"عهدی که زیر سقف آسمان بستیم"VIP
5 subscribers
1 video
1 file
Download Telegram
درد عصایی که توی شکمم فرو رفته بود هر لحظه بیشتر و من هر لحظه نگران‌تر می‌شدم...
خون بینی‌ام بند آمده بود؛ اما تمام لباسم پر از لکه‌های درشت خون شده بود‌.
ولی هیچ کدام از آن‌ها در برابر پیامی که روی صفحه نقش بسته بود من را نمی‌آزرد:
"هر جور هست توی سکوت، با دهن بسته از ارسلان طلاق می‌گیری، قبل از اینکه جنازه‌ی یکی یکی آدم‌هایی که دوستشون داری جلوی در خونتون نیفتاده!"
این تهدید را اگر هر کس دیگری غیر از اقدس می‌فرستاد، نگاهش هم نمی‌کردم؛ اما لهراسب اقدس آنقدر همه جا نفوذ داشت تا با یک بشکن ساده زندگی من را دگرگون سازند!
برای بار هزارم، با دستی که می‌لرزید پیامک را بالا و پایین کردم. اقدس فکر همه جا را کرده بود الا بچه‌ی توی شکمم!
با صدای نفس‌های تند و بلندی، تن خم شده‌ام را راست کردم و آرنج‌هایم را از سر زانوهایم برداشتم.
ارسلان بود. لب‌هایش سفید شده و خون از پوست صورتش سقوط کرده بود. موهایش به عرق‌های پیشانی و کنار صورتش چسبیده بودند.
بدون شک او از آتلیه‌ی دوستش تا همینجا را یکسره دویده است.
دامنم را توی مشتم جمع کردم تا رد لکه‌های خون بیشتر از پیش او را نترساند.
شانه‌اش را به چهارچوب در تکیه داد. سرش را خم کرد. گوشه‌ی چشم‌هایش را با دو انگشت اشاره و شستش فشرد. چند ثانیه ممتد. شانه‌هایش که شروع به لرزیدن کردند از روی صندلی بلند شدم.
درد زیر دلم نفسم را برید. لبم را زیر دندان فشردم تا صدای آه توی حنجره‌ام خفه شود.
با قدم‌های کوتاه خودم را به او رساندم. مقابلش ایستادم.
لبم را از زیر دندانم بیرون کشیدم:
- دیدی نشد بیام آتلیه عکس بگیریم؟! حالا تا تو دوباره یک روز اونجا رو رزرو کنی شکم من از قواره در رفته، به جای عکس عروسی باید عکس بارداری بگیرم!
دستش را از روی صورتش برداشت. چشم‌هایش سرخ بودند.
چند ثانیه ممتد توی صورتم خیره شد:
- باید می‌یومدم دنبالت!
به زور لبخند زدم:
- چیزی نشده که! یک تصادف کوچیک بود.
نگاهش از صورتم کنده و به سمت پایین کشیده شد.
دستم را روی شکمم گذاشتم.
- دختر خوبیه! سفت بهم چسبیده!
دستش را دور شانه‌ام انداخت:
- دکتر رفتن ضرر نداره، یک چکاپ هم خیال تو رو راحت می‌کنه هم منو!
- ولی من خوبم...
- ولی من خوبی توی صورت رنگ پریده تو نمی‌بینم! مطمئنی که یک تصادف کوچیک بوده؟!
آب دهانم را قورت دادم. ادامه نداد وگرنه همانجا می‌نشستم و همه چیز را برایش زار می‌زدم.
دکتر با دستگاه سنوگرافی تمام ابعاد جنین توی شکمم را چک کرد، در نهایت با لبخندی از سلامتی او خبر داد‌ اما ای کاش دستگاهی هم برای چکاپ وضعیت روح هم اختراع می‌شد. ای کاش با یک لبخند می‌شد همه چیز را آرام کرد.
تمام شب تا صبح پیامک اقدس جلوی چشم‌هایم بود. صبح هم که از کابوس مرگ فرزندم بیدار شدم، مدام و مدام اقدس را گوشه گوشه‌ی خانه دیدم. تمام فکر او اینجا بود. او می‌خواست برای نشان دادن قدرتش، من و ارسلان را از هم دور کند.
آدم‌های توی سرم باز هم قیام کرده بودند. هزاران فکر نامربوط دور سرم می‌چرخیدند. اقدس می‌دانست چطور می‌تواند یک دختر تنها را از پا در بیاورد. من تنها راهکار فرار از این افکار را در مردی می‌دیدم که مدت‌ها بود تصور می‌کردم مسبب حال بد این روزهایم است.
یک ساعت بعد جلوی در خانه‌ی صالحی بودم. نفس خشک شده‌ام از ریه‌ می‌گذشت، گلویم را خراش می‌داد و سریع جایش را با اکسیژن عوض می‌کرد. من چطور چند وقت روی این کوه زندگی کرده بودم؟!
با مشت توی در کوبیدم. صدای در، که آهنش نازک شده بود شبیه یک طبل توخالی بود. بیشتر از اینکه مایه‌ی آزار صالحی شود، صدای ناهنجارش توی سر خودم پیچید.
در باز شد و صالحی با همان گره همیشگی بین ابروهایش در آستانه در قرار گرفت.
- سلام...
سرش را تکان داد:
- چیزی شده؟!
لب‌های خشک شده‌ام را از هم باز کردم.
- بهم ثابت کن اشتباه کردم.
دستش را روی چهار چوب آهنی در گذاشت و دقیق توی صورتم خیره شد. انگار می‌خواست افکارم را از توی چشم‌هایم بخواند:
- لهراسب اقدس رو می‌شناسی؟!
دستش را از روی چهارچوب در برداشت و عقب کشید:
- بیا تو ببینم چی می‌گی!
پاهایم را بغل کرده و کنار تخت بابا نشسته بودم. به صورت بابا زل زده بودم. چه می‌شد همین الان معجزه می‌شد و او از روی تخت بلند می‌شد؟!
لیوان آبی مقابل صورتم گرفته شد و خط نگاهم از بابا را قطع کرد. لیوان را از صالحی گرفتم و به نشستنش گوشه‌ی تخت نگاه کردم.
- اقدس تهدیدم کرد. می‌خواد ارسلانو با خودش ببره، به من گفت اگه ازش جدا نشم جنازه‌ی...
دیگر نتوانستم ادامه دهم. دستم را روی لب‌هایم گذاشتم و مقابل صالحی همانی شدم که مدت‌ها بود پشت چهره‌ی محکمش پنهان شده بود.
- آب بخور آروم بگیری...
لیوان آب را که سر می‌کشیدم حس می‌کردم درد زیر دلم آرام‌تر می‌شود. هق هق‌م که کمی آرام‌تر شد لب زدم:
- جرات نکردم چیزی به ارسلان بگم، می‌ترسم بیگدار به آب بزنه!... من... من... هیچ کسو غیر از تو نداشتم که در خونه‌شو بزنم!
آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و گفت:
- اقدس غلط کرده تهدیدت می‌کنه!
دلم از پشتیبانی‌اش گرم شد. لیوان را روی زمین گذاشتم:
- می‌ترسم، از اقدس و روحی می‌ترسم. من تازه به آرامش رسیدم، اما این دو نفر...
صالحی میان حرفم پرید:
- روح انگیز یک روزی تو سر حامد می‌زد که زرنگ نیست، که خپله، که همه می‌تونن کف دستشو بخونن، ولی حالا...
سرش را با تاسف تکان داد:
_ خودش به مردی وام کلون می‌ده که تو کلاه برداری زبون زد عام و خاصه! ببین پونه... به این می‌گن چوب خدا...
اسم حامد چند بار توی سرم چرخید. این اسم را یکبار دیگر توی بانک شنیده بودم. اشک و گریه‌ی خودم را فراموش کردم:
_حامد کیه؟!... مگه اقدس چقدر از خاله وام گرفته؟!
پوزخند زد و گوشی‌اش را از توی جیبش درآورد. برای کسی پیامی تایپ کرد و در حین گذاشتن گوشی‌اش روی تخت گفت:
_حامد همونیه که پی‌کی رو به روح انگیز هدیه داد. همونیه که داغ عشقشو به دل روحی گذاشت. همونی که رفت خارج از ایران و حتی به خاطر منو جلال، به خاطر ما دو تا که دوستای بچگی‌ش بودیم، دیگه برنگشت.
نفسش را پوف کنان از دهانش بیرون داد:
