Forwarded from خلوت تنهایی خویش...
برداشتی از چشم دنیا ظلمتی بی رنگ را
بر هم زدی قانون ظلم و عرصه ی نیرنگ را
إقرأء ! ، که دنیا تشنه ی آشوب دریاست
این غار در کوه است یا اوج ثریاست ؟
این نغمه های لم یزل از آسمان چیست ؟
این نور های برتر از حد و مکان چیست؟
این غرش جبریل ، این آواز سرمست؟
این عقل محضی که شده پا تا به سر مست؟
این های و هوی نه فلک ، این غار کوچک؟
آن خانه و آن همسر و آن یار کودک
کوه از تماشایت ترک برداشت ای ماه
تعظیم کرده بر قیامت ما سوی الله
ای جمع انوار الهی یا محمد !
رسواگر ظلم و تباهی ، یا محمد !
آیینه ی چشمان تو خورشید و مهر است
حلقه به گوش کفش خاکی ات سپهر است
کوه از حضور بی کرانت جان گرفته است
دنیا به دست لطف تو سامان گرفته است
دنیا به روی خود نیاورد اینکه عالم
در اختیار توست ای مبعوث خاتم
دنیا تو را نشناخت ، اما عاشقت شد
مکر و دورویی ساخت ، اما عاشقت شد
امشب دگر فهمیده دنیا ، خالقی هست
در جهل مطلق هم ، زمان عاشقی هست
رویای آزادی محقق گشته با تو
هر برده ای هم صاحب حق گشته باتو
در آرزوی دیدنت روح الامین است
در مدح تو ، هر حرف قرآن مبین است
قدر رفیع از تو ، زبان الکن از ما
شمشیر چشم از تو ، عنان گردن از ما
لبخند مهر از تو ، برایت مردن از ما
شور غزل در چشم تو ، حظ بردن از ما
ما را برای خاک پایت آفریدند
شن ریزه ی غار حرایت آفریدند
هم مهربانی بر زمین و آسمان ها
هم خشم تو در هم دریده استخوان ها
دنیا پس از امشب ، نظر سوی تو دارد
آری دهان عاشقان بوی تو دارد
نور خدا امشب در عالم منجلی شد
یعنی نبی احمد ، وصی او علی شد
هرجا که رفتی سایه ایروی سرت بود
آن سایه ، لبخند ملیح دخترت بود
« صلی الله علیه و آله وسلم»
ما را مسلمان تماشای تو کردند
با دست حیدر ، عبد زهرا ی تو کردند
کعبه که بوی مرتضی را در بدن داشت
از روز بعثت عشق دیدار حسن داشت
هر کس که امشب غرق شور مصطفایی ست
قطعا به سال شصت و یک هم کربلایی ست
ای صاحب خلق عظیم ای نور سرمد
جانم فدای اهل بیتت یا محمد
بابا ببین ! ما کودکان غافلت را
سنگ خطاهامان شکسته بس دلت را
هرچند پی در پی نمودیم اشتباهی
بابا شب عید است ، ما را کن نگاهی !
ما هر چه باشیم عاشق نام تو هستیم
لبریز از ته مانده ی جام تو هستیم
هرچند کم اما به عشقت آشناییم
ما هرچه باشد ساکن خاک شماییم
مبعوث گشتی روح حق در پیکر آمد
دوران جهل و بت پرستی ها سر آمد ...
بر هم زدی قانون ظلم و عرصه ی نیرنگ را
إقرأء ! ، که دنیا تشنه ی آشوب دریاست
این غار در کوه است یا اوج ثریاست ؟
این نغمه های لم یزل از آسمان چیست ؟
این نور های برتر از حد و مکان چیست؟
این غرش جبریل ، این آواز سرمست؟
این عقل محضی که شده پا تا به سر مست؟
این های و هوی نه فلک ، این غار کوچک؟
آن خانه و آن همسر و آن یار کودک
کوه از تماشایت ترک برداشت ای ماه
تعظیم کرده بر قیامت ما سوی الله
ای جمع انوار الهی یا محمد !
رسواگر ظلم و تباهی ، یا محمد !
