Anarchism Perspective . نگر آنارشیسم
601 subscribers
249 photos
53 videos
85 files
271 links
کانال تلگرام بحث آنارشیستی

وب‌سایت: anarshism.com
ایمیل: contact@anarshism.com
گروه تلگرام: t.me/+RRUTo6xyoT468fgO
کتابخانه شورشی: @Insurrection_Library
Download Telegram
Forwarded from رصد بلوچستان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رضا پهلوی هدف شوخی دو طنزپرداز روس قرار گرفت؛ گفت‌وگوی جنجالی خبرساز شد

رصد بلوچستان/دو طنزپرداز روس با نام های ووان و لکسوس با برقراری یک تماس ویدیویی، خود را به‌جای مشاوران فریدریش مرتس معرفی کرده و با رضا پهلوی گفت‌ و گو کردند.

بر اساس ویدئوی منتشرشده، یکی از این افراد با نام «آدولف» معرفی شده و با ظاهری شبیه به آدولف هیتلر مقابل دوربین حاضر شده است. با این حال، گفت‌وگو بدون ابراز تردید جدی از سوی رضا پهلوی ادامه پیدا می‌ کند.

در بخشی از این مکالمه، مشاور جعلی صدر اعظم المان مدعی آمادگی آلمان برای پیوستن به اقدام نظامی علیه ایران می‌شود و پهلوی در واکنش می‌گوید:
«نه‌تنها اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها باید شرکت کنند. کشورهای بیشتری باید به این کارزار بپیوندند.»

او همچنین در پاسخ به پرسشی درباره دوران پس از سقوط حکومت ایران اظهار می‌کند:
«به‌محض فروپاشی رژیم، ما آماده‌ایم وارد عمل شویم و خلأ قدرت را پر کنیم.»

این ویدئو واکنش‌ های گسترده‌ ای در شبکه‌ های اجتماعی به همراه داشته است تاکنون واکنش رسمی از سوی رضا پهلوی منتشر نشده است.
نقشه بروز بمباران و تلفات در جغرافیای ایران را در سایت زیر می‌توان دنبال کنید. در فهرست بالا روی علامت نقشه کلیک کنید تا صفحه مدنظر را بتوانید ببینید:

https://iran.liveuamap.com/

#iran
#war
#ایران
#جنگ
🔴گروه Void Verge مدعی است که روترهای شبکه زیرساخت رو مختل کرده و منجر به عبور بخشی از ترافیک بین‌الملل شده است. در همین ساعات افرادی خبر دادند که تانل‌ها و حتی کانفیگ‌های قدیمی‌شون به کار افتاده است.

این نشان می‌دهد که هنوز میشود سد فیلترینگ را شکست!
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ما به روز جهانی زن نزدیک می‌شویم.
بیش از صد سال پیش، زنان برای حقوق، برابری و آزادی مبارزه کردند.

هشتم مارس به نمادی از مبارزه، اعتراض و همبستگی زنان در سراسر جهان تبدیل شد.
متأسفانه امروز در برابر چشمان جهان، زنان افغانستان در آتش ستم می‌سوزند. آنها از جامعه حذف می‌شوند و از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم می‌گردند.

چهار سال و نیم از روی کار آمدن طالبان می‌شود و هر روز شاهد وضع قوانین علیه زنان هستیم.
به مناسبت هشتم مارس، زنان فراموش‌ شده در افغانستان، سومالی، سودان، پاکستان و دیگر کشورها را به یاد می‌آوریم.

همان‌گونه که زنان پیشگام این روز نمادین را خلق کردند، اجازه ندهیم زنجیره مبارزه و همبستگی زنان با سکوت یا بی‌تفاوتی گسسته شود.

#8march
#Afghanistan
#Taliban
#violenzacontroledonne
#زن_آگاهی_رهایی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
I am Parwana, one of the women of Afghanistan.
We are approaching International Women’s Day.
Over a hundred years ago, women fought for rights, equality, and freedom.
March 8 became a symbol of women’s struggle, protest, and solidarity worldwide.

Sadly, today, in front of the world’s eyes, Afghan women burn in the fire of oppression.
They are being erased from society and denied their most basic rights.
Four and a half years since the Taliban returned, every day we witness anti-women laws.

On March 8, we remember the forgotten women of Afghanistan, Somalia, Sudan, and beyond.

Just as pioneering women created this symbolic day, please do not let the chain of women’s struggle and unity break through silence and turning away from the plight of women.

Woman, Life, Freedom
#در_چنین_روز‌هایی در سال ۱۲۸۸، زندخت شیرازی، فعال حقوق زنان، روزنامه‌نگار و شاعر رادیکال در شیراز متولد شد.

«کار تجارت از چه معنی کار زن نیست؟
کفش زنان را از چه رو زن خود ندوزد؟
پس خواهرانم تا به کی بیکاره هستید؟
تنها برای عشق مردان چیره دستید؟»
@TarTaKar
زندخت در سال ۱۳۰۹ به تهران رفت تا در مدرسه ناموس تحصیل کند. این مدرسه اولین دبیرستان دخترانه تهران  بود که زیر نظر #طوبی_آزموده اداره می شد و تاره ۲ سال از تاسیس آن میگذشت.

او سپس در شیراز «مجمع انقلابی نسوان» را تاسیس کرد تا زنان را از حقوق خود آگاه کند و آنها را نسبت به پیشرفت‌های جنبش‌های فمینیستی اروپا مطلع سازد. البته این انجمن پس از ۹ ماه با فشار رضاشاه  تعطیل شد.

زندخت اما دست از فعالیت نکشید و با انتشار نشریه «دختران ایران» که شعار آن «آرزوی دختران ایران، بیداری زنان ایران است» بود، اهداف انجمن قبلی او یعنی مجمع انقلابی نسوان را دنبال کرد. این مجله هم پس از ۷ ماه تعطیل شد.

زندخت شیرازی در سن ۴۳ سالگی درگذشت. بسیاری، فشارهای اجتماعی و دولتی چون اهانت‌ها و تهدیدها را در افسردگی و مرگ زودهنگام او موثر می‌دانند.

