Âme Littéraire
422 subscribers
371 photos
24 videos
3 files
30 links
اینجا ممدو میشناسین
https://t.me/HarfChatBot?start=cbd177d652de
Download Telegram
❤2
اما بزرگ‌ترین آزمون کوروش هنوز باقی مانده بود: بابل.
بابل فقط شهری بزرگ نبود. شهری بود با پیشینه‌ای دیرینه، معابد باشکوه، دیوارهای عظیم و جایگاهی مهم در جهان باستان. فتح چنین شهری، صرفاً به معنای تصرف چند خیابان یا کاخ نبود؛ به معنای به‌دست‌آوردن یکی از مهم‌ترین مراکز سیاسی و فرهنگی زمانه بود.
در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، سپاه کوروش وارد بابل شد و این شهر به قلمرو او پیوست. منابع باستانی دربارهٔ چگونگی این رویداد جزئیات متفاوتی ارائه می‌کنند، اما نتیجه روشن است: امپراتوری بابل سقوط کرد و کوروش بر یکی از بزرگ‌ترین مراکز تمدن آن روزگار فرمان راند.
❤2
در همین‌جا، نام کوروش با روایتی دیگر پیوند می‌خورد؛ روایتی دربارهٔ بازگشت گروه‌هایی از مردمان تبعیدشده و بازسازی معابد و آیین‌های محلی. در متن استوانهٔ کوروش، پادشاه از اقدامات خود در بابل و بازگرداندن پیکره‌های خدایان به جایگاه‌هایشان سخن می‌گوید. منابع کتاب مقدس نیز کوروش را با بازگشت گروهی از یهودیان تبعیدشده و بازسازی معبد اورشلیم مرتبط می‌دانند.
این اسناد تصویری مهم از سیاست‌های او ارائه می‌کنند، اما باید آن‌ها را در زمینهٔ تاریخی خودشان خواند. استوانهٔ کوروش متنی شاهانه است که در سنت سیاسی و مذهبی بابل نوشته شده؛ نه اعلامیه‌ای مدرن دربارهٔ حقوق بشر. بااین‌حال، همین سند نشان می‌دهد که حکومت کوروش چگونه تلاش می‌کرد مشروعیت خود را با زبان و سنت‌های جوامع تحت فرمانش پیوند بزند.
شاید راز ماندگاری نام او نیز تا اندازه‌ای در همین‌جا نهفته باشد: کوروش تنها با پیروزی‌های نظامی شناخته نمی‌شود؛ بلکه شیوهٔ فرمانروایی و تصویری که منابع گوناگون از او ساخته‌اند، بخشی مهم از میراث تاریخی‌اش هستند.
❤2
Forwarded from رادیوکتاب🎧
📖کتاب صوتی منم کوروش
(سرگذشت شاهزاده حقیقی ایران زمین)
✍🏻 نویسنده: #الکساندر_جووی
🔄مترجم: سهیل سمی
🎙️راویان: #سلمان_ظاهری #مریم_پاک‌_ذات
🎧 ناشر صوتی: آوانامه
⭐1 فایل صوتی⭐

♨️درباره کتاب:
چشمان خود را ببندید، به کتاب صوتی #منم_کوروش گوش بسپارید و به قلب یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های تاریخ بشر پا بگذارید. الکساندر جووی، نویسنده‌ی داستان‌های تاریخی، در این رمان زندگی مردی را به تصویر درمی‌آورد که نه‌تنها در ایران، بلکه در سراسر جهان به نمادی از دادگری تبدیل شده. هم‌اکنون به همراه هم به روزهای کودکی پادشاه آزادی‌خواه ایران، کوروش کبیر، سفر خواهیم کرد.