آیینه ی چشمان تو خورشید و مهر است
حلقه به گوش کفش خاکی ات سپهر است
کوه از حضور بی کرانت جان گرفته است
دنیا به دست لطف تو سامان گرفته است
دنیا به روی خود نیاورد اینکه عالم
در اختیار توست ای مبعوث خاتم
دنیا تو را نشناخت ، اما عاشقت شد
مکر و دورویی ساخت ، اما عاشقت شد
امشب دگر فهمیده دنیا ، خالقی هست
در جهل مطلق هم ، زمان عاشقی هست
رویای آزادی محقق گشته با تو
هر برده ای هم صاحب حق گشته باتو
در آرزوی دیدنت روح الامین است
در مدح تو ، هر حرف قرآن مبین است
قدر رفیع از تو ، زبان الکن از ما
شمشیر چشم از تو ، عنان گردن از ما
لبخند مهر از تو ، برایت مردن از ما
شور غزل در چشم تو ، حظ بردن از ما
ما را برای خاک پایت آفریدند
شن ریزه ی غار حرایت آفریدند
هم مهربانی بر زمین و آسمان ها
هم خشم تو در هم دریده استخوان ها
دنیا پس از امشب ، نظر سوی تو دارد
آری دهان عاشقان بوی تو دارد
نور خدا امشب در عالم منجلی شد
یعنی نبی احمد ، وصی او علی شد
هرجا که رفتی سایه ایروی سرت بود
آن سایه ، لبخند ملیح دخترت بود
« صلی الله علیه و آله وسلم»
ما را مسلمان تماشای تو کردند
با دست حیدر ، عبد زهرا ی تو کردند
کعبه که بوی مرتضی را در بدن داشت
از روز بعثت عشق دیدار حسن داشت
هر کس که امشب غرق شور مصطفایی ست
قطعا به سال شصت و یک هم کربلایی ست
ای صاحب خلق عظیم ای نور سرمد
جانم فدای اهل بیتت یا محمد
بابا ببین ! ما کودکان غافلت را
سنگ خطاهامان شکسته بس دلت را
هرچند پی در پی نمودیم اشتباهی
بابا شب عید است ، ما را کن نگاهی !
ما هر چه باشیم عاشق نام تو هستیم
لبریز از ته مانده ی جام تو هستیم
هرچند کم اما به عشقت آشناییم
ما هرچه باشد ساکن خاک شماییم
مبعوث گشتی روح حق در پیکر آمد
دوران جهل و بت پرستی ها سر آمد ...
Forwarded from خلوت تنهایی خویش...
ای مظهر جاودانهی حق حیدر!
از نور الهی شده مشتق حیدر!
گویند خدا نوشته بر پیکر عرش
بر هر دو جهان ولیّ مطلق حیدر!
از نور الهی شده مشتق حیدر!
گویند خدا نوشته بر پیکر عرش
بر هر دو جهان ولیّ مطلق حیدر!
Forwarded from خلوت تنهایی خویش...
زبان حال امام حسین با حضرت رباب
که عاشقت شده ام بی قرار من شده ای
در این خزان غریبی، بهار من شده ای
فقط به عشق نگاهت به خانه می آیم
منم بهشت برین ، چشمه سار من شده ای
نبوده مادر تو فاطمه ولی عمریست
عروس فاطمه ای از تبار من شده ای
عرب به گوهر زن ها اگر بها ندهد
تو با سکینه ولی افتخار من شده ای
امور خلق دو عالم اگرچه دست من است
تو بعد مادر من عهده دار من شده ای
به گوش اصغر من هی علی علی گفتی
تو «شیرِ بیشه کنِ » شیرخوار من شده ای
در آن غروب غم آلود و دشتِ بی یاری
به داد من تو رسیدی و یار من شده ای
عزیز جانِ غریبم ! رباب دلبندم !
که در مسیر بلا هم قطار من شده ای !
به روی دستم اگر شیرخواره آوردم
ببخش! جای علی حلق پاره آوردم
اگر گلوی علی اصغرت دریده رباب
صبور باش که دارد صبوری تو ثواب
شبیه جوجهی سرکنده دست و بال زده
نه شیر خورد علی جان مان نه قطره ی آب
که عاشقت شده ام بی قرار من شده ای
در این خزان غریبی، بهار من شده ای
فقط به عشق نگاهت به خانه می آیم
منم بهشت برین ، چشمه سار من شده ای
نبوده مادر تو فاطمه ولی عمریست
عروس فاطمه ای از تبار من شده ای
عرب به گوهر زن ها اگر بها ندهد
تو با سکینه ولی افتخار من شده ای
امور خلق دو عالم اگرچه دست من است
تو بعد مادر من عهده دار من شده ای
به گوش اصغر من هی علی علی گفتی
تو «شیرِ بیشه کنِ » شیرخوار من شده ای
در آن غروب غم آلود و دشتِ بی یاری
به داد من تو رسیدی و یار من شده ای
عزیز جانِ غریبم ! رباب دلبندم !
