند درست همون روزی که انفجار رخ داد به خانوادههای همدیگه خبر بدن که قصد ازدواج دارند، اما اون روز قبل ازینکه این خبر رو به کسی برسونند، مدفون شده باشند.
تحقق یک رویا، مسدود شدن یک رویای دیگهست. چون رویا یک شرطبندی روی کانالهای واقعیته، که کدومش باز میشه و کدومشون بسته میمونند.
ما ازینکه شرط رو ببازیم خسته نمیشیم، چون هرچند که هربار باختن دلخراشه؛ اما خود این شرطبندی لذتبخشه. چون ما رو شریک جلوه میده.
اون دختر آزاردیده نمیتونست به کسی بگه این من بودم که نفرینشون کردم. اما این حس که من در این واقعه سهیم بودم، از سینهش عبور میکنه.
ما حاضریم هزارسال شرط ببندیم و ببازیم، به این امید که یک روز به نظر برسه که شریکیم. چون اینکه جهان کارش رو بکنه و ما فقط تماشاچی باشیم، اصلا برامون قابل تحمل نیست. برنده شدن در شرطبندی، تنها شانس ماست برای این دلخوشی که تماشاچی نیستیم.
تحقق یک رویا، مسدود شدن یک رویای دیگهست. چون رویا یک شرطبندی روی کانالهای واقعیته، که کدومش باز میشه و کدومشون بسته میمونند.
ما ازینکه شرط رو ببازیم خسته نمیشیم، چون هرچند که هربار باختن دلخراشه؛ اما خود این شرطبندی لذتبخشه. چون ما رو شریک جلوه میده.
اون دختر آزاردیده نمیتونست به کسی بگه این من بودم که نفرینشون کردم. اما این حس که من در این واقعه سهیم بودم، از سینهش عبور میکنه.
ما حاضریم هزارسال شرط ببندیم و ببازیم، به این امید که یک روز به نظر برسه که شریکیم. چون اینکه جهان کارش رو بکنه و ما فقط تماشاچی باشیم، اصلا برامون قابل تحمل نیست. برنده شدن در شرطبندی، تنها شانس ماست برای این دلخوشی که تماشاچی نیستیم.
❤5
عملکرد جهانسومی ارتش روسیه در اوکراین باعث شده این تصور برای بعضیها ایجاد بشه که میشه این ارتش رو به شکل متعارفش شکست داد. اما اینها از هر سلاحی، تعدادی در اختیار دارند که به مدت یک سال هرروز چندتایی ازش رو نابود کنی، تمام بشو نیست. و این یعنی اونها هم میتونند به مدت یک سال هرروز قسمتی از زیرساخت اوکراین رو از بین ببرند و باز مهماتشون تمام نشه. این ارتش رو فقط به روش مجاهدان افغانستان میشه مستأصل کرد، که اون هم فقط از عهده همون مجاهدان بر میاومد، چون اونها برداشت متفاوتی از زمان و زندگی داشتند و میتونستند سالها در شرایط جنگی و بدون اهمیت دادن به نتیجههای عددی، زندگی کنند و ادامه بدن. روش مجاهدان، به ایمان مذهبی بدوی، و مقدار زیادی گوشت قربانی ارزان، نیاز داره؛ که در بیشتر کشورها یافت نمیشه.
اون چه که آبروی ارتش روسیه رو برد و شأن واقعیش رو برملا کرد این بود که تصور همگانی، از جمله خودشون، از تهیه این کمیت بزرگ و تمامنشدنی از امکانات نظامی؛ آمادگی برای جنگیدن همزمان با کل اروپا و آمریکا و شاید چند کشور دیگه بود. در حالی که این ضرباتی که صرفا از یک کشور همسایه و نسبتا فقیر خورد نشون میده که اصلا توانایی اداره کردن جنگهای بزرگ و جهانی در جبهههای مختلف رو نداره. نه اینکه، بالاخره پس از دو سه هفته یا دو سه ماه، از پس اون کشور ضعیف و نسبتا فقیر برنمیاد.
برخلاف تصور ایجاد شده در روزهای اخیر، اون چیزی که میتونه روسیه رو با شکست مواجه کنه، نه مقاومت نظامی اوکراینیها (که حتما لازمه و برکاتی داشته مثل تقویت هویت مردم)، بلکه تحریمهای اقتصادی هستند. روسیه در تمام تاریخش، وضعیتی مشابه یک شاهزاده فلج داشته. شاهزادهای که قدرت نفوذ داره، امور رو اداره میکنه، جنگ راه میندازه، سرکوب میکنه، مالیات جمع میکنه، اما باید با عصا و کمک دیگران راه بره. اون پای فلج برای اینها، همیشه اقتصاد بوده. بقیه امپراتوریها اگر تعیینکنندگی سیاسی داشتند، اقتصاد قدرتمندی هم داشتند. اما روسیه تنها امپراتوری دنیا بود که تعیینکنندگی سیاسی داشت، و بخشی از تاریخ جهان و خود سیاست جهانی رو شکل داده، اما همیشه اقتصادش ضعیف و وابسته بوده. و این مهمترین دلیلی بود که هیچوقت جدی گرفته نشدند، و همین که هیچوقت جدی گرفته نشدند باعث ایجاد عقدههای سیاسی اجتماعی فرهنگی زیادی شد که هنوز گریبانشون رو رها نکرده. و مثلا میبینید هرکی اونجا به قدرت میرسه یکی از جملات کلیشهای که استفاده میکنه اینه که «به خواستههای امنیتی ما احترام نمیگذارند».
