لعنت به این جبرِ جغرافیایی و حروفی که حتی توی کیبورد هم کنار همدیگه قرار نمیگیرن.
به این فاصله
به اینکه هیچوقت لبخندتو نمیبینم
هیچوقت کنارت قدم نمیزنم و دستتو فشار نمیدم.
راستش من ترسم از اینکه نبینمت و ندیده از دستت بدم.
-2:23
به این فاصله
به اینکه هیچوقت لبخندتو نمیبینم
هیچوقت کنارت قدم نمیزنم و دستتو فشار نمیدم.
راستش من ترسم از اینکه نبینمت و ندیده از دستت بدم.
-2:23
اینکه بعدها چی میشه برام اهمیتی نداره
حداقل الان نداره!
الان که به افکارم یه طناب وصل کردی و با خودت میبریش اینور و اونور.
الان که سر و تهمو بزنی به خودت میرسی
الان که دل و دینم از تو پیروی میکنه
الان که چشمام همه جا دنبال دیدنِ تو میچرخن
الان که خستگی چشماتو با قلبم میبینم
اینکه بعدها میتونه حالم کنارت خوب باشه یا تنها کنارم خودم قراره غصهی تو رو بخورم برام مهم نیست
الان دوست داشتن توعه که واسم مهمه:)
-00:36
حداقل الان نداره!
الان که به افکارم یه طناب وصل کردی و با خودت میبریش اینور و اونور.
الان که سر و تهمو بزنی به خودت میرسی
الان که دل و دینم از تو پیروی میکنه
الان که چشمام همه جا دنبال دیدنِ تو میچرخن
الان که خستگی چشماتو با قلبم میبینم
اینکه بعدها میتونه حالم کنارت خوب باشه یا تنها کنارم خودم قراره غصهی تو رو بخورم برام مهم نیست
الان دوست داشتن توعه که واسم مهمه:)
-00:36
تو این دوران هرچقدر دایره ارتباطاتت کوچیکتر باشه زندگیت آرومتره.
آدما موجودات عجیبین
نزدیک شدن بهشون یعنی از دست دادن روح و روانت،از دست دادن آرامشت و از دست دادن یک زندگیِ بی دغدغه
-00:41
آدما موجودات عجیبین
نزدیک شدن بهشون یعنی از دست دادن روح و روانت،از دست دادن آرامشت و از دست دادن یک زندگیِ بی دغدغه
-00:41
"
من حتی میدونم کِی میمیری. قبلا نمیدونستم. میدونستم. یادم نبود. الان ولی کم کم داره یادم میاد. دیده بودم. اون لحظه رو خوب یادمه که سهشنبه شب راس ساعت ۱۱ سرتو گذاشتی رو بالش و زودتر از همیشه سعی کردی بخوابی که فرار کنی ولی نمیشد. خیره شدی به سقف. فکر میکردی به اینکه چی شد که این شدی ولی طبق معمول به نتیجه نرسیدی. دوباره فکر کردی. دوباره و دوباره و دوباره. به هرچیزی میرسیدی جز نتیجه! بیخیال شدی. با خودت گفتی بسه بابا جمع کن خودتو چه فازیه برداشتی!؟ خودت جوابِ خودتو ندادی. نا امید شدی. برعکسِ همیشه نا امید شدی. دیگه راهِ فراری نبود. فهمیدی اشتباه میکردی. فکر میکردی همیشه یه راهی هست ولی نبود. نیست. استرس به جونت افتاد. گفتی ولم میکنه. نکرد. عرقِ سرد، عرقِ سرد، عرقِ سرد و باز عرقِ سرد. گفتی طبیعیه از علائمِ استرس و اضطرابه. نبود. بغض کردی. حس میکردی دلت پره که بغض و تنگیِ نفس با هم اومدن سراغت. حست اشتباه بود. دستات میلرزیدن. پاهات شل شده بودن. صدات به خاطر نرسیدن درست هوا به تارای صوتیت درنمیومد. تپشِ قلب، تپشِ قلب و دوباره تپشِ قلب. اینجور وقتا اضافه کردنِ یه کم تاریه دید به شخص میتونه مرگِ دردناک تری رو براش رقم بزنه. چون اون لحظه حداقل ترین چیزی که میخواد، درست و حسابی دیدنه. ولی تو کم کم داشتی از اون نعمتِ خدادادی یا همان هدیه الهی که بارها به آن در کتب و روایاتِ مختلف اشاره شده است بی نصیب میشدی. رسید به آخرش. رفتی!