که در مسیر بلا هم قطار من شده ای !
به روی دستم اگر شیرخواره آوردم
ببخش! جای علی حلق پاره آوردم
اگر گلوی علی اصغرت دریده رباب
صبور باش که دارد صبوری تو ثواب
شبیه جوجهی سرکنده دست و بال زده
نه شیر خورد علی جان مان نه قطره ی آب
در قامت نیزه هم قد اکبر بود
او هم سفر کوچک یک لشکر بود
با تشنگی آرام فرو رفته به خواب
امیدِ به باد رفتهی مادر بود...
او هم سفر کوچک یک لشکر بود
با تشنگی آرام فرو رفته به خواب
امیدِ به باد رفتهی مادر بود...
ما را به شادیِ دو سرا چه؟ که از ازل
پروردهی طعامِ نمک خوردهی غمیم
شکر خدا گدای خلائق نبودهایم
ما جیره خوار سفرهی ارباب عالمیم...
امیر معظمی
پروردهی طعامِ نمک خوردهی غمیم
شکر خدا گدای خلائق نبودهایم
ما جیره خوار سفرهی ارباب عالمیم...
امیر معظمی
سرمستِ کهنهْ بادهی خونین ماتمیم
خونِ جگر چشیدهی ماه محرمیم
ما را به شادیِ دو سرا چه؟ که از ازل
پروردهی طعامِ نمک خوردهی غمیم
شکر خدا گدای خلائق نبودهایم
ما جیره خوار سفرهی ارباب عالمیم...
هر سال با کتیبه ی او دم گرفتهایم
ما نوحه خوان اشرف اولاد آدمیم
گاهی لهوف خوانده و خون گریه میکنیم
گاهی به سر زنان ز کتاب مقرّمیم
آرام نیست سینهی ما در عزای عشق
در بارگاه روضهی ارباب مَحرمیم
ما را خریده فاطمه تا های و هو کنیم
از نای عاشقی همه یک هوی و یک دمیم
نام حسین نقش صفاخانهی دل است
هرکس جنون کرب و بلا داشت عاقل است
اشکی که در ازل به گلِ ما نهان شده است
از کوزهی دو چشم تر ما عیان شده است
چای عراقی اش شده خون در وجودمان
آثار عشق در رگ ما جاودان شده است
آن دل که با نسیم غم پرچمش شکست
در کربلا به رنج و بلا امتحان شده است
یا لیتنا دعای مریدان زینب است
مردن برای خون خدا ، آرمان شده است
از قتلگاه میرسد امشب شمیم یاس
گلبرگ یاس باغ علی ، ارغوان شده است
تا روی خاک دست علمدار او فتاد
بر نیزه اصغرش علَم کاروان شده است
چشم فرات، گریه برای رباب کرد
تا آب مشک ساقی طفلان روان شده است
کوهی ز غم به خانهی سرد دل آمده
آتش گرفته، نام ابوفاضل آمده
دریا ، سوار مرکب طوفان به آب زد
ظلمت ز ترس ماه، خودش را به خواب زد
رفت و شریعه را به لب خویش تشنه کرد
وز تشنگی، نهیب به قلب کباب زد
با مشک رفت و بی علم و دست برنگشت
وز تیر بر جمال چو ماهش نقاب زد
آنگاه بر زمین چو فتاد، از حجاب خون
فریاد یا اخاه به عالیجناب زد
سلطان کربلا به جبین آستین فشرد
با قد خم، به سوی برادر رکاب زد
بوسید تکه های علمدار خویش را
دست بریده بر دل خانه خراب زد
آمد سر برادر خود را بغل گرفت
بوسه به فرق گل پسر بوتراب زد
کای مهر و ماه دور جمال تو در طواف
در نیزه زار علقمه کردی تو اعتکاف؟
برخیز و باز یاریِ جانِ امام کن
کعبه کنار پای تو آمد ، قیام کن
برخیز تا به خیمه رویم ای امید من!