اما امروز روسیه تفاوتی بزرگ با دیروزش داره و اون اینه که این شاهزاده فلج، هیچوقت انقدر فلج نبوده. روسیه هیچوقت، حتی در زمان تزارها که پروژههای غربیسازی رو شروع کردند، انقدر به غرب و بقیه دنیا وابسته نبوده. یک دوره استثنایی در دوران استالین بوجود اومد که روسیه قادر بود تمام نیازهای داخلیش رو در داخل روسیه تأمین کنه، که البته با گروگانگیری تعداد زیادی دانشمند و مهندس و کارگر انجام شده بود، اما حتی در اون دوران هم واردات تکنولوژی از غرب نقش پررنگی داشت. پوتین امروز حتی در گروگانگیری دانشمندان و مهندسان و کارآفرینان هم مشکل پیدا کرده و جلوی دوربین تلویزیون درباره اینکه خائنند و فرار میکنند روضه میخونه. ازونجایی که جامعه روسیه، چیزی جز ساختار الیگارشیک رو نمیشناسه، چیزی جز الیگارش هم تحویل نداد. و اینها در طول سی سال گذشته، کاری کردند که روسیه به معنای واقعی توسعه صنعتی پیدا نکنه. چون توسعه صنعتی به این نیاز داشت که بخشی از منابع خام کشور، برای خود کشور صرف بشه. اما سود الیگارش در این بود که حداکثر ممکن از منابع رو ببره بیرون بفروشه. و اساسا یکی از دلایلشون برای حمایت از اشغال اوکراین همین بود که بتونند علاوه بر منابع روسیه، منابع اوکراین رو هم ببرند بیرون بفروشند. که بعد خرج ویلاهاشون در لندن و میامی بکنند. بنابراین روسیه در شرایطی خودش رو وارد باتلاق تحریم کرد، که از هر زمانی بیشتر وابسته به خارج بوده، و فقط همین موضوعه که میتونه و ممکنه استراتژیشون رو تغییر بده و مجبورشون کنه تصمیمات دیگهای بگیرند. مگر اینکه حاضر باشند تبدیل شدن جامعه روسیه به نسخه سردتری از جامعه فلکزده ایران رو بپذیرند. که یعنی فقر مزمن، بنبست، یأس، و میل همگانی به مهاجرت.
لطفا این متن رو برای گروههای تلگرامی و واتساپیتون بفرستید تا شاید انقدر شاهد پستهای «ارتش روسیه نابود شد» و امثالهم که فوروارد میشه نباشیم. مچکرم.
اون چه که آبروی ارتش روسیه رو برد و شأن واقعیش رو برملا کرد این بود که تصور همگانی، از جمله خودشون، از تهیه این کمیت بزرگ و تمامنشدنی از امکانات نظامی؛ آمادگی برای جنگیدن همزمان با کل اروپا و آمریکا و شاید چند کشور دیگه بود. در حالی که این ضرباتی که صرفا از یک کشور همسایه و نسبتا فقیر خورد نشون میده که اصلا توانایی اداره کردن جنگهای بزرگ و جهانی در جبهههای مختلف رو نداره. نه اینکه، بالاخره پس از دو سه هفته یا دو سه ماه، از پس اون کشور ضعیف و نسبتا فقیر برنمیاد.
برخلاف تصور ایجاد شده در روزهای اخیر، اون چیزی که میتونه روسیه رو با شکست مواجه کنه، نه مقاومت نظامی اوکراینیها (که حتما لازمه و برکاتی داشته مثل تقویت هویت مردم)، بلکه تحریمهای اقتصادی هستند. روسیه در تمام تاریخش، وضعیتی مشابه یک شاهزاده فلج داشته. شاهزادهای که قدرت نفوذ داره، امور رو اداره میکنه، جنگ راه میندازه، سرکوب میکنه، مالیات جمع میکنه، اما باید با عصا و کمک دیگران راه بره. اون پای فلج برای اینها، همیشه اقتصاد بوده. بقیه امپراتوریها اگر تعیینکنندگی سیاسی داشتند، اقتصاد قدرتمندی هم داشتند. اما روسیه تنها امپراتوری دنیا بود که تعیینکنندگی سیاسی داشت، و بخشی از تاریخ جهان و خود سیاست جهانی رو شکل داده، اما همیشه اقتصادش ضعیف و وابسته بوده. و این مهمترین دلیلی بود که هیچوقت جدی گرفته نشدند، و همین که هیچوقت جدی گرفته نشدند باعث ایجاد عقدههای سیاسی اجتماعی فرهنگی زیادی شد که هنوز گریبانشون رو رها نکرده. و مثلا میبینید هرکی اونجا به قدرت میرسه یکی از جملات کلیشهای که استفاده میکنه اینه که «به خواستههای امنیتی ما احترام نمیگذارند».
اما امروز روسیه تفاوتی بزرگ با دیروزش داره و اون اینه که این شاهزاده فلج، هیچوقت انقدر فلج نبوده. روسیه هیچوقت، حتی در زمان تزارها که پروژههای غربیسازی رو شروع کردند، انقدر به غرب و بقیه دنیا وابسته نبوده. یک دوره استثنایی در دوران استالین بوجود اومد که روسیه قادر بود تمام نیازهای داخلیش رو در داخل روسیه تأمین کنه، که البته با گروگانگیری تعداد زیادی دانشمند و مهندس و کارگر انجام شده بود، اما حتی در اون دوران هم واردات تکنولوژی از غرب نقش پررنگی داشت. پوتین امروز حتی در گروگانگیری دانشمندان و مهندسان و کارآفرینان هم مشکل پیدا کرده و جلوی دوربین تلویزیون درباره اینکه خائنند و فرار میکنند روضه میخونه. ازونجایی که جامعه روسیه، چیزی جز ساختار الیگارشیک رو نمیشناسه، چیزی جز الیگارش هم تحویل نداد. و اینها در طول سی سال گذشته، کاری کردند که روسیه به معنای واقعی توسعه صنعتی پیدا نکنه. چون توسعه صنعتی به این نیاز داشت که بخشی از منابع خام کشور، برای خود کشور صرف بشه. اما سود الیگارش در این بود که حداکثر ممکن از منابع رو ببره بیرون بفروشه. و اساسا یکی از دلایلشون برای حمایت از اشغال اوکراین همین بود که بتونند علاوه بر منابع روسیه، منابع اوکراین رو هم ببرند بیرون بفروشند. که بعد خرج ویلاهاشون در لندن و میامی بکنند. بنابراین روسیه در شرایطی خودش رو وارد باتلاق تحریم کرد، که از هر زمانی بیشتر وابسته به خارج بوده، و فقط همین موضوعه که میتونه و ممکنه استراتژیشون رو تغییر بده و مجبورشون کنه تصمیمات دیگهای بگیرند. مگر اینکه حاضر باشند تبدیل شدن جامعه روسیه به نسخه سردتری از جامعه فلکزده ایران رو بپذیرند. که یعنی فقر مزمن، بنبست، یأس، و میل همگانی به مهاجرت.
