سیدعلی میری
Photo
It's a short-term solution for a long-term problem!
یک اصطلاح انگلیسی وجود دارد که اغلب برای تبیین ناکارآمدی و یک مسیر غلط در موقعیت کنایه آمیز(ironic) به کار می رود؛
راه حلی کوتاه مدت برای یک مسئله ی بلند مدت
شاید نگاه ما امروز خیلی دچار این مسئله است. ما در رسانه، روایت و اقتصاد برای مسائل دراز مدت خود، راه حل ها و پاسخ هایی کوتاه مدت پیدا می کنیم.
از این جهت این را امروز می نویسم که می بینم دوباره داریم قیمت بنزین را اطلاح می کنیم و از چند روز قبل بنزین زدن غیرممکن شده است و بعضا متصدیان عزیز جایگاه، طلب رشوه و قیمت ۵هزارتومانی برای بنزین آزاد می کنند.
کار من رسانه است.قطعا نمی توان در رسانه از قیمت یا وضعیت سوخت گلایه کرد. اما می توان به مسئله ای هم ارز آن پرداخت:
صحنه ی رسمی زندگی ما از صبح تا شبش، از علوم انسانی و بازخوانی جدی و کاربست آن در طولانی مدت خالیست.
کن برنز مهم ترین فیلمساز مستند آمریکاییست. او را خیلی دوست دارم.هم شخصیتش که از پشت صحنه هایش و کارگاه و مصاحبه هایش روایت می شوند و هم سبک زندگی ساده و فیلم های ساده اش درباب تاریخ و بازخوانی آمریکا از نقطه نظر ارزش هایش.
او فیلم های خیلی ساده ای می سازد.کار ویژه ای نمی کند و احتمالا موضاعتش نیز در ایران در رسانه های رسمی و غیررسمی جذاب قلمداد نشوند و او مرخص شود.
اما به نظر من رمز کار او نگاه بلند مدت به مسائل بلند مدت است. دقیقا کاری که از علوم انسانی می تواند و باید برای کشور بکند.
این یک کار است.کن برنز این کار را مانند یک حرفه ی آمریکایی می بیند که جای زندگی او و سبک زندگی و محیط خانه اش را تعریف کرده است. او در یک روستای کوچک و دورافتاده در خانه ای با حداقل هزینه با خانواده اش زندگی می کند تا در طبقه ی دوم و زیر شیروانی مستند بسازد و کار کند و تاریخ آمریکا را بازخوانی کند.
رسانه، روایت و سینما به مثابه علوم انسانی شاید فرم و قالبی قدیمی و کلاسیک داشته باشند(احتمالا سینما و رسانه را دیگر مرده بدانیم و به فکر محتوای هوش مصنوعی پسند و وایرال شو و در حدود یک دقیقه و سی ثانیه باشیم و چه چیزی بهتر از الفاظ رکیک)، اما یک صورت بندی جدید و فرهیخته از هنر و رسانه است که در کشور های پیشرفته مورد نیاز است برای اصلاح و بهبود و حل ناهنجاری هایی مانند فساد و ناامنی و شکست و در کشور های کمتر توسعه یافته نیاز است برای همه چیز حتی نفس کشیدن و آب خوردن و بنزین زدن.
اما امروز رسانه و سینما به مثابه علوم انسانی در کشور ما حایشان خالی است. این ها در رسانه ی غیر رسمی از این جهت که سودآور و قابل فروش و پولشویی نیستند، خریدار ندارند و در رسانه های رسمی هم به اندازه ی کافی زودبازده نیستند.
از همین جهت نیاز مند یک تصمیم سیاسی و مشروعیت و جانمایی از جایگاه سیاست برای آنهاست. سیاست همان است که درگذشته و متنی در همین کانال بدان پرداختم. منظور عقلی است که بداند جای چه چیزی خالیست و برای آینده ضروری است و باید امروز پای آن از موقعیت سیاسی ایستاد تا فردا مکدر نشود و در ایالات متحده مثلا سیاستگذاری علم و فناوری به صورت رسمی با حمایت از علوم پایه در دهه های جنگ سرد که فناوری و اقتصاد و شرکت های خصوصی با توجه به بازار و تکنولوژی موجب عدم رونق آن شده بودند، بود.
البته مقام سیاست مقامی مهم است. کسی که در موقعیت حمایت و به رسمیت شناختن است، کاری عمیق بر عهده دارد و اگراو به کار های عادی و مکرر در کشور مشغول شود و صرفا یک نهاد دیگر فرهنگی با فعالیت های مشابه دیگران و عادی و تکراری، هرچند مشت خود و گزارش های عملکردش را پر کرده است اما کاری که از او انتظار می رفت و تکلیف او بوده را انجام نداده است.