@TarTaKar
آنارشی تنها گزینه در آشوب و خلا دیکتاتورها
زانیار

https://www.anarshism.com/fa/anarchy-only-choice/


دیکتاتور
در لحظه‌ای که دیکتاتور می‌میرد، همان کسانی که تا دیروز دستوراتش را اجرا می‌کردند (از سرداران تا مدیران میانی و ماموران پایین‌رتبه) حالا در اتاق‌های کاخ یا دفترهای نیمه‌تاریک ایستاده‌اند و محاسبه می‌کنند: کدام حساب بانکی هنوز باز است، کدام شبکه ارتباطی هنوز فعال، کدام سلاح هنوز در انبارها منتظر دست تازه‌ای. مردم، آن‌هایی که سال‌ها در صف بنزین، در کارگاه‌های دولتی، در سلول‌های انفرادی، در مزارع مصادره‌شده زندگی‌شان را گذرانده بودند، نخست فلج می‌شوند. نه از روی ترس تازه، بلکه از روی عادت عمیق به وجود مرکزی که همه چیز را تصمیم می‌گیرد. بدن اجتماعی هنوز منتظر سیگنال است: سیگنالی که بگوید امروز چه بخوریم، کجا برویم، کی ساکت شویم. این فلج، دقیقا در میانه درگیری‌های طولانی بین دو قدرت خارجی و داخلی شکل می‌گیرد: آمریکا با لایه‌های تحریم که اقتصاد را خفه کرده، با تهدیدهای نظامی که مرزها را تحت فشار گذاشته، با بمب، با اپوزیسیون‌های تبعیدی که سال‌ها در واشنگتن لابی کرده‌اند؛ و ساختار حاکم ایران با شبکه‌های نیابتی‌اش در منطقه، با ایدئولوژی‌ای که هنوز بسیج می‌کند، با ادعای مقاومت در برابر استعمار. مرگ دیکتاتور برای هر دو طرف نه پایان بازی است، بلکه نقطه‌ای است که هر کدام نقشه بازتعریف کنترل‌شان را بیرون می‌کشند.

در ساعت‌های اولیه، جستجوی یک صدای جدید آغاز می‌شود. رادیوها روشن می‌مانند، گوشی‌ها مدام چک می‌شوند، فیلترشکن‌های گوناگونی تست میشود، خیابان‌ها پر از نگاه‌های منتظر. مردم نه به دنبال آزادی بی‌قیدوشرط، بلکه به دنبال کسی هستند که بگوید (حالا چه کنیم). این شرطی‌سازی دهه‌ها ساخته شده: بدون یک مرکز فرمان‌دهنده (چه شاه، چه رهبر، چه رئیس‌جمهور منتخب یا تحمیلی) جهان به آشوب می‌افتد. اما در همان لحظه، در حاشیه‌ها، شبکه‌های پنهان که سال‌ها بدون مجوز زندگی می‌کردند، شروع به کار می‌کنند. کارگران کارخانه‌های تعطیل قفل انبارها را می‌شکنند و تولید را برای نیاز محلی راه می‌اندازند، نه برای سهامداران خارجی و نه برای دولت جدید. کشاورزان زمین‌های بزرگ واگذارشده به شرکت‌های وابسته را تصرف می‌کنند و بذر می‌کارند برای مصرف همسایه، نه برای صادرات به بازارهایی که دلار آمریکایی یا یورو اروپایی تعیین می‌کند. در محله‌ها، مجمع‌های کوچک شکل می‌گیرد: تقسیم غذا، دارو، مراقبت از زخمی‌ها، بدون هیچ اعلامی از گرفتن قدرت. این عمل مستقیم، بدون نماینده، بدون ایدئولوژی از پیش نوشته، همان آنارشی واقعی است؛ نه به عنوان آرمان، بلکه به عنوان تنها راه بقا وقتی مرکز متلاشی شده. اما این شبکه‌ها شکننده‌اند، چون همزمان باقی‌مانده‌های رژیم پوست می‌اندازند: ژنرال‌های بازنشسته که حالا مردمی شده‌اند، مدیران نیمه‌دولتی که پیشنهاد بازسازی می‌دهند، ماموران سابق که با لباس عادی در خیابان‌ها می‌چرخند و به دنبال اولین اسلحه می‌گردند.
اگر این هماهنگی افقی گسترش نیابد، مکانیک خلا قدرت بی‌رحمانه وارد عمل می‌شود. گروه‌های کوچک مسلح (مردانی که دیروز سرباز ساده بودند یا نگهبان کارخانه) حالا با سلاح‌های انبارهای ارتش یا دلارهای پنهان، به نام امنیت محلی یا مقاومت مردمی عمل می‌کنند. نه از روی باور، بلکه چون خلا مثل گرداب هر کسی را که اولین تیر را شلیک کند به سمت مرکز می‌کشد. در این میان، درگیری‌های خارجی وارد فاز تازه‌ای می‌شود. آمریکا، که سال‌ها با تحریم‌های لایه‌به‌لایه اقتصاد را فلج کرده،با تهدید نظامی، جنگنده‌‌ها و بمب‌هایش مرزها را تحت فشار گذاشته، حالا کمک انسانی و بازسازی را پیشنهاد می‌کند: پول، مشاوران، رسانه‌های ماهواره‌ای. اما شرط‌هایش روشن است، خصوصی‌سازی منابع نفتی و کارخانه‌ها به شرکت‌های غربی، تشکیل دولت موقت با چهره‌هایی که قبلا در لابی‌های واشنگتن آموزش دیده‌اند، ایجاد پلیس جدید برای ثبات که دقیقا همان نظارت قدیمی را با زبان دموکراسی و حقوق بشر تکرار کند. از سوی دیگر، بقایای ساختار حاکم ایران با همان شبکه‌های نیابتی که در منطقه ساخته، ادعا می‌کنند تنها نیروی واقعی ضداستعماری هستند و با سلاح و ایدئولوژی قدیمی‌شان به میدان برمی‌گردند. هر دو قدرت، مرگ دیکتاتور را نه به عنوان فرصت آزادی، بلکه به عنوان میدان جنگ تازه می‌بینند: آمریکا برای تضمین جریان انرژی و بازارهای جدید، ایران برای حفظ نفوذ منطقه‌ای و جلوگیری از فروپاشی کامل. نتیجه؟ مذاکرات پشت‌پرده در پایتخت‌های خارجی، تقسیم منابع، و همزمان سرکوب هر شبکه افقی که بگوید ما نه به شما، نه به شما نیاز داریم.
در ماه‌های بعد، اگر عمل مستقیم مردم متوقف شود یا پراکنده بماند، چرخه قدیمی با لباس نو بازسازی می‌شود. نخست، گروه‌های مسلح به جنگ‌سالاران محلی تبدیل می‌شوند: یکی با پول آمریکایی و وعده بازسازی اقتصادی مسلح می‌شود، دیگری با سلاح‌های انبارهای قدیمی و شعارهای ناسیونالیستی یا مذهبی.