_روح انگیز خودش حامد رو با همین حرف‌هاش خسته کرد؛ خودش باعث شد، حامد ازش زده بشه، گرچه... فکر کنم هنوزم که هنوزه فکر می‌کنه پروین رای حامد رو زده و باعث این جدایی شده! شاید دلیل اینکه از تو متنفره همینه! تو دختر پروینی!
خود به خود به عقب کشیده شدم و سِر و بی‌حال به دیوار تکیه دادم. رنگ دنیای گذشته‌ام عوض شد. از معلق بودن وسط خواستن و نخواستن روحی کنده شدم و افتادم. گرچه دردناک بود‌؛ اما حالا تکلیفم با خودم مشخص شد. من میان این جنگ آن‌ها کاره‌ای نبودم.
- حالا که به گذشته برگشتی نمی‌خوای بگی چه اتفاقی افتاد که اینطور شد؟!
به بابا اشاره کردم.
صالحی از روی تخت بلند شد و مقابلم نشست. دست بابا را گرفت و گفت:
- به جان جلال قسم می‌خورم من نمی‌دونستم که قاچاق هم می‌کنه! اگه من باباتو به پلیس معرفی کردم فقط به خاطر تو و مادرت بود. می‌خواستم سایه‌ش تمام و کمال بالای سرتون باشه ولی...
آه کشید. دستش از روی دست بابا رها شد و روی صورتش دور چرخید:
- تو کی هستی صالحی؟!
از سوالم شوکه شد. سرش را بالا آورد. دستش هنوز روی لب‌هایش بود:
- این سوالو مادرمم ازم می‌پرسید. خدا بیامرز مرد و جوابشو نفهمید.
چشم‌هایم را گشاد کردم.
این را که گفت از مقابلم بلند شد. دقیقه‌ای بعد کنار تخت ایستاده بود در حالی که کت و شلوار پوشیده بود. حالا قیافه‌اش شبیه کسانی شده بود که مخفیانه پلیس بودند!
بعد از ساعتی که ما توی کلانتری بودیم، صالحی ارسلان را هم احضار کرد. نفس نفس زنان رسید. ترسیده نگاهم می‌کرد.
پنجه پاهایم را مدام روی زمین می‌کوبیدم و از مابین تن‌هایی که از مقابلم رد می‌شدند به ارسلان خیره شده بودم. او همراه صالحی مقابل افسر درجه داری ایستاده و حرف می‌زد‌ گاها سرش را به طرفم می‌چرخاند و با نگاهی عمیق دلم را آتش می‌زد. مثل چشم‌های خودش که شعله می‌کشید.
از اتاق که بیرون آمدند بدون اینکه به چشم‌هایم نگاهی بیندازد به طرفم آمد. مقابلم که رسید از جا بلند شدم. آشوب توی خون‌م ریخته بود. تا سر انگشتانم می‌آمد و به قلبم باز می‌گشت، تا پاهایم می‌رفت و پشت زانوانم را سست می‌کرد.
صالحی همانجا ماندگار شد و من حتی نمی‌توانستم توی چشم‌های ارسلان نگاه کنم.
توی محوطه لحظه‌ای سرم به دوران افتاد. سر جایم ایستادم تا سرگیجه آرام‌تر شود. بی آنکه بینمان کلامی رد و بدل شود متوجه احوالم شد. دستش را دور شانه‌ام انداخت و سفت من زا به تنش چسباند:
- تو قوی هستی! من می‌ترسیدم با یک تنش دیگه مشکل دیگه‌ای برات پیش بیاد اما...
- ازم ناراحتی؟! از اینکه بهت نگفتم؟!
نیم نگاهی به صورتم انداخت.
- بابات تهدیدم کرد. گفت اگه... اگه...
ماشین کنار خیابان بود. ریموت را زد. خم شد و در را باز کرد و در حینی که کمکم می‌کرد روی صندلی بنشینم گفت:
- تو عاقلانه‌ترین کارو در حق من کردی، شاید اگه من دیشب می‌فهمیدم کاری که نباید رو انجام می‌دادم؛ ولی تو و بابا شدین دو طرف صورتم، به اینور بزنم درد می‌کنه به اون ور بزنم درد می‌کنه!
چانه‌ام لرزید.
دستش را روی شانه‌ام گذاشت و فشرد اما حرفی نزد. انگار می‌خواست با این کار خودش را آرام کند.
به خانه که رسیدیم غروب شده بود و هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت. هیچ وقت اینقدر دلم برای آرامش خانه‌ای تنگ نشده بود.
لباس‌هایم را روی تخت انداختم و اولین پیراهن ساحلی که توی کشو به دستم آمد را بیرون کشیدم.
می‌خواستم تا خود صبح را بخوابم، اگر می‌شد.
روی تخت دراز کشیدم. صدای ریخته شدن آب توی کتری نشان می‌داد ارسلان قصد چایی دم کردن دارد.
به پهلو چرخیدم. حس کردم تمام مفاصل تنم از هم باز شد.
تمام تنم یک کشش طولانی و عمیق برای رفع خستگی می‌خواست. هنوز دست‌هایم را از هم باز نکرده بودم که حس کردم زیر دلم چیزی مچاله شد. دست و پایم در همان آن متوقف شد. باز تکان ضعیفی زیر دلم دستم را کم کم به پایین کشید. حسی تپنده تمام تنم را پر کرده و شکمم نبض گرفته بود.
دستم را وقتی روی شکمم گذاشتم هنوز می‌لرزید. وجود و زندگی و رشد موجودی زنده در میان بطنم مانند معجزه بود یا نه! خود معجزه بود.
ارسلان که صدایم زد دستم را از روی شکمم برداشتم و سرم را به طرفش بالا کشیدم.
ساعدش را به چهارچوب در تکیه داده بود. فلاسک هم توی دست دیگرش بود.
- می‌خوام برم ستاره گردی...
نیم خیز شدم:
- منم می‌آم.
وقتی که یک روسری را آورد و روی چشم‌هایم را بست، آنقدر ذوق زده شدم که دست چپ و راستم را هم گم کردم. من همان قسمت صورتش بودم که نمی‌گذاشت دردش بیاید.
دستم را گرفت و از پله‌های که منتهی می‌شد به آن پشت بام با صفا و آلونگ کوچک چراغانی بالا برد.
بعد از بالا رفتن از پله‌ها درست شش قدم که جلو رفتم دست‌هایش را دور شانه‌ام انداخت و نگهم داشت. من حس می‌کردم میان چند بوی اشتها آور و لطیف مثل بوی وانیل و عود و دارچین معلق شده‌ام:
_چشم‌هاتو باز کن...
بی صبر انگشت‌هایم را روی روسری انداختم و از روی چشم‌هایم پایین کشیدمش.
بلافاصله صدای فش فشی توی گوشم پیچید و بین تاریکی پشت بام توانستم نورهای معلق و درخشان یک فشفشه‌ را ببینم.
همین جرقه‌های کوچک و پرشور من را برای لحظاتی پرت کرد به کیکی که مادرم برایم پخته بود. یک شمع صورتی هشت سالگی هم رویش گذاشته بود. می‌خندید، لبخندش شبیه یک ابر سبک و نرم و درخشان بود. شبیه یک نور که دیگر خاموش شده است.
_تولدت مبارک عشقم...
با این جمله‌ی ارسلان که دقیقا کنار گوشم گفته شده بود از خیال مادرم جدا و به دنیای واقعی برگشتم.
روی پاشنه‌ی پا چرخیدم. دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم و سرم را روی سینه‌اش چسباندم. آرام آرام بوی تنش را نفس کشیدم. به صدای قلبش هم گوش دادم، اصلا به معنای واقعی کلمه دوست داشتم جزئی از او بشوم.
روی پنجه‌ی پا ایستادم و لب‌هایم را محکم برای چند ثانیه‌ای متوالی روی گونه‌اش چسباندم.
دست‌های او هم بالا آمدند و دور تنم پیچیدند. سرش را خم کرد و کنار گوشم گفت:
_خیلی نمی‌خواد با بغل و بوس ازم تشکر کنی...
سرم را عقب کشیدم و آنقدر نگاهش کردم تا دوباره به حرف آمد.
با ابرو به پشت سرم اشاره کرد و آرام گفت:
_آخه مامانمم اینجاست.
چشم‌هایم را گرد کردم و لبم را به دندان گرفتم. نزدیک بود از خجالت آب شوم. چه خوب که بوسه‌ام را روی گونه‌اش گذاشته بودم.