رسانه، سینما و مستند می توانند بازخوانی کنند و به مسائل تاریخی و بلند مدت ایران ، به صورت بلند مدت فکر کنند. این تکلیفیست که هنرمندان و فرهیختگان حوزه ی رسانه و روایت بر دوش خود احساس می کنند و در حد خود پای آن می ایستند. تکلیف دیگران نیز این است که این موقعیت را بی ارزش و بی چشم انداز نبینند و در پاسخ های کوتاه مدت، آن را انکار نکنند.
کن برنز بالاخره جایگاه خود را در آمریکا پیدا کرده است و از قناعت و کار خود ثمر دیده است. ایران و خدای ایران نیز کسانی که جوانی و عمر خود را پای آن نهاده باشند فراموش نمی کند.
مرا عهدیست با جانان که تا جان بر بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.
یک اصطلاح انگلیسی وجود دارد که اغلب برای تبیین ناکارآمدی و یک مسیر غلط در موقعیت کنایه آمیز(ironic) به کار می رود؛
راه حلی کوتاه مدت برای یک مسئله ی بلند مدت
شاید نگاه ما امروز خیلی دچار این مسئله است. ما در رسانه، روایت و اقتصاد برای مسائل دراز مدت خود، راه حل ها و پاسخ هایی کوتاه مدت پیدا می کنیم.
از این جهت این را امروز می نویسم که می بینم دوباره داریم قیمت بنزین را اطلاح می کنیم و از چند روز قبل بنزین زدن غیرممکن شده است و بعضا متصدیان عزیز جایگاه، طلب رشوه و قیمت ۵هزارتومانی برای بنزین آزاد می کنند.
کار من رسانه است.قطعا نمی توان در رسانه از قیمت یا وضعیت سوخت گلایه کرد. اما می توان به مسئله ای هم ارز آن پرداخت:
صحنه ی رسمی زندگی ما از صبح تا شبش، از علوم انسانی و بازخوانی جدی و کاربست آن در طولانی مدت خالیست.
کن برنز مهم ترین فیلمساز مستند آمریکاییست. او را خیلی دوست دارم.هم شخصیتش که از پشت صحنه هایش و کارگاه و مصاحبه هایش روایت می شوند و هم سبک زندگی ساده و فیلم های ساده اش درباب تاریخ و بازخوانی آمریکا از نقطه نظر ارزش هایش.
او فیلم های خیلی ساده ای می سازد.کار ویژه ای نمی کند و احتمالا موضاعتش نیز در ایران در رسانه های رسمی و غیررسمی جذاب قلمداد نشوند و او مرخص شود.
اما به نظر من رمز کار او نگاه بلند مدت به مسائل بلند مدت است. دقیقا کاری که از علوم انسانی می تواند و باید برای کشور بکند.
این یک کار است.کن برنز این کار را مانند یک حرفه ی آمریکایی می بیند که جای زندگی او و سبک زندگی و محیط خانه اش را تعریف کرده است. او در یک روستای کوچک و دورافتاده در خانه ای با حداقل هزینه با خانواده اش زندگی می کند تا در طبقه ی دوم و زیر شیروانی مستند بسازد و کار کند و تاریخ آمریکا را بازخوانی کند.
رسانه، روایت و سینما به مثابه علوم انسانی شاید فرم و قالبی قدیمی و کلاسیک داشته باشند(احتمالا سینما و رسانه را دیگر مرده بدانیم و به فکر محتوای هوش مصنوعی پسند و وایرال شو و در حدود یک دقیقه و سی ثانیه باشیم و چه چیزی بهتر از الفاظ رکیک)، اما یک صورت بندی جدید و فرهیخته از هنر و رسانه است که در کشور های پیشرفته مورد نیاز است برای اصلاح و بهبود و حل ناهنجاری هایی مانند فساد و ناامنی و شکست و در کشور های کمتر توسعه یافته نیاز است برای همه چیز حتی نفس کشیدن و آب خوردن و بنزین زدن.
اما امروز رسانه و سینما به مثابه علوم انسانی در کشور ما حایشان خالی است. این ها در رسانه ی غیر رسمی از این جهت که سودآور و قابل فروش و پولشویی نیستند، خریدار ندارند و در رسانه های رسمی هم به اندازه ی کافی زودبازده نیستند.
از همین جهت نیاز مند یک تصمیم سیاسی و مشروعیت و جانمایی از جایگاه سیاست برای آنهاست. سیاست همان است که درگذشته و متنی در همین کانال بدان پرداختم. منظور عقلی است که بداند جای چه چیزی خالیست و برای آینده ضروری است و باید امروز پای آن از موقعیت سیاسی ایستاد تا فردا مکدر نشود و در ایالات متحده مثلا سیاستگذاری علم و فناوری به صورت رسمی با حمایت از علوم پایه در دهه های جنگ سرد که فناوری و اقتصاد و شرکت های خصوصی با توجه به بازار و تکنولوژی موجب عدم رونق آن شده بودند، بود.