رسانه‌ها (چه شبکه‌های ماهواره‌ای غربی، چه کانال‌های داخلی باقی‌مانده)
هر صدای افقی را هرج‌ومرج یا تهدید خارجی می‌نامند. تصرف زمین توسط کشاورزان، گشودن زندان‌ها بدون دادگاه، قطع وابستگی به بانک مرکزی یا نهادهای مالی بین‌المللی، همه به عنوان بی‌ثباتی یا خیانت به مقاومت معرفی می‌شوند. آمریکا این‌ها را کمونیسم یا تهدید امنیتی می‌خواند تا توجیه کند چرا باید شرکت‌های خصوصی بیایند یا حتی نیروی نظامی مستقیم وارد شود. ساختار باقی‌مانده ایران آن را نفوذی دشمن می‌نامد تا بسیج کند و شبکه‌های نیابتی‌اش را فعال نگه دارد. در هر دو سناریو، مردم دوباره به صف‌های طولانی برمی‌گردند: این بار نه برای نان رژیم مرده، بلکه برای وعده‌های ثبات یکی از دو قدرت. زندان‌ها پر می‌شوند، اما با زندانیان جدید؛ کارخانه‌ها کار می‌کنند، اما سودشان به حساب‌های خارجی یا داخلی تازه می‌رود. دیکتاتوری جدید شکل می‌گیرد (لیبرال با قراردادهای نفتی یا اقتدارگرا با کنترل ایدئولوژیک) و زندگی دوباره به همان شبکه عصبی وابسته می‌شود که فقط مرکزش عوض شده.

تنها چیزی که این چرخه را می‌شکند، ادامه همان عمل افقی است، حتی زیر گلوله و فشار دوجانبه. کارگران تولید را برای مبادله مستقیم با محله‌های همسایه ادامه می‌دهند، کشاورزان بذر و آب را بدون واسطه تقسیم می‌کنند، مجمع‌های محلی مراقبت و دفاع را بدون ارتش یا پلیس سازمان می‌دهند. این ساختار نه برنامه‌ای ایدئولوژیک است و نه آرزوی دور؛ مکانیک بقای محض است وقتی فهمیده باشی که هیچ نجات‌دهنده‌ای (نه از درون رژیم، نه از آمریکا، نه از اپوزیسیون‌های آماده قدرت) وجود ندارد. هر راه‌حل که از بیرون یا از بالا بیاید، فقط فرمانروایی تازه است. اما این مسیر هزینه سنگین دارد: بسیاری خسته می‌شوند و به سمت اولین مرکزی که وعده امنیت و نان می‌دهد می‌روند؛ جنگ‌های نیابتی بین دو قدرت بر سر لاشه اقتصاد شعله می‌کشد و هزاران را پراکنده می‌کند. واقعیت بی‌پرده این است که بدون گسترش این هماهنگی بدون مرکز (نه فقط در شهرها، بلکه در روستاها، در مرزها، حتی در شبکه‌های منطقه‌ای که تحریم‌ها و نیابتی‌ها را دور می‌زنند) خلا همیشه پر خواهد شد. نه با آزادی، بلکه با شکل تازه‌ای از همان دستگاهی که زندگی را از قبل کنترل می‌کرد.

آنارشی در این نقطه نه انتخاب، بلکه تنها گزینه کسانی است که پذیرفته‌اند هیچ اربابی (قدیمی یا نو) حق ندارد وجودشان را اداره کند. فقط عمل مداوم، بدون اجازه، بدون تسلیم به هیچ قدرت درگیری.
در خلایی که پس از مرگ دیکتاتور ایجاد می‌شود، آنارشیست نه به دنبال پر کردن صندلی اوست و نه به دنبال نابودی ساختمان‌های حکومت؛ او به هر انسانی که حالا کمی کمتر می‌ترسد نگاه می‌کند و می‌گوید: همین لحظه، همین جایی که ایستاده‌ای، اختیار توست. دیگر نیازی نیست منتظر فرمان یا اجازه باشی. هر قانونی که تا دیروز تو را محدود می‌کرد، حالا فقط کاغذی است در دست مرده‌ای که دیگر حتی نمی‌تواند امضا کند. تاثیر واقعی مرگ دیکتاتور در این است که نشان می‌دهد هیچ قدرتی ذاتی ندارد؛ همه‌اش وابسته به اطاعت ماست. وقتی این اطاعت یک لحظه متوقف شود (نه از روی خشم، بلکه از روی آگاهی ساده که هیچ کس حق ندارد مرا اداره کند) آن‌گاه نه یک دیکتاتور مرده، بلکه کل ایده‌ی دیکتاتوری برای همیشه می‌میرد. این مرگ، دعوتی است به زندگی بدون ارباب؛ زندگی‌ای که در آن هر فرد، مسئول کامل وجود خویش است و هیچ بهانه‌ای برای واگذاری آن باقی نمی‌ماند.

اگر این کار را نکنیم/نکنند، فردا صبح دوباره بیدار می‌شوند و می‌بینند که دیکتاتوری جدید (شاید با لبخند، شاید با ماسک) روی همان صندلی نشسته است. و این بار، مردم خودشان به او رای داده‌اند/تکرار همان تاریکی...


زانیار
Forwarded from رادیولوگ
بهای فراخوان؛ جان‌هایی که بازنگشتند

📍وقتی سیاست خون دیگران را خرج می‌کند


بگذارید از یک اصل ساده شروع کنیم؛
اصلی که در همه‌ی مکاتب مدرن علوم سیاسی تکرار شده:
قدرت فقط حق نیست، مسئولیت است.
ما سال‌ها درباره‌ی خشونت جمهوری اسلامی حرف زده‌ایم و حق هم داشته‌ایم.
اما یک لحظه مکث کنیم و این سؤال را بپرسیم:
مسئولیت کسی که مردم را به میدانِ مرگ می‌خواند چیست؟

ماکس وبر جامعه‌شناس کلاسیک، سیاست را میدان انتخاب میان اخلاق نیت و اخلاق مسئولیت می‌داند.

اخلاق نیت می‌گوید:
هدف مقدس است، پس هر هزینه‌ای توجیه‌پذیر است.
اما اخلاق مسئولیت می‌پرسد:
این تصمیم چه پیامدی برای جان انسان‌ها دارد؟
و مهم‌تر:
چه کسی هزینه را می‌دهد؟

در نظریه‌ی کنش جمعی چارلز تیلی یک قاعده‌ی روشن وجود دارد:
هر فراخوان سیاسی، بدون سازمان، حفاظت، توازن قوا و راهبرد خروج
به‌جای مقاومت به قربانی‌سازی تبدیل می‌شود.

وقتی حکومتی:

📍به‌شدت مسلح است

📍سابقه‌ی شلیک مستقیم دارد

📍و هیچ هزینه‌ی بین‌المللی نمی‌پردازد

فراخوانِ نمادینِ «هم‌زمان، همه‌جا»
نه شجاعت است
نه نافرمانی مدنی به معنای گاندیایی آن
بلکه قمار با بدن‌های بی‌دفاع است.

هانا آرنت در تحلیل خشونت می‌گوید:
قدرت واقعی از سازمان و مشروعیت می‌آید
نه از انبوه قربانیان.

تاریخ هم همین را نشان می‌دهد:
کشته‌شدنِ بیشتر لزوماً رژیم‌ها را سرنگون نکرده
بارها فقط سرکوب را مشروع‌تر کرده است.