نگات رو چشمام خشک شده بود. چشمات به خاطرِ فشاری که بهت اومده بود پر از خون بود و به قولِ شاعر رنگ به رخسار نداشتی. همزمان برام شبیهِ چندتا اثرِ هنریِ مختلف بودی؛ یه نقاشی. یه عکس. یه قاب. یه آهنگ. یه نقاشی که میتونست از تو، توو همون شبی که کیلومتر ها باهم فاصله داشتیم کشیده شده باشه ولی تو نخواستی. یه عکس که میتونست اولین عکسِ دوتاییمون باشه و تو نخواستی. یه قاب که میتونست اثرِ انگشتِ جفتمونو روی دیوارِ سفیدِ خونه به عنوانِ شریکِ جرمِ هم حفظ کنه ولی تو نخواستی. یه آهنگ که میتونستیم باهم گوشش کنیم و تو نخواستی. من تورو واسه نخواستن نمیخواستم. میخواستم بخوای و بخوامت و تو نخواستی. اسمتو میذارم کلکسیونِ درد. توو شبِ تولدت، مرگِ شیرینی داشتی. البته، فقط واسه من! خداحافظ.
من حتی میدونم کِی میمیری. قبلا نمیدونستم. میدونستم. یادم نبود. الان ولی کم کم داره یادم میاد. دیده بودم. اون لحظه رو خوب یادمه که سهشنبه شب راس ساعت ۱۱ سرتو گذاشتی رو بالش و زودتر از همیشه سعی کردی بخوابی که فرار کنی ولی نمیشد. خیره شدی به سقف. فکر میکردی به اینکه چی شد که این شدی ولی طبق معمول به نتیجه نرسیدی. دوباره فکر کردی. دوباره و دوباره و دوباره. به هرچیزی میرسیدی جز نتیجه! بیخیال شدی. با خودت گفتی بسه بابا جمع کن خودتو چه فازیه برداشتی!؟ خودت جوابِ خودتو ندادی. نا امید شدی. برعکسِ همیشه نا امید شدی. دیگه راهِ فراری نبود. فهمیدی اشتباه میکردی. فکر میکردی همیشه یه راهی هست ولی نبود. نیست. استرس به جونت افتاد. گفتی ولم میکنه. نکرد. عرقِ سرد، عرقِ سرد، عرقِ سرد و باز عرقِ سرد. گفتی طبیعیه از علائمِ استرس و اضطرابه. نبود. بغض کردی. حس میکردی دلت پره که بغض و تنگیِ نفس با هم اومدن سراغت. حست اشتباه بود. دستات میلرزیدن. پاهات شل شده بودن. صدات به خاطر نرسیدن درست هوا به تارای صوتیت درنمیومد. تپشِ قلب، تپشِ قلب و دوباره تپشِ قلب. اینجور وقتا اضافه کردنِ یه کم تاریه دید به شخص میتونه مرگِ دردناک تری رو براش رقم بزنه. چون اون لحظه حداقل ترین چیزی که میخواد، درست و حسابی دیدنه. ولی تو کم کم داشتی از اون نعمتِ خدادادی یا همان هدیه الهی که بارها به آن در کتب و روایاتِ مختلف اشاره شده است بی نصیب میشدی. رسید به آخرش. رفتی!
نگات رو چشمام خشک شده بود. چشمات به خاطرِ فشاری که بهت اومده بود پر از خون بود و به قولِ شاعر رنگ به رخسار نداشتی. همزمان برام شبیهِ چندتا اثرِ هنریِ مختلف بودی؛ یه نقاشی. یه عکس. یه قاب. یه آهنگ. یه نقاشی که میتونست از تو، توو همون شبی که کیلومتر ها باهم فاصله داشتیم کشیده شده باشه ولی تو نخواستی. یه عکس که میتونست اولین عکسِ دوتاییمون باشه و تو نخواستی. یه قاب که میتونست اثرِ انگشتِ جفتمونو روی دیوارِ سفیدِ خونه به عنوانِ شریکِ جرمِ هم حفظ کنه ولی تو نخواستی. یه آهنگ که میتونستیم باهم گوشش کنیم و تو نخواستی. من تورو واسه نخواستن نمیخواستم. میخواستم بخوای و بخوامت و تو نخواستی. اسمتو میذارم کلکسیونِ درد. توو شبِ تولدت، مرگِ شیرینی داشتی. البته، فقط واسه من! خداحافظ.
Forwarded from 𝖬𝖾𝗅𝖺𝗇𝖼𝗁o̸𝗅𝗂𝖺 ּ
- شما فقط اینو فور میکنید چنلتون، من لینکاتونو بر میدارم و تا ساعت 00:00 فردا شب وقت دارید، من هر روز تو یه تایم مشخصی یه سری چنلو به روشای خودم پروموت میکنم ؛ قرار نیست عدد بگم یا لیستی ازتون درست کنم این کار یه جوری مثل یه تبادل میمونه و براتون یه سری بنر خوشگل اماده میکنم و خودم + بقیه فور میکنیم چنلامون تا بهتر دیده بشید
استارتشم از فرداعه و از ساعت 5 تا 11 شب
چنلاتونو میذارم
ادامشم تو چنل میگم که تکست طولانی نشه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
𝘼𝙡𝙡 𝙤𝙛 𝙢𝙚? pinned «Nobody cares about you except yourself. Do you hear or don't you want to hear?»