خودم را آرام آرام از بغل ارسلان بیرون کشیدم و سعی کردم توی چشم‌های مامان مریمی که دقیقا پشت میز کیک ایستاده بود؛ نگاه نکنم. من چطور ندیدمش...
لبخند پهنی روی لب‌هایش بود، در حالی که چوب کبریت را روی جعبه‌اش می‌کشید گفت:
_فکر کنین من اینجا نیستم، به ماچ و بوستون برسین، اصلا من مادرزاد کور به دنیا اومدم.
خودش هم از گفته‌اش خنده‌اش گرفت. میز را دور زدم. دست‌هایش را توی دست‌هایم گرفتم:
_خیلی دوستت دارم مامان مریم...
عمیق خندید:
_شک نکن اگه دوستت نداشتم نمی‌ذاشتم زن پسرم بشی!
با خنده در آغوشش فرو رفتم.
شمع‌ها را با جیغ و داد خاموش کردیم، کیک را با رقص و آهنگ بریدم و کادوی تولدم را با چشم‌های به اشک نشسته باز کردم.
با دیدن تلسکوپی که مدت‌ها حسرتش به دلم مانده بود؛ همان اشک‌ها روی صورتم جاری شد.

****

سر و دست‌هایم را از بازی یقه‌ و آستین‌های لباس عروسکی‌ام رد کردم و گوشه‌ی تخت نشستم. لذتی که در نشستن بعد از چند ساعت سرپا ایستادن هست، توی هیچ چیزی نیست. مخصوصا که وجود کوچک یک جنین هم توی شکمت خستگی‌ات را دوبرابر کند.
گوشی‌ام را از روی پا تختی برداشتم و دمپایی‌هایم را درآوردم و دراز کشیدم.
ارسلان ساعدش را روی چشم‌هایش گذاشته بود؛ او هم حسابی خسته شده بود. تمام این ساعت‌ها را کنارم ایستاده و با کشف پر سر و صدای هر ستاره به صورتم لبخند زده بود.
_ارسلان... دوباره یک نگاهی به عکس‌ها می‌ندازی؟! می‌خوام ببینم کدومش برای چاپ بهتره؟!
دستش را از روی چشم‌هایش برداشت.
_می‌خوای برای چی چاپش کنی؟!
با هیجان به طرفش چرخیدم.
_ برای سقف اتاق دخترمون... می‌خوام به سقف بچسبونیمشون تا قبل از اینکه خوابش ببره همه‌ش ستاره بشماره...
به طرفم چرخید. نور ماه یک طرف صورتش را روشن کرد. لبخند زد و دستش را روی صورتم گذاشت.
_از کجا معلوم که دختره؟!
_از کجا معلوم که نیست!
خنده‌اش عمیق‌تر شد. گوشی را از دستم گرفت و عکس‌ها را با دقت زیر و رو کرد. در آخر هم دستش را دور تنم پیچید و من با دلگرمی گرمای دست‌ او تا صبح خواب کودکی‌ام را دیدم. کودکی که کنار مادرش خوشبخت بود. کودکی که دنیایش با وجود مادرش صورتی بود.