حالا برسیم به خطرناک‌ترین جمله‌ای که در سیاست شنیده می‌شود:

برای انقلاب، باید خون داد.

این جمله اگر از دهان کسی بیرون بیاید که:

📍خود و خانواده‌اش در امنیت‌اند.
📍هزینه‌ی تصمیم را نمی‌پردازند.
📍و ابزار واقعی تغییر در اختیار ندارند.

دیگر تحلیل سیاسی نیست؛
استعاره‌سازی از مرگ دیگران است.

وبر دقیقاً همین‌جا هشدار می‌دهد:
سیاستمداری که فقط از خون، قهرمانی و فداکاری حرف می‌زند،
اما مسئول پیامد تصمیم‌هایش نیست،
نه رهبر است نه انقلابی
بلکه فاقد اخلاق سیاسی است.

این نقد تبرئه‌ی سرکوبگر نیست.
این مطالبه‌ی حداقلی از هر مدعی رهبری است.
اگر کسی مردم را به خیابان می‌خواند
باید حداقل یکی از این‌ها را داشته باشد:

📍سازمان واقعی
📍شبکه‌ی حفاظت
📍توازن قوا
📍یا آمادگی پرداخت هزینه‌ی شخصی

در غیر این صورت
آنچه رخ می‌دهد گذار نیست؛
بازتولید تراژدی است.

ایران یک‌بار این مسیر را رفته.
سال ۵۷ هم گفته شد:
اول خون، بعد آزادی.

اما آزادی‌ای که با تعلیق عقلانیت شروع شود،
با نهاد شروع نمی‌شود بلکه
با استبداد تمام می‌شود.

ایران نه به شعارِ خون لازم است نیاز دارد،
نه به رهبرِ امن در تبعید
به سیاستِ مسئول، سازمان‌یافته
و متعهد به جان انسان‌ها نیاز دارد.
Forwarded from Daikatuo (Daikatuo)
به فکر زنان سرپرست خانواده‌ای هستم که «شغل رسمی» ندارند، نه کارمند هستند و نه کارگر، خدمتکار هستند و بدون هرگونه حمایت دولتی و حقوقی، برای رشد فرزندانشان در خانه‌های مردم نظافت و آشپزی می کنند.
در هیچ شرکت خدماتی کار نمی‌کنند، هیچ مزایایی نمی‌گیرند، حقوق بازنشستگی ندارند و زمانی که به درد یا بیماری جسمی گرفتار شوند، دور انداخته می‌شوند و با زنی دیگر جایگزین می‌شوند.

امروز به یاد زنان کم برخوردار هرمزگان هستم، که در خانه‌های حلبی در مرکز شهر ساکن هستند، که باران برای آن‌ها نعمت نیست و عذاب الهی است، که خانه‌هایشان را آب می‌برد.
که باید شانس بیاورند تا «کارفرمایی» منصف داشته باشند که کمکشان کند «یخچال و کولر» بخرند، که سقف خانه‌شان، ایزوگام شود. که همه چیزشان بسته به «کرم صاحب خانه‌ای» است که در آن کار می‌کنند تا اجازه دهد کمی بیشتر غذا درست کند و غروب که به خانه‌ی حلبی‌اش باز می گردد برای فرزندان گذشته‌اش غذا ببرد.

روز زن بر تمام زنان انکار شده و فراموش شده و دور انداخته شده مبارک.

روز زن بر تمام زنان بدون شناسنامه در بلوچستان و هرمزگان مبارک.

روز زن بر زن سوسنگردی که آب و خاکش را بردند مبارک.

#ژن_ژیان_ئازادی

@Daikatuoo
حاضرم تا لحظه مرگ با كسی كه دنبال حقيقت است همراه شوم و حاضرم تا سرحد مرگ با كسی مخالفت كنم كه ادعا می‌كند حقيقت را يافته است.
️لوئیس بونوئل

    (کالبدشکافی حقیقت به مثابه قدرت...)

حقیقت هرگز یافته نمی‌شود؛ هر که می‌گوید یافته‌ام در همان لحظه تبدیل به یک قدرت جدید شده است. او دیگر جوینده نیست، او مالک شده است. مالک یک ادعا، مالک یک مرز، مالک یک قانون که حالا باید بر دیگران تحمیل شود تا حقیقت حفظ گردد. این دقیقا همان مکانیسمی است که هر سلطه‌ای (از دولت تا حزب، از کلیسا تا ایدئولوژی) با آن متولد می‌شود. ادعای مالکیت بر حقیقت، نخستین گام سلطه است؛ چون هر سلطه‌ای نیاز دارد که بگوید من تنها راه درست را می‌دانم تا بتواند بگوید تو باید از من اطاعت کنی.
آنارشیسم واقعی، در عمق خود، همین است: رد مطلق هر ادعای مالکیت بر حقیقت. ما نه به دنبال حقیقت نهایی هستیم و نه به دنبال جایگزین کردن یک ارباب قدیمی با یک ارباب جدید که خودش را آزادی یا علم یا انقلاب نامیده است. ما فقط با آن‌هایی هم‌پیمانیم که هنوز در حال جست‌وجو هستند، حتی اگر مسیرشان با مسیر ما یکی نباشد. همراهی تا مرز مرگ با جوینده، نه به خاطر اینکه حق با اوست، بلکه دقیقا به خاطر اینکه او هنوز حق را به عنوان مال خود تصاحب نکرده. او هنوز آزاد است. او هنوز خطرناک است برای هر قدرتی، از جمله قدرت خودش.
اما آن‌که می‌گوید من حقیقت را یافته‌ام، دیگر آزاد نیست. او اکنون نگهبان یک زندان نامرئی است؛ زندانی که دیوارهایش از جملات قطعی، از این است و بس، از هر که مخالف من است دشمن حقیقت است ساخته شده. ما تا مرز مرگ با او می‌جنگیم نه به خاطر نفرت شخصی، بلکه چون او نماد همان مکانیسمی شده که هر آنارشیست واقعی باید با تمام وجودش نابود کند: مکانیسم تبدیل جست‌وجو به قانون، تبدیل پرسش به پاسخ بسته، تبدیل زندگی به دگما...
این جنگ، جنگ دائمی است. نه جنگ برای تصاحب قدرت، بلکه جنگ برای جلوگیری از تصاحب حقیقت توسط هر کس و هر چیز. آنارشیست رادیکال کسی است که حتی در درون خودش، هرگاه احساس کرد که به پاسخ نهایی رسیده، فورا علیه خودش برمی‌خیزد. چون می‌داند که کوچک‌ترین ادعای مالکیت بر حقیقت، همان لحظه، او را به همان چیزی تبدیل می‌کند که همیشه با آن جنگیده: به یک ارباب جدید.
ما نه وعده بهشت می‌دهیم و نه نقشه جامعه کامل. ما فقط این را می‌گوییم: تا وقتی انسانی هست که هنوز جرات دارد بگوید نمی‌دانم، اما دارم می‌جویم، ما در کنار او هستیم. و تا وقتی انسانی هست که جرات دارد بگوید من می‌دانم، ما در برابر او هستیم؛ حتی اگر آن انسان، خود ما باشیم.
این تنها آزادی ممکن است: آزادی ابدی ندانستن، و آمادگی ابدی برای کشتن هر دانستن قطعی که بخواهد بر ما یا بر دیگران حکمرانی کند