لطفا این متن رو برای گروههای تلگرامی و واتساپیتون بفرستید تا شاید انقدر شاهد پستهای «ارتش روسیه نابود شد» و امثالهم که فوروارد میشه نباشیم. مچکرم.
❤2
چپ به جای اینکه به دولت فشار بیاره که وابستگی به سوخت فسیلی که دست خلافکارها و دیکتاتورهاست رو کاهش بده، خودش رو با لگد زدن به مردهای هیچکاره سرگرم کرده، که بیشترشون شوفر زنها هستند.
اگه به چیزی با عنوان «مرد سمی» باور دارند، خب الان نفت و گاز دنیا دست سمیترین مردهاست. برید جلوی اونها بایستید. نزدیک به ۵۰ درصد واحدهای مسکونی نوساز در آلمان، با لولهکشی گاز دارند تحویل داده میشن. این یعنی حالا حالاها ولکن گاز نیست.
اگه به چیزی با عنوان «مرد سمی» باور دارند، خب الان نفت و گاز دنیا دست سمیترین مردهاست. برید جلوی اونها بایستید. نزدیک به ۵۰ درصد واحدهای مسکونی نوساز در آلمان، با لولهکشی گاز دارند تحویل داده میشن. این یعنی حالا حالاها ولکن گاز نیست.
نگرانیت بابت حق مالکیت مالک چلسی رو درک میکنم، ولی میترسم با همین فرمون بری فردا برای مصادره اموال یاسر رفسنجانی هم روضه بخونی بزرگوار. اصولگرایی در خلاء ممکنه عقل انسان رو دچار کمبود اکسیژن کنه.
اینکه مردم روسیه صغیرالذهنهایی هستند که به خاطر رهبر دیکتاتورشون تا ته جهنم هم میرن، یک واقعیته؛ اما نشانه و اثباتکننده این واقعیت اجرای سرودهای ناسیونالیستی توسط طرفداران رهبر جلوی دوربینهای تلویزیون دولتی، و تظاهرات خیابانی که پرچمش رو هم سازمان تبلیغات تأمین کرده، نیست. انتظار من از حداقل یک ایرانی اینه که بعد از چهل و اندی سال، طرز کار چنین تشکیلاتی رو از بر باشه. یا شاید چون خودم زمانی در این نوع تظاهرات شرکت فعال داشتم تصور میکنم همه باید بدونند که چقدر اون پشتش کارتن خالی هست.
در کتب اهل سنت اومده بود که شیعیان معتقدند امام دوازدهمشون تو یه آبانبار پنهان شده بود تا دستگیرش نکنند، و بعد همونجا غیبش زد؛ و طرفدارانش هرروز با اسب و شمشیر میاومدن دم در اون زیرزمین و داد میزدن «سرورم، بیا بیرون».
قرنها ازین داستان گذشته بود تا اینکه علمای شیعه احساس کردند تمام این مدت به شعور شیعیان توهین شده و از بیخ انکارش کردند، تا جایی که به کسی مثل ابن خلدون هم گفتند دروغگو! به نظرشون این داستانسازی یک توطئه هماهنگ بوده تا اینطور القاء کنند منتظران ظهور یک مشت کم عقل هستند. ولی نگفتند این توطئه چطور به ذهن توطئهگران رسیده بوده؟ از بین این همه سناریو برای تخریب چرا چنین داستانی رو ابداع کردند؟ وقتی تاریخ رو از آخر به اول میخونیم همهچیز خیلی ساده به نظر میاد، اما اتفاقات تاریخی وقتی که داشتند رخ میدادند، چنین جهتی نداشتند. در همون لحظه، هیچچیز ساده نبوده. تصویری که تو از ماشینهایی که دارند به سمتت میان میبینی، خیلی فرق داره با تصویری که اون ماشینها از روبروشون دارند. اگه یک نفر داستان زیرزمین رو کاملا از هیچ، درآورده؛ چرا این سوژه رو انتخاب کرده؟ چون لزومی نداشت انتخاب کنه. میتونست بگه منتظران مهدی هرروز میرفتند پشت بوم خونهشون و داد میزدند سرورم، برگرد! چی دیده شده بود، که این سوژه ایجاد شد؟
اما مسئله اصلی این نبود. مسئله این بود که شیعیان اینکه قبلا بابت زیرزمین حس بیاحترامی بشون دست داده بود رو یادشون رفت! و چند قرن بعد گفتند بیایید بریم حاجتمون رو بنویسیم روی یک کاغذ، و بندازیم تو یه چاه، تا امام زمان برداره بخونه!
روایت، میتونه خودش رو به واقعیت مسلط کنه. وقتی در زمان خودت تونسته مسلط بشه، در گذشتههای دور هم میتونسته. اگه در عصر اینترنت میشده عدهای نامه بندازن تو چاه، در قرن سوم هجری هم میشده دم در یک زیرزمین خالی بایستند و از امامشون خواهش کنند بیاد بیرون! ما اگه جایی بنویسیم که جمکران از کجا پیداش شد و به کجا رسید، و قرنها بعد چیزی که نوشتیم رو بخونند، نباید مطمئن باشند که قصد تخریب داشتیم، و نباید بمون بگن دروغگو. چون تقصیر ما نیست که تاریخ، بساط روایتشون رو بهم میریزه.