🎶فایل صوتی کتاب👇
@Radiioketab📚
❤2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤4
خدایا
گر هزاران دام باشند در قدم،
چون تو با مایی، نباشد هیچ غم. ✨
❤2
پمپئی؛ آخرین روز یک زندگی 🏛️
۲۴ اوت، سال ۷۹ میلادی
صبح مثل تمام صبح‌های دیگر آغاز شد. ☀️
خورشید آرام‌آرام از پشت کوه وزوو بالا می‌آمد و نورش را روی بام‌های سفالی، ستون‌های سنگی و خیابان‌های باریک پمپئی می‌پاشید. مغازه‌داران کرکره‌های چوبی را کنار می‌زدند، نانوایان تنورهایشان را روشن می‌کردند و صدای چرخ گاری‌ها روی سنگفرش خیابان‌ها می‌پیچید. در میدان شهر، مردم دربارهٔ تجارت، سیاست و قیمت کالاها حرف می‌زدند. کودکان در کوچه‌ها می‌دویدند و زندگی، با تمام جزئیات کوچک و معمولی‌اش، جریان داشت.
❤2
در فاصله‌ای نه‌چندان دور، وزوو ایستاده بود؛ کوهی خاموش 🌋 که مردم شهر سال‌ها به حضورش عادت کرده بودند.
هیچ‌کس نمی‌دانست چه چیزی در اعماق آن پنهان شده است.
پمپئی شهری ثروتمند و پرجنب‌وجوش بود 🏛️. دیوارهای خانه‌هایش با نقاشی‌های رنگارنگ پوشیده شده بودند، حیاط‌ها آب‌نما داشتند و در حمام‌های عمومی، مردم ساعت‌ها به گفت‌وگو و استراحت می‌پرداختند. زندگی در این شهر چنان عادی به نظر می‌رسید که تصور پایان آن برای هیچ‌کس آسان نبود.
❤2
❤2
اما زمین، مدت‌ها بود که نشانه‌هایی از ناآرامی نشان می‌داد. 🌍
سال‌ها پیش، زلزله‌ای بزرگ بخش‌هایی از شهر را ویران کرده بود. بسیاری از ساختمان‌ها هنوز در حال بازسازی بودند. زمین گاهی می‌لرزید و چشمه‌ها و چاه‌ها تغییر می‌کردند. بااین‌حال، مردم دوباره خانه‌هایشان را ساخته بودند و زندگی را از سر گرفته بودند.
آن روز هم قرار بود یکی از همان روزها باشد.
تا اینکه کوه بیدار شد. 🌋
❤2
ابتدا صدایی سهمگین در آسمان پیچید؛ صدایی که سکوت صبح را شکست . لحظاتی بعد، ستونی عظیم از خاکستر و گاز از دهانهٔ وزوو به آسمان پرتاب شد 🌋. ستون سیاه، آرام و پیوسته بالا می‌رفت و شکل یک درخت غول‌آسا را به خود می‌گرفت ؛ شاخه‌هایی از دود که در ارتفاعات گسترده می‌شدند.
مردم به آسمان خیره شدند 👀.
بعضی‌ها تصور کردند اتفاقی موقتی است. بعضی به معابد پناه بردند 🛕 و عده‌ای به سمت دروازه‌های شهر حرکت کردند . اما هنوز کسی نمی‌دانست با چه چیزی روبه‌رو شده است.
سپس باران آغاز شد 🌧️.
❤3
❤2
نه باران آب، بلکه بارانی از سنگ‌های کوچک آتشفشانی و خاکستر. 🌋
خیابان‌ها به‌تدریج زیر لایه‌ای از مواد آتشفشانی ناپدید شدند. نور خورشید کم‌رنگ شد و آسمان رنگی غیرطبیعی به خود گرفت. سقف خانه‌ها زیر وزن سنگ‌های آتشفشانی آسیب دیدند و بعضی از ساختمان‌ها فروریختند. 🏚️
در میان این آشوب، هرکس به چیزی فکر می‌کرد: خانواده‌اش، خانه‌اش، راه خروج، یا عزیزانی که هنوز پیدا نکرده بود.
در همین ساعات، آن سوی خلیج ناپل، مردی به نام پلینی بزرگ با شنیدن خبر فوران، تصمیم گرفت به دریا برود. او فرمانده ناوگان رومی بود و می‌خواست به کسانی که در خطر بودند کمک کند. اما شرایط دریا و شدت فوران، سفر را به مأموریتی مرگبار تبدیل کرد. پلینی بزرگ در جریان این رویداد جان خود را از دست داد.