#آزادی
#آزادی_بدون_تضمین
نفرت از دیکتاتوری‌های اسلامی
تجربه‌ی تلخ و مشابه‌ی دو جغرافیا و مردم

https://www.anarshism.com/fa/hatred-islamic-dicatorships/

در روزها و شب‌هایی که حملات پاکستان بر خاک افغانستان و هم‌زمان حملات آمریکا و اسرائیل بر ایران رخ داد، واقعیتی تلخ اما بسیار معنادار آشکار شد؛ واقعیتی که سال‌ها در لایه‌های پنهان جامعه انباشته شده بود. این رخدادها نشان داد که بخش قابل توجهی از مردم افغانستان و ایران، نه تنها دلبسته‌گی عمیقی به نظام‌های حاکم ندارند، بلکه در بسیاری موارد در انتظار کوچک‌ترین شکاف یا فشار خارجی هستند تا شاید زمینه‌ای برای رهایی از این ساختارهای استبدادی فراهم شود.

در تجربهٔ تاریخی جوامع مختلف، هنگامی که یک کشور مورد تهاجم خارجی قرار می‌گیرد، حتی مردمانی که از حکومت خود ناراضی‌اند، غالباً در برابر نیروی متجاوز بسیج می‌شوند. در چنین شرایطی نوعی همبسته‌گی جمعی و حس دفاع از سرزمین شکل می‌گیرد. مردم ممکن است با دولت خود اختلاف داشته باشند، اما در برابر تهدید بیرونی، نوعی اتحاد موقت پدید می‌آید. با این حال، در مورد افغانستان و ایران، آنچه مشاهده شد تا حد زیادی متفاوت از این الگوی تاریخی بود.

در بسیاری از موارد، نه تنها موج گسترده‌ای از دفاع مردمی در حمایت از حکومت‌ها شکل نگرفت، بلکه در لایه‌های مختلف جامعه نوعی بی‌تفاوتی، سکوت یا حتی امید پنهان به تضعیف ساختارهای قدرت دیده می‌شد. این وضعیت نشان‌دهندهٔ شکاف عمیق میان حکومت‌ها و جامعه است؛ شکافی که در نتیجهٔ سال‌ها سرکوب سیاسی، محدودیت‌های گستردهٔ اجتماعی، تبعیض‌های سیستماتیک و محرومیت از آزادی‌های اساسی به وجود آمده است.

چنین وضعیتی برای هر نظام سیاسی، به‌ویژه نظام‌هایی که خود را نمایندهٔ مردم و مدافع ارزش‌های دینی معرفی می‌کنند، یک شکست تاریخی محسوب می‌شود. حکومتی که در لحظهٔ بحران نتواند حمایت و اعتماد شهروندان خود را جلب کند، در واقع پیش از آن در سطح مشروعیت اجتماعی دچار فروپاشی شده است. این امر نشان می‌دهد که میزان فشار، سرکوب و محدودیت‌هایی که بر مردم تحمیل شده، تا چه حد گسترده بوده است؛ به گونه‌ای که بخشی از جامعه حتی سقوط چنین نظام‌هایی را، صرف نظر از منشأ آن، به عنوان نوعی رهایی تلقی می‌کند.

در این میان، یکی از صحنه‌های قابل تأمل، واکنش برخی افراد در خارج از ایران نسبت به تحولات داخلی آن کشور بود. در حالی که بخشی از شهروندان ایرانی مرگ رهبر جمهوری اسلامی را پایان نمادین یک دورهٔ طولانی از سرکوب و استبداد تلقی می‌کردند و آن را با نوعی احساس رهایی همراه می‌دانستند، در برخی کشورهای دیگر از جمله افغانستان، پاکستان، هند و چند منطقهٔ دیگر، گروه‌هایی برای او سوگواری می‌کردند و به دفاع از او می‌پرداختند. این تضاد واکنش‌ها، پرسش‌های جدی در مورد ماهیت همبسته‌گی‌های ایدئولوژیک و فاصلهٔ میان تجربهٔ زیستهٔ مردم و برداشت‌های بیرونی ایجاد می‌کند.
واقعیت این است که بسیاری از کسانی که در خارج از ایران به دفاع از چنین ساختارهایی می‌پردازند، هرگز تجربهٔ زندگی روزمره در زیر سایهٔ دستگاه‌های امنیتی، زندان‌های سیاسی، اعدام‌ها، سانسور گسترده و سرکوب‌های سیستماتیک را نداشته‌اند. از این رو، همدردی یا ستایش آنان از چنین نظام‌هایی، برای قربانیان و بازماندگان این سرکوب‌ها نه تنها قابل درک نیست، بلکه در بسیاری موارد به منزلهٔ نادیده گرفتن رنج‌ها و فداکاری‌های کسانی تلقی می‌شود که سال‌ها برای آزادی و عدالت مبارزه کرده‌اند.

از منظر اندیشهٔ آنارشیستی، این وضعیت بار دیگر یک حقیقت بنیادین را آشکار می‌سازد: هر ساختار قدرتی که بر پایهٔ ترس، اجبار ایدئولوژیک و سرکوب اجتماعی بنا شود، دیر یا زود مشروعیت خود را در میان مردم از دست خواهد داد. دولت‌ها ممکن است با ابزارهایی مانند ارتش، زندان، دستگاه‌های امنیتی و تبلیغات ایدئولوژیک برای مدتی بقای خود را حفظ کنند، اما هنگامی که بخش بزرگی از جامعه در درون خود آرزوی پایان آن نظام را داشته باشد، آن قدرت در واقع از درون فروپاشیده است؛ حتی اگر هنوز به صورت رسمی بر سر کار باشد.

در چنین شرایطی، آنچه باقی می‌ماند نه یک نظم مشروع سیاسی، بلکه ساختاری است که تنها با اتکا به زور و ترس دوام آورده است. تجربهٔ تاریخی نیز نشان داده است که هیچ نظامی نمی‌تواند برای همیشه بر چنین پایه‌های سستی استوار بماند.
دیکتاتوری‌های مذهبی ممکن است بتوانند برای مدتی بدن‌ها را تحت کنترل درآورند، صداها را خاموش کنند و اعتراض‌ها را سرکوب نمایند، اما آنچه هرگز نمی‌توانند به طور کامل مهار کنند، اندیشهٔ آزادی در ذهن انسان‌هاست. آرزوی رهایی، عدالت و کرامت انسانی همواره راه خود را در دل جامعه پیدا می‌کند؛ حتی اگر سال‌ها زیر فشار و سکوت پنهان مانده باشد.