البته مقام سیاست مقامی مهم است. کسی که در موقعیت حمایت و به رسمیت شناختن است، کاری عمیق بر عهده دارد و اگراو به کار های عادی و مکرر در کشور مشغول شود و صرفا یک نهاد دیگر فرهنگی با فعالیت های مشابه دیگران و عادی و تکراری، هرچند مشت خود و گزارش های عملکردش را پر کرده است اما کاری که از او انتظار می رفت و تکلیف او بوده را انجام نداده است.
رسانه، سینما و مستند می توانند بازخوانی کنند و به مسائل تاریخی و بلند مدت ایران ، به صورت بلند مدت فکر کنند. این تکلیفیست که هنرمندان و فرهیختگان حوزه ی رسانه و روایت بر دوش خود احساس می کنند و در حد خود پای آن می ایستند. تکلیف دیگران نیز این است که این موقعیت را بی ارزش و بی چشم انداز نبینند و در پاسخ های کوتاه مدت، آن را انکار نکنند.
کن برنز بالاخره جایگاه خود را در آمریکا پیدا کرده است و از قناعت و کار خود ثمر دیده است. ایران و خدای ایران نیز کسانی که جوانی و عمر خود را پای آن نهاده باشند فراموش نمی کند.
مرا عهدیست با جانان که تا جان بر بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.
رویِ تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچهای هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست
چون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق، خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتوِ رویِ حبیب هست
آن جا که کارِ صومعه را جلوه میدهند
ناقوسِ دِیرِ راهب و نامِ صلیب هست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
فریادِ حافظ این همه آخِر به هرزه نیست
هم قصهای غریب و حدیثی عجیب هست
.
زبان، فراپیام راه پیش روی ما در روایت و تبیین
سیدعلی میری
روایت برای ما کاری ساده است. امروز عمدتا رسانه و روایت برای ما بیشتر محلی برای رسیدن به اهداف بلند مدت و سخت یافتنی است در یک میانبر کوتاه مدت. همین مسئله باعث شده است که اهالی علوم انسانی و نخبگان فکری ما از راه طولانی و پروژه های جدی فکری که حاصل عمر فکری یک انسان است، برای تاثیر گذاری مقطعی انصراف دهند. با معمولی به روایت و تبیین نگاه کردن، آن را ابتدا کوتاه مدت و نهایتا متلاشی و کنسل می کنیم.
این در حالی است که دقیقا مسئله برعکس است. گویی در روایت ما به یک زبان اساسی نیاز داریم. برای تبیین این مسئله نیاز است تا کمی درباب زبان فکر کنیم.
زبان قطعا برای انسان فراتر از یک ابزار ارتباط است. زبان جهان و بنیاد فهم انسانی است. ما تا قبل از یادگیری زبان، هیچ تجربه یا خاطره ای از این جهان نداریم. در حقیقت اصلا زبان همه ی جهان ما را پیش رویمان می سازد و هر زبان با زبان دیگر تفاوت ها و امکانات متفاوتی دارد.
مثلا با اینکه تاریخ علم و فلسفه ی مدرن تا حدودی یکپارچگی دارد اما همواره یا مرکز ثقل علم و فلسفه با توجه به موقعیت تاریخی آن در زبانی ظهور جدی تری داشته است. این حتی در تقابلات تاریخی/سیاسی نیرو های قاره ای و جزیره ای مدرن در جنگ های ناپلئون و دو جنگ جهانی مشهود بوده است . مثلا علم مدرن در ابتدا و بخصوص در مکانیک کلاسیک و فیزیک نیوتونی که از اساس طبق منطق مشهود و شهود روزمره است. زبان انگلیسی از اساس زبان اطلاعات است و حتی استعاره ها و نحوه ی ادبی یا عمیق آن نیز بر اساس ارتباط و انتقال اطلاعات بهتر و بیشتر است و جذابیت آن نیز همین است. اما از زمانی ثقل زبان علم به سبب فراتر رفتن و لزوم تخریب آن نظم قدیمی، در زبان آلمانی قرار میگیرد. زبانی که می تواند به جهان و تجربه ها به گونه ی دیگری نگاه کند و حتی به اینکه بخشی از این جهان قابلیت فراچنگ آوردن را پس بزند را به رسمیت بشناسد. گویند که اوپنهایمر مکانیک کوانتومی را به آمریکا آورده است. جالب اینجاست که مکانیک کوانتومی در زبان آمریکایی خیلی سریع به بمب اتم منتهی می شود آن هم توسط شخصی اهل ادب و اخلاق که متواضعانه دغدغه ی طبقه ی کارگر داشته است و در جوانی همواره به سبب علایق سوسیالیستی خود در معرض ملامت. این همان مکانیک کوانتومی است که در آلمان و توسط هایزنبرگ که از بنیان گذاران این علم است، قابلیت ساخت بمب ندارد و در انتها از ذرات چیزی جز تقارن های ریاضی باقی نخواهد ماند.