قرنها ازین داستان گذشته بود تا اینکه علمای شیعه احساس کردند تمام این مدت به شعور شیعیان توهین شده و از بیخ انکارش کردند، تا جایی که به کسی مثل ابن خلدون هم گفتند دروغگو! به نظرشون این داستانسازی یک توطئه هماهنگ بوده تا اینطور القاء کنند منتظران ظهور یک مشت کم عقل هستند. ولی نگفتند این توطئه چطور به ذهن توطئهگران رسیده بوده؟ از بین این همه سناریو برای تخریب چرا چنین داستانی رو ابداع کردند؟ وقتی تاریخ رو از آخر به اول میخونیم همهچیز خیلی ساده به نظر میاد، اما اتفاقات تاریخی وقتی که داشتند رخ میدادند، چنین جهتی نداشتند. در همون لحظه، هیچچیز ساده نبوده. تصویری که تو از ماشینهایی که دارند به سمتت میان میبینی، خیلی فرق داره با تصویری که اون ماشینها از روبروشون دارند. اگه یک نفر داستان زیرزمین رو کاملا از هیچ، درآورده؛ چرا این سوژه رو انتخاب کرده؟ چون لزومی نداشت انتخاب کنه. میتونست بگه منتظران مهدی هرروز میرفتند پشت بوم خونهشون و داد میزدند سرورم، برگرد! چی دیده شده بود، که این سوژه ایجاد شد؟
اما مسئله اصلی این نبود. مسئله این بود که شیعیان اینکه قبلا بابت زیرزمین حس بیاحترامی بشون دست داده بود رو یادشون رفت! و چند قرن بعد گفتند بیایید بریم حاجتمون رو بنویسیم روی یک کاغذ، و بندازیم تو یه چاه، تا امام زمان برداره بخونه!
روایت، میتونه خودش رو به واقعیت مسلط کنه. وقتی در زمان خودت تونسته مسلط بشه، در گذشتههای دور هم میتونسته. اگه در عصر اینترنت میشده عدهای نامه بندازن تو چاه، در قرن سوم هجری هم میشده دم در یک زیرزمین خالی بایستند و از امامشون خواهش کنند بیاد بیرون! ما اگه جایی بنویسیم که جمکران از کجا پیداش شد و به کجا رسید، و قرنها بعد چیزی که نوشتیم رو بخونند، نباید مطمئن باشند که قصد تخریب داشتیم، و نباید بمون بگن دروغگو. چون تقصیر ما نیست که تاریخ، بساط روایتشون رو بهم میریزه.
❤4
«اینو به اون به اصطلاح کارشناسان غربی میگم که به ما اوکراینیها پیشنهاد میدن تسلیم بشیم. من سالهاست دارم از جنایات جنگی که در کریمه و دنباس اتفاق میفته مستند میسازم. با صدها نفر که از اسارت جان به در بردند مصاحبه کردم. اونارو زده بودند، بشون تجاوز کرده بودن، با شوک الکتریکی شکنجه کرده بودن، و تو سیاهچال کنار موشها حبس کرده بودند. این آلترناتیویه که بمون پیشنهاد میدین؟».
کارشناس غربی تو زندگی شخصی خودش، خشنترین چیزی که قراره فردا باش مواجه بشه یه بحث تو هیئت امنای مدسه دخترشه که قراره تصمیم بگیرند تو ناهار بچهها به جای گوشت قرمز، سوسیس گیاهی بذارن یا نه! مشکل شما برای اونها، خیلی سادهست: ریسک جنگ هستهای وجود داره؟ پس شما اوکراینیها تسلیم بشید بهتره تا کل دنیا از بین بره!
حتی اگه ریسک هستهای وجود نداشت، صلاح شما رو تعیین میکردند. همونطور که صلاح ما ایرانیها رو تعیین میکنند و بمون میگن باید با تشکیلات آخوندی کنار بیاییم تا جنگ داخلی نشه و ایران از بین نره!
کارشناس غربی تو زندگی شخصی خودش، خشنترین چیزی که قراره فردا باش مواجه بشه یه بحث تو هیئت امنای مدسه دخترشه که قراره تصمیم بگیرند تو ناهار بچهها به جای گوشت قرمز، سوسیس گیاهی بذارن یا نه! مشکل شما برای اونها، خیلی سادهست: ریسک جنگ هستهای وجود داره؟ پس شما اوکراینیها تسلیم بشید بهتره تا کل دنیا از بین بره!
حتی اگه ریسک هستهای وجود نداشت، صلاح شما رو تعیین میکردند. همونطور که صلاح ما ایرانیها رو تعیین میکنند و بمون میگن باید با تشکیلات آخوندی کنار بیاییم تا جنگ داخلی نشه و ایران از بین نره!
از تحلیل وضعیت بازار، میخوان به تحلیل وضعیت اجتماعی برسند. اما باید اطلاعات زیادی از وضعیت اجتماعی داشته باشی، تا بتونی وضعیت بازار را هم، درک کنی.
اگه تو محله سطح پایین آجیلفروشیها شلوغه، و در محله سطح بالاتر خبری نیست، معنیش این نیست که وضعیت امسال از پارسال بهتره (و لازم نیست رئیس اتحادیهشون با ارائه آمار اینو بگه تا متوجه بشیم).
اون محله فقیرنشین الان میزبان خانوادههای متوسطی شده که به خاطر قیمت مسکن مجبور شدن در محلههای پایینتر سکونت کنند، و بخشی از عادتهای مصرفیشون هم با خودشون آوردن. چون تفاوت هزینهها بین جایی که الان هستند و جایی که قبلا بودند، بشون اجازه میده اون عادتها رو همچنان حفظ کنند. و برای ساکنان محلههای سطح بالاتر، که هنوز تسلیم تنزل نشدهاند وضعیت تقریبا برعکسه، چون تفاوت هزینهها بین جایی که هستند و جایی که قاعدتا باید میبودند، وادارشون میکنه در بسیاری از مصارف محافظهکارانهتر عمل کنند.