فردا همان شب خبر رسید که اقدس فرار کرده است. دست او به ارسلان نرسیده بود اما ممکن بود دست طلبکارها هم هیچ وقت به او نرسد. تالارها را به نام ارسلان زده بود. شاید با این کار می‌خواست سرمایه‌اش را در ایران حفظ کند. ارسلان هم وظيفه پسری را در حق پدرش تمام کرد که بزرگترین تالار را فروخت و بدهی‌های او را با بانکی که خاله اولین و آخرین متضررش بود برگرداند‌؛ گرچه خاله دیگر هیچ وقت شبیه روح انگیزی که پشت میز بانک می‌نشست؛ نشد که نشد!
دنیا معلم عجیبی است. گاهی برای عده‌ای
با هر درسی یک امتحان می‌گیرد و گاها برای عده‌ای می‌گذارد تا با خیال راحت وقت بگذرانند و یکدفعه تمام امتحانات را با هم می‌گیرد.

****




_دختر خاله... وقت ملاقات تموم شد دیگه!
به دکمه‌های مانتو توی آینه نگاه کردم. شبیه آن بچه‌های چاقی شده بودم که همیشه بین دکمه‌های لباسشان فاصله می‌افتد. چرا فکر می‌کردم این مانتو از همه‌ی مانتوهای دیگرم گشادتر است؟!
_پونه... ساعت داری تو اتاقت؟!... رفتی یک لباس بپوشی یا بسازی؟!
سرم را بالا گرفتم و هوفی کشیدم. نگاهی به در بسته و نگاهی به لباس‌های روی هم افتاده کف اتاق انداختم. بعد سرم ناخودآگاه پایین آمد و چشم‌هایم خیره‌ی شکم برآمده‌ام شد. دستم بالا آمد و روی شکمم نشست. چیزی از ذهنم گذشت. آن هم شباهت عجیبم به مادرم بود... مادری که انگار نه ماه از بارداری‌اش می‌گذشته!
آهی کشیدم و دوباره به طرف کمد چرخیدم. تنها لباسی که اندازه‌ام می‌شد، پانچی بود که برای کار و کارخانه خریده بودمش!
به تقلید از احسان "تو روحت"ی گفتم و جالباسی‌اش را از سر میله برداشتم.
_من رفتم... به خدا زنم اگه خواسته باشه هر دفعه که می‌ریم بیرون اینقدر منو معطل کنه، همون روز اول طلاقش می‌دم خلاص!
با غرغرهایش کلافه‌ام کرده بود. ارسلان سر جمع در این یکی دو ساله، اینهمه غر نزده بود.
در حینی که در را باز می‌کردم:
_باشه... اگه زیرت خشکه، شب هنوز بلنده آقا... می‌بینمت.
از اتاق که بیرون زدم در حالی که سرش توی گوشی‌اش بود گفت:
_چه بی ادب شدی!
بعد سرش را بالا آورد و از روی دسته‌ی مبل بلند شد. سرتا پایم را با یک نگاه تیز اسکن کرد و گفت:
_چهار ساعته رفتی تو اون اتاق که تهش همین مانتو آبیه رو بپوشی؟! اینم فکر کردن داشت؟! مگه هر روز نمی‌پوشیش؟!
به طرفش رفتم. دستم را روی کتفش گذاشتم و به جلو هلش دادم:
_این آبی نیست پسرخاله، سرمه‌ایه!
از پله‌ها که پایین آمدیم راهم را از احسان جدا کردم و به طرف در خانه‌ی مامان مریم رفتم.
در را باز کردم و سرم را داخل بردم.
_مامان مریم، کاری ندارین؟! از بیرون چیزی نمی‌خواین؟!
از اتاق کوچکش ییرون آمد. در حالی که عینک مطالعه‌اش را هم زده بود.
_نه مامان جان، برو... فقط مراقب خودت و نی‌نی باش.
با خنده "باشه" گفتم و بعد از خداحافظی در خانه‌اش را بستم.
دقایقی بعد توی سالن بخش اداری بیمارستان روانی ایستاده و منتظر احسان بودم که از اتاق بیرون بیاید. انگار آن‌جا هماهنگ می‌کردند تا بتوانیم مریضمان را ببینیم.
از اتاق که بیرون آمد نگاهش را یکراست روی من زوم کرد و با دست اشاره کرد که به طرفش بروم.
با احتیاط به طرفش رفتم. سنگ کفپوش سالن آنقدر صاف و صیقلی بود که می‌ترسیدم با این کفش‌های بی پاشنه هم رویش سُر بخورم. اینبار برای این معطلی صبوری کرد و غر نزد.
_الان می‌برنش توی محوطه‌ی بیمارستان... تو فکرهاتو کردی که می‌خوای ببینیش؟!
فقط سرم را تکان دادم:
_ممکنه با دیدنت هر عکس العملی داشته باشه! فقط محض احتیاط بهش نزدیک نشو... باشه؟!
سرم را تکان دادم،؛ در حالی که مدام هر عکس العملی که ممکن بود با دیدنم از او سر بزند جلوی چشم‌هایم آمد و تنها نگرانی‌ام پی بچه‌ام بود.
دلم به شور افتاد. نگاهم به سمت شکمم کشیده شد. دو دستم ناخودآگاه روی شکمم قلاب شده بود.
از پله‌های عریض منتهی به محوطه‌ی ساختمان پایین آمدیم.
همزمان با ما پرستاری سفید پوش، در حالی که آرنج و مچ خاله را گرفته بود‌؛ داشت کمکش می‌کرد تا از سالن کنار ساختمان اصلی که احتمالا مخصوص بیماران بود بیرون بیاید. به ما که رسید کمکش کرد تا روی نیمکت سبزی بنشیند.
بعد خطاب به احسان گفت:
_از وقتی که آوردینش یک کلام هم حرف نزده! شاید با دیدن این خانم از این رخوت بیرون بیاد.
این را گفت و رفت.
برای چند دقیقه، هر دوی ما به روحی خیره شده بودیم. روحی که هنوز هم صاف می‌نشست. هنوز هم یک چروک ریز وسط ابروهایش داشت. هنوز هم سرمای تنش من را می‌لرزاند.
احسان پیش قدم شد. دو قدم بلند برداشت و کنار روحی نشست. دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و گفت:
_خاله... ببین کیو با خودم آوردم. پونه اومده... اومده ببینتت... اومده حالتو بپرسه!
چند باری پلک زد، بعد نگاهش از نوک کفشم آرام آرام بالا آمد تا اینکه روی شکمم متوقف شد. رنگ نگاهش از سردی و بی حسی، کم کم متمایل شد به نگرانی... مردمک چشم‌هایش تند تند تکان می‌خوردند، حرکت آرام سرش هم به تکان مردمک‌هایش اضافه شد.
لب‌هایش که جنبیدند، سرم را پایین‌تر بردم تا ببینم چه می‌گوید.
همزمان باز هم لب‌هایش را تکان داد، با این تفاوت که اسمی هم از لابه‌های تارهای صوتی‌اش بیرون می‌زد:
_پروین... پروین... بالاخره برگشتی؟!
او من را با مادرم اشتباه گرفته بود؟!
با چشم‌های گرد شده و فکی که از حیرت باز مانده بود؛ سرم را چرخاندم و به احسانی که او هم دسته کمی از من نداشت نگاهی انداختم.
تنها ری اکشن احسان بالا انداختن شانه‌هایش بود!
جمع و جورتر نشست و دستش را روی نیمکت زد.
حسی توی وجودش بود، همین حس تمام هراسی که ماقبل از این داشتم را در دلم از بین برد. بی اختیار به طرفش رفتم، مثل تشنه‌ای که مدت‌ها صبر کرده تا آب گل‌آلود رودخانه صاف شود.
کنارش که نشستم شانه‌اش را به طرفم چرخاند. اینبار توی چشم‌هایم نگاه کرد و باز هم من را نشناخت.
_از حامد خبر نداری؟! اگه تو برگشتی حتما حامد هم می‌تونه برگرده! باید بریم فرودگاه استقبالش، تو می‌آی؟!
موهای تنم راست شد، وقتی که اسم حامد را از زبان او هم شنیدم، وقتی توی چشم‌هایش خیره شدم... چشم‌هایی که دیگر رنگ نفرت در آن‌ها دیده نمی‌شد، چشم‌هایی که انقدر عمیق بود که انتهایش نامعلوم بود؛ دلم لرزید.
روحی دیگر آن روانی سابق نبود. شده بود یک زن عاشق منتظر... برگشته بود به تنظمیات اولیه کارخانه‌اش!
من غرق روح بدیعش شده بودم، او هم با لبخند دست‌هایش را روی شکمم گذاشت. انگشت‌های ظریف اما بلندش روی شکمم آرام حرکت می‌کردند، انگشت‌هایش صاحب انرژی نامرئی عجیبی بودند که باعث شد دخترم خودش را توی شکمم کش و قوس دهد و تکان بخورد:
_دختره یا پسر؟!
بالاخره لب‌‌هایم از هم فاصله گرفت:
_نمی‌دونم!
سرش را بالا کرد. چشم‌هایش پر از ذوق بود. پر از ستاره‌های ریزی که نوربارانش کرده بودند:
_نرفتی دکتر؟! لباس نخریدی براش؟! پروین... این بچه از شکمت که بیاد بیرون لخته! سردش می‌شه! یخ می‌زنه!
قلبم فشرده شد. لب‌هایم لرزیدند، اشک‌هایم بی اراده روی گونه‌هایم سرازیر شدند. اختیار از دستم در رفته بود وقتی که دست‌هایم را دور گردنش پیچانده و سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. "روح انگیز... تو تا به حال، در طول کودکی تلخم کجا بودی خاله‌ی مهربانم..."
گاهی بعضی‌ها وقتی روانی می‌شوند، می‌شوند آدمیزاد! خاله هم برگشته بود به دنیای گذشته‌اش و یک پوست کلفت از روی تنش برداشته شده بود؛ حالا چیزی جز یک عشق نافرجام و یک دل منتظر و پر سوز و گداز باقی نمانده بود.
ای کاش خاله قبل از روانی شدن، آدمیزاد می‌شد.
دست‌هایش کم کم تا روی کتفم بالا آمد و بعد از مکثی طولانی گفت:
_پول نداری بری دکتر؟! جلال هنوز بیکاره؟! الهی بمیرم برات...
داغ مادر و پدر و خودش را با هم برایم تازه کرده بود که در بغلش زار زدم.