زبان ما گویی شبیه نرم افزاری است که به تن و سخت وافزار ما امکان تجربه کردن چیز ها را می دهد.(این مثال حتما در حدود زبان نیست اما کمک میکند) این زبان کران بالا و پایین ما در کار و روایت و تاثیر گذاری را مشخص می کند و اگر زبانی عادی باشد، کار بیشتری از دستش برنخواهد آمد.
این زبان همانطور که عرض شد فراتر از پیام یا اطلاعات است و یک مقوله ی عادی نیست. هنرمند و شاعر کسانی اند که زبان می گشایند و به گونه ای به فطرت و سرآغاز های ما نسبت برقرار می کنند که ما خود را در اختیار آنها می گذاریم تا ما را به سفر ببرند و ما در این سفر در زبان آنها چیزی را تجربه کنیم که در روز های عادی امکانش را نداشتیم.
زبان هنرمندانه ما را بی واسطه ی پیام و اطلاعات به جهان معنایی و هم عهدی یگانه ای می برد که در آن جهان شدت حضور ما قابل قیاس با پیام و اطلاعات نیست. شهید آوینی به ما نشان دادند که این انقلاب یک رخداد تاریخی است که ظرفیت به میدان آوردن زبان های گوناگون و هنرمندانه را در نسبت با وقت و تاریخش دارد و این کار را با به میدان آوردن زبان هنرمندانه ی روایت فتح انجام دادند.
من فکر می کنم حضرت امیر نیز در نهج البلاغه یک عقل و تجربه ی والای حضور نبوی را در طول تاریخ برای ما فراهم کرده اند.
معروف است که حضرت فاطمه در هنگامی که پیامبر در بستر بیماری بودند، شعری را برای ایشان می خواندند:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل
«و سفيد روئى كه مردم به بركت روى او، طلب باران مىكنند، او كه فرياد رس يتيمان و پناه بيوهزنان است» .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چشمش را گشود و با آواز آهسته فرمود: اين گفتار عمويت ابو طالب است، آن را نگو، بلكه اين آيه را بخوان:
وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ
«محمّد صلّى اللّه عليه و آله رسول خدا است، و پيش از او رسولانى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، به عقب برمىگرديد؟»
زبان، فراپیام راه پیش روی ما در روایت و تبیین
سیدعلی میری
روایت برای ما کاری ساده است. امروز عمدتا رسانه و روایت برای ما بیشتر محلی برای رسیدن به اهداف بلند مدت و سخت یافتنی است در یک میانبر کوتاه مدت. همین مسئله باعث شده است که اهالی علوم انسانی و نخبگان فکری ما از راه طولانی و پروژه های جدی فکری که حاصل عمر فکری یک انسان است، برای تاثیر گذاری مقطعی انصراف دهند. با معمولی به روایت و تبیین نگاه کردن، آن را ابتدا کوتاه مدت و نهایتا متلاشی و کنسل می کنیم.
این در حالی است که دقیقا مسئله برعکس است. گویی در روایت ما به یک زبان اساسی نیاز داریم. برای تبیین این مسئله نیاز است تا کمی درباب زبان فکر کنیم.
زبان قطعا برای انسان فراتر از یک ابزار ارتباط است. زبان جهان و بنیاد فهم انسانی است. ما تا قبل از یادگیری زبان، هیچ تجربه یا خاطره ای از این جهان نداریم. در حقیقت اصلا زبان همه ی جهان ما را پیش رویمان می سازد و هر زبان با زبان دیگر تفاوت ها و امکانات متفاوتی دارد.
مثلا با اینکه تاریخ علم و فلسفه ی مدرن تا حدودی یکپارچگی دارد اما همواره یا مرکز ثقل علم و فلسفه با توجه به موقعیت تاریخی آن در زبانی ظهور جدی تری داشته است. این حتی در تقابلات تاریخی/سیاسی نیرو های قاره ای و جزیره ای مدرن در جنگ های ناپلئون و دو جنگ جهانی مشهود بوده است . مثلا علم مدرن در ابتدا و بخصوص در مکانیک کلاسیک و فیزیک نیوتونی که از اساس طبق منطق مشهود و شهود روزمره است. زبان انگلیسی از اساس زبان اطلاعات است و حتی استعاره ها و نحوه ی ادبی یا عمیق آن نیز بر اساس ارتباط و انتقال اطلاعات بهتر و بیشتر است و جذابیت آن نیز همین است. اما از زمانی ثقل زبان علم به سبب فراتر رفتن و لزوم تخریب آن نظم قدیمی، در زبان آلمانی قرار میگیرد. زبانی که می تواند به جهان و تجربه ها به گونه ی دیگری نگاه کند و حتی به اینکه بخشی از این جهان قابلیت فراچنگ آوردن را پس بزند را به رسمیت بشناسد. گویند که اوپنهایمر مکانیک کوانتومی را به آمریکا آورده است. جالب اینجاست که مکانیک کوانتومی در زبان آمریکایی خیلی سریع به بمب اتم منتهی می شود آن هم توسط شخصی اهل ادب و اخلاق که متواضعانه دغدغه ی طبقه ی کارگر داشته است و در جوانی همواره به سبب علایق سوسیالیستی خود در معرض ملامت. این همان مکانیک کوانتومی است که در آلمان و توسط هایزنبرگ که از بنیان گذاران این علم است، قابلیت ساخت بمب ندارد و در انتها از ذرات چیزی جز تقارن های ریاضی باقی نخواهد ماند.