تو کشورهای سر و سامان یافته، همه این تحولات با جزییات ریز رصد میشه؛ و به همهمهی داخل مغازه استناد نمیکنند.
اگه تو محله سطح پایین آجیلفروشیها شلوغه، و در محله سطح بالاتر خبری نیست، معنیش این نیست که وضعیت امسال از پارسال بهتره (و لازم نیست رئیس اتحادیهشون با ارائه آمار اینو بگه تا متوجه بشیم).
اون محله فقیرنشین الان میزبان خانوادههای متوسطی شده که به خاطر قیمت مسکن مجبور شدن در محلههای پایینتر سکونت کنند، و بخشی از عادتهای مصرفیشون هم با خودشون آوردن. چون تفاوت هزینهها بین جایی که الان هستند و جایی که قبلا بودند، بشون اجازه میده اون عادتها رو همچنان حفظ کنند. و برای ساکنان محلههای سطح بالاتر، که هنوز تسلیم تنزل نشدهاند وضعیت تقریبا برعکسه، چون تفاوت هزینهها بین جایی که هستند و جایی که قاعدتا باید میبودند، وادارشون میکنه در بسیاری از مصارف محافظهکارانهتر عمل کنند.
تو کشورهای سر و سامان یافته، همه این تحولات با جزییات ریز رصد میشه؛ و به همهمهی داخل مغازه استناد نمیکنند.
حاکم امارات به اروپا میگه وقتی حوثیها انبار نفت ما رو زدند کجا بودید که حالا تو جنگ اوکراین ازمون انتظار دارید طرف شما رو بگیریم؟
حاکم پاکستان به اروپا میگه وقتی هندیها توافقات قبلی در کشمیر رو نقض کردند کجا بودید که حالا تو جنگ اوکراین ازمون انتظار دارید طرف شما رو بگیریم؟
ازین نمونهها در کشورهای جهانسوم داره بیشتر میشه. که سیاست رو با بچهبازیهای کوتاهمدت اشتباه گرفتن و مسئولیت اشتباهات و بیعرضگیهای خودشون رو نمیپذیرند. که نشون میده چرا با برجسازی نمیشه به توسعه سیاسی و مدنی رسید.
حاکم پاکستان به اروپا میگه وقتی هندیها توافقات قبلی در کشمیر رو نقض کردند کجا بودید که حالا تو جنگ اوکراین ازمون انتظار دارید طرف شما رو بگیریم؟
ازین نمونهها در کشورهای جهانسوم داره بیشتر میشه. که سیاست رو با بچهبازیهای کوتاهمدت اشتباه گرفتن و مسئولیت اشتباهات و بیعرضگیهای خودشون رو نمیپذیرند. که نشون میده چرا با برجسازی نمیشه به توسعه سیاسی و مدنی رسید.
اتفاقا دموکراتها و جمهوریخواهان، میبخشند؛ چون اونجا سطح سیاست خیلی بالاتره. همین چند روز پیش کنگرهی کاملا دموکرات، وزارت خارجه آمریکا رو موظف کرد که نه تنها پیگیر پیمان ابراهیم باشه، که ترامپ کلیدش زد؛ بلکه به طور مداوم درباره پیشرفتش گزارش ارائه بده.
آمریکا داره اینها رو در شرایطی وادار میکنه که مسئولیت مشکلاتشون رو خودشون بپذیرند، که هنوز برای مسئولیتپذیری آماده نیستند، و اغراق نیست اگه بگیم هول کردن.
آمریکا داره اینها رو در شرایطی وادار میکنه که مسئولیت مشکلاتشون رو خودشون بپذیرند، که هنوز برای مسئولیتپذیری آماده نیستند، و اغراق نیست اگه بگیم هول کردن.
از همه جالبتر یکی از اکانتهای رسمی دولت چین بود که کشتار مردم صفکشیده برای دریافت غذا که سربازان روسیه بشون شلیک کرده بودند رو گزارش داد. کاری که مثلا جمهوری اسلامی هرگز انجام نمیده.
البته پشتش رو خالی نمیکنند، چون به انرژی و محصولات نظامی که از روسیه وارد میکنند وابسته هستند، اما روسیه رو در حدی نمیبینند که به خاطرش روابطشون رو با دنیا خراب کنند. همزمان باید طوری حرف بزنند که به نظر برسه نیازی نیست به درخواستهای آمریکا توجهی نشون بدن.
چین نمیخواد دنیا دو تکه اداره بشه و یک تکهش دست اونا باشه. چین میخواد کل دنیا چینی بشه، و به زعم خودشون چنین کاری بدون همراهی آمریکا ممکن نخواهد بود. دقت کنید به عملکردی که در آفریقا دارند. وقتی چینیها وارد بازار آفریقا شدند، آفریقاییها گفتند آخیش، بالاخره یه ابرقدرت اومد که استعمارگر نیست. چندسال بعد با خودشون گفتند کاش یه استعمارگر میاومد!.. چون استعمارگر اروپایی میاومد بهرهبرداری میکرد، در کنارش سازمان اداری هم میساخت، دولت هم شکل میداد. اما چینیها میان یه پروژه رو انجام میدن، به سود میرسن، و جمع میکنند میرن.
البته پشتش رو خالی نمیکنند، چون به انرژی و محصولات نظامی که از روسیه وارد میکنند وابسته هستند، اما روسیه رو در حدی نمیبینند که به خاطرش روابطشون رو با دنیا خراب کنند. همزمان باید طوری حرف بزنند که به نظر برسه نیازی نیست به درخواستهای آمریکا توجهی نشون بدن.