وقتی توی ماشین نشستیم هنوز بینی‌ام را بالا می‌کشیدم:
- می‌خوام حامد و پیدا کنم.
احسان نیم نگاهی به صورتم انداخت و با تن صدایی بم و آرام گفت:
- ماموریت غیر ممکن!
شانه بالا انداختم:
- حتما پیداش می‌شه!
- اگه تا حالا نمرده باشه؟!
- چقدر خوب می‌شه یک روز که اومدیم دیدن خاله حامد رو انجا ببینیم. می‌شه این دو تا برگردن به هم؟!
چیزی توی سرم گفت: "مثل من که به ارسلان برگشتم. "
****


انرژی دست‌های خاله انقدر زیاد بود که تا ساعت‌های بعد هم دخترم در شکمم آرام و قرار نداشت. توی خانه سرم را به کار مشغول می‌کردم؛ اما وقتی توی شکمم می‌پیچید حس می‌کردم کمرم در حال دو تکه شدن است. عرقی سردی هم روی پیشانی‌ام می‌نشست و تا می‌خواست خشک شود دردی دیگر سراغم می‌آمد.
اما من مدام در حالی که شیشه‌ی میزها را تمیز می‌کردم، در حالی که سرامیک‌ها را دستمال می‌کشیدم، با خودم می‌گفتم هنوز یک هفته‌ی دیگه مونده... هنوز یک هفته‌ی دیگه مونده!