زبان ما گویی شبیه نرم افزاری است که به تن و سخت وافزار ما امکان تجربه کردن چیز ها را می دهد.(این مثال حتما در حدود زبان نیست اما کمک میکند) این زبان کران بالا و پایین ما در کار و روایت و تاثیر گذاری را مشخص می کند و اگر زبانی عادی باشد، کار بیشتری از دستش برنخواهد آمد.
این زبان همانطور که عرض شد فراتر از پیام یا اطلاعات است و یک مقوله ی عادی نیست. هنرمند و شاعر کسانی اند که زبان می گشایند و به گونه ای به فطرت و سرآغاز های ما نسبت برقرار می کنند که ما خود را در اختیار آنها می گذاریم تا ما را به سفر ببرند و ما در این سفر در زبان آنها چیزی را تجربه کنیم که در روز های عادی امکانش را نداشتیم.
زبان هنرمندانه ما را بی واسطه ی پیام و اطلاعات به جهان معنایی و هم عهدی یگانه ای می برد که در آن جهان شدت حضور ما قابل قیاس با پیام و اطلاعات نیست. شهید آوینی به ما نشان دادند که این انقلاب یک رخداد تاریخی است که ظرفیت به میدان آوردن زبان های گوناگون و هنرمندانه را در نسبت با وقت و تاریخش دارد و این کار را با به میدان آوردن زبان هنرمندانه ی روایت فتح انجام دادند.
من فکر می کنم حضرت امیر نیز در نهج البلاغه یک عقل و تجربه ی والای حضور نبوی را در طول تاریخ برای ما فراهم کرده اند.
معروف است که حضرت فاطمه در هنگامی که پیامبر در بستر بیماری بودند، شعری را برای ایشان می خواندند:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل
«و سفيد روئى كه مردم به بركت روى او، طلب باران مىكنند، او كه فرياد رس يتيمان و پناه بيوهزنان است» .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چشمش را گشود و با آواز آهسته فرمود: اين گفتار عمويت ابو طالب است، آن را نگو، بلكه اين آيه را بخوان:
وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ
«محمّد صلّى اللّه عليه و آله رسول خدا است، و پيش از او رسولانى نيز بودند، آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، به عقب برمىگرديد؟»
اسلام و تجربه ی اساسی و روحانی و مستقیم امیرمومنان از پیامبر در حیاتشان و ضمن ولایت مولا در زبانشان و در تاریخ وام نهاده شده است. ما با رجوع به زبان امیرالمومنین در نهج البلاغه می توانیم با اسلام در تاریخ خود تجدید عهد کنیم و دلمان آن صفا و تجربه را بخواهد.
در هنر و روایت نیز باید پاسداشت فکر و اندیشه بود تا زبانی فراتر از پیام های معمولی روزمره متولد شود. این یک پاسخ بلند مدت به مسائل بلند مدت ایران است و از همین جهت اهل روایت باید بتوانند با زبان هنری و شاعرانه ای که متولد کرده اند، امکانی برای نقد،بازخوانی و حضور در آینده را ایجاد کنند.
در هنر و روایت نیز باید پاسداشت فکر و اندیشه بود تا زبانی فراتر از پیام های معمولی روزمره متولد شود. این یک پاسخ بلند مدت به مسائل بلند مدت ایران است و از همین جهت اهل روایت باید بتوانند با زبان هنری و شاعرانه ای که متولد کرده اند، امکانی برای نقد،بازخوانی و حضور در آینده را ایجاد کنند.
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
که به پيمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبير زدم يک سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور اين جا
نااميد از در رحمت مشو ای باده پرست
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوشتر از اين غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سليمانی شد
يعنی از وصل تواش نيست بجز باد به دست
که به پيمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبير زدم يک سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور اين جا
نااميد از در رحمت مشو ای باده پرست
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوشتر از اين غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سليمانی شد
يعنی از وصل تواش نيست بجز باد به دست
روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست
منت خاک درت بر بصری نيست که نيست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور نی
بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست
از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زير صد منت او خاک دری نيست که نيست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نيست که نيست
منت خاک درت بر بصری نيست که نيست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور نی
بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست
از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زير صد منت او خاک دری نيست که نيست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نيست که نيست
سیدعلی میری
Photo
اینجا نمی نویسم تا بخشی از درگیری و دوگانه ی این روزها باشم.