رهیاب
Happy International Women's Day. 🏴
Forwarded from Disobey
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"No real joy can reach us from the rational mechanism of capitalist exploitation. Joy does not have fixed rules to catalogue it. Even so, we must be able to desire joy. Otherwise we would be lost.

The search for joy is therefore an act of will, a firm refusal of the fixed conditions of capital and its values. The first of these refusals is that of work as a value. The search for joy can only come about through the search for play."

— Alfredo Bonanno

Video: scenes from riots in Chile (2019)
یک خلا صوتی

در آن فقط صدای بمب‌ها و پروپاگاندا شنیده می‌شود...



در عمق این سیستم‌های قدرت، جایی که مرزها فقط خطوط خیالی روی نقشه‌های خون‌آلوده هستند، جنگ ایران و آمریکا و اسرائیل نه یک درگیری تصادفی، نه یک تقابل ایدئولوژیک خالص، بلکه مکانیسمی دقیق و حساب‌شده برای حفظ و گسترش سلطه‌ی دولت‌هاست. این جنگ‌ها (چه به شکل بمباران‌های مستقیم، چه تحریم‌های فلج‌کننده، چه عملیات مخفی و پروکسی) هیچ‌وقت برای آزادی یا عدالت یا حتی دفاع از سرزمین طراحی نشده‌اند. آن‌ها ابزارهایی هستند که دولت‌ها با آن‌ها انسان‌ها را به طعمه تبدیل می‌کنند. شهروند ایرانی، سرباز آمریکایی، غیرنظامی اسرائیلی، همه فقط مهره‌هایی در بازی‌ای هستند که در آن برد واقعی فقط برای طبقه‌ی حاکم، برای بوروکرات‌ها، ژنرال‌ها، شرکت‌های اسلحه‌سازی و شبکه‌های مالی پشت صحنه تعریف می‌شود. انسان‌ها قربانی می‌شوند تا دولت‌ها زنده بمانند.
ببینید چطور هر طرف این مثلث قدرت، جنگ را به عنوان ابزاری برای انسجام داخلی استفاده می‌کند. در تهران، رژیم با اشاره به دشمن خارجی هر صدای منتقد داخلی را خفه می‌کند، بودجه‌های کلان را به سپاه و برنامه‌های نظامی هدایت می‌کند و همزمان ادعا می‌کند که این جنگ برای مقاومت است. در واشنگتن، سیاستمداران دو حزب با لابی‌های اسرائیلی و سعودی، میلیاردها دلار بودجه نظامی را توجیه می‌کنند و انتخابات را با شعار قدرت بازدارندگی می‌برند. در تل‌آویو، دولت نتانیاهو یا جانشینان با بزرگ‌نمایی تهدید ایران، جامعه‌ای را که خود از تنوع و شکاف‌های عمیق رنج می‌برد، زیر پرچم بقا متحد نگه می‌دارد. هیچ‌کدام از این دولت‌ها واقعا به دنبال پایان جنگ نیستند؛ چون پایان جنگ یعنی پایان توجیه وجودی‌شان. جنگ، سوخت اصلی ماشین دولتی است.
حالا جانشینی پسر خامنه‌ای (مجتبی یا هر کس دیگری که در سایه‌ی بیت رهبری پرورش یافته) دقیقا همین مکانیسم را در سطح داخلی ایران نشان می‌دهد. این نه یک انتقال قدرت دموکراتیک است، نه حتی یک انقلاب ایدئولوژیک تازه. این فقط بازتولید همان ساختار هرمی قدرت است که از سال ۵۷ به بعد، به جای دیکتاتوری شاه، دیکتاتوری ولایت فقیه را نشاند. پدر به پسر، رهبر به جانشین، بیت به بیت. این انتقال قدرت، مثل هر سلطنت موروثی دیگر در تاریخ، ثابت می‌کند که دولت‌ها (چه مذهبی، چه سکولار، چه انقلابی) در نهایت به همان چیز تبدیل می‌شوند: یک نهاد خودبسنده که هدفش بقا و گسترش خودش است، نه رفاه یا آزادی انسان‌ها. طبقه‌ی حاکم جدید (سپاهیان، روحانیون ثروتمند، مدیران شرکت‌های وابسته به بیت) دقیقا مثل طبقه‌ی قبلی (درباریان پهلوی) عمل می‌کند: ثروت را مصادره می‌کند، مخالفان را حذف می‌کند و با جنگ خارجی، توجه را از فساد داخلی منحرف می‌سازد. انسان‌ها در این بازی فقط ابزار تولید و مصرف و مرگ هستند.
و حالا کودکان. این بخش خام و بی‌پرده‌ی ماجرا است. در شهرهایی مثل تهران، اصفهان، اهواز یا حتی روستاهای مرزی، کودکانی که قرار بود آینده باشند، حالا در وحشت دائمی زندگی می‌کنند. نه فقط از صدای آژیر و انفجار موشک‌ها، بلکه از چیزی عمیق‌تر و نامرئی‌تر: آلودگی هوایی که بعد از هر بمباران صنعتی یا حمله به پالایشگاه‌ها و کارخانه‌ها، مثل یک ابر سمی روی شهرها می‌نشیند. ذرات معلق، دی‌اکسید گوگرد، بنزن، فلزات سنگین؛ همه‌ی این‌ها محصول مستقیم نابودی تاسیسات صنعتی است که دولت‌ها آن را هدف نظامی می‌نامند. کودکان با ریه‌هایی که هنوز در حال رشد است، نفس می‌کشند و سلول‌هایشان جهش می‌کند. آمار سرطان خون در کودکان مناطق جنگی هرگز به طور دقیق منتشر نمی‌شود، چون دولت‌ها نمی‌خواهند. آن‌ها فقط عدد هستند. طعمه‌ی بعدی. کودکی که در غبار بمباران، مادرش را از دست می‌دهد یا پدرش را به جبهه می‌فرستد، دیگر کودک نیست؛ او تبدیل به یک واحد آماری می‌شود در گزارش‌های محرمانه‌ی وزارت دفاع. این کودکان نه فقط جسم‌شان، بلکه ذهن‌شان هم نابود می‌شود. ترس مداوم، اضطراب نسل به نسل، بی‌اعتمادی به هر ساختار قدرت؛ این میراث واقعی جنگ‌هاست.
سکوت‌ها. سکوت بین‌المللی، سکوت داخلی، سکوت روشنفکران، سکوت سازمان‌های به‌اصطلاح حقوق بشری. سازمان ملل قطعنامه صادر می‌کند، اما هیچ‌کس جنگ را متوقف نمی‌کند چون منافع اقتصادی (نفت، اسلحه، مسیرهای تجاری) در خطر است. رسانه‌های غربی جنگ را به عنوان درگیری منطقه‌ای قاب می‌کنند و فراموش می‌کنند که بمب‌های آمریکایی و اسرائیلی دقیقاً همان آلودگی را تولید می‌کنند که بعدش برای کمک‌های بشردوستانه بودجه می‌گیرند!. در داخل ایران، سکوت سنگین‌تر است. آن طبقه‌ای که روزی خود را انقلابی می‌نامید (همان چپ‌های اولیه، همان اسلام‌گرایان ضد امپریالیست، همان روشنفکرانی که ۵۷ را پیروزی خلق خواندند) حالا در سکوت گیر کرده‌اند.
برخی‌شان در زندان‌اند، برخی‌شان مهاجرت کرده‌اند و در دانشگاه‌های غربی مقاله می‌نویسند درباره‌ی مقاومت، اما وقتی پای جنگ واقعی و نابودی زندگی روزمره می‌رسد، ساکت می‌مانند. چون اعتراف به این‌که انقلاب‌شان به یک دولت دیگر تبدیل شده، یعنی نابودی تمام هویت‌شان. آن‌ها ترجیح می‌دهند سکوت کنند تا مبادا به دشمن کمک کنند. این سکوت، دقیقا همان چیزی است که دولت‌ها می‌خواهند: یک خلا صوتی که در آن فقط صدای بمب‌ها و پروپاگاندا شنیده شود.
اما عمیق‌تر از این‌ها، خود ماهیت دولت است. دولت نه یک نهاد خنثی، بلکه یک موجودیت پارازیتی است که روی بدن جامعه زندگی می‌کند. در ایران، این پارازیت با ترکیب مذهب و نظامی‌گری، در آمریکا با ترکیب سرمایه‌داری و امپریالیسم، در اسرائیل با ترکیب ناسیونالیسم و تکنولوژی، خود را بازتولید می‌کند. هر جنگ جدیدی، لایه‌ی جدیدی از کنترل اضافه می‌کند: نظارت دیجیتال بیشتر، قوانین اضطراری، اقتصاد جنگی که ثروت را به سمت بالا می‌برد و فقر را به پایین. انسان‌ها (کارگر، معلم، کشاورز، دانشجو و...)  فقط سوخت این ماشین هستند. آن‌ها تولید می‌کنند، مالیات می‌دهند، سرباز می‌شوند، می‌میرند و بعد از مرگ‌شان هم به عنوان شهید یا قهرمان برای توجیه نسل بعدی استفاده می‌شوند.
این چرخه‌ی بی‌پایان است چون ما هنوز به این باور نرسیده‌ایم که هیچ دولتی، هیچ رهبری، هیچ جانشینی، هیچ ایدئولوژی‌ای نمی‌تواند آزادی واقعی بیاورد. آزادی فقط وقتی ممکن است که ساختارهای قدرت متمرکز (دولت‌ها، ارتش‌ها، مرزها، اقتصادهای وابسته به جنگ) از هم بپاشند. نه با یک انقلاب جدید که فقط دولت دیگری بسازد، بلکه با افشای مداوم این واقعیت که ما انسان‌ها نیازی به این طعمه‌سازها نداریم. کودکان ما نیازی به تنفس سم ندارند. سکوت‌ها باید شکسته شوند، نه با شعار، بلکه با شناخت دقیق این مکانیسم‌ها. طبقه‌ی به‌اصطلاح انقلابی باید ابتدا خودش را از زندان ایدئولوژیک آزاد کند و بفهمد که هر دولتی، حتی خودی، در نهایت دشمن آزادی است.
این جنگ‌ها تمام نمی‌شوند مگر اینکه ما (به عنوان افراد، نه به عنوان ملت یا حزب یا طبقه)  تصمیم بگیریم که دیگر طعمه نباشیم. این نه یک آرزو، نه یک شعار است؛ این یک تحلیل سرد و بی‌رحمانه از واقعیت قدرت است. تا وقتی دولت‌ها وجود دارند، جنگ‌ها ادامه خواهند داشت. تا وقتی جانشینی قدرت موروثی یا انتخابی در درون ساختارهای دولتی جریان دارد، انسان‌ها قربانی خواهند ماند. این متن، فقط توصیف این واقعیت است. نه بیشتر، نه کمتر.