برادرزاده‌اش، پلینی جوان، از سوی دیگر خلیج شاهد ماجرا بود. او بعدها در نامه‌هایی به تاسیتوس، آنچه را دیده بود توصیف کرد؛ نوشته‌هایی که امروز از مهم‌ترین گزارش‌های تاریخی دربارهٔ فوران وزوو به شمار می‌روند. 📜
❤2
شب فرا رسید، اما تاریکی آن شبیه هیچ شب دیگری نبود.
آسمان دیگر ستاره‌ای نداشت. خاکستر همه‌جا را پوشانده بود و صدای فروریختن ساختمان‌ها در میان غرش کوه شنیده می‌شد. 🏚️ کسانی که هنوز در شهر مانده بودند، در جست‌وجوی پناهگاهی امن بودند.
اما فاجعه هنوز به پایان نرسیده بود.
در مرحلهٔ بعدی فوران، جریان‌هایی بسیار داغ از گاز، خاکستر و قطعات آتشفشانی از دامنهٔ وزوو به سمت شهرهای اطراف سرازیر شدند. 🌋 این جریان‌ها با سرعت و حرارت بسیار زیاد حرکت می‌کردند و هرآنچه در مسیرشان بود، در معرض نابودی قرار می‌دادند.
پمپئی زیر لایه‌های عظیم مواد آتشفشانی دفن شد.
خانه‌ها، معابد، نقاشی‌ها، مغازه‌ها و خیابان‌هایی که چند ساعت پیش مملو از زندگی بودند، به بخشی از زمین تبدیل شدند.
❤2
❤2
و بعد، سکوت.
سال‌ها گذشت. سپس قرن‌ها.
امپراتوری روم تغییر کرد، پادشاهان آمدند و رفتند، شهرهای تازه ساخته شدند و تمدن‌ها یکی پس از دیگری از صحنهٔ تاریخ عبور کردند. اما پمپئی همچنان زیر خاکستر باقی ماند؛ شهری که زمان در آن متوقف شده بود.
تا اینکه در قرن هجدهم، کاوشگران دوباره به بقایای آن رسیدند.
آنچه از زیر خاک بیرون آمد، چیزی فراتر از چند دیوار و ستون باستانی بود. پمپئی پنجره‌ای به زندگی روزمرهٔ مردم روم باستان گشود؛ نان‌هایی که در نانوایی‌ها باقی مانده بودند، نقاشی‌های روی دیوارها، نوشته‌های مردم روی ساختمان‌ها، حیاط خانه‌ها و حتی رد زندگی‌هایی که ناگهان ناتمام مانده بودند.
در جریان کاوش‌ها، با استفاده از فضای خالی باقی‌مانده در خاکستر سخت‌شده، قالب‌هایی از پیکر قربانیان ساخته شد. این قالب‌ها امروز تصویری تکان‌دهنده از لحظات پایانی زندگی برخی از ساکنان شهر ارائه می‌کنند.
❤2
امروز، اگر در خیابان‌های پمپئی قدم بزنی، هنوز می‌توانی سنگفرش‌هایی را ببینی که چرخ گاری‌ها روی آن‌ها حرکت می‌کردند. می‌توانی وارد خانه‌هایی شوی که نقاشی‌هایشان پس از نزدیک به دو هزار سال هنوز باقی مانده‌اند. می‌توانی در میدان شهر بایستی و به کوهی نگاه کنی که تمام این داستان از آن آغاز شد.
وزوو هنوز آنجاست.
همان کوهی که روزگاری در افق زندگی مردم پمپئی قرار داشت؛ کوهی که برای آن‌ها بخشی از منظرهٔ همیشگی شهر بود.
شاید عجیب‌ترین بخش داستان پمپئی همین باشد: مردمانی که صبح آن روز از خواب بیدار شدند، هیچ‌کدام نمی‌دانستند نام شهرشان قرار است هزاران سال بعد در کتاب‌های تاریخ نوشته شود.
❤2
Pompeii: The Life of a Roman Town — Mary Beard
❤4
❤4⚡1