چین نمیخواد دنیا دو تکه اداره بشه و یک تکهش دست اونا باشه. چین میخواد کل دنیا چینی بشه، و به زعم خودشون چنین کاری بدون همراهی آمریکا ممکن نخواهد بود. دقت کنید به عملکردی که در آفریقا دارند. وقتی چینیها وارد بازار آفریقا شدند، آفریقاییها گفتند آخیش، بالاخره یه ابرقدرت اومد که استعمارگر نیست. چندسال بعد با خودشون گفتند کاش یه استعمارگر میاومد!.. چون استعمارگر اروپایی میاومد بهرهبرداری میکرد، در کنارش سازمان اداری هم میساخت، دولت هم شکل میداد. اما چینیها میان یه پروژه رو انجام میدن، به سود میرسن، و جمع میکنند میرن.
❤1
در آمریکا این ذهنیت بوجود اومده که چین یک برنامه بلندمدت داره برای اینکه آمریکا و اروپا تمام توان صنعتیشون رو از دست بدن و در سایه اون وابستگی، کاری به کار حزب کمونیست نداشته باشند.
اما چیزی که شاهدی بر برنامه بودن این روند باشه، دیده نمیشه. جوش و خروش بخش خصوصی چین، که در بهترین حالت امریکوفیل یواشکی هستند، و در بدترین حالت ماتریالیستهای عاری از ایدیولوژی؛ در حد و اندازهایه که دولت چین در مقام برنامهدهنده نیست، بلکه خودش در موضع تدافعی و سلبی قرار گرفته. اوامر «نکن» که از بالا میاد، خیلی بیشتر از اوامر «بکن» هستند، تا جایی که گاهی بخش خصوصی رو دشمن خودش میبینه.
اما چیزی که شاهدی بر برنامه بودن این روند باشه، دیده نمیشه. جوش و خروش بخش خصوصی چین، که در بهترین حالت امریکوفیل یواشکی هستند، و در بدترین حالت ماتریالیستهای عاری از ایدیولوژی؛ در حد و اندازهایه که دولت چین در مقام برنامهدهنده نیست، بلکه خودش در موضع تدافعی و سلبی قرار گرفته. اوامر «نکن» که از بالا میاد، خیلی بیشتر از اوامر «بکن» هستند، تا جایی که گاهی بخش خصوصی رو دشمن خودش میبینه.
Anarchonomy
در آمریکا این ذهنیت بوجود اومده که چین یک برنامه بلندمدت داره برای اینکه آمریکا و اروپا تمام توان صنعتیشون رو از دست بدن و در سایه اون وابستگی، کاری به کار حزب کمونیست نداشته باشند. اما چیزی که شاهدی بر برنامه بودن این روند باشه، دیده نمیشه. جوش و خروش بخش…
یه سری پرچم وجود دارند که پارچهای نیستند، انتزاعی هستند. پرچم انتزاعی چین «رساندن جامعه به سطح کمونیسم ایدهآل، بدون اصطکاک نالازم با بازار» بود. دیگه بادی که این پرچم رو برقصونه نمیوزه. چون به بازار تا مقداری که برای یک کشور بسته خیلی زیاد محسوب میشد، آزادی داده شد؛ اما خبری ازون کمونیسم ایدهآل نیست. صرفا کنترل ایدهآل ایجاد شده. تصور کنید به شما بگن هر نیم ساعت یک شکلات مغزدار به شما داده میشه تا انرژی لازم برای امتحان کنکور داشته باشید. اما همینطور زمان بگذره و شکلاتها بیاد، اما برگه امتحانی نیاد! طبیعیه که نتیجه بگیرید از اول قرار نبوده امتحانی برگزار بشه، قرار بوده دیابت بگیریم!
جامعه چین تقریبا تمام شکلاتهای بازار رو دریافت کرد، تا حدی که دولت خود پدرپندار و روشنفکران ناسیونالیست نگران دیابت جامعه هستند؛ اما خلاء اون ایدهآلهای کمونیستی به خوبی حس میشه. کاری که حاکمیت از خودش انتظار داره که بتونه انجام بده اینه که اگر حتی نتونست این خلاء رو خودش پر کنه، حداقل اجازه نده آمریکاییها پرش کنند.
در واقع اقتصاد چین، همان اقتصاد وال استریت است که توسط دموکراسی افسار نخورده.
تصور خیلیها، از جمله دلواپسان آمریکایی، اینه که رابطه بومرنگ ایجاد شده، به این معنی که آمریکاییها به اونها روش پول درآوردن را یاد دادند، و حالا اونها که پول درآوردن رو خوب بلد شدن میخوان روش کمونیسم رو به آمریکاییها یاد بدن! اما اینطور نیست واقعا. بلکه برعکس، همچنان بارش محتوای غربه که داره روی شیروانیهای شرق میریزه. با این نکته که محتوا نصفه دانلود شده. والاستریتش رسیده، اما بقیهش مونده. و میترسن بقیهش هم بیاد.
به عنوان ضمیمه بذارید یه مثال بزنم. ما ژاپنیها رو به عنوان کسانی که در برابر غرب تواضع نشون دادند و همین تواضع باعث پیشرفتشون شد میشناسیم. اما شرکتهای ژاپنی که فعالیت جهانی دارند، و حتی هشتاد درصد فروششون خارج از ژاپنه، موقع معرفی و تبلیغ محصول، از کارمندان ژاپنی شرکت استفاده میکنند، و اون کارمندان هم اغلب انگلیسی بلد نیستند. طوری که انگار به عمد انگلیسی یاد نمیگیرند. نوع نگاه شرکت به مشتریش اینه که «خب زیرنویس زیرش رو بخون». اما شرکتهای نوظهور چینی، جوری از افراد غربی استفاده میکنند که انگار براشون اهمیتی نداره که کسی بفهمه شرکتشون در چین قرار داره! اینها تفاوتهای مهمی هستند. اینکه شرکت چینی ایکس، در غرب موفق شد چون دولت چین پشتش بود، داره به سمت افسانه بودن میل میکنه.
جامعه چین تقریبا تمام شکلاتهای بازار رو دریافت کرد، تا حدی که دولت خود پدرپندار و روشنفکران ناسیونالیست نگران دیابت جامعه هستند؛ اما خلاء اون ایدهآلهای کمونیستی به خوبی حس میشه. کاری که حاکمیت از خودش انتظار داره که بتونه انجام بده اینه که اگر حتی نتونست این خلاء رو خودش پر کنه، حداقل اجازه نده آمریکاییها پرش کنند.