فکر میکنم برای مردمی که در تشیع رهبر شهید حاضر بودند، هیچ اهمیتی نداشت که کدام سمت از دعوای مذاکره یا عدم مذاکره، صلح یا جنگ، خاتمی یا... بایستند.
حتی برای این مردم دعوای رئیس جمهور با صداوسیما و دعوای صداوسیما با روشنفکران و دعواهای دیگر در سطح کشور هم مهم نبود.
برای این مردم این مهم بود که اگر غم لشگر انگیزد، ما در کنار هم احساس تنهایی نمی کنیم و به میدان می آییم و ترامپ را بی حیثیت و بی آبرو می کنیم.
جنگ فرمانده دارد و همه باید تلاش کنند تا گوش به فرمان قائد این امت باشند.
اما من حس میکنم بعضی تحلیل ها بر جنگ ما سایه افکنده.
تحلیل های استراتژیک که نیروهای نظامیبرای آن ابزار اند و مردم حامی.
در جنگ ۸ساله و در انتهای جنگ، ما تلاش کردیم تا پس از آن شور و عزم و حضور مردم، منطقی و با تحلیل و استراتژی بجنگیم.
گرفتن جزایر نفت خیز عراق با عملیات های اطلاعاتی پیچیده، بمب باران محل اجلاس عدم تعهد و ...
در نهایت جنگ بدون این که از این استراتژی ها کاری بر بیاید، تمام شد.
بدترین آفت اینگونه جنگیدن، حس و حال و روحیه ی رزمنده هاست. رزمنده ای که با عشق رهبر شهید درمیدان باشد تا رزمنده ای که با دستور ستادی و مافوق، دو رزمنده ی متفاوت اند.
شاید اصلی ترین نقشه ی دشمن این بود که به ما یادآوری کند که در معیشت، گندم و نهاده، چقدر محتاج دلار های نفتی و سیستم پترودلار هستیم.
وقتی از پترو دلار حرف میزنیم، نباید تن دادن یا از میان رفتنش را به یک اراده ی سیاسی گره بزنیم. اگر فرض کنیم دولت ایران یک جایگشت دارد که در جهان های موازی رئیس جمهوران متفاوتی داشته باشد از همه ی گزینه های ممکن، هیچ کدام از این گزینه ها امکان تصمیم برای رد یا اثبات پترودلار را ندارند.
اینکه در نهایت دلار سرنوشت ما را مشخص کند، یک روحیه را بر ما و بر دست ها و پاهایمان تحمیل میکند که جز با گذشتن و دل بستن به شهادت نمی توان از آن گذشت.
مهم ترین مسئله ی ایران در سالهای گذشته و حتی همین امروز و در جنگ با آمریکا این بوده است که ما چقدر و چرا باید پای تولید و دانش ایرانی بایستیم.
رویکردی که متاسفانه در چپ و راست و وسط طرفداری نداشت جز رهبر شهید انقلاب.
امروز و در این جنگ باید به صورت بنیادین به وضع ما در مقابل با آمریکا فکر کرد.
ما تا وقتی که ریال در کشور ما مسئله حل نکند و راهگشا نباشد، دل در گروی دلار داریم و راه را برای حب و دلبستن به آمریکا باز نگه می داریم.
شیطان برای رخنه در روح انسان ها جز روزنه ای کوچک نیاز ندارد و البته روزنه ی اداره کشور و دولت داری بواسطه ی پترودلار اصلا کوچک نیست.
شهادت رهبر انقلاب این روزنه را از دل ها برکند. اما شیطان مسلط بر تبلیغات با همان گندم و جو و هواپیما به ما یادآوری کرد که دارد برای همان روزنه می جنگد.
این جنگ نیز برای همان روزنه است. گفته اند که پیشنهاد آمریکا برای عواید تنگه این بوده که در صندوقی آمریکایی و برای خریدکالا و هواپیما و گندم و نهاده استفاده شود. ما نپذیرفتیم و او حالا می جنگد.
آیا ما می دانیم برای چه می جنگیم؟
آیا می دانیم که با چه کسی و چرا می جنگیم؟
اینها سوالاتی هستند که مردم حاضر در تشیع پاسخشان را خیلی خوب می دانند.
آنها حالا فارغ از استوری ها و جنگ تمام نشدنی مجازی و دوگانه ها، فقط باید بدانند که باید از کجای کشور دفاع کنند. آنها چون می دانند که برای برکندن روزنه ی امید به شیطان می جنگند، بهترین رزمندگان اند.