طاقتم که طاق شد گوشی را برداشتم و شماره‌ی ارسلان را گرفتم، زمان میان هر بوق انگار سال‌ها طول می‌کشید.
بالاخره هم تماس بی پاسخ ماند.
از روی مبل بلند شدم. تا راه پله‌های پشت آشپزخانه حالم خوب بود؛ اما تا خواستم از پله‌ها پایین بیایم دوباره دردی سرد توی کمر و پاهایم نشست. همانجا روی پله‌ی اول دالان تاریک نشستم. درد که آرام شد دوباره بلند شدم و از مابقی پله‌ها سرازیر شدم.
دقیقه‌ای بعد سوار ماشین سفیدی شده بودیم که اولین بار همایون را با آن دیده بودم.
_مامان مریم...
لحنش پر از نگرانی بود:
_جان مامان... درد داری؟!
نفس پر دردم را فوت کردم و گفتم:
_این ماشین شماست؟! چرا به من نگفتین؟! کجا قایمش می‌کردین؟!
چپ چپ نگاهی انداخت. یعنی به درد کشیدنت ادامه بده، الان وقت این حرف‌ها نیست.
کمرم را از درد تا کردم و خندیدم.
****

دو قدم عقب‌تر رفتم. تخت درست زیر قاب عکس قرار گرفته بود. همان قاب عکس در کرمی... بعد از گذشتن از این در کرمی بود که زندگی من از بیراهه بیرون آمد.
_خوبه! بذارینش همینجا...
ایمان سر تخت را روی زمین گذاشت. احسان هم پوفی کشید و در حالی که غر می‌زد، گوشه‌ی تخت نشست.
_خسته شدم، فشارم افتاد، یکی برام آب قند بیاره...
ایمان هم آن سمت تخت نشست و گفت:
_برو خدات رو شکر کن گیر ریحانه نیفتادی... وگرنه الان حتی نا نداشتی درخواست آب قند بکنی...
همان لحظه ریحانه از اتاق بیرون زد؛ در حالی که با یک دست فرشته‌ی کوچک من را بغل کرده بود و با یک دستش بازوی جانایی را گرفته بود که با قد بلندی می‌خواست پای بهار را بگیرد؛ مقابلمان سبز شد.
توی قیافه‌اش چند نوع حس با هم درگیر بودند، از یک طرف کلافه بود و دندان‌هایش را روی هم می‌فشرد، از طرفی دیگر وقتی به من نگاه می‌کرد لب‌هایش را به بالا کش می‌داد، انگار که قدرت یک قهقهه‌ی پر قدرت را مهار کرده بودند.
_بیا دخترتو بگیر، جانا فکر می‌کنه عروسکه، مدام می‌خواد جفت پا بره روش شکمش تا صدای آهنگش در بیاد.
صدایش از خنده می‌لرزید.
به طرفشان دویدم. انگار یک تکه از قلبم توی دست‌های ریحانه بود.
بلافاصله که دستم را زیر گردن و تن بهارم دادم و به تنم چسباندمش، سرش را به طرفم برگرداند و لبهایش کوچک و ظریفش را روی لباسم کشید. مثل آدمی که از تشنگی به عطش افتاده! حتی آوایی هم که از حنجره‌اش بیرون می‌زد شبیه التماسی دردآور بود.
سرم را خم کردم و بی تاب کنار گوشش را بوئیدم و بوسیدم.
تنش عطر بهار می‌داد.
در حالی که غرق وجود نوزاد دو هفته‌ایم بودم هنوز حس می‌کردم ریحانه به من خیره شده! نگاهش کردم. می‌خندید:
_چیه؟! چون بچه‌ت می‌خواست جفت‌پا بپره رو بهار می‌خندی؟!
سرش را بالا انداخت:
_نه... به تویی می‌خندم که تا دیروز نمی‌تونستی خودتو جمع و جور کنی، حالا یک جوری مادری می‌کنی انگار قبل از بهار صدتا بچه زاییدی!
نگذاشت حرفی بزنم.
_تو برو شیرش بده من بقیه‌ی کارها رو جفت و جور می‌کنم.
_پس به سوپ روی گاز هم سر می‌زنی؟! باید میکس بشه! تا برسن ظهر می‌شه و بابام... حتما گرسنه‌ است.
جانا اینبار دست از ریحانه کشیده و به طرف من آمده بود. یک دستش را به پایم گرفته و با یک دست دیگر می‌خواست پای بهار را بگیرد.
ریحانه هوفی کرد. خم شد و دست‌هایش را زیر بغل جانا انداخت، جانا دست و پایش را توی هوا تکان می‌داد و در نهایت سکوت می‌خواست به من برسد:
_تو برو خیالت راحت...
سرم را تکان دادم و به طرفم اتاق جانا قدم برداشتم. در همین حین غرغرهای ریحانه به ایمان را هم می‌شنیدم:
"پاشو این دخترتو ببر پایین باهاش تاب بازی کن... الان‌هاست که دیگه خودم رو بزنم."
دست کوچکش را روی سینه‌ام گذاشته بود و با ولع شیر می‌خورد. گاهی هم رگه‌ای از شیر از کنار لبانش روی گونه‌ و چانه‌اش راه می‌گرفت.
دست از شیر خوردن که کشید چشم‌هایش را کاملا باز کرد. مردمک‌های درشت چشم‌هایش به همه جا می‌چرخیدند.
انگار می‌خواست در همین فاصله‌ی اندکی که می‌تواند بیدار بماند، تمام دنیای بزرگ اطرافش را بشناسد.
انگشت‌هایم را پشت گردن و سرش گذاشتم و نگاهش کردم. چقدر شبیه ارسلان بود. در دلم یکی پایش سُر خورد از اینهمه زیبایی...
او برای من شبیه یک جهان تازه... یک دنیای خوش بو و یک بهار پر عطر بود. عطری از جنس زندگی، عطری شبیه امیدی تازه... دنیایی سخت؛ اما دوستداشتنی...
من... منِ پونه، دیگر شبیه قبل از به دنیا آمدن او نبودم. پوست انداخته بودم. من... دنیا دنیا با گذشته‌ام فرق داشتم. حالا قسمتی از تنم، جزئی از وجودم، سهمی از زندگی‌ام، در آغوشم؛ در حال نفس کشیدن است. چقدر زیباست که جزئی از خلقت یک انسان باشی...
دوباره بغلش کردم و به سینه‌ام فشردمش... آروغ زد. خندیدم.