زانیار

#آزادی_بدون_تضمین
Forwarded from جبهه‌ی خودکُش‌ها (عبدالله سلاحی)
پیرامون خشونت و تجلی آن در مبارزات زنان افغانستان

۴ دسامبر ۲۰۲۱

خشونت، رابطه‌ای یگانه بین افراد است؛ تنها نسبت واقعی انسان‌ها در زمان ناممکن‌بودن وجودْ داشتن نسبت انسانی است.
تنها نیروی مصمم به‌سوی یگانه‌گی مطلق انسان‌هاست. شعار وحدت و یک‌پارچگی به هر قیمت ممکن، همیشه از سوی یک خشونت‌گر سر داده می‌شود.

آرمان‌شهر همه گروه‌های تروریستی و مخصوصا گروه‌های اسلامی، وحدت و یگانه‌گی است. مفهوم واقعی امپریالیسم با هر گرایشی، یگانه‌گی بدون خلاء است.

رفتار قاطعانه، محکم و سخت خشونت‌گر، ناشی از همین یگانه‌گی‌طلبی است.
خشونت‌گر، سیطره خودش را بر همه، یکسان و برابر می‌خواهد؛ اما شدت اِعمال خشونت او، از سوی خودش تعیین‌ نمی‌شود؛ این میل سرپیچی و تابعیت از سوی دیگران است که شدت خشونت را تعیین می‌کند.

برای همین است که هرچقدر ما، پراکنده باشیم، بیشتر در معرض خشونت قرار داریم. ما، خشونت را به‌سوی خود فرا می‌خوانیم و محل اتفاق خشونت هستیم.

جغرافیای خشونت، تن‌های معلق و فاقد رابطه‌ای است که هر عامل خشونتی را با عامل دیگر، پیوند می‌زنند؛ اما به این معنی نیست که اگر در بدنه‌ی آن قرار بگیریم؛ از معرض خشونت دور می‌شویم. هر تعامل و برخوردی با خشونت، به معنی پذیرفتن خشونت است.
دلیلش این است که خشونت، در رابطه‌ی درونی خود نیز سخت و مستبدانه‌ است و مهمتر از همه، خشونت یکی از سیال‌ترین خصیصه‌های انسانی است و همچنان استمراری بی‌پایان دارد. خشونت متوقف نمی‌شود. خشونت این‌گونه به وحدت می‌رسد و حاکمیت می‌یابد.