فکری به حال این دل بی التیام کن
برخیز جان بی رمق من! نفس بکش
سر را تکان بده! به برادر سلام کن!
یا رب اگر برادرم عباس رفتنیست
کار حسین فاطمه را هم تمام کن
برگشت سمت خیمه ولی دست بر کمر
عباس ماند و غصهی « الآنَ اِنکَسَر»
خونِ جگر چشیدهی ماه محرمیم
ما را به شادیِ دو سرا چه؟ که از ازل
پروردهی طعامِ نمک خوردهی غمیم
شکر خدا گدای خلائق نبودهایم
ما جیره خوار سفرهی ارباب عالمیم...
هر سال با کتیبه ی او دم گرفتهایم
ما نوحه خوان اشرف اولاد آدمیم
گاهی لهوف خوانده و خون گریه میکنیم
گاهی به سر زنان ز کتاب مقرّمیم
آرام نیست سینهی ما در عزای عشق
در بارگاه روضهی ارباب مَحرمیم
ما را خریده فاطمه تا های و هو کنیم
از نای عاشقی همه یک هوی و یک دمیم
نام حسین نقش صفاخانهی دل است
هرکس جنون کرب و بلا داشت عاقل است
اشکی که در ازل به گلِ ما نهان شده است
از کوزهی دو چشم تر ما عیان شده است
چای عراقی اش شده خون در وجودمان
آثار عشق در رگ ما جاودان شده است
آن دل که با نسیم غم پرچمش شکست
در کربلا به رنج و بلا امتحان شده است
یا لیتنا دعای مریدان زینب است
مردن برای خون خدا ، آرمان شده است
از قتلگاه میرسد امشب شمیم یاس
گلبرگ یاس باغ علی ، ارغوان شده است
تا روی خاک دست علمدار او فتاد
بر نیزه اصغرش علَم کاروان شده است
چشم فرات، گریه برای رباب کرد
تا آب مشک ساقی طفلان روان شده است
کوهی ز غم به خانهی سرد دل آمده
آتش گرفته، نام ابوفاضل آمده
دریا ، سوار مرکب طوفان به آب زد
ظلمت ز ترس ماه، خودش را به خواب زد
رفت و شریعه را به لب خویش تشنه کرد
وز تشنگی، نهیب به قلب کباب زد
با مشک رفت و بی علم و دست برنگشت
وز تیر بر جمال چو ماهش نقاب زد
آنگاه بر زمین چو فتاد، از حجاب خون
فریاد یا اخاه به عالیجناب زد
سلطان کربلا به جبین آستین فشرد
با قد خم، به سوی برادر رکاب زد
بوسید تکه های علمدار خویش را
دست بریده بر دل خانه خراب زد
آمد سر برادر خود را بغل گرفت
بوسه به فرق گل پسر بوتراب زد
کای مهر و ماه دور جمال تو در طواف
در نیزه زار علقمه کردی تو اعتکاف؟
برخیز و باز یاریِ جانِ امام کن
کعبه کنار پای تو آمد ، قیام کن
برخیز تا به خیمه رویم ای امید من!
فکری به حال این دل بی التیام کن
برخیز جان بی رمق من! نفس بکش
سر را تکان بده! به برادر سلام کن!