اما یک حجاب و مانع بزرگ هم در این میدان وجود دارد. به قول شهید آوینی بعضی بازی با کلمات و تحلیل های پروپاگاندا گونه از تسلط بر میدان و بیچارگی آمریکا، حربه ی صداقت را از ما می گیرد. ای کاش تحلیل گران محترم و مشاوران محترم تر کمی سکوت و صبر را نیز امتحان می کردند تا مردم بتوانند با صحنه روبه رو شوند و اگر لازم بود از جنوب و جزایر دفاع کنند.
فکر میکنم برای مردمی که در تشیع رهبر شهید حاضر بودند، هیچ اهمیتی نداشت که کدام سمت از دعوای مذاکره یا عدم مذاکره، صلح یا جنگ، خاتمی یا... بایستند.
حتی برای این مردم دعوای رئیس جمهور با صداوسیما و دعوای صداوسیما با روشنفکران و دعواهای دیگر در سطح کشور هم مهم نبود.
برای این مردم این مهم بود که اگر غم لشگر انگیزد، ما در کنار هم احساس تنهایی نمی کنیم و به میدان می آییم و ترامپ را بی حیثیت و بی آبرو می کنیم.
جنگ فرمانده دارد و همه باید تلاش کنند تا گوش به فرمان قائد این امت باشند.
اما من حس میکنم بعضی تحلیل ها بر جنگ ما سایه افکنده.
تحلیل های استراتژیک که نیروهای نظامیبرای آن ابزار اند و مردم حامی.
در جنگ ۸ساله و در انتهای جنگ، ما تلاش کردیم تا پس از آن شور و عزم و حضور مردم، منطقی و با تحلیل و استراتژی بجنگیم.
گرفتن جزایر نفت خیز عراق با عملیات های اطلاعاتی پیچیده، بمب باران محل اجلاس عدم تعهد و ...
در نهایت جنگ بدون این که از این استراتژی ها کاری بر بیاید، تمام شد.
بدترین آفت اینگونه جنگیدن، حس و حال و روحیه ی رزمنده هاست. رزمنده ای که با عشق رهبر شهید درمیدان باشد تا رزمنده ای که با دستور ستادی و مافوق، دو رزمنده ی متفاوت اند.
شاید اصلی ترین نقشه ی دشمن این بود که به ما یادآوری کند که در معیشت، گندم و نهاده، چقدر محتاج دلار های نفتی و سیستم پترودلار هستیم.
وقتی از پترو دلار حرف میزنیم، نباید تن دادن یا از میان رفتنش را به یک اراده ی سیاسی گره بزنیم. اگر فرض کنیم دولت ایران یک جایگشت دارد که در جهان های موازی رئیس جمهوران متفاوتی داشته باشد از همه ی گزینه های ممکن، هیچ کدام از این گزینه ها امکان تصمیم برای رد یا اثبات پترودلار را ندارند.
اینکه در نهایت دلار سرنوشت ما را مشخص کند، یک روحیه را بر ما و بر دست ها و پاهایمان تحمیل میکند که جز با گذشتن و دل بستن به شهادت نمی توان از آن گذشت.
مهم ترین مسئله ی ایران در سالهای گذشته و حتی همین امروز و در جنگ با آمریکا این بوده است که ما چقدر و چرا باید پای تولید و دانش ایرانی بایستیم.
رویکردی که متاسفانه در چپ و راست و وسط طرفداری نداشت جز رهبر شهید انقلاب.
امروز و در این جنگ باید به صورت بنیادین به وضع ما در مقابل با آمریکا فکر کرد.
ما تا وقتی که ریال در کشور ما مسئله حل نکند و راهگشا نباشد، دل در گروی دلار داریم و راه را برای حب و دلبستن به آمریکا باز نگه می داریم.
شیطان برای رخنه در روح انسان ها جز روزنه ای کوچک نیاز ندارد و البته روزنه ی اداره کشور و دولت داری بواسطه ی پترودلار اصلا کوچک نیست.
شهادت رهبر انقلاب این روزنه را از دل ها برکند. اما شیطان مسلط بر تبلیغات با همان گندم و جو و هواپیما به ما یادآوری کرد که دارد برای همان روزنه می جنگد.
این جنگ نیز برای همان روزنه است. گفته اند که پیشنهاد آمریکا برای عواید تنگه این بوده که در صندوقی آمریکایی و برای خریدکالا و هواپیما و گندم و نهاده استفاده شود. ما نپذیرفتیم و او حالا می جنگد.
آیا ما می دانیم برای چه می جنگیم؟
آیا می دانیم که با چه کسی و چرا می جنگیم؟
اینها سوالاتی هستند که مردم حاضر در تشیع پاسخشان را خیلی خوب می دانند.