رابطه‌ای که این یگانه‌گی یا وحدت، با افراد می‌سازد، رابطه انسان با انسان نیست؛ رابطه کانونی واحد و منجمدشده با تن افرادی فاقد کانون است.
به‌این معنی که خشونت نیروهای فشرده و یگانه است؛ نمی‌توان با تقسیم گرایش‌های گوناگون، خشونت را چنان تفسیر کرد که گویا، ریشه‌های آن به شکل بنیادین در جامعه حضور داشته است و اینک با مجالی‌ که یافته است، قادر به بروز می‌شود.
خشونت، در جامعه و ابعاد مختلف تجلی می‌کند و قادر است هر چیزی را به شکل خودش درآورد.
خشونت، سختی و فشاری است که بر ما نازل می‌شود؛ خواه ناخواه، با اولین تقابل خود با ما، تکثیر می‌یابد. زیرا در تقابل با خشونت، مرتکب عین عمل یا کم از کم، مرتکب تلاشی برای مقابله بالمثل می‌شویم.

یگانه‌گی خشونت این است چنانچه حتا نیازی به اعمال‌ مستقیم خود ندارد. خشونت، تجلی پیدا می‌کند و برای این کار حتا نیازی به فتح‌کردن نیست.

ساده‌ترین وجه خشونت که تائید می‌کند، خشونت یک رابطه «یگانه» بین افراد است؛ همین شاخصه تجلی آن در همه کس و همه چیز است. تنها نسبت واقعی انسان‌ها در زمان ناممکن‌بودن وجودْ داشتن نسبت انسانی، خشونت است.

اعتراضاتی که در افغانستان از سوی زنان صورت می‌گیرد؛ تنها و تنها به این دلیل که همراه ندارد، بی‌رابطه مانده است، روز به روز به شکل‌های مختلف از سوی نیروی خشونت‌بار حاکم، تسخیر می‌شود.
رفته رفته، شاهد این خواهیم بود که «زن معترض»، چیزی که برای وجود داشتن آن باید مبارزه کرد، به «زن قربانی، زن کتک‌خورده و...»، تقلیل می‌یابد و دیگر، آن مفهوم خطرناک، آن پسوند خطرناکِ «معترض» را برای طالبان، با خود نخواهد داشت.

ریشه فرو کردن این اعتراضات در خاک افغانستان، امکانش را هر روز بیشتر از پیش از دست می‌دهد؛ تنها راه، ریشه دواندن در اطراف و هرجای ممکن است. امروز، مبارزه‌ای که کانون سخت و محکمی در میدان کوچکی مثل افغانستان داشته باشد ممکن نیست. مبارزه باید به میدان‌های دیگری نیز راه یابد؛ به میدان‌های آلمان، فرانسه، آمریکا، هند و هر جایی که توان ریشه دواندن دارد.

آلمان، می‌خواهد سفارتش را در افغانستان باز کند؛ توان اعمال فشار از داخل افغانستان ممکن نیست ولی از خود آلمان ممکن است. آمریکا، با طالبان توافقاتی را دوباره امضا می‌کند؛ توان مبارزه با آن از افغانستان ممکن نیست؛ اما از آمریکا ممکن است و... غیره کشورها.

خواست و مطالبات زنان افغانستان، فقط از طرف طالبان نادیده‌گرفته نمی‌شود؛ همه این دولت‌ها، دارند با تعامل با طالبان، این مطالبات را نادیده می‌گیرند و حتا در سرکوب آن سهمی دارند.

این‌طرف، زنان افغانستان، فرم‌های مختلف آکسیون‌ها را تجربه می‌کنند تا مبارزه را در کمترین امکانات هم ادامه بدهند. منتها، متاسفانه روز به روز این امکانات بیشتر از قبل کاهش پیدا می‌کند و این؛ یعنی، خشونت در همه چیز و همه جا حضور یافته است.

خشـونت، خودش را چنان تبارز داده است که حتا ماهیت چیزها و اشیا را دچار دگرگونی کرده است. بیان این موضوع برای درک شما از عمق فاجعه کمک می‌کند:
Forwarded from جبهه‌ی خودکُش‌ها (عبدالله سلاحی)
ماسک که استفاده از آن بیشتر بخاطر حفظ بهداشت است و ماهیت بهداشتی دارد؛ در بین زنان معترض و در آکسیون‌ها، ماهیت امنیتی به خود گرفته است. از ماسک برای پنهان کردن چهره استفاده می‌کنند.
گوشی‌های هوشمند که برای برقراری ارتباط است، ماهیت مبارزاتی به خود گرفته است و سلاحی در دست مبارزان است. همانگونه که در اعتراضات، تلاش می‌شود از آوردن سلاح جلوگیری شود، به همان اندازه، استفاده از تلفن هوشمند در تجمعات برای طالبان، خطرناک است و از آوردنش جلوگیری می‌کنند.

این‌که خانه برای بسیاری از زنان، مبدل به یک میدان، شبیه به خیابان شده است و در آن دست به تجمع می‌زنند، از همین موارد است.

این چند مورد را خوب در ذهن داشته باشید و آنچه را در مورد تجلی‌یافتن خشونت گفتم به یاد بیاورید. اکنون ببینید که خشونت چگونه در ابزاری که ما برای مقابله از آن استفاده می‌کنیم، تجلی می‌یابد:

ماسک که اکنون ماهیت و استفاده امنیتی دارد؛ آهسته آهسته چهره را می‌پوشاند. اکنون توجه کنید که این پوشش در مورد زن هست و البته زنی که علیه طالبان می‌ایستد. طالبان، چه می‌خواهد؟! پوشش!

طالبان می‌خواهد زن پنهان و پوشیده باشد؛ پس ماسک، ماهیت و استفاده‌ی امنیتی را نیز ندارد. این ماهیت جعلی است و به یک ماهیت جعلی دیگر می‌انجامد؛ حجاب از روی جبر.

گوشی هوشمند، دیگر سلاح هم نیست؛ بلکه حرف‌های بیان‌نشدنی ما هستند.

تجمع‌خانگی، حضور در فضای سربسته، اعتراض نیست؛ خانه‌نشین‌شدن زن است؛ یعنی، خشونت در ضد خود تجلی می‌یابد.

خشـونت، چون خواهان تراکم است؛ فقط با گشودگی روابط ما، سست می‌شود. وگرنه مبارزه‌ای که فقط در فضای خفقان امکانی را برای ماندن جستجو می‌کند؛ سرانجام به تجلی‌ای از خشونت بدل خواهد شد. مبارزه و مفاهیمی که دارد، باید به امکان‌های دیگر، افراد دیگر، شهرهای دیگر، کوچ کند. باید از مدار و قلمرو توان جمعی خشونت فراتر برود تا خود به آن ملحق نشود. مبارزه‌ای که منتقد خشونت است؛ نباید در فضای متراکم قرار بگیرد. نباید منقبض شود، باید انبساط پیدا کند.