یا رب اگر برادرم عباس رفتنیست
کار حسین فاطمه را هم تمام کن
برگشت سمت خیمه ولی دست بر کمر
عباس ماند و غصهی « الآنَ اِنکَسَر»
امام سجاد روحی فداه
خورشیدِ فلک، به خاک افتادهی توست
ای نور خدا ، نماز دلدادهی توست
از چشم تو شور کربلا میجوشد
اسرار حسین، زیر سجادهی توست
خورشیدِ فلک، به خاک افتادهی توست
ای نور خدا ، نماز دلدادهی توست
از چشم تو شور کربلا میجوشد
اسرار حسین، زیر سجادهی توست
ای در هوس وصل تو دل مرغِ پریده
ای در قفسِ عشق تو جان، لانه گزیده
از شور حجازی لبت ، دشت عراق است
هر گوشهی عالم که نوای تو شنیده
ای در قفسِ عشق تو جان، لانه گزیده
از شور حجازی لبت ، دشت عراق است
هر گوشهی عالم که نوای تو شنیده
دختران تو بهار و غزل و بارانند
پسران تو پناه دل سرگردانند
تا نگاهت به علی دوخته شد، هاتف گفت:
در نظربازیتان بی خبران حیرانند
نور از سایهی چشمان تو ایجاد شده
آفتاب و قمر از لطف شما تابانند
اشکهایی که برای حسنت ریختهایم
در پر چادرتان تا به ابد می مانند
پسران تو پناه دل سرگردانند
تا نگاهت به علی دوخته شد، هاتف گفت:
در نظربازیتان بی خبران حیرانند
نور از سایهی چشمان تو ایجاد شده
آفتاب و قمر از لطف شما تابانند
اشکهایی که برای حسنت ریختهایم
در پر چادرتان تا به ابد می مانند
❤1
دختران تو بهار و غزل و بارانند
پسران تو پناه دل سرگردانند
نور از سایهی چشمان تو ایجاد شده
آفتاب و قمر از پرتو تو تابانند
اشکهایی که برای حسنت ریختهایم
در پر چادرتان تا به ابد می مانند
بلبلانی که به صحرای بلا گمنامند
عشق داند که چرا از تو فقط میخوانند
لاله هایی که زیاد اسم تو را آوردند
به تو رفتند که از دیدهی ما پنهانند
عاشقان نام حسینت به سر دار برند
بادهنوشانِ غمت مست و علی گویانند
تا نگاهت به علی دوخته شد، دریا گفت:
در نظربازیتان بی خبران حیرانند
گفت خالق به خلائق که بر عالم زهرا
و ابیها و بنیها و علی ، سلطانند
جبت و طاغوت چه آورده سرِ آل رسول
که در آغاز ربیع اهل سما گریانند
پس به توصیف مقامات شما، حافظ گفت
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
حضرت زهرا سلام الله علیها
پسران تو پناه دل سرگردانند
نور از سایهی چشمان تو ایجاد شده
آفتاب و قمر از پرتو تو تابانند
اشکهایی که برای حسنت ریختهایم
در پر چادرتان تا به ابد می مانند
بلبلانی که به صحرای بلا گمنامند
عشق داند که چرا از تو فقط میخوانند
لاله هایی که زیاد اسم تو را آوردند
به تو رفتند که از دیدهی ما پنهانند
عاشقان نام حسینت به سر دار برند
بادهنوشانِ غمت مست و علی گویانند
تا نگاهت به علی دوخته شد، دریا گفت:
در نظربازیتان بی خبران حیرانند
گفت خالق به خلائق که بر عالم زهرا
و ابیها و بنیها و علی ، سلطانند
جبت و طاغوت چه آورده سرِ آل رسول
که در آغاز ربیع اهل سما گریانند
پس به توصیف مقامات شما، حافظ گفت
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
حضرت زهرا سلام الله علیها
ما خماری کش آن کهنه شرابیم بیا...
تشنه ی بادیه ی خشک سرابیم بیا
همه جا آمدهای دست گرفتی از ما
پس در آن روز که درگیر حسابیم بیا
باغت آباد که هستی شده مست از جامت
جرعهای، دُرد لبی، سخت خرابیم بیا...
ذوالفقار تو اگر گردن ما را بزند
خاک پاییم و از آن روی نتابیم بیا...
کلب درگاه تو هستیم علی جان تو مخواه
که سر کوی کسی جز تو بخوابیم بیا
تشنه ی بادیه ی خشک سرابیم بیا
همه جا آمدهای دست گرفتی از ما
پس در آن روز که درگیر حسابیم بیا
باغت آباد که هستی شده مست از جامت
جرعهای، دُرد لبی، سخت خرابیم بیا...
ذوالفقار تو اگر گردن ما را بزند
خاک پاییم و از آن روی نتابیم بیا...