صدای زنگ در که بلند شد، ضربان قلبم بالا رفت. پتوی نازک بهار را رویش انداختم و از اتاق بیرون زدم. تا رسیدن به در ورودی پاهایم مال خودم نبود. دستم به در نرسیده بود که ریحانه صدایم زد:
_بهار رو بده من... کجا می‌بریش؟!
به طرفش برگشتم. از ذوق اشک توی چشم‌هایم جوشید:
_می‌خوام بابام ببینتش...
به طرف در برگشتم.
با یک دست بهار را به سینه‌ام چسبانده و با دست دیگرم نرده را سفت سفت گرفته بودم. با هر قدم که پایین‌تر می‌آمدم دستم را روی نرده سُر می‌دادم. در حیاط که باز شد، همانجا چند پله مانده تا زمین پاهایم از حرکت ایستاد. دلم موج می‌خورد. بعد هم محکم به ساحل دلم برخورد می‌کرد.
صالحی و ارسلان سر و ته یک برانکارد ایستاده و سعی داشتند به آرام‌ترین شکل ممکنه به داخل حیاط بیاورنش.
چرخ‌های برانکارد روی موزائیک‌ها چِرچِر می‌کرد. خورشید هم نورانی‌تر از هر زمان دیگر روی تن و ملحفه‌ی سفید روی بابایم می‌درخشید.
صالحی سرش را که به علامت سلام تکان داد توجهم از صورت رنگ پریده‌ی بابا گرفته شد. به هر دو با بغض نگاه کردم.
ارسلان ته برانکارد را رها کرد و سمتمان آمد.
مامان مریم با یک اسپندان پر دود، ذکر گویان از خانه‌اش بیرون زد. دور بابا چرخید و به طرف من آمد.
_مامان جان، چشمت روشن...
همین را گفت و به داخل خانه‌اش برگشت. اما من هنوز همانحا ایستاده بودم.
تمام این صحنه‌ها در آن لحظه برایم یک تصویر آرام و کند شده بود. صداها کشدار بودند و تمام حواسم پی بابا بود.
ارسلان دستش را زیر آرنجم گذاشت و کمکم کرد تا از پله‌ها پایین بیایم.
نگاهش کردم. خندید و دست دیگرش را دور تنم چرخاند. من و دخترم را محکم در پناه خودش گرفته بود.

کنار تخت بابا که رسیدم بارش لبخند و اشک‌هایم در کنار هم بود. درست شبیه بهار...
پتوی نازک روی دخترکم را کنار زدم و به طرف بابا خم شدم.
_سلام بابا... خوش اومدی...
حس کردم نگاهش سمت بهار کشیده شد. خندیدم:
_این دخترمه بابا... خیلی خوش قدمه! با قدم‌های کوچولوش تو رو برام برگردوند. خوش اومدی بابا... به خونه‌ی خودت خوش اومدی.
احسان و ایمان از پله‌ها پایین آمده بودند. منتظر بودند تا به بردن بابا به طبقه‌ی بالا کمک کنند.
ارسلان، دست‌هایش را از من رها کرد و به طرف صالحی رفت:
_ما خودمون می‌بریمشون بالا... تا همینجاش هم اذیت شدین.
صالحی نگاهی به بابا انداخت و سری تکان داد. حس کردم بغض دارد. بغضی که نمی‌گذارد صدایش صاف و بدون خش از حنجره‌اش بیرون بیاید.
ایمان و احسان نزدیکمان شدند. سر و ته برانکارد را گرفتند و تا جلوی راه پله‌ها بردند. نگاه نگرانم دنبال آن‌ها بود اما صالحی که صدایم زد، از دنیای آن‌ها جدا شدم.
سرم را برگرداندم، صالحی دست‌هایش را باز کرده بود تا بهار را به آغوش بگیرد. لبخند زدم و با احتیاط به طرفش رفتم و دخترکم را در میان دست‌های او گذاشتم.
با چنان مهارتی بهار را به بغل گرفت که انگار سال‌هاست پدر و پدربزرگ است.
دقیقه‌ای توی صورت بهار غرق بود؛ بهاری که کم کم در آغوش او به خواب رفته بود.
بالاخره زیر لب جمله‌ای گفت که انگار به من مربوط به من می‌شد، با کنجکاوی سرم را تکان دادم و گفتم:
_چی؟!
سرش را بالا آورد و توی چشم‌هایم خیره شد:
_شبیه تویه... درست شبیه روزی که به دنیا اومدی...
لبخندی تلخ ناخودآگاه روی لبم نشست:
_نمی‌خوام مثل من باشه! پونه بودن درد داره...
_هر ادمی، به اندازه‌ی وسعت روحش درد داره، هر چه که روح بزرگتر باشه، دردهاش هم بیشتره... دردهایی که حتما یک روز پهلو می‌گیره و بالاخره به آرامش می‌رسه!...
حرف‌هایش بزرگ بود، مثل خودش...
_تو لایق این خوشبختی هستی پونه... لایق این آرامش... ازش استفاده کن...!
لبخند زدم.
_چقدر خوبه که هستین...
پلک‌هایش را روی هم گذاشت و با اطمینان به من خیره شد.
****



کریر بهار را از توی ماشین بیرون آوردم. مامان مریم هم آرام او را توی کریرش گذاشت و ملحفه‌ی سفیدی را روی تنش کشید:
_بچه که خوابه، حتما رو تنش یک چیزی بنداز تا سردش نشه!
لبخند زدم و چشم کنان نگاهم را به راه پله‌هایی که به گالری می‌رسید کشاندم. خاطراتی از اولین روزی که پایم را توی این گالری گذاشته و عکس "در کرمی" که توجهم را جلب کرده بود؛ از جلوی چشم‌هایم مثل برق و باد گذشت.
ریش بلند و مو بلندتر توی همین کوچه جلوی پاهایم ترمز زد. او باز از همین کوچه دست به قلم شد و تمام تلاشش را کرد تا داستان نیمه رها شده‌‌امان را به اتمام برساند. به رسیدن، به یکی شدن...
_مادر... معطل چی هستی؟ چرا نمی‌ری؟!
با تاخیر از راه پله‌ها نگاه گرفتم. مامان مریم جعبه‌های شیرینی را روی دستش گذاشته و منتظر من بود:
_مامان، چرا شما این‌ها رو برداشتین. بذارین برم به ارسلان بگم بیاد.
حلال زاده بود که سر و کله‌اش پیدا شد. توی آن شلوار مشکی و کت اسپرت خاکستری شبیه روزی شده بود که توی خانه‌ی خاله دیده بودمش.،همان روز مهمانی... همان قدر برازنده و همانقدر شیک...
از دور که نگاهش به ما افتاد گره بین ابروهایش باز شد. هر دو با هم لبخند زدیم.
_شیرینی‌ها رو از مامان بگیر... مامان سکنجبین هم درست کرده!
ارسلان در حالی که خم می‌شد، هم دسته‌ی کریر را گرفت هم جعبه‌های شیرینی را!
مقابل دیواری که روزی عکس در کرمی رویش نصب بود‌؛ ایستاده بودم. اینجا نقطه‌ی شروع من بود، همان روزی که با ارسلان روبه رو شده و دگرگونی یا شاید هم دگردیسی‌ام را شروع کرده بودم. تمام این مدت، صحنه به صحنه مقابل چشم‌هایم به نمایش درآمد. من روی آن دیوار سفید، به جز هاله‌ی زرد رنگ لامپ یک دنیا خاطره را می‌دیدم. خاطراتی سیاه، خاطراتی سفید، خاطراتی از بازتاب یک طیف رنگی... شبیه یک رنگین کمان!
_به چی این دیوار زل زدی؟!
سرم را برگرداندم، ارسلان شانه به شانه‌ام ایستاده بود.
_جای در کرمی خالیه! جای در کرمی و عکاسش!
لب بالایش را زیر دندان کشید و سرش را تکان داد:
- مامان کجاست؟!
- رفت بالا، رفت توی محوطه‌ تا با فراغ بال با همایون حرف بزنه و گریه کنه! اینجا داشت از بغض...
سرش را تکان داد. او هم بغض داشت.
- خدا کنه مامان بتونه یک کاری بکنه! دلم برای روزهایی که با هم اینجا رو به آتیش می‌کشیدیم تنگه!
سرم را به تایید تکان دادم. دیگر از آن حس‌های ریزی که قبل از این با شنیدن نام همایون ته دلم آزارم می‌داد خبری نبود. اینبار درد مادری که فقط می‌تواند از روی نقشه دنبال پسرش بگردد را درک می‌کردم. بهار را که روی دست‌هایم خواب بود را بیشتر به تنم چسباندم. من حس تلخ جدایی مادر از فرزند را می‌توانستم درک کنم. من بهار را نزدیک یک ماه داشتم و مامان مریم سی سال پسرش را به دندان گرفته و با بدبختی بزرگ کرده بود. نبودن و دور بودن از پاره‌ای از تنت که با نبودنش انگار قطعه‌ای از وجودت گم شده، درد دارد.