در واقع اقتصاد چین، همان اقتصاد وال استریت است که توسط دموکراسی افسار نخورده.
تصور خیلیها، از جمله دلواپسان آمریکایی، اینه که رابطه بومرنگ ایجاد شده، به این معنی که آمریکاییها به اونها روش پول درآوردن را یاد دادند، و حالا اونها که پول درآوردن رو خوب بلد شدن میخوان روش کمونیسم رو به آمریکاییها یاد بدن! اما اینطور نیست واقعا. بلکه برعکس، همچنان بارش محتوای غربه که داره روی شیروانیهای شرق میریزه. با این نکته که محتوا نصفه دانلود شده. والاستریتش رسیده، اما بقیهش مونده. و میترسن بقیهش هم بیاد.
به عنوان ضمیمه بذارید یه مثال بزنم. ما ژاپنیها رو به عنوان کسانی که در برابر غرب تواضع نشون دادند و همین تواضع باعث پیشرفتشون شد میشناسیم. اما شرکتهای ژاپنی که فعالیت جهانی دارند، و حتی هشتاد درصد فروششون خارج از ژاپنه، موقع معرفی و تبلیغ محصول، از کارمندان ژاپنی شرکت استفاده میکنند، و اون کارمندان هم اغلب انگلیسی بلد نیستند. طوری که انگار به عمد انگلیسی یاد نمیگیرند. نوع نگاه شرکت به مشتریش اینه که «خب زیرنویس زیرش رو بخون». اما شرکتهای نوظهور چینی، جوری از افراد غربی استفاده میکنند که انگار براشون اهمیتی نداره که کسی بفهمه شرکتشون در چین قرار داره! اینها تفاوتهای مهمی هستند. اینکه شرکت چینی ایکس، در غرب موفق شد چون دولت چین پشتش بود، داره به سمت افسانه بودن میل میکنه.
چیزی که خیلی سخت میشه به ملت فهموند اینه که گسترش ناتو موضوع مهمی نیست. اصل قصه اینه که غرب داره بسط پیدا میکنه. یه جاهایی با سرعت، یه جاهایی کند. یه جاهایی کاملتر، یه جاهایی ناقصتر. و در برابر این بسط یافتگی، نمیشه مقاومتی نشون داد که خودزنی نباشه. این خودزنیها میتونند ابعاد مختلفی داشته باشند، اما مهمترینش کشتن وقته. معامله نازنین زاغری با اینکه یک مسئله سیاسی بود، متافوری بود ازین مقاومتهای وقتتلف کن. شش سال از عمر یک نفر به باد رفت، و پولی که قرار بود چهل سال پیش پرداخت بشه، پرداخت شد. شش. چهل. اینها فرصتهایی بودند که به قتل رسیدند، بدون اینکه نسبت غرب با ایران، به اندازه یک سانتیمتر بالا پایین بشه. و این تازه نسبت سیاسیه. نسبت محتوایی که بماند.
مطالبه انسان جهانسومی، شرقی، جنوبی، هرچه که توصیف بهتریه؛ باید این باشه که «شما حاکمان ما که قراره فقط وقت تلف کنید، پس این سپر رو بندازید و خسارت رو بیشتر ازین نکنید».
مطالبه انسان جهانسومی، شرقی، جنوبی، هرچه که توصیف بهتریه؛ باید این باشه که «شما حاکمان ما که قراره فقط وقت تلف کنید، پس این سپر رو بندازید و خسارت رو بیشتر ازین نکنید».
سه تا تمرین رو مدتهاست خودم انجام میدم و چون انجام میدم میتونم به بقیه هم توصیه کنم انجام بدن. نو شدن سال تقویمی بهانه خوبیه برای استارت زدن این تمرینها.
۱- تمرین خروج از محاصره
ما توسط تعدادی زیادی از کسانی که جرئت فکر کردن ندارند و ترجیح میدن یک نادان باشند، احاطه میشیم و این اجتناب ناپذیره. زندگی در اجتماع این اجتنابناپذیری رو ایجاد کرده. این احاطه میتونه این توهم رو ایجاد کنه که دیگه لازم نیست بیش ازین درگیر سوالات سخت و پیچیدگیها باشیم، چون نجات نادانها در اولویته. و این باعث تنبلی فکری میشه. اولویت، ارتقاء خویشتنه. نه هرچیز دیگهای. نجات دیگران، فقط باید در حاشیه انجام بشه. و برای ارتقاء لازمه درگیر شد، و برای درگیر شدن باید از جمع جاهلان بیرون رفت. حتی گروه دوستان هم باید در طول زمان رفرش بشه. اگه مجموعه کسانی که امروز میشناسیم با مجموعه کسانی که پنج سال پیش میشناختیم، از لحاظ وزن فکری فرقی ندارند، یعنی در این پنج سال چیزی گیرمون نیومده. آدمی که دنبال ارتقائه یک جا نمیشینه، و حتی یکبند هم راه نمیره، بلکه هم راه میره هم زیر هرسنگی رو چک میکنه. در سالی که گذشت ذخایر ذهن چند نفر رو چک کردید تا ازش چیزی استخراج کنید؟
۲- تمرین درآوردن انگشتر سلیمان
حضرت سلیمان انگشتری داشت که بعدها گفتند وقتی دستش بود همه موجودات عالم گوش به فرمانش میشدند. حتی جنها و فرشتهها. برداشت پیشفرض همه درباره خودشون اینه که فقط به اندازه اون انگشتر با سلیمان بودن فاصله دارند. و گرنه شایسته بود که دنیا بشینه به حرفاشون گوش کنه! هیچکس درباره کلیشه «من یه آدم عادیام که سرم تو کار خودمه» صداقت نداره. همه باور دارند که یکی دو مورد اشتباه از جانب خدا، خانواده، طبیعت، یا جامعه رخ داده، و باعث شده نتونن آقای جهان باشند! هرچند که هیچوقت صادقانه بش اعتراف نمیکنند. اینکه کسی بگه من هیچوقت به جایگاه مسیح نمیرسم، اهمیتی نداره. این فقط یک پز عارفانهست. صداقت در اینه که مقدار فاصله تعیین بشه. اینکه بپذیرید که آقای جهان نیستید و نخواهید شد کافی نیست. باید بفهمید که چرا نیستید، تا معلوم بشه چقدر با آقای جهان فرق دارید. اندازهگیری فاصله، باعث میشه توهم اینکه لنگ انگشتریم، فرو بریزه، و خودمون رو بیشتر در مقام مورچهای که گرفتار سلیمان شده بود ببینیم.