کلب درگاه تو هستیم علی جان تو مخواه
که سر کوی کسی جز تو بخوابیم بیا
هر آن جنسی که در بازارها بنجل درآمد
علی شد مشتریش و ارزشش صدها برابر شد
علی شد مشتریش و ارزشش صدها برابر شد
در آن نفس که بمیرم تو را نظاره کنم
اگر قدم بگذاری به سر اشاره کنم
برای دیدن تو غیر مرگ راهی نیست
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟
اگر قدم بگذاری به سر اشاره کنم
برای دیدن تو غیر مرگ راهی نیست
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟
چو تمثالت نمایان شد به چین و هند بت سازان
سر خود را تراشیدند و رویت را پرستیدند
سر خود را تراشیدند و رویت را پرستیدند
چو بت سازان چین و هند تمثال تو را دیدند
سر خود را تراشیدند و رویت را پرستیدند
جهان درگیر قحطی بود تا آنکه خدا یک شب
به کام ابرها نام تو را آموخت ، باریدند
سر خود را تراشیدند و رویت را پرستیدند
جهان درگیر قحطی بود تا آنکه خدا یک شب
به کام ابرها نام تو را آموخت ، باریدند
کسی که پای به کرسی کردگار زده
کسی که دست به بازوی ذوالفقار زده
حماسهای که خدا آفریده در هر جنگ
فقط به نام علی ، شاه شهسوار زده
کسی که عرش خدا سجده کرده بر خاکش
به آسمان و زمین مهر اعتبار زده
دلاوری که به میدان برابرش احدی
نایستاده و پا در دل فرار زده
امیر بی بدلی که به دور پیغمبر
همیشه در همه جا دور افتخار زده
علی که سنگ حرم را شکافته قدمش
خوشا اگر که سری هم بر این مزار زده
مزار چیست؟ دل خستهی محبان است
مزار چیست؟ دل شیشه ی خمار زده
ببین که در عجب از کار اوست دشمن هم
نیامده ز یمین ، ضربه بر یسار زده
خدا ز روی خودش نسخه ای تهیه نمود
و در جمال علی نقش آشکار زده
علی که هست یدالله فوق ایدیهم
که تکیه جنب خود آفریدگار زده
ببین که در وسط افتتاح ایواناش
خودش به دست خودش پرده را کنار زده
کسی که دست به بازوی ذوالفقار زده
حماسهای که خدا آفریده در هر جنگ
فقط به نام علی ، شاه شهسوار زده
کسی که عرش خدا سجده کرده بر خاکش
به آسمان و زمین مهر اعتبار زده
دلاوری که به میدان برابرش احدی
نایستاده و پا در دل فرار زده
امیر بی بدلی که به دور پیغمبر
همیشه در همه جا دور افتخار زده
علی که سنگ حرم را شکافته قدمش
خوشا اگر که سری هم بر این مزار زده
مزار چیست؟ دل خستهی محبان است
مزار چیست؟ دل شیشه ی خمار زده
ببین که در عجب از کار اوست دشمن هم
نیامده ز یمین ، ضربه بر یسار زده
خدا ز روی خودش نسخه ای تهیه نمود
و در جمال علی نقش آشکار زده
علی که هست یدالله فوق ایدیهم
که تکیه جنب خود آفریدگار زده
ببین که در وسط افتتاح ایواناش
خودش به دست خودش پرده را کنار زده
نسخه اصلاح شده؛
کسی که پای به کرسی کردگار زده
کسی که دست به بازوی ذوالفقار زده
کسی که عرش خدا سجده کرده بر خاکش
به آسمان و زمین مهر اعتبار زده
دلاوری که به میدان برابرش احدی
نایستاده و پا در دل فرار زده
امیر بی بدلی که به دور پیغمبر
همیشه در همه جا دور افتخار زده
حماسهای که خدا آفریده در هر جنگ
فقط به نام علی ، شاه شهسوار زده
ببین که در عجب از کار اوست دشمن هم
نیامده ز یمین ، ضربه بر یسار زده
خدا ز روی خودش نسخه ای مهیا کرد
و در جمال علی نقش آشکار زده
علی که سنگ حرم را شکافته قدمش
خوشا اگر که سری هم بر این مزار زده
مزار چیست؟ دل خستهی محبان است