حالا برای چند دقیقه، در سکوت، هردویمان به دیوار خالی زل زده بودیم.
ارسلان زودتر از من از گذشته دست کشید. خم شد و دستش را زیر دست من گذاشت، نگاهش که کردم گفت:
_بهار رو بده من... باید بریم اتاقم، کارت دارم.
بهار را آرام روی دستش گذاشتم. او بوسه‌ای نرم روی گونه‌ی بهار گذاشت و با دو دستش دخترم را سفت به آغوش کشید.
در اتاق را با یک دست باز کرد و اجازه داد من قبل از او وارد شوم. دستم را روی دیوار کشیدم و کلید لامپ را فشردم. اتاق تاریک، در لحظه به رنگ آفتابی و مهتابی درآمد.
از میز و صندلی و قاب‌های خطاطی و عکاسی ارسلان با یک نگاه گذشتم و چشم‌هایم روی تابلویی ماند که با پارچه‌ای سفید پوشانده شده بود.
با چشم‌هایی پر از سوال نگاهش کردم.
او همانطور که بهار را محکم توی بغلش گرفته بود به سمت تابلو رفت. بی حرف پارچه را از روی تابلو پایین کشید. با افتادن پارچه روی زمین و نمایان شدن عکسی که اولین باری بود که می‌دیدمش، وجودم پر از حسی شد که انگار زمین زیر پایم را حس نمی‌کردم. انگار معلق شده و یکراست جای خودم توی عکس نشسته و به صورت نوزاد خود خیره شده‌ام...

توی عکس، باد زیر پرده‌ی حریر و نازک اتاق زده بود. من هم در حالی که روی تخت نشسته، توی دنیای لطیف صورت سرخ و سفید نوزادم غرق شده بودم! توی چشم‌های مشکی باز و دست‌های کوچک و ظریفش...
مردی هم با تمام احساسش، تمام هنرش را در آن طرف پنجره، دورتر از آن‌ها توی لنز دوربینش ریخته و از همسر و دخترکش عکسی گرفته که حالا جایگاهشان صدر عکس‌های گالری بود.
در این عکس، در تمام زوایای این عکس چیزی جز عشق دیده نمی‌شد.
ناباورانه سرم را به طرفش چرخاندم. لبخند زد. از همان لبخندهای مردانه‌ای که گرچه کمرنگ بود؛ اما عمقش به اندازه‌ی قلب بزرگش بود.
جلو آمد. مقابلم ایستاد. صدای نفس‌هایمان بلند و دم و بازدم‌هایم کوتاه بود.
_اگه اجازه بدی، این باشه جای اون تابلوی در کرمی...
بعد از تاملی کوتاه آرام گفت:
_همونقدر که در کرمی رو دوست داشتی، این عکس رو هم دوست داری؟!
دست‌هایم را دور گردنش قلاب کردم. اشک‌هایی که توی چشم‌هایم موج می‌خورد، صورتش را تار کرده بود. پلک زدم. اشک‌ها روی گونه‌هایم غلت خوردند.
_این بی نظیرترین عکسیه که تا به حال دیدم. این عکس داره داد می‌زنه که عکاسش چقدر عاشقمونه! این عکس اونقدر گرمه و حس داره که... که...
نگذاشت جمله‌ام را کامل کنم. دست آزادش را دور شانه‌هایم انداخت و من را به خودش نزدیک‌ کرد. سرش را خم کرد و بوسه‌ای گرم و عمیق روی لب‌هایم زد. بعد از آن، در حالی که با یک دست بهار را در آغوش گرفته، من را هم به سینه‌اش چسباند. سرم درست روی قلبش نشست.
- ارسلان...
- جان...
-می‌خوام برم چشمه گراپ... به یاد زمان دانشجویی... به یاد قهوه‌هایی که تو برام جلوتر از صف می‌گرفتی... به یاد نگاه‌های خیره‌مون که يکدفعه به هم گیر می‌کرد و کنده نمی‌شد!
- آرزو که تبدیل به حقیقت بشه، یک صفر از دنیا جلوتری! من به خاطر داشتن تو یک صفر از دنیا جلوترم! چشمه گراپ که سهله! من یک جهان به تو بدهکارم!
من میان عطر تن ارسلان و دست‌هایش که تنم را احاطه کرده بود؛ خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم.


پایان...
1400.11.11
دوستان پست‌های آخر عهد رو خوندین؟!
امروز پست‌ها پاک می‌شن!
دوستان امشب پست‌ها رو پاک می‌کنم.
"عهدی که زیر سقف آسمان بستیم"VIP pinned «دوستان امشب پست‌ها رو پاک می‌کنم.»