آنها حالا فارغ از استوری ها و جنگ تمام نشدنی مجازی و دوگانه ها، فقط باید بدانند که باید از کجای کشور دفاع کنند. آنها چون می دانند که برای برکندن روزنه ی امید به شیطان می جنگند، بهترین رزمندگان اند.
اما یک حجاب و مانع بزرگ هم در این میدان وجود دارد. به قول شهید آوینی بعضی بازی با کلمات و تحلیل های پروپاگاندا گونه از تسلط بر میدان و بیچارگی آمریکا، حربه ی صداقت را از ما می گیرد. ای کاش تحلیل گران محترم و مشاوران محترم تر کمی سکوت و صبر را نیز امتحان می کردند تا مردم بتوانند با صحنه روبه رو شوند و اگر لازم بود از جنوب و جزایر دفاع کنند.
Forwarded from برنامه رصدخانه
برنامه رصدخانه
Video
مشهور است که پس از جنگ جهانی دوم آمریکا نبردی را نبرده است. بهتر است بگوییم که از ساخت بمب اتم به بعد، آمریکا در نبردی پیروز نشده است.
مگر بمب اتم با روحیه ها و قوتی که ملت آمریکا در جنگ جهانی دوم و پشت سر گذاردن رکود تاریخی و پیروزی بر هیتلر داشتند چه کرد که دیگر نمیتوانند در نبردی پیروز شوند؟
بمب اتم شاید یک تکنولوژی مانند دیگر سلاح ها اما قوی تر به نظر بیاید اما برای آمریکایی ها از این جهت بوجود آمد که می خواستند اراده و همت خود را کنار بگذارند و دشمن را انکار کنند تا تسلیم شود.
البته نشانه های بمب اتم در بمب باران های فرشی از قبل مشخص شده بود اما قدم آخر و سپس تلاش برای توسعه ی هرچه بیشتر آن و پنهان شدن در زیر چتر اتمی و تهدید به نابودی جهان باعث می شد تا آن جوانان آمریکایی که برای رفتن به جنگ جهانی دوم دواطلب می شدند، برای خدمت در ویتنام از سربازی فرار کنند و مثال بارزش خود ترامپ.
بمب اتم یک نماد است. نماد خستگی تاریخی یک ملت و یک تمدن. بمب اتم می آید تا لحظات آخر بیمار رو به موت و تسلیم راحت تر سپری شود و با راحتی خیال از بازدارندگی مسئله تمام شود.
اما چرا به یکباره در این سال دوباره آن ترس به جان این بیمار افتاده است و خواب را از او گرفته است؟
در فیلم خانه ای از دینامیت این ترس مجسم می شود و همه جا را فرا می گیرد. این همان ترس از خود است که آمریکا امروز در دیگری مییابد که آثار خستگی تاریخی و شکست بر چهره ندارد.
در خانه ای از دینامیت، ترس آمریکا از رئالیسم سیاسی و جهان بدون تفکر و پروا بسیار عریان است.
آمریکا می ترسد که نکند کسی آن بیرون، آمریکا باشد.
مگر بمب اتم با روحیه ها و قوتی که ملت آمریکا در جنگ جهانی دوم و پشت سر گذاردن رکود تاریخی و پیروزی بر هیتلر داشتند چه کرد که دیگر نمیتوانند در نبردی پیروز شوند؟
بمب اتم شاید یک تکنولوژی مانند دیگر سلاح ها اما قوی تر به نظر بیاید اما برای آمریکایی ها از این جهت بوجود آمد که می خواستند اراده و همت خود را کنار بگذارند و دشمن را انکار کنند تا تسلیم شود.
البته نشانه های بمب اتم در بمب باران های فرشی از قبل مشخص شده بود اما قدم آخر و سپس تلاش برای توسعه ی هرچه بیشتر آن و پنهان شدن در زیر چتر اتمی و تهدید به نابودی جهان باعث می شد تا آن جوانان آمریکایی که برای رفتن به جنگ جهانی دوم دواطلب می شدند، برای خدمت در ویتنام از سربازی فرار کنند و مثال بارزش خود ترامپ.
بمب اتم یک نماد است. نماد خستگی تاریخی یک ملت و یک تمدن. بمب اتم می آید تا لحظات آخر بیمار رو به موت و تسلیم راحت تر سپری شود و با راحتی خیال از بازدارندگی مسئله تمام شود.
اما چرا به یکباره در این سال دوباره آن ترس به جان این بیمار افتاده است و خواب را از او گرفته است؟
در فیلم خانه ای از دینامیت این ترس مجسم می شود و همه جا را فرا می گیرد. این همان ترس از خود است که آمریکا امروز در دیگری مییابد که آثار خستگی تاریخی و شکست بر چهره ندارد.
در خانه ای از دینامیت، ترس آمریکا از رئالیسم سیاسی و جهان بدون تفکر و پروا بسیار عریان است.
آمریکا می ترسد که نکند کسی آن بیرون، آمریکا باشد.