۳- تمرین عبور از آتش
کسانی که در کمپ آوارگان یا سیلزدگان یا کودکان آسیبدیده کار میکنند، بعد از مدتی ممکنه دچار افسردگی شدید بشن. چون به یک غمخوار مزمن تبدیل میشن. غمخواری تزریق مرتب سم به بدن خود، بدون ایجاد تحرکه. چون خودشون رو بالاتر از قربانی میبینند، و وظیفه کسی که بالاتره رو دلسوزی برای پایینتریها میدونند. و برای همینه که نمیتونند از داخل تراژدی عبور کنند. برای عبور از یک تونل باید همسطحش بود. ممکنه بگن «خودم رو میذارم جای اونها»، ولی نمیذارن. فقط مانور واژگانیش رو انجام میدن. باید همسطح قربانی شد، و مثل اون زندگی کرد. که البته لازم نداره در دنیای فیزیکی باشه. ذهن باید بلد باشه زندگی اون قربانی رو، زندگی کنه. چه شرایط ربطی به تراژدی داشته باشه، چه نداشته باشه. به این شکل، میشه بدون خوردن سم، فهمید دنیا چطور کار میکنه.
۱- تمرین خروج از محاصره
ما توسط تعدادی زیادی از کسانی که جرئت فکر کردن ندارند و ترجیح میدن یک نادان باشند، احاطه میشیم و این اجتناب ناپذیره. زندگی در اجتماع این اجتنابناپذیری رو ایجاد کرده. این احاطه میتونه این توهم رو ایجاد کنه که دیگه لازم نیست بیش ازین درگیر سوالات سخت و پیچیدگیها باشیم، چون نجات نادانها در اولویته. و این باعث تنبلی فکری میشه. اولویت، ارتقاء خویشتنه. نه هرچیز دیگهای. نجات دیگران، فقط باید در حاشیه انجام بشه. و برای ارتقاء لازمه درگیر شد، و برای درگیر شدن باید از جمع جاهلان بیرون رفت. حتی گروه دوستان هم باید در طول زمان رفرش بشه. اگه مجموعه کسانی که امروز میشناسیم با مجموعه کسانی که پنج سال پیش میشناختیم، از لحاظ وزن فکری فرقی ندارند، یعنی در این پنج سال چیزی گیرمون نیومده. آدمی که دنبال ارتقائه یک جا نمیشینه، و حتی یکبند هم راه نمیره، بلکه هم راه میره هم زیر هرسنگی رو چک میکنه. در سالی که گذشت ذخایر ذهن چند نفر رو چک کردید تا ازش چیزی استخراج کنید؟
۲- تمرین درآوردن انگشتر سلیمان
حضرت سلیمان انگشتری داشت که بعدها گفتند وقتی دستش بود همه موجودات عالم گوش به فرمانش میشدند. حتی جنها و فرشتهها. برداشت پیشفرض همه درباره خودشون اینه که فقط به اندازه اون انگشتر با سلیمان بودن فاصله دارند. و گرنه شایسته بود که دنیا بشینه به حرفاشون گوش کنه! هیچکس درباره کلیشه «من یه آدم عادیام که سرم تو کار خودمه» صداقت نداره. همه باور دارند که یکی دو مورد اشتباه از جانب خدا، خانواده، طبیعت، یا جامعه رخ داده، و باعث شده نتونن آقای جهان باشند! هرچند که هیچوقت صادقانه بش اعتراف نمیکنند. اینکه کسی بگه من هیچوقت به جایگاه مسیح نمیرسم، اهمیتی نداره. این فقط یک پز عارفانهست. صداقت در اینه که مقدار فاصله تعیین بشه. اینکه بپذیرید که آقای جهان نیستید و نخواهید شد کافی نیست. باید بفهمید که چرا نیستید، تا معلوم بشه چقدر با آقای جهان فرق دارید. اندازهگیری فاصله، باعث میشه توهم اینکه لنگ انگشتریم، فرو بریزه، و خودمون رو بیشتر در مقام مورچهای که گرفتار سلیمان شده بود ببینیم.
۳- تمرین عبور از آتش
کسانی که در کمپ آوارگان یا سیلزدگان یا کودکان آسیبدیده کار میکنند، بعد از مدتی ممکنه دچار افسردگی شدید بشن. چون به یک غمخوار مزمن تبدیل میشن. غمخواری تزریق مرتب سم به بدن خود، بدون ایجاد تحرکه. چون خودشون رو بالاتر از قربانی میبینند، و وظیفه کسی که بالاتره رو دلسوزی برای پایینتریها میدونند. و برای همینه که نمیتونند از داخل تراژدی عبور کنند. برای عبور از یک تونل باید همسطحش بود. ممکنه بگن «خودم رو میذارم جای اونها»، ولی نمیذارن. فقط مانور واژگانیش رو انجام میدن. باید همسطح قربانی شد، و مثل اون زندگی کرد. که البته لازم نداره در دنیای فیزیکی باشه. ذهن باید بلد باشه زندگی اون قربانی رو، زندگی کنه. چه شرایط ربطی به تراژدی داشته باشه، چه نداشته باشه. به این شکل، میشه بدون خوردن سم، فهمید دنیا چطور کار میکنه.