مزار چیست؟ دل شیشه ی خمار زده
علی که هست یدالله فوق ایدیهم
که تکیه جنب خود آفریدگار زده
ببین که در وسط افتتاح ایواناش
خودش به دست خودش پرده را کنار زده
کسی که پای به کرسی کردگار زده
کسی که دست به بازوی ذوالفقار زده
کسی که عرش خدا سجده کرده بر خاکش
به آسمان و زمین مهر اعتبار زده
دلاوری که به میدان برابرش احدی
نایستاده و پا در دل فرار زده
امیر بی بدلی که به دور پیغمبر
همیشه در همه جا دور افتخار زده
حماسهای که خدا آفریده در هر جنگ
فقط به نام علی ، شاه شهسوار زده
ببین که در عجب از کار اوست دشمن هم
نیامده ز یمین ، ضربه بر یسار زده
خدا ز روی خودش نسخه ای مهیا کرد
و در جمال علی نقش آشکار زده
علی که سنگ حرم را شکافته قدمش
خوشا اگر که سری هم بر این مزار زده
مزار چیست؟ دل خستهی محبان است
مزار چیست؟ دل شیشه ی خمار زده
علی که هست یدالله فوق ایدیهم
که تکیه جنب خود آفریدگار زده
ببین که در وسط افتتاح ایواناش
خودش به دست خودش پرده را کنار زده
دختری گفت پدر! کل جهان غوغا شد
خاک بی جان خرابه ، حرم مولا شد
سر قرآن خدا رو به افق خیره که ماند
دختر گمشده با ضرب لگد پیدا شد
قسمت دختر ارباب اگر سیلی بود
چون که او وارث غمها دل زهرا شد
گفت بابا که زده بر سر تو خاکستر؟
بعد تو خاک پر از خون به سر دنیا شد
گفت بابا بغلم کن که رقیه جانت
بی عمو مانده و در حادثه ها تنها شد
سر تو برد ز یادم که گرفتم لکنت
تا بغل کردمت ای ماه، زبانم وا شد:
کوفه رفتیم نگویم که چه شد بابا جان
هرچه شد با جگر خسته ی خانم ها شد
شام هم تا که رسیدیم دم دروازه
هو کشیدند مرا ، سنگ نصیب ما شد
روضه ی دختر ارباب اگر خواندی بدان
برگهی کرب و بلا رفتن تو امضا شد
امیر معظمی
خاک بی جان خرابه ، حرم مولا شد
سر قرآن خدا رو به افق خیره که ماند
دختر گمشده با ضرب لگد پیدا شد
قسمت دختر ارباب اگر سیلی بود
چون که او وارث غمها دل زهرا شد
گفت بابا که زده بر سر تو خاکستر؟
بعد تو خاک پر از خون به سر دنیا شد
گفت بابا بغلم کن که رقیه جانت
بی عمو مانده و در حادثه ها تنها شد
سر تو برد ز یادم که گرفتم لکنت
تا بغل کردمت ای ماه، زبانم وا شد:
کوفه رفتیم نگویم که چه شد بابا جان
هرچه شد با جگر خسته ی خانم ها شد
شام هم تا که رسیدیم دم دروازه
هو کشیدند مرا ، سنگ نصیب ما شد
روضه ی دختر ارباب اگر خواندی بدان
برگهی کرب و بلا رفتن تو امضا شد
امیر معظمی
روزی که رسیدیم به ایوان طلایت
پرواز کند جان ز تن از شوق لقایت
زیباست اگر در حرمت جان بسپاریم
از خاک به افلاک بیفتیم به پایت
در ساعت آخر به ضریح تو کنم رو
در لحظهی مردن کنم از عشق صدایت
من قبل وفاتم به بغل گیرمت ای دوست
تو بعد وفاتم ببری زیر عبایت
معشوق خدا! دست به دامان تو دارم
مقصود تویی! ای ره بی حد ونهایت
فکر « یرنی » شوق «یمت» در دلم آورد
دیدار تو حتمی ست، سند؟ متن روایت
پرواز کند جان ز تن از شوق لقایت
زیباست اگر در حرمت جان بسپاریم
از خاک به افلاک بیفتیم به پایت
در ساعت آخر به ضریح تو کنم رو
در لحظهی مردن کنم از عشق صدایت
من قبل وفاتم به بغل گیرمت ای دوست
تو بعد وفاتم ببری زیر عبایت
معشوق خدا! دست به دامان تو دارم
مقصود تویی! ای ره بی حد ونهایت
فکر « یرنی » شوق «یمت» در دلم آورد
دیدار تو حتمی ست، سند؟ متن روایت