🪽قطرهٔ بارون
10 subscribers
6 photos
1 video
آناناسَم.
Download Telegram
همین الآن
همینننن الان
میرم اینستامو پاک میکنم
😍1
آخیش
💘1
اومدم خونه مادر شوهر نازم
همسرمم برنامه ریزی کرده بود که آره افطار میکنیم بعد میریم کهف‌الشهدا بعد میریم حرم بعد میزارمت خونه میرم کانون واسه بچه ها کلاس ادب الهی گذاشتم و و و

آماده باش دادن واسه فراخوان ها ... با اعصابی خُرد و خاکشیر رفت 🙂
💔1
حالا من‌ ضعف دارم حالم بده حالم افتضاحههه
خوابم‌میاد
ولی هر سری که اومدم اینجا عین بالشت ندیده ها رفتار کردم و رفتم خوابیدم
الان دیگه روم نمیشه😂
🥱1
سحری درست میکنم برای رضای خدا الله اکبر
1
۱۶ واحد برداشته بودم ، ۲ روز در هفته دانشگاه

انبه کلی باهام صحبت کرد و قانعم کرد که کمه
۲۱ واحد سلام
تداخل امتحانات سلام
چهار روز در هفته دانشگاه بودن سلامم
تایم پرتی بین کلاس ها سلاممممممم
😱1
عصبانیتتتتتتتِ خیلییییی خیلییییی زیاددددد
😢1
حاجی باورم نمیشه
دعا میگیرن آدما واسه اینکه میونه دو نفر بریزه بهم و دقیقا تهش چی بهشون میرسه؟
🤯1
دخترا بعد از هر فشار روحی آپدیت جدید میدن؟
😭2
خب عزیزان
دارم کیک درست میکنم واسه ماهگردمون
و برای با هزارم به این نتیجه رسیدم که
آشپزی در دوران عقد اینشکلیه که هزار و یک تِر به اعصاب آدم میزنن که چرا داری اینجارو میریزی بهم، تو بلد نیستی فقط گند میزنی به مواد غذایی ، جوگیر و ...
هر سری میگم دیگه ارزش اینهمه اعصاب خوردیو نداره چیزای آسون درست میکنم یا وقتی تنهام درست میکنم و ...، اما مامان بابام خونه رو یجوری سفت چسبیدن که اصلا همچین شرایطی به وجود نمیاد ...
😭1
با ذوقِ خیلی زیاد انتخاب میکنم بین رسپی های کیک خیس و چشمام از خوشحالی برق میزنه
بالاخره ماهگرد که خشک و خالی نمیشه !


ولی اون مسجد داره کار میکنه برای بازدید آخر هفته ... سرش شلوغه و نمیتونه که شب ببینتم.
ولی خب اینطوری خوشحال میشه
مواد رو ۲ برابر میکنم با اینکه تاحالا این کیکو درست نکردم
استرس دارم که خراب شه ولی صداشو در نمیارم و یه گوشه آشپزخونه کار خودمو میکنم
مامان میاد بهت گله میکنه که باز جوگیر شدم دارم بهم میریزم همه جارو
بابا میاد(جفتشون سابقه قنادی دارن) و چون با این دستور کیک آشنایی نداره میگه من دارم اشتباه میکنم
زیر بار نمیرم و داد میشنوم که دارم مواد اولیه رو حیف میکنم و کار بلد نیستم و ...(حرفای دیگه ای که دل میشکنه)
دعوا بالا میگیره و حرفی به بابا میزنم که نباید...
هیچکس کمکم نمیکنه واسه روشن کردن فِر و فقط جلوی گریه ام رو بعد از کبریت ناموفق ۱۰ ام میگیرم...حالا بابا نمیره کمبود پودر کاکائو رو بگیره و اجازه نمیده صالح کمکم بره خرید چون دیر وقته
چشمم رو روی خراب شدن سوپرایزم میبندم و به انبه زنگ میزنم
_ با شما تماس میگیرم.
باز هم زنگ میزنم ...
_ سلام ، سر تا پام خاکیه ، چجوری برم مغازه آخه میخوای کاکائویی درست نکنی
پودر کاکائو دم در میاره با هزار مکافات ولی نصف چیزیه که میخواستم با اینکه دو بسته بود ... بنده خدا از کجا میدونست چند گرم میخوام آخه؟
فشار عصبی زیاد و زیاد تر میشه با شنیدن صحبتای مامان بابا که میگن این ... عه که شوهرشو از وسط کار کشوند آورد واسش پودر کاکائو بیاره :)
ادامه میدم کارمو
مامان اَلَک بزرگ داریم؟ _ دم دست نیست
آبکش ریز برمیدارم و شروع میکنم ، سوراخاش کمه و خیلی طول میکشه ، دستم داره انگار قطع میشه ...
و باز هم صدای مامان که میگه فلان کارت اشتباهه و بلد نیستی چرا دستورای قنادی منو برنداشتی میرم حمام تا یکم سبک بشم و وقتی برمیگردم میبینم مامان کیک هارو آورده بیرون گذاشته
تحسینم میکنه و میگه بعد اون چند سال کار کردن کیکی نداشته که حین بیرون آوردن از قالب هیچ خُرده ای ازش نریزه ... ولی من دیگه هیچ جونی برای خوشحال شدن ندارم

شروع میکنم به درست کردن سس شکلات ته دلم فقط اون ذوقی مونده که انبه میاد دم در کیک رو بگیره قراره خوشحال بشه و من همین واسم کافیه ...
زنگ میزنم بهش
_داغِ داغه ، الآن دارم سُسِش رو درست میکنم گفتم آماده باشی که زنگ زدم راه بیوفتی از مسجد
+عزیزدلم سر تا پام سیاهه وسیله های انبارو جابجا کردم ، اشکال که نداره داداش رو بگم بیاد؟

یک لحظه تو دلم از غصه فرو میریزم :)
میگم اشکال داره و تماس به پایان میرسه

سس رو روی کیک ها میریزم و دستم داره میلرزه ، موقع ریختن روی کیک دوم از ظرف میپاشه بیرون و روی کابینت پر از کاکائو میشه ... داره گریه ام در میاد و میرم به انبه زنگ میزنم تو اتاق ، با کلی دعا دعا که کسی تو این فاصله پاشو آشپزخونه نزاره و نبینه چیکار کردم
_عزیزم دیگه فرقی نداره، بگو علی بیاد ببره
+نه خودم میام با اَمین

تو دلم میگم نمیخوام دیگه ... دیگه نمیخوام عزیزم...
اینقدر عصبیم که محمدصالح میاد سمتم هی میگم نیا ، اینقدر چرت و پرت نگو و اون هی کرم میریزه تا آخر سرش داد میزنم ،چیزی که دوست ندارم ...
مامان میگه نمیبینی فلانه؟ نرو سمتش دیگه و من اشکم داره در میاد و قسمت خطرناکش اینجاست که تو این اتفاقات گریه ام نیومد و حرص خوردم فقط ، قلبم سنگین شد فقط و بغض عین یه دستمال کاغذیِ گوله شده تو گلوم گیر کرد
امروز وقت پریودمه و نشدم ، امروز قول داده بودم مواظب خودمون باشم و نبودم ، امروز میخواستم محبت ببینم و ندیدم... خیلی ناراحتی و حرص جمع شد رو دلم خیلی

با همون موهای خیس رفتم پایین
هزاریم لبخند بزنم مشخصه آروم نیستم
تنشِ توی دلم از چهره خستم پیداست

کیک رو برد و اومدم خونه
صالح تعریف کرد از طعمش کلی
بابا هم کیکمو خورد حتی
مامان باز هم ابراز لطف کرد به دستپختم
انبه هم دم در گفته بود معلومه خوش مزه اس

ولی من ، دیگه هیچ اکلیلی تو قلبم نداشتم و رفتم که بخوابم
💔3
از این قالبا بخرم دسر ادایی درست کنم😭
این وقت صبح واقعا ذهنم درگیر دسر